84/07/28
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ مقاله اول /جمعبندی تلازم و عدم تلازم دلالات سهگانه
موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ مقاله اول /جمعبندی تلازم و عدم تلازم دلالات سهگانه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جمعبندی تلازم و عدم تلازم دلالات سهگانه
آخرین بحثی که در جلسه گذشته مطرح کردیم این بود که در بین سه دلالت، کدام دلالت مستلزم دیگری است و کدام دلالت مستلزم دیگری نیست.
گفتیم که:
- دلالت التزام مستلزم مطابقه هست؛
- و دلالت تضمن هم مستلزم مطابقه هست.
منظورمان این نیست که هرگاه دلالت التزام را ما اراده کردیم، دلالت مطابقه هم باید اراده بشود؛ بلکه منظور این است که اگر چیزی دلالت التزام داشت، دلالت مطابقه را هم به تبع دارد. اگر چیزی دلالت تضمن داشت، دلالت مطابقه را هم به تبع دارد؛ حالا ممکن است ما در آن استعمال، دلالت مطابقه را اصلاً مورد توجه قرار ندهیم.
نمیگفت اگر چیزی دلالت مطابقه داشته باشد حتماً دلالت التزام هم دارد، نه حتماً دلالت التزام به همراه او اراده شده، ممکن است اراده بشود ممکن است نشود؛ آن برای ما اصلاً مهم نیست. در آن وقتی که ما [بحث] میکنیم این است که اگر دلالت مطابقه حاصل شد، در جایی دلالت التزام هم میتواند حاصل بشود، به این معنا که اگر چیزی دلالت مطابقه داشت، دلالت التزام هم. دارد.
مصنف میگوید باید داشته باشد، که شارح میگوید نه لازم نیست داشته باشد.
اما حالا در کنارش هم این دلالت باشد یا نباشد آن اصلاً بحث ما نیست؛ به دنبال دلالت مطابقه، دلالت التزام میآید یا نه؟ ممکن است اصلاً ما توجه به دلالت التزام نداشته باشیم، فقط همان دلالت مطابقه را بگوییم؛ هم گوینده دلالت مطابقه را اراده کرده باشد، هم شنونده دلالت مطابقه را توجه کرده باشد، اصلاً توجه هیچکدامشان سمت دلالت التزام نرود. ولی اینکه دلالت... مطابقه دارد دلالت التزام میتواند داشته باشد در یک استعمال دیگری یا در همین استعمال میتوانیم ملزوم و مستلزم را برایش به وجود بیاوریم، این منظور است که مصنف میگوید دلالت مطابقه مستلزم دلالت [التزام] هست، و شارح میگوید نه...
[پرسش شاگردان]: خب که بهش هست تنظیم من خص فرمودید، باید حتماً توجه به دلالات انسان باشد، اراده شاید نکنند ولی نمیشود توجه نباشد...
پاسخ: حالا توجهش هم باشد. نه، منظور این است که لازم نیست حالا با یک استعمال دو تا دلالت حاصل بشود، میتواند باشد عیبی ندارد. این را نمیگوییم لازم است، میگوییم اگر چیزی — به همین ترتیبی که عرض میکنم — اگر چیزی دلالت مطابقی داشت، حتماً دلالت [التزام] هم دارد. حالا کی دارد؟ تو همین استعمال، یا اعتبار دیگر؛ این را دیگر تبیین نمیکنیم. یعنی قابل هست که دلالت التزام هم داشته باشد.
ولی اگر چیزی دلالت مطابقه داشت، لزومی ندارد دلالت تضمن داشته باشد؛ چرا که ممکن است بسیط باشد، و اگر بسیط باشد دلالت مطابقه را دارد، دلالت تضمن را اصلاً نمیتواند داشته باشد. پس لازم نیست دلالت تضمن را داشته باشد؛ میتواند دلالت تضمن را داشته باشد در جایی که مرکب باشد، و میتواند دلالت تضمن را نداشته باشد در جایی که بسیط باشد. این توضیح فقط برایش...
سوال:
پاسخ: نه، درباره بسیط الان توضیح داده میشود، بحث میشود. تا اینجا را گذاشته گفته دیگر.
در پایان وقت به اینجا رسیدیم که: اگر شیء در حالتِ ما مطابقه داشت، در صورتی دلالت تضمن هم دارد (یعنی میتواند داشته باشد) که معنا مرکب باشد. اگر لفظی بر معنای مرکبی اطلاق بشود، دلالت مطابقه [و] دلالت تضمن هم دارد؛ اما اگر بر معنای بسیط اطلاق بشود، این دلالت مطابقه دارد، دلالت التزام و تضمن را ندارد.
---
بررسی بساطت خارجی و ذهنـی در دلالت تضمن
بعد بحث به اینجا رسید که آیا منظور از وساطت، وساطت در خارج است یا وساطت در عقل؟ ابتدا گفتم بساطت در خارج؛ اگر چیزی در خارج بسیط باشد، جزء ندارد و دلالت تضمن برایش حاصل [نمیشود].
ولی دلالت امری است مربوط به ذهن، کاری به خارج ندارد. اگر ما در ذهنمان جزئی برای معنایی توانستیم تصور بکنیم، در این صورت دلالت تضمن حاصل میشود؛ اگر نتوانستیم تصور بکنیم دلالت تضمن حاصل نمیشود.
اما کی میتوانیم جزء تصور بکنیم؟ در جایی که شیء در خارج جزء داشته باشد. اگر شیء در خارج جزء داشته باشد، ما میتوانیم برایش جزء تصور بکنیم و دلالت تضمن را حاصل بکنیم. اما اگر در خارج جزء نداشت، عقل میخواست اختراع بکند، در این حالت شیء در واقع جزء ندارد؛ یعنی در وضع لغوی جزء ندارد، در اعتبار دلالت به اعتبار عقلی کار ندارد، به وضع واقعی کار دارد. اگر چیزی در وضع واقعی جزء نداشت (یعنی واضع برای امر بسیطی مثلاً لفظ عقل را وضع کرده بود)، این لفظ دلالت بر جزء نمیکند و دلالتش دلالت تضمنی نیست؛ زیرا شیئی در خارج جزء ندارد، وقتی در خارج جزء نداشت، در عقل هم بدون جزء وارد میشود.
ولی عقل برایش جزء اختراع میکند؛ یعنی مابهالاشتراکش را به عنوان جنس و مابهالامتیازش را به عنوان فصل انتخاب میکند، در حالی که جنس و فصلی نیست، اختراع ذهن است. اگر ذهن وضع کرد و فقط اعلام کرد، شنونده جزئی را برای این عقل درست کرد، خب اصطلاح عقل هم بر آن جزءش جایز است هم بر کل؛ دلالت مطابقه و تضمن تمام میشود. اما اگر خواست وضعِ واضع باشد، چون واضع جزء را اعتبار نکرده، ما اگر دلالت مطابقه را داشتیم، دلالت تضمن را میتوانیم نداشته باشیم، اصلاً نداریم!
پس در صورتی ما میتوانیم در وسائط خارجی دلالت تضمن را داشته باشیم که عقل، جزئی را اعتبار بکند و لفظ را خودش برای این جزء وضع کند و بعد هم به سامعین اعلام کند که من یک همچنین وضعی کردم. آن وقت برای گاهی عقل را اصلاح میکند اراده میکند کل را، گاهی اصل عقل را اصلاح میکند اراده میکند جزء را؛ مثلاً فرض کنید این را داریم که عقل عبارت ا.. عقل و نفس هر دو عبارتند از «مجردٌ فی الوجود»، چه اینکه در وجودش یا در ذاتش مجرد باشد، ما اسمش را عقل میگذاریم یا نفس میگذاریم، با این تفاوت که اگر در فعل هم مجرد شد میشود عقل، اگر در فعل مادی شد میشود نفس؛ الا در وجود هر دویشان مجردند. این مابهالاشتراکشان را که تجرد در مقام ذات است جنس فرض میکند — جنس نیست، جنس فرض میکند — مابهالامتیاز را تجرد در مقام فعل یا عدم تجرد در مقام فعل، این را به عنوان فصل انتخاب میکنیم.
اگر خودِ عقل خودش وضعی کرد — که غالباً این وضع بود، در خود عقل نیست — حالا فرض کنید عقل وضع کرد، گفت: من وضع میکنم که مثلاً «مجرد» را برای موجودی که مجرد فی الذات و الفعل باشد...
سوال:
پاسخ: بله نفس یک لفظ مجرد را فرض میکنم، لفظ مجرد را وضع میکنم بر موجودی که مجرد فی الذات و مجرد فی الفعل باشد، این لفظ مجرد را میکنم یا لفظ عقل را میکنم؛ بعد بیاید عقل را استعمال کند در «مجرد به لحاظ ذات» که نفس را هم شامل بشود، این میشود دلالت تضمن. اگر وضع بکنیم.
اما اگر وضع نکنیم نه، اگر تابع وضع لغت باشد، چون لغت وضع عقل را برای آن موجود بسیطی که فعلاً و ذاتاً مجرد است [انجام داده]، استعمالش در... استعمالش در نف.. عقل شیءِ دارای جزء بود؛ حالا که خودِ عقل با وضعش آن شیء را دارای جزء دیده بود، یا واضعی وضع کرده بود برای ذوالاجزاء، در آن صورت دلالت مطابقه با دلالت تضمن همراه است. ولی در غیر این صورت اگر شیء بسیط بود (یعنی عقل، او را بسیط دید)، چه خارجاً تنها بسیط باشد عقل بسیط ببیندش، چه خارجاً بسیط ذهناً هم بسیط، که در آن صورت باز هم دلالت تضمن حاصل نمیشود، فقط دلالت مطابقه حاصل میشود.
نوعاً موجودات مجرده را عقل هم بسیط میداند؛ موجودات مجرده را مثل نفس، مثل عقل، مثل واجبتعالی همه را بسیط میگویند. منتها تفاوت است؛ این است که برای واجبتعالی جنس و فصلی اختراع نمیکند، ولی برای عقل یا برای نفس جنس و فصل اختراع میکند، ولی جنس و فصل، اجزای واقعی نیستند که استعمال لفظ در آنها بشود دلالت تضمن.
پس بنابراین عقل و نفس و واجبتعالی الفاظی هستند که اگر اطلاق بشوند بر بسیط، در عقل اطلاق شدند و دلالت مطابقه دارند دلالت تضمن ندارند. این بیانی است که باید ضمیمه بشود به بیان جلسه گذشته تا جلی بشود؛ چون در بیان گذشته من یک بار رفتم سراغ بسیط خارجی، یک بار آمدم سراغ بسیط ذهنی، یک مقدار اصرار تو کلمات خودم پیدا شده بود. الان با این بیانی که کردم روشن شد که حد درست است، منتها با همین تطبیق کردن درست میشود: اگر بسیط فی الخارج بسیط باشد ولی عقل او را بسیط نبیند، مرکب ببیند و لفظ را بر او وضع کند، آن وقت لفظ تضمن حاصل میشود؛ اما اگر نه، دیگر در آن تصرفی نکرده، چون در خارج بسیط بوده در ذهنیات ذهن بسیط میبیندش اگرچه برایش جزء اعتبار میکند، ولی آن جزء عامی نیست، این دلالت مطول خواهد داشت دلالت تضمن نخواهد داشت.
عقل و نفس و باریتعالی الفاظی هستند که اطلاقشان بر تمامِ موضوع، مطابقت است و اطلاق تضمنی ندارند، چون جزء برایشان...
سوال:
پاسخ: عرض هم همینطور، عرض هم همینطور که خب اینها تتمه بحث گذشته بود که باید ضمیمه میشد به آن.
[پرسش درباره عبارت «لا ترکیب فیه عند العقل»]: «لا ترکیب فیه عند العقل» را تو معنا میکنی که عقل، فرضِ ترکیب نمیکند؟
پاسخ: عقل ترکیب را واقعاً نمییابد. «لا ترکیب فیه عند العقل» یعنی عقل حکم به ترکیب نمیکند. حکم به ترکیب نه اعتبار ترکیب؛ اعتبار ترکیب ممکن است بشود، حکم به ترکیب نمیکند؛ یعنی چون در خارج نکرده، چون در خارج بسیط است عقل آن را بسیط مییابد، حکم نمیکند به اینکه مرکب است. اگر حکم کرد به اینکه مرکب است، خب استعمال ذهن یا عقل لفظ را در کل میشود مطابقه، در جزء میشود تضمن؛ اما اگر حکم نکرد و اعتبار کرد ترکیب را، حکم به ترکیب نکرد، لفظ جزء پیدا نمیکند، یعنی معنا جزء پیدا نمیکند. آخه استعمال لفظ در معنا میشود مطابقه، هیچ وقت نمیتواند تضمن بشود چون جزء وجود ندارد.
---
طرح مسئله جدید: دلالت عام بر خاص
خب مطلب جدیدی که میخواهیم شروع کنیم این است که: **آیا عام دلالت بر خاص دارد یا نه؟**
بعد از اینکه دلالت را بیان کردیم، اقسامش را گفتیم، حالا یکی از مصادیقی را که در آن ادعای دلالت شده میخواهیم رسیدگی بکنیم، ببینیم آیا میتواند دلالت داشته باشد به احد دلالات ثلاث یا نه؟
سوال: نشانه استاد، آن مثال [بسیط] عقلیه را بفرمایید، مثال ش...
پاسخ: الان توضیح دادم دیگر چند مثال.
عقلیه یعنی آن اموری که عقل آنها را بسیط میبیند؛ یعنی حکمی وساطتشان... مثل عقل، مثل نفس، نقطه، اینها.
آن نقطه و اینها دیگر بساطت عقلی خیلی خالصتر است، آن را من تغییر نکردم. آن مواردی که ماهیتهای بسیطی که داریم چیست تحقیق نکردم، مثالش را دیگر الان در ذهن ندارم، داداش هر...
همانطور که جلسه گذشته گفتم مبهم گذاشتم، الان هم مبهم، چون من در موردش مراجعه هم نکردم ببینم که آن ماهیت بسیطه چیست؛ ماهیت بسیطه هم ما داریم، ماهیت بسیطه...
سوال:
پاسخ: وسائط عقلی یعنی وسائطی که عقل حکمِ وساطتشان...
سوال:
پاسخ: در خارج بسیط، عقل هم آنها را به عنوان اینکه بسیط است اخذ میکند، ولو برایشان جزء اختراع بکند. اختراعِ جزء، آنها را مرکب نمیکند. این توضیحی است که امشب اضافه کردم به حرفهای دیشب.
خب، حالا وارد این بحث میشویم که: **آیا عام میتواند دلالت کند بر خاص؟**
اگر ما یک وقت این عام آنطور که بر معنای خودش دلالت میکند، بر بعضِ مصادیقش هم دلالت میکند یا نه؟
میفرماید نه؛ چون اگر بخواهد دلالت کند، یا باید به دلالت مطابقه دلالت کند، یا به دلالت تضمن، و یا به دلالت التزام. و ما الان بیان میکنیم که به هیچیک از این دلالاتِ ثلاث، عام دلالتی بر خاص ندارد.
بعد هم شاهد میآوریم بر مدعیمان. دو تا کار میکنیم: یکی دلالات ثلاث را نفی میکنیم، و همین کافی است که ثابت کند عام دلالت بر خاص ندارد، ولی ما به این اکتفا نمیکنیم، شاهد هم میآوریم که عام دلالت بر خاص ندارد؛ مازاد بر اینکه بیان میکنیم هیچیک از دلالات ثلاث درست چنین جایی تحقق پیدا نمیکند، مازاد بر این، شاهدی هم میآوریم که دلالت عام بر خاص پسندیده شدن — یعنی واقع شدن — واقع نشده.
میفرماید دلالت مطابقه ندارد؛ مثلاً «حیوان» عام است، «انسان» خاص است. اگر ما «حیوان» را اطلاق کردیم، میتوانیم «انسان» را اراده کنیم فقط؟ دلالت مطابقه ندارد، روشن است؛ به خاطر اینکه به هر لغتی که مراجعه کنید مییابید که هیچ وقت «حیوان» برای «انسان» وضع نشده، هیچ واضعی «حیوان» را برای «انسان» وضع نکرده، «حیوان» برای اعم از انسان وضع شده. بنابراین دلالت «حیوان» بر «انسان» نمیتواند دلالت مطابقی باشد؛ زیرا که «انسان» تمامالمعنای «حیوان» نیست، و در مطابقه باید معنا تمامالمعنای لفظ باشد.
دلالت تضمن هم نیست، دلالت التزام هم نیست؛ زیرا که «انسان» جزء «حیوان» نیست، مداخـ... ولی جزء نیست، جزئی هست ولی جزء نیست. فرق است بین «جزء» و «جزئی»، کل و... کلی. «کل» و «کلی» تفاوتهای زیادی دارد که توی *شفا* گفته شده و احتمال میدهم تو همین کتاب هم بله... هفت هشت تا فرق هست، حالا هفت هشت تا یا یک خرده جمادی، فرق بینشان است، بین «کل» و «کلی»، از بین «کل» و «کلی»، کلی و جزئی.
پس ما «حیوان» را... «انسان» را جزئیِ «حیوان» میگیریم نه جزءِ «حیوان». یکی از فرقها این است که حملِ جزء بر کل ممکن نیست، ولی حملِ جزئی بر کلی و حملِ کلی بر جزئی ممکن است. حملِ کلی بر جزئی ممکن است اما حملِ کل بر جزء ممکن نیست؛ نمیتوانیم مثلاً بر دست بگوییم بدن، ولی بر انسان میتوانیم بگوییم حیوان. پس معلوم میشود که «انسان» جزئیِ «حیوان» است نه جزءِ «حیوان»؛ و ما در دلالت تضمن گفتیم مدلول باید «جزءِ» معنا باشد نه «جزئیِ» معنا، انسان جزئیِ حیوان است نه جزءِ حیوان.
دلالت «حیوان» بر «انسان» دلالت التزام هم نیست؛ «انسان» لازمِ «حیوان» هم نیست، یعنی بین «انسان» و «حیوان» لزوم برقرار نیست، بلکه یکی ذاتیِ دیگری است، بینشان تلازم نیست، یکیشان ذاتی است، یکی جنسِ قریب است برای انسان و انسان مصداقِ او، پس لزوم بینشان برقرار نیست.
بنابراین دلالت «حیوان» بر «انسان» دلالت... روشن است که دلالت مطابقه نیست، زیرا که لفظ (یعنی لفظ حیوان) برای انسان [وضع نشده] است. دلالت تضمن نیست، زیرا که انسان جزءِ حیوان نیست تا اطلاق حیوان بر انسان، اطلاق کل بر جزء باشد و بشود تضمن. دلالت التزام نیست، زیرا که انسان لازمِ حیوان نیست تا اطلاق حیوان بر انسان بشود اطلاق التزامی و دلالت بشود دلالت [التزام].
پس «حیوان» به هیچیک از دلالات ثلاث بر «انسان» دلالت نمیکند، و به طور کلی آن عام به هیچیک از دلالات ثلاث بر خاصِ خودش دلالت نمیکند؛ و چونکه دلالات خارج از این سه تا نیستند، بنابراین نتیجه میگیریم که اصلاً عام بر خاص دلالت نمیکند، مطلقاً عام بر [خاص دلالت] نمیکند. این تبیینِ بحث است، بعد شاهدی هم ذکر میکنیم که وقتی میکنند.
---
شرح عبارات متن در نفی دلالت عام بر خاص
صفحه ۳۸ رسیده بودیم، سطر سوم:
> «و العامّ ، كالحيوان [مثلا] ، لا يدلّ على الخاصّ ، كالإنسان، [مثلا]، بخصوصه»[1]
بله، دلالت بر انسان دارد در ضمنِ معنای جامعی که خودِ حیوان دارد؛ خودِ حیوان یک معنای جامعی دارد که در ضمنِ او انسان مندرج است. دلالتِ حیوان بر انسان به عنوان اینکه «انسان در ضمنِ حیوان است» اشکال ندارد؛ ولی دلالتِ حیوان بر انسان «بخصوصه» (یعنی با قطعِ نظر از بقیه حیوانها است که فقط بخواهد بر انسانِ تنها صادق باشد)، این نمیشود. عام دلالت بر خاص نمیکند بخصوصه.
> «وَهُوَ أَنْ یُفْهَمَ الْإِنْسَانُ مِنْ إِطْلَاقِ الْحَیَوَانِ»
اینکه میگوییم دلالت عام بر خصوصِ خاص به این صورت است که فهمیده شود «انسان» از اطلاقِ «حیوان»؛ یعنی «حیوان» اطلاق بشود، «انسان» فهمیده بشود، این را ما داریم منکر میشویم. و الا اگر از «حیوان» بخواهد «انسان» را استنباط کنیم اشکال ندارد، به عنوان اینکه انسان یکی از مصادیقِ حیوان است و حیوان بر انسان و مازاد بر انسان دلالت میکند، از این جهت اشکالی ندارد؛ ولی بخصوصه بخواهد از اطلاقِ حیوان، انسانِ تنها را بفهمیم این نیست.
> « على ما زعم بعض العلماء،»
که بعضی علما زعم کردند عام دلالت بر خاص میکند و از مثلاً «حیوان» میتوانیم «انسان» را اراده بکنیم.
> « على ما زعم بعض العلماء »
شروع به استدلالش به صورت قیاس استثنایی: «وَإِلَّا» یعنی اگر عام بخواهد بر خاص دلالت کند، «لَدَلَّ» آن عام بر آن (یعنی بر خاص) «بِأَحَدِ الدِّلَالَاتِ»؛ «وَإِلَّا» یعنی اگر عام بخواهد دلالت کند بر خاص (این مقدم)، «لَدَلَّ» بر این خاص به یکی از دلالات [ثلاث] (این تالی).
> «وَلَیْسَتْ مُطَابَقَةً»
یعنی «فالتالی باطل» به همه دلالات ثلاث، دلالت نمیکنیم؛ چرا؟ چون نه مطابقه را داریم، نه تضمن داریم، نه [التزام]. «وَلَیْسَتْ مُطَابَقَةً» دلالت عام بر خاص یا دلالت مثلاً حیوان بر انسان، دلالت مطابقی نیست؛ زیرا حیوان وضع نشده برای انسان، اگر وضع شده بود برای انسان، دلالتش بر انسان مطابقی بود، اما وضع نشده دلالتش مطابقی نیست.
[در پاسخ به عبارت متن]:
استاد: بله، «نه الا»، مقدمه «لَدَلَّ عَلَیْهِ» مشخصاست..
> «وَلَیْسَتْ مُطَابَقَةً، وَلَا تَضَمُّناً»
باید «وَا» افتاده باشد: «وَلَا تَضَمُّناً»، یعنی تضمن هم نیست.
> «وَلَا اِلْتِزَاماً»
دلالت تضمن نیست، دلالت التزام هم نیست. چرا دلالت تضمن نیست؟
> «إِذْ لَیْسَ مَفْهُومُ الْإِنْسَانِ جُزْءَ مَعْنَى الْحَیَوَانِ»
انسان جزئیِ حیوان هست، ولی جزءِ معنای حیوان نیست؛ از [اینجا] تضمن تحقق پیدا نمیکند.
چرا التزام نیست؟
> « و لا لازمه. الذّهنىّ. »
لازمِ ذهنی؛ یعنی مفهومِ انسان لازمِ ذهنیِ حیوان هم نیست، و در صورتی که لازمِ ذهنی نباشد دلالتِ حیوان بر انسان، دلالت التزام نمیشود.
خب تا اینجا ثابت کردیم که تالی باطل است؛ یعنی نه دلالت مطابقه برای عام نسبت به خاص هست، نه دلالت تضمن، نه دلالت التزام. وقتی باطل شد، مقدم هم باطل میشود. مقدم چه بود؟ دلالت عام بر خاص. این هم باطل است، پس ما دلالت عام بر خاص [نداریم].
---
بررسی مسئله تخصیص و استعمال مجازی
[پرسش درباره قید «بخصوصه»]: «بخصوصه» بیشتر مهم است، مراد چیست؟ اگر نبود چه میشد؟
استاد: اگر نبود، عام بر خاص دلالت میکند. اگر «غیر بخصوصه» نبود، عام بر خاص دلالت میکند؛ شما میتوانید «حیوان» را بگیرید «انسان» را در ضمنِ معانیای که حیوان دلالت میکند اراده کنید.
[پرسش درباره تضمن]:
استاد: نه، هیچی نمیشود، دلالت تضمن نمیشود به این معنی؛ میتوانید در ضمن اراده کنید. تضمن این است که استعمال لفظ در جزءِ معنا باشد، و انسان هیچ وقت جزءِ حیوان نیست، بنابراین اطلاقِ حیوان بر انسان اطلاقِ تضمنی نیست.
اطلاقِ حیوان بر انسان اینطور است که اطلاق میکنم «حیوان» را بر معنای خودش، که میشود مطابقه؛ بعد منتها بقیه افراد را اراده نمیکنم، فقط اراده میکنم «انسان» را. یعنی در جایی که من اطلاق میکنم «حیوان» را و انسان را بخصوصه اراده نمیکنم، بلکه معنای خودِ حیوان اراده میشود، منتها انسان را از باب اینکه داخل در معنای حیوان است اراده میکنند؛ در این حالت استعمال در معنای [خودش] شده، دلالت میشود دلالت مطابقه. من استعمال کردم «حیوان» را در حالِ خودش، نه در انسان، در معنای خودش که یکی از مصادیقش انسان است، منتها من آن مصداقِ خاص را که انسان باشد اراده کردم؛ اطلاق کردم لفظ را بر معنای عام ولی اراده کردم معنای خاص را.
این دلالت دلالت [مطابقه] است، دلالت [التزام و تضمن] نیست. ولی اگر بخواهم بخصوصه اراده کنم اصلاً نمیشود «حیوان» را اطلاق کنم و خصوصِ انسان را مستعملٌفیه قرار بدهم، نمیشود. بله، کلیِ حیوان را میتوانید مستعملٌفیه قرار بدهید بعد میگویید اراده جدیِ من حالا مجازاً استعمال کنید، اراده هم انسان را اطلاقِ لفظِ موضوعٌللعموم و اراده خاص به عنوان مجاز اشکالی ندارد.
گفتند تخصیص مجاز است دیگر، یعنی لفظ مطلق را شما... لفظ عام را شما میدید بعد تخصیص میزنید؛ این با قیدِ تخصیص، لفظِ عام دلالت میکند بر خاص، منتها مجا حالا شما مگر «حیوان» را بگویید و «انسان» را اراده کنید، البته قرینهای هم دارید اقامه میکنید برای اینکه انسان را اراده کردید، آن وقت اطلاق کردید لفظِ حیوان را در معنای خودش منتها به وسیله قرینه تخصیصش زدید به انسان؛ این اشکالی ندارد، این میشود مجاز، و اطلاقتان هم اطلاق مطابقی است، یعنی یک دلالت مطابقی دارید، بعد به وسیله آن مجاز، این دلالت مطابقی را از معنای حقیقی به معنای مجازی منحرف میکنید، این اصلاً اشکالی ندارد.
اشکال این است که شما لفظِ «حیوان» را بگویید و «انسان» را بخصوصه اراده کنید از این لفظ، نه اطلاق کنید بر تمامِ معنا که انسان مندرج بر آن تمام است، بلکه اصلاً خودِ «انسان» را مدلول قرار بدهیم؛ این را میگویند نمیشود. اگر انسان...
یعنی کلی استعمال بشود و جزئی تحت آن اراده بشود؛ گویا دلالت مثلاً یعنی «حیوان» بدهیم و «انسان» را اراده بکنیم، بخصوصه نباشد انسان اراده بشود یا اساس دیگرش هم دلالت التزام میشود دیگر.
چون جزء تحت یک کلی به عنوان لوازم آن کلی میشود کجا دولت [دلالت] التزام میشود؟ در صورت جزئی.
جزء نه، جزئی؛ هم و جزئیات سختش اراده بشود، قرینه را به عنوان من بهاش التزام بزنم. چون جزئیات، اقسام را لازمِ ناقص میدانند، ولی جزئی را لازمِ کلی بدانند بعید میدانند، و شاید شما ذهنتان در اقسام باشد.
اگر قرارش نازل باشد باید خیلی باشد بله، قش باشد. جزء که نیست، مطابقه هم که لازم خیلی میکند. تخالف تحت مطلق به عنوان مجاز اشکال ندارد.
به عنوان مجاز اشکال ندارد، بیگانه به آن صورت نیست.
سوال:
پاسخ: ببینید، این سه تا دلالت، دلالت حقیقی است؛ سه تا دلالت به مجاز کاری ندارد. این سه تا دلالت را میتوانیم انجام بدهیم یا نه؟ دلالت...
سوال:
پاسخ: نه، دلالت تضمنی حقیقی نیست، درست است؛ ما الان بحثی که داریم این است که عام را میتوانیم بر خاص بخصوصه اطلاق کنیم؟ این را گفتیم: نه، نمیشود، چون هیچیک از دلالات را ندارد.
اما اگر عام را بر خاص بخواهیم اطلاق کنیم قید «بخصوصه» هم نداشته باشیم (یعنی عام در معنای خودش به کار رفته باشد، در معنای خودش به کار رفته باشد) و اگر خاص را میفهماند از باب این است که آن [معنا] شامل خاص میشود، این دیگر در واقع «اطلاق عام در خاص» نیست که باید بپرسیم این اطلاق آیا مطابقه است یا تضمنی. این اطلاقِ عام بر معنای خودش است اصلاً! چرا تو جاهای باریکش برویم؟ اصلاً آنورها دیگر نمیرویم. ما اصلاً اطلاق عام بر انسان نکردیم، اطلاق حیوان بر حیوان کردیم! انسان را اگر اراده کردیم از باب این است که مندرج تحت انسان در اطلاق، و دلالت، دلالت لفظ شده بر کل معنا (یعنی دلالت حیوان شده بر حیوان)، میشود مطابقه، تمام شد. من از این مدلول اراده میکنم انسان را، اینجا مجاز میشود، در اطلاق مجازی نیست در آن ارادهای که من میکنم، اینجا یک مجازی رخ میدهد.
پس اطلاق کردن لفظ حیوان را بر آن عامش که حیوان باشد، پس از این بین این معنای عام همه افراد را اراده نکردند، انسان را اراده کردند؛ در اراده الان یک مجازی رخ داده، در اطلاق که مجاز نشده. متوجه میشوید چه بیان میکنم؟ یعنی وقتی شما «حیوان» را اطلاق کردید بر معنای خودش، شد مطابقه؛ بعد از این معنایی که تحقق پیدا کرد، شما اختصاصاً «انسان» را اراده کردید. این دلالتِ عام بر خاص نیست، دلالتِ عام بر آن عام است و بعد اراده خاص از بینِ عام است، که اصلاً از بحث ما بیرون [است].
آن که ما داریم بحث میکنیم این است که: شما اطلاق کنید عام را بر خاص، نه اطلاق کنید عام را بر عام و بعد از آن عام مجازاً اراده کنید خاص را! آن یک وقت دیگر است، از بحث ما بیرون [است]. میگوید «غیر بخصوصه» میزند معنا این است که شما لفظ عام را بر خاص بخصوصه اطلاق کنید، این چه نوع دلالتی است؟ اصلاً جایز نیست، نه دلالت مطابقه نه دلالت [تضمن] نه دلالت [التزام].
سوال: استاد، دلالت نیست؟
پاسخ: اصلاً دلالت نیست، دلالت نمیکند حیوان بر...
سوال: درست میشود ولی دلالت...
پاسخ: نه، آن یک چیز دیگر است. حیوان دلالت کند بر معنای عام، بعد این معنای عام شامل انسان بشود، من از بین این معنای عام فقط انسان اراده کنم، این اشکال ندارد.
این اسمش دلالت نیست، این اسمش اراده خاص از بین معنای مطابقی حیوان است که اشکال ندارد؛ ولی این الان بحث ما نیستها! بحث ما این است که لفظ و اطلاق...
سوال:
پاسخ: بحث ما این است که لفظ را اطلاق کنیم و معنای خاص را اراده کنیم، نه لفظ را اطلاق کنیم معنای عامِ به خودش را اراده کنیم. بله، لفظ را اطلاق کنیم بر معنای عام و از بین این معنای عام [خاص را اراده کنیم]، این از بحث استثناء میکنم، روشن است. اخلاق و لفظ...
سوال:
پاسخ: نگاه کردن شما نشان میدهد که مطلب مبهم است، در حالی که مطلب به نظر خیلی آسان میآید.
---
تحلیل اراده افراد و شمول عام بر خاص
سوال: و اراده جمعیتها... بالاخره عام این است عبارت...
اطلاق لفظ عام به اراده جدی، اراده این...
پاسخ: مطابقه مطابقه، اطلاق میکنید «حیوان» را و اراده میکنید جمعیِ افراد، یعنی همهفرضِ افراد حیوان، انواع افراد حیوان، اشخاص نیستند انواعند.
اطلاق میکنید «حیوان» را اراده میکنید مجموعه انسان و فرس و بقر و اسد و گرگ و خرس و آخر، میشود اطلاق [مطابقی]. که داشت واضع وضع میکرد لفظ حیوان که برای اینها وضع نکرد به آن مطابقی بدهد! لفظ حیوان را برای همان که گفتیم «جسم متحرک» برای همان برای «جسم متحرک بالاراده»، چنین مصادیقشند. شما معنا را عبارت میگیرید از مجموعِ انسان و فرس و بقر و اسد و همه اینها، یا معنا را عبارت میگیرید از «جسم نامی حساس متحرک بالاراده»؛ معنا را هر چه میگیرید، اگر ما اطلاق کردیم «حیوان» را و این معنا را اراده کردیم ارادی میشود مطابقه.
سوال: اراده کار حمل اولی ذاتیاش فرقی نمیکند؛ در آن دلالت مطابقه، حمل ذاتی شایع...
پاسخ: شایع نیست. ببینید در حمل شایع، موضوع، مصداقِ محمول است. «حیوان» را میخواهید حمل کنید بر چی؟ میخواهید حمل کنیم بر «انسان تنها»، میشود حمل شایع.
سوال: بر مجموع افراد...
پاسخ: بر مجموعه افراد هم شایع است؛ چون مجموعه افراد خودِ...
سوال:
پاسخ: بله، طبقات شبیه افراد... مجموع افراد که...
سوال:
پاسخ: اگر وضع شده باشیم، بیان کردم مجموع معنای حیوان چیست؟ اگر معنای حیوان عبارت است از مجموع اینهایی که گفتیم، مجموعِ اجزاء، که اطلاق لفظ حیوان بر این مجموع میشود مطابقه. اگر معنای حیوان عبارت بود از «جسم نامی حساس متحرک بالاراده»، اطلاق حیوان بر این معنا میشود مطابقه. کاری نداریم معنا چیست، مجموع چی میشود. اگر همین جسمِ نامیِ حساس معنا باشد، بعد مجموع چی چه نوع میشود؟
مجموع هم همان است، مجموع یک عبارت دیگری است از جسمِ نامی عبارت دیگری شما «فرس» را چیز نه «فرس» جزئیاش است، فرس مصداقش است، انسان مصداقش است، شتر مصداقش است، اینها مصداقند؛ ولی مجموع مصداق نیست، مجموع خودِ حیوانِ مجردِ ذاتی است با
سوال:
پاسخ: بله، شلیِ ذاتی است باز.
سوال:
پاسخ: اگر مجموع ما به مجموع باشد بله. مجموع که میگوییم در واقع حالت «اکثر العالم» مثلاً الان فرض کنید؛ در «اکثر العالم» این کلمه همین افرادِ عالم مورد نظر باشد. الان این دستِ عالم در جمعِ افرادِ عالم که استعمال شده دو تا سؤال: اول این چه دلالتی است؟ سوال همهاش است، در سوال...
سوال: دلالتش مثبت نشده...
پاسخ: دلالتش مطابقی است. ببینید، الان شما عالم را حمل میکنید بر معنایی که این مصادیق را دارد؛ توسط این معنا، مجموعالمصادیق اراده میشود. یعنی مستقیماً بر مجموعالمصادیق حمل نمیشود، بلکه بر آن معنای کلی حمل میشود، بعد از طریق معنای کلی بر روی این مجموعه مصادیق پخش میشود. در حیوان هم همینطوری است؛ در حیوان هم اگر حیوان را معنای مادیاش بشود «جسم نام متحرک بذاته حساس»، این میشود معنایش. وقتی لفظ حیوان دلالت میکند بر این معنا، به توسط این معنای عام پخش میشود روی اقسام، پخش میشود روی این انواع، مجموع انواع غیر از این نیست و این هم یعنی معنا غیر از مجموع نیست، مجموع هم غیر از این نیست؛ یعنی از نظر مصداق یکی است، از نظر مصداق یکیاند، مفهومشان فرق کند.
شما لفظ را الان استعمال میکنید در چی؟ در «حیوان»، یعنی در همان معنای عام. وقتی که استعمال کردید در معنای عام، مثل اینکه استعمال کرده باشیم در مجموعِ افراد. البته مجموع افراد معنای حیوان هست منتها معنای جنسیاش است. وقتی به حیوان معنای جنسی دادید، حیوان استعمال میشود در مجموعالانواع؛ که مجموعالانواع یک حالت ابهامی دارد مثل خودِ جن اگر به جنس معنای مادی دادید، استعمال میشود در جسم و نامی و متحرک؛ درست است که معنای مشخصی است. میدانید که فرق بین ماده و جنس، فرقِ اعتباری است: اگر شما «حیوان» را عبارت گرفتید از «جسم نامی حساس متحرک بالاراده» این میشود ماده، و اگر عبارت گرفتید از مجموع انواع که حالت ابهامی داشت میشود جن
سوال:
پاسخ: آقا، شما حالا دو جور حیوان دارید، کدام الان منظورتان است؟ اگر منظورتان آن به عنوان ماده باشد معنایش آن است، اگر حیوان جنسی باشد معنایش آن است. حالا هر کدامشان بر معنای خودشان میخواهند اطلاق بشوند، اطلاقشان مطلق است. آن وقت اگر «انسان» را بخواهد در ذهن اراده کنید اشکالی ندارد، ولی اطلاق لفظ بر انسان نشده، اراده شده از بین آن معنا یک فردِ آن معنا؛ این از بحث ما بیرون [است].
ما میخواهیم بگوییم آیا میشود که لفظِ عام را مثل «حیوان» اطلاق کنیم بر «انسان تنها» (نه اطلاق کنیم بر معنای خودش و انسان تنها را اراده کنیم، این که شدنی است)، اطلاق کنیم «حیوان» را بر انسان تنها؟ میفرماید نمیشود؛ چون نه انسان موضوعله است، نه جزء موضوعله است، نه لازم موضوعله. تمام شد.
[پرسش شاگردان]: به نظر لازم ذهنی باشد؛ یعنی ما اصلاً چنین استعمالی را داریم و باید التزامی باشد بخصوصه، یعنی مثلاً یک نفر اطلاع دارد که من چه نوع حیوانی دارم در منزل خودم، یک موقعی گم کردم این حیوان را، بعد طرف مقابل میآید... بعد میگویم: «حیوان ما را ندیدید؟» یعنی اراده میکنم از این لفظِ حیوان را، به کار... طرف مقابل قرینه وجود دارد، متوجه میشوند؛ «حمار من را ندیدی؟» یعنی لفظ حیوان به کار رفته و مراد و اراده شده یکی از افرادش، دیگر بخصوصه هم اراده شده...استعمال میشود، علق باید جهتِ التزامی هم باشد، این میشود. بله، «حیوانِ ما را ندیدی؟» مثلاً یک طرف میداند که مثلاً فرض کنید ما تو خانهمان خروس داریم، حالا خروس هم فرار کرده؛ حالا شما فرمودید «حمار»، این قدیمیها داشتند. و ند مجاز میشود، قدیم التزام همان مجاز است دیگر، استعمالِ مجازی.
پاسخ: بله، «حیوان» را استعمال کردید در خروسِ سینهای که دارید؛ این استعمال میشود استعمالِ مجازی. اما ظاهراً عام را اراده نکردید؛ شما از اول تخصیص دادید، شما عام را به مؤلفه عام بخواهد اطلاق کنید برای انسان نمیشود، ولی عام را تخصیص بزنید و تخصیص معنوی، اطلاقش خاص اشکالی ندارد. مثلاً فرض کنید که بگوید: «حیوان ما را که خروس است ندیدی؟» خب این اشکال ندارد، تخصیص دارد میکند. حیوان که دارد اطلاق نمیشود. حیوانِ خاص دارد اطلاق میشود.
سوال: یعنی اضافه نمیشود...
پاسخ: اگر قرینه لفظی نیاورد، قرینه معنوی بیاورد؛ یعنی اعتماد کند بر علمِ من. من میدانم که این خانهاش فقط خروس دارد، به من میگوید: «حیوان ما را ندیدی؟» میفهمم که منزلش خروس است. قرینه چه؟ قرینه لحیه باشد که خیرِ خروس را بیاورد، یا قرینه معنوی باشد که به علمی که من دارم اکتفا بکند. علیأيحال این قرینه لفظ را خاص میکند، و اطلاق خاص بر خاص اشکال ندارد، اطلاق مخصص بر خاص اشکال ندارد. سرِ همهاش این است که اطلاقِ عام بر خاص بشود؛ یعنی عام به عمومش باقی باشد و در عین حال اطلاق بر خاص بشود، این نمیشود، موردم برایش نمیتوانید پیدا کنید. که شما دارید مثال میزنید، این نیست، این علاقه مجازیت حالا به تضمن یا به هم، خودِ علاقه مجازیت چجوری شروع میکند...
سوال:
پاسخ: علاقه مجازی خیلی زیاد است: یکی جزءِ کل، یکی جزءِ کل...
سوال: جزءِ کلی نه، علاقه مجاز... چرا علاقه...
پاسخ: جزءِ کلی داریم، لازم و ملزوم را داریم، اینها علاقه مجاز است.
مثال ایشان اطلاقِ مخصص بر خاص است؛ تو خودِ مخصص مجاز رخ داده، یعنی شما الان با قرینه «حیوان» را اختصاص کردید به خروس، چه با قرینه لفظیه باشد چه با قرینه معنویه، همین جا شما مرتکب مجاز شدید. بعد لفظی که تویش مرتکب مجاز شده اطلاق میدهیم بر خاص، اشکال ندارد؛ اطلاق، این اطلاقِ م... لفظ مخصص است بر خاص، و این از بحث ما بیرون است. ما میخواهیم اطلاق کنیم لفظِ عام را بر خاص، بدون اینکه این عام را تخصیص بزنیم، توجه میکنید؟
خب «وَلِهَذَا» شاهدی است که در مدعا اقامه میکنیم. بعد از استدلال استثنایی که داشتیم، بعد از قیاس استثنایی که داشتیم، شاهدی هم بر مدعا میآوریم. میگوییم که جایز است شخصی بگوید: «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» و بعد بگوید: «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». اگر اطلاق حیوان بر انسان جایز بود، وقتی میگفت «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» من هم صادق بود، پشت سرش نمیتوانست بگوید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؛ در حالی که میبینیم پشت سرش میتواند بگوید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». از اینجا میفهمیم که «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» دلالت بر «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» نمیکند بخصوصه، لذا پشت سرش «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» تناقضی به وجود نمیآورد. پس اینکه میتواند بگوید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» شاهد بر این است که «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به جای «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» نیست، یعنی حیوان به جای انسان نیست؛ به تعبیر دیگر، حیوان دالّ بر انسان بخصوصه نیست.
سوال:
پاسخ: بله دیگر، باقی بخصوصه از این بحث میخواهد فارغ بشود. اما اگر کسی اینطور بگوید، بگوید: «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بعد بگوید: «وَمَا رَأَیْتُ جِسْماً كُلَّهُ»؛ چون توی «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» تضمناً «رَأَیْتُ جِسْماً» هم خوابیده تضمناً، پس پشت سرش نمیتوانید شما بگویید «وَمَا رَأَیْتُ جِسْماً». بنابراین اگر دلالت تضمن در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» باشد و وجودِ این دلالت تضمنی نفی را اجازهندهد، پس اگر دلالت مطابقی در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» باشد، به طریق اولی اجازه نداده. دقت کنید چه بیان میکنم: «حَیَوَاناً» تضمناً دلالت میکند بر «رَأَیْتُ جِسْماً»، این دلالت تضمنی اجازه نمیدهد پشت سرش ما نفی بیاوریم: «وَمَا رَأَیْتُ جِسْماً». اگر این وضع برقرار باشد و دلالت حیوان بر انسان بشود دلالت مطابقی، آن وقت ما «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به دلالت مطابقه دلالت خواهد کرد بر «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، و به طریق اولی اجازه نمیدهد به ما که «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»ش کنیم! اگر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به دلالت التزام دلالت کرد بر «رَأَیْتُ جِسْماً»، و به خاطر این دلالت التزام ما نتوانستیم بگوییم «وَمَا رَأَیْتُ جِسْماً»، «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به طور مطابقه دلالت بکند بر انسان، و «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به طریق اولی نتوانیم بگوییم «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؛ در حالی که میگوییم «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، میتوانیم بگوییم. میفهمیم که این «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» منافی با «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» ندارد. اصلاً در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» اصلاً «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» نبوده، نه به مطابقه نه به تضمن. به کلام، به ما اجازه داده شد که بعد از «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بگویم «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً».
[پرسش در خصوص بیع دار و لوازمی چون راه و حیاط]: شاید در مورد لازم کار در درون لوازم ما هست، «بِعْتُکَ الدَّارَ» و «مَا بِعْتُکَ الطَّرِیقَ»... «بِعْتُ الدَّارَ» طریق دارد؟
یعنی لازمهاش بود مثلاً قبلاً؛ اگر میخواهی میگوید: «بِعْتُکَ الدَّارَ» یعنی جمله راه...
پاسخ: نه، لازم نیست لازمی که بگوید «بِعْتُکَ الدَّارَ»؛ اگر بگوید «بِعْتُکَ الدَّارَ» و بعد بگوید مثلاً بعداً بگوید به طور مطلق بگوید، بعد هم بگوید مثلاً «من حوضش را نفروختم»؛ اگر به عنوان استثنا باشد اشکال ندارد، اما اگر نه، این با توجه با تکمیل بیعداری بخواهد بگوید ما مثلاً یا حیاطش را، این نیست. ببینید چه عرض میکنم: یک وقت میگوید «بِعْتُکَ الدَّارَ» پشت سرش میگوید که مثلاً «مَا بِعْتُکَ...» مثلاً فاقد آن، این اشکال ندارد؛ این یک استثنایی است که وارد میشود، تخصیص متصلی است که وارد میشود و اشکال ندارد، و معلوم میشود که بعداً بر آن «بِعْتُکَ الدَّارَ» تحفظ نکرده؛ یعنی «بِعْتُکَ الدَّارَ» نگفته گویا، گفته «بِعْتُکَ...» «بِعْتُکَ بعض...» قسمتی از دار را، نه «بِعْتُکَ کل دار». ولی اگر بگوییم مثلاً «بِعْتُکَ الدَّارَ» منظورش کل دار باشد، تا آخر هم بر همین کل تحفظ کرده باشد، کشته باشد؛ اگر میگوید «مَا بِعْتُکَ» مثلاً حجره فلانی فوقانی را نیست، سرِ همین است که الان شما بگویید «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» است، به عمومیت حیوان هم تحفظ کرده باشید، بعد بخواهید بگویید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، اشکال ندارد. اما اگر شما گفتید «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، عمومیتش را تحفظ نکردید، منظورتان از «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» با قرینه «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» بود، دیگر نمیتوانید بگویید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، نمیتوانید دیگر بگویید. اگر شما در آن «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» تصرفی نکنید، آن وقت ما است... این «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» هم صادق است، پشت سرش «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» هم صادق است. اما اگر در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» هم تصرف کردید، منظورتان از «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» با قرینه متصلة لفظیه یا با قرینه معنویه، «انسان» بود، اعلام هم کردید «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» و منظورتان انسان بود، طرف فهمید که چه منظورتان انسان است، هر کسی بود اعلام کرد؛ بعد گفتید «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، میگوید: «چه تناقض نیست؟!» به شما خواهد گفت: «چه تناقض نیست؟!»
این از بحث ما بیرون استها! ما بیان میکنیم که «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» با تحفظ بر عمومیت حیوان، اگر این گفته بشود، بعد گفته بشود «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» اشکال ندارد؛ چون «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» نشان میدهد که چون عام است با هر حیوانی سازگار است، ممکن است مثلاً یک حیوان غیرانسانی داشته باشد، بعد پس از آن «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» اشکال ندارد. اما اگر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» را اختصاص بدهد به انسان، این با «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» دیگر نیست.
سوال: این فرق بگذار بالاخره بین اجزایی که قابل انفعال از عام هستند، لوازمی که قابل انفعال از عام هستند، و لوازم... اجزای قابل انفعال از عام نیستند، بهشان بازگشت خاص از لوازم یا از اجزای استادی...
---
پاسخ استاد به اشکالات حاشیه و تبیین محل نزاع
ظاهراً تمام این اشکالات که تقریباً بیش از نیم ساعت کلاس را گرفته بر این است که این مطلب روشن نیست؛ یعنی خودِ عنوان بحث را شما توجه نمیکنید. ایشان میگوید «عام»؛ ۱۰ نفر خاص. عام یعنی چه؟ عام یعنی عامی که تخصیص خورده؟ عامی که تنزل کرده؟ این شما همه بحث را میبرید رو عامی که تخصیص خورده، رو عامی که بالاخره دستکاری شده! این اصلاً مورد بحث ایشان نیست. ایشان میگوید: «عام دلالت بر خاص به خصوص نمیکند»، همین؛ مدعایش [این است]. تمام حرفهایشان دیگر با هم مدعی میسازد، هیچ اشکال از شماها وارد میشود... شماها ا.. میروید بیرون اشکال میکنید! خب اشکالها وارد است، شاید از بحثیم بیرون ولی بر ایشان وارد نیست؛ چون حرفش را دارد صاف میزند: «عامٌ بما أنّه عامٌ» که آمدنش باقی باشد و معنوی میخواستند دلالت نمیکند، مصبّ روشن شد.
سوال:
پاسخ: این همه اشکالی که میکنید برای این است که خودِ مدعا تصویر نشده؛ اگر مدعا تصویر بشود، اصلاً اشکالم ندارد، «بما أنّه» در خاص نمیکند، این روشن است دیگر. بعد ایشان یک استدلال هم کرده، یک شاهد هم آورده. شماها همه اشکالاتتان درست است، ولی همه خارجیِ بحث است
شاهد ایشان هم باز میتوانیم بگوییم اگر آن بالا به دلالت التزام بر جزئی دلالت بکند، این پایین هم درست است، هیچ ایرادی به ما گرفته نمیشود؛ یعنی ما گفتیم «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» به «رَأَیْتُ» مطابقه اراده کردیم، بلکه اینکه ما «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» (یعنی معنای التزامی) شما اراده نکردیم، و هیچ ایرادی هم به ما نیست. چرا؟ چون دلالت لفظِ کلی بر جزئیاش دلالت التزامی هست. این شهادت ایشان هم با آن چیز اصلاً جور نیست...
سوال:
پاسخ: یعنی شاهد ایشان از مدعا شده؛ چون شاهدی که الان دارد ایشان میآورد فقط موردی را شامل میشود که دلالت تضمن یا جزءِ جزئی باشد، قابل ارتکاز نباشد، یا لازم باشد، قابل ارتکاز نباشد، شاهد به آنجا بخورد؛ در حالی که میخواهیم بگوییم که هیچ نوع دلالت تضمنی و هیچ نوع دلالت التزامی بین عام و خاصِ بخصوص... البته عام و خاص میتوانیم بگوییم. خب این هم جزءِ همین کس است، یعنی جزءِ موردی است که قابل نیست. یعنی بیا این بحث را محدود بکنیم، بعد شاهد بگوییم با بحث ما منطبق [است]؛ این کار را میتوانیم بکنیم. این از اول اینطور وارد نشد، از اول وارد میشد بعد میگفت بحث ما محدود به این...
سوال:
پاسخ: موقع شاهدمان هم با بحث آن منطبق بود، دلیلمان هم منطبق بود، مشکلی نداشت. گفتم بحث ما تو موردی است که عام است، و بحث در این مورد است که تو خاص هست. خاص چه شما میخواهید به عنوان بگیرید، چه لازم هست اصلاً قابل انفعال نیست. ما میخواهیم بگوییم آنجایی که شیء قابل انفعال از آن موضوع نباشد، این شیء قابل ارتکاز نیست، نه به دلالت التزام نه به دلالت جزء...
سوال: قابلیت ارتكازش نیست.
پاسخ: قابلیت استکاش نیست؛ یعنی انسان قابلِ حیوانی که برای انسان باشدها، نه حیوان به معنای جنسیاش در نظر. شما اصلاً بحث از جنسی دارید، شما میفرمایید حیوانی که معنی انسان است قابل انفصال از انسان؛ باز دارید در خارج میشود، بحث ما این نیست. بحث ما حیوانی که تخصیص خورده به انسان که نیست؛ آن که میتواند اطلاق بر انسان باشد، اطلاقشان اطلاق مطابقی است. ما حرفمان این است که حیوانی که عام است نمیتواند اطلاق بر خاص باشد و انسان میشود، این جزء بدیهیات است. من آن هم از شما تعجب میکنم، شما کجا یافتید که جزئی، لازمِ کلی است؟! کجا یافتید؟
سوال:
پاسخ: ، قصد را گفتند از چیزها، قصد را گفتند لازمِ مهم است، آن هم خیلی حساس. ولی مثل مصداق، لازمِ عام است، مصداق لازمِ عام است؛ یعنی اینکه لازم باید حتماً خارج باشد. آیا مصداق خارج است؟ حالا باید مراجعه بشود. همونطور که بهزن شما نمیر بزند من را نمیآید، اینطور نباشد.
> « و لهذا، فمن قال: رأيت حيوانا، فله أن يقول: ما رأيت إنسانا. "»
«فَلَهُ أَنْ یَقُولَ» را معنا میکند: «ای صَحَّ لَهُ أَنْ یَقُولَ: مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». حالا شاهد را تشریح میکند، میگوید:
> «وَلَوْ دَلَّ عَلَیْهِ...»
ضمیر «دَلَّ» برمیگردد به «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، «عَلَیْهِ» برمیگردد به «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». اگر دلالت کند «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بر «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» بخصوصه:
> «لَمَا صَحَّ لَهُ»
یعنی صحیح نیست که ما پشت سر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، «مَا رَأَیْتُ حَیَوَاناً» [مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً] بگوییم؛ چون در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» هم آمده، که اصلاً خودِ «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» است. وقتی «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» میشود، تناقض صریح است.
سوال: «لَمَا صَحَّ لَهُ» یعنی گفتن «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»...
پاسخ: «لَوْ دَلَّ حَیَوَانٌ عَلَى إِِنْسَانٍ»... «لَوْ دَلَّ حَیَوَانٌ عَلَى إِِنْسَانٍ» یا «لَوْ دَلَّ رَأَیْتُ حَیَوَاناً عَلَى رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». «لَوْ دَلَّ حَیَوَانٌ عَلَى إِِنْسَانٍ» یا «لَوْ دَلَّ رَأَیْتُ حَیَوَاناً عَلَى رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؛ من گفتم بر «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» اشتباه گفتم، بر «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» بخصوصه.
> «لَمَا صَحَّ لَهُ»
یعنی به دنبال «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» که به فرض به معنای «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» هم هست:
> «لَمَا صَحَّ لَهُ»
یعنی این صحیح نیست گفته شود: «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»،
> «کَمَا لَا یَصِحُّ مِنْهُ...»
از کسی که گفته: «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، اینچنین شخصی را ممکن نیست که بگوید پشت سرِ «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»: «مَا رَأَیْتُ جِسْماً» یا «مَا رَأَیْتُ مُتَحَرِّکاً» مثلاً. هیچکدام از این دو را نمیتواند بگوید. چرا؟
> «لِدِلَالَةِ الْحَیَوَانِ عَلَیْهِمَا تَضَمُّناً»
چون «حیوان» بر این دو تا تضمناً دلالت میکند. وقتی گفت «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، ضمناً میفهماند که «رَأَیْتُ جِسْماً»، و ضمناً میفهماند که «رَأَیْتُ مُتَحَرِّکاً». بعد اگر بخواهد پشت سرش نفی بیاورد، آن مدلولِ ضمنی را دارد نفی میکند؛ و نفیِ مدلولِ ضمنی، نفیِ مدلولی که اثبات شده بود ضمناً، این لطمه میخورد؛ مدلولی که قبلاً اثبات شده بود ضمناً، حالا بخواهد صریحاً نفیاش کند، یعنی مثبت بخواهد منفی کند، میشود [تناقض].
> «لِدِلَالَةِ الْحَیَوَانِ عَلَیْهِمَا تَضَمُّناً»
چون «حیوان» علیهما (یعنی بر «جسم» و «متحرک بالاراده») دلالت تضمنی دارد؛ پس اگر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» گفت، در ضمن «رَأَیْتُ جِسْماً» گفته، در ضمن «رَأَیْتُ مُتَحَرِّکاً بِالْإِرَادَةِ» گفته. بنابراین اگر پشت سرش بگوید: «مَا رَأَیْتُ جِسْماً» یا «مَا رَأَیْتُ مُتَحَرِّکاً بِالْإِرَادَةِ»، آن مثبتِ ذهنی را سلب کرده، آن مثبتِ ضمنی را سلب کرده.
اگر نفیِ آنچه که مدلولِ ضمنی است تناقض باشد و صحیح و ممکن نباشد:
> « فما ظنّك بما يدلّ مطابقة، ؟»
آخه کسی که گمان میکند که عام بر اطلاق میشود، اطلاقش را اطلاقِ مطابقی میگیرد، و «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بالمطابقه دلالت میکند بر «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». پشت سرش «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» دیگر جایز نیست، گفته میشود «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؛ میخواهد نفی کند آنچه را که به این مطابقه از عبارتِ قبل استنباط شده. در حالی که گفتیم «مَا رَأَیْتُ جِسْماً» که نفی میکند آنچه را که ضمناً استفاده شده باعثِ تناقض است؛ اگر آنچه که ضمناً استفاده شده اثباتش نفیاش نباشد، آنچه که مطابقتاً استفاده شده اثباتش به طریقِ [اولى] نفیاش جایز نیست.
پس این زاعم (یعنی کسی که زعم میکند که عام دلالت میکند بر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» مطابقتاً «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»)، اگر مطابقِ «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»... پشت سرش نمیشود گفت «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؛ زیرا «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» که ضمناً «رَأَیْتُ جِسْماً» بود اجازه نداد که ما بگوییم «مَا رَأَیْتُ جِسْماً»، چطوری «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» که مطابقتاً انسان است به ما اجازه میدهد که پشت سرش بگویم «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»؟!
«عِنْدَ الظَّاعِمِ» دلالتِ حیوان بر انسان مطابقی است؛ پس اثباتِ حیوانیت بالمطابقه، نفی انسانیت میشود [تناقض]. میگوید، میگوید «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»، منظورش چیست؟ چه حیوانی؟ هر حیوانی میگوید باید مصداقِ حیوان که انسان هم جزء آن باشد...
مشخص نکرده که چه را دیدم، بله. انسان جزءش است که اشکال ندارد؛ اما بخواهد «حیوان» بگوید انسان اراده کند، این حرفِ ماست؛ نه انسان در ضمنش اراده بشود، انسان درش اراده بشود. بگوید «حیوان» و در ضمنِ حیوان انسان را اراده کند مشکلی ندارد؛ اما اگر بگوید «حیوان» و انسان را اراده کند، هستیاش این است بله. این است که حیوان بگویی انسان را اراده کنی، انسان بشود مدلولِ مطابقیِ حیوان، و حیوان مطابقه دلالت دارد در انسان که حیوان دیگری در نظر نباشد، آن وقت «مَا رَأَیْتُ حَیَوَاناً» میشود «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». پشت سرش که «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» تناقضِ صریح است.
اگر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» ضمناً شد «مَا رَأَیْتُ جِسْماً» و به ما اجازه داده نشد که «مَا رَأَیْتُ»... اگر اشتباه نکنم؛ اگر «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» ضمناً شد «رَأَیْتُ جِسْماً»، این به ما اجازه نداد که پشت سرش بگوییم «مَا رَأَیْتُ جِسْماً». «رَأَیْتُ حَیَوَاناً»ی که میشود «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» به طریق، میشود «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» به طریقِ [اولى] به ما اجازه نمیدهد پشت سرش بگوید «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، در حالی که ما میتوانیم بگوییم «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً». میفهمیم که این «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» منافی با «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» ندارد، اصلاً در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» اصلاً «رَأَیْتُ إِِنْسَاناً» نبوده، نه به مطابقه نه به تضمن. به ما اجازه داده شد که بعد از «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بگویم «مَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً».
سوال: شاید در مورد لازم کار دارم...
پاسخ: «عِنْدَ الظَّاعِمِ»شای د تفاوت بکنیم پیدایش کنیم، من تفاوتی نکردم. این مشکلات تیزِ فخر رازی میکند دیگر، موردِ فخر رازی نیست، نبود.
شاید مرادِ [فخر رازی] باشد شاید. البته در ضابطِ ثانی، ویِدیها هر حرفِ فخر رازی است، حالا در این ضابط هم منظورِ ایشان فخر رازی است. من باید مراجعه کنم نمیزنم هر چه بوده با چقدر درشال هم بود؛
سوال:
پاسخ: فخر رازی اینقدر اشکالاتش مشهور شده که به معاصرینِ زمانِ خودش هم رسیده، به معاصرینِ خودِ او هم رسیده. اگر شیخ اشراق با فخر رازی معاصر بوده مشکلی درست نمیکند؛ چون اشکالاتِ فخر رازی آدمِ معروف بوده، در اشکال معروف بوده، و شایدم خیلیها منتظر بودند اشکالاتش را بشنوند جواب بدهند، اهلِ موافق بودند.
وقت داریم، ولی ظاهراً نمیتوانیم واردِ بقیهاش بشویم، خیلی وقت را در این بحث گذراندیم در حالی که خیلی به نظر من بحث نداشت.
سوال: به نظر میرسد این شاعرانه مطلب منحرف میشود. مطلبِ مصنف در بالا این است که «عام بر خاص بخصوصه» (یعنی به دلالت مطابقی عام را بگوییم و خاص بخصوصه را اراده بکنیم) [به دلالت] مطابقهای جایز نیست. اگر اینجور معنا بکنیم، تا پایین اصلاً هیچ اشکالی وارد نیست؛ فقط آن دلیلِ شارح هست که آن خودش تسوی داده به تضمن و به التزام. بنابراین اگر عام بر خاص دلالتِ التزامی...
پاسخ: بله، اگر شما توانستید ثابت کنید که دلالت التزام در اینجا هست، میگوییم شارح انحراف داشته، حرف مثلاً درست است شارح...
سوال: سطرِ آخر...
پاسخ: اگر شما ثابت کنید منتظرین که انشاءالله تو این دلالت علیه منتظم ایشان دارد دلیل بیان میکند، ما برداریم به جای کلمات، از لحاظِ دیگر داریم میگوییم که مثلاً «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» بعد بگوییم «مَا رَأَیْتُ رَأْسَهُم» چه تناقض بینشان؟! «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» «مَا رَأَیْتُ رَأْسَهُم». استاد، اصلاً «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» «مَا رَأَیْتُ رَأْسَهُم» تناقضم در کار نیست! در حالی که دلیلِ ایشان اینجا هم جاری است به دلالت...
سوال: دلالتِ حیوان بر رأس ندارد...
پاسخ: دلالتِ حیوان بر رأس، تضمنی است.
حالا «رَأَیْتُ» کن؛ مثلاً «لَسْتُ» مضمونِ خودِ «لَسْتُ»؛ «رَأَیْتُ زَیْداً وَمَا رَأَیْتُ یَدَهُ»، خب دلالتِ زید بر یدش که دیگر به تضمن است! «رَأَیْتُ جِسْمَ زَیْدٍ وَمَا رَأَیْتُ یَدَهُ»، حالا خاصش بکنیم دیگر اشکالی تویش نباشد. خب الان این دلیلِ ایشان میآید دلالت میکند، از «زَیْدٌ» برگرد...
سوال: تضمن یعنی میآید با تقدم درست [میشود]...
پاسخ: ظاهراً تضمن روشن نشده. دلالتِ لفظ بر جزءِ معنا میزند، نه این که دارد ایشان میگوید. میگوید زید الان...
سوال:
پاسخ: زید همانطور که حیوان شامل جسم میشود، جسم شامل متحرک میشود. تضمنِ زید هم شامل یدِ زاید میشود، خودش میشود جسم، زید هم شامل یدش میشود تضمن. این جزءِ زیدِ خارجی است، جزءِ معنایش نیست، یک جزءِ معنا نیست. گفتند در دلالت تضمن باید لفظ جزء داشته باشد، معنا جزء داشته باشد، جزءِ جا معنا اطلاق بشود. من میگویم زید را دیدم، فقط دستش و پایش و سرش و اینها را دیدم، میگوید چرا دلالتی...
استاد: یعنی شما از زید میتوانید ید را اراده کنی؟
سوال: نمیشود مگر جزءِ رئیسی باشد؛ شیر را میبخشید به تحیـ... و به تحلیل منطقی که الان این تقسیم منطقی با تقسیم طبیعی بازی شدهها! تقسیم طبیعی...
پاسخ: بله، جسم جزءِ حیوان هست ولی جزءِ حیوان نیست، اجزای یک شیء را، اجزای یک جسم را شما در نظر بگیرید، بالاخره سمت چپش، سمت راستش، اینها اجزای یک جسم هست یا نه؟ آیا آن جسم الان همین بیت، همین بیت، دیوار و سقف، اینها اجزایش هست یا نیست؟ و آیا بیت شامل اینها تضمناً میشود یا نمیشود؟ منطق میگفتیم که میگوید: آقا، خانهام خراب شد، مقصودم دیوارِ خانه است، این دلالت تضمنی. چرا میگفتیم؟ دیگر تو مسجد همهاش عطمان این بود، میگوییم خانه دیوارِ خانه است. حالا اگر میگویم که «رَأَیْتُ بَیْتاً» بعد بگویم «مَا رَأَیْتُ سَطْحاً» یا «مَا رَأَیْتُ جِدَاراً»، خب اینجا این حرفِ دلیل ایشان صادق است؛ در حالی که هیچ به قول معروف مشکلی هم ایجاد نمیشود. آن وقت شما «رَأَیْتُ بَیْتاً» که ریمان حاصل شده «مَا رَأَیْتُ بَیْتاً» کل...
سوال: نه، تضمن... این را جوابم ببینید: وقتی گفتیم «رَأَیْتُ بَیْتاً»، دلالت تضمن حاصل شده یا نه؟
پاسخ: چرا حاصل نشده؟ چون دلیلِ بیت بگویم دلیل...
لفظ دارد دلالت بر بیت میکند مطابقه، «رَأَیْتُ بَیْتاً». تا وقتی قرینه بیت دلالت مطابقی... یعنی من بیت را میگویم، قرینه بیت در صورتی تضمن محقق میشود که شما قرینه... در «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» هم تضمن محقق میشود، چون جسم، ذاتیِ حیوان است.
سوال: قابل، ذاتیِ حیوان...
من میخواهم همین را بگویم، باید تقصیر بدهد بعد استاد بپراکند. به قول ایشان، اگر شهادت یک دخالتی نمیکرد...
پاسخ: دلالت تضمن باید واقع بشود. حالا شما دارید میگویید کجاها واقع میشوید. اصلاً دلالت زید بر رأسش واقع نمیشود مگر قرینه بیاورید. آن وقت اگر قرینه آوردید که من رأس را دیدم، بعد میگوییم «مَا رَأَیْتُ رَأْساً»، تمام. اگر قرینه نیاورید همینجور میگویید زید را دیدم، هیچ قرینهای هم نمیآورید، بعد «مَا رَأَیْتُ یَدَهُ» اشکال ندارد، اشکال ندارد. اگر قرینه بیاید، این «رَأَیْتُ» که مثلاً حیوان، جسماً چه اراده بکنی چه نکنی تویش هست...
حالا بفرمایید هر چه دلالت تضمن حاصل نمیشود، آن وقت به قابلِ انفکاک کار نداشته باشید. دلالت تضمن این است که لفظ را اطلاق کنیم بر جزء، حالا یا قرینه لفظی میآوریم یا قرینه معنوی. اینکه شما قابلِ انفکاک نیست یعنی قرینه معنوی دارید، قرینه معنوی داریم؛ چون حیوان از جسم منفک نمیشود، وقتی من حیوان را گفتم، جسم داده شده، نمیشود، نشد. شما این میزند دیگر؛ چرا؟ چون ذاتی است. پس بر اینکه در تضمن حاصل است به قرینه معنوی. یک وقت میگویید نه، اگر دایگان منظور رفعش است، تصریح هم میکند، خیلی لفظ در اینجور مواردی که دلالت تضمن را محقق میکنید، پشت سرش دیگر نمیتوانید دلالت تضمن را نفی کنید؛ چه واقعیتِ معنوی محقق کنید چنانکه «حیوان» را بگویید «جسم» را داده کنید، چه واقعیت رفتی تصدیق کن که «حیوان» را بگویی ظرف «حیوان» اراده کنید، پشت سرش نمیتوانی ظرف را... میتوانید چه عرض میکنم؟ دلالت تضمن باید واقع بشود، بعداً شما نفیاش کنید جایز نیست. ولی آنجوری که شما دارید میگویید در تضمن واقع نمیشود؛ میگویید «رَأَیْتُ...» «رَأَیْتُ» مثلاً «فَرَسَاً»، بعد سرِ فرس را اراده میکنید. چه اراده کردنی است؟ با چه دلالتی است؟ با چه قرینهای در «رَأَیْتُ فَرَسَاً»؟ مثلاً «رَأَیْتُ فَرَسَاً» یعنی اجزا را شامل نمیشود؟ بالمطابقه شامل میشود، بالمطابقه شامل میشود یعنی چه؟ جدّ مطابقی از رو شامل نمیشود کلِ مجمو
سوال: مجموع، پس مجموع شامل جزء...
پاسخ: خب بر جسدِ حیوان بگوییم سر و دست و پا را شامل میشود؛ خودِ حیوان بگوییم جسم و نامی و حساس مثلاً، اینها با شما میشود. لذا اگر میگوید مثلاً بینم شما این تو رأیِ اول چه میگویید؟ که شما فرض بفرمایید «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ» و درَدش را ندیده باشیم، نمیتوانیم بگوییم «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ». همین حضرت، دیگر نیست؛ یعنی اگر رأسِ حیوان را ندیده باشیم نمیتوانیم بگوییم «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ» و بگوییم تضمناً همه را شامل شده، و اگر موقعی که همه را شامل باشد حتی رأسش...
سوال: اگر گفتیم «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ»...
پاسخ: دلالت میکند بر کلِ جسد، بر سر تنها نمیکند، بر سر تنها قرینه نمیتواند...
سوال: یعنی به سر تنها سری نکند...
پاسخ: هیچی، فقط دلالت بر کل میکند، دلالت بر کل میکند. وقتی گفتیم «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ»، یعنی جسد حیوان دلالت بر کل میکند. لذا اگر پسش هم ما «رَأَیْتُ» کذب است دیگر، کذب نیست، کذب نیست، کذب نیست؛ چون دلالت تضمن این طرف اتفاق نیفتاده، در «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ» دلالت تضمن اتفاق نیفتاده دلالت مطابقه اتفاق افتاده. اگر دلالت تضمن هم ثابت میشد یعنی «رَأَیْتُ رَأْسَهُ» هم کار دارد تناقض نیست؛ اما در اینجا «رَأَیْتُ جَسَدَ الْحَیَوَانِ» نمیگوید «رَأَیْتُ رَأْسَ الْحَیَوَانِ»، میگوید «رَأَیْتُ جَسَدَ...».
سوال: جسد حیوان یعنی چه؟ سر، دست و پا، همه چیز. جسد حیوان یعنی همه چی...
پاسخ: جسد را دیدن، ولی حالا چه بخشی از جسد را دیدم تعیین نمیکند، لذا پشتش میتواند بگوید مگر ثابت کنید که من تمام جسدم برای جلویش باشی، این درست است.
ظاهرش همین است، نظرِ من نیستم، ظاهرِ اول همین است که ما مجرد باشدش هم همینطوری است دیگر، همه منزلهاش هم عام است، بعد در نفیاش هم همینطوری دیگر. وقتی که میگوید «من مثلاً حیوان را دیدم»، دیگر نمیتواند بگوید «فرسِ خاص را دیدم»، باید همه را لفظ بکند. چه شد اینجا الان؟ نه، الان اینجا «رَأَیْتُ حَیَوَاناً» یعنی چه؟
سوال: یعنی میگوید من الان حیوان را مثلاً دیدم...
پاسخ: در حیوان، انحلالیه است. انحلالی یعنی «رَأَیْتُ» اصلاً «رَأَیْتُ»... «رَأَیْتُ» توست؟ نه، «رَأَیْتُ» بگو «رَأَیْتُ»، «رَأَیْتُ» چه به عنوان باشد نمیتواند... یعنی حیوانِ خاص را مشخص نمیکند، مشخص نمیکند؛ ممکن است آن حیوان انسان باشد، ممکن است چیزی باشد. پس اگر گفت «وَمَا رَأَیْتُ إِِنْسَاناً»، معلوم میشود که آن حیوان چیزی انسان ندارد، تناقض نیست.
سوال:
پاسخ: تناقض نیست، ولی اگر انحلالی باشید «رَأَیْتُ» انسانیت است که برود تا آخر، آن وقت نمیتوانید...