84/07/27
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ مقاله اول /مروری بر لزوم رعایت حیثیات در دلالات سهگانه
موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ مقاله اول /مروری بر لزوم رعایت حیثیات در دلالات سهگانه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مروری بر لزوم رعایت حیثیات در دلالات سهگانه
گفتیم گاهی از اوقات [لفظ موضوع است] هم برای ملزوم و هم برای لازم میشود. در چنین حالتی اگر در ملزوم استعمالش کنیم، دلالتش بر معنا دلالت مطابقی است؛ و اگر در لازم استعمالش کنیم، در صورتی که به این عنوان در لازم استعمالش کنیم که «لازم، موضوعله است» باز دلالت دلالت مطابقه است. و اما اگر به این عنوان در استعمالش کنیم که «لازمِ آن موضوعله است»، دلالت دلالت [التزامی است].
پس در استعمال در لازم باید حیثیت رعایت بشود: به حیث اینکه این لازم، لازم است اگر مستعملٌفیه قرار بگیرد، دلالت میشود دلالت التزامی؛ و الا دلالت دلالت مطابقی است.
مثالی که زدیم مثال «شمس» بود، که دو بار وضع شده: یک بار برای قرص وضع شده که ملزوم است، و یک بار برای شعاع وضع شده که لازم است. استعمال در قرص مسلماً مطابق است. استعمال در شعاع اگر به این عنوان باشد که «شعاع، موضوعله است» باز مطابق است؛ و اگر به این عنوان باشد که «شعاع، لازمِ موضوعله است»، التزامی.
پس در استعمالات التزامی و تضمنی و همچنین مطابقی، حیثیت باید رعایت بشود؛ یعنی به حیث اینکه این، تمامِ موضوعله میشود، مطابقه؛ به حیث اینکه جزء موضوعله میشود، تضمن؛ به حیث اینکه لازمِ موضوعله میشود، التزام. اینها درست است.
---
تحلیل بلاغی تقدم خبر (تعریف) بر مبتدا (معرَّف) در کلام سهروردی
اما مطلب بعدی: اینجا خوانده بودیم، گفته بودیم که:
«و كالشّمس الموضوع للقرص و الشّعاع»[1]
که توضیحش گذشت.
مطلبی که الان میخواهیم شروع کنیم تتمه بحث گذشته است که: چرا مصنف به این صورت عبارت را آورد که اول دلالت را معنا کرد، بعد اسمِ آن دلالت را برد؟ اول تعریف را گفت، بعد معرَّف را گفت؛ با اینکه قاعدتاً برعکس عمل میکنند، اول میگویند دلالت قصد عبارت از چنین دلالتی است یا عبارت از اینطور دلالتی است.
ایشان گفت: «دلالت اگر چنین بشود، دلالت قصد [است]»، «و دلالت اگر چنان بشود، دلالت [تضمن است]»؛ یعنی اول تعریف را گفت، بعد معرَّف را گفت برخلافِ وضعِ رایج.
میخواست [حصر را] افاده کند؛ چون «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ یُفِیدُ [الْحَصْرَ]»، در اینجا هم مصنف تعریفی را که حقش تأخیر است مقدم داشت بر معرَّفی که حقش تقديم است. تقدیمِ ما حقه التأخیر انجام گرفت، و حصر فهمیده شد؛ یعنی دلالتِ چنینی منحصراً دلالت مطابقه است، و دلالتِ چنانی منحصراً دلالت تضمن است، که این «منحصراً» از آن تقدیم فهمیده شد.
پس علت اینکه مصنف خبر را مقدم کرد بر مبتدا — یا به تعبیر دیگر، تعریف را مقدم کرد بر معرَّف — علتش این بود که خواست [حصر را] بفهماند. نگفت «دَلَالَةُ الْقَصْدِ» که مبتداست «کَذَا» که خبر است؛ بلکه گفت اگر دلالتی کذا باشد، دلالت مطابقه است. یعنی خبر را اول گفت، مبتدا را مؤخر کرد؛ یا به تعبیری تعریف را اول گفت، معرَّف را دوم گفت. و به این ترتیب «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ» شد و افاده [حصر کرد].
خب حالا عبارت: صفحه ۳۶ بودیم، سطر آخر (یعنی صفحه ۲۴).
«وَإِنَّمَا قَدَّمَ الْخَبَرَ عَلَى الْمُبْتَدَإِ — أعنى حدود الدّلالات [الثّلاثة]عليها،—»
خبر را بر مبتدا مقدم کرد؛ یعنی تعریفِ دلالات ثلاث را بر خودِ دلالات مقدم کرد. اول دلالات را نگفت بعد تعریفشان را بیاورد، بلکه اول تعریفشان را گفت بعد خودِ دلالت را گفت.
«لِیُفِیدَ الْحَصْرَ، کَمَا فِی "صَدِیقِی زَیْدٌ"»[2]
تا اینکه حصر استفاده بشود؛ چنانکه در «صَدِیقِی زَیْدٌ» که خبر مقدم شده بر مبتدا... در اصطلاح گفته میشود «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ» صورت گرفته؛ یعنی آن که حقش تأخیر است مقدم شده، پس در چنین حالتی حصر فهمیده میشود. «صَدِیقِی زَیْدٌ»؛ این [یعنی] دوستِ من فقط زید است، [غیر از زید کسی دوستِ] من نیست؛ که دلالت میکند بر حصرِ دوست در زید. «صَدِیقِی زَیْدٌ» معنایش این است که زید دوست من است، حالا دیگر کار ندارد دیگران هم دوست من هستند یا نه، انحصار را افاده نمیکند. ولی برای این «صَدِیقِی زَیْدٌ» انحصار را افاده میکندها.
[در پاسخ به مباحث نحوی شاگردان]:
استاد: بله، به طور کلی در کتب ما داریم که «صَدِیقِی زَیْدٌ» را در صورتی که «صَدِیقِی» پیش مخاطب روشنتر باشد از «زَیْدٌ»، «صَدِیقِی» را مبتدا میگیریم «زَیْدٌ» را خبر؛ و در صورتی که «زَیْدٌ» روشنتر باشد از «صَدِیقِی» پیش مخاطب، «صَدِیقِی» را خبر میگیریم و «زَیْدٌ» را مبتدا. خلاصه آن که آشکارتر است مبتدا است، آن که مخفیتر است خبر است.
حالا این مثالِ شارح، این مثال را برای تقدیم خبر زده، شما باید «صَدِیقِی» را مخفیتر از «زَیْدٌ» قرار بدهید، بگویید پیش شنونده «زَیْدٌ» آشکارتر بوده و «صَدِیقِی» مخفیتر بوده، به این جهت «صَدِیقِی» خبر است و «زَیْدٌ» مبتدا، و خبر مقدم شده.
[ادامه بحث نحوی]: میگویند اگر هر دو معرفه باشند، واجب است آن که مقدم است مبتدا باشد؛ میگویند برای اینکه [اشتباه] پیش نیاید، وجوباً میگویند این مبتدا است، و اگر باشد میگوید مجلس خبر نمیکنم. اگر «صَدِیقِی» معروفتر باشد حق باشد، اما اگر «زَیْدٌ» معروفتر باشد (یعنی اینطور مخاطبِ ما زید را بشناسد اما نداند که او صدیقِ من است)، در این صورت میشود خبر، آن حرفِ دیگری است. پس نمیتوانستید بیایید بگویید که اینجا که کلمه...
سوال:
پاسخ: نه، به جای خودش هست، در کتب نحوی اینطور گفتند: اگر چیزی معروفتر بود و...
سوال:
پاسخ: داشتیم ولی یکی معروفتر بود یکی غیرمعروفتر بود، به همین صورت کردند. مخاطبِ ما زید را میشناسد اما نمیداند آن صدیقِ من است؛ در چنین حالتی من «صَدِیقِی» را خبر قرار میدهم و «زَیْدٌ» را مبتدا. یعنی «زَیْدٌ» باید مقدم گفته بشود، «صَدِیقِی» خبر. حالا اگر من عکسش کردم، با توجه به اینکه «صَدِیقِی» پیش او مخفیتر بود و «زَیْدٌ» معروفتر بود، عکس کردم، اینجا عمل کردهام به «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ»؛ یعنی مقدم کردنِ چیزی را که حقش تأخیر است، و حصر فهمیده میشود.
اگر همینطوری باشد با قرینه ما بفهمانیم که «صَدِیقِی» خبر است، پسندیده باشد. اگر قرینه را نداشته باشیم و ندانیم که کدام پیش آن مردمیتر و کدام مخفیتر است، برای اینکه — همانطور که میفرمایید — برای اینکه اشتباه پیش نیاید، «صَدِیقِی» مبتدا، «زَیْدٌ» خبر میگیرد. ولی در صورتی که این اشتباه پیش نیاید، ما «صَدِیقِی» را خبر میگیریم، «زَیْدٌ» را مبتدا میگیریم، «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ» میشود و در این صورت افاده [حصر] میشود.
متوجه [شدید؟] بیان کردم؛ یعنی همانطور که میفرمایید، برای اینکه اشتباهی پیش نیاید اگر هر دو قابلیتِ خبر بودن و هر دو قابلیتِ مبتدا بودن داشته باشند، آن که جلوتر است مبتدا، آن که مؤخر است خبر. ولی در اینجا قرینه داریم که «زَیْدٌ» را ما مبتدا گرفتیم، «صَدِیقِی» را خبر گرفتیم. اگر چنین قرینهای باشد و «صَدِیقِی» در واقع خبر باشد، «تَقْدِیمُ مَا حَقُّهُ التَّأْخِیرُ» صورت گرفته و حصر فهمیده میشود. البته به ظاهر هم چون «صَدِیقِی» معنای اشتقاقی دارد میتواند خبر قرار بگیرد، خبر قرار گرفتنش از «زَیْدٌ» آشکارتر است، «زَیْدٌ» را مبتدا قرار بگیریم روشنتر است.
---
مقایسه عبارت سهروردی با عبارت ابنسینا در «الاشارات»
«وَیَصِیرُ تَقْدِیرُ الْکَلَامِ...»
تقدیرِ کلامِ مصنف اینچنین میشود؛ یعنی اگر بخواهیم منظم کنیم کلام مصنف را به طوری که به صورت رایج دربیاید که مبتدا واقعاً مبتدا باشد، خبر خبر باشد، جلو و عقب نشده باشد، تقدیر کلام اینچنین میشود:
«إنّ دلالة القصد إنّما تكون بأن يدلّ اللّفظ على المعنى الّذي وضع بإزائه»
تا آخر. مبتدا را مقدم میکنیم، همانطور که حقش تقديم است. برای افاده [حصر] کلمه «إِنَّمَا» را میآوریم نه اینکه خبر را مقدم کنیم؛ کلمه «إِنَّمَا» را میآوریم. گویا مصنف اینچنین گفته، منتها به جای «إِنَّمَا»، خبر را مقدم کرده: دلالتِ قصد تنها به این صورت است که لفظ دلالت کند بر معنایی که آن لفظ به اضافه معنا وضع شده؛ در چنین حالتی دلالت، دلالت قصد است (یعنی دلالت مطابقه).
«کَمَا قَالَ الشَّیْخُ فِی الْإِشَارَاتِ»
که شیخ در *اشارات* ابتدا دلالت را ذکر کرده بعد تعریفش کرده؛ یعنی آن که باید مبتدا بشود مبتدا قرار داده، آن که باید خبر بشود خبر قرار داده؛ برخلاف آن کاری که مصنف کرده.
[شیخ در اشارات] گفته:
«اللَّفْظُ یَدُلُّ عَلَى الْمَعْنَى؛ إِمَّا عَلَى سَبِیلِ الْمُطَابَقَةِ...»
«إِمَّا عَلَى سَبِیلِ الْمُطَابَقَةِ» را گفته، بعد تعریف کرده:
«بأن يكون اللّفظ موضوعا لذلك المعنى و بإزائه»
که میبینید بعد از اینکه اسم دلالت را برده و گفته دلالت... اسمش مبتدا است، بعد از آن تعریفش کرده، نه مثل مصنف که اول تعریف کرده باشد بعد اسم [را بیاورد].
«اللّفظ يدلّ على المعنى إمّا على سبيل المطابقة بأن يكون اللّفظ موضوعا لذلك المعنى و بإزائه» ، إلى آخره.»
و دلالت مطابقی را دارد معنا میکند: «بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً لِذَلِکَ الْمَعْنَى»، و به این [صورت] معنا کرده.
«وَإِمَّا عَلَى سَبِیلِ التَّضَمُّنِ — بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ جُزْءُهُ —»
«أَوْ التِزَامٍ — فِی صُورَةِ مَا یَکُونُ اللَّفْظُ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ لَازِمُهُ —»
که توضیح دادیم.
---
بررسی عبارت «بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً...» و رعایت حیثیات
حالا بعد از اینکه کلام شیخ را نقل کردیم و فهمیدیم که کلام شیخ درست میشود (مبتدا اول آمده، خبر بعداً آمده؛ یا به تعبیر دیگر معرَّف که دلالت است اول آمده، تعریف که تعریفِ این دلالت است بعداً آمده)، بعد از این دو مرتبه برمیگردیم به یک نکتهای که در عبارتِ شیخ است توجه میکنیم، و آن نکته همان نکتهای است که در جلسه گذشته در کلام مصنف داشتیم.
شیخ میگوید: «بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً لِذَلِکَ»؛ در تضمن میگوید: «بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ جُزْءُهُ»؛ [در التزام] میگوید: «بِأَنْ یَکُونَ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ لَازِمُهُ». این «بِأَنْ یَکُونَ» را برای چه آورد؟ به خاطر همان نکتهای که در پایان جلسه گذشته در کلام توضیح دادیم.
حالا توجه کنید نکته را باید تکرار بکنم، چون ایشان تکرار میکنند. میفرماید که: گاهی لفظی وضع شده فقط برای کل، نه برای جزء شده نه برای لازم شده. در این صورت اگر ما این لفظ را در کل استعمال کردیم، دلالت میشود مطابقه؛ اگر در جزء استعمال کردیم میشود تضمن؛ اگر در لازم استعمال کردیم میشود التزام. غیرِ حیثیت لازم نیست، چون مشخص است: تمامِ معنا، جزءِ معنا، لازمِ [معنا]. معلوم... معلوم... تمام معنا دو تا نیست، یکی بیشتر نیست، بقیهاش یا جزءاً یا لازماً. خب اگر استعمال کردیم در تمام، معلوم میشود مطابقه؛ در جزء، معلوم میشود تضمن؛ [در لازم، معلوم میشود التزام]. که در اینجا مشکلی ندارد.
مشکل در اینجایی است که لفظ یک بار وضع شده باشد برای کل، یک بار وضع شده باشد برای کل در اینجا استعمالِ لفظ در کل، مطابقه است. استعمال در جزء میتواند مطابقه باشد، میتواند تضمن باشد؛ اگر به این حیثیت استعمال بشود که این جزء، موضوعلهِ لفظ است، دلالت میشود مطابقه؛ اگر به این حیثیت استعمال بشود که این جزء، آن معنای اول است (چون یک دفعه وضع شده برای معنای اول که کل بوده، یک دفعه وضع شده برای جزء، حالا ما در جزء استعمال میکنیم به این عنوان که این جزء جزءِ آن معنایی است که اولاً لفظ برایش وضع شده)، این میشود دلالت تضمن.
همچنین گاهی ممکن است لفظ یک بار وضع بشود برای ملزوم، یک بار وضع بشود برای لازم؛ در چنین حالتی است
[استعمال در ملزوم حتماً دلالت مطابقت است]. استعمال در لازم دو حیثیت دارد: اگر به این حیث باشد که استعمال بکنیم در لازم به این حیث که موضوعِ دوم باشد دلالت مطابقه است، به این حیث که لازمِ موضوعلهِ اول است به این میشود دلالت [التزامی].
از اینکه شیخ قید آورده میگوید: دلالت تضمن است در صورتی که در جزء استعمال شود به عنوان اینکه جزء است، یا التزام است در صورتی که در لازم استعمال شود به عنوان اینکه لازم است؛ برای اینکه این اشتباه پیش نیاید، چون در بعضی موارد استعمالِ مستعملٌفیه تضمن نیست یا استعمال در لازم التزام نیست. در صورتی تضمن یا التزام است که به عنوان جزئیت باشد یا به عنوان لازم باشد.
خب پس این دقیقه باعث شده که شیخ «بِأَنْ یَکُونَ اللَّفْظُ مَوْضُوعاً لِذَلِکَ الْمَعْنَى» را در مطابقه، و «بِأَنْ یَکُونَ جُزْءُهُ» را یا «بِأَنْ یَکُونَ لَازِمُهُ» را در تضمن و التزام [بیاورد]. علتش این است.
بعد بعضیها متوجه این نکته در کلام شیخ نبودند، گفتند که: شیخ چیزی را که باید رعایت کند رعایت نکرده؛ باید قید میآورد که استعمال در جزء در صورتی تضمن است که ما جزء را به عنوان اینکه جزءِ مستعملٌفیه است قرار بدهیم نه به عنوان اینکه موضوعلهِ دوم است، یا در صورتی دلالت دلالت التزام است که ما در لازم به عنوان لازمه، لفظ را استعمال کنیم نه به عنوان اینکه موضوعله؛ این قید را باید شیخ میآورد و نیاورده!
این گروه که بر شیخ اشکال کردند، متوجه نشدند که «بِأَنْ یَکُونَ اللَّفْظُ مَوْضُوعاً لِذَلِکَ الْمَعْنَى» است یا «بِأَنْ یَکُونَ» بعدی را که شیخ میگوید به همین اعتبار میگوید، به خاطر همین نکته میگوید، شیخ آن نکته را فراموش نکرده. این افرادی که بر شیخ اشکال کردند، از نکته موجود در کلام شیخ غافل شدند، و همین اشکال را بر شیخ [اشراق] هم وارد کردند؛ و باز آن مستشکلین نسبت به کلام شیخ اشراق غافل بودند، همانطور که مستشکلین بر کلام ابنسینا غافل بودند. هر دو بزرگوار (یعنی هم شیخ ابنسینا هم شیخ اشراق) هر دو این نکتهای را که باید رعایت کنند رعایت کردند؛ منتها کسانی که بر اینها اشکال کردند که شما رعایت نکردید، خودشان از این نکتهای که در عبارت ابنسینا یا عبارت اشراق بیان شده غافل شدند.
---
شرح فایده قید در کلام ابنسینا و مانعیت تعاریف
«و فائدة قوله»
که گفته به و لحاظ کذا، در هر سه دلالت این را گفته: در دلالت مطابقه «بأن يكون اللّفظ كذا..»، در دلالت تضمن گفته «یَکُونُ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ جُزْءُهُ»، در التزام گفته «وَأَنْ یَکُونَ اللَّفْظُ مَوْضُوعاً لِمَعْنًى الْمُسْتَعْمَلُ فِیهِ لَازِمُهُ»؛ او این قیدها را زده. این قیدها برای این است که تداخل نکنند تعریفاتُ ثلاث؛ یعنی دلالت مطابقه با دلالت تضمن و دلالت التزام با هم [تداخل نکنند].
یعنی گاهی دلالت تضمن تعریفی میشود که با دلالت مطابقه (یعنی) سازگار است، تعریف همانطور که در جلسه گذشته گفتم مانع اغیار نمیشود. دلالت التزام را جوری تعریف میکند که دلالت مطابقه تویش داخل است: میگوید استعمال لفظ در لازم میشود التزام، توضیح نمیدهد به عنوان لازم بودن یا به عنوان موضوعلهِ دوم بودن، هر دویش داخل در آن تعریف میشود؛ در حالی که اگر به عنوان موضوعلهِ دوم استعمال بشود دلالت مطابقی است. این دلالت مطابقی داخل در تعریف التزام میشود و تعریف التزام مانع اغیار نمیشود.
یا مثلاً در دلالت تضمن میگوید دلالت بر جزء معنا، توضیح نمیدهد جزءِ ما و جزءِ آن شامل میشود آنجایی را که جزء و غیرِجزء اسمِ مستعملٌفیه باشد، و آنجایی را که اینکه موضوعلهِ دوم است موضوع باشد مستعملٌفیه باشد، هر دو را شامل میشود. در حالی که آنجایی که جزء موضوعلهِ مستعملٌفیه باشد، در آنجا دلالت دلالت مطابقه است نه تضمن. در تعریف دلالت تضمن، دلالت مطابقه هم داخل شد، پس تعریف نشد، تداخل تعریفها پیش آمد.
ابنسینا برای اینکه تداخل تعریفها حاصل نشود این قیدها را آورده، و ابنسینا هم همین کار را کرد، شیخ اشراق هم همین کار را کرد.
«وَفَائِدَةُ قَوْلِ ابْنِ سِینَا: "بِأَنْ یَکُونَ اللَّفْظُ کَذَا"...»
این عبارت را در هر سه دلالت اضافه کرده. فایده این قول این است که:
«أَنْ لَا تَتَدَاخَلَ التَّعْرِیفَاتُ الثَّلَاثُ»
تعریفات ثلاث با هم تداخل نکنند.
---
تحلیل فرضیِ تداخل تعاریف در الفاظ مشترک
چه زمانی این تداخل است؟
«إذا كان اللّفظ مشتركا بين المعنى و جزئه»
این تداخل در صورتی است که لفظی که وضع شده هم برای کل وضع شده باشد هم برای [جزء]؛ در این صورت تداخلِ تعریف تضمن با مطابقه لازم میآید. یا وضع شده باشد هم برای ملزوم هم برای لازم؛ در این صورت اگر در تعریف قید نیاورند، تداخل مطابقه در تعریف التزام لازم میآید، این لازم میآید که تعریف التزام مانع اغیار نباشد. این را من در جلسه گذشته توضیح دادم، الان هم تکرار کردم؛ فکر میکنم با همین بیان دیگر مطلب روشن شده باشد که به تبیین بیشتر نباشد.
منتها شارح در توضیح فقط بین دلالت مطابقه و تضمن مطلب را توضیح میدهد، بین دلالت مطابقه و التزام دیگر مطلب را نمیگوید؛ میگوید تو خودت بقیه را قیاس بکن.
کی تداخل حاصل میشود؟
«إِذَا کَانَ اللَّفْظُ مُشْتَرَکاً بَیْنَ الْمَعْنَى وَجُزْئِهِ»
اگر لفظ مشترک باشد بین معنا و جزءِ معنا، که در این صورت دلالت تضمن گاهی با دلالت مطابقه اشتباه میشود؛
«مشتركا بين المعنى و جزئه، أو بينه و بين لازمه»
حالا توضیح میدهد مطلب را در فرضی که لفظ وضع شده باشد یک بار برای کل و یک بار برای جزء؛ بعد میگوید آنجایی هم که وضع شده باشد یک بار برای ملزوم یک بار برای لازم، خودت به این بیانی که من کردم قیاس کن:
«لِأَنَّهُ إِذَا أُطْلِقَ — وَأُرِیدَ بِهِ الْجُزْءُ —»
در صورتی که لفظ دو بار وضع شده: یک بار برای کل، یک بار برای جزء؛ اگر لفظ اطلاق شد و اراده شد کل، که اشتباهی پیش نمیآید، مطابقه است. اما اگر اطلاق شد و اراده شد جزء، دو حیث دارد؛ اگر حیثش را بیان نکنیم اشتباه میشود:
« لأنّه إذا أطلق و أريد به الجزء لم يكن الدّلالة تضمّنيّة بل كانت مطابقة»
دلالت تضمنی نخواهد بود، بلکه دلالت مطابقی خواهد بود؛ چون جزء هم موضوعله است، منتها موضوعلهِ دومی است، کل یک موضوعله است جزء موضوعلهِ دیگر است. خب اگر ما در کل استعمال کردیم، در موضوعله استعمال کردیم دلالت میشود مطابقه؛ در جزء هم استعمال کردیم، در موضوعله استعمال کردیم بازم دلالت میشود مطابقه.
« لأنّه، و إن كان جزءا من المعنى الّذي يطابقه، لم يدلّ عليه، لذلك»
این «لَمْ یَدُلَّ» قبلش یک «لَکِنَّ» تقدیر گرفته میشود؛ چون بعد از «لَئِنْ» وصل یک «لَکِنَّ» میآید: ولو اینکه این مستعملٌفیه جزءِ معنایی است که با لفظ مطابق [است]، لیکن دلالت نشده است بر این جزء «لِذَلِکَ» (یعنی به خاطر اینکه جزء [است])، بلکه دلالت شده چون این [موضوعله است].
خب اگر ما لفظ را اطلاق کردیم بر این جزء، نه «لِذَلِکَ» (یعنی نه به خاطر اینکه جزء است)، بلکه به خاطر اینکه این موضوعله است، دلالت میشود دلالت مطابقه، نمیشود دلالت تضمن. آن وقت اگر ما به این صورت تعریف کنیم دلالت تضمن را که: «دلالت تضمن اطلاق لفظ است بر جزء معنا»، خب این صورت پیدا میکند آنجایی که اطلاق شده و جزء معناست «لِأَنَّهُ موضوعله»، دلالت مطابقه است؛ در حالی که تعریف تضمن یا دلالت تضمن، تعریفش مانع اغیار نمیشود، دلالت مطابقه را شامل میشود، تعریف تضمن دلالت مطابقه را شامل میشود و تعریف میشود غیرجامع و غیرمانع.
«بل لأنّه موضوع له. و قس الباقى عليه،»
یعنی توضیح دادیم جایی را که لفظ یک بار وضع شده برای کل، یک بار برای جزء؛ اینجا توضیح دادیم که گاهی اشتباه میشود. شما باقی را (یعنی بقیه را) هم به همین قیاس کن؛ که اگر لفظ وضع شده باشد برای معنایی و برای لازم بار دیگر وضع شده باشد و ما در لازم آن لفظ را به کار برده باشیم، در لازم اگر به کار بردیم و لازم را موضوعله دیدیم، در این صورت باز دلالت میشود دلالت مطابقه، دلالت التزام نمیشود. پس اگر ما دلالت التزام را مطلق تعریف کنیم، شامل اینجور مواردی هم که دلالت مطابقه است میشود، و تعریف غیرمانع از اغیار میشود.
---
پاسخ دوم به اشکال مستشکلین بر تعاریف ابنسینا و سهروردی
«وَظُنَّ أَنَّ تَعْرِیفَ الشَّیْخِ لِلْدِّلَالَاتِ...»
شیخ در کتب مشاء اطلاق میشود بر ابنسینا، و در کتب اشراق اطلاق میشود بر شیخ اشراق؛ ولی در اینجا با اینکه کتاب کتاب اشراقی است، منظورش ابنسینا است؛ چون ایشان بعداً شیخ اشراق را تعبیر میکند به «مصنف»، چون بعداً میگوید «مصنف» معلوم میشود که در اینجا منظورش از شیخ مصنف نبود، منظورش از شیخ همان ابنسینا بود.
«وَظُنَّ أَنَّ تَعْرِیفَ الشَّیْخِ لِلْدِّلَالَاتِ...»
یعنی ابنسینا تعریف کرده دلالات ثلاث را:
«گُمان شده که این تعریفش احتراز نمیکند احترازِ»
تضمن را از لفظی که اطلاق میشود بر جزئی که [آن] جزء خودش موضوعله است؛ یا احترازِ تعریفِ التزام را از لفظی که اطلاق میشود بر لازمی که خودش موضوعله است. میگفتند شیخ تعاریفش طوری است که تعریف تضمنش شامل میشود آنجایی را که لفظ اطلاق میشود بر جزءِ معنا با اینکه جزء موضوعله است، در حالی که این تضمن نیست؛ و همچنین تعریفش در التزام شامل میشود آنجایی را که لفظ اطلاق میشود بر لازم با اینکه آن لازم موضوعله است، در حالی که این با دلالت مطابقه است.
چرا؟ چرا این گمان را کردند؟
« لذهولهم عن هذه الفائدة»
چون غفلت کردند از این فائدهای که ما از قول ابنسینا به دست آوردیم و بیان کردیم؛ گفتیم فایده قولش «وَیَکُونُ کَذَا» [این است که] تداخل نکنند تعریفات. این فایده را ما از کلام ابنسینا درآوردیم و تبیین کردیم. این گروهی که بر ابنسینا ایراد کردند از این فایده غافل شدند و متوجه نشدند که شیخ این فایده را در کلامش آورده، این قید را در کلامش آورده، و فایده این قید هم همین است که احترازی که لازم است انجام بگیرد.
« و كذا ظنّ فى تعريفات المصنّف»
در تعریفات مصنف هم همین ایراد شده؛ یعنی فکر کردند که مصنف هم کوتاهی کرده در تعریفات و به خاطر همین کوتاهی کردن، تداخل پیش آمده؛ در حالی که خودِ همین گمانکننده غفلت کرده:
«للغفلة عن الدّقيقة المذكورة.»
از آن نکتهای که ما ذکر کردیم؛ یعنی در جلسه گذشته ذکر کردیم، در جلسه گذشته خواندیم.
بعد توضیح مطلب دیگری میدهند، میفرمایند که: فرض کنیم که این آقایانی که ایراد گرفتند بر ابنسینا یا بر شیخ اشراق غفلت نکردند، واقعاً شیخ اشراق قید را نیاورده، واقعاً ابنسینا قیدی را که باید میآورده نیاورده؛ باز اشکال بر ابنسینا و شیخ اشراق وارد نیست. چرا؟ چون قید واضح بوده؛ یعنی خودِ ما میفهمیم که اگر جزء موضوعله بود دلالت مطابقه است، اگر لازم موضوعله بود دلالت مطابقه است. در دلالت تضمن است که جزءِ معنا «مِنْ حَیْثُ إِنَّهُ جُزْءُ الْمُسْتَعْمَلِ فِیهِ» باشد نه «بِمَا أَنَّهُ مَوْضُوعٌ لَهُ»، و لازم «بِمَا أَنَّهُ لَازِمُ الْمَوْضُوعِ لَهُ» باشد که دلالت التزام است نه «بِمَا أَنَّهُ مَوْضُوعٌ لَهُ». این را خودِ ما میفهمیم، پس احتیاج به تقیید نبوده، به وضوح مطلب را واگذار کردن و رد شدن؛ در فرض، این دقیقههایی که ما گفتیم در عبارت آقایان نباشد، اشکال بر تعریفشان وارد نیست؛ زیرا که اینقدر این قید واضح بوده که «کَالْمَذْکُورِ» است، مثل این است که ذکر کرده باشند.
بعد میفرماید نه تنها در این بحثِ دلالات، در مباحث دیگرِ منطق، بلکه حتی در مباحثِ حکمت گاهی تعاریفی ارائه میشود و قیودی که لازم است آورده نمیشود، به خاطر اینکه اعتماد میکنند بر وضوح؛ به آن قیود میگویند آن قیود چون واضح بوده احتیاجی به تذکر نداشته.
«على أنّهما لو أخلاّ بهذا الاحتراز لما ضرّ...»
لو اخلّوا باحتراز، اگر به این اعتراض اخلال میکردند (یعنی این قیدهایی که ما از کلامشان استنباط کردیم واقعاً نمیآوردند)، باز هم «لَمَا ضَرَّ»؛ هیچ ضرری وارد نمیشد. چرا؟
«اکْتِفَاءً بِالْقَرِینَةِ الْمَعْنَوِیَّةِ الْقَائِمَةِ مَقَامَ اللَّفْظِیَّةِ»
زیرا هر دو بزرگوار اکتفا میکردند در تعریفشان به قرینه معنوی که جانشین قرینه لفظیه است. اگر قرینه لفظی میآوردند چه اشکال برایشان وارد نبود، یعنی اگر تقسیم میکردند اشکال نبود؛ حالا هم که واگذار کردند به عقلِ خودِ ما، همین تعقلی که ما نسبت به این تعاریف داریم قرینه معنوی است، این قرینه مقامی است. قرینه خودِ تعریف میفهماند که مرادشان چیست؛ همین قرینه معنوی جانشین قرینه لفظیه است. یعنی اگر تصریح میکردند مشکلی نداشت، حالا هم که به قرینه لفظیه تصریح نکردند بلکه قرینه معنویه را (که فهم خود ما است) به آن اکتفا کردند، باز هم وارد نیست. چه قرینه لفظی بیاورند چه قرینه معنوی (که همان فهم ما است)، هر دویش کافی است و باعث میشود که تعریفشان کامل بشود.
« كما فى تعريف كثير ممّا يشتمل عليه هذا الفنّ»
چنانکه در تعریف بسیار از اصطلاحاتی که مشتمل بر آن اصطلاحات است فن منطق. در بسیار از تعاریف اصطلاحی منطق، اصطلاحات منطق هم ما همین حرف را میزنیم؛ که بعضی از نکتههایی که باید در تعریف اخذ بشود، اخذ نشده است.
«بل جميع أجزاء الحكمة، »
بلکه تمامی اجزای حکمت که اجزای حکمت که میخواهد تعریف بشود، میبینید که قیودش آورده نمیشود؛ مثلاً فرض کنید که میخواهد ممکن را تعریف کند، بعضی از قیود را ممکن است اکتفا میکند به آن، یا چیز دیگر را. بالاخره اصطلاحاتی را که میخواهد تعریف کند، همچنین اجزای حکمت. حکمت به طور عام بر علم اطلاق میشود: یکی علم الهی، یکی علم طبیعی، و یکی هم علم ریاضی؛ بر این سه تا هست، حکمت گفته میشود، و هر کدام از اینها اجزای حکمتند؛ یعنی یک جزئی از حکمت، مجموعشان میشود اجزای حکمت.
ایشان میگوید در تعاریفِ اجزای حکمت — یعنی اختصاص به الهی هم ندارد، در طبیعی و ریاضی هم گاهی از دو میبینید اصطلاحی تبیین میشود و در آن تبیین، قیدی که مثلاً باید آورده بشود آورده نمیشود، قرینه لفظی باید گفته بشود قرینه لفظی آورده نمیشود اکتفاءً بالقرینة المعنویة.
پس این حرفی که ما در دلالات ثلاث گفتیم، اختصاص به دلالات ثلاث ندارد، بلکه در بقیه اصطلاحات منطقی هم میآید؛ بلکه بالاتر از این، در اصطلاحات حکمی هم هر کدام از اجزای حکمت باشد (الهی باشد، طبیعی باشد، ریاضی باشد) میآید.
«و لهذا يغتفر ترك أمثال هذه الاحترازات»
«وَلِهَذَا» یعنی به خاطر اینکه میشود به قرینه معنوی اکتفا کرد به جای قرینه لفظی (یعنی قرینه معنوی را آورد و قرینه لفظی را حذف کرد)، به همین جهت است که ترک کرد. «وَلِهَذَا» یعنی به خاطر اینکه میتوان به قرینه معنوی از قرینه لفظی بینیاز شد و قرینه لفظی را حذف کرد اعتماداً بر وجود قرینه معنوی، به این جهت بخشیده میشود ترک امثال این احترازات. میبینید در بسیاری از تعاریف این احترازات ترک شده، این مشکلی به وجود نمیآورد؛ چرا؟ چون اکتفا کرده گوینده آن تعریف به قرینه معنوی، نیازی به ذکر قرینه لفظی ندیده و ذکر نکرده.
خب این مسائلی بود که از جلسه گذشته مانده بود؛ البته طولانی بود، تمام شد.
---
بررسی ملازمه و انفکاک میان دلالات سهگانه
وارد بحث بعدی میشویم.
بیان کردم بعد از اینکه ما دلالت را تعریف کردیم و بعد هم تقسیم کردیم به اقسام سهگانه، و بعد یک قسمت را تقسیم کردیم به سه تا (یعنی اول تقسیم کردیم به طبعی و عقلی و وضعی، و بعد گفتیم که فقط وضعی مورد بحث ما است، و آن که مورد بحث ما است تقسیم میشد به قصد و حَیطه و طَفَل)؛ بعد از این میخواهیم یک مطلب دیگری را بگوییم که تقریباً تا یک خرده به آخر ضابط، این مطلب طول میکشد، و آن این است که:
- **سؤال اول:** آیا اگر دلالت مطابقه در یک جا صادق شد، دلالت التزام هم هست؟ آیا میشود که دلالت التزام منفک بشود از دلالت مطابقه (یعنی مطابقه باشد، التزام نباشد) یا هر جا مطابقه بود التزام هست؟ این یک سؤال.
- **سؤال دوم:** آیا مطابقه از تضمن منفک میشود یا اینها همه با هم است، هر جا مطابقه حاصل شد تضمن هست؟
- **سؤال سوم:** آیا التزام و تضمن اگر وجود داشتند... سؤال سوم: اگر تضمن وجود داشت (یعنی دلالت تضمن حاصل شد)، دلالت التزام هم حاصل میشود؟ یعنی این طرف... ممکنه است تضمن را داشته باشیم التزام را نداشته باشیم؟ این سه تا سؤال.
- **سؤال چهارم:** آیا اگر تضمن یا التزام را داشتیم، حتماً مطابقه را هم داریم، یا مطابقه میتواند از اینها منفک بشود؟
دقت کنید: یک دفعه از طرف مطابقه آمدیم: اگر مطابقه را داشتیم التزام را داریم یا نه؟ اگر مطابقه را داشتیم تضمن را داریم یا نه؟ این دو تا سؤال. یک بار بین خود تضمن و التزام: اگر تضمن را داشتیم التزام را داریم؟ یک بار هم عکس آن اولیها: اگر التزام یا تضمن را داشتیم مطابقه را داریم؟
میگویند این چهار تا سؤال را باید جواب داد. هر چهار تا را میگویم...
سوال:
پاسخ: بله، التزام باشد تضمن هست یا نه، آن را مطرح نمیکنند.
سوال:
پاسخ: بله، یکی دیگر هم داریم: اگر التزام باشد تضمن هست یا نیست؟ این را مطرح نمیکنند؛ چون مثلاً نیست، لازم نیست باشد. اگر التزام هست لازم نیست واضح است که نیست، واضح است که در بعضی جاها التزام هست، تضمن نیست؛ چون التزام یعنی استعمال در لازم، کاری به جزء نداریم، ممکن است یک معنایی اصلاً جزء نداشته باشد، لازم داشته باشد جزء نداشته باشد، بسیط باشد. ما استعمال میکنیم در بسیط میشود مطابقه، استعمال میکنیم در لازم میشود التزام، اصلاً تضمنی نداریم. از تضمن بشود، بعداً خواهیم گفت تضمن از مطابقه میتواند منفک بشود.
حالا بیان شد که الان شما سؤال کردید که آیا التزام میتواند بدون تضمن باشد؟ بله، التزام بدون تضمن میتواند باشد؛ در جاهایی که موضوعلهِ ما بسیط است، در جاهایی که موضوعلهِ ما بسیط است و لازم دارد. چون جزء ندارد دلالت تضمن تحقق پیدا نمیکند، چون لازم دارد دلالت التزام تحقق پیدا میکند؛ پس التزام هست حتی تضمن نیست. بنابراین تضمن میتواند از التزام منفک شود، این مشکلی ندارد. آن چهار تای دیگر را باید جواب داده باشد.
پاسخ به سؤال اول: آیا دلالت مطابقه مستلزم دلالت التزام است؟
سؤال اول را میخواهیم جواب بدهیم: **اگر مطابقه حاصل شد، آیا التزام هم باید حاصل شود، یا التزام از مطابقه تخلف میکند و منفک میشود؟**
یعنی شیخ اشراق میگوید اگر مطابقه بود الزماً باید دلالت التزام هم بشود؛ هیچ وقت مطابقه از دلالت مطابقه از دلالت التزام منفک نمیشود.
شاهدش این است که شما هر موضوعلهی که داشته باشید، لفظ را در آن موضوعله استعمال کنید، این موضوعله یک لازمی لااقل دارد؛ لااقلش این است که «أَنَّهُ شَیْءٌ» یا «أَنَّهُ لَیْسَ بِغَیْرِهِ»، بگویید این دو تا لازم را دارد. خب شما وقتی که این لفظ را استعمال کردید در این معنا، لازمی هم دارد که این لفظ در آن لازم اگر استعمال میشد میشد التزام؛ یعنی التزام میشد، استعمال میشد مثلاً در «شیئیت» یا استعمال میشد در «لیس بغیره»، اگر استعمال میشد میشد مطابقه، میشد التزام. پس دلالت مطابقه هر جا صادق شد، دلالت التزام را هم میتوانیم صادق کنیم، ممکن نیست یک جا پیدا کنید که دلالت مطابقه داشته باشد دلالت التزام نداشته باشد (یعنی نتوانیم برایش التزام بیاوریم). یک شئیی شما... یک معنایی شما بیاورید که لفظ بر آن به دلالت مطابقه دلالت بکند ولی التزام... دلالت التزام تویش تحقق پیدا نکند، این اصلاً شدنی نیست؛ به خاطر اینکه هر معنایی که شما تصور بکنید و لفظ مطابقه را در آن استعمال کنید، آن معنا لازمی خواهد داشت که اگر این لفظ را در آن لازم استعمال کردید میشود [التزام]. پس هیچ وقت التزام از مطابقه تخلف پیدا نمیکند.
این حرفِ شیخ است، شارح اشکال میکند. میگوید ما قبلاً گفتیم در دلالت التزام، لزوم باید «لزوم بیّن» باشد که ذهن ما منتقل بشود. بسیاری از افراد وقتی لفظ را در معنا استعمال میکنند اصلاً توجه به لازمهاش که شیئیت است یا توجه به لازمهاش که «لیس بغیره» باشد اصلاً ندارند! چجوری میخواهد منتقل بشود از آن معنای موضوعله به معنای لازم تا دلالت التزام تحقق پیدا کند؟ دلالت التزام انتقال لازم دارد؛ یعنی ذهن من باید از ملزوم به لازم منتقل بشود، و انتقال در صورتی است که لازم بیّن باشد (یعنی به ذهن بیاید). بسیاری از انسانها وقتی لفظ را در معنای مطابقی استعمال میکنند اصلاً این لازمهایی که شما گفتید به ذهنشان نمیآید تا از معنای اصلی به معنای... از معنای از ملزوم به لازم منتقل بشود، اصلاً این اتفاقی نمیافتد. پس اینطور نیست که هر دلالت مطابقه، دلالت التزام را همراه داشته باشیم.
سؤال اول را درست کردید؟ در سؤال اول بین شیخ اشراق و شارح اختلاف است.
سؤال سوم را جواب بدهیم: تضمن لازم دارد. سؤال سوم، بعد سؤال چهارم را جواب میدهیم، سؤال دوم را جواب میدهیم. ترتیبی که من از خارج ضبط کردم برخلافِ تحتِ گوش است.
حالا سؤال اول که جواب داده شد بخوانم، بعد سؤال سوم را جواب [بدهیم]:
«و لا يخلو دلالة قصد عن متابعة دلالة تطفّل ، [أى: لا تخلو دلالة المطابقة عن دلالة التزام]بل تستلزمها»
دلالت قصد (یعنی دلالت مطابقه) از همراهی دلالت طَفَل (یعنی دلالت التزام) خالی نیست؛ یعنی حتماً این همراهی را دارد، خالی از این همراهی نیست.
« أى: لا تخلو دلالة المطابقة عن دلالة التزام »
سوال:
پاسخ: نه که هنوز اصطلاح شیخ اشراق در ذهن خوانندگان جا نیفتاده، شارح معنا...
سوال:
پاسخ: نه، یعنی به اسماءِ رایج: دلالت قصد را به دلالت مطابقه برمیگرداند، دلالت طفل را به دلالت التزام برمیگرداند، تا وقتی که اصطلاح خوب جا بیفتد. چون هنوز جا نیفتاده ایشان تفسیر میکند: « أى: لا تخلو دلالة المطابقة عن دلالة التزام ».
این عبارت شارح است یا عبارت مصنف؟ عبارت شارح است در بعضی نسخ در توضیح، لذا بین علامت میشود: « أى: لا تخلو دلالة المطابقة عن دلالة التزام »، بلکه مستلزم است آن را؛ یعنی دلالت مطابقه لازم دارد دلالت التزام را ،توجه کنید؛ «تَسْتَلْزِمُ» یعنی لازم دارد. بعداً یک لفظ دیگر میآید که معنای دیگر میکنیم، اینها را الان تأکید میکنم که اشتباه نشود با لفظ بعدی. لفظ بعدی هم که انشاءالله رسیدم دوباره برمیگردم، «تَسْتَلْزِمُ» را اشاره میکنم.
« بل تستلزمها »
یعنی دلالت مطابقه لازم دارد دلالت التزام را؛
«إِذْ لَیْسَ فِی الْوُجُودِ مَا لَا لَازِمَ لَهُ»
چرا دلالت طفل (یعنی التزام) همواره همراه مطابقه هست و از مطابقه جدا نمیشود؟ زیرا در وجود و در جهان خارج ما، یعنی معنایی نداریم که «لَا لَازِمَ لَهُ» (فاقد لازم باشد)، بلکه همه معانی دارای لازمهاند. اصلاً اگر شما در معنا استعمال کردید، در لازمهاش هم میتوانید استعمال کنید، چون لازم دارد؛ چون لازم دارد در لازمهاش هم استعمال میشود. اگر استعمال در معنا شد میشود مطابقه، استعمال در لازمش شد [التزام]. استاد، هر وقت شما استعمال را در معنا کردید، در مطابقه... در مطابقت کردید، در خودِ معنا استعمال کردید، لازمهاش هم به ذهن میآید، التزام تحقق پیدا میکند. این حرفِ شیخ اشراق.
مثلاً خب به چه بیانی میدید؟ ما در جهان خارج لازم... معنایی که فاقد لازم باشد نداریم، همه معانی لازم دارند. به چه دلیل میگویید؟ «بِنَاءً» به صورت «بِنَاءً» آمده، ولی در واقع استدلالی است: «بِنَاءً عَلَى أَنَّ کُلَّ مَوْجُودٍ لَهُ لَازِمٌ» یعنی اقل لازمی که برای موجود هست این دو تا است:
۱. «أَنَّهُ لَیْسَ بِغَیْرِهِ» (غیر خودش نیست)؛
۲. یا «أَنَّهُ شَیْءٌ».
این بالاخره دو تا لازمند که خارج از ذاتند. «لیس بغیره» خارج از ذات هر [عین است]، «شیئیت» خارج از ذات هر شیء است؛ بنابراین خارج است و لازم از هر معنایی. این دو تا لازم را لااقل دارد. بنابراین اگر شما لفظ را در معنا استعمال کردید، با توجه به اینکه این معنا لازمی هم دارد، دلالت مطابقه همراه دلالت التزام تحقق پیدا میکند.
«وَهُوَ لَیْسَ بِشَیْءٍ»
این کلامِ شارح است: «وَهُوَ لَیْسَ بِشَیْءٍ»، کلامِ شارح است که ظاهراً با سرخط نوشته. «وَهُوَ لَیْسَ بِشَیْءٍ» یعنی حرف، مثل «لیس بشیء» حرف باطلی است:
«إِذْ قَدْ نَتَصَوَّرُ شَیْئاً مَا»
وجود را یا ممکن است بعضی چیزهای دیگر را حالا خودِ وجود را تصور میکنیم، لفظ را در معنای وجود به کار میبریم، در حالی که غافلیم از شیء بودن این وجود یا از لیسیاش، یعنی اصلاً به لازم توجه نداریم. در حالی که در دلالت التزام، لزوم باید لزوم بیّن باشد تا ما بتوانیم از ملزوم به لازم منتقل بشویم. چه لازمی است که به ذهنمان نمیآید و از آن غافلیم، و چه دلالت التزامی است که لازمش اینجور مغفول [است]؟! نه، معنا این هستش که درجه داشته باشیم .
این را الان بخوانم:
«فَالْمُطَابَقَةُ لَا تَسْتَلْزِمُ الاِلْتِزَامَ»
پس دلالت مطابقه اجباراً مستلزم التزام نیست. بله، بعضی جاها مطابقه هست التزام هم دنبالش هست؛ ولی اینکه حتماً لازم داشته باشد التزام را، اینچنین نیست، تخلف هم میکند. خب تمام شد.
---
بررسی ملازمه دلالت تضمن با دلالت التزام
« و كذا التّضمّن لا يستلزمه »
سؤال دوم را جواب میدهد [سؤال سوم را]. حالا شما بفرمایید که: جار بین باشد، آیا بیّن بودن به این است که احتیاج به ذهنیت قبلاً گفتیم باید لزوم ذهنی داشته باشیم، لزوم ذهنی داشته باشیم با توجه به ذهنیت؛
سوال: یعنی ما مثلاً ات کرده معنای... این معنا غیر از فلان هست، غیر از فلان هست...
پاسخ: نه، ببینید، این هم شاید سؤال خوبی باشد. ایشان میفرمایند که لزوم بیّن به این معناست که اگر توجه به ملزوم کردی و توجه به لازم کردی، این دو تا را با هم مرتبط ببینی، شک نکنی، شک نکنی. لزوم بیّن به این معناست، و ما اگر لازم و ملزوم را کنار هم گذاشتیم ارتباط تلازم را بینشان مییابیم؛ یعنی هر شیء را — حتی وجود را — وقتی ملاحظه میکنیم شیئیتش را هم ملاحظه میکنیم میگوییم بله، شیء؛ باز «لیس بغیره» بودنش را هم ملاحظه میکنیم میبینیم بله «لیس بغیره». بنابراین لزوم را میفهمیم.
جواب این است: توجه کنید، جواب خیلی میشود. حرف این است که: ما دلالت مطابقه را ایجاد کردیم، آیا دلالت التزام خودبهخود حاصل میشود یا نمیشود؟
سؤال شما این بود که ما دلالت التزام را تو ذهن طرف بیاوریم، آیا منتقل میشود یا ندارد؟ منتقل میشود. اگر من آمدم «وجود» را در «شیئیت» استعمال کردم (یعنی در لازم استعمال کردم)، لفظی را گفتم لازم کردم، آیا شما منتقل میشوید؟ بله منتقل میشوید، میگویید این لازم معنا... دلالت التزام حاصل میشود. این الان مورد بحث ما نیست.
مورد بحث ما این است که: به یک شخصی لفظ «وجود» را اصلاً اطلاق کردید و «وجود» را اراده کردید؛ آیا خودش خودبهخود منتقل میشود به لازم تا دلالت التزامی که در بیان من نبوده پشت سر دلالت مطابقه بیاید یا نه؟ متوجه نمیشود. حرف این نیست که من دلالت التزام را بر او القا کردم و او فهمید، که مسلماً میفهمد؛ حرف این است که من دلالت مطابقه را بر او القا کردم، آیا او علاوه بر اینکه دلالت مطابقه را فهمید، التزام هم لابد و قهراً تو ذهنش میآید یا نه؟ حرف که نمیآید، ما میگوییم نمیآید. باید آن طرف باشد که حتماً بدون توجه پیشانی...
ببینید، اینجا نمیخواهم بگویم بدون توجه، الان باید بزنیم بیاید: دلالت مطابقه همراه دارد دلالت التزام را یعنی چه؟ یعنی مطابقه هست، التزام هم دنبالش میآید. من مطابقه را القا کردم بر مخاطبم، آیا این فقط مطابقه است یا التزام هم هست؟ نه، التزام را القا کردم. اگر التزام را القا میکردم خب میفهمید؛ من لفظ را در لازم استعمال نکردم، اگر در لازم استعمال کرده بودم میفهمید که این لازم مربوط به آن ملزوم است و میفهمید دلالت دلالت التزام [است]. ولی من لفظ را در ملزوم استعمال کردم، اصلاً از لازم حرفی نزدم؛ آیا در چنین حالتی که دلالت مطابقه انجام گرفت، دلالت التزام خودبهخود انجام میگیرد؟ نه، انجام نمیدهد، طرف نمیشود...
[پرسش درباره لزوم بیّن بالمعنی الاخص]:
استاد: بعضیها اینجا «لازم بیّن بالمعنی الاخص» را ذکر میکنند، که صرف اینکه ملزوم به ذهن آمد، باید لازم به ذهن بیاید. این فرضِ ایشان «بیّن بالمعنی الاعم» است که این را شرط نمیدانند. بله، «بیّن بالمعنی الاعم» هم به قول ایشان بیّن بالمعنی الاعم هست از ش...
[ادامه بحث اصولی]: «بالمعنی الاخص» حرف است؛ اگر ملزوم به ذهن آمد، باید لازم بیاید. نه، اگر تصور کردی ملزوم را و بعد هم تصور کردی لازم را، ارتباط تلازم را به این... این هم «لازم بیّن» هست.
«لازم بیّن» این است که هر وقت تصور کردی لازم، تلازم بیاید؛ اما اینکه ملزوم را تصور کنی لازم را تصور کنی بعداً ملزوم بیاید این نیست. فوق این است، یعنی فقط باید ملزوم را تصور کنی لازم بیاید، تلازم هم بیاید. و در اینجا میبینید که نمیآید؛ ما «وجود» را تصور میکنیم شیئیتش نمیآید، «غیر» هم نمیآید، از دلالت التزام تحقق پیدا نمیکند؛ در حالی که دلالت مطابقه تحقق پیدا کرد. بنابراین کشف میکنیم که دلالت مطابقه مستلزم دلالت التزام نیست.
---
بررسی ملازمه دلالت تضمن با دلالت التزام
«وَکَذَا التَّضَمُّنُ...»
بیان کردم سرخط: سؤال دوم را جواب میدهیم، یا سؤال سومی را که ما گفتیم جواب میدهد: **آیا تضمن لازم دارد التزام را؟** یعنی اگر یک جا تضمنی اتفاق افتاد، التزام هم اتفاق میافتد؟
توجه کنید: تضمن در جایی که معنا مرکب باشد... تضمن در یک چیزی معنا مرکب باشد؛ یعنی جزء داشته باشد تا اطلاق لفظ بر جزء بشود تضمن. آن مرکبی یک لازم دارد، و آن «أَنَّهَا مُرَکَّبَةٌ» است؛ هر ماهیت مرکبی لازم دارد و آن لازم این است که این ماهیت، مرکب است. پس اگر من استعمال کردم لفظ را در جزء معنا و تضمن تحقق پیدا کرد، «أَنَّهَا مُرَکَّبَةٌ» هم که لازم است میتواند مدلول بشود. یعنی اینطوری میشود: لفظی را اطلاق کردم بر جزء ماهیت، و در ضمن به ذهنم آمد که این جزءِ ماهیت است، پس ماهیت مرکب است. «أَنَّهَا مُرَکَّبَةٌ» از لوازم ماهیت است، دلالت التزام تحقق مییابد؛ هم دلالت بر جزء شد، هم دلالت بر مرکب بودنِ ماهیت شد. یعنی دو چیز الان من فهمیدم: وقتی طرف استعمال کرد رفت در جزء معنا، در جزء معنا من دو مطلب برایم حاصل شد: یکی اینکه جزء معنا را کشف کردم، یکی اینکه فهمیدم که معنا مرکب بوده که الان جزء میتواند... پس هم جزء معنا مدلول است میشود دلالت تضمنی، هم لازم به ذهن من رسیده میشود دلالت التزامی؛ پس دلالت التزام پیروِ دلالت تضمن است، یعنی دلالت تضمن هم خالی از دلالت التزام نیست.
این هم ممکن است بعضی تصور کنند. شارح میگوید این هم درست [نیست]؛ همانطوری که مطابقه لازم ندارد التزام را، تضمن هم لازم ندارد التزام را. ممکن است تضمنی باشد و التزام نباشد. چرا؟ چون «أَنَّهَا مُرَکَّبَةٌ» لازمِ بیّن نیست، به ذهن بعضی میآید به ذهن... ممکن است شما جزء معنا را درک بکنید ولی متوجه نشوید که معنا مرکب [است]؛ استعمال کرده باشد لفظ انسان را در ناطق، و متوجه ترکیب شما نباشید، متوجه «أَنَّهَا مُرَکَّبَةٌ» نباشید که دلالت التزام [تحقق پیدا کند].
پس در دومی هم ما نافی هستیم؛ یعنی معتقدیم که تضمن لازم ندارد التزام را، همانطور که مطابقه لازم نداشت التزام را.
«وَکَذَا التَّضَمُّنُ لَا یَسْتَلْزِمُهُ»
یعنی «لَا یَسْتَلْزِمُ الاِلْتِزَامَ». چرا؟
«إِذْ لَا یَجِبُ أَنْ یَکُونَ لِکُلِّ مَاهِیَّةٍ مُرَکَّبَةٍ لَازِمٌ ذَهْنِیٌّ»
به این صورت. البته هر مرکبی لازمِ ذهنی دارد، ولی لازمِ ذهنی به این صورت ندارد. لازم... واجب نیست که برای هر ماهیتِ مرکبی لازمِ ذهنی به این صورت باشد که یلزمِ تصور آن ماهیت مرکب، تصور این لازمی، اینچنین لازمی؛ لا، واجب نیست. بله هر مرکبی لازم دارد، لازمی دارد، ولی چنین لازمی که از تصور آن مرکب، تصور این بیاید ندارد.
«وَکَوْنُهَا مُرَکَّبَةً لَا یَلْزَمُهَا ذِهْناً»
توجه کنید، بیان کردم «لَا یَسْتَلْزِمُهَا» را تأکید کردم چطوری معنا کنید، برای اینکه با «لَا یَلْزَمُهَا»هایی که الان میخواهیم بخوانیم فرق کند. «وَکَوْنُ الْمَاهِیَّةِ مُرَکَّبَةً» لازم نمیباشد آن ماهیت را؛ نه لازم ندارد، لازم نمیباشد. «تَسْتَلْزِمُ» یعنی لازم دارد، «یَلْزَمُ» یعنی لازم میباشد. آنجا گفت مطابقه لازم دارد التزام را، یا لازم ندارد التزام را؛ الان در اینجا میگوید «کَوْنُهَا مُرَکَّبَةً» لازم نمیباشد ماهیت را، یعنی لازمِ ماهیت «وَکَوْنُهَا مُرَکَّبَةً» اینکه این ماهیت مرکب است لازم نمیباشد آن ماهیت را در ذهن. این لازمِ ذهنیِ ماهیت این نیست که مرکب لازمِ ذهنی یک مرکب، یک ماهیت مرکب، مرکب بودنش نیست. چرا؟
«لِلذُّهُولِ عَنْهُ عِنْدَ تَصَوُّرِهَا»
چون ما غفلت میکنیم از مرکب بودنش عند تصور آن ماهیتِ مرکبه. ماهیتِ مرکبه را تصور میکنیم ولی متوجه مرکب بودنش نمیشویم؛ پس معلوم میشود که این مرکب بودن اگرچه لازم هست ولی لازمِ [بیّن] نیست. اگر لازم [بیّن] نیست، تضمن ممکن است تحقق پیدا کند ولی التزام تحقق پیدا نکند؛ پس تضمن هم لازم ندارد التزام را.
بخش پنجم
بررسی استلزام التزام و تضمن نسبت به مطابقه و انفکاک تضمن از مطابقه در بسیطها
استلزام دلالت التزام و تضمن نسبت به دلالت مطابقه (پاسخ به سؤالات سوم و چهارم)
مطابقه لازم نداشت التزام را. این دو تا سؤال جواب داده شد.
جواب سؤال چهارم [و سوم]: سؤال چهارم این بود که **آیا التزام، مطابقه را لازم دارد؟** (یعنی اگر یک جا التزام حاصل شد، مطابقه هم حاصل است؟) یا **تضمن، مطابقه را لازم دارد؟** (یعنی اگر یک جا تضمن اتفاق افتاد، مطابقه هم اتفاق افتاده؟)
میفهمیم بله، این را دیگر همه قائلند؛ هم شیخ قائل است، هم شارح قائل است، هم دیگران. اگر یک جا تضمن حاصل شد، مطابقاً باید حاصل باشد. چرا؟ چون جزء تابعِ کل است؛ اگر من تابع را دارم، اصل را باید داشته باشم. لازم تابعِ ملزوم است؛ اگر دلالت بر لازم را (که میشود دلالت التزام) دارا هستم، دلالت بر ملزوم را هم (که اصل است) باید دارا باشم. هیچ وقت تابع بدون اصل تحقق پیدا نمیکند. مطابقه اصل است، تضمن فرع است، التزام فرعِ دیگر است؛ اگر شما این دو تا فر.. یکی از این دو تا فرع را داشتید، حتماً باید اصل را داشته باشید.
پس بنابراین التزام از مطابقه منفک نمیشود، تضمن از مطابقه منفک نمیشود؛ هر جا تضمن بود مطابقه هم هست، هر جا التزام بود مطابقه هم هست.
«وَأَمَّا هُمَا — أِیِ الاِلْتِزَامُ وَالتَّضَمُّنُ — فِیَسْتَلْزِمَانِ الْمُطَابَقَةَ»
مستلزمِ دلالت مطابقه هستند؛ یعنی هرگاه این دو تا اتفاق بیفتند، لازم دارند مطابقه را که او هم اتفاق بیفتد.
« لاستحالة وجود التّابع [من حيث هو تابع]بدون المتبوع »
زیرا تابع با این قید که تابع است بدون متبوع ممکن نیست که موجود بشود. این یک مقدمه، توجه کنید. مقدمه بعدی اینجا «به ضمیمه» بزنیم؛ به ضمیمه اینکه:
«مَعَ أَنَّهُمَا تَابِعَانِ لَهَا»
یعنی التزام و تضمن تابعند برای مطابقه. این یعنی یک مقدمه است، آن یک مقدمه. این مقدمه، صغرا است، صغرا را دوم ذکر. «مَعَ أَنَّهُمَا»، یعنی به ضمیمه این مقدمه. اول کبرا را گفته بعد صغرا را. اینطوری است عبارت: التزام و تضمن تابعند برای مطابقه (این صغرا)، محال است که تابع بدون متبوع یافت شود (کبرا)، نتیجه این است که پس محال است التزام بدون مطابقه یا تضمن بدون مطابقه یافت بشود.
این دلیل است برای اثبات صحبتمان که چرا التزام تابع است و چرا تضمن تابع است.
اما تضمن تابع است:
« لأنّ التّضمّن هو فهم جزء المسمّى، و الالتزام فهم لازمه »
فهم جزء مسمّی را میگوییم تضمن؛ پس باید مسمّایی داشته باشیم تا جزش را داشته باشیم. بنابراین جزء مسمّی تابع مسمّی است.
اما چرا التزام تابع است؟
« و الالتزام فهم لازمه »
فهم لازم است، پس باید مسمّایی داشته باشیم تا لازمش را بفهمیم، مسمّی را باید بفهمیم تا لازمش را بفهمیم. تا مسمّی را فهمیدیم دلالت مطابقه حاضر است. ما برای اینکه جزء را بفهمیم باید کل را بفهمیم، پس تا دلالت تضمن پیشمان حاضر شد باید کل فهمیده بشود، این دلالت مطابقه حاضر میشود. اگر دلالت التزام بخواهد فهمیده بشود، باید بفهمم که این لازم است؛ تا بخواهم بفهمم لازم است ملزومش میآید، ملزومش که آمد پس دلالت بر ملزوم هم حاصل شده.
توجه کنید چه بیان میکنم: اگر ما بفهمیم که این جزء معنا است، خب معنا را میفهمیم بعد میفهمیم این جزء معنا است. پس تا منِ سامع بشنوم لفظی را که در جزء استعمال شده و بفهمم که این لفظ در جزء استعمال شده، تا بفهمم که این معنا جزء است کل در ذهنم میآید؛ پس تا دلالت تضمن حاصل شد دلالت مطابقه هم حاصل میشود. همچنین در صورتی دلالت التزام حاصل میشود که من بفهمم این مستعملٌفیه لازمِ موضوعله است؛ پس تا این لازم به ذهن من بیاید موضوعله هم به ذهنم میآید که میفهمم این لازم... یعنی تا دلالت التزام میشود، دلالت [مطابقه هم میشود]. پس دلالت التزام بدون دلالت مطابقه نیست، دلالت تضمن هم بدون دلالت مطابقه نیست.
---
امکان تخلف دلالت تضمن از دلالت مطابقه در بسیطها (پاسخ به سؤال دوم)
خب، سؤال دوم را جواب میدهیم. سؤال دوم این است که: **آیا دلالت مطابقه میتواند بدون دلالت تضمن حاصل شود؟** (دلالت مطابقه بدون دلالت تضمن).
مصنف گفت نمیشود، اشاره [شد] میشود. حالا صحبتِ سؤال این است که مطابقه بدون مطابقه حاصل باشد تضمن حاصل نباشد میشود؟ میگویند هر دویشان میگویند هم مصنف هم شارح: در جایی که ماهیت ما ماهیت بسیط باشد (یعنی معنای بسیط باشد)، لفظ در کل معنا استعمال میشود، معنا جزء ندارد که در جزش استعمال بشود، پس دلالت مطابقه تحقق پیدا میکند؛ و چون این معنا جزء ندارد، دلالت تضمن محقق نمیشود. مطابقه حاصل شد و تضمن منفک شد، بنابراین تخلف تضمن از مطابقه اشکال ندارد.
عکسش را اجازه ندادیم؛ اگر تضمن کرد مطابقه باید باشد، ولی اگر مطابقه حاصل شد گفتیم تضمن میتواند حاصل نباشد. در ماهیات مرکب، مطابقه باشد تضمن هم میتواند باشد اما در ماهیات مرکب؛ اما در ماهیات بسیطه مطابقه میآید تضمن نمیتواند بیاید، چون تضمن استعمال در جزء است و در ماهیات بسیطه ما جزء نداریم که استعمال در جزء داشته باشیم، از دلالت مطابقه حاصل میشود.
[پرسش درباره وجود ماهیات بسیطه]:
استاد: ماهیات بسیطه مسامحه نیست؛ چون غیر از خدا را ما بسیط میدانیم، بله. مطالب زیادی من بیان کنم...
سوال:
پاسخ: به تعبیر ایشان، به تعبیر ایشان میگوید که دلالت قصد از دلالت حَیطه خارج میشود؛ یعنی دلالت مطابقه از دلالت [تضمن] خارج میشود، همین که شما فرمودید. ماهیات بسیطه فراوان است. آن که شنیدید: «کل موجود» یا «کل موجود ممکن» یا «کل ممکن زوج من ماهية و وجود»؛ اما خودِ ماهیت، هر موجودی مرکب... موجود مرکبی از ماهیت و وجود است، وجودش تحقق یافته اما ماهیت. ماهیات بسیطه زیاد داریم: اعراض همه ماهیات بسیطهاند، نفس ماهیت بسیطه است، عقول همه ماهیات بسیطهاند؛ جواهر آن هم بعضی جواهر: جواهر مادی مرکب از ماده و صورتند مثل بدن، مثل جسم؛ اما جواهر مثل هیولای تنها، هیولا جوهری است بسیط، ماهیتش بسیط است؛ صورت جسمی، فقط...؛ نفس هم بسیطه است، عقل هم بسیطه است؛ ما بسیط خیلی داریم.
بسیط ذهنی هم هستند و بسیط خارجی.
بسیط خارجی.
سوال
پاسخ: ذهنی هم میتوانی. اگر بساطتِ ذهنی نه، بساطت ذهنی کار نداریم. بساطت ذهنی شاید در نقطه داشته باشیم. بساطت ذهنی فقط در بقیه موجودات شاید در نقطه بتوانیم ذهنی داشته باشیم، آن هم بنا بر اینکه نقطه را امر وجودی ندانیم؛ اگر امر وجودی باشد باز آن بسیط نیست چون تعریف میشود، اگر امر عدمی باشد شاید بسیطی باشد، مشخص... نقطه من خیلی مطلب میشوم...
« و لكنّها ، و لكن دلالة القصد [أى: المطابقة]، قد تخلو عن دلالة الحيطة —»
«وَلَکِنَّهَا» یعنی «وَلَکِنَّ دِلَالَةَ الْقَصْدِ» که دلالت مطابقه نامیده میشود، «قَدْ تَخْلُو عَنْ دِلَالَةِ الْحَیْطَةِ» یعنی از دلالت تضمن؛ یعنی ممکن است از دلالت حَیطه که تضمن است، دلالت قصد که مطابقه است حاصل باشد و دلالت حَیطه که تضمن است حاصل نباشد.
«إِذْ مِنَ الْأَشْیَاءِ مَا لَا جُزْءَ لَهُ»[3]
زیرا بعضی اشیاء «مَا لَا جُزْءَ لَهُ» است. خب این دلالت اگر لفظی دلالت کند بر چنین شیئی، به دلالت مطابقه دلالت میکند؛ ولی نمیتواند به دلالت تضمن دلالت کند، چون جزء ندارد که دلالت بر جزء حاصل بشود.
و مراد این است که دلالت مطابقه لازم ندارد دلالت تضمن را:
«لِتَخَلُّفِهَا عَنْهَا»
زیرا تخلف میکند تضمن، ضمیر به دلالت برنگردد چون مذکر است، به تضمن برگردد. «تَخَلُّفِهَا» یعنی تضمن، «عَنْهَا» یعنی از مطابقه.
«فِیمَا لَا تَرْکِیبَ فِیهِ عَقْلاً»
در امری و در ماهیتی که «لَا تَرْکِیبَ فِیهِ عَقْلاً»، ترکیبی در آن نیست؛ آن که ترکیبی در آن نیست مثل عقول عقلیه. آنها دلالت مطابقی دارند، دلالت تضمنی ندارند.
«وَهُوَ صَحِیحٌ»
یعنی نظر متأخرین صحیح است. نظر قبلش را گفتیم «وَهُوَ لَیْسَ بِشَیْءٍ»، این نظر را میگوییم «وَهُوَ صَحِیحٌ». البته وسائط هم همانطور که شما اشاره کردید وسائط خارجی هم بعضیهایشان بله، بعضیهایشان در عقل وسائطند. البته بسیط عقلی: جوهر و عرض ، جوهر را اشتباه گفتم؛ عرض و نفس و عقل، بسیط خارجیاند، بسیط عقلی نیستند. بسیط عقلی را تو کلام مثال میزنند، الان دقیق تو ذهنم نیست؛ یکی نقطه بود، یکی هم شاید خودِ وحدت باشد یا جوهر فرد باشد. الان دقیق یادم نیست، شاید اگر تو ذهنم باشد فرضاً جلسه آینده بیان کنم چطور...
سوال:
پاسخ: نه، آن که تو عقل بساطت دارد. انشاءالله که هم در خارج هستش هم در...
سوال:
پاسخ: بله، عبارت قبل را توجه کنید: «فِیمَا لَا تَرْکِیبَ فِیهِ عَقْلاً»، در خارجی است که عند العقل...؛ بساطت عقلیه نه، یعنی تاریخ عقلی یعنی چیزهایی که در عقل ما...
سوال: یعنی عقل هم برایش اجزاء...
پاسخ: حالا باید فکر کنم مثالش را بیان کنم.
---
شرح عبارت «مُطَابَقَةَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ»
یک مطلبی از جلسه گذشته باقی مانده که در عبارت شارح داشتیم: صفحه ۳۶ سطر یازدهم، «مأخوذةً» یا «مأخوذٌ» از «مُطَابَقَةِ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ». این را من توضیح دادم، ولی اینجا چون مصدر ذکر کرده من توضیح را کامل نکردم.
نوعاً فعل ماضی میآورند میگویند: «طَابَقَ النَّعْلَ بِالنَّعْلِ»... «طَابَقَ النَّعْلَ بِالنَّعْلِ»؛ یادت باشد پمپ، هی یادم میرود! «طَابَقَ النَّعْلَ بِالنَّعْلِ» یعنی این نعلبندی که نعل را درست میکند...
سوال:
پاسخ: «طَابَقَ النَّعْلَ بِالنَّعْلِ» یعنی نعلی را با نعلی مطابقت کرد، تصاویری که این جلسه توضیح دادم. توضیح بیشترش انشاءالله یادم باشد بعداً شود...
سوال:
پاسخ: بله، بله، مطابقه درست است میکنم. نوعاً میگویند «طَابَقَ النَّعْلَ بِالنَّعْلِ»، «مُطَابَقَةَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ» از همین چیزها است...