« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/10/01

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین ساختار قیاس و تعداد مقدمات در قیاس بسیط و مرکب/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /حکمت اشراق بخش منطق

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه ششم در مباحث مربوط به قیاس /تبیین ساختار قیاس و تعداد مقدمات در قیاس بسیط و مرکب

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

تبیین ساختار قیاس و تعداد مقدمات در قیاس بسیط و مرکب

 

[بخش اول: بررسی مقدمات قیاس و نقد دیدگاه معترض]

گفتیم که قیاس لااقل باید دارای دو مقدمه باشد و کمتر از دو مقدمه را نمی‌توانیم قیاس قرار بدهیم. برای اثبات این مدعا، یک بار در قیاس استثنایی بحث کردیم و یک بار در قیاس اقترانی. در قیاس استثنایی گفتیم که قضیه واحده مشتمل بر دو جزء مطلوب است و در قیاس اقترانی گفتیم قضیه واحده مشتمل بر یک جزء مطلوب است و بعد مطلب را ادامه دادیم تا به نتیجه مطلوبمان رسیدیم.

 

معترض گفتش که این دو فرضی که شما مطرح کردید، دو فرض صحیحی است ولی فروض ما این دو فرض نیستند. ما فرض سومی هم داریم. می‌توانیم قضیه واحده‌ای داشته باشیم که مشتمل بر هیچ‌یک از اجزاء مطلوب نباشد، ولی به خاطر لزومی که نسبت به مطلوب دارد، مطلوب را نتیجه بدهد و بعد هم برای این مدعای خودش دو تا نمونه ذکر کرده است. یکی اینکه اصل به خاطر اینکه عکس را لازم دارد، عکس را نتیجه می‌دهد و دیگری اینکه اصل چون عکس نقیض را لازم دارد، عکس را نتیجه می‌دهد.

 

از این اشکال دو جواب داده شد. جواب اول جواب مشهور بود و جواب دوم جواب خودشان. مطالبی که تکرار کردم به خاطر این نکته‌ای است که الآن می‌خواهم بیان کنم که در جلسه گذشته توضیح داده نشد. اگرچه معلوم است ولی گفته نشد. در جواب مشهور تمام توجه به مدعای این معترض بود. توجهی به دو نمونه‌ای که او ذکر کرده بود نشده بود. آن‌ها سعی کردند که آن قضیه واحده‌ای را که لازم دارد قضیه دیگر را، از وحدت در بیاورند و متعدد کنند تا آن قضیه واحده با ضمیمه، لازم داشته باشد نتیجه را و به این ترتیب قیاس بشود مرکب از دو قضیه و مطلوب ثابت بشود؛ کاری به اینکه اصل مستلزم عکس است و منتج عکس است یا مستلزم و منتج عکس نقیض است یا اصلاً مستلزم نیست، نداشتند.

 

یعنی اصلاً بحث روی دو تا نمونه نرفت بلکه تمام بحث نازل بود به خود همان اصل مطلبی که معترض گفته بود. ولی در جوابی که شارح ذکر کرد، تمام توجه به دو نمونه بود. خواست دو نمونه را با آن مدعایی که معترض ادعا کرده بود فرق بگذارد و بگوید که این دو نمونه از سنخ آنچه که شما مدعا می‌کنید نیست تا نتیجه بگیرد که مدعای خصم هیچ نمونه صحیحی ندارد و به خاطر نداشتن نمونه صحیح، مدعایی است باطل.

یعنی جواب را برد به سمت نمونه‌ها و اشکال بر نمونه‌ها کرد و ثابت کرد که هیچ‌کدام از این دو نمونه نمی‌توانند مدعای خصم را ثابت کنند و چون مدعای خصم نمونه دیگر ندارد، پس مدعا مثبت ندارد و به این ترتیب مدعا را هم باطل کرد. یعنی اولاً نظر کرد به دو نمونه و بعداً با ابطال دو نمونه، نظر کرد و و اصل مدعا را باطل کرد. پس کلام شارح توجه به هر دو مطلب خصم داشت؛ هم به همان به نمونه‌هایی که گفت، هم به آن مطلب کلی که این نمونه‌ها را برای اثبات آن مطلب کلی ذکر کرده بود. این مطلب اولی است که از جلسه گذشته باقی مانده بود و اشاره کردم.

 

مطلب دومی که من در جلسه گذشته یادم رفته بود بگویم، اصل مطلب را توضیح دادم ولی این تکه را یادم رفت بگویم؛ مشهور در جوابی که نسبت به این اشکال داده بودند این‌چنین گفته بودند که تنها لزوم این قضیه واحده نسبت به قضیه‌ای که نتیجه گرفته می‌شود کافی نیست، بلکه علم به حصول علم به وجود لزوم هم لازم است. توضیحاتی هم در این زمینه داده شد که خب توضیحات به قوت خودشان باقی‌اند. اما علم به حصول ملزوم از کجا پیدا می‌شود؟

این را من توضیح نداده بودم. وقتی ما استثنا می‌کنیم، وقتی می‌گوییم «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، این قضیه واحده است. این مستلزم نتیجه نیست مگر اینکه حصول ملزوم را داشته باشیم. مشهور گفتند علم به حصول ملزوم را، مصنف گفت نه، حصول ملزوم را داشته باشیم، علم به حصول ملزوم لازم نیست. حصول ملزوم بنا بر قول مصنف، علم به حصول ملزوم بنا بر قول مشهور، از کجا حاصل می‌شود؟ این را من جلسه گذشته بیان نکرده بودم، الآن باید بگویم: از استثنا حاصل می‌شود. استثنای وضع مقدم؛ استثنایی که در استثنا وضع می‌شود مقدم. وقتی می‌گویم «لکن الشمس طالعة»، یعنی می‌گویم ملزوم که طلوع شمس است حاصل است، بعد وقتی ملزوم حاصل شد نتیجه می‌گیرم که «فالنهار» هم که لازم است موجود است. پس حصول ملزوم بنا بر قول شارح یا علم به حصول ملزوم بنا بر قول مشهور، این دو تا از آن استثنا به دست می‌آیند. بنابراین اگر ما حصول ملزوم را لازم داشته باشیم چنانچه شارح معترف است، یا اگر علم به حصول ملزوم را لازم داشته باشیم چنانچه مشهور مدعی‌اند، علی‌أی‌حال به مقدمه دوم احتیاج داریم یعنی به استثنا احتیاج داریم و جواب مشهور تمام می‌شود.

 

شارح نخواسته جواب مشهور را از این جهت که نمی‌تواند احتیاج ما به دو مقدمه را اعلام کند، از این جهت نمی‌خواهد جواب مشهور را مختل کند. جواب مشهور این مطلب را اثبات می‌کند؛ یعنی اثبات می‌کند که قیاس احتیاج به دو مقدمه دارد. می‌خواهد جواب مشهور را از این ناحیه مختل کند که شما علم به حصول ملزوم را معتبر دانستید، علم به حصول ملزوم معتبر نیست، خود حصول ملزوم معتبر است. و الا در اصل مدعایی که مشهور دارند که قیاس باید از دو مقدمه تشکیل بشود، در این اصل مطلب جواب مشهور تمام است و شارح هم که با آن‌ها درگیری نیست. درگیری شارح این است که شعور به لزوم اولاً، علم به حصول ملزوم ثانیاً لازم نیست، بلکه خود لزوم و خود حصول ملزوم لازم است نه علم و شعور به این دو تا. این اشکالی بود که شارح بر مشهور کرده بود. پس توجه دارید با این تبیینی که کردیم که تقریباً یک مقداری آسان‌تر از تبیین جلسه گذشته بود، آسان‌تر بود هم جامع‌تر بود. هم حرف شارح روشن شد هم معلوم شد که کلام مشهور باطل نیست. جواب مشهور جواب درستی است، منتها ایراد دارد. اصل مدعای ما را اثبات می‌کند منتها ایراد دارد. چون ایراد دارد گفتیم «لا یُجاب به»[1] . این جواب را ما جواب خصم قرار نمی‌دهیم. چون یک شیئی که یک جوابی که مشتمل بر خطاست که نمی‌تواند جواب اصیل باشد و الا مدعا را اثبات می‌کند و الا خصم را رد می‌کند ولی بالاخره مشتمل بر خطاست. جواب مشهور این‌چنین است؛ ولو خصم را رد می‌کند و ثابت می‌کند که ما احتیاج به دو مقدمه داریم ولی چون مشتمل بر خطاست ما به آن جواب، جواب نمی‌دهیم. این تکمیل بحث گذشته بود که در جلسه گذشته گفته بودم، مطالبی را به الآن تکمیل کردم.

خب وارد بحث جدید می‌شویم.

 

پرسش: حصول ملزوم بنا بر قول شارح یا علم به حصول ملزوم بنا بر قول مشهور، ما باید این را داشته باشیم از چی؟ از استثنا؟

پاسخ: از استثنا به دست می‌آید. خب ما وقتی ملزوم نداشته باشیم شارح می‌گوید ملزوم را نداریم دیگر، ملزوم باید داشته باشیم، علم داشتن ملزوم را لازم نداریم، جواب مشهور است. حصول ملزوم چون می‌گوییم «لکن الشمس طالعة»، می‌گوییم ملزوم باید باشد. حصول ملزوم یعنی هست، علم به حصول ملزوم یعنی به این هست من عالمم. شارح می‌گوید من این علم را لازم ندارم، این علم را لازم نداریم ولی حصول ملزوم را لازم داریم.

 

پرسش: علم نداشته باشیم می‌توانیم استثنا کنیم؟

پاسخ: نه، این دو حرف است. علم نداشته باشیم نمی‌توانیم استثنا کنیم، ولی اینکه ما استثنا را داریم یا علم نداریم نمی‌توانیم استثنا کنیم ولی آیا این علم معتبر است یا نه؟ داشتن علم معتبر است یا نه؟ بله ما اگر علم نداشته باشیم نمی‌توانیم استثنا کنیم ولی داشتن علم معتبر نیست در انتاج. برای انتاج، داشتن علم به حاصل لازم نیست، فقط حصول ملزوم کافی است. حصول ملزوم که باشد انتاج به دست می‌آید ولو من عالم نباشم. حالا فرض کنید که همین‌طوری گفته باشم، اگر بشود که ما همین‌طوری غفلتاً گفته باشیم، مخاطب ما نتیجه می‌گیرد. من خودم عالم نیستم، می‌گویم «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، بی‌توجه می‌گویم «لکن الشمس طالعة» که اعلام حصول می‌کنم، اعلام نمی‌کنم علمم را به حصول، اعلام می‌کنم حصول ملزوم را. خودم دیگر نتیجه نمی‌گیرم چون غافلم، ولی مخاطب من نتیجه می‌گیرد می‌گوید «فالنهار موجود»، چون حصول ملزوم هست، پشت سرش نتیجه هست. البته منفک نمی‌شود، در وقتی من استثنا می‌کنم منفک از علم نمی‌شود، نمی‌شود ولی ایشان می‌خواهد بگوید علم دخالت ندارد. فرض حصول هم کافی است. حصول ملزوم را باید داشته باشیم، حالا حصول واقعی یا حصول فرضی. ما باید حصول ملزوم را داشته باشیم اما فرق نمی‌کند که حصول واقعی باشد که الآن شب است که الآن روز است واقعاً هم روز است، یا حصول فرضی باشد. فرض می‌کند روز را. مثلاً فرض کنید یک نفر وارد می‌شود، این می‌خواهد تمجید کند از یک نفر، می‌گوید «ان طلعت الشمس فالنهار موجود»، شب هم هست، می‌گوید «ان طلعت الشمس فالنهار موجود، لکن الشمس طالعة»، ادعا می‌کند که این شخصی که وارد شده شمس بوده، شروع کرده بنابراین الآن روز شده شب نیست. این‌ها همه‌اش ادعاست، فرض است، ولی همین فرض باعث می‌شود که حصول ملزوم باشد، نتیجه گرفته بشود. ما لازم نداریم که حتماً این حصول ملزوم واقعی باشد، ولی حصول ملزوم فرضی باشد کافی است، نتیجه می‌دهد. خب حالا برویم سراغ بحث خودمان.

 

[بخش دوم: تقسیم قیاس به بسیط و مرکب و اثبات انحصار مقدمات در قیاس اقترانی]

 

بحثی که می‌خواهیم شروع کنیم این است که همان‌طور که در جلسه گذشته گفتم، ما معتبر دانستیم در قیاس حداقل دو قضیه را. حداقلش را بیان کردیم که باید دو قضیه باشد، حداکثر را بیان نکردیم. می‌فرماید اگر قیاسمان قیاس بسیط باشد، این حداقل، حداکثر هم هست؛ یعنی حداقل قضایایی که قیاس را تشکیل می‌دهند دو تا هستند، حداکثرشان هم دو تاست. اما اگر قیاس قیاس مرکب باشد، دیگر بیش از دو تا قضیه داریم. در قیاس مرکب به دو قضیه اکتفا نمی‌شود، بیش از دو قضیه داریم. حالا چند تا داریم؟ یا سه تا داریم یا چهار تا داریم یا بیشتر. کجا سه تا کجا چهار تا؟ البته آنجا هم که سه تا داریم در واقع چهار تاست، آن یکی را حذف کردیم، لذا الآن سه تا بیان می‌شود. این‌ها همه توضیح داده می‌شود. معلوم می‌شود قیاس مرکب... چون قیاس بسیط در صورتی معلوم می‌شود که قیاس مرکب معلوم بشود. من اول قیاس مرکب را می‌گویم بعد قیاس بسیط را می‌گویم.

 

قیاس مرکب این است که ما قیاسی را تنظیم کنیم، نتیجه بگیریم، بعد آن نتیجه را مقدمه قیاس بعدی قرار بدهیم و با الحاق قضیه دیگری به آن نتیجه، قیاس دومی تشکیل بدهیم و نتیجه دومی بگیریم و اگر به مطلوبمان نرسیدیم کار را ادامه بدهیم تا به مطلوب برسیم. که قیاس مرکب لازم نیست حتماً دو تا باشد، یک وقت می‌بینی ده تا قیاس پشت سر هم ردیف می‌شود تا ما را به آن مطلوب نهایی‌مان برساند. پس قیاس مرکب قیاسی است که چند تا قیاس است که هر بعدی نتیجه قبلی را به عنوان مقدمه‌ای از مقدماتش پخش کرده. این می‌شود قیاس مرکب. اگر قیاس این‌چنین نبود، یعنی یک قیاس داشتیم که ازش خواستیم نتیجه بگیریم، نتیجه نهایی‌مان را از یک قیاس توانستیم بگیریم، این قیاس بسیط است یا قیاس بسیط. پس قیاس یا بسیط است یا مرکب. قیاس بسیط آنی است که با دو مقدمه‌ای که دارد نتیجه نهایی را بدهد. قیاس مرکب این است که ما با دو مقدمه نتوانیم نتیجه نهایی بگیریم؛ اگرچه با دو مقدمه نتیجه می‌گیریم ولی نتیجه‌مان وسط راهی است، بین راهی است، نتیجه نهایی‌مان نیست، مطلوب نهایی‌مان نیست. ناچاریم که این نتیجه را دوباره رفیق کنیم با قضیه دیگری و قیاس دومی تشکیل بدهیم برای رسیدن به نتیجه دوم، که اگر این نتیجه دوم مطلوب نهایی ما باشد توقف می‌کنیم، اگر مطلوب نهایی نباشد کار را ادامه می‌دهیم تا به مطلوب نهایی برسیم. این می‌شود قیاس مرکب.

 

در قیاس بسیط ایشان می‌فرماید که ما بیش از دو مقدمه نداریم. این مدعاست، باید اثبات بشود. در قیاس مرکب می‌گوید بیش از دو مقدمه داریم، این هم مدعاست، باید اثبات بشود. پس دو تا مطلب داریم که باید اثبات بشوند. الآن می‌پردازیم به اثبات این مدعا که در قیاس بسیط بیش از دو مقدمه نداریم. این مدعا را هم در قیاس اقترانی مطرح می‌کنیم هم در قیاس استثنایی. اما قیاس اقترانی دو قسم می‌تواند داشته باشد: یک قیاس اقترانی حملی که مرکب است از مقدمات حملی، یک قیاس مرکب... قیاس اقترانی شرطی که مرکب است از مقدمات شرطی. هر دو را بحث می‌کنیم. دوباره اگر تعبیر بکنیم به قیاس استثنایی خب فقط قیاس استثنایی را بحث می‌کنیم، اما مصنف تعبیر می‌کند به قیاس شرطی. آن وقت قیاس شرطی دو قسم می‌شود: می‌شود یکی استثنایی، یکی اقترانی شرطی. پس اقترانی شرطی دو بار مورد بحث قرار می‌گیرد؛ یک بار در آنجایی که ما اقترانی را مطرح می‌کنیم خب شرطی هم مطرح می‌شود، یک بار آنجایی که قیاس شرطی را مطرح می‌کنیم هم شرطی مطرح می‌شود هم استثنایی مطرح می‌شود. بنابراین اقترانی حملی یک بار مطرح می‌شود، استثنایی یک بار مطرح می‌شود، ولی اقترانی شرطی دو بار مطرح می‌شود و دلیل هم یکی است؛ یعنی مطلب مطلب متعدد نمی‌شود، طرح متعدد می‌شود. یعنی دو بار این مسئله مطرح می‌شود نه مطلبش دو جور بشود، یک مطلب دو بار طرح می‌شود.

 

ما بحثمان در اقترانی در هر اقترانی نتیجه دو جزء دارد. می‌خواهیم اثبات کنیم مدعایمان را. در اقترانی مدعایمان این بود که بیش از دو مقدمه لازم نداریم. در قیاس اقترانی دلیل این است که در هر قیاس اقترانی نتیجه ما دو جزء دارد. اگر قیاس اقترانی ما حملی باشد، این دو جزء عبارتند از موضوع و محمول؛ یعنی دو جزء نتیجه عبارتند از موضوع و محمول. اگر قیاس ما قیاس اقترانی شرطی باشد، آن دو جزء نتیجه عبارتند از مقدم و تالی؛ اگر شرطی متصل باشد. اگر شرطی منفصل باشد قیاس اقترانی ما مرکب باشد از شرطی منفصل، دو جزئی که در نتیجه داریم، در مطلوب داریم، آن دو جزء موضوع و محمول‌اند نه مقدم و تالی؛ بلکه ملحق به مقدم و تالی‌اند. چون می‌دانید که در منفصله ما مقدم و تالی نداریم، ملحق به مقدم و تالی می‌کنیم ایشان، ولی ملحق به مقدم و تالی نیستند به خاطر همان بحثی که قبلاً داشتیم که مقدم و تالی بینشان ارتباط است، یکی مقدم است یعنی جلوتر است، یکی تالی است یعنی تابعه. در شرطی متصل مقدم بودن و تالی بودن یعنی تابع بودن و متبوع بودن؛ شرط متبوع است، جزا تابع است. اما در منفصله هر کدام می‌تواند تابع باشد، اصلاً هیچ‌کدام تابع نیستند. اگر هم بخواهیم تابع قرار بدهیم هر کدام را می‌توانیم تابع دیگری قرار بدهیم، آن وقت تالی یا مقدم معینی نداریم. لذا در منفصل دو جزء را ملحق می‌کنیم به تالی و مقدم. اما در متصله واقعاً تالی و مقدم داریم.

 

پس اگر قیاس اقترانی‌مان حملی باشد، دو جزء مطلوب ما موضوع و محمول‌اند. اگر قیاس اقترانی‌مان شرطی باشد، دو جزء مطلوب ما مقدم و تالی‌اند یا ملحق به مقدم و تالی. دو جزء ما مقدم و تالی هستند. دو جزء ما یا مقدم است یا تالی. احد الجزئین یا مقدم است یا تالی.

اگر می‌گوییم مثلاً فرض کنید «اگر که هوا ابری باشد باران می‌بارد»، بعد می‌گوییم «هوا ابری است»، نتیجه می‌گیریم

پرسش: این که استثنایی است،

پاسخ: نه استثنایی را نگویید، اقترانی بفرمایید. این‌جوری بگویید که «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، این صغرا؛ و «ان کان النهار موجوداً فالغرفة مضيئة»، این کبرا. نتیجه بگیرید: «ان کانت الشمس طالعة فالغرفة مضيئة». این نتیجه «ان کانت الشمس طالعة فالغرفة مضيئة» یک شرطیه است که دارای دو جزء است؛ یک مقدم «الشمس طالعة»، یک تالی «فالغرفة مضيئة». در همه اقترانی‌ها این‌چنین است که مطلوب ما دو جزء دارد. مطلوب ما دو جزء دارد؛ یا آن دو جزء موضوع و محمول‌اند اگر اقترانی‌مان حملی باشد، یا مقدم و تالی و ملحق به مقدم و تالی‌اند اگر اقترانی‌مان اقترانی شرطی باشد.

 

خب این مطلب که روشن شد و معلوم شد که در هر اقترانی نتیجه دارای دو جزء است، دنباله استدلال را ادامه می‌دهیم و می‌گوییم که هر یکی از این دو جزء مطلوب باید در قضیه‌ای قرار بگیرند تا ما بتوانیم قیاسی از این دو جزء تشکیل بدهیم. چون ما دو جزء داریم، دو قضیه باید بیاوریم که یکی مشتمل بر جزء اول باشد، یکی مشتمل بر جزء دوم باشد تا ما به توسط ارتباطی که بین این دو قضیه برقرار می‌کنیم، در واقع بین آن دو جزء ارتباط برقرار کرده باشیم و آن وقت نتیجه را بگیریم. چون نتیجه یعنی ارتباط برقرار کردن بین آن دو جزء. ارتباط بین آن دو جزء را ما ابتدا به این صورت درست می‌کنیم که ارتباط را بین دو قضیه می‌دهیم، بعد که بین دو قضیه ارتباط داده شد، بین آن دو جزء قضیه هم ارتباط برقرار می‌شود. وقتی ارتباطی که بین دو جزء برقرار می‌شود تو نتیجه ظاهر می‌شود. پس وقتی ما دو جزء داشتیم بیش از دو قضیه لازم نداریم؛ یک قضیه مشتمل باشد بر این جزء، یک قضیه مشتمل باشد بر آن جزء. اگر ما این دو قضیه را درست کردیم، بین دو قضیه ارتباط می‌دهیم، بین دو جزء قضیه ارتباط حاصل می‌شود و نتیجه گرفته می‌شود. پس ما احتیاج به قضیه سوم نداریم چون جزء سومی نداریم که قضیه سوم بیاوریم و بگوییم این قضیه سوم مشتمل بر جزء سوم است. پس در هیچ قیاس اقترانی ما احتیاج به جزء سوم پیدا نمی‌کنیم زیرا اجزاء مطلوب ما بیش از دو تا نیستند. بنابراین قضایایی هم که بخواهند با هم تلفیق بشوند و تلفیق این دو جزء را نتیجه بدهند بیش از دو تا نخواهند بود. ما دیگر احتیاج به قضیه سوم نداریم. این تمام بیانی که ایشان برای اثبات مدعا در اقترانی دارد. اگر قیاس اقترانی ما بسیط بود بیش از دو مقدمه ندارد. چرا؟

چون مطلوبش بیش از دو جزء ندارد و هر کدام از دو جزء هم در یک قضیه گنجانده می‌شوند، پس ما بیش از دو قضیه نداریم در هیچ قیاس اقترانی بسیط. این تمام حرف ایشان در اقترانی. در شرطی هم مطلبی دارد که وقتی رسیدیم بیان می‌کنم. نتیجه را بخوانم اینجا...

پرسش:

پاسخ: آن می‌شود قیاس مرکب. اگر بیش از دو قضیه داشته باشیم قیاسمان متعدد می‌شود، می‌شود قیاس مرکب. از این بحث بیرون می‌رویم، قیاس مرکب را بعداً مطرح می‌کنیم.

پرسش: حتی اگر ظاهرشان قیاس واحد باشد؟

پاسخ: نیست دیگر، ظاهرش را کار نداریم. ظاهر قیاس واحد نیست. اگر ما بیش از سه تا قضیه داشتیم... دو تا سه تا صغرا می‌آورم بعد یک کبرا می‌آورم...

پرسش: به تک‌تک صغراها نگاه می‌کند؟

پاسخ: بله آن اگر باشد... نه آن اگر باشد چند قیاس... چند قیاس بسیط است. یعنی فرض کنید دو تا صغرا می‌آوریم، یک کبرا برای هر کدام از این دو صغرا ذکر می‌کنید، در واقع مثل اینکه ما دو تا قیاس تشکیل دادیم جدای از هم، منتها برای اینکه خسته نشویم به زحمت نیفتیم چون کبرا مشترک بوده صغراها را جدا ذکر کردیم کبرا را هم یک بار گفتیم. این در واقع یک قیاس نیست، این در واقع دو قیاس است منتها هر کدام از دو قیاس بسیط‌اند و در هر کدام همین تبیینی که داشتیم می‌آید که مطلوبشان دارای دو جزء است پس خودشان دارای دو قضیه‌اند. مطلوب بیش از دو جزء ندارد پس خود قیاس هم بیش از دو قضیه ندارد. این استدلال در تمام آن‌جور قیاس‌هایی که شما گفتید می‌آید.

پرسش: اگر شرطی‌ها توی مقدمات بسیط هم دو مقدمه داریم نتیجه ما...

پاسخ: نتیجه‌تان هم باز مشتمل بر دو جزء است.

پرسش: بله مشتمل بر دو جزء اما هر جزء ممکن است باز یک شرطیه در اصل بوده باشد.

پاسخ: بله آن... شرطیه‌های متصل، شرطیه‌های منفصل هم یک قضیه حساب می‌شود. شرطیه ولو شرطی منفصل باشد یک قضیه حساب می‌شود.

 

[بخش سوم: بررسی متن کتاب و تبیین قیاس استثنایی]

 

«ثم القیاس قد یکون واحداً»؛ رسیده بودیم صفحه ۹۴ سطر بیست و سوم. «ثم القیاس قد یکون واحداً و یسمی بسیطاً»؛ گاهی قیاس یک قیاس است که قیاس بسیط نامیده می‌شود فقط.

«و قد یکون اکثر من واحد فیسمی قیاساً مرکباً»؛ قیاس مرکب را توضیح ندادیم، ان‌شاءالله بعداً توضیح می‌دهیم. اما فعلاً بحثمان در قیاس بسیط است.

می‌گوید: «و مقدمات البسیط لا تزید علی اثنتین»؛ بیش از دو مقدمه نیست.

«و الیه»؛ همین که مقدمات قیاس بسیط... مقدمات البسیط یعنی مقدمات قیاس بسیط اضافه بر دو تا نیستند و به همین مطلب که مقدمات قیاس بسیط اضافه بر دو تا نیستند، مصنف به قولش اشاره کرده که فرموده: «لا قیاس واحد» و «لا قیاس واحد اکثر من قضیتین»[2] ؛ قیاس واحد بیش از دو قضیه ندارد. قیاس واحد یعنی قیاس بسیط. قیاس واحد یعنی قیاس بسیط. قیاس بسیط بیش از دو قضیه ندارد. این مدعا.

 

اما دلیل؛ دلیل را همان‌طور که بیان کردم تحلیل می‌کنیم دو تا می‌کنیم. یکی ناظر به قیاس‌های اقترانی و یکی هم ناظر به قیاس‌های استثنایی و به تعبیر مصنف ناظر به قیاس‌های شرطی.

«اما فی الاقترانی»؛ یعنی اگر آن قیاس واحد که قیاس بسیط است اقترانی باشد، «سواء کان حملیین» مثل «العالم متغیر و کل متغیر حادث فالعالم حادث» که از دو قضیه حملی تشکیل شده، «او شرطیاً» مثل همانی که در خارج مثال زدم که «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود و ان کان النهار موجوداً فالغرفة مضيئة» بعد هم نتیجه می‌گیریم «ان کانت الشمس طالعة فالغرفة مضيئة». اما اگر قیاس اقترانی باشد بیش از دو قضیه لازم ندارد.

«فلقوله»؛ لازم نداشتن بیش از دو قضیه به این دلیل است که «فالمطلوب» یعنی نتیجه «لیس له الا جزآن»؛ مطلوب دو جزء دارد. این یک مقدمه. مقدمه دیگر: هر کدام از این دو جزء در یک قضیه می‌گنجند، پس نتیجه می‌شود که قیاس دارای دو قضیه خواهد بود. چون مطلوبش دو جزء دارد خودش دو قضیه دارد.

 

اما دو جزئی که در مطلوب هستند: «هما موضوع و محمول ان کان» «ان کان» آن قیاس اقترانی... «ان کان» مطلوب... «ان کان» مطلوب حملیتاً؛ که البته اگر مطلوب حملی باشد قیاس هم اقترانی حملی است. فرق نمی‌کند ضمیر «کان» را اگر به مطلوب برگردانید راحت‌تر است ولی اگر به خود قیاس هم برگردانید اشکال ندارد چون اگر به مطلوب هم برگردانید نتیجه قیاس هم حملی می‌شود. وقتی مطلوب حملی شد قیاس هم اقترانی حملی است. «یا آن دو جزء مقدم و تالی ان کان» آن مطلوب متصلاً، «یا غیرهما» یعنی غیر مقدم و تالی «مما یجری مجراهما» که جاری مجرای مقدم و تالی‌اند نه خود مقدم و تالی «ان کان» مطلوب منفصلاً. اگر مطلوب منفصله باشد آن دو جزئش مقدم و تالی نیستند، جاری مجرای مقدم و تالی‌اند.

 

خب گفتیم مطلوب دارای دو جزء است، ادامه می‌دهیم استدلال را: «فاذا ناسب کل من القضیتین جزءاً»؛ اگر هر یک از دو قضیه‌ای که قیاس را تشکیل داده مناسب با یک جزء از دو جزء مطلوب باشد، چون مطلوب دو جزء دارد بیش از دو قضیه مناسب با این دو جزء ما نخواهیم داشت. «فلا امکان لانضمام ثالثة»؛ قضیه سوم را دیگر نمی‌شود منضم کرد چون مطلوب جزء سوم ندارد.

 

«و اما» اگر استثنایی باشد؛ این بحث ما بود در صورتی که قیاسمان اقترانی حملی باشد. اما اگر قیاس اقترانی حملی نباشد، قیاس استثنایی باشد. شارح تعبیر به استثنایی کرده اما مصنف تعبیر به شرطیه کرده. می‌گوید اگر قیاس قیاس شرطی باشد. قیاس شرطی دو قسم است: اقترانی شرطی و استثنایی. و در عبارت مصنف اقترانی شرطی هم داخل است در حالی که ما اقترانی شرطی را در قبل هم بحث کردیم، لذا اقترانی شرطی کأنّه دو بار مطرح شده ولی دلیل یکی است. در اقترانی شرطی می‌گوییم در اقترانی شرطی می‌گوییم بیش از دو جزء ندارد زیرا مطلوبش بیش از دو جزء ندارد. پس اگر هر قضیه‌ای مناسب با جزئی باشد، چون ما دو جزء بیشتر نداریم دو قضیه مناسب هم بیشتر نخواهیم داشت.

 

اما در قضیه استثنایی دلیلمان بر اینکه بیش از دو مقدمه نداریم این است که با استثنا قیاس تمام می‌شود. یعنی اگر یک قضیه شرطی شما گذاشتید، با استثنا که دومین قضیه است قیاس تمام می‌شود. یعنی دیگر احتیاج به چیز سومی نداریم. یعنی وقتی شما استثنا کردید نتیجه را می‌گیرید، پس دیگر احتیاج به قضیه سوم ندارد. این هم دلیل بر اینکه در قیاس استثنایی بیش از دو قضیه نداریم. چرا بیش از دو قضیه نداریم؟ چون احتیاج به بیش از دو قضیه نداریم؛ یعنی با استثنا قیاسمان تمام می‌شود. تمام می‌شود یعنی منتج می‌شود، یعنی نتیجه می‌دهد. وقتی نتیجه داد دیگر ما مقدمه سوم برای چی بیاوریم؟

 

«و اما فی الاستثنائیة» باز هم بیش از دو مقدمه ندارد.

«فلقوله و فی الشرطیة» یعنی و فی القیاسات الشرطیة «و هی» یعنی قیاسات شرطیه دو قسم‌اند «اما اقترانیة او استثنائیة». اگر یک مقدمه مشتمل بر دو جزء مطلوب باشد استثنایی است، اگر یک مقدمه مشتمل بر یک جزء مطلوب باشد اقترانی است که این‌ها را قبلاً گفتیم. «و فی القیاسات الشرطیة» نه خبر این‌ها نیست. «و فی القیاسات الشرطیة»... «لا تزید المقدمات علی اثنتین» گفت. «و فی الشرطیة» شارح متعلق «فی الشرطیة» را ذکر می‌کند دیگر مصنف نیاورده آن را. در شرطی یعنی در قیاسات شرطیه «لا تزید المقدمات علی اثنتین». این مدعاست. اما دلیل: «اما فی الاقترانیة»؛ در قیاس شرطی اقترانی بیش از دو مقدمه نداریم به همان بیانی که در خطوط قبل گفته شد. «فان الشرطی لیس له الا جزآن»؛ شرطی که مطلوب ماست و نتیجه گرفته شده است از قیاس شرطی دارای دو جزء است. «فاذا ناسب کل من القضیتین» که قیاس را تشکیل دادند... «ناسب جزءاً»؛ هر یک از دو قضیه‌ای که قیاس را تشکیل دادند مناسب جزء از این دو جزء مطلوب بشوند. خب ما دو جزء مطلوب را در دو قضیه گنجاندیم، تمام شده دیگر. «فلا امکان لثالثة»؛ دیگر جا ندارد که ما قضیه سوم را منضم کنیم. به قضیه سوم دیگر احتیاجی نیست چون جزء سومی نداریم و چون امکان انضمام سوم نیست پس قیاس با همان دو قضیه‌ای که داشته تمام می‌شود، دیگر بیش از دو قضیه نخواهد داشت.

 

این در اقترانی. اما در استثنائیه؛ در استثنائیه باز احتیاج به بیش از دو مقدمه نداریم.

«فانه لم یبق الا الاستثناء»؛ یعنی بعد از ذکر آن قضیه شرطی که صدر قیاسمان می‌آید، باقی نمی‌ماند جز استثنا. یعنی برای نتیجه گرفتن به چیزی احتیاج نداریم جز استثنا. بعد از اینکه شرطیه را ذکر کردیم برای اینکه از این شرطیه بتوانیم نتیجه بگیریم «لم یبق الا الاستثناء»؛ احتیاجی نیست جز استثنا. خب وقتی استثنا آمد دیگر قیاس تمام شده و نتیجه را می‌دهد و دیگر ما احتیاج به ضمیمه چیز دیگر نداریم. استثنا مقدمه دوم است، پس با آمدن مقدمه دوم نتیجه گرفته می‌شود؛ یعنی قیاس ما بیش از دو مقدمه نخواهد داشت.

 

«و فی الاستثنائیة» باز بیش از دو مقدمه احتیاجی نیست و بیش از دو مقدمه نداریم. «فانه» شأن این است: بعد از ذکر شرطیه در قیاس استثنایی برای نتیجه گرفتن «لم یبق الا الاستثناء»؛ باقی نمی‌ماند مگر اینکه ما استثنا را بیاوریم. وقتی استثنا را آوردیم نتیجه می‌گیریم. «فی الاستثنائیات»؛ در استثنائیات «لم یبق الا الاستثناء». در اقترانیات دیگر نمی‌گوییم «لم یبق الا الاستثناء»، فقط در استثنائیات شرطیه. چون ایشان گفت شرطیه، و شرطیه هم مشتمل بر استثنائیات و اقترانیات هر دو بود، ولی این بیانش اختصاص به استثنائیات داشت لذا قید «فی الاستثنائیات» را آورد.

 

خب این حرف مصنف بود ولی حرف مصنف یک مقداری کم داشت. آن کمبودش را که خود مصنف در تقدیر گرفته، شارح اظهار می‌کند و می‌گوید: «و بمقدمة الاستثنائیة یتم القیاس»؛ باقی نمانده بعد از ذکر شرطی جز استثنا، و با آمدن مقدمه استثنایی هم قیاس تمام می‌شود؛ یعنی قیاس نتیجه می‌دهد «بدون احتیاج الی ثالثة»؛ بدون اینکه ما احتیاج به قضیه سوم داشته باشیم. پس در قیاس استثنایی هم با همان دو قضیه نتیجه گرفته می‌شود.

 

مصنف قید «فی الاستثنائیات» را آورد. همان‌طور که اشاره کردم با قید «فی الاستثنائیات» که تصریح به قضیه استثنایی می‌کند، تعریض به قضیه شرطی اقترانی دارد. چون ابتدا گفته شرطی، اگر «فی الشرطیة» را نگفته بود تعریض نداشت، اما قید «فی الشرطیة» را آورده و شرطی هم دو جور قیاس را شامل می‌شود: یکی اقترانی شرطیه را، یکی هم استثنایی را. پس در «فی الشرطیة» هر دو قیاس موجود است؛ هم اقترانی هم استثنایی. بنابراین وقتی در دنباله «فی الشرطیة» می‌گوید «فی الاستثنائیات»، معلوم می‌شود که بحث را به مطابقه برده روی استثنائیات و بالاشاره دارد به آن اقترانیات هم اشاره می‌کند چون خود بحث از اول به طور عام مطرح شد که اقترانیات را هم شامل بشود. بنابراین اگر در دنباله بحث دارد استثنائیات تنها را ذکر می‌کند، به آن اقترانیات هم که از اول بحث در بحث داخل بود دارد اشاره می‌کند اگرچه تصریحی نشده. پس این «فی الاستثنائیات» هم تصریح است به قیاس‌های استثنایی هم تعریض است به قیاس‌های اقترانی شرطی. پس در عبارت مصنف قیاس اقترانی شرطی موجود است منتها تعریضاً نه تصریحاً. آن وقت اگر ما بخواهیم تعریض بگیریم این عبارت را، این‌طور می‌شود: تصریحش این است که در استثنائیات با استثنا قیاس تمام می‌شود و احتیاج به مقدمه سوم نداریم؛ تعریض می‌کند که در شرطیات اقترانی با آمدن قضیه دوم قیاس تمام می‌شود احتیاج به قضیه سوم نداریم. که در هر دوی مطلب گفته می‌شود که تمامیت قیاس است. در استثنایی با آمدن استثنا که دومین قضیه است قیاس تمام می‌شود، و در اقترانی شرطی با آمدن کبرا که دومین قضیه است قیاس تمام می‌شود. و در هر دو می‌گوییم بعد از تمامیت قیاس احتیاج به قضیه دیگر نداریم و چون با قضیه دوم قیاس تمام می‌شود پس ما احتیاج به قضیه سوم نداریم. من حالا آن مطالبی که خارج بیان کردم تطبیق بکنم بعد به فرمایش شما می‌پردازم. معلوم می‌شود فرمایش شما نمی‌تواند مشکلی را حل کند، حالا ان‌شاءالله بیان می‌کنم. اگر هم یادم رفت که شما چه فرمودید تکرار می‌کنید.

 

[بخش چهارم: نقد تبیین شاگرد و بررسی قیاس مرکب]

 

«و فی قوله فی الشرطیة لم یبق الا الاستثناء فی الاستثنائیات»؛ در این قولش تعریض است. تعریض به این است که «فی الشرطیة الاقترانیة»... در شرطی استثنایی «لم یبق الا الاستثناء»، این را تصریحاً گفت. حالا تعریضاً می‌گوید: «فی الشرطیة الاقترانیة لم یبق شیء یحتاج الی مقدمة اخری»؛ یعنی در مطلوب ما جزئی... «شیء» یعنی جزئی باقی نمانده که احتیاج به یک مقدمه دیگری باشد که آن مقدمه مشتمل بر این جزء دیگر باشد. ما دو جزء بیشتر نداشتیم، آن دو جزء دو قضیه آوردیم دیگر «شیئی» باقی نماند تو مطلوب جزئی باقی نماند تو مطلوب که ما آن جزء را در این مقدمه سومی بیاوریم که احتیاج به مقدمه دیگری پیدا کنیم. «لم یبق» در قیاس‌های اقترانی شرطیه در نتیجه ما و در مطلوب ما «شیء» یعنی «جزء» که احتیاج به یک مقدمه اخری یعنی مقدمه سومی داشته باشد تا مقدمات بیش از دو تا بشوند.

 

«و غرضی» یعنی و غرض خود من از اینکه گفتم «و فی قوله فی الشرطیة لم یبق الا الاستثناء فی الاستثنائیات تعریض»، غرض از قول من این است که می‌خواستم به شما بگویم که در کلام مصنف اشعار و اعلام به حکم اقترانی شرطی هم هست. این‌طور نیست که فکر کنید چون تصریح به استثنائیات کرده حکم اقترانی شرطی را فراموش کرده، نه، حکم اقترانی شرطی هم موجود است منتها تعریضاً. و حکم استثنایی مذکور است تصریحاً.

 

خب اما حکم قیاس که در قیاس بسیط دیدیم بیش از دو مقدمه ندارد. خب اما آن فرمایش شما؛ حرف مصنف را این‌طور معنا کنیم که احتیاج به توضیحات شارح نداشته باشیم و تکراری که بر شرح شارح لازم آمد لازم نیاید. شما فرمودید که آن «فالمطلوب لیس له الا جزآن» تا آخر، این تمام قیاس‌ها را بیان می‌کند. می‌گوید همه قیاس‌ها مطلوبشان دارای دو جزء است بنابراین در تمام قیاس‌ها بیش از دو قضیه‌ای که هر کدام متکفل یک جزء است، احتیاج به بیش از دو قضیه نداریم و مطلوب به همین ترتیب ثابت می‌شود. بعد ایشان می‌گوید «فی الشرطیة لم یبق الا الاستثناء فی الاستثنائیات»، دخل مقدر است، جواب دخل مقدر است. حالا کار نداریم که این «فی الشرطیة» جواب دخل مقدر هست یا نه. مطلب اولتان مطلب صحیحی نیست که فرمودید «فان المطلوب لیس الا جزآن» تا آخر، این به تمام قیاس‌ها نظر دارد. این به قیاس استثنایی نمی‌تواند نظر داشته باشد چون قیاس استثنایی مطلوبش دو جزء نیست. قیاس استثنایی مطلوبش دو جزء نیست که هر جزئش تو یک قضیه آمده باشد. دو جزء دارد قیاس است... «ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود، لکن الشمس طالعة، فالنهار موجود». درست؟ این «فالنهار موجود» دو جزء دارد و این برای هر جزئش ما تو قیاس یک قضیه نیاوردیم. ایشان گفت مطلوب دو جزء دارد، هر کدام از دو قضیه‌ای که در قیاس آمدند مناسب با یک جزء است یعنی مشتمل بر یک جزء است. آیا در قیاس استثنایی این‌چنین چیزی داریم ما؟ مطلوبمان دو جزء دارد و قیاسمان مشتمل بر دو قضیه‌ای است که هر قضیه مشتمل باشد بر یکی از این دو جزء؟ این‌چنین نیست.

 

پرسش: شاید به همین دلیل به استثنا احتیاج دارد؟

پاسخ: ما مگر مریضیم که یک جوری عبارت ایشان را معنا کنیم که احتیاج به دخل مقدر داشته باشد؟ عبارت اول به اقترانی توجه می‌کند، عبارت دوم دارد به استثنایی توجه می‌کند. من بیان ایشان را دارم عرض می‌کنم. ایشان می‌گوید عبارت اول هم به اقترانی توجه دارد هم به استثنایی توجه دارد.

پرسش: کلام مصنف که نیست؟

پاسخ: نیست دیگر، کلام مصنف تفکیک اقترانی و استثنایی نیست ولی مطلب اولی که مصنف گفته با قیاس اقترانی جور می‌آید، با قیاس استثنایی جلاداً نمی‌آید. لذا باید «و فی الشرطیة» را مربوط کنید به قیاس استثنایی همان‌طور که شارح کرده. توجیه شما توجیه درستی در نمی‌آید به خاطر اینکه شما عبارت اول مصنف را که «فالمطلوب لیس له الا جزآن» است، شما این را ناظر هم به اقترانی هم به استثنایی می‌گیرید در حالی که نمی‌تواند به استثنایی باشد. در استثنایی مطلوب ما دو جزئی ندارد که هر یک از دو قضیه مذکوره در قیاس مشتمل بر یکی از آن‌ها باشد.

پرسش: چرا دو جزء دارد؟

پاسخ: این می‌خواست...

پرسش: یعنی پس سه تایش؟

پاسخ: یعنی در مطلب اول گفته بیش از دو قضیه نداریم چون دو جزء داریم هر قضیه‌ای هم مشتمل بر یک جزء، که اصلاً این تو استثنایی درست در نمی‌آید. با اینکه درست در نمی‌آید شما چشمتان را می‌بندید می‌گویید از این می‌گذریم بعد اشکال می‌کنیم که در استثنایی استثنا هم لازم داریم، در جواب دخل مقدر می‌گوید خب استثنا می‌شد که قضیه دوم... اصلاً ما توی قبل از دخل مقدر مطلب را تمام نکردیم که مستشکل بیاید اشکال کند. دخل مقدر در جایی است که مطلب ما تمام بشود بعد یک اشکالی وارد کند. این مستشکل می‌تواند از اول بگوید مطلب تمام نیست نه اینکه بیاید یک اشکال جدیدی بکند.

پرسش: آن فرمایش من «فاذا ناسب»اش هست.

پاسخ: بله «فاذا ناسب»اش جور در نمی‌آید؛ یعنی هر کدام از دو قضیه باید مناسب با یک جزء مطلوب باشد در حالی که در استثنایی این را نداریم. در استثنایی هر کدام از دو قضیه مناسب با جزء مطلوب نیست، فقط در اقترانی است که هر یکی از دو قضیه مناسب است با یکی از دو جزء به این صورت که مشتمل است بر یکی از دو جزء.

 

آن عبارت پاراگراف اول دارد به قیاس اقترانی توجه می‌کند، پاراگراف دوم دارد به قیاس استثنایی توجه می‌کند. شارح خودش این را به اقترانی...

پرسش: با توجه به اینکه به ذهنم می‌رسد اصلاً معلم اول قیاس اقترانی را به شرطی تقسیم نمی‌کند.

پاسخ: الآن کار معلم اول را اینجا قاطی نکنید، فعلاً شیخ اشراق دارد حرف می‌زند.

پرسش: نه شیخ اشراق...

پاسخ: شیخ اشراق هم بعد از ابن‌سیناست. ابن‌سینا هم نظر به قیاس اقترانی شرطی داشت. پس شیخ اشراق هم دارد... قبلاً گفت من بحث نمی‌کنم. قبلاً گفت من اقترانی شرطی را بحث نمی‌کنم. خب الآن کلامش سازگار هست ولو نظر نداشته. قبول داریم؟ نظر نداشته. ایشان در ابتدای کلامش نظر داشته به اقترانی حملی، در ذیل کلامش نظر داشته به استثنایی. تمام شد. اصلاً قیاس شرطی را مطرح نکرد. قیاس شرطی را تصریحاً مطرح نکرد، اقترانی شرطی را مطرح نکرد. اما شارح می‌گوید عبارتش تحمل دارد مطلب را. درست هم می‌گوید. اول کلامش هم با اقترانی شرطی سازگار است هم با اقترانی حملی، ذیل کلامش هم با استثنایی سازگار است هم با اقترانی شرطی. ولی مصنف حالا غرضش اقترانی شرطی بوده یا نبوده، توجه به آن داشته یا نداشته، کاری به آن نداریم؛ عبارتش این دو تا را می‌رساند. شارح هم درست گفته. شارح می‌گوید عبارت اولش با دو قیاس سازگار است، عبارت دومش هم با دو قیاس سازگار است. آن وقت دو تا قیاس هم تکرار می‌شوند، اشکالی هم پیش نمی‌آید چون مثلاً تکرار تصریح اشکال دارد چون تصریح نکرده. اگر تصریح کرده بود تکرار تصریح می‌شد، اما یک در ضمن کلامی یک چیزی داخل است، خب داخل باشد تکرار لازم نمی‌آید. تکرار این است که یک بار بگوید دوباره بگوید، اما یک بار گفت دوباره تو کلامش ما استنباط کردیم، اینجا تکرار نیست. پس اینکه الآن شارح طوری دارد ترجمه می‌کند عبارت مصنف را که تکرار لازم می‌آید، در واقع تکرار لازم نمی‌آید. شما به خاطر تکرارش همه تلاش می‌کنید که یک جور دیگر عبارت را معنا کنید، تلاش لازم ندارد. عبارت مصنف درست است، شرح شارح هم کامل است، تکراری هم لازم نمی‌آید چون تصریحی نبوده.

 

خب اما قیاس مرکب؛ در قیاس مرکب مقدمات بیش از دو تا هستند به این جهت که قانون در قیاس مرکب این است که ما دو مقدمه را بیاوریم تا نتیجه‌ای از این دو مقدمه بگیریم، ولی این نتیجه مطلوب نهایی ما نباشد. ما آن وقت ناچار می‌شویم که این نتیجه‌ای که گرفتیم مقدمه قیاس بعدی قرار بدهیم و با ملحق کردن قضیه سومی به این نتیجه، قیاس دومی تشکیل بشود، نتیجه دومی بدهد. بعد این نتیجه دوم اگر نتیجه نهایی ما و مطلوب نهایی ما باشد همین‌جا توقف کنیم و الا دوباره قیاس را ادامه بدهیم تا به نتیجه نهایی‌مان برسیم. پس روش ما در قیاس مرکب این است که نتیجه بگیریم و نتیجه را توی قیاس بعدی به کار ببریم. به این ترتیب قیاس مرکب یعنی مجموع قیاس‌های متعددی که ما تشکیل دادیم بیش از دو مقدمه دارد. مجموعه بیش از دو مقدمه دارد، و الا هر کدام از قیاس‌ها که بسیط‌اند دو مقدمه دارند، ولی مجموعه این قیاس‌ها را که نگاه کنید مقدماتش بیش از دو تاست.

 

این یک مطلب بوده. مطلب بعدی این است که ما حق داریم نتیجه قیاس اول را در قیاس دوم ذکر بکنیم و بعد هم قضیه سومی را هم اضافه کنیم و قیاس دومی تشکیل بدهیم و نتیجه بگیریم. حق داریم که آن نتیجه قیاس اول را در قیاس دوم ذکر نکنیم، تقدیر بگیریم. فقط قیاس دوم را با یک قضیه شروع کنیم که قضیه دیگرش که نتیجه قیاس قبل است مقدر باشد. در صورتی که ما نتیجه... نتیجه قیاس قبلی را توی قیاس بعدی ذکر بکنیم، مجموعه اجزایی که در این دو قیاس به کار رفتند می‌شوند چهار تا؛ دو مقدمه در قیاس اول به کار رفته، دو مقدمه در قیاس دوم به کار رفته، در هر دو قیاس مجموعاً چهار مقدمه به کار رفته. اما اگر ما نتیجه‌ای را که از قیاس اول گرفتیم در قیاس دوم ذکر نکنیم بلکه تقدیر بگیریم، در مجموع این دو قیاس سه مقدمه ذکر شده؛ دو مقدمه در قیاس اول ذکر شده، یک مقدمه در قیاس دوم ذکر شده، ولی در واقع باز این دو قیاس چهار مقدمه‌ای هستند. اگرچه مذکور سه مقدمه‌ای است ولی واقعیت چهار مقدمه‌ای است. خب روشن شد که در قیاس مرکب ما بیش از دو مقدمه داریم؛ یعنی سه مقدمه یا چهار مقدمه یا اگر قیاساتمان متعدد بشود باز بیش از این‌ها خواهیم داشت: پنج مقدمه، شش مقدمه.

 

[بخش پنجم: قیاس موصول و مفصول و تبیین نهایی]

 

حالا جز مطلبی که الآن به آن اشاره کردم ولی نتیجه‌ای را که شارح گرفته بود نگرفتم بلکه یک نتیجه دیگری گرفتم؛ یعنی گفتم آنجا قیاس سه جزئی است، چهار جزئی است، پنج جزئی است، این نتیجه را گرفتم در حالی که شارح یک نتیجه دیگر می‌گیرد. آن مطلب این است که قیاس مرکب به دو قسم تقسیم می‌شود: قیاس موصول و قیاس مفصول، یا به تعبیر مفصل قیاس موصول النتیجه و قیاس مفصول النتیجه. قیاسی که نتیجه قیاس اولش وصل شده به قیاس دوم، یا قیاس مرکبی که نتیجه قیاس اولش حذف شده و در قیاس دوم نیامده.

 

قیاس موصول قیاسی است که همان‌طور که الآن اشاره شد، نتیجه قیاس اول را ما در قیاس دوم ذکر بکنیم. مثلاً این‌طور بگوییم: «العالم متغیر و کل متغیر حادث فعالم حادث»، تمام می‌شود. دوباره بیاییم می‌گوییم: «العالم حادث» که نتیجه‌ای که از قیاس قبلی گرفتیم ذکر بکنیم دوباره، «العالم حادث و کل حادث محتاج الی محدث فعالم محتاج الی محدث». این قیاس می‌شود قیاس موصول که نتیجه قیاس اول تو قیاس دوم تصریح شده و همان‌جور که توجه می‌کنید «العالم حادث» دو بار آمده تو این بیانی که الآن گفته شد. «العالم حادث» دو بار آمده تو این مثال؛ یک بار نتیجه شده برای قیاس اول، یک بار مقدمه شده برای قیاس دوم.

 

می‌توانید این کار را بکنید یعنی نتیجه‌ای را که از قیاس اول گرفتید دو مرتبه تکرارش نکنید، در قیاس دوم ذکرش نکنید بلکه تقدیرش بگذارید. این‌طور بگویید: «العالم متغیر و کل متغیر حادث فالعالم حادث»، دیگر دو مرتبه تکرار نکنید «العالم حادث» بلکه به همین نتیجه گرفتید بدون ذکر ضمیمه کنید «و کل حادث محتاج الی محدث»، نتیجه بگیرید «فالعالم محتاج الی محدث». هر دوش درست است. اولی را می‌گویند موصول، دومی را می‌گویند مفصول. آنجایی که نتیجه دو بار ذکر می‌شود قیاس می‌شود موصول، دو تا قیاس به هم وصل می‌شوند. اما آنجایی که نتیجه یک بار ذکر می‌شود و دیگر در قیاس دوم تکرار نمی‌شود، قیاس را می‌گویند مفصول؛ یعنی این مجموعه قیاس توش یک فصلی رخ داده، یک حذفی رخ داده که آن حذف فاصله‌اش موجود است و آن فاصله پر نشده. در قیاس اول فاصله‌ها را پر کردیم، در قیاس مفصول فاصله‌ای دادیم و این فاصله را همچنان خالی گذاشتیم و پر نکردیم.

 

پس قیاس مرکب بیش از دو مقدمه دارد. این یک مطلب. تقسیم می‌شود به موصول و مفصول که تفسیرشان گذشت. این هم دو مطلب. الآن می‌خواهیم بخوانیم. «اما مقدمات المرکب فتزید علی اثنتین»؛ یعنی بیش از دو تا هستند. زیرا قیاس مرکب «لعنده» یعنی مرکب قیاسی است مرکب از مقدمات، که «ینتج بعض مقدماتها» نتیجه اول را، بعد ترکیب می‌شود همین نتیجه اول با یک قضیه اخری تا نتیجه دهد مقدمه دیگر را؛ یعنی نتیجه دهد نتیجه‌ای را که این نتیجه بخواهد مقدمه قیاس سوم بشود. باز آن نتیجه‌ای که در قیاس سوم به کار می‌رود ضمیمه می‌شود با یک قضیه‌ای تا نتیجه دهد مقدمه قیاس چهارم را و هکذا پیش می‌رویم تا به مطلوب نهایی‌مان برسیم که دیگر توقف می‌کنیم. حالا نتیجه‌ای که گرفته می‌شود در واقع مقدمه قیاس بعدی به دست می‌آید ولی آخرین قیاسی که تشکیل می‌دهیم مطلوب به دست می‌آوریم دیگر مقدمه قیاس بعدی را به دست نمی‌آوریم چون قیاس بعدی دیگر نداریم، آخرین قیاس را داشتیم.

 

«او تُطوی»؛ «تُطوی» فصل بر ترک... ترک نتیجه اخری. گفتیم قیاس مرکب قیاسی است مرکب از مقدمات که نتیجه می‌دهد بعضی این مقدمات نتیجه‌ای را، «ثم تُتلی» این نتیجه با اخری... «او تُتلی» این نتیجه در قیاس موصول، مرکب می‌شود این نتیجه با قضیه‌ای تا... قیاس دوم تشکیل شود. ولی در قیاس موصول... «تُطوی» یعنی مخفی می‌شود، منطوی می‌شود، پنهان می‌شود این نتیجه و فقط آشکار می‌شود قضیه دیگری که با آن قضیه دیگر به ضمیمه این نتیجه مقدر، قیاس دوم تشکیل شده.

 

«و هو» یعنی این قیاس مرکب «اما موصول»؛ پاراگراف بعدی «و اما مفصول». موصول را معلوم می‌کنیم. قیاس مرکب موصول را معنا می‌کنیم: قیاسی است که «ذکرت فیه النتائج بالفعل مرتین»؛ نتیجه در این دو بار ذکر شده، هر دو بار هم بالفعل ذکر شده. «بالفعل» قید ذکر است. در قیاس مفصول هم نتیجه دو بار ذکر می‌شود منتها یک بار بالفعل ذکر می‌شود یک بار بالقوه ذکر می‌شود. بالقوه ذکر می‌شود یعنی تقدیر گرفته می‌شود. اما در قیاس موصول واقعاً دو بار ذکر می‌شود یعنی بالفعل دو بار ذکر می‌شود؛ یک بار به عنوان اینکه نتیجه قیاس سابق است، یک بار به عنوان اینی که مقدمه قیاس لاحق است.

 

پرسش: می‌توانیم اصلاً یک بار هم نیاوریم نتیجه را؟ نتایجمان را اصلاً نیاوریم؟

پاسخ: می‌توانید نیاورید، می‌شود... بحثش اصلاً نیاوریدش، حتی یک بار هم نیاوریدش. می‌توانید نیاورید بله. از اول هم می‌توانید نتیجه نگیرید، نتیجه تو ذهن هست. «العالم متغیر و کل متغیر حادث»، دیگر «فالعالم حادث» را هم نگویید، بعد بگویید «و کل حادث محتاج الی محدث»، نتیجه بگیرید «فالعالم محتاج الی محدث». ولی خب بار اول می‌آورید برای اینکه روشن بشود. می‌توانید نیاورید. مثلاً وقتی دارید یک چیزی را جمع می‌کنید یا تقسیم می‌کنید یا جمع می‌کنید، ممکن است خیلی چیزهایش تو ذهنتان انجام بشود، خیلی‌ها را روی کاغذ نیاورید. اشکالی ندارد. در قیاس هم همین‌طور است؛ خیلی چیزها ممکن است به زبان نیاورید تو ذهنتان هست، همان تو ذهن بودن کافی است.

پرسش: نتیجه نباید وسط تکرار بشود؟

پاسخ: بله نتیجه اصلاً نباید... تکرار می‌شود... باید نتیجه آخر...

پرسش: تفاوت موصول و مفصول چیست؟

پاسخ: موصول که نه، یک بار به عنوان نتیجه یک بار به عنوان مقدمه قیاس بعدی. ایشان در مفصول گفتند در مفصول نتیجه اول را نگذار...

پرسش: اگر ذکر بشود تکرار نمی‌شود؟

پاسخ: نبایدش را نمی‌دانم ولی می‌توانی ذکر نکنی. ولی حالا اگر ذکر کرد کسی اشکال ندارد، برای بار اول تکرار می‌شود. حتی وسط تکرار می‌شود که ما به عنوان نتیجه ذکرش می‌کنیم مگر اینکه حالا شخصی خیلی غافل باشد اشتباه بکند و به عنوان نتیجه ذکرش نکند. حالا بفرمایید ذکرش نکن. آنجایی که اشتباه می‌شود ذکر نمی‌کنیم، آنجایی که اشتباه نمی‌شود که ذکرش اشکال ندارد.

 

«و هو اما موصول»؛ این قیاس مرکب یا قیاس موصول است. قیاس موصول این‌چنین است که «ذکرت فیه»... قیاسی است که ذکر شده در آن نتیجه بالفعل. «بالفعل» بیان کردم قید ذکر است. دو بار بالفعل در آن نتیجه ذکر شده؛ یک بار به این عنوان که نتیجه قیاس سابق است، بار دیگر به این عنوان که این نتیجه مقدمه قیاس لاحق است. چنانچه این‌طور بگوییم: «اذا قلنا کل ج ب و کل ب ا»، دو مقدمه است، نتیجه می‌دهد «فکل ج ا». بعد این نتیجه را مقدمه قیاس بعدی قرار می‌دهیم و این‌چنین می‌گوییم: «کل ج ا» که این همان نتیجه قیاس قبلی بود حالا شده مقدمه قیاس بعدی، ضمیمه می‌کنیم «کل ا د» را که قضیه سوم است که از قبل نداشتیمش، نتیجه می‌گیریم «فکل ج د» را. و این «ج د»... «و هو» یعنی و این «کل ج د» مطلوب ماست. اگر مطلوب نهایی ما باشد همین‌جا توقف می‌کنیم. «المنتهی الیه المطلوب»؛ اگر این مطلوب مطلوب نهایی ما باشد خب دیگر با این قیاس دوم کار تمام است و احتیاج به قیاس سوم نمی‌افتد. اما اگر این مطلوب مطلوب نهایی ما نباشد... «مطلوب» یعنی مطلوب نهایی نباشد بلکه مقدمات بین راهی باشد، ما عمل می‌کنیم همچنین؛ یعنی هی نتیجه می‌گیریم، نتیجه سابق را مقدمه قیاس لاحق قرار می‌دهیم «الی ان ینتهی» یا «الی ان ینتهی الیه» تا بالاخره به مطلوب رسیده بشود. وقتی به مطلوب رسیدیم توقف می‌کنیم. مطلوب یعنی آن هدف نهایی.

 

«و اما مفصول»؛ و یا اینکه آن قیاس مرکب قیاس مفصول است. قیاس مفصول چیست؟ قیاسی است که «طویت فیه النتائج غیر المطلوبة»؛ نتایجی که مطلوب نهایی ما نیستند همه مخفی شدند. فقط آن مطلوب که نتیجه نهایی ماست ذکر شده. بله نتیجه نهایی ما ذکر شده بقیه را همه را مخفی می‌کنیم و اگرچه مقدمه قیاس بعدی هستند ولی به این مقدمات تصریح نمی‌کنیم. کما اینکه بگوییم: «کل ج ب و کل ب ا»، دیگر نتیجه نمی‌گیریم «کل ج ا» را، بلکه این نتیجه را ذکر نمی‌کنیم بعد می‌گوییم «و کل ا د»، آخر سر نتیجه می‌گیریم «فکل ج د» که این نتیجه نهایی ماست.

اگر هم نتیجه نهایی نباشد، باز به همین ترتیب ادامه می‌دهیم. یعنی مقدمات را پشت سر هم می‌آوریم بدون اینکه نتایج میانی را ذکر کنیم، تا در نهایت به آن مقصود اصلی برسیم. در واقع در قیاس مفصول، گویی ما چندین قیاس بسیط را در هم ادغام کرده‌ایم؛ به طوری که فقط مقدماتِ اصلیِ اولیه و مقدماتِ جدیدِ الحاقی ذکر می‌شوند و نتایجِ واسطه‌ای حذف می‌گردند. اما در تحلیل عقلی، ذهن ناچار است آن نتایج را بگذراند تا به نتیجه نهایی برسد. پس تفاوت موصول و مفصول در مقام «ذکر» و «بیان» است، نه در مقام «استدلال عقلی»؛ چرا که در هر دو صورت، ذهن باید از نتایج میانی عبور کند.

 

این تمام بحث در مورد تقسیم قیاس به بسیط و مرکب، و تقسیم مرکب به موصول و مفصول بود. پس روشن شد که قیاس بسیط همواره دو مقدمه دارد و قیاس مرکب بیش از دو مقدمه، و این زیادت مقدمات در مرکب یا به نحو تصریح به نتایج است (موصول) و یا به نحو حذف و تقدیر نتایج (مفصول).

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo