84/10/02
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف قیاس موصول و مفصول/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /تعریف قیاس موصول و مفصول
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بحث در این داشتیم که قیاس به دو قسم تقسیم میشود؛ به دو قسم بسیط و مرکب تقسیم میشود. بسیط عبارت بود از قیاس واحد و مرکب عبارت بود از قیاس متعدد. و گفتیم مرکب هم به دو قسم تقسیم میشود: یکی موصول و دیگری مفصول.
**تعریف قیاس موصول و مفصول**
موصول عبارت بود از قیاسی که قیاسهای متعددی که به دنبال هر یک از آنها نتیجه ذکر میشد و این نتیجه ذکر شده، دو مرتبه در قیاس بعدی به عنوان یک مقدمه تکرار میشد تا به نتیجه نهایی که مستنبط از آخرین قیاس است، میرسیدیم. و قیاس مفصول عبارت بود از قیاس مرکبی که نتایج قیاسها در این چنین قیاس مرکبی ذکر نمیشد، بلکه آخرین نتیجه که نتیجه نهایی و مطلوب آخرین ما بود، به دنبال آخرین قیاس میآمد.
اگر دقت بکنیم میبینیم که هر قیاس قبلی وظیفهاش این بوده که مقدمهای از دو مقدمه قیاس بعدی را اثبات کند. و اگر مقدمه دوم قیاس بعدی هم احتیاج به اثبات داشته، برای او هم باید قیاس دیگری آورده میشد. پس در قیاس مرکب، هر قیاس قبلی مثبتِ یک یا دو مقدمه قیاس بعدی است. البته مثبت یک مقدمه است، ولی وقتی چند تا قیاس داشته باشیم، دو مقدمه قیاس بعدی را به وسیله آن چند تا قیاس میتوانیم اثبات کنیم. علیأیحال شأن هر قیاس قبلی، اثبات مقدمه قیاس بعدی است؛ چون نتیجهای که ما از قیاس قبلی میگیریم، به عنوان مقدمه در قیاس بعدی به کار میبریم. از اینجا معلوم میشود که شأن هر قیاس قبلی، اثبات مقدمه قیاس بعدی است.
مصنف در تبیین قیاس مرکب به همین خصوصیت اشاره میکند. میگوید قیاس مرکب قیاسی است که قیاسات کثیرهای است که مثبتِ دو مقدمه قیاس واحدند؛ یعنی قیاس بعدی. اثبات میکنند دو مقدمه قیاس بعدی را؛ هر یک از آنها اثبات میکند یک مقدمه را، اگر دو تا باشند اثبات میکنند دو مقدمه را. پس این دو قیاس قبلی اثبات میکنند دو مقدمه قیاس بعدی را. قیاس مرکب را ایشان اینطوری تعریف میکند؛ یعنی با این خصوصیتی که در قیاس مرکب سراغ داریم تعریفشان میکند. و همانطور که توجه میکنید، تعریف ایشان هم شامل قیاس مرکب موصول میشود، هم شامل قیاس مرکب مفصول؛ چون در هر دو قیاس ما این وضع را داریم که با قیاسهای قبلی، مقدمه قیاس بعدی را اثبات میکنیم. از این جهت فرقی بین موصول و مفصول نیست. و چون مصنف همین خصوصیت را در تعریف قیاس مرکب اخذ کرده، پس تعریفش هم میتواند برای قیاس موصول باشد و هم میتواند برای قیاس مفصول باشد. این تتمه بحثی است که از جلسه گذشته باقی مانده بود و نرسیدیم بخوانیم.
**بررسی متن کتاب**
حالا عبارت را توجه بکنید.
صفحه ۹۵ بودیم، سطر بیست و سوم:
«وهو المراد»[1] ؛ واو از کتاب افتاده است.
«وهو المراد من قوله»؛ «هو» ضمیرش برمیگردد به تمام آنچه در قیاس مرکب گفتیم، چه در قسم موصولش چه در قسم مفصولش. همه مباحثی که در قیاس مرکب گفتیم به هر دو قسمش، مراد از قول مصنف است؛ یعنی قول مصنف اشاره به قیاس مرکب به هر دو قسمش دارد.
«بل یجوز ان تکون قیاسات کثیرة مثبتة لمقدمتی قیاس واحد»؛ این تکه را دقت کنید: «مثبتة لمقدمتی قیاس واحد» اشاره دارد به خصوصیتی که در قیاس مرکب هست. بنابراین با آوردن این قسمت، تعریف میشود مربوط به قیاس مرکب. و الا قیاسات کثیره، قیاس مرکب نیست؛ ممکن است گسیخته از هم و جدای از هم باشند. اما وقتی قید «مثبتة لمقدمتی قیاس واحد» اضافه شد، کل این عبارت میشود تعریف قیاس مرکب.
پرسش: مثبتِ دو مقدمه یا یک مقدمه؟
پاسخ: بیان کردم هر قیاس قبلی یک مقدمه را اثبات میکند. حالا اگر دو مقدمه هر دو احتیاج به اثبات داشته باشند، دو قیاس قبلی میآوریم. دو قیاس قبلی میرود، یکیشان این مقدمه را اثبات میکند، یکیشان مقدمه دوم را اثبات میکند، آن وقت این دو مقدمه را در یک قیاس اخذ میکنیم و نتیجه نهایی و مطلوب نهاییمان را میگیریم. این در این فرض است. ایشان حداکثر را بیان کرده است. حداقل این است که در قیاس مرکب هر قیاس قبلی یک مقدمه قیاس بعدی را اثبات میکند. حداکثر این است که با قیاسهای قبلی، تمام مقدمات قیاس بعدی را اثبات کنیم. هر دویش ممکن است. ایشان به آن حداکثر اشاره کرده است، و الا حداقلش هم هست. ممکن است شما با یک یک قیاس قبلاً داشته بودید، یک قیاس بعداً؛ با آن قیاس قبلی یک مقدمه قیاس بعدی را اثبات کنید، مقدمه دومش احتیاج به اثبات نداشته باشد یا در جای دیگر اثبات شده باشد.
پرسش: در اینجا دو تا قیاس مرکب داریم؟
پاسخ: میشود آنطوری بله. میشود دو تا قیاس مرکب داشته باشید. البته در مواردش فرق میکند. میتوانید که چند تا قیاس در طول هم داشته باشید؛ یک قیاس مقدمه اول را اثبات کند، با کمک مقدمه اول، مقدمه دوم اثبات بشود، بعد هر دو مقدمه بیاید در قیاس سوم. اینطور هم میشود؛ البته به مواردش فرق میکند. ممکن هم هست شما با یک قیاسی مقدمه اول را اثبات کنید، با یک قیاس جدا مقدمه دوم را اثبات کنید، بعد این دو مقدمهای که اثبات شدند در قیاس سوم به کار ببرید؛ که دو قیاس در عرض هم بشوند قبلی، یک قیاس بشود بعدی. آن وقت این دو قیاسی که در عرض هم هستند، دو مقدمه قیاس بعدی را اثبات میکنند. یک وقت هم ممکن است نه، سه قیاس در طول هم باشند، دو تایشان در عرض هم نباشند؛ اول با یک قیاس مقدمه اول قیاس سوم را اثبات کنید، بعد این مقدمه اول را بیاورید در قیاس دوم و مقدمه دوم را اثبات کنید، بعد این مقدمه اول و دومِ اثبات شده را در قیاس سوم به کار ببرید. این به مواردش فرق میکند.
پرسش: اگر صغرا را اثبات کردیم و از صغرا در اثبات کبرا استفاده کردیم، دو تا قیاس مرکب در طول هم است؟
پاسخ: حالا اگر هم فرض ندارد یعنی مورد ندارد، فرض دارد. اگر هم مورد ندارد میتوانید فرضش بکنید. حالا شما میفرمایید موردی شاید برایش پیدا نکنیم، شاید هم پیدا نکنیم. ولی آن اولی که دو تا قیاس در عرض هم میآیند، هر کدام یک مقدمه را اثبات میکنند، بعد دو تا مقدمه اثبات شده به توسط این دو قیاس در قیاس سوم به کار گرفته میشود، آن مورد را داریم، زیاد هم داریم. اما اینکه سه تا قیاس در طول هم بیایند، یکی مقدمه اول قیاس سوم را، دیگری مقدمه دوم قیاس سوم را اثبات کند، این فرضش هست، حالا واقعیتش را هم میتوانید پیدا کنید یا نه، باید تفحص کنید.
پرسش: در قیاس سوم که دو مقدمه اثبات شده در داخلش میآید، آن را هم قیاس مرکب مینامیم؟ در حالی که در قیاس مرکب قرار بر این بود که یکی از مقدمات، یکی از نتایج مطوی باشد در مقدمات بعدی.
پاسخ: نه، لازم نبود مطوی بشود. در قیاس موصول مطوی نبود، در قیاس مفصول مطوی بود. و الا در قیاس مرکب لازم نیست مطوی بشود. اگر موصول باشد مطوی نمیشود، اگر مفصول باشد مطوی میشود. یعنی در قیاس مرکب، قید مطوی بودن و مطوی نبودن دخالت ندارد.
این «بل یجوز» همانطور که توجه میکنید اضراب است. گفتیم که «لا قیاس واحد اکثر من قضیتین»؛ این مدعای اولیه ما بود. بعد هم استدلال کردیم، یک بار در اقترانی و یک بار هم در شرطی. به استدلال کار نداریم. این «بل یجوز» اضراب از «لا قیاس واحد اکثر من قضیتین» است. قیاسی، قیاس واحد، اکثر از دو قضیه ندارد؛ قیاس واحد. بعد میگوید: «بل یجوز ان تکون قیاسات کثیرة»؛ اما اگر قیاسات کثیره باشد، دیگر واحد نباشند، ممکن است ما داشته باشیم قیاسات کثیرهای را که یک مقدمه ندارند، بلکه مقدمات کثیره دارند. آن وقت این قیاسات کثیره شأنشان این است که اثبات کنند دو مقدمه قیاس واحد را و به این طریق قیاس مرکب بشوند.
خب این مطلب تمام شد. این تتمه بحث گذشته بود که باید همان جلسه گذشته خوانده میشد، فرصت خواندنش را نداشتیم.
**تعریف مقدمه و نسبت آن با قضیه**
این «والقضیة اذا صارت» سرِ سطر، مطلب جدید است. مطلبی که الآن میخواهیم شروع کنیم این است که قضیهای را که ما در قیاس به کار میبریم، «مقدمه» مینامیم. تا وقتی که در قیاس به کار نرفته، قضیه است، مقدمه نامیده نمیشود؛ ولی به محض اینکه در قیاس به کارش بردیم، به آن میگوییم مقدمه. بنابراین هر مقدمهای قضیه هست، ولی هر قضیهای مقدمه نیست. ممکن است قضیهای در قیاس به کار نرود؛ این دیگر مقدمه نیست، در حالی که قضیه هست. اما مقدمه همیشه قضیه است، چون عبارت است از قضیه به کار رفته در قیاس.
این یک مطلب. که وقتی گفتیم مقدمه یعنی قضیه به کار رفته در قیاس، قید زدیم، قضیه را مقید کردیم. قضیه به کار رفته در قیاس؛ آن وقت مقدمه میشود اخص، قضیه میشود اعم. به این معنا که هر مقدمهای قضیه خواهد بود «ولا عکس کلیاً»؛ ولی هر قضیهای مقدمه نخواهد بود، بلکه بعضی قضایا مقدمه هستند. این مطلب اول.
مطلب دوم: اگر مقدمه عبارت است از قضیه به کار رفته در قیاس، ما در تعریف قیاس نمیتوانیم لفظ مقدمه را اخذ کنیم. نمیتوانیم بگوییم قیاس عبارت است از حجتی که مرکب است از دو مقدمه؛ چون تعریف مقدمه، شناخت مقدمه، متوقف است بر شناخت قیاس؛ زیرا که مقدمه عبارت است از قضیه به کار رفته در قیاس. پس مقدمه شناختش توقف دارد بر شناخت قیاس. حالا اگر این مقدمه را در قیاس اخذ کنیم، معنایش این است که شناخت قیاس هم توقف دارد بر شناخت مقدمه. یعنی در نتیجه اینطور میشود: شناخت قیاس متوقف است بر شناخت مقدمهای که آن مقدمه متوقف است بر شناخت قیاس. و این میشود «دور».
به همین جهت است که در تعریف قیاس شما میبینید کسی مقدمه را اخذ نکرده، قضیه را اخذ کرده است. گفتهاند قیاس مرکب است از قضایا، نگفتهاند مرکب است از مقدمات؛ زیرا اگر میگفتند مرکب است از مقدمات، دور لازم میآمد.
پس مطلب را جمعش کنیم. مطلبی که ما داشتیم این بود که مقدمه عبارت است از قضیه به کار رفته در قیاس؛ یعنی یک قضیه خاص. از این تعریفی که برای مقدمه کردیم، دو مطلب نتیجه گرفتیم. نتیجه اول اینکه قضیه عام است و مقدمه به خاطر اینکه دارای قید است، خاص است. نتیجه دوم این است که چون مقدمه عبارت است از قضیهای که در قیاس به کار رفته، پس در مقدمه، قیاس اخذ شده است؛ نمیتوانیم مقدمه را در تعریف قیاس اخذ کنیم. زیرا با توجه به اینکه در مقدمه، قیاس اخذ شده، اگر ما مقدمه را در تعریف قیاس اخذ کنیم، به این معناست که قیاس را در تعریف قیاس اخذ کرده باشیم. چون در تعریف مقدمه، قیاس اخذ میشود، آن وقت مقدمه هم میخواهد در تعریف قیاس اخذ بشود؛ به واسطه مقدمه، قیاس در تعریف قیاس اخذ میشود و این میشود دور.
«والقضیة اذا صارت جزء القیاس تسمی مقدمة»؛ قضیه قبل از اینکه جزء قیاس بشود مقدمه نامیده نمیشود، ولی بعد از اینکه در قیاس اخذ شد و جزء قیاس قرار گرفت، مقدمه نامیده میشود.
«وقبل صیرورتها جزءاً للقیاس لا تسمی مقدمة»[2] ؛ قبل از اینکه جزء قیاس شود، مقدمه نامیده نمیشود، بلکه نامیده میشود «قضیة». حالا دو نتیجه میگیریم. نتیجه اول: «فکل مقدمة قضیة دون العکس»؛ هر مقدمهای قضیه هست، ولی عکسش به طور کلی صادق نیست. «دون العکس» یعنی «دون العکس کلیاً»، ولی عکس جزئی صادق است. ممکن است قضیهای مقدمه باشد، ولی اینکه هر قضیهای مقدمه باشد ممکن نیست. پس عکس کلی درست نیست، ولی اصل عکس درست است. پس هر مقدمهای قضیه است، ولی عکسش درست نیست که هر قضیهای هم مقدمه باشد. البته منظور از عکس هم عکس منطقی نیستها، عکس لغوی است. و الا عکس منطقی اگر باشد که نمیشود گفت «دون العکس»، چون عکس کلیِ موجبه، موجبه جزئیه است، آن وقت عکس درست است.
مطلب دوم و نتیجه دوم: «ولهذا»؛ و به این جهت، چون مقدمه عبارت است از قضیه به کار رفته در قیاس، به تعبیری دیگر، چون مقدمه قضیهای است که در او قیاس مأخوذ است، «لم نقل فی تعریف القیاس انه قول مؤلف من مقدمات»؛ در تعریف قیاس نگفتیم که او قولی است مؤلف از مقدمات. چون اگر میگفتیم قولی مؤلف از مقدمات، دور لازم میآمد. شناخت مقدمه متوقف بر شناخت قیاس است؛ پس ما اگر شناخت قیاس را هم متوقف بر شناخت مقدمه قرار دهیم، دور میشود. یا به تعبیری دیگر، در مقدمه، قیاس مأخوذ است؛ اگر ما مقدمه را در تعریف قیاس اخذ کنیم، مثل این است که قیاس را در تعریف قیاس اخذ کردهایم. چون آنچه در آن قیاس مأخوذ است در تعریف قیاس اخذ شده، پس با واسطه، قیاس در تعریف خودش اخذ شده و میشود دور. و ما در تعریف قیاس، مقدمات را اخذ نکردیم «تهارباً عن الدور»؛ تا دور لازم نیاید، به خاطر اینکه خواستیم فرار کنیم از دور.
البته ایشان میفرماید در صورتی که ما مقدمه را به معنای قضیه به کار رفته در قیاس بگیریم، دور لازم میآید. چون در مقدمه قیاس مأخوذ میشود؛ حالا اگر مقدمه را در تعریف قیاس اخذ کنیم، لازم میآید که قیاس در تعریف خودش اخذ بشود. اما اگر ما مقدمه را به معنای قضیهای که در قیاس به کار رفته نگیریم، بلکه بگوییم مقدمه عبارت است از قضیهای که در «حجت» به کار میرود؛ تعبیر به قیاس نکنیم، تعبیر به حجت بکنیم، دیگر دور لازم نمیآید. چون مقدمه عبارت نمیشود یعنی در تعریف مقدمه، قیاس اخذ نمیشود، حجت اخذ میشود. اگر در تعریف مقدمه، حجت اخذ میشد، آن وقت اخذ مقدمه در تعریف قیاس به این معنا بود که در تعریف قیاس، خود قیاس مأخوذ است. ولی ما این کار را نکردیم؛ ما در تعریف مقدمه، حجت را اخذ کردیم و در تعریف قیاس، مقدمه را اخذ کردیم. پس نتیجه این میشود که ما در تعریف قیاس، قیاس را اخذ نکردیم، بلکه در تعریف قیاس، مقدمهای را اخذ کردیم که شناختش توقف بر قیاس ندارد، شناختش توقف بر حجت دارد؛ و این دیگر دور نیست.
«هذا هو المشهور»؛ اینکه میگویند مقدمه به معنای «ما یؤخذ فی القیاس»، «قضیة تؤخذ فی القیاس»، این مشهور است. مشهور است و همین تعریف مشهور هم باعث میشود که اگر مقدمه در تعریف قیاس اخذ شود دور لازم بیاید. لاکن اگر ما مقدمه را تفسیر کنیم به اینکه «انها قضیة جعلت جزء حجة لا جعلت جزء قیاس»، آن وقت این دفعه دور دیگر دور لازم نمیآید؛ چون ما در تعریف مقدمه، قیاس را اخذ نکردیم تا با اخذ این مقدمه در تعریف قیاس، لازم بیاید که قیاس در تعریف خودش اخذ شده باشد.
پرسش: مقدماتی که در استقراء و تمثیل اینها به کار میبریم، آنها هم دیگر مقدمه هستند؟
پاسخ: آنها را هم مقدمه میگیریم بله. در تمثیل و قیاس هم... در تمثیل و استقراء هم مقدمه گفته شده، تعبیر به مقدمه میشود.
**حد وسط و ضرورت اشتراک در مقدمات**
خب. میفرماید که دو مقدمهای که در قیاس به کار برده میشوند، باید در یک امر با هم شریک باشند که آن امر را «حد وسط» مینامیم. چرا شرکت در یک امر لازم است؟ و چرا آن امر مشترک، حد وسط نامیده میشود؟ و بعد هم بیان میکنیم که خصوصیت این حد مشترک که حد وسط نامیده شده چیست. پس سه تا مطلب را میخواهم بگویم:
۱. چرا اصلاً احتیاج به این مشترک داریم؟
۲. خصوصیت این مشترک چیست؟
۳. این مشترک را چرا حد وسط مینامیم؟
میفرماید اما اینکه ما احتیاج به این مشترک داریم، به این جهت است که اصغر و اکبر را در نتیجه میخواهیم به هم مرتبط کنیم. اگر اصغر و اکبر هر دو در داشتن این حد مشترک شریک باشند، بینشان میتوانیم ارتباط برقرار کنیم به توسط همین حد مشترک. اما اگر این دو تا در یک چیزی شریک نبودند و ما حد مشترکی بینهما نداشتیم، نمیتوانیم این دو تا را در نتیجه به هم مرتبط کنیم و یکی را بر دیگری حمل کنیم؛ چون در حمل و ارتباط، یک وجه مشترکی لازم است و ما آن وجه مشترک را نداریم. پس علت احتیاج به حد مشترک این است که ما میخواهیم اصغر و اکبر را، که یکی موضوعِ مطلوب است و یکی هم محمولِ مطلوب، میخواهیم اینها را در مطلوب به هم پیوند بدهیم. پیوند دادن اینها به توسط همان حد مشترک انجام میگیرد. پس ما احتیاج به حد مشترک داریم تا پیوندی را که در نظر داریم بتوانیم انجام بدهیم. این بیان مطلب اول، که چرا احتیاج به حد مشترک داریم.
بیان مطلب دیگر که چرا این حد مشترک را حد وسط مینامیم؛ بیانش معلوم است. چون ما به توسط همین حد مشترک، اصغر و اکبر را به هم پیوند میدهیم و یکی را بر دیگری حمل میکنیم. چون به توسط حد مشترک این کار انجام میگیرد، پس حد مشترک «وسط» میشود، یعنی «واسطه» میشود بین این دو؛ یعنی بین اصغر و اکبر واسطه میشود تا این دو تا را به هم برساند. چون شأن وساطت دارد، به آن میگوییم حد وسط. این هم مطلب دوم.
مطلب سوم: خصوصیت این حد وسط چیست؟ خصوصیتش دو تاست: یکی اینکه در قیاس تکرار میشود، یکی اینکه در نتیجه حذف میشود. در قیاس تکرار میشود زیرا که مشترک بین اصغر و اکبر است؛ یک بار با اصغر مرتبط میشود، یک بار با اکبر مرتبط میشود و نتیجتاً تکرار میشود. اما اینکه در نتیجه ساقط میشود، به خاطر این است که وظیفهاش ارتباط اصغر و اکبر بوده و او وظیفهاش را انجام داده، دیگر مورد حاجت ما نیست که بخواهیم دو مرتبه از آن استمداد کنیم و در نتیجه ذکرش کنیم. به همین جهت است که در نتیجه حذفش میکنیم. میگوییم تو کارت را انجام دادی، وظیفهات همین بود، از این به بعد هم به تو احتیاج نداریم؛ رهایش میکنیم. این سه مطلب را در مورد حد وسط ایشان بیان میکند: یکی اینکه حدی است مشترک و به آن احتیاج داریم (چرا به آن احتیاج داریم؟)، دوم اینکه حد وسط نامیده میشود (چرا حد وسط نامیده میشود؟)، سوم اینکه در قیاس تکرار میشود و در نتیجه حذف میشود. تکرار میشود تا بتواند یک بار با اصغر، یک بار با اکبر مرتبط شود و بر اثر ارتباط این دو تا بتواند خود این دو تا را به هم مرتبط کند؛ از این جهت تکرار میشود. ساقط میشود از نتیجه به خاطر اینکه وظیفهاش را انجام داده و دیگر مورد حاجت نیست.
«ولابد من اشتراک مقدمتی الاقترانی فی شیء یسمی الحد الاوسط»؛ دو مقدمه اقترانی، یعنی دو مقدمه قیاس اقترانی، به ناچار باید در چیزی با هم مشترک باشند که آن چیز «یُسمی الحد الاوسط». در یک امری با هم باید مشترک باشند که آن امر را ما حد وسط مینامیم. «و الا»؛ بیان احتیاج ما به این حد مشترک است. چرا احتیاج به این حد مشترک داریم؟ چون میخواهیم اصغر و اکبر را به هم متصل کنیم و اگر این واسطه نباشد، اتصال آنها که مطلوب ماست انجام نمیشود. «و الا لم یرتبط الاکبر بالاصغر»؛ چون واسطه ارتباط، حد وسط است؛ اگر حد وسط نباشد، ارتباط پیدا نمیشود. این مطلب اول.
مطلب دوم: خصوصیت حد وسط چیست؟ «والاوسط هو المتکرر فی المقدمتین» (یک)، «المحذوف فی النتیجة» (دو). اوسط چیزی است که در دو مقدمه تکرار میشود و در نتیجه حذف میشود. «المحذوف فی النتیجة» را عطف به «المتکرر» میگیریم. «هو المتکرر وهو المحذوف»؛ منتها «متکرر فی القیاس، محذوف فی النتیجة».
مطلب سوم: چرا این حد مشترک را واسطه گفتیم؟ «وانما سمی به»؛ یعنی به حد وسط، «لانه واسطة»؛ چون حد وسط است، یعنی واسطه است، «بین حدی المطلوب»؛ بین دو حد مطلوب. دو حد مطلوب یعنی موضوع و محمول مطلوب که یکی اصغر و یکی اکبر است. واسطه است بین دو حد مطلوب یعنی چه؟ یعنی «به یتبین الحکم باحدهما علی الآخر». به توسط همین وسط است که حکم به احدهما، که اکبر است، بر الآخر، که اصغر است، انجام میشود. اگر حد وسط را بردارید، اکبر و اصغر مرتبط نمیشوند چون از هم جدا هستند، مغایر هم هستند. اما حد وسط میآید، چون در هر دو به کار میرود، اعلام میکند که این دو تا با هم ارتباط دارند؛ ارتباطشان هم به این است که بر هم حمل میشوند و یکی میشود حکم دیگری.
**اصغر و اکبر؛ موضوع و محمول مطلوب**
خب این مطلب تمام شد.
مطلب بعدی: در هر قیاس اقترانی، به هر کدام از دو مقدمه که توجه کنید، چه مقدمه اول که صغرا نامیده میشود، چه مقدمه دوم که کبرا نامیده میشود، جزء اولش را موضوع بگویید و جزء دومش را محمول. پس در قیاسهای اقترانی، هر یک از دو مقدمه، چه میخواهد حملیه باشد چه شرطیه باشد، بخش اولشان میشود موضوع، بخش آخرشان میشود محمول. و هر کدام از موضوع و محمول را «حد» مینامیم. یعنی این دو جزئی که در مطلوب قرار میگیرند، هر کدامشان حد هستند؛ منتها یکی حد اصغر است، یکی حد اکبر. چرا آن حد اصغر را حد اصغر میگوییم و چرا این حد اکبر را حد اکبر میگوییم؟ دو تا جهت بیان میکنیم که وقتی رسیدیم عرض میشود. پس آنچه الآن ما میخواهیم بگوییم این است که هر کدام از دو مقدمه قیاس اقترانی مشتمل بر دو جزء هستند؛ یک جزءشان موضوع نامیده میشود، یک جزءشان محمول نامیده میشود. حتی اگر قضیه شرطیه باشد. حتی اگر قضیه شرطیه باشد، باز هم مطلوب ما دو جزء خواهد داشت که یک جزءش موضوع نامیده میشود و یک جزءش محمول. مثلاً فرض کنید همان مثالی که جلسه گذشته بیان کردم که «اذا طلعت الشمس فالنهار موجود» و «اذا کان النهار موجوداً فالغرفة مضيئة»، نتیجه میگیریم که «فالغرفة مضيئة». الآن در این نتیجهمان، «غرفه» موضوع است، جزء نتیجه است؛ «مضيئة» هم جزء نتیجه است. منتها آن که اول ذکر شده که غرفه است میشود موضو..
پرسش: «طلعت الشمس» موضوع است؟
پاسخ: قیاس استثنایی نداریم، اقترانی داریم. استثنایی گفتید؟ نه، اقترانی. نتیجهاش این میشود: «ان طلعت الشمس فالنهار موجود»... نه... «ان کان النهار... ان طلعت الشمس فالغرفة مضيئة». «طلعت الشمس» میشود موضوع و «الغرفة مضيئة» میشود محمول. ولو اینکه الآن جمله شرطیه است. ولو جمله شرطیه است، به لحاظ جمله شرطیه مقدم و تالی میگوییم، ولی به لحاظ نتیجهای که گرفتیم موضوع و محمول میگوییم. پس در هر قیاس اقترانی، دو جزء مطلوب را ما مقدم و تالی نمیگوییم، ما موضوع و محمول میگوییم؛ چه شرطیه باشد و چه حملیه باشد. البته این را توجه داشته باشید، بحث ما فعلاً در حملیه است؛ در شرطیه بحثی نداریم. اواخر همین صفحه اشاره میکند که شرطی هم کالحملی است، و الا الآن بحث مستقیم ما درباره حملی است، نه درباره شرطی.
پرسش: در استدلال موضوع و محمول است یا مقدم و تالی؟ بهتر نیست بگوییم در اقترانی حملی دارد حرف میزند؟ چون در صفحه ۱۱۲ دوباره اقترانات شرطی را مطرح میکند.
پاسخ: بیان کردم نه تنها بیشتر، بلکه اصلاً نظر به اقترانی حملی است. ولی بعداً ایشان اشاره میکند که آنچه در اقترانی حملی گفتیم، در اقترانی شرطی هم میگویی. در شرطی هم میگویی. اما لازم نیست نعلبهنعل اصطلاحاتی هم که ایشان اینجا به کار برده بگوییم یعنی احکامش همان است؛ احکام اقترانی حملی با احکام اقترانی شرطی یکی است. مثلاً حد وسط لازم داریم، حد اصغر لازم داریم، حد اکبر لازم داریم. علیأیحال به لحاظ اینکه قضیه شرطیه است مقدم و تالی میگوییم، ولی به لحاظ اینکه نتیجهای است که در قیاس اقترانی گرفته شده، موضوع و محمول میشود. شما مثلاً اینطور میگویید، میگویید اگر حد وسط محمول شد در صغرا و موضوع شد در کبرا، شکلتان میشود شکل اول. آیا این اختصاص دارد به اقترانی حملی یا در اقترانی شرطی هم همین حکم هست؟ مسلماً همین حکم هست. با اینکه میگوییم اگر محمول شد در صغرا و موضوع شد در کبرا حد وسط؛ اگر محمول شد در صغرا و موضوع شد در کبرا، شکلمان میشود شکل اول. اختصاص نمیدهیم به حملیات، در شرطیات هم همین را میگوییم. پس اطلاق موضوع و محمول در شرطیاتی که تو قیاس حملی آمدهاند اشکال ندارد. البته اگر خود شرطیه را «بما انها شرطیة» ملاحظه کنید، تعبیر به مقدم و تالی به کار برید؛ ولی اگر به این لحاظ ملاحظهشان نکنید و به لحاظ اینکه جزء قیاس اقترانی قرار گرفتهاند ملحوظ باشند، تعبیر به موضوع و محمول بکنید.
پرسش: در اینجا هم تعبیر به موضوع و محمول نمیشود، چون در اقترانی شرطی، حد وسط از ناحیه حد وسط سه تقسیم میشود: حد وسط جزء تام در هر دو مقدمه باشد، جزء غیر تام در هر دو مقدمه باشد، جزء تام در یک مقدمه و غیر تام در مقدمه دیگر باشد. فقط در آنجایی که میگویند حد وسط جزء تام در هر دو مقدمه باشد، مثل مثالی که الآن جنابعالی فرمودید، در اینگونه موارد میگویند که بحثش ملحق به اقترانی حملی است.
پاسخ: بله ملحق دیگر. ملحق به اقترانی شرطی... یعنی اجازه داریم آن را تغییر بدهیم. البته تعبیر به مقدم و تالی اشکال ندارد، ولی تعبیر به موضوع و محمول هم ایرادی ندارد در همانجا که میفرمایید، یعنی جزء تام در هر دو باشد. حالا این تفاصیل داده نشده ولی بالاخره هست.
خب پس اینطور شد که موضوع را ما حد مینامیم، موضوع مطلوب را حد مینامیم، محمول مطلوب را هم حد مینامیم. منتها موضوع را حد اصغر میگیریم، محمول را حد اکبر میگیریم؛ که اینها غیر از حد اوسطی است که مشترکاند. اینها مشترک نیستند. حد وسط دیگر در نتیجه نمیآید، ولی این دو تا حد در نتیجه میآیند؛ یکی حد اصغر، یکی حد اکبر.
**وجه تسمیه اصغر و اکبر**
الآن میخواهیم بیان کنیم که چرا آن حد را حد اصغر گفتند و این حد را حد اکبر گفتند. اصغر گفتن و اکبر گفتنشان را الآن میخواهیم بیان کنیم. ایشان میفرماید که در مطلوب، مطلوب ما یک قضیه حملیه است. حالا بیان میکنم بحث ما در اقترانی حملی است، شرطی را بعداً ملحق میکنیم؛ بنابراین اگر میگوییم مطلوب ما یک قضیه حملیه است، درست داریم حرف میزنیم چون بحثمان در قیاس اقترانی حملی است. مطلوب ما یک قضیه حملیه است. قضیه حملیه سه تا فرض دارد: یکی اینکه موضوعش اخص باشد، محمولش اعم باشد؛ این یک فرض، و فرض درستی هم هست. دوم اینکه موضوع و محمول مساوی باشند؛ این فرض دوم، این هم فرض درستی است. سوم اینکه موضوع اعم باشد، محمول اخص باشد؛ این هم فرض میشود ولی فرض درستی نیست. پس سه تا فرض ما در یک قضیه حملیه داریم.
پرسش: حملیه کلیه؟
پاسخ: بله، منظور حملیه کلیه ایجابیه است. در حملیه کلیه ایجابیه این سه فرض را داریم. فرض سوم که گفتیم باطل است هیچی، میرود. دو تا فرض دیگر باقی میماند. فرض اینکه هر دو مساوی باشند، این حالت طبیعی نیست. حالت طبیعی هر قضیه حملیه این است که موضوع اخص باشد، محمول اعم باشد. البته آنجایی هم که هر دو مساوی باشند حالت طبیعی است، این را من اشتباه گفتم که حالت طبیعی نیست، آن حالت طبیعی است. اگر بخواهیم ترتیب طبیعی بین یک عام و خاص برقرار کنیم، نه بین دو مساوی؛ بین دو مساوی اگر بخواهیم ترتیب طبیعی برقرار کنیم، میتوانیم اول آن مساوی را بیاوریم، دوم آن مساوی را، یا برعکس؛ این دیگر تفاوتی نمیکند. ولی اگر بخواهیم در بین یک عام و خاصی ترتیب طبیعی برقرار کنیم، اول باید خاص را بیاوریم، بعداً عام را بر این خاص حمل کنیم. عکسش درست نیست؛ عکسش ترتیب طبیعی نیست، ترتیب فرضی است یا ترتیب نادرستی است که از روی جهل مثلاً به وجود آمده؛ ترتیب طبیعی در هر صورت نیست. در یک ترتیب طبیعی بین یک عام و خاص، حتماً خاص میشود موضوع و عام میشود محمول. اگر ما این ترتیب طبیعی را در مطلوبمان داشته باشیم، آن موضوعمان میشود خاص، محمولمان میشود عام. موضوع چون خاص است به آن اصغر میگوییم، محمول چون عام است به آن اکبر میگوییم؛ از این بابت که دایره شمول اولی اصغر است و دایره شمول دومی اکبر است. چون موضوع افراد کمتری را دارد به آن میگوییم اصغر، محمول افراد بیشتری را دارد به آن میگوییم اکبر. این یک بیان برای اصغر گفتنِ موضوع مطلوب و اکبر گفتنِ محمول مطلوب.
بیان دومی داریم که در این بیان به «کیفیت» کار داریم، نه به «کمیت». در بیان قبلی به کمیت کار داشتیم؛ گفتیم مقدار شمول اصغر کمتر است و مقدار شمول اکبر بیشتر است؛ به تعبیر دیگر یکی خاص است یکی عام است، به این مناسبت اولی را گفتیم اصغر، دومی را گفتیم اکبر. آن که دارای شمول کمتر است گفتیم اصغر، آن که دارای شمول بیشتر است گفتیم اکبر. حالا یک توجیه دیگری برای اصغر گفتن و اکبر گفتن داریم که در این توجیه دیگر به کمیت این دو جزء مطلوب توجهی نمیکنیم، به کیفیتشان توجه میکنیم. میگوییم که موضوع همیشه اخص از محمول است؛ چون موضوع شبیه «ماده» است، محمول شبیه «صورت» است. به این بیان که ما همیشه ماده را قرار میدهیم، صورت را بر ماده وارد میکنیم؛ عکس نمیکنیم. اینطور نیست که صورت را قرار بدهیم بعد ماده را بر او وارد کنیم؛ بلکه اول ماده را قرار میدهیم، بعد صورت را بر او وارد میکنیم. حالا این در ماده اولی یک مقداری تصورش مشکل است، اما در ماده ثانیه راحت تصور میشود. شما اولاً چوب را به دست میآورید که ماده ثانی است برای تخت، بعد صورت تختی را بر آن عارض میکنید و وارد میکنید. اینطور نیست که اول صورت تخت را درست کنید، بعد این تختی که صورتش درست شده چوب یا آهن قرارش بدهید. ماده را ثانیاً نمیآورید، ماده را اولاً میآورید، صورت را ثانیاً. خب در موضوع و محمول هم همینطور است؛ اول شما موضوع را میگویید، بعد محمول را بر او وارد میکنید، نه اول محمول را بگویید بعد موضوع را بر او وارد کنید. به این جهت محمول به منزله صورت میشود چون بعداً میآید، موضوع به منزله ماده میشود چون قبلاً میآید. این یک مقدمه. مقدمه دیگر: هر مادهای اخص است از صورت، یا به تعبیری دیگر هر صورتی اشرف است از ماده. نتیجه میگیریم: پس هر موضوعی اخص است (اخص به واسطه خساست)، هر موضوعی اخص است از محمول، یا به تعبیری دیگر هر محمولی اشرف است از موضو آن اخص را به خاطر خساستش اصغر مینامیم، آن اشرف را به خاطر شرافتش اکبر مینامیم؛ که در اینجا علت اصغر نامیدن و علت اکبر نامیدن کیفیت است، یعنی خساست و شرافت. در توجیه اول کمیت بود، یعنی دایره شمول کمتر بود اصغر میگفتیم، دایره شمول بیشتر بود اکبر میگفتیم. در اینجا به شمول کاری نداریم، یعنی به کمیت کاری نداریم، به کیفیت کار داریم؛ آنجا که خساست هست اصغر میگوییم، آنجا که شرافت هست اکبر میگوییم. پس دو تا توجیه کردیم برای اصغر نامیدن و اکبر نامیدن این دو جزء مطلوب: یک توجیه به کمیت مربوط بود، یک توجیه هم به کیفیت که دیگر تکرار لازم ندارد، فکر میکنم روشن باشد.
پرسش: کیفیت به چه معناست؟ موضوع در حکم علتِ محمول است یا محمول به منزله علت اشرف است؟
پاسخ: بله این هم درست است. اتفاقاً ما همین را گفتیم. موضوع به منزله علت است، محمول به منزله معلول است و بنابراین... اما چه علتی؟ موضوع به منزله علت مادی است، محمول به منزله علت صوری است.
پرسش: در موضوع له علت تامه است، چون وقتی موضوع با تمام قیود بیاید، حکم صددرصد میآید. اما در بحث صوری میگوییم که موضوع به منزله ماده است و محمول به منزله صورت است که با بودن آن موضوع، علت تامه محقق میشود و بر آن مترتب میشود.
پاسخ: نه، برعکس است. ولی موضوع... بله اگر آنجور بگوییم عکس نتیجه گرفته میشود. ولی ما علت میگیریم موضوع را، منتها علت مادی؛ و محمول را هم علت میگیریم، منتها علت صوری. آن وقت محمول و موضوع را که مرکب میکنیم یا کنار هم میگذاریم، یک مرکبی به دست میآوریم که مثل مرکب «من المادة والصورة» است. اینطور تشبیه میکنند. اما اگر بگوییم موضوع علت تامه است و محمول معلول است، که شاید هم نتوانیم بگوییم؛ اگر بگوییم موضوع علت تامه است و محمول معلول است، در آن صورت محمول میشود اخص به واسطه خساست و موضوع میشود اشرف. درست برعکس میشود. اما اینکه موضوع علت تامه باشد یا در حکم علت تامه باشد حالا شاید هم طرفدار داشته باشد.
پرسش: در مورد شرافت شکل دوم بر شکل سوم، میگویند اشتراکی که نتیجه با یکی از مقدمات دارد در جایگاه حد اصغر است که حد اصغر در هر دو موضوع است و موضوع جزء اشرف است از این جهت. و شکل سوم اشتراک نتیجه با مقدمتین در محمول است که...
پاسخ: برعکس دارید میفرمایید. حرفتان درست است منتها برعکس میگویید. در شکل دوم اشتراک در محمول است.
پرسش: اشتراک نتیجه با مقدمتین... بله در هر دو محمول است. حد وسط در هر دو مقدمه محمول است در شکل دوم.
پاسخ: در هر دو محمول.
پرسش: نه، اشتراک نتیجه با مقدمتین در شرافت شکل دوم میگویم. در دو جزء نتیجه، آن جزء اشرف با مقدمتین حفظ جایگاه کرده؛ یعنی هم حد اصغر در نتیجه موضوع واقع شده و هم در مقدمه صغرا موضوع واقع شده، از این جهت اشرف است. اما در شکل سوم اشتراک نتیجه با دو جزء مقدمه در محمول است، یعنی حد اکبر همچنان که در نتیجه محمول است در مقدمه کبرا هم محمول است.
پاسخ: عیبی ندارد. ما یک وقتی موضوع را به آن دید نگاه میکنیم میشود اخص، یک زمانی به همان دیدی که شما میفرمایید نگاه میکنیم میشود اشرف. چون اشرف و اخص در اینجا اشرف و اخص طبیعی که نیست، لذا قابل جابهجایی است. یعنی با دید مختلف ما، اشرف و اخص اختلاف پیدا میکنند. الآن اینجوری که ایشان دارد تصور میکند، موضوع میشود اخص، محمول میشود اشرف. تعبیر ایشان الآن درست است. شما میفرمایید در یک جای دیگر جوری دیگر ملاحظه کردیم، موضوع شده اشرف، محمول شده اخص؛ بیان میکنم میشود، عیبی ندارد. ولی آن به یک لحاظ دیگر است و ما آن لحاظ را الآن کار نداریم، ما به این لحاظ الآن توجه داریم. توجه میکنید چه بیان میکنم؟ چون میخواهد بیان کند که این اصغر است آن اکبر است، به این لحاظ متوسل میشود. اگر میخواست خلاف این را بیان کند، به آن لحاظی که شما هم گفتید متوسل میشد. یعنی بالاخره الآن این را اصغر گفتیم این را اکبر گفتیم، چهکار بکنیم؟ توضیح میدهیم که به این جهت.
پرسش: در مورد کمیت، مگر همه نتیجهها عام و خاص مطلق است که ایشان اینگونه توجیه کردهاند؟ همه نتیجهها در صورتی که نتیجه تمام قیاسها عام و خاص مطلق باشد و قضیه به صورت موجبه کلیه عامه باشد، نتیجه فقط این توجیهشان درست است، وگرنه در بقیه نتیجهها که ما تمام محصورات را در نتیجه داریم، توجیهشان سیال نیست.
پاسخ: علیأیحال در تمام محصورات اربعه هم ما موضوعمان اخص است، محمولمان اعم است.
پرسش: در خود موجبه کلیه الآن فرض بر حالت تساوی هم داریم که این توجیه در آنجا...
پاسخ: نه، تساوی را بیان کردم کنار بگذارید. بله حالت تساوی هم داریم. آنجایی که من ابتدا وارد بحث شدم، سه تا مطلب مطرح کردم که هر دو با هم مساوی باشند، موضوع اخص باشد و محمول اعم یا برعکس؛ این سه تا را مطرح کردم، این مقدمه بود ولی احتیاج به این نداشتیم. بعد که توجه کردید در ادامه بحث وضع را عوض کردم. شاید متوجه عوض کردن بحث نشدید؛ اگر متوجه میشدید دیگر اشکال پیش نمیآمد. من آن را به عنوان مقدمه گفتم ولی احتیاج به آن نداشتیم. بحثی که ما میخواهیم شروع کنیم این است، شاید هم همان مقدمهای که گفتم رهزن بوده، نمیگفتم شاید بهتر بود. ببینید بحث ما این است: در جایی که ما یک عام داشته باشیم، یک خاص داشته باشیم، نه مساوی؛ در جایی که یک عام داشته باشیم و یک خاص داشته باشیم، اگر بخواهیم بینهما ترتیب طبیعی برقرار کنیم، خاص را اول میآوریم عام را دوم. این کل مطلب. آن وقت خاص میشود اصغر، عام میشود اکبر. آن اصغر است به خاطر اینکه دایره شمولش کمتر است، آن اکبر به خاطر اینکه دایره شمولش بیشتر است. اصلاً مساوی را در بحث دخالت نمیدهیم. آنجایی که یک عام داریم و یک خاص داریم، اگر بخواهیم بینشان تلفیق کنیم، بینشان حملی برقرار کنیم، ترتیب طبیعی این است که خاص را اول بیاوریم عام را بعداً بیاوریم، عام را حمل کنیم. اگر خلاف این را انجام دادیم، عرض کردم این ترتیب طبیعی نیست.
پرسش: نسبت به نتیجه ما، ما نتیجه قیاسمان گاهی اوقات مساوی است و ترتیب طبیعی نیست، ترتیب طبیعی به چه معناست؟ و اگر قضیه ما موجبه جزئیه باشد، برعکس این مطلب باشد قضیه صادق است؛ یعنی اگر موضوع ما عام باشد و محمول اخص باشد قضیه قضیه صادق است. اگر ترتیب ترتیب خلافی بود میشود چرا قضیه قضیه صادق است؟ اگر موضوع عام باشد قضیه جزئیه موضوعش مساوی است؟ نه، «بعض الحیوان انسان»، موضوع حیوان نیست، موضوع «بعض الحیوان» است. آن وقت مساوی میشود، اعم نمیشود.
پاسخ: بله. در قیاس همیشه گفتهاند که از جزئی به کلی پی میبرید. همیشه موضوعمان جزئی است. همیشه موضوعمان جزئی است، حکم کلی بر آن مترتب میکنیم.
پرسش: در قیاس برعکس است، میفرمایند از کلی به جزئی. در تمثیل...
پاسخ: بله، در قیاس از کلی به جزئی میآییم درست است. از کلی به جزئی میآییم ولی موضوعمان همیشه جزئی است؛ یعنی حکم روی یک جزئی بار میشود.
پرسش: در نتیجهای که الآن در کتاب اخذ شده، یک وقت اصلاً کاری به مقدمهها نداریم، میگوییم ما نتیجه را که در نظر میگیریم یک موضوع داریم و یک محمول در خود نتیجه. و موضوع ما معمولاً یا مساوی است یا اخص.
پاسخ: بله، من به نتیجه کار دارم. تعبیر به مطلوب میکردم من.
پرسش: صغرا را که الآن میگوید حد وسط در آن میآید...
پاسخ: نه، ایشان هم به نتیجه کار دارد، کاری به مقدمات ندارد. میگوید دو جزئی که در دو مقدمه آمدهاند و تکرار نمیشوند، یکی حد اصغر است یکی حد اکبر. بعد چرا اصغر میگوییم؟ چون در مطلوب، این اصغر موضوع قرار گرفته و آن اکبر محمول قرار گرفته و در ترتیب طبیعی، جزئی مندرج است تحت کلی، نه به عکس.
پرسش: ظاهراً ایشان برعکس، چون موضوع زیرمجموعه اوسط هست لذا میگوییم اصغر، ولی چون اوسط زیرمجموعه محمول هست به محمول میگوییم اکبر.
پاسخ: فرقی نمیکند. بله بالاخره اصغر تحت اکبر است، منتها به وساطت اوسط. یا بفرمایید اصغر تحت اکبر است بدون وساطت اوسط؛ فرقی نمیکند. شما میفرمایید که اصغر تحت اکبر است، ایشان میفرماید اصغر تحت اوسط است، اوسط تحت اکبر است. هر دویتان دارید یک مطلب میگویید؛ یعنی در واقع هر دو قبول دارید که اصغر دایرهاش اضیق است از اکبر و به همین مناسبت او را اصغر گفتیم این را اکبر گفتیم.
پرسش: نه آقا، چنین نیست. مثلاً شما وقتی در قیاس شکل اول دارید بحث میکنید، اصغر در تحت اوسط است، این فقط در شکل اول است.
پاسخ: این در شکل اول است بله. همین، لذا میخواهم بگویم اصلاً این ترتیبی که ایشان داده، نه تنها در مورد مطلوب نیست، اگر بگوییم در مورد مطلوب است اصلاً این حرفها پیش نمیآید. ما در مطلوب... ببینید من مطالب را از خارج گفتم، حالا میخواهم مطلب خود ایشان را بگویم. مطالب خارجی به جای خودش درست. مطلبی که خود ایشان میگوید این است: اگر ما در شکل قیاسمان ترتیب طبیعی را رعایت کردیم (ترتیب طبیعی یعنی چه؟ یعنی شکل اول؛ در شکل اول است که ترتیب ترتیب طبیعی است، طبعاً میپذیرد این را بدون احتیاج به بیان)، اگر ترتیب طبیعی را شما رعایت کردید، در مقدمه اولتان اصغر مندرج است تحت اوسط، در مقدمه دومتان اوسط مندرج است تحت اکبر، پس در نتیجهتان اصغر مندرج است تحت اکبر. اندراج اصغر تحت اکبر نشان میدهد که دایره اصغر... دایره شمول اصغر کوچکتر است و دایره شمول اکبر بزرگتر است؛ به این مناسبت او را اصغر گفتیم این را اکبر گفتیم. توجه کردید؟ این تبیینی که ایشان میکند هیچ مشکلی ندارد. آن تبیینی که من کردم شما الآن به آن اشکال دارید. آن تکه که از خارج بیان شد، به نظر میرسد که آن هم ایرادی ندارد.
پرسش: آقا همین که الآن فرمودید بهتر است، چون این چیزی که ایشان دارد فقط میرود روی شکل اول، ولی حرفی که حضرتعالی زدید و دیگران هم زدهاند، همه شکلها را در بر میگیرد.
پاسخ: حالا عیبی ندارد، فقط ما شکل اول را مطرح کنیم، نامگذاری را در شکل اول تمام کنیم، در بقیه اشکال هم همان نامگذاری را سرایت بدهیم و اجرا کنیم؛ اشکالی ندارد.
**بررسی متن کتاب**
«وکل واحد من موضوع المقدمة ومحمولها یسمی حداً»؛ موضوع مقدمه هم حد نامیده میشود، محمول مقدمه هم حد نامیده میشود، چه مقدمه اول باشد چه مقدمه دوم باشد؛ فرقی بین دو مقدمه نیست. «الا ان المحکوم علیه فی المطلوب»؛ یعنی موضوع در مطلوب، «یسمی حداً اصغراً» (یک خط بعد) «والمحکوم به حداً اکبراً»؛ یعنی یسمی حداً اکبراً. در مطلوب ما محکومبه، یعنی محمول، حد اکبر نامیده میشود. چرا این محکومعلیه را حد اصغر مینامیم؟ «لکونه جزئیاً تحت الاوسط»؛ چون جزئی است و مندرج است تحت اوسط. در کجا این وضع هست که حد اصغر مندرج تحت اوسط است؟ «فی الترتیب الطبیعی»؛ در ترتیب طبیعی، یعنی در شکل اول که ترتیبش ترتیب طبیعی است. در شکل اول که ترتیبش ترتیب طبیعی است، حد اصغر جزئی است که مندرج است تحت اوسط تو مقدمه اول. «عند اقتناص الحکم الکلی الایجابی»؛ آن وقتی که شما میخواهید حکم کلی ایجابی را نتیجه بگیرید؛ یعنی قیاستان طوری است که مقدمه اولش هم موجبه کلیه است، مقدمه دومش هم موجبه کلیه است، شکلتان هم شکل اول است. در چنین حالتی، اصغر مندرج تحت اوسط است، اوسط هم مندرج تحت اکبر است، وقتی میآییم تو مطلوب میبینیم که اصغر مندرج تحت اکبر است، منتها به وساطت حد اوسط. بالاخره حد اصغر مندرج شد تحت حد اکبر، و همین اندراج نشان میدهد که اصغر دایره شمولش کمتر است، اکبر دایره شمولش بیشتر است، به همین جهت او را اصغر گفتیم این را اکبر گفتیم.
«یسمی حداً اصغراً»؛ چرا حد اصغر نامیده میشود؟ «لکون هذا الحد الاصغر جزئیاً مندرجاً تحت الاوسط». در کجا این اندراج صورت میگیرد؟ «فی الترتیب الطبیعی»؛ یعنی در شکلی که ترتیب طبیعی داشته باشد که در واقع همان شکل اول است. در چه وقتی؟ در چه قیاسی؟ «فی القیاس الذی کلتا مقدمتیه کلیة» و شما بخواهید نتیجه کلی بگیرید؛ «عند اقتناص الحکم الکلی الایجابی». آن وقتی که میخواهید صید کنید، اقتناص کنید، اکتساب کنید حکم کلی ایجابی را؛ یعنی نتیجهتان میخواهد یک حکم کلی ایجابی باشد، که قهراً مقدمتینتان هم حکم کلی ایجابی هست.
پرسش: یعنی در ضرب اول شکل اول که موجبه کلیه است؟
پاسخ: یعنی ضرب اول شکل اول بله. ضرب اول... ایشان تمام حرفش را تو ضرب اول شکل اول تمام میکند، میگوید بقیه هم همین است. در ضرب اول شکل اول ایشان میگوید که این را اصغر میگوییم این را اکبر میگوییم. وقتی اسم اصغر و اکبر اینجا تمام شد، در بقیه ضروب شکل اول و همچنین در بقیه ضروب اشکال دیگر، همین اسم را ادامه میدهیم.
«الا ان المحکوم علیه فی المطلوب یسمی حداً اصغراً» که توضیح دادیم، «والمحکوم به فی المطلوب حداً اکبراً» یعنی یسمی حداً اکبراً. در مطلوب ما محکومبه، یعنی محمول، حد اکبر نامیده میشود. چرا حد اکبر نامیده میشود؟ «لکونه کلیاً». او حد اصغر جزئی بود و تحت اوسط بود، اما این یکی کلی است که فوق اوسط است؛ یعنی اوسط تحتش مندرج است و او بر اوسط حمل میشود. باز هم «فی ذلک الترتیب»؛ یعنی در ترتیب طبیعی، «عند اقتناص الحکم الکلی الایجابی»؛ یعنی در شکل اولی که بخواهیم موجبه کلیه را نتیجه بگیریم، یا به تعبیر بهتر در ضرب اول از شکل اول. این بیان اول بود برای اصغر نامیده شدن این حد و اکبر نامیده شدن آن حد.
اما بیان دوم؛ که بیان کردم در این بیان دیگر از کمیت استفاده نمیکنیم، از کیفیت استفاده میکنیم. بیان دوم این است: «او لان الموضوع اخص من المحمول»؛ در همه جا موضوع اخص از محمول است، چون موضوع شبیه ماده است و محمول اشرف از موضوع است چون محمول شبیه صورت است. این یک مقدمه. مقدمه بعدی: هر اخصی را اصغر مینامیم و هر اشرفی را اکبر مینامیم؛ زیرا که اصغر با اخص بودن مناسبت دارد و اکبر با اشرف بودن. نتیجه: «فسمی الاخص بالاصغر والاشرف بالاکبر». اخص را که همان موضوع است، اصغر نامیدیم (منظور از موضوع، موضوع مطلوب استها؛ یعنی موضوعی که تو نتیجه موضوع قرار گرفته). یا بفرمایید که در همان ضرب اول فرقی نمیکند، در همان ضرب اول اونی که تو نتیجه موضوع قرار گرفته، آن موضوع اخص است و اونی که محمول قرار گرفته اشرف است؛ اخص را اصغر نامیدیم زیرا که اصغر با اخص بودن مناسبت دارد، و اشرف را اکبر نامیدیم زیرا که اکبر بودن با اشرف بودن مناسبت دارد. این هم جهت دوم. تمام شد. این «فسمی الاخص بالاصغر والاشرف بالاکبر» نباید سرِ سطر باشدها؛ همانطور که توجه میکنید دنباله بحث است. سرِ سطر آمده یک مقدار مشکل درست کرده.
**اصطلاحات دیگر در قیاس اقترانی**
مطلب بعدی: اصغر و اکبر را «طرفین» هم مینامند، «رأسین» هم مینامند. اینها دیگر آسان است، مطلبی ندارد. «ویسمی الاصغر والاکبر یسمیان الطرفین والرأسین». «الطرفین والرأسین» مفعول دوم «یسمی» است. «الاصغر والاکبر» مفعول اول که شدهاند نائب فاعل.
باز «وتسمی المقدمة التی»؛ «والمقدمة التی» هم «تسمی». «وتسمی المقدمة التی فیها الاصغر الصغری، والتی فیها الاکبر الکبری». مقدمهای که در آن اصغر به کار آمده، «صغرا» نامیده میشود؛ مقدمهای که در آن اکبر به کار رفته، «کبرا» نامیده میشود. یعنی اونی که مشتمل است بر موضوعِ نتیجه، صغرا گفته میشود؛ اونی که مشتمل است بر محمولِ نتیجه، کبرا گفته میشود.
سوم، مطلب سوم: «والهیئة الحاصلة»؛ یعنی «وتسمی الهیئة الحاصلة». شما حد وسط را با حد اصغر و حد اکبر تلفیق میکنید و دو تا قضیه درست میشود. یک بار حد وسط را با حد اصغر تلفیق میکنید، یک مقدمه درست میشود؛ یک بار حد وسط را با حد اکبر تلفیق میکنید، مقدمه دیگر درست میشود. هیئتی که از این تلفیقات درست میشود، «شکل» نامیده میشود. چون گاهی اوقات شما حد وسط را محمول قرار میدهید، گاهی موضوع قرار میدهید، گاهی در هر دو محمول قرار میدهید، در هر دو موضوع قرار میدهید؛ این بالاخره نحوههای مختلفی که برای چیدمان این سه تا حد در نظر گرفته میشود، باعث میشود که آن مرکب شما شکلهای مختلف پیدا کند. این هیئت حاصل از نحوه قرار دادن این سه حد را اصطلاحاً «شکل» میگویند. «والهیئة الحاصلة»؛ یعنی «وتسمی الهیئة الحاصلة من وضع الحد الاوسط مع الحدین الاخیرین»؛ یعنی قرار دادن حد وسط با دو حد اخیر که اصغر و اکبر باشد، یعنی اصغر و اکبر؛ هیئت حاصل از نحوه قرار دادن این سه تا حد را «شکل» میگویند.
باز مطلب بعدی: «وترکیب الصغری» یعنی «ویسمی». صغرا را با کبرا دو تایی تلفیق میکنیم؛ این اصطلاحاً اسمش را میگذاریم «ضرب». یعنی ضرب اول، ضرب دوم از شکل اول، از شکل دوم و هکذا. «ترکیب الصغری والکبری یسمی قرینة وضرباً». «قرینة وضرباً» مفعول دوم «یسمی» محذوف است. تمام شد.
باز مطلب بعدی: قرینه را، که همان خودِ کلِ قیاس است، به لحاظ اینکه منتجِ نتیجه است، «قیاس» میگوییم و آن نتیجه را که به دست آمده از این قیاس است، «نتیجه» میگوییم. «وتسمی القرینة بالنسبة الی اللازم عنها لذاتها»؛ «لذاتها» قید لازم است. «قیاساً» یعنی «تسمی قیاساً». «وتسمی القرینة بالنسبة الی اللازم عنها لذاتها نتیجة».
انشاءالله برای جلسه آینده.