« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/08/07

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه سوم / تقسیم‌بندی مبحث ثالث در ماهیات و اجزای آن‌ها

 

موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه سوم / تقسیم‌بندی مبحث ثالث در ماهیات و اجزای آن‌ها

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تقسیم‌بندی مبحث ثالث در ماهیات و اجزای آن‌ها

 

مبحث ثالث درباره‌ی چهار مطلب بحث می‌کند؛ درباره‌ی ماهیاتی که تقسیم می‌کنیم ماهیات را به پنج بخش:

۱. **بخش اول:** در ادای ماهیات [ماهیات بسیطه].

۲. **بخش دوم:** در اجزای ماهیات.

۳. **بخش سوم:** در عوارض مفارقه و لازمه.

۴. **بخش چهارم:** در عوارض و در این بخش، فرق بین لازم و ذاتی بیان می‌شود؛ هم مشترکاتشان بیان می‌شود، هم مختصاتشان.

پس ما تقریباً می‌شود گفت مطابق با آن چیزی که مثلاً اشاره کردم، حالا مبحث اولشان را می‌کنیم: وقتی در ماهیات باشد، می‌خواهیم ماهیاتِ ادائی که در عقل، جزء برایش نمی‌آید؛ یعنی عقلِ جزئی برای او تصور نمی‌کند، او را فرض می‌کند در نظر. البته به طور کامل نتواند آن را در خودش حاضر کند و به احاطه پیدا کند، ولی حداقل یک تصور اجمالی از آن دارد؛ و تصور اجمالی را که دارد می‌بیند، جزء برایش نمی‌آید.

مثال می‌زنم: مثل باری‌تعالی، و نقطه، و وحدت. البته تعبیر به ماهیت نمی‌کنند، تعبیر به حقیقت می‌کنند. اگر تعبیر به ماهیت می‌کردند، اصطلاحش در واضحات نبود؛ ماهیت یعنی «ما هو»، اما اطلاق ماهیات بر اعم یعنی همان حقیقت و ما بشیء؛ اشکالی ندارد به این جهت که حقیقت را مقسم قرار می‌دهند تا حقیقت واجب را هم درش بیاورند: حقیقت نور تعالی، و نقطه، و وحدت.

و سپس مثال می‌زنم به «حیوان»، که در عقل منشأ دارد از هستی و از آنچه باعث حیات حیوان می‌شود؛ یعنی همین حیوان مرکب است. این می‌شود حقیقت مرکبه و آن هم می‌شود حقیقت بسیطه.

باقیش زیاد لازم نیست، شرح می‌کند مطالب را: ماهیات، و اجزای ماهیات، و عوارض مفارقه و لازمه، و عوارض تامه و لازمه. بحث پنجم هم اضافه می‌شود که مشترکات ذاتی و لازم چیست.

---

تعریف حقیقت و ماهیت بسیطه (نور تعالی، نقطه و وحدت)

یعنی مؤلف که اول نقل کرده حقیقت را، این ماهیت تعبیرش حقیقت است؛ شارح تعبیر می‌کند به ماهیات. خب حالا در ممکنات، از ماهیات بگویند ایرادی ندارد، ولی در واجب، تعبیر به ماهیت شدن حتماً باید مراد ماهیت به معنی عام باشد.

چون ماهیتِ ما، کل حقیقت است. می‌خواهد ماهیاتی باشد که وجود ذهنی داشته باشد یا وجود خارجی داشته باشد؛ این فرقی نمی‌کند، به وجودش کار نداریم، به خودش کار داریم.

اما بسیط، معنا می‌کنم: جزء برایش تصور نمی‌کنیم، جزء در خارج ندارد. ممکن است شاید در خارج نداشته باشد، ولی ما حساب نکنیم؛ اما همیشه در عقل، جزء ندارد. ماهیت وقتی [بسیط باشد]، جزء خارجی ندارد.

در این دو تا همین‌طور: باری‌تعالی جزء خارجی ندارد، چه مقداری باشد و چه حدّی باشد؛ هیچ‌کدام را ندارد، نه ذهنی و نه خارجی. همین جزء مقداری هم اگر بودیم، خیلی چیزها ممکن است بسیط باشند؛ بودنِ ما داشته باشیم که اجزایی دارند. این نقطه، جزء‌گذاری ندارد؛ نقطه‌گذاری ذهنی و خارجی است، یا این ماهیت و حقیقت غیر است.

ماهیت خیلی‌ها جزء دارد، کاری به خارج نداریم. حالا نه اینکه حالا خارج مطرح نباشد؛ ما چون بحثمان بحث ذهن است، بحث منطق است، فعلاً به خارج کاری نداریم.

نکته‌ی وحدت: ذهن را درست کنی، حرف دیگری در ذهن ندارد؛ یعنی در ذهن شما درست کنی، در ذهن ما می‌گوییم نه، نمی‌شود. اینجا می‌شود وحدت، مثلاً عبارت می‌گیریم از شیء غیرمنقسم. خب خود شیء غیرمنقسم، اصلاً شیء غیرمنقسم نیست؛ شیء غیرمنقسم یعنی شیئی که نه جزئی دارد و نه غیر منقسم است! خودش تشخص دارد.

چرا اشکال نمی‌شود؟ بسیط شامل، مثلاً مجردات و عقول و این‌ها می‌شود یا نمی‌شود؟ احتمالاً شامل عقول و این‌ها باشد. بله، اما این می‌تواند برای [ذهن] درست کند، درست کردنِ [مفهوم]. اجزا ندارند، صورت ندارند، براشان درست کردن اشکال ندارد. برای خدا البته نمی‌توانیم، شاید بتوانیم بگوییم خدا موضوع موجود است؛ موجود نیست، واجب نیست، واجب عین موجود بی‌جزء است.

ببینید! وقتی ما مرتب می‌کنیم ماهیت را که اجزایی داشته باشد، حالا با هم یک موضوع تشکیل می‌دهند. ولی به جزء هم افتراق داشته باشد، اگر افتراق داشته باشند، اگر افتراق داشتن می‌توانیم بگوییم و اگر اینجا هم بودند فقط در إن‌شاء‌الله نشان خدا، موجودی واجب، عالم خیال کند. ولی این‌ها ترکیب نمی‌دهند؛ این‌ها همه عینِ [ذاتند]، چون علمش عین ذات است. به این جهت، مسلّم یا واضح، آن وجود واضح عین وجود است.

---

تحلیل نفی ترکیب ذهنی و خارجی در بسیط حقیقی

وجود یعنی چه؟ موجود! آن موجود یا واضح است یا آن که متوقف بر واقع می‌شود، واجب بود. آن که [در ذهن] می‌آید مفهوم است. مفهوم شما مقسم قرار می‌گیرد، خود موجود که قرار نمی‌گیرد؛ خود موجود در خارج یا ممکن است یا واجب. وجود عین [ذات] باشد، وجود یعنی تحقق. وجود متحقِق را می‌گوییم واجب، این غیر وجودی را می‌گوییم امکان.

اگر ما [امکان را] غیر ماهیت بگیریم، غیر از وجود می‌شود مثل قدیمی‌ها؛ اگر عین وجود بگیریم، عین خود [ماهیت]. این‌ها فرق نمی‌کند. موجود ممکن، ترکیب نمی‌شود؟ موجود ممکن هم می‌شود؛ چون صدرا می‌گوید امکان، امکان فقری است، امکانات می‌شود این ترکیب دارد، ترکیب وجودی دارد. وجود خارجی محقق است، وجودش واجب خارجی شخص است برای تحقق؛ اجزا ندارد.

ما در ذهن چه می‌کنیم؟ وجود خارجی با [ماهیت] تباین دارد؟ اگر تباین دارند، اشتراک ندارند؛ اگر تشکیک دارند، اشتراک دارند. اشتباهشان در سنخشان است، در آن اشتراک ندارند؛ در مرحله‌ی اشتراک ندارند بنا بر قول تشکیک، در اصلشان هم اشتراک ندارند بنا بر قول [تباین]. ولی مفهوم، اشتراک دارد. حرف از مفهوم است، تو خارج ما این اجزا را نداریم، ما داریم در خارج [بحث نمی‌کنیم]؛ مسئله‌ی من مسئله‌ی مفهوم است، ترتیباتش ترکیب...

ترکیبش ترکیب از وجوب است. خب وجوب این شخص واجب با وجود، حرفی نداریم؛ وجوب ممکن است با انسان. این‌ها سنخ... سنخ یک مفهوم است ها! شما این برایشان را نگاه کنید: یا این شخص وجودی به این واجب است، یا این شخص وجودی به این که مفهوم است. سنخ وجود را که شما [انتزاع می‌کنید]، یک مفهوم است. خود وجود را که ملاحظه کنید، یا این شخص است یا این شخص. این شخص متقوِّم است به مرتبه‌ی وجود، این شخص متقوِّم است به مرتبه‌ی شدّت امکان. در این مراتب مقوِّم است، بنابراین این با این تفاوت دارد، تفاوت مبدأ دارد.

سنخ هم که می‌گوییم، سنخ همان یک مفهوم است که ما انتزاع می‌کنیم؛ حالا آن با این اشتراک ندارد. بله، این احاطه دارد ولی احاطه غیر از آن است که واقع می‌کنیم.

سوال: آنجا در خاطر، اشتراک معنوی، اشتراک... چی؟ دو تا حتی که در کار [است]، همچنین هست در ذهنم. ذهن برای...

پاسخ: اگر اینجا ما به نسبت من، آره! واقعاً وجود مادی به وجود و وجود ممکن به وجود، کیفیت دارد، صرف‌نظر از آن وجود. پیش می‌فرمایید چون مفهومش همچنین در ذهن شما انتزاع محض، انتزاعی که ما انتزاع می‌کنیم، نظرم مفهوم است؛ مفهوم نشان‌دهنده‌ی حقیقت نیست، حکایت می‌کنیم ولی خود حقیقت نیست. بنابراین ممکن است شما مفهومی را ادعا کنید.

البته قانون مشتری هم این را گفتند: یک اشتراکی باید بینشان باشد، منتها اشتراک همان دستش بکنیم در خارج. یا خب اشتراک بکنیم یا اصطلاح مطابِق؛ که خود اصطلاح ما جدایی می‌آورد، خود اصطلاح ما جدایی می‌آورد و نمی‌تواند اشتراکشان باشد. یعنی واقعاً این قدر موجود با این طرح موجود، فقط در وجود در مفهوم یکی می‌شود. حالا این وجود، این وجود هیچ‌چیزی نمی‌شد.

ایشان دو تا جنس نوع را ملاحظه کند، دو تا نور است؛ قوی و ضعیف، دو تا نور. حالا ممکن است می‌گوید چی؟ باید درک پیدا کند، در خودش حل کند؛ ولی تا وقتی می‌رسند، چیست؟ خارجی! در خارج، این نور و آن نور شدند. ولی از این جهت که هر دویشان نورند، فرقی نمی‌کنم تشکیک باشد، تباین باشد؛ همین است، تباین باشد، توحید باشد. البته از وقتی این‌ها هست، کاری به خارج ندارد؛ باید باشد، کاری به خارج ندارد. خارج کاری ندارد.

البته خارج باشد، ما کاری به خارج [نداریم]؛ تعریفی که شما می‌کنید با عقل، با عقل باید تشخیص داده شود چرا این جزء دارد یا ندارد. منطقی است، منطقی وارد آن خواهد شد. ماهیت یا ماهیت... من بیان می‌کردم، فرمود باید خارج... قول قبلی... قبلاً من شک کردم، حالا این همین ماهیت است. این نیست که در عقل جدا کار... وقتی در عقل داشته باشد، خارجی ندارد؛ چون جزئی است، جزء عقلی. آخرین جزئی که جزء عقلی است، آخرین جزء می‌شود، اشتراکی نداشته باشد؛ جزء داشته باشد، ممکن است این دو تا را نداشته باشد ولی جزء داشته باشد. ولی وقتی به غیر آن بری، ندارید. این از آن خاص باشد، خون‌بری تقریباً این می‌شود.

خب، «مرتبة الحیوان» که مرکب است: جسم است یک، و شیءٌ له حیاتٌ دو. شیءٌ له حیات یعنی نفس حیوانیه؛ یعنی حیوان هست، و حیوان نفس حیوانیه است. این را می‌گوییم [مرکب]. در خارج هم همراهند، ولی ما به خارج کار نداریم؛ در ضمن، چون در ضمن مدرسه می‌شود.

---

اجزاء ماهیات مرکبه: جزء عام (جنس) و جزء خاص (فصل)

الضّابط الثّالث

فى الماهيّات و أجزائها و عوارضها المفارقة و اللاّزمة التّامّة و النّاقصة[1]

خب، عنوان اول این باب چه شد؟ «اداء الماهیات» تمام شد. ما توضیح بدهیم، همین را می‌خواستیم بگوییم ماهیات را.

حالا برای دومین [بخش] می‌نشینیم: اجزای ماهیت را می‌خواهیم توضیح بدهیم. می‌فرماید هر ماهیت مرکبی — به [بسیط] کار نداریم، یا از بحث ما بیرون است — هر ماهیت مرکبی دو تا دارد: یک جزء عام، یک جزء خاص.

مثلاً «حیوان» را فرض کنید؛ فَرَضاً یک چیز «جسم» است که عام است. به این معنا عام را این‌جوری معنا می‌کنم: به این معنا که اگر شما در ذهن «جسم» را حاضر کنی، «حیوان» را هم حاضر شود می‌بینی که فراخ‌تر از حیوان است؛ یا به تعبیر دیگر، حیوان منحط از آن است؛ یا به تعبیر سوم، حیوان معنایی است که مندرج است تحت آن. در ذهن معلوم شد؛ حیوانی که منحط است نسبت به حیوان، عام است. عام، این جزء می‌شود جزء عام.

یک جزء خاص هم داریم که اختصاص به خود حیوان دارد، و ما به‌الإمتاز حیوان را از [غیر] تعریف خواهیم کرد. این هم همان مثلاً «حساس» هستش. حالا جزء خاص را بعداً توضیح می‌دهم؛ گاهی مقوِّم است، گاهی خاص. حالا می‌شود فعلاً در مورد آن بحث زیادی الآن نمی‌خواهیم، بعداً بحث می‌کنیم.

پس دو جزء برای ماهیت هست: یک جزء عام و یک جزء خاص؛ یعنی جزء مختصه. جزء مختص تعریفی داردش، إن‌شاء‌الله وقتی بحث می‌کند:

«و الأوّل ، و هو الجسم ، جزء عامّ،»[2]

بلکه جزء اول از اجزای ماهیت مرکب — که در مثال ما «جسم» بود — «جزءٌ عام» است به این معنا:

«أى: إذا أخذ هو و الحيوان فى الذّهن»

اگر این جزء با حیوان با همدیگر اخذ بشوند و با هم مقایسه بشوند:

«كان هو- أى: الجسم-أعمّ من الحيوان، و الحيوان منحطّ بالنّسبة إليه ؛ [أى: أخصّ]،»

«هو» یعنی این جزء، آن که اعم می‌ماند از آن حیوان منحط.

«و الثانى، و هو النّفس الحيوانيّة»

یعنی جزء دوم، شیئی است که موجِب حیات حیوان است؛ به تعریف حیوانیت، نفس حیوانی. پس از جزء خاص، اولی جزء عام است، دومی جزء خاص. جزء خاص را این‌جوری بیان می‌کنند:

«هو الجزء الخاصّ الّذي لا يكون إلاّ له : للحيوان، لاختصاصه به»

که مخصوص خود حیوان است و برای غیر حیوان [نیست]؛ اختصاص به « لا يكون إلاّ له : للحيوان، » دارد. چون اختصاص به حیوان دارد، اختصاص... یادتان هست می‌گفتم گاهی قابلاً عکس می‌شود؟ عکس منحصر در تعریف می‌شود. در اینجا می‌توانی و باقیش هم که معمولی است، هر دو را می‌توانیم؛ چون جمود اختصاصِ حیوان به این جزءِ خاص، این جزءِ خاص به حیوان.

خب تمام شد. می‌خواهم قبل از توضیحِ اجزاست و قبل از تفصیلی که در جزءِ خاص داریم، البته می‌خواهیم بگویم که آیا ما ماهیتِ بسیط... گفتید ماهیت را، حقیقتِ بسیط و ماهیتِ مرکبه. اجزای مرکبه را شنیده‌اید، باشد! می‌خواهیم سؤال کنیم از آن که ماهیتِ بسیط آیا درجات داشته باشیم؟

دلیلِ اول این است که اگر ماهیاتی مرکب بود، مرکب شده از ماهیاتی؛ چون این چیز ماهیت است، و اگر آن ماهیت از این مرکب شده، خودش مرکب باشد دو مرتبه، آن هم باید مرکب باشد از دو جزء؛ که آن دو جزء، ماهیاتند. اگر همچنین... به ماهیتِ بسیط برای ماهیت، ماهیاتی درست کنیم و ثابتی پیش کنیم که خودِ همین، تفاضل ما را مسئولِ تفاوت باید باشد. این نیست! برای اینکه ما به ماهیت... ما ماهیتِ بسیطه داریم. اگر چون ماهیت است در ضمنِ ماهیت می‌باشد، البته ما داریم؛ چون ماهیت را جدا هم داریم. ولی حالا دیگر اینجا را بحث نمی‌کنیم، خیلی اصرار ندارد جالب بودن. اصلاح کنی می‌خواهیم بگوییم ماهیت در ضمنِ منشأ. این دیگر اصلاح شده است، این دلیل اصلاً می‌شود به زحمتِ زیادی. داریم ماهیتِ جدا و مستقل؛ احتیاج زحمتِ زیاد دارد، ولی اینکه ماهیت در مرکب درست کنیم، به همین درجه تمام می‌شود.

دلیلِ دومی هم استفاده می‌کنم برای اینکه ما ماهیت را تحلیل بکنیم. آن دلیل هم تقریباً حالتِ تشکیک دارد؛ می‌توان گفت هر چیزی بالاخره به «واحد» منتهی می‌شود. اگر به واحد نشده، من چهارم را به منزله... حالا به چهار واحد منتهی شد، این یک حالتِ تشکیکی است. استدلال می‌کنم به یک نمونه‌ای؛ مثلاً همین‌طور که این نمونه را داریم و ماهیتِ مرکب هم منطبق با چی؟ ماهیتِ بسیط منطبق با واحد است. پس اگر هر چیزی به واحد منتهی می‌شود، هر ماهیتی به ماهیتِ [بسیط منتهی می‌شود].

سوال: شما... نه در اجزای بالقوه و بی‌نهایت!

پاسخ: بله، این اجزای بالقوه و بی‌نهایت اشکال ندارد. یک مثلاً مرکب از اجزای بی‌نهایت، اجزای بالقوه. این‌ها اشکالی ندارد. اشکال در جزءِ عام و جزءِ خاصی است که هر ماهیتِ مرکبی واجدِ او هست.

« و لا بدّ من الاعتراف بوجود الماهيّة البسيطة فى كلّ ماهيّة مركّبة،»

در هر ماهیت، در ضمنِ هر ماهیتِ مرکب، ما باید ماهیتِ بسیطه را قبول داشته باشیم؛ و إلاّ لزم تركّبها من أجزاء غير متناهية، لا مرّة واحدة، دلیل: «و الا»؛ یعنی قیاس، یعنی اگر ماهیتِ بسیط در ضمنِ ماهیتِ مرکبه ماهیتِ بسیط‌تر نداشتیم و به ماهیتِ بسیط منتهی نشدیم:

« و إلاّ لزم تركّبها من أجزاء غير متناهية، لا مرّة واحدة، بل مرارا لا نهاية لها،»

یعنی یک بار نیست، مرارهای غیرمتناهی. ترکیبِ اینجا ترکیبِ یک ترکیبی نیست، بلکه ترکیب‌های نامتناهی؛ ترکیب لازم می‌آید که ماهیتِ مرکب، مرکب باشد از متناهی. این هم نه یک بار مرکب باشد، بلکه لا نهایت لها. دو تا بی‌نهایت نداریم؛ ترکیب، ترکیبِ بی‌نهایت می‌شود، قهراً اجزا هم اجزای بی‌نهایت می‌شود. ترکیب نیست یک بار! ایشان می‌گوید لازم می‌آید ترکیبِ جسمِ تجزیه‌ای؛ و بعد توضیح می‌دهد که این ترکیب هم ترکیبِ کثیر اجزا.

سوال:

پاسخ: نه! اجزای ترکیبی؛ همین دیگر! وقتی دفعاتِ ترکیب فوقِ متناهی باشد، اجزای حاصله هم متناهی می‌شوند [غیرمتناهی می‌شوند]؛ و برعکس، اگر اجزای حاصله برای شیء بی‌نهایت باشد، دفعاتِ ترکیب هم غیرمتناهی می‌شود.

سوال: ایشان... بله دیگر! هر...

پاسخ: نه یکی از تعدادِ ما محدوده. مثلاً چهار تا جزء دارد، بعد دفعه‌ی بعدی دو تا جزء دارد، دفعه‌هاست! این‌ها بی‌نهایت دفعه است. چهار ضرب می‌شود بی‌نهایت دفعه است، همیشه بی‌نهایت دفعه ضرب می‌شود. پس دفعات، بی‌نهایت ضرب می‌شود. ولی آن می‌آید آمده‌های دوممان محدود بشود، مجموعش این است که...

سوال:

پاسخ: بله، حالا اینجا جواب: اجزا آن وقت، اجزا آن وقت شد به جزء این می‌خواهد مثلاً یک مرکبِ بعد از خودش را به وجود بیاورد. اگر اجزا نامتناهی باشند، ترکیب نامتناهی می‌شود. هی این ترکیبش می‌شود، جزءِ بعدی را به وجود می‌آورد؛ جزءِ بعدی باید با عضوِ خودش ترکیب بشود، بعدی را به وجود بیاورد. همین‌طور بیاییم تا برسیم به مرکب؛ هیچ وقت مرکب نمی‌رسد! هیچ وقت مرکب الآن در میان نمی‌رسد. چون اجزا باید ترکیب بشوند، اجزا از آن روزشان باید ترکیب بشود تا برسیم به آن بی‌نهایت، به آن مرکب؛ هیچ این مرکب نمی‌ماند در ترکیبِ در بی...

سوال: خب نباید اجزا اگر بی‌نهایت باشد... ما در گرافیک بیرون کردن، موردی هست که ما اجزای بی‌نهایت را داریم به ترکیبِ واحدِ مرکب محاسبه می‌شود؟

پاسخ: بله، آن مورد آن هم خارج؛ اجزایی که همه با هم مجتمع باشند و تقدم بینشان نباشد. این ممکن است اشکالی ما داشته باشیم. البته این هم بعضی اشکال می‌کنند: اجزای بالفعل نامتناهی همه با هم یک مرکبی تشکیل بدهند، این یک محذوری دارد که نامتناهی ممکن است که این محذور را نگیرد. ما بگوییم در اجزا اگر ترتب باشد، ترتبِ نامتناهی پیش می‌آید که این‌طور نیستش که لازم باشد. یک ماهی... این‌طوری که ما یک ماهیتی را که مشتمل بر اجزای بی‌نهایتی است بخواهیم نفی کنیم، ما می‌خواهیم یک ماهیتی را که اجزایش به ترتیب [کلیت] را می‌سازد، بعدی باز جزءِ بعدی را می‌سازد، باز همین جزءها را می‌سازد؛ می‌خواهیم این را هم رد کنیم که توسطِ اجزا باشد. این همین جایی است از اجزای ماهیت داشته باشیم و اجزای بی‌نهایت که ترکیبِ بی‌نهایت داشته باشد، که ترکیبش هم از این ترتب اخذ می‌شود؛ یعنی هنوز با هم نباشند، متقدم بر هم باشند. معلوم است...

---

بررسی محذور تسلسل و پاسخ به اشکال شناخت تفصیلی

خب این دلیلِ اول. دلیلِ دوم الآن این جمله است: هر کس بالاخره باید به یک واحدی موجود باشد، ولی آن واحد را ما نمی‌توانیم منحل کنیم. حالا آن کثرت را حتی برویم جلو نرسیم به آن واحد، نداشته باشیم که به آن واحد برسیم؛ ولی بالاخره این تشکیکِ واحد موجود است. بنابراین در ماهیتِ مرکبه هم که از تشکیک داریم، بالاخره باید واحد [داشته باشد] که همین ماهیتِ نتیجه داده بشود. ولی این ماهیتِ نتیجه را ما منحل نکنیم.

خب این یک جمله‌ی محصل. این هم در عقل، فرمایشِ شما خوب بود؛ این هم بیان بکنم در عقلِ ما اگر داشته باشد مشکله...

سوال:

پاسخ: ببینید! اگر یک مرکبی ما داشته باشیم ولی از خارجش چی؟ چون آقا از خارجش نخواهیم بیان داشته باشد. حالا اگر اجزا داشته باشد به تفصیل، همان‌طور که گفتم، ماده‌ی مرکبه هست؛ شما باید اگر می‌خواهید این حیوان را بشناسید، باید [جسم را] بشناسید و نفسِ حیوانی را بشناسید. اگر بخواهید یکی را بشناسید، نفسِ حیوانی را بشناسید، باید دو تا جزء را بشناسید؛ برای سه تا، چند تا جزء را بشناسید. دوباره آن دو جزء را دوباره باید همین‌جور تعریف کنیم. خب باید برسیم به آن جزءِ اول شناخته بشود تا بتواند آن جزءِ اول از اجزای بعدی شناخته بشود تا بالاخره به این مرکب. شما به جزءِ اول، هیچ‌چیزی شناخت از این جزء نخواهید داشت. بنابراین به اجزای بعدیش، معطلِ آن جزء، می‌خواهی شناختی نخواهید کرد؛ و خواهانِ شناختِ مفصل.

من جواب می‌دهم: آقا از تلفنِ محال، که لازم می‌آید که ما نتوانیم شش تا ندارد که ما داریم می‌گوییم؛ ما با دلیلِ دیگری می‌توانیم ثابت کنیم که شیء از نظرِ هم‌چنان خودِ علما. ایشان می‌گوید فکر کنم با دلیلِ کار، اسمش را پتانسیل نداریم شناخته ما اشکال دادیم در شناخت، اشکال می‌دهم بازم به خاطرِ همان تسلسل؛ حالا محذورِ کلی نداشته باشیم، بازم به خاطرِ همان تسلسل است. یعنی به خاطرِ منتهی نمی‌شویم به یک جزءِ بعدی، به خاطرِ اینکه یک جزء نمی‌شویم. این کار بهش داده می‌شود؛ در حالی که ما کلاً می‌شناسیم. اگر کلاً می‌شناسیم، ولی می‌شود حالا دلیل اینجا مناسبت دارد. ما بستگیِ درست، دلیل هست آقای [شارح]؛ می‌شود بالاخره بی‌نهایت می‌شود، ترکیب نمی‌آید، ترکیبِ بی‌نهایت می‌آورد، محذور بار می‌کند، ترکیب نمی‌کند منظورش را.

خب ایشان درست گفته: لازم می‌آید ترکیبِ لا تا مراراً، و محذورش چیست؟ محذورِ تسلسل! حرفِ ایشان حال گفت که لازم می‌آید که ترکیبِ بی‌نهایت داشته باشد؛ خب اینکه در خارج باشند مطابِق تسلسل است، اگر در ذهن باشد محذورِ شناخت به مذهبِ ایشان نگفته هیچ‌کدامش؛ بنا بر این حدا می‌کند. هم می‌سازد با اینکه محذورِ ذهن، جزءِ بی‌نهایت داشته، خارج می‌کند؛ هم جزءِ بی‌نهایت داشته باشد، درست می‌کند.

پس حرفش همان حرفِ قبل که می‌گفت ماهیتِ مرکب باید ماهیت در ضمن داشته باشد، دستش را در زندان داده باشد؛ حرفش واضح است. چون حرفِ ایشان این نیستش که محذورِ تسلسلِ خارجی را بخواهد پاک کند؛ نمونه‌ی راه حالت است. ما باقی‌اش را می‌کنیم: اگر می‌خواهید تسلسلِ خارجی را باز کنید، یک چیزی مقدمه را زمینه می‌کنید؛ اگر خواست تسلسل را باز کنید که شناخت محورِ شناخت می‌خواهد، بپرس یک مقدمه‌ی دیگر اضافه کنید. از هر [جهت] ایشان با هر دو سازگار؛ چون با هر دو تا سازگار، من در این دوم در کل کبرایش می‌شود. در کار...

سوال:

پاسخ: بله! ماهیاتِ مرکب هم چون اجزا دارند، شیءِ واحد منتهی می‌شود و شیءِ واحد چند می‌شود.

---

نسبت جزء خاص با ماهیت مرکبه (اقسام مساوی، اخص، مباین و اعم)

خب، این تمام شد. ما بعد از اینکه بابتِ از اینکه جزءِ عام را معنا کردیم و جزءِ خاص را بیان کردیم، حالا می‌خواهیم جزء‌ها را تقسیم کنیم: آیا جزء‌ها باید مساوی باشد با آن مرکب که صاحبِ این جزء است؟ می‌فرماید که می‌تواند مساوی باشد، می‌تواند اخص باشد؛ ولی نمی‌تواند مباین باشد و نمی‌تواند اعم باشد.

نفسِ حیوانیه مساوی با حیوان است؛ پس اگر نفسِ حیوانیه را جزءِ خاص قرار بدهیم، ما مساوی است با حیوان. مثلِ رجولیت؛ یعنی مربوطند که در آن... چون بحثِ درمانش را می‌کنیم، این هم خاصش به مواد نمی‌گویند، مریم نیست؛ به جماد نمی‌گویند، مریم نیست؛ به عناصرِ خفیفه نمی‌گویند؛ به ملائکه نمی‌گویند، اطلاق نمی‌دهند؛ فقط به حیوانات می‌گویند. پس نموّ هم از خواصِ حیوان است و باعثِ ایجادِ حیوان از ماعدا هست. اما جزء نیست؛ حساسِ حیوان مساویِ حیوان است،

سوال:

پاسخ: بله! حالا کار نداریم من مقاله، حدیث در اینجا؛ شاید به بعضی جهات هم مثلاً می‌خواند.

خب، اما اگر بخواهد جزءِ خاصی را، جزءِ خاص را ما [مباین] قرار بدهیم، نمی‌شود؛ چون ما این جزء را برای آن کل هم می‌گوییم: «حیوان جسمٌ...» و جسم حمل می‌کند. مباین به این جهت ما نمی‌توانیم این جزءِ خاص را مستقیم قرار بدهیم.

اعم هم نمی‌توانیم قرار بگیریم؛ چون اگر اعم باشد می‌گوید جزءِ خاص دو تا خاصیت دارد:

۱. یکی اینکه بر صاحبش — چون کل است — حمل می‌شود، یک چیزی می‌شود خاصه؛ یعنی او را از ماعدا جدا می‌کند.

۲. اشتراطِ خاصه؛ یعنی اشتراطِ خاصه یعنی مختصه، نه اینکه خاصه یعنی نیست. نمی‌خواهم بگویم همین که خاص، اختصاص داریم.

حالا یا باید مساوی باشد تا اختصاص داشته باشد، یا باید اخص باشد تا اختصاص داشته باشد. اگر اعم باشد، اختصاصی ندارد دیگر، پیدا می‌شود! پس جزءِ خاص تقسیم می‌شود به دو: یکی مساوی‌اش هست، اما قسم [دوم اخص]... قسم [اخص] به خاطرِ اینجا قابلیت هم برایش می‌شود، جزءِ خاصش می‌خواهیم. و خاصه، شعر آن معنای خاصه، شعر که می‌تواند دیگر این شعر قرار بگیرد.

« و المعنى الخاصّ بالشّيء يجوز أن يساويه، كاستعداد النّطق للإنسان،»

جایز است که این جزءِ خاص، این معنای خاصه، مساوی با آن شیء باشد؛ مثلِ «استعداد» انسان، که این مساوی است. خلاص فکر کنید، خیلی عبارتِ جالبی است! ایشان «نطق» را انسان نگرفته، جزءِ خاصِ انسان نگرفته؛ «استعداد» یعنی توانایی و نیروی استعداد. به معنای قبل نیست در اینجا، قبل نیست که ندارد، قوه داشتن؛ این تواناییِ نص داشتن می‌شود تفن.

چون بعضی‌ها گفتند «ناطق» هست که انسانشان اشکال شده؛ که نطق یا عبارت است از تکلم که می‌شود از مقوله‌ی کیف، یا عبارت است از ادراکِ کلیات که می‌شود از مقوله‌ی کیفِ نفسانی. هر کدام از این دو تا باشد، می‌شود عرض! عرض چطور می‌تواند مقوِّمِ انسان قرار بشود؟ این خب جوابی ندارد.

ایشان می‌گویند نفس‌ترا هستش؛ همان تواناییِ تکلم یا تواناییِ پردازشِ کلی، این توانایی جوهر باشد، این‌جوری دیگر قوت، جوهر باشد. شاید جوهری است که گاهی جوهر می‌تواند. خب جوهر است، منتها بعضی از این جوهر خالقند، بعضی از این جوهر.

« و يجوز أن يكون أخصّ منه، كالرّجوليّة له»

و جایز است آن معنای خاص تخفیف شده — یعنی معنایی که اختصاص با ایشان دارد — مساوی با ایشان نباشد، اخص باشد؛ [مثل] «رجولیت» نه انسان، که می‌توانیم مثلاً انسان را تعریف کنیم که حیوانیت هست. اما در خودِ انسان، برابرِ خودِ انسان خاصه؛ جسم، جسمیت... جسمیت ما را حیوان می‌کند. خب از جهتشان برای عام ننشستید، نه معنا! ننشستم، معنا می‌خواهم.

سوال: «رجال»... بلند پروازی به معنای...

پاسخ: نه! نگویید به معنای «مرد بودن»؛ بگوییم که مرد بودن اختصاص به انسان دارد، که حیوانات مرد نیستند. حالا برای انسان باشد این‌طوری باید؛ اما اگر برای حیوان باشد،

سوال: رجولیت...

پاسخ: بله! رجولیت به معنای هم بهیت می‌شود یا برای حیوان باشد، یعنی مردیِ انسان. رجولیت برای انسان یعنی مرد بودن؛ آن وقت مرد بودن اختصاص به انسان دارد دیگر.

«و إنما یحصر فیهما...»

این حصرش برمی‌گردد به معنای خاصه «فیهما»، برمی‌گردد به مساوی و به اخص که از آنها فهمیده می‌شود؛ و به معنای خاصه بشود، یعنی معنای چه؟ خاصه بشود، برخواسته بشود. من بر دو تا: یا مساوی یا اخص. آن دو تای دیگر را که مباین باشد یا اعم باشد ندارد؛ چرا منحصر شد؟

« لامتناع أن يكون متبانيا،»

و ممتنع است که معنای مختص، مباین باشد. متباین نوشته؟ فکر می‌کنم «مباین» باشد. بله بله، متباین نوشته! من توجه نکنم به این، بدونِ چی احتمال می‌دهم مباین باشد. می‌گوید ممتنع است که این معنای خاص مباین باشد. اگر بگوییم ممکن است معنای خاص و شیء متباین باشند، درست می‌گوید؛ معنای خاص مباین باشد، وقتی مباین...

سوال:

پاسخ: نه! معنای خاص متباین باشد گفته نمی‌شود، عیبی ندارد. معنا عیبی ندارد، ولی گفته می‌شود نگاه می‌کنم اگر بود درستش می‌کنیم متغیر. اصلاً بازی بکن نه به این!

«و إلا...»

یعنی اگر می‌توانست مباین [باشد]... «و إلا» یعنی اگر مباین را ما بخواهیم معنای خاص [بگیریم]، اشکال وارد می‌شود که:

«لما صدق علیه...»

آن شعر دیگر نمی‌توانیم بکنیم، آن شعری که صاحبِ آن مختصه، نمی‌توانیم فکر کنیم؛ در حالی که ما هم معنای خاص را معنای خاصه‌بشه را به شکل، فکر می‌کنیم تامین می‌کنیم.

« و أعمّ، و إلاّ لما اختصّ به.»

و ممکن است که آن شیء اعم باشد؛ یعنی آن معنای خاص، آن معنای خاصه‌بشه اعم باشد.

«و إلا...»

یعنی اگر می‌خواست اعم باشد، نمی‌خواست... اختصاص به آن معنی‌ شده ندارد؛ برای هر حال که فرق، اتفاق همیشه داشته باشد این.

«و إلا لما صدق...»

همچنین و الا اخص شده، قیاس می‌کند، خلقِ لازمی می‌آید؛ همچنین باطل!

سوال: عارضِ لازم بود جدا بکنیم، نه اجزا. گله‌ای ندارد، اجزا حتماً مقوِّم باشند.

پاسخ: بله! الآن مقوله، مقدمه دارد بحث می‌کند؛ ولی در عینِ حال، معنای خاصه‌بشه دارد می‌کند. حالا اگر معنای خاصه‌بشه مقوِّم نباشد، بالاخره معنای خاص هستیم. معنای خاص می‌گوییم، نه معنای خاصی مقوِّم هم باشد؛ معنای خاصی مقوِّم باشد حتماً باید مساوی باشد. یعنی اصلاً تداخل دارند...

سوال:

پاسخ: نه! یعنی الآن ما داریم معنای خاصی توضیح می‌دهیم؛ یعنی اجزا را گفتیم، گفتیم جزءِ عام داریم، جزءِ خاص داریم، بعد جزءِ خاصه داریم، توضیح می‌دهیم. معنای خاص به این توضیح می‌دهیم، معنای خاص توضیح می‌دهیم که می‌تواند مساوی باشد، می‌تواند اخص باشد. منتها این خارجِ معنی، که اگر اخص بود.. توضیح می‌گوید پنس‌دارِ ذاتی داریم توضیح می‌دهید؛ چون در قبال از بعدش می‌آید. معنای خاص توضیح می‌دهیم، باطلِ نظر تشابه: چه معنایی خاصه‌بشه چی؟ می‌تواند ذاتی باشد، می‌تواند غیرِذاتی باشد. اگر ذاتی باشد حتماً ساقی، اگر غیرِذاتی باشد می‌تواند خاص باشد، می‌تواند خاص باشد، می‌تواند باشد. توجه می‌کنید؟

سوال:

پاسخ: بله! شما الآن این‌ها را چنان مشترک می‌گیرید که همان از بحثِ قبل که بحث بر جزء و مقوِّم بود، بیاید تو این معنا؛ نکنید این کار را! این خودِ اشکال باز می‌شود. اگر بخواهد آن حرف‌های قبل که بحث در جزء بود، آن هم در جزءِ مقوِّم بود، بخواهد تو این‌ور معمولِ خاصه‌بشه بیاورد، خب باید معنای خاصش مقوِّمی مطرح بشود؛ در حالی که ایشان وقت را عام می‌کند، یعنی چند و یک مقداری از وقتِ قبل عام می‌گیرد.

سوال: ببخشید! به نظر این فرمایش‌ها و اگرهایی که الآن ایشان دارد می‌گوید، ما بحث به همین قسمت که جزء بکنیم

پاسخ: حالا بعد یک چیزی اضافه کنیم که مثلاً اختصاص به جزءِ خاص هم ندارد، مربوط به این معنای خاص است؛ اختصاصی به جزءِ خاصه‌بشه ندارد، مربوط به آن معنای خاص است. این از ما بیرون می‌رویم یک مطلبِ اضافه را؛ حالا به خاطرِ اینکه استفاده‌ی بیشتری بکنیم. معنای خاص جزء...

سوال:

پاسخ: بله! جزءِ خاص به شما می‌گفتیم همانش که مقوِّم باشد؛ ولی الآن ما جزءِ خاص نگفتیم، معنای خاص معنایی که اختصاص به شیء دارد، می‌تواند جزء باشد، می‌تواند غیرِ جزء. اگر جزء باشد مساوی، اما اگر غیرِ جزء بود می‌تواند مساوی باشد، می‌تواند [اخص] باشد؛ نظرِ تیر معنا، تغییر به معنا! آره، تعقیبِ جزء، تطبیقِ معنا شد، بحث عام شد. یعنی از جزء بیرون آمد، گفتند خاص یک از این باشد؛ اگر جزء بود حتماً باید اتاق باشد، اگر جزء نبود می‌توانست باشد.

---

ورود به بحث عوارض مفارقه و عوارض لازمه ماهیت

خب برای عنوان می‌شود چی؟

« و الحقيقة، [أى: الماهيّة] ، قد تكون لها عوارض ، أى: صفات خارجة عنها، مفارقة ، أى: غير لازمة،»

وارد این بحث [شدیم]. حالا می‌خواهم عوارضِ لازمه و مفارقه‌ی ماهیت را توضیح بدهم. دکمه می‌فرماید: صفاتی که خارج باشند از ماهیتشان، عوارض باشند؛ این صفات اگر از ماهیت جدا نشوند، اسمشان را می‌گذاریم عوارضِ لازمه. اگر بتوانند جدا بشوند، اسمشان را می‌گذاریم عوارضِ مفارقه.

از یک بحثِ عام می‌بریم که چه چیزی را عارض می‌شوی؟ می‌فرماید: آنچه را که خارج از [ماهیت] باشد و حساس بپذیرد، ما می‌گوییم [عرض]. بعد بحثِ دوم: ببینید که این عرض چند تا سنخ می‌شود؟ تقسیم می‌کنم به عارضِ مفارقِ ماهیت بدونِ خالی باشد، یکی هم عارضِ لازم که ماهیت نمی‌تواند خالی باشد؛ می‌شود.

می‌توانیم با عرض دقت بکنیم که قرار چه می‌گوییم: عارضی است که ماهیت می‌تواند از او خالی شود، می‌تواند برخی او خالی شود. مثلاً فرض کنید «ابیاض» می‌تواند اسم از ابیاض خالی شود، نه از جنس! این ا.. ممکن است این جنس نتواند خالی شود، کلِ جسم می‌تواند خالی بشود مثلاً شفاف باشد، حتی رنگ نداشته باشد؛ نه بیاض نه صفا. این نوعِ دکارت ممکن است داشته باشند یا زشت بهش سنگ باشد؛ حالا دارم... کار نداریم به طورِ کلی داریم می‌گوییم. اگر عارضی گفتیم عوارضِ مفارقه، بله این می‌تواند نباشد، ممکن است برایش دیگر باشد. ولی عارضِ لازم نیست که خودِ همین ممکن است بشود، می‌شود عرض شده، ممکن است بشود.

پس در عوارضِ مفارق، ما همین عرض را می‌توانیم برداریم و بگذاریمشان یک چیزِ دیگر بیاید، شون چیزِ دیگر نیاید. هر دو می‌تواند مفارق باشد؛ اما در عوارضِ لازم نمی‌شود.

---

تقسیم عوارض مفارقه به سریع‌الزوال و بطیءالزوال

چرا لازمی در آخرِ همین تاریخ، وقت، ۵ خوشحال می‌کنند؟ هم مشترکاتشان را می‌گوییم و حقیقت — یعنی ماهیات — «تقوم لها عوارض...» عوارض را معنی می‌کنم: این صفاتِ خارجتون تنها؛ باز این دو تا سنخ می‌شود، مفارقه‌تون.

« قد تكون لها عوارض ، أى: صفات خارجة عنها، مفارقة ، أى: غير لازمة،»

«تکون» نمی‌شود، یعنی این برایت نمی‌ماند عوارضِ مفارقه. فقط «تکون» فارق را معنا می‌کند، غیر از لازم.

«و هی...»

یعنی اعراضِ مفارقه، عوارضِ مفارقه عوارضِ مفارقه‌ای هر کس هستند که ثبوتشان برای حقیقتی که متصف به این عوارض است، دائمی نباشد؛ یعنی چه؟ ماهیت می‌تواند از این صفت خالی شود، یا به تعبیرِ دیگر داشته باشد.

«و هی...»

این مفارق را می‌تواند ظاهر شود، به دو قسمت می‌شود: یک چیز سریع ظاهر می‌شود، یکی بطیء ظاهر می‌شود. هر دویش برای مفارقه بالاخره قابل [انفکاک] می‌شود.

« و هى إمّا سريعة الزّوال ، كالضّحك بالفعل للإنسان، و إمّا بطيئة الزّوال، كالشّباب له»

«سریعة الزوال» را مثال می‌دهد: این موادِ مفارق مثال می‌گویند: مفارق نیست لازم؛ از این جدا نمی‌شود، یک جزء زوال نمی‌شود، ضرب می‌شود به آن چی شد.

ببینید! من که انسانم قوه دارم، این قوه منحل می‌شود به بی‌نهایت؛ یک سیسش را که دل کردن همان قضیه می‌شود، یعنی اصلش کافی است، آن اصلش باقی. آن شخص که توحش بشود، بله لازم نبوده، اصلِ گوهر برای..

سوال:. نه آن شخصی به قوه‌ای که به بالفعل تبدیل می‌شود و با تبدیل شدن به آن عضو...

پاسخ: بله! عرض کردم که بالفعل، عرضِ مفارق است؛ اما به عرض، وقتی به علم که عرضِ مفارقه، یک زمانی این طبیعی بود و شباب نداشته، یک زمانی هم شیب می‌شود، پیر می‌شود و شباب را نداریم و شواب را داریم؛ منتها عرضِ میان.

---

تعریف عوارض لازمه و لزوم امتناع انفکاک آن‌ها از موصوف

خب اسمِ دوم این قسمِ اول، که عوارضِ مفارقه باشد که خودش به اختصار تقسیم شد. بعد قسمِ دوم را وارد می‌شود:

« و قد تكون لها عوارض لازمة»

یعنی ماهیات، عوارضِ لازمه. عوارضِ لازمه را معنا می‌کنند:

« و هى كلّ صفة واجبة الثّبوت للموصوف بها»

هر صفتی که ثبوتش برای آن موصوف به این صفت، واضح موصوف از این صفت خالی نشود، ثبوتش باشد. این «لن» توجه کنید، دلیل است برای اینکه چرا عوارضِ لازم این‌چنین دلیلِ اینکه چون این کتاب خاصیتِ لازمه دارد، ایشان با دو مقداری خطک‌ها:

« لامتناع انفكاكها عنه حينئذ»

این از این موجود؛ این یعنی در این کار بود، در این کار بود ملک باشد. این یک مقدمه‌ی صحتِ دیگری است:

« و كون المعنىّ من اللّزوم ذلك.»

مقصود از لزوم هم همین امتناعِ انفکاک شد. پس این عوارض امتناعِ انفکاک دارند، و مقصود از امتناعشان این است. پس این عوارض، لزوم دارند.

به معروف دو مقدمه:

- **مقدمه‌ی اول** می‌گوید: این صفت از موصوف منفک نمی‌شود.

- **مقدمه‌ی دیگر** می‌گوید: هر چیزی که منفک نشد از چیزِ دیگر، لازمِ آن چیزِ دیگر است.

نتیجه می‌گیرند: پس این صفت، لازمِ این عارض است.

چرا؟ چرا واجب شد لازم؟ تقصیر دارید یا واقعاً.؟ می‌گوید: چرا شما عوارضِ لازمه را این‌گونه تعریف کردید؟ چرا عوارضِ لازمه را این‌گونه تعریف کردیم؟ چرا این عوارضِ لازمه را...؟ چرا باید حرکت واسطه باشد؟ می‌گوید: در عارضِ لازم نیست. چرا این‌طور می‌گوید؟ چون انفکاکِ این عوارض از آن موصوف و از این گامِ جدید از طرف می‌آید. حتی برایمان امتناع است؛ یعنی یک... یک معنی از لزوم، مقصود از لزوم هم همین است؛ یعنی امتناعِ انفکاک.

خب پس حرف، امتناعِ انفکاک است؛ چون در عوارض، امتناع پیدا شد.

---

تقسیم لازم به لازمِ وجود و لازمِ ماهیت

حالا یک تقسیمی برای لازم می‌کنند؛ می‌فرماید تقسیمِ لازم:

- گاهی لازمِ وجود است،

- گاهی لازمِ ماهیت.

فکر کنید الآن بحثِ ما در عوارضِ ماهیت است؛ یعنی عوارضِ مفارقه‌ی ماهیت یا عوارضِ لازمه‌ی ماهیت. ولی ایشان بعد از اینکه وقتی عوارضِ ماهیت را تمام کرد، یک وقتی عوارضِ [وجود] را مطرح می‌کند که عوارض تمام بشود. همان‌طور که عرض کردم در معنای خاص باشد، بحثمان در جزءِ خاص و در جزءِ عام بود؛ ولی بحث از اینجا بحث بر جزءِ خاص و جزءِ عام نماند، یک بحثِ دیگری آمد.

در موردِ جزءِ خاص همان‌طور که در این بحثی که الآن مطرح می‌کنیم، با اینکه بحثمان اختصاص به ماهیت داشت، تحفظ نمی‌کنیم اختصاص بر ماهیت را؛ همچنین بر بحثِ قبلی هم که بحثمان اختصاص به جزء داشت، تحفظ نمی‌کنیم در اختصاصِ جزء را. آنجا بحث را تعمیم دادیم.

می‌فرماید که لازم گاهی لازمِ وجود است؛ که هرگاه ماهیتی موجود شود، این لازم همراهش است. اگر موجود نبود، این لازم را ندارد. نه! لازمِ ماهیت باید باشد، لازمِ وجود البته گاهی لازمِ وجود، گاهی لازمِ وجودِ خارجی؛ تشتت دیده نباشد این‌ها.

اما لازمِ ماهیت: لازم [ماهیت] چه‌جوری است؟ یعنی چه در ذهن داشته باشیم، چه در ماهیت [خارجی] داشته باشیم، بالاخره اینجا باشد. مثلاً لازمه‌ی ماهیت، جزئیت؛ لازمِ ماهیت اول در خارج داشته باشیم جزئیت هست، در ذهن هم داشته باشیم. اما مثلاً سیاهی لازمِ انسان در خارج، سیاهی هست در [فرد خاص]. می‌توانید همین انسان را فرض کنید، وجودش که در حالا شخص، کلِ انسان نمی‌گیرد، کلی هم انسان دارد. یک انسانِ سیاهِ مخصوصی را مثلاً شما یا انسانِ کوچکی را تصور می‌کنید، رنگِ پیاری را از آن می‌گیرد؛ می‌تواند این کار را بکند. پس این لازمی نیست، چون کار حاصل شده؛ لازمِ خارج در مثلِ انسانی که تصور می‌کنید لازمه‌اش کلی بودن است، این هیچ‌چیز نمی‌شود بگویم از خارج به وجودِ خارجی، کلیات می‌شود شهر از کلیات، لازمه‌ی شاب لازمه‌ی خارجی.

اما یک چیزی داریم که لازمِ این است، لازمِ لازم.

---

تقسیم لازم به لازمِ بَیِّن و لازمِ غیربَیِّن

 

یک لازمِ بَیِّن داریم، یک لازمِ غیربَیِّن.

**لازمِ بَیِّن:** آن لازمی است که با تصورِ ملزوم در ذهن حاضر می‌شود. این یک احتیاج به واسطه... چه واسطه‌ای؟ لازمی که ملزوم، واسطه شد. آن را من می‌آیم، پس همین که بیان کردم: هر چه را شما در ذهنتان آوردید، توضیح می‌یابد بدون واسطه.

اما یک لازمی داریم که اگر ملزوم را تصور کردید، آن لازم تصور نمی‌شود؛ مگر اینکه شما یک چیزی را داشته باشید، واسطه‌ای را پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» ذکر می‌کنید، داشته باشید؛ می‌گوید انسان، لازم را بر انسان حمل می‌کند. یا مثلاً:

« كمساواة الزّوايا لقائمتين للمثلّث»

این «مساویة لقائمین» لازمِ مثلث است؛ و این شیء، چون واسطه لازم است که شما این عرضِ لازم را بر این معروض بار می‌کنید، ولی به واسطه‌ی یک محمولِ دیگر؛ یعنی این عرض را محمول قرار می‌دهید برای معروض به واسطه‌ی یک محمولِ دیگری است که آن محمول پشتش می‌شود. این‌چنین عرضی را که با واسطه‌ی عرضِ دیگر می‌خواهد حمل بشود، به آن می‌گوییم «عرضِ غیربَیِّن».

هر دو لازم است؛ هم اولی لازم است، هم دومی لازم است. از آن لازمِ ماهیت هم یکی لازمِ... چه لازم؟ حتی که احتیاج به «لِأَنَّهُ» داشته باشد، باشد؛ آنی که پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» می‌شود باشد. حالا آن پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» می‌خواهد متعیّن باشد که مفرد، می‌خواهد یک قیاس پشتِ مقدار، یعنی سیاهیِ زنگی برای انسان، که زنگار می‌آید. فقط سیاه را به زنگار می‌شود اسم [داد]؛ اینکه ارتباطش با زنگار، یا در کلِ سیاه‌ها زنگار... اصلاً زنگار فقط به یک گروهِ خاصی از فقط یک.

ماهیت گاهی این لازمِ ماهیتِ دوم؛ اما بَیِّن و اما غیربَیِّن را معنا می‌کند:

« و هو الّذي يلزم من تصوّر الملزوم تصوّره»

یعنی تصوری لازم است، تصورِ ملزوم تصورِ او لازم می‌آید و احاطه‌اش؛ مثلِ انقسام به متساویین برای اربعه‌ی ملزومه. انقسام به متساویین لازمه است؛ شما تا اربعه را تصور کردید، انقسام به متساویین حاضر می‌شود. پس معلوم می‌شود انقسام به متساویین لازم است برای او.

و «هو» یعنی لازم نیست مطلقِ لازم در ماهیت؛ چون مثال‌هایی که می‌زند، مثال‌های لازمِ ماهیت است. از این جهت، قوه‌ی مابین را به لازمِ ماهیت بزنیم. اما از این بابت که ما برای لازمِ وجود هم بَیِّن و غیربَیِّن داریم، به کلِ وجودمان داده بوده که به کلِ لازم یعنی کلِ لازم، چه لازمِ وجود باشد چه لازمِ ماهیت.

---

تبیین نقش واسطه (وسط) در اثبات و حمل لازمِ غیربَیِّن

و اما غیرِ بَیِّن... غیرِ بَیِّن را می‌گویم:

« و هو ما لا يكون كذلك»

یعنی لازم نیست که این‌چنین نباشد که از تصورِ ملزوم تصورِ آن لازم بیاید؛ یعنی «لا يلزم من تصور ملزومه تصورُ اللازم»، این‌طور نباشد.

خب پس چطور باشد؟

« و إنّما يلحقه بتوسّط غيره، كمساواة الزّوايا لقائمتين للمثلّث»

بلکه ملحق شود این لازم به آن ملزوم، نه بلاواسطه؛ « كمساواة الزّوايا لقائمتين ». مساواتِ زوایای به قائمین، چه ثابت است برای مثلث، چه عارض است برای مثلث. این مساواتِ زوایا به قائمین خودِ این عارض است، و مثلث معروض. سه تا زاویه‌ی مثلث را که با هم جمع کنید، می‌بینید که مساویِ دو قائمه است؛ هر قائمه برابر است با ۹۰ درجه، می‌بینید سه زاویه می‌شود ۱۸۰ درجه. هر مثلثی به هر حالت باشد — متساوی‌الساقین باشد، متساوی‌الأضلاع باشد، قائم‌الزاویه باشد — هر کدام از این اقسامِ مثلث که باشد، مجموعِ زوایایش می‌شوند دو قائمه.

این دلیل می‌خواهد! این دلیل می‌خواهد؛ یعنی همین‌جا نیست که من تا مثلث را تصور کردم، تصور کنم که مجموعِ زوایایش برابر شد با ۱۸۰. این دلیل می‌خواهد که نشان می‌دهد، دلیل می‌شود.

« و يسمّى ذلك الغير وسطا، »

و آن غیبی که می‌شود که مثلاً مساواتِ زوایا به قائمین برای مثلث ثابت شود، آن غیب را می‌گوییم «واسطه».

سوال: آنی که به آن می‌گوییم وسط یا واسطه، آنی که باعث می‌شود...

پاسخ: بله، باعث می‌شود. الآن ممکن است سیاست باشد، همین که باعث می‌شود که ما این لازم را بر این ملزوم حمل کنیم، آن می‌شود وسط.

در واقع در قضایا، در برهان، چه هست در مسئله شبیه نباشد؟ دلیلی می‌کند، حالا واجب باشد...

و این «هو» را توجه کنید: «هو» راجع می‌شود به آن لازمِ غیربَیِّن. و لازمِ غیربَیِّن محمولی است که حمل می‌شود بر موضوع. موضوع یعنی معروضِ ماهیتی، که حمل نمی‌شود به طرفِ محمولِ دیگر؛ پس طرفِ لازمِ غیربَیِّن محمولی است که «يلحق به»؛ یعنی هم می‌شود، ملحق می‌شود بر موضوع، یعنی بر ماهیتِ محمولِ دیگر.

محمولِ دیگر را معنا می‌کنند؛ این تفسیرِ محمولِ آخر، محترم به قولِ «لِأَنَّهُ»... یعنی آن می‌شود پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» می‌آید، آن می‌شود پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» می‌آید. محمولِ دیگری است که واسطه می‌شود برای اینکه این غیرِ بَیِّن بر او محمول شود؛ که «يقال له کذا». آن وقتی که می‌گوییم «لِأَنَّهُ کذا»، اینکه پشتِ این می‌آید، آن محمولِ آخر است که واسطه می‌شود برای حملِ لازمِ کراهی که ملحق می‌شود.

انسان ظاهر است، حمل می‌کند ظاهر بر انسان، « كالضّاحك اللاّحق للإنسان بتوسّط التّعجّب، » پشتِ سرِ «لِأَنَّهُ» را واسطه قرار می‌گیریم، وسط می‌شود تعجب. ظاهر می‌شود عرضِ لازمی.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo