84/08/06
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه دوم /تقسیم ششگانه کلی بر اساس ثبوت و امکان افراد در خارج
موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه دوم /تقسیم ششگانه کلی بر اساس ثبوت و امکان افراد در خارج
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تقسیم ششگانه کلی بر اساس ثبوت و امکان افراد در خارج
شیخ اشراق معنایی که قابل صدق بر کثیرین هست را معنای عامی می داند آن را کلی می نامد و آنچه که دلالت بر این معنای عام می کند لفظ عام می داند. و معنایی که قابل صدق بر کثیرین نیست اسم شاخص روی آن می گذارد. وقتی که بیان معنا میکنیمش، گفتیم اگر دو تا کلی داشته باشیم که یک کلی تحتِ کلیِ دیگر مندرج باشد، آن کلیِ مشمول را که مندرج بر دیگری است کلیِ منحط مینامند؛
به اینجا رسید که کلی که قابلِ صدق بر کثیرین است، میبیند اشکالی ندارد چند تا باشد که کلی فرد داشته باشد؛ بلکه فقط باید قابلِ صدق بر فرد باشد، در خودش داشته باشد، قابلیتِ قرار داشته باشد. چه اصلاً فرضاً ممتنع باشد که فردی داشته باشد، چه ممکن باشد داشته باشد یا ممکن باشد نداشته باشد، و چه یک فرد داشته باشد و چه بیش از یک چی داشته باشد؛ چه فرد نداشته باشد، چه یک داشته باشد، چه بیش از یک چیزی داشته باشد. آن قابلیت، چیزی است.
آن وقت که هیچ ندارد، دو حالت دارد: یا ممتنعالافراد است، یا ممکنالافراد.
آن وقت که همیشه یک فرد دارد، باید دو حالت باشد: یا فردِ دومش ممتنع است، یا فردِ دومش ممکن است.
ولی آن وقت که همیشه افراد دارد، باید دو حالت باشد: یا افرادش متناهی است، یا غیرمتناهی.
پس توجه فرمودید شش حالت درست شد. به این صورت که کلی باید قابلِ صدق بر کثیرین باشد. این کلی اصلاً کاری ندارد:
- یا هیچ فرد ندارد،
- یا یک فرد دارد،
- یا بیش از یک فرد دارد.
آن وقت که نداشته باشد: یا ممتنعالافراد است، یا ممکنالافراد است.
آن وقت که یک فرد داشته باشد: یا فردِ دوم ممتنع است، یا فردِ دوم ممکن است.
آن وقت که بیش از یک فرد دارد: یا افرادش متناهی است، یا غیرمتناهی.
---
بررسی قسم سوم: فرد واحد با امتناع فرد دیگر (واجبالوجود/اله) و نیاز به برهان
ثمّ الكلّىّ على ستّة أقسام:[1]
این شش تا را مثال میزند. توضیحاتِ خارجی ندارد، مثالهایش روشن است:
**۱. لأنّه إمّا أن يكون ممتنعا فى الخارج، كشريك الإله:** کلیای که ممتنع است فی الخارج؛ یعنی چه؟ ممتنع است در خارج، تحققش در خارج ممتنع است. البته کلیاش در خارج تحقق پیدا نمیکند؛ تحقق در خارج یعنی تحققش در خارج ممتنع است. مثل «شریکالباری»، که کلیِ قابلِ صدق است، هیچ فردی پیدا نکرده و ممتنع است.
**۲. أو ممكنا معدوما، كجبل من ياقوت (بدون فرد):** ممکن است، ناممکن معنی ندارد؛ در خودش ولی میتواند داشته باشد، اشکالی از آن واقع ندارد، میتواند دارای فرد باشد ولی خب موجود نشده است. کلیاش ممتنع یا ممکنِ خارج است.
**۳. أو موجودا واحدا يمتنع مثله، كالإله موجودٌ دارای یک فرد با امتناع فرد دیگر:** یا یک فردی از این کلی موجود است و فردِ دیگر ممتنع؛ که حالا آن یک فرد موجود است و دیگر افراد ممتنع. بیشتر از یک فرد داشته باشد چند امر است؟ اگر شخصی بود، ما احتیاج نداشتیم که برهان اقامه بکنیم؛ در حالی که احتیاج به برهان داریم. پس معلوم میشود خودِ لفظ، قابلیتِ کثرت را دارد. ما باید با دلیلِ خارجی این قابلیت را ببندیم؛ یعنی با دلیلِ خارجی ثابت کنیم که از این کلی، یک فرد موجود است و افرادِ دیگر ممتنع هستند.
این اله قابلِ کثرت است، کلی میگیرند تا ثابت بشود بیشتر از یک فرد ندارد. اینکه نفسِ تصورِ معنایش مانع از شرکت نیست در کلی؛ چون ممکن است تصور بکند که شخص است. با کمکِ برهان، توحید کلاً مشخص میشود ولی غیر از دلیل میآید بودنش.
و الا یعنی دلیلِ اینکه تصورِ معنا لا یمنع از شرکت باشد [این است] «و الا» یعنی اگر دلیل که مقدمه [باشد]؛ یعنی اگر خودِ تصور مانع باشد و خودِ تصورش دلیل باشد بر وجودش و یکتاییاش، مقدمه و نتیجه یکی میشود و بینیاز از اثباتِ برهانِ وحدانیتِ الهی است. برهان نمیخواهیم! هر دویش باطل است. ما احتیاج به برهان در اینجا داریم، احتیاج به برهان داریم؛ معلوم میشود شقِ دوم باطل است.
«لا شک أن تصور معنا اله...» معنای «اله» شایع از اله است.
---
بررسی قسم چهارم و پنجم: فرد واحد با امکان فرد دیگر (شمس) و افراد کثیر متناهی
خب، سومین و چهارمین:
**۴. موجودٌ دارای یک فرد با امکان فرد دیگر:** أو يمكن، كالشّمس، عند من يجوّز وجود شمس أخرى. از کلی وجود گرفته، فرد وجود گرفته، و مثلِ آن ممکن است وجود بشود. بیشتر ندارد، ولی افرادِ دیگرش ممتنع نیستند. البته از نظرِ شرط چیچی نه؛ همه قانون داشتند که شرط، اختلاف در چه باشد. شخصِ دوم ممتنع است یا این چی؟ و یا درجهی بودنِ شخص اختلاف نباشد، همه معترفند اینجا که فردِ دوم ممکن است. حالا در قولِ اول ایشان میگویند بیشتر از یک فرد ممکن است.
مثال به قولِ سوم میخواند، مثالِ قسمتِ چهارم. در صورتِ اینچنین قرار بدهیم، چی را قبول کنیم؟ یعنی از آن یک فرد و اینها هم حالا در آن قول میتوانید، شاید مثال برای فرضِ چهارم باشد؛ و برابرِ قولِ اول میخواهد برای قسمِ سوم باشد. این قولِ خودش این بود که همهشان معتقدند. ما هر کدام از الههها خودشان شخصیهایی هستند که دارای متعلقاتی هستند؛ خودشان هر کدام آن وقت شمسِشان هست، شمسها بینهایت هم هستند. بینهایت به معنای آنچه قابلِ شمارش است نه بینهایتی. منظور این است که بینهایت قابلِ شمول است؛ هر کدام شمسِ مجزا و شمسهای دیگر.
این مثال است برای شقِ چهارم، در آنچه که اجازه میدهد افرادِ موجود را اگر فردِ موجود را به این مثال، مثالِ چهارم قرار بدهیم.
خب، این ۴ تا. ۵ و ۶ چه شد؟
**۵. أو كثيرا متناهيا، كالكواكب موجوداتِ کثیرِ متناهی:** موجوداتی که افرادی که از این کلی وجود گرفتند در خارج، کثیرند. حالا این «کثیر فی الخارج» دو حالت دارد: یا متناهی هستند یا غیرمتناهی. این افرادِ متناهی... در اشارات نقض میکند، در اشارات میگوید خردهستارهها؛ تا حالا شمارش شده، خوانده شده چون روحانی است. البته حالا که همیشه خیلی بیش از آن آمده، ولی بالاخره متناهی است، ته دارد.
---
بررسی قسم ششم: افراد کثیر غیرمتناهی (نفوس مفارقه انسانی) و شروط سهگانه آن
**۶. أو غير متناه، كالنّفس النّاطقة الإنسانيّة. موجوداتِ کثیرِ غیرمتناهی:** غیرمتناهی، غیرقابل شمارش میشود. این افرادِ شخصی که از این کلی به وجود آمدند غیرمتناهی هستند. تعداد نه که تعدادشان قابلِ شمارش نیست، از آخر هم ندارند.
سوال:
پاسخ: بعد شروع شده تا همین الآنش که ما بینهایت...
سوال:
پاسخ: اول ندارد، چون اول ندارد. همین الآن هم نفوس که مفارقت میکنند، نفوسِ انسانها تعلق دارند میبرند، با تعدادِ انسانها که بر زمین برای اینها متناهی است. نفوس که مفارقت میکنند، نفوسشان که از تعلقِ بدن جدا شدند، خب این انسان وقتی از اول شروع شده باشد و بیایتلاف باشد و اول... الآن ما بینهایت انسان داریم. از الآن به بعد هم نفوسِ بعدی میآید، البته بعدی هم که بیاید اصلاً داخلِ بینهایات میشود، به بینهایات چیزی دیگر اضافه نمیشود.
این اعتقادِ فلاسفه است. اعتقادِ فلاسفه هم این است که نفسِ انسان ازلی شروع شده، خلقِ انسان ازلی شروع شده است. هر کس معتقد است که همین اخلاق به همین صورت آفريده شدند و انواعِ موجودات از جمله انسان از ازل بوده، شهوت هم ادامه دارد و این عالم ادامه دارد، این عالم فناء نمیکند. این نظرِ حکمتِ متعالیه از شریعت است که میگوید این عالمِ شخصی که میکنیم. و ما هم از آدمی هستیم، ما قبل از عالمِ ما عالمِ دیگر بودیم، قبل از عالمِ دیگر عالمِ دیگر بودیم، قبل بودن تا لا اله الا عوالم را بینهایت میگیرد.
پس حیفِ خدا عوض میشود، حیفِ خدا را غیرمتناهی میکند. ولی مستفی عالی میگوید این مستفیها چه عالم باشند، چه فلا باشند، چه عناصرِ بسیطه باشند فقط بینهایت را قبول [دارد]. یعنی خودش قبلاً معتقد [بود]، این هم قبلی نیستند. اصلِ فیضِ خدا قرار باشد، یعنی خدا از اول از اولیا بود و خلق شده. بعد این عالم شده یک عالمِ دیگر، خلق آن وسط شده، تا حالا بنا بر وسطِ عالمِ دوم برپاشد و بعد آن هم دوباره رسید و فنا شده و تبدیل شده به عالمِ ما. و بینهایت عالمِ وجود داشته و در هر عالمی خدا آدمی آفریده، و از آن آدم آدم، به این تصویرِ الله تعالی میآید آدم آدمها میآید، هر گروه از آنها.
شاهدِ این مدعایش این است که میگوید در روایتی از امام پرسیدند که قبل از اینها آدم چی بوده؟ جوابش این بود که قبلِ آدم چی بوده؟ گفتند آدم! این چند بار تکرار شد، میخواست پاسخ بدهد. میپرسید قبل از آدم چی بوده؟ بعد هم میگفت. البته این چقدر اگر صبح میشد، میگفت قبلِ من آدم... میپرسید. میخواست ثابت کند این را که هر وقت میخواستید...
حالا این نشان میدهد آدم آدمها بوده، و همینطور که حالا گفتم انسان. این انسان اصلِ خلقتش ازلی شروع شده، خلقتِ انسان هم وجودِ این عالم... تا خدای دیگری که انسان نبود، از جنِ دیگری که بعد دستها آخر شده و بعد جهان... یا اینها را شرح میدهد. ولی بالاخره در عوالمِ قبلی، در عوالمِ غرب هم آفریده شده و شده.
پس از همه، اختلاف چه در شکل، چه اشکال، چه با تفاوتش و متناسب با آنهای دیگر دارد. برای این، شارح اشکالِ این مثال در صورتی گرفته که ما سه مطلب را بتوانیم [ثابت] کنیم برای امکانِ بینهایت:
۱. **مطلب اول:** تعدادِ خلق شدن و فنا شدن. اگر کسی قائل بشود که نفوسِ انسانی با مفارقت از بدن میمیرند و معدوم میشوند، دیگر غیر از این انسانهایی که موجودند، این مشکلشان حل نمیشود، منطقاً کارِ مسئلهی ما نیست. پس اینها معدوم نمیشوند؛ هر که بوده، موجودِ بر جای است. بنابراین چون موجود است، باید متوقف بشویم؛ چون انسانها نمیمیرند، نمیمیرند تا بتواند بینهایتشان باشد.
۲. **مطلب دوم:** اگر کسی قائل بشود به تناسخ — یعنی به انتقال دادنِ نفوس — آن هم ممکن نیست که معتقد به بینهایت [باشد]. میگوید خدا مثلاً ۱۰۰ هزار تا نفوس آفریده، این ۱۰۰ هزار تا وقتی ابدان میمیرند، نفوس از آنها مفارقت میکند به بدنِ دیگر. همانهایی که قبلاً تعلق داشتند، اینقدر تعلق میدهد به بدن که این نفوس تعلقشان، پشتشان از پیش از آن نفوس نداریم، داخلِ پیش از آن نفوس نداریم که بشود. هم میتوانستند ناقضش بکنند و هم به نفوس بینهایت هست؛ یک مقدار نفوس خدا آفریده، همان مقدار نفوس را به ابدانِ انسانها منتقل میکند. خب در این صورت، باز هم...
۳. **مطلب سوم:** که باید گفته شود در مطلبِ دوم این است که باید ما تناسخ را باطل بدانیم تا بتوانیم افرادِ غیرمتناهی در خارج داشته باشیم.
در حالی که اولاً باید بگوییم نفوس نمیمیرند و باطل نیستند و معدوم نمیشوند؛ اگر این دو تا را گفتیم، گفتیم میتوانید با این مثال مطرح کنید. مثالی که باید معترف بشویم که بینهایت است، این است که ببینیم هر ابدش چه اگر چیزی که خلق شده ازل است، شما متکلمین معتقدید دیگر آن را نمیتوان... مطلب را ما باید قبول کنیم تا بتوانیم مساعدت کنیم.
- مطلبِ اول میشود: نفوسِ انسان با مفارقت از بدن معدوم نمیشوند.
- مطلبِ دوم میشود: نفوسِ انسان بعد از مفارقت از بدن، از بدن منتقل به بدنِ دیگر نمیشوند و تناسخ پیدا نمیکنند.
- مطلبِ سوم میشود: خلقتشان از اول شروع شده نبود، چنانکه از لایَزال شروع نشده است.
چنانچه شما هر یک از این سه تا را انکار بکنید، یا دو تا از آنها را انکار بکنید، یا حداقل یکی را انکار بکنید، منطقاً نمیشود گفت؛ میگوییم حاصل نمیشود!
اصلِ مطلب درست میشود که کلی میتواند افرادِ بینهایت داشته باشد؛ ولی این مثال، این در واقع مانعشاست. گفتیم از بعدش هم درست است، چرا که کلی میتواند افرادِ بینهایت داشته باشد و این مانعی اصلاً نباشد.
میتواند بینهایت داشته باشد و هیچ کلیِ با بینهایت همراهِ دیگری نمیتوانست...
سوال: غیر از خودش موضوع...
پاسخ: بله موجود! بله، میتوانیم موضوع داشته باشیم ولی نداریم. چون این اسم را میتوانیم داشته باشیم؛ یک وقتی این پیدا نشد، وقتی پیدا نشد قابلیتِ وجودش هست ولی خودش نیست.
سوال:
پاسخ: بله، اگر ما ادعا بکنیم باید مثال بیاوریم، مثالی که:
«هذا هو المثال المشهور فى الكتب،»
مثالی که در کتبِ آقایان شش تا مشهور است، یعنی برای کلیای که افرادِ غیرمتناهی داشته باشد، مثالی که مشهور از قدیم است، گفتنی است حتماً او موجودٌ واحدٌ، موجودٌ شخصیٌ، ممتنعٌ، ممکنٌ؛ یا بودنش هر کدامش همان توضیحی که در خارج دادند، اگر در عبارت با همین [توضیحِ] خارجی به عبارت بیاید.
این مثالِ مشهور است از قدیم برای کثیر بودن، بنا بر اینکه نوعِ بشریه نوعی که مطرح کردند، نه آن اطلاقِ جدیدی که، اطلاقِ جدید؛ همانهایی هستند که بر زمین دارند زندگی میکنند، نه آن که مخصوصِ بشری که افرادش متناهی باشد.
این مثال مشهور است؛ اما ایشان میفرماید لا تساوی به این مثال. چرا؟ چون الا یکی از این سه تا اختلاف پیدا کند:
۱. **فرض اول:** میشود قبول کنیم که با مردن و مفارقت، معدوم میشد. اگر معدوم بشوند دیگر من اصلاً بینهایت و اینها و این تقدیرِ قدرِ دوم است.
۲. **فرض دوم:** این است که این نفوس «لا تفنى بافتراق الأبدان». تعبیرِ بعد، بالاخره منتظر بشویم که نفس قدر میکرد از بدنِ انسان به بدنِ انسانِ دیگری منتقل نمیشود. تناسخِ انسان را قبول نکنیم؛ اگر تناسخِ انسان را قبول کنیم، ممکن است خدا هزار گروه از اینها را در ابتدا، و بعد هم آنها را در بدنهای دیگر چنان انتقال داده بدون اینکه تعدادشان بیش بشود؛ و به حدی پاسخ داده بشود که دیگر [غیرمتناهی نباشد].
سوال: البته تناسخ هم فقط تناسخِ آدمِ انسان به بدنِ حیوان داریم...
پاسخ: داریم! نزولی آنها دارند، تو نزولی آنها دارند. الان وقتی شما دارید همین را...
سوال:
پاسخ: ما بدن [داریم]؛ دیگر اگر بخواهد منتقل بشود، لازم نیست حتماً متفق بشود. ممکن است هزاران بار منتقل بشود. اگر ما هزار یا یک میلیون داشته باشیم، اینها را میشود بگویم در کثرتش است، در طولِ تاریخ میآیند. همین که از اینها انکار میگیرد، روایت چند تا میگیرد، زیاد نفس ندارد اینجا به این اصولِ تناسخ را منکر باشیم؛ یعنی آنچه که بشر [پذیرفته].
۳. **فرض سوم:** سومین شرط را باید بپذیریم تا این مثالِ مشهور کامل باشد و [مقبول] باشد، این است که لا یکون ابتدائی برای نوعِ انسان ابتدای زمانی نداشته باشد. نوعِ انسان هر شخصی ابتدای زمانی دارد، اما نوعِ انسانی حداقل شروع شده، منتها با افرادی که حالا دیگر با افرادی که بدنشان، نفسشان...
سوال:
پاسخ: اگر ما قائل شدیم که نوع، ابتدای زمانی ندارد، «و یکون قبل کل شخصٍ شخصٌ آخر لا إلى نهایة» قبل از هر شخصی، شخصِ دیگری لا إلى نهایة [بوده]؛ و نتیجه، نوع هم از همین حالا از این حالا موجود بوده، از قبلش هم موجود بوده، در [قدیم] هم موجود بوده؛ همچنین داریم برای موجود بوده در یک نظراتش.
اگر این را قائل باشیم، میتوانیم بگوییم این سه تا باید مقبول باشد و واقع شده باشد، تا بگوییم بله دنیا [دارای افراد غیرمتناهی است]. اگر یکی از این سه صادق نباشد. یکی از اینها اگر ممکن باشد یا دو تایش یا هر سه، لازم نیست که نسبت صادق باشد دیگر.
پس مثال بنا بر یک [مبناست]. و آنچه این مدعا باشد، قابلیتش این میشود. کلی که حتماً باید مقارن با کثرت باشد، باید مقارن با کتاب باشد؛ شباهت که به خاطرِ قابلیتش بود. همین!
وقتی که مفرد میشوند، میشوند حل. وقتی مفرد میباشند، میشوند حل؛ اضافه بر اینها، تا وقتی مفارقت نشوند چند میلیون، وقتی مفارقت نشوند چند میلیون، زجر میکشیم به میلیاردها همینجور آمدند، مثلاً میلیارد آمدند، دو قطبی شدند. خب وقتی حالا جمع باشند. این الآن موجود است. این عبارت توجه کنید...
---
حصر عقلی اقسام ششگانه کلی و پاسخ به اشکال عدم توافق بر مثالها
سوال: ماها داریم، خیلی شیءها ندارند. وقتی شیءها را داشته باشیم، شما...
پاسخ: یعنی به خودِ این شش تا مثال برای اشکالی از مثالِ اخیر نبود که ۶ تا باشد؛ این متوازی نیستند و توافقِ آنها، علما در این نیست. یعنی در این مسئله توافق نکنند؛ بعضی مثلاً «شریکالباری» را منکرند، ممکن است بعضی «شمس» را یا فردش بیشتر ممکن نبودن...
سوال: بالاخره اولِ این مثالهایی که زدیم برایشان توافق نیست.
پاسخ: نه این سختیها! ولی این توافقی برای شما. ولی نمیدانم توافق داشته باشیم؛ این مصور مخفی باشد، آن خفا در این شش تا [نیست].
پس این مثالها اگر توافق نیست، ولی عدمِ اتفاقِ علما در این مثالها ضرری به وقتی ما وارد میکنیم نمیکند. باشد! ما در بحثمان میگوییم ۶ تا کلی داریم. این مثالها درست باشد، حرفمان که گفتیم ۶ تا کلی داریم درست است. خللی نیست که حرفمان که گفتیم ۶ تا کلی داریم درست است. پس برای بعد میگوییم اگر فلانی صدمه نمیزند، چون شما صدمه بر او [نمیزنید].
در پاسخِ بیانِ ماها در مثال، خواستم بگویم که در مثالِ ششم داریم [بحث میکنیم]. حالا اگر هم مثالِ ششم باطل بشود، ضرری هم که میکنند... اگر باطل بشوند، زبانِ این رفت را میگذارند؛ ولی ما تمام غرضمان این بود که بگوییم این اشکال دارد و میشود با این اشکال ببینیم. لذا فرار از آن درست است. مثال اشکال دارد، این ممکن است. این اشکال را شما تدقیق بدهید، مطالع اشکال میکند، هیچ علمی اشکال ندارد.
خب، بحثِ کلیِ مسئله این [است]؛ یعنی آن برای اینکه به درمیآید:
کلی یا فردی دارد یا ندارد.
آن وقتی که دارد: یا واحد است، یا کثیر.
آن وقتی که ندارد: یا ممتنع است، یا ممکن.
آن وقتی که یک فرد دارد: یا فردِ بیشتر ممتنع است، یا ممکن است.
این نیست که ۶ تا منفصله درست میکنیم که همه دائر بین نفی و اثبات است؛ و با این منفصله دائر بین نفی و اثبات، این ۶ قسم را به دست میآوریم. این منفصلات با این منفصلاتِ دائر، کارِ این ۶ قسم قطعی میشود؛ کلی شش قسم است.
---
بررسی عدد و نفی وجود خارجی افراد غیرمتناهی آن
چون حدِ کلیِ عدد، مفهومِ عدد کلی است؛ یعنی لفظِ «عدد» کلی نیست، خودِ عدد اگر بر روی افراد صادق باشد، بر روی افراد صادق است. افرادِ عدد هم افرادِ عدد غیرمتناهی است البته؛ که عدد بین کلیه و اقسامش هم ببینیم که مصادیقشان باز هم اقسامِ بالقوه هستند. یعنی هیچ وقت افرادِ عدد را ما بالفعل نداریم، بلکه میتوانیم هر چه ادامه بدهیم، عددی را به آخر نرسانیم. یعنی از خدای ششتایی داریم، نمیشود.
پس اعداد وجودِ خارجی ندارند، با اعتبارِ ما موجود میشوند؛ و چون با اعتبارِ ماست، یک بینهایت نمیشویم بگوییم افرادِ اعداد بینهایت نمیشود؛ افرادِ عدد یا شاید مشکلِ کلی بوده نداشته باشد. یک اعداد، کلیاند. اعدادی که در خارج شده، همه جزءِ این کلی هستند، و افرادِ این کلی تعدادی که شما در خارج...
سوال: مگر چه معدودی در خارج داشته باشید؟
پاسخ: نامحدود؛ که به تبعش اعداد هم نامحدود بشوند. اگر نامحدود بودنِ اینها محدوده، نامحدودند؛ عددها هم نامحدودند اگر بخواهیم این را بشماریم. یک سپاه چون بینهایت است، بینهایت عدد اگر بخواهد بینهایت بشود، به تبعِ معدود باید بینهایت بشود. اگر شما معدودی را بینهایت درست نکنید، اصلاً بینهایت [نمیشود].
---
تعریف معنای شاخص (جزئی حقیقی) و لفظ شاخص، و تحلیل مفهوم «عَلَم»
خب بعدی: اگر معنای قابلِ شرکت نبود، ورود در بحث از [جزئی]؛ یا به تعبیرِ ایشان «معنای شاخص».
معنای شاخص: اگر معنای قابلیت [شرکت] نبود، ما اسمش را میگذاریم «معنای شاخص»، و لفظی که این معنا را افاده میکند اسمش را میگذاریم «لفظِ شاخص». منتها اسمی را که در لفظ میگذارد. اسمی را که در لفظ میگذاری به اعتبار [معناست]؛ نه چون معنا شاخص شد، که همچنین در اسمِ قبلی چون معنا را عام گفتیم.
آن وقت این عبارتش را برای چه میآورد؟ برای اینکه میخواهد بفهماند ذاتِ این اسم مالِ معناست، بالذات و بلاواسطه مالِ معناست. اگر به واسطه شما این را گذاشتید، بالعرض و به واسطهی معناست. پس چون معنا عام است، لفظِ عام؛ یا چون معنا شاخص است، لفظِ شاخص باشد تا حکایت کند این. و خودِ لفظِ عام، اسمش عام است؛ لفظِ جزئی به اعتبارِ معنا شاخص است. چون این تقسیمش [را بیان میکنیم]:
«و المفهوم من اللّفظ إذا لم يتصوّر فيه الشّركة لنفسه أصل»[2]
مفهوم شده شخصی؛ اصلاً یعنی نه فقط شرکت نشود، بلکه مثلاً فرض کنید با یک کلی بتوانیم تأمینش بدهیم و در آن شرکت کنیم، اما خودش را ملاحظه میکنیم که قبول...
سوال:
پاسخ: در این صورت بله! وجودِ این معنایی که برایش هموار نمیشود، به اصطلاح ما «جزئیِ حقیقی»، ایشان میفرماید این «مفهومِ شاخص». شرکت در آن نمیشود، خودش نمیشود، به همین ملاک است؛ به تعبیرِ دیگر میشود، به تعبیرِ ما [جزئیِ حقیقی].
حالا هستیم برای خودِ مفهوم، خودِ مفهوم، خودمان را نگاه کنید؛ ولی روی نسبت، چیزهای دیگری نداشته باشد، چیز میآوریم چیز ندارد:
«[و اللّفظ الدّالّ عليه ، و هو اللّفظ الجزئىّ ، باعتباره يسمّى اللّفظ الشّاخص]، كاسم زيد و معناه»
و لفظی که به اعتباری، لفظِ شاخص [نامیده میشود]؛ وقتی که دلالت میکند علیه، بر این مفهوم که در آن اختلافِ لفظِ جزئی نامیده میشود. به اعتبارِ این ضمیر، به اعتبارِ [خودش] نیست، به اعتبارِ آن معنای شاخص است. چون معنا شاخص است، آن لفظ به اعتبارِ معنای شاخص نامیده میشود، نه خودش شاخص باشد. چون معنای شاخص است، [لفظ هم] شاخص [میشود]. اسمِ «زید» و معنایش: اسم میشود «لفظِ شاخص»، معنای زید میشود «معنای شاخص».
اینجا هم مثلِ همین چند معنا که در عبارتِ قبل داشتیم که متنش نامرتب بود، این متن هم نامرتب شده؛ مربوط به اول شده، مربوط به «لفظِ شاخص» است که دوم گذاشته بود، «زید» که دوم گذاشته شده مربوط به «المفهوم من العلم» یعنی معنای شاخص است.
[توضیح] دادنِ لفظ: این را جدا خودش گفتیم که مفهوم را نمیتوانیم بدونِ اشرافِ معنا، حاضریّت کنیم. هر مفهومی که پیش میآید، حتی مفهومِ «بیت» هم کلی است؛ چرا که میتوانیم این مفهوم را [کلی] کنیم، وقتی یا معنای تازه را به آن اشراف کنیم یا معنای [عام]. اما خودِ [معنا] قابلِ صدق است. اما اگر [به عنوانِ] عَلَم ملاحظه بشود...
سوال: یا اینکه این ملاحظه نمیشود، یعنی معنای علمیت؛ نه علمِ خاص، علمِ شخصِ خاص...
پاسخ: نه! علمِ شخصِ خاص، همین شخص، فرد.
خب الآن این یک فردش، این فرد یک فردِ خارجی است، یک فردِ ذهنی است، یک فردِ. همه اینها به همان معنا مفهومِ تکتک است.
سوال: الآن میخواهیم چی که عام هست... هر یک...
پاسخ: بله! آنی که الآن شما دارید صورت میدهید، عقب میکنید؛ شما یک «زیدِ کلی» دارید فرض میکنید که «زیدِ متصوَّرِ من» را، «زیدِ متصوَّرِ شما» را، «زیدِ متصوَّرِ او» را، همه را شامل میشود! زیدِ خارجی را هم دارد شامل میشود! این دیگر زیدِ اول نیست. بله! الآن زیدی که من تصور شدم میشود جزئی، زیدی که شما تصور شدید میشود جزئی، زیدی که او تصور شد میشود جزئی؛ یعنی اینکه تمامِ مثلاً فرضهای ماها را شامل بشود خارج، این که نیست! نیست اگر علمیت باشد، جزئیات هست. خب میشود شما این را تصور کنید؛ یعنی این علم است، یک زید در ذهنِ من است، یک زید در ذهنِ شماست، یک زید در ذهنِ اوست. آن وقت یک زید اصلاً میشود... و آنی که در [خارج] میشود، یعنی اگر عام باشد، حاضر [است].
تبیین وجه تعلیل مصنف در نامگذاری «لفظ شاخص به اعتبار معنای شاخص»
آن هم همانطور میشود، اشارهای به معنای شاخص است؛ آن جهت است. ولی «زید» عَلَم است، الآن من تصور میکنم زیدی را که عَلَم است برای این شخص. اینی که الآن من تصور کردم، میشود گفت شما هم تصور میکنید که شاخص است، میشود آن آقا هم تصور میکند؛ بعد شما که همه این جهتها... همهاش اینها «زید»ند، همه اینها این «زید»ند. یعنی یک بر علیمطهری؛ اینی که بر علیمطهری زیدی که ما له عَلَم باشد، زیدِ عَلَم باشد، چیزِ عَلَم نیست؛ زید در خارج عَلَم است. آن زید، انه عَلَم ملاحظه میشود؛ این اسم، این تقریباً با اشاره خیلی نزدیک میشود. یعنی شما وقتی علمتان تقریباً اشاره به همین شخص هستش، که بعضی فقط اشاره گفتند. جز این مفهومی که در آن معنای اشاره هست. الآن علم را در خود، علم و اشاره را در هم گفت، اشکال ندارد.
«و إنّما قال: «باعتباره» ليعلم أنّ الجزئيّة إنّما تلحق المعنى بالذّات»
چرا «باعتبار» را آورد؟ چرا گفت «لفظِ شاخص به اعتبارِ معنای شاخص نامیده میشود»؟ تا دانسته شود که جزئیات همانا ملحق میشود به معنا و ملحق میشود به لفظ؛ یعنی ملحق میشود به معنا به خاطرِ خودِ معنا، ملحق میشود به لفظ به واسطهی معنا. پس کلیت و جزئیت اینچنین است. کلیت هم که در جلسهی گذشته خواندیم، تمام شده. یعنی به معنا ملحق میشود بالذات، به لفظ ملحق میشود بالعرض.
---
تعریف کلیِ منحط (معنای منحط) و شمول آن نسبت به اخص و جزئی
معنا تمام شد. الآن میخواهیم شروع کنیم در بحث در کلیِ اضافی یا در جزئیِ اضافی؛ میخواهیم بحث کنیم که ایشون اسمش را «کلیِ منحط» میگذارد، یعنی کلیای که منحط به کلیِ [دیگر است]. انحطاط کنیم... چون میدانید کلیِ اضافی میتواند کلی باشد، میتواند جزئی باشد؛ بالاخره منطقاً کلی باشد، این نسبت به فوقش کمتر است. چون نسبت به فوقش کمتر است، ایشون اسمش را گذاشته «کلیِ منحط». این کلیِ مطلق است، اختلافش در مثال بهمعنای کلی نیست، به معنای جزئی نمیشود؛ کلی، نه معنای منحط... بله معنای منحط! بله، در [تعبیر] ایشون «معنای منحط» است.
معنای منحط یعنی آن که پایینتر از معنای فوقش باشد؛ حالا چه جزئیِ حقیقی باشد مندرج تحتِ کلی، چه کلیِ اخص باشد مندرج تحتِ کلیِ دیگر. بالاخره وقتی مندرج تحتِ شمول باشد، نسبت به آن بالاییِ خودش انحطاط دارد، تنزل دارد. این را میگویند «معنای منحط».
معنای منحط شاملِ جزئی میشود؛ بله، معنای منحط شاملِ جزئیات میشود، بالاخره همین است. به خاطر اینکه نسبت به فوقش انحطاط دارد، میگوید:
«و كلّ معنى ، كالإنسان، مثلا، يشمله غيره، كالحيوان، مثلا، لشموله الإنسان و غيره ، فهو ، أى: ذلك المعنى المشمول، و هو الخاصّ ، بالنّسبة إليه : أى إلى الشّامل، و هو العامّ، سمّيناه المعنى المنحطّ »
برای هر معنایی که انسان مثلاً [زیرِ آن باشد]، که شاملِ این معنا شود غیر از این معنا؛ مثل «حیوان». «الحیوان» مثال است برای هر معنایی که... حیوان شامل میشود انسان و غیرِ انسان را. حیوان شامل است از انسان را، شامل میشود حیوان؛ یعنی شاملِ انسان و غیرِ انسان میشود.
یعنی این معنایی که مشمول است — مثلِ انسان که همان معنای خاص است — معنای شامل که فوقش هست، یعنی «معنای عام». و آن معنای مشمول، «معنای منحط» است؛ یعنی آنی که مندرج تحتِ شامل است، از معنای منحط است. چرا به آن منحط میگوییم؟
«لأنّ المعنى المشمول، كالإنسان، منحطّ عن المعنى الشّامل، كالحيوان، لخصوصه و عدم شموله لما يشمله الشّامل.»
معنای مشمول که انسان است، انحطاط دارد از شامل، به خصوصی؛ زیرا این معنای مشمول، خاص است نسبت به آن معنای شامل، و عدمِ شمولِ ما یشمله الشامل؛ شامل شامل نمیشود همه آن چنانکه شامل شامل میشود. چون شاملِ همه آن افراد نمیشود، از این بار انحطاط دارد. این جملهاش میآید.
« لما يشمله الشّامل »
و آنچه در عبارت به تصریحِ مطالب بر همین مطلبِ اخیر است، و خلاصهی تفکیکِ شاملِ خاص و غیرِ خاص میشود؛ این مطلبِ خلاصهی دیگر است. به خاطر اینکه عبارتِ بعدی و عبارتِ بعدی وارد بشود. در عبارتِ بعدی در صددِ تقسیم است که توضیح یا تصریح یا اولاً بدون اینکه تقسیمبندی کنند که هفتهی قبلی کردند؛ این چهار قسیمی چون بعداً دو تا را بگویم، این چهار دفع میشود، به تصویرِ حاصل میآییم. وارد میشویم به صورتِ منتخبه برمیآورند برای اختصار، هر کدامش را اشاره به یکی از اینها میدهند. در موردِ سه تا منتخب میشود، و هشت تا میشود؛ درست میشود که از پشتِ چهار تا حالا توضیح داده میشود.
---
تبیین نسب چهارگانه (نسب اربعة) بین کلیات
ایشون میفرماید که هر عامی شاملِ خاص میشود. اگر عامی شاملِ تمامِ افراد [خاص بشود]، آن عام، عامِ مطلق است و آن خاص [خاصِ مطلق]. و اگر عامی شاملِ تمامِ افرادِ خاص نشد، آن عام عام من وجه است و آن خاص خاص من وجه؛ یعنی آن عام عام من وجه است و آن خاص خاص من وجه.
مثلاً اسب و حیوان: حیوان شاملِ تمامِ افرادِ اسب میشود، اما اسب شاملِ تمامِ افرادِ حیوان نمیشود. بنابراین حیوان عام مطلق است نسبت به اسب. از اینجا که شاملِ افرادِ اینور میشود خاص، ولی از این جهت که بعضی افرادِ اسب که میتوانند شامل بشود. همچنین اسب خاص است از این جهت که هم حیوان شامل میشود و هم چیزهای دیگری که حیوان است؛ و در این جهت که حیوان، حیوانِ غیرِ اسب بشود، از این جهت خاص من وجه میشود.
بعد از اینکه اینجا مشخص شد که یکی عام مطلق شد و یکی عام من وجه بود، میگویند باقی این را، یکی استفاده است از دو شرطی که تساوی دارند. و کلیشان این است، تعریفشان این است که دو شرطی هستند که هر کدام آنچه را که دیگری دارد، یا چیزی که ناحق قصد میکند، انسان میکند. این فکر میشود باقیماندهی این اسمِ شیء؛ و تعریفشان این است که دو کلی هستند که هیچکدام، از هیچ فردی از دیگری نه، هیچکدام فکر نمیکند بر آنچه که، این میشود (متساویان).
پس به این ما چه حالت، چه کلیه، چه کلیات با هم بسنجیم، شش خودشان با هم بسنجیم، با هم چهار تا رابطه دارند. چهار رابطه: یا خاص و عام مطلقند، یا خاص و عام من وجهند، یا متساویانند، یا متباینانند.
الآن خاص و غیرِ خاص تا این: « فالعامّ يشمل الخاصّ و غيره. » یعنی همه افرادِ خاص را، اگر شاملِ همه افرادِ خاصش بشود... که الآن ما میگوییم خاص و غیرِ خاص مقید شده، و به دنبالش اشکال از آن عبارت:
« فالعامّ يشمل الخاصّ و غيره. »
چه حقیقت گذاشتند، ولی زمینهای هم نیست برای آن.
« فإن شمل جملة أفراد الخاصّ كان عمومه مطلقا، كالحيوان و الإنسان»
جمله یعنی همه افرادِ خاص را.
« كان عمومه مطلقا، كالحيوان و الإنسان »
آن عامی اعتبار در اطلاق به هر اعتباری که نظر کنید آن حیوان را؛ به هر جهت که ملاحظه بشود که حیوان...
« و إلاّ فمن وجه، كالحيوان و الأبيض »
یعنی «و إن لم یکن» شاملِ تمامِ افرادِ خاص، بلکه بعضی افرادِ خاص شامل شد و بعضی دیگر شامل نشد:
« فمن وجه »
یعنی عام من وجه، دیگر شریکند با هم. این کلی.
« و لا يخرج من ذلك، غير قسمين: المتساويان،.»
داخل، خارج نیست. غیر از این، دو قسمِ دیگر داریم که عام و خاصِ مطلق و عام و خاصِ من وجه نیستند. شما را بگذارید هر عام و خاصی را شما ملاحظه بکنید، یک عام و خاص یا آنجا اسمش باقیمانده، یکی متساویانِ بدیهی و یکی اسمش متساویان است که تعریفش این است:
« و هما اللّذان يشمل كلّ [واحد]منهما جميع أفراد الآخر، كالإنسان و النّاطق؛ و المتباينان »
دو کلی که هر یک از این دو تا کلی شامل میشود تمامِ افرادِ دیگری را.
اسمِ دومی که باقی میماند: «متباینان». تعریفشان این است:
« و هما اللّذان لا يشمل شيء منهما شيئا من أفراد الآخر، كالإنسان و الفر »
دو کلی هستند که یکی از این دو، هیچ فردی از افرادی را که شامل میشود تباین دارد، به همدیگر وابستگی ندارد. این صورتِ دیگر. مثلاً «انسان» و «فرس»؛ نه انسان در هیچیک از افرادِ فرس صدق میکند، نه فرس در هیچیک از افرادِ انسان صدق میکند.
خب این چهار تا که کلی داشتیم، رابطهشان چهار رابطه داشتیم که کلی میشود که چه رابطه، چه تساویاش.
---
روش استخراج حصر عقلی نسب چهارگانه از طریق منفصلات عقلی
حالا میخواهیم این چهار تا رابطه را با بیانِ دیگری بیان کنیم، که در این بیانِ دیگر، منفصل درست میشود و از این منفصل ۴ تا حاصل میشود. و چون منطقاً با منفصل مواجهیم، چهار از این منفصل میآید؛ یعنی چند تا از این چهار تا که تصور دارد، این چهار تا از این سه تا.
آن در شقِ اول: اگر دو شیء صدق بکنند، یکی از دو شیء در تمامِ افرادِ دیگری صدق میکند... این مسلماً هیچکدامش را تعیین نمیکند، هیچکدام از بخشهای بزرگش را تعیین نمیکند؛ بلکه برای ضلعِ اولش یک منفصلهی دوم داریم، برای ضلعِ دومش منفصلهی سوم داریم. وقتی در این دو تا منفصله که میآوریم.
منفصلهی اول زمینه برای دو منفصلهی بعد میشود؛ خانه از دو منفصله میکند. منفصلهای که اگر دو شیء داشته باشیم: یا این دو شیء، یکی بر کلِ افرادِ دیگری صدق میکند، یا یکی بر کلِ دیگری صدق نمیکند.
حالا میآییم شقِ اول را یکی بر کلِ افرادِ دیگری صدق میکند. این دو منشأ دارد: یا این یکی بر کلِ افرادِ دیگری صدق میکند و بالعکس (دیگری هم بر کلِ این صدق میکند)، یا یکی بر کلِ دیگری صدق میکند و دیگری بر کلِ اولی صدق نمیکند.
اگر یکی بر کلِ افرادِ دیگری صدق کرد بدونِ عکس که در ضلعِ اولِ منفصلهی اول وارد میشود که دو طرحِ این را قسامربطه را یک منفصلهی عقلیِ اول میآوریم، دوم منفصلهی عقلیِ اول. اینطور چیست؟
[اگر] بر کلِ افرادِ دیگری صدق کند، این باید منفصلهاش اینطور بشود؛ میگوییم حالا که بر کلِ افرادِ دیگری صدق کرد، یا بر کلِ افرادِ دیگری هم صدق میکند، یا بر بعضِ افرادِ دیگری صدق میکند و بر بعض هم صادق نمیشود. حالا که بر خود صادق نشد،
یک کلیِ اول درست کردیم. این را از هیچ در این شارح تعیین نکرد. برای ضلعِ اول، منفصلهی اولی آورد، برای ضلعِ دوم یک منفصلهی دیگر آورد. بعد آن وقت از منفصلهی اولی، دوم؛ از منفصلهی دوم، دو تا قسیم؛ از منفصلهی سوم هم دو قسم. منفصلهی اول فقط شش منفصلهی عقلی در این چهار تاست؛ یعنی اینکه:
« و وجه الحصر فى الأربعة: أنّ كلّ شيئين، فإمّا أن يصدق أحدهما على كلّ ما صدق عليه الآخر »
هر دو را فرض کنیم اینچنین است که: «أحدهما...»
شروع به معنای کلی گرفتن از تقسیم معلوم میشود. ما این تعبیر، تعبیری است که در موردِ کلی... در موردِ اصلاً این تعبیر درست است. آخرِ اینها فقط این تعبیر درست است، این تعبیر در کلی به این مناسبت: «کل شیئین...» در کلی تقسیم: «کل کلیین...» یا صدق میکند « أحدهما على كلّ ما صدق عليه الآخر » این منفصلهی شش، هیچکدام از اضلاعش را تعیین نمیکند، هیچ نمیکند؛ فقط [اگر منفصلهی] دیگر را بیاوریم، میشود تعیین بشود.
پس این ضلعِ اول؛ یعنی ضلعِ اولِ منفصلهی مذکور را میکند و دربارهی ضلعِ اول دو احتمال به صورتِ منفصله میآورد: اگر یکی بر کلِ افرادِ دیگری صدق کند، اما عکس صدق کند. این در کلِ این است که بر کلِ افرادِ دیگری صدق میکند و بالعکس؛ این افرادِ دیگری هم بر کلِ این چهکار میکند؟ [صدق میکند].
و « أو لا يصدق، » یعنی یکی در کلِ دیگری صدق میکند، ولی دیگری در کلِ اولی نمیتواند صدق کند. در صورتِ سابق که بر کلِ افرادِ دیگری صدق میکند: «عموماً مطلقاً»، و دیگری که نمیتواند بر کلِ افرادِ دیگری صدق کند...
خب، این ضلعِ اولِ منفصلهی اول را آوردیم در بارهاش؛ یک منفصلهی دیگر و دو تا رابطه از چهار رابطه را [ثابت کردیم].
حالا ضلعِ دومِ منفصلهی اول را — که اولاً صادق نباشد — میآوریم؛ دربارهی ضلعِ دوم هم یک منفصلهی دیگر تشکیل میدهد:
« و إن لم يصدق على كلّه، فإن صدق على بعضه، فكلّ منهما أعمّ و أخصّ من وجه »
دو حالت پیش میآید: یا بر بعض صدق میکند یا صدق نمیکند.
« و إن لم يصدق على كلّه، فإن صدق على بعضه، فكلّ منهما أعمّ و أخصّ من وجه، و إلاّ فهما متباينان. »
یعنی اگر بر بعض صدق نکرد، آن یکی بر کلِ افراد در بعضِ افرادِ دیگران صدق کرد.
و همه متناهی؛ اگر صدق نکند، متباینان.
با این بیان بهروشنی روشن شد که این چهار تا تفاوت که به کلی میشوند، نمیتواند کمتر باشد، نمیتواند بیشتر باشد؛ زیرا که حصرِ اقسام در این چهار تا، حصرِ عقلی است و دائر.
و این هم توجهِ شماست: این جهات را از این منفصله به دست [میآوریم]. این مطلب روشن باشد: چیزی که منفصلهی حصر است، بیش از [حصر] نمیتواند داشته باشد؛ چون منفصلهی حصر دائر بین نفی و اثبات است، بیش از [چهار تا] نمیشود داشته باشد. اگر شما دیدید در یک قسم به دست آوردی، بدان از دو منفصله [است]؛ اگر ۴ تا به دست آوردی بدان از سه منفصله است. اگر [تعداد بیشتر] داشتید، در ۴ تا منفصله به دست آورید؛ یعنی تعدادِ اقسام یکی بیشتر است از تعدادِ منفصلات.
هیچ وقت برای شما یک منفصلهی حصر نیست؛ دو منفصله برای چند تا؟ سه تا. این خودش بیان شده در موردِ اقسامِ چهارگانه و اقسامِ پنجگانه. اشکال دارد؟ وجهِ شبهه میگوید اقسامِ ششگانه مثلِ اشکالِ اربعة، اقسامِ پنجگانه است که هیچ ایرادی ندارد که ما منفصل کنیم از منفصلاتِ متعدد. ۴ تا یا در این دو تا اشکال میگوید ۱۴ تا نمیشود بکنیم، ۵ تا نمیشود بکنیم؛ ولی میشود کم یا بیشتر کرد. میگوید نه! ۴ تا..