« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/26

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ مقاله اول / آغاز مقاله اول: معارف (تصور و تصدیق) و تعریفات

 

موضوع: حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ مقاله اول / آغاز مقاله اول: معارف (تصور و تصدیق) و تعریفات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

آغاز مقاله اول: معارف (تصور و تصدیق) و تعریفات

 

در قسم اولی که در این کتاب تنظیم شده سه مقاله داریم:

- **مقاله اول:** درباره معلومات انسانی و همچنین درباره تعریف است.

معلومات انسان قبلاً عرض شد که اگر بخواهیم به جزئیاتش توجه کنیم فراوان است؛ اما ما برای اینکه همه را منضبط کنیم، معلومات را تحت دو تا ضابطه مندرج می‌کنیم و می‌گوییم معلومات انسان دو تا است:

۱. یکی معلومات تصوری؛

۲. و یکی هم معلومات تصدیقی؛

که این تمام معلومات را شامل می‌شود، این دو تا عنوان تمام معلومات را شامل می‌شود. و بعد هم بحث می‌کنیم. الان بحث ما در معلوم تصوری و تصدیقی است؛ یعنی همانی که در منطق‌های رایج گفته می‌شود بحث در تصور و تصدیق است، این‌جا هم بحث در تصور و تصدیق است.

و همچنین در این فصل، تعریف هم در این مقاله... تعریف هم مطرح می‌شود: تعریف حدی، تعریف رسمی، یا تعریف‌هایی که شبیه حدی و رسمی‌اند؛ مثلاً تعریف به مثال، که گفته می‌شود گاهی از اوقات مثلاً «نِسْبَةُ النَّفْسِ إِلَى الْبَدَنِ کَنِسْبَةِ الرَّبَّانِ إِلَى السَّفِینَةِ، وَالسُّلْطَانِ إِلَى الْمَدِینَةِ» که با مثال نسبتِ نفس به بدن را تعریف می‌کنند نه با تعریف، مثال می‌زنند به اینکه ناخدا چه رابطه‌ای با کشتی دارد، سلطان چه رابطه‌ای با شهری دارد که اداره می‌کند، همان رابطه را نفس با بدن دارد؛ نه اینکه رابطه را تعریف کنند به حد یا به رسم، بلکه فقط این رابطه را با یک مثال تفهیم می‌کنند.

بعد به مناسبت اینکه در منطق دلالتِ الفاظ مهم است — اگرچه بحثِ منطق در الفاظ نیست ولی دلالتِ الفاظ مهم است — وارد پاره‌ای از مباحثِ الفاظ می‌شوند؛ از جمله دلالت، بعد تشکیک و تواطؤ و امثال ذلک که رایج است در منطق. به مناسبت عرض کردم وارد بحثِ دلالت می‌شوند که آن را ان‌شاءالله الان بیان می‌کنم.

> «الْمَقَالَةُ الْأُولَى فِی الْمَعَارِفِ — أَیْ مَعْلُومَاتِ الْإِنْسَانِ —»[1]

که معلومات هم بیان کردم معلومات تصوری و تصدیقی هر دو هست.

> «وَالتَّعْرِیفِ — أَیْ وَفِی تَعْرِیفِ الْأَشْیَاءِ بِالْحَدِّ وَالرَّسْمِ وَنَحْوِهِمَا —»

شارح می‌گوید: «تَعْرِیفُ الْأَشْیَاءِ» مبتدا است، «بِالْحَدِّ وَالرَّسْمِ وَنَحْوِهِمَا» خبرش است؛ یعنی تعریف به یکی از این سه تا انجام می‌شود: حد، رسم، یا غیرِ حد و رسم (که بیان کردم مثال).

> «وَفِیه ضَوَابِطُ...»

ضمیرش برگشته به «المقالة» عیبی هم ندارد، حالا تاءتای تأنیث نیست. «وَفِیه» می‌گفت خوب بود. «وَفِیهِ ضَوَابِطُ فِی صَدْرِهِ»... این‌جا «صَبْعَةٌ» [ضوابطٌ] دارید؟ «سَبْعَةٌ» دارید؟ خب «فِی صَدْرِهِ» ظاهراً «صَبْعَةٌ» درست است؛ ببینید ظاهراً «سبعة» داشت چون صفته. بله، چی؟ تفسیر خودِ تعریف باشد، «تعریف» بهتر است.

آخه این مقاله اول فقط در تعریف نیست، در معارف و تعریف است؛ حتی با همه اگر «فِیهِ» را ما راجع بکنیم به «تعریف»، آن وقت به یک بخشی از این مقاله راجعش کردیم نه به کل. اما اینکه می‌فرماید که عطف بیان بگیریم ظاهراً خیلی خوب نیست، فکر می‌کنم ابتدا خبر مانعی در هر صورت ندارد.

---

عمومیت مباحث الفاظ در منطق

و منطقی «لا بدّ له من النّظر فى الألفاظ غير مختصّ بلغة، إلاّ فيما يقلّ، افتتح الكلام فى مباحث المنطق بأقسام دلالة اللّفظ على المعنى»؛ چون منطقی باید در الفاظ نظر کند. بیان کردیم بحثِ منطقی در الفاظ نیست، ولی به مناسبت اینکه معنا را با الفاظ تفهیم می‌کنند، بحث در الفاظ را هم منطقی مطرح می‌کند. اما بحث در الفاظ در منطق مختص به لغتی دون لغتی نیست؛ یعنی اگر ما بحث در دلالت می‌کنیم، تنها دلالت لفظ عرب را مطرح نمی‌کنیم، دلالت در هر زبانی مطرح است. یا اگر گفته می‌شود که این لفظ متواطی است، اختصاص به لفظ عرب ندارد.

بله، بعضی از مباحث منطق اختصاص به لغتی دون لغتی دارد. مثلاً فرض کنید در لغت عرب، در بحث رابطه قضایا گفته می‌شود که رابطه گاهی اسم است گاهی فعل است: «زید هو کاتب» رابطه اسم است، «زید یوجد» رابطه خودِ فعل است؛ بعد بحث می‌شود که در مشتقات ما رابطه را ظاهر کنیم یا اینکه باید مخفی کنیم، فقط در جوامد ظاهر کنیم (که اختلافی است بین خواجه و فخر رازی و دیگران). این بحث اصلاً بحثِ مربوط به لغت عرب است، اختصاص به لغت عرب دارد، ربطی به لغت‌های دیگر ندارد که رابطه گاهی اسم است گاهی فعل است؛ و همچنین این در جوامد فقط ظاهر می‌شود یا در مشتقات هم می‌تواند ظاهر بشود. این هم مباحث مربوطه به لغتِ خاصه. از این‌جور مباحثی که مربوط به لغتِ خاصه است که بگذریم، می‌بینیم بقیه مباحثِ الفاظ اختصاص به لغتی دون لغتی ندارد.

> « غير مختصّ بلغة، إلاّ فيما يقلّ »

بحث در الفاظ اختصاص به لغتی ندارد، جز در موارد کمی که اختصاص به یک لغت خاصی پیدا می‌کند. از آن موارد که بگذریم دیگر اختصاص به لغتی ندارد.

چون بحث منطقی احتیاج به بحث در الفاظ هم داشت:

> «افْتَتَحَ الْمُصَنِّفُ کَلَامَهُ فِی مَبَاحِثِ الْمَنْطِقِ بِأَقْسَامِ الدِّلَالَةِ»

«بِأَقْسَامِ» متعلق به «افْتَتَحَ» است. شروع کرد مباحثِ منطق را به اقسام دلالتِ لفظ.

> «الضَّابِطُ الْأَوَّلُ: وَهُوَ فِی دِلَالَةِ اللَّفْظِ عَلَى الْمَعْنَى»

این «وَهُوَ فِی دِلَالَةِ اللَّفْظِ عَلَى الْمَعْنَى» اگرچه در کتاب ما درشت نوشته شده ولی جزء متن نیست، عبارتِ شارح است؛ لذا اگر «باب» آمده ندارد. «الضَّابِطُ الْأَوَّلُ» باید بگوید: «هُوَ فِی دِلَالَةِ اللَّفْظِ عَلَى الْمَعْنَى». با «واو» گفته، این «واو» را شارح آورده، یعنی اصلاً عبارت عبارتِ ایشان است. عبارت صفحه بعد را که نگاه می‌کنید بدون «واو» آمده: «الضَّابِطُ الْأَوَّلُ: هُوَ أَنَّ دَلَالَةَ اللَّفْظِ عَلَى الْمَعْنَى الَّذِی وُضِعَ لَهُ هِیَ دَلَالَةُ الْقَصْدِ»؛ که شارح مصنف از این‌جا شروع کرده، این عبارت عبارتِ شارح است.

در این عبارتِ شارح، ابتدا «دلالت» را معنا می‌کند، و بعد از معنای عبارت دلالت، آن را تقسیم می‌کند به دو قسمِ ذاتی و وضعی؛ و ذاتی را هم تقسیم می‌کند به طبعی و عقلی، و بعد در آخر بیان می‌کند که دلالت عقلی که دو دلالتِ ذاتی هستند در بحث ما نقشی ندارند و ما آن‌ها را بحث نمی‌کنیم، ما فقط بحثمان در دلالت وضعیه است. بعد آن وقت دلالت وضعیه را به سه قسم تقسیم می‌کنند: «دلالة القصد»، و «دلالة الطفیل»، و «دلالة الحیطة» (که تعبیر دیگری از دلالت مطابقه و التزام و تضمن است) که ان‌شاءالله می‌رسیم.

---

تعریف دلالت و ویژگی‌های دلالت ذاتی و وضعی

اما تعریف دلالت: می‌فرماید دلالت یعنی اینکه لفظ به نحوی باشد، به گونه‌ای باشد که از شنیدنش انتقال به معنا پیدا شود، یا اینکه از تخیلش. گاهی از اوقات ما لفظی را از دیگران می‌شنویم، به معنا منتقل می‌شویم؛ گاهی خودمان لفظی را در ذهنمان احضار می‌کنیم، معنایش هم در ذهنمان حاضر می‌شود. در هر دو حال این لفظ به خاطر آن حالتی که ما اسمش را «دلالت» می‌گذاریم، آن معنا را ارسال می‌کند، چه این لفظ شنیده بشود چه تخیل بشود. اگر آن دلالت در این لفظ نبود، آن معنا بعد از شنیدن یا بعد از تخیلِ لفظ به ذهن ما خطور نمی‌کرد. این معنای دلالت است که واضح است، احتیاج به توضیح هم ندارد، یک معنای بدیهی است.

اما تقسیم دلالت: گاهی دلالت ذاتی است و گاهی هم وضعی.

دلالت ذاتی دو خصوصیت دارد:

۱. یکی اینکه به اختلاف زمان‌ها و امت‌ها تفاوت پیدا نمی‌کند؛ یعنی در امت‌های مختلفی که در یک زمان روی کره زمین زندگی می‌کنند، در همه این هستش که مثلاً فرض کنید که صدایی را که می‌شنوند دالّ بر وجود یک لافظی قرارش می‌دهند، دال بر این قرار می‌دهند که این صدا یک عاملی دارد، یک فاعلی دارد؛ اگر حرف است پس گوینده‌ای دارد، اگر مثلاً صدای فرض کنید وسیله‌ای است پس آن وسیله وجود دارد. این‌ها دلالت عقلی است. همه امت‌ها در یک زمان، و بلکه همه امت‌ها در تمام اعصار این دلالت را می‌فهمند. پس اختلاف امت‌ها و همچنین اختلاف زمان‌ها این دلالت را مختلف نمی‌کند؛ این از خصوصیات دلالت ذاتی است که با اختلاف امت‌ها و اعصار مختلف نمی‌شود.

۲. خصوصیت دوم این است که بستگی به اراده ندارد. اگر شخصی سرفه کرد، پیداست که سینه‌اش درد می‌کند؛ چه اراده کرده باشد سرفه کردن را، چه بی‌اراده باشد، اراده کرده باشد که به افراد بفهماند من سینه‌ام درد می‌کند یا اراده نکرده باشد، به اراده ربطی ندارد و بر اراده متوقف نیست.

این دو خصوصیت برای دلالت ذاتی است. در مقابل، قسم بعدی قرار گرفته، قسم دوم هستش که دلالت «وضعیه» نامیده می‌شود؛ و این دلالت وضعیه درست این دو تا خصوصیت را فاقد است: یعنی اولاً به اختلاف امم و اعصار اختلاف پیدا می‌کند، ثانیاً بستگی به اراده لافظ دارد. اگر لافظ اراده کرد این دلالت حاصل می‌شود، اگر اراده نکرد یک دلالت دیگر حاصل می‌شود؛ که این ان‌شاءالله بحث می‌کند الان توضیح می‌دهیم آن را، آن را توضیح می‌دهیم.

این تعریفی بود برای دلالت، و بعد هم تقسیم دلالت به ذاتی و وضعی، و بعد هم بیان خصوصیت دلالت‌های ذاتی و دلالت‌های وضعی. دو مطلب دیگر باقی مانده از این بحث:

۱. یکی اینکه بیان کنیم که دلالت وضعی واقعاً وضعی است، ذاتی نیست؛ این را با دو دلیل بیان می‌کنیم.

۲. یکی هم همین فرمایش ایشان را که برسیم: اگر چیز دیگری اراده کرد، از این‌جا چه حکمی پیش می‌آید؟ گفتیم که در دلالت وضعی، این دلالت وابسته به اراده لافظ است. حالا اگر لافظ اراده نکرد یا چیز دیگری را اراده کرد، چه حکمی پیش می‌آید، ان‌شاءالله بیان می‌کنیم. این دو تا مطلب باقی مانده که از شرح اشاره گفته بشود.

> « و هى كونه »

یعنی «وَالدِّلَالَةُ کَوْنُ اللَّفْظِ».

> «بِحَیْثُ یُفْهَمُ مِنْهُ عِنْدَ سَمَاعِهِ أَوْ تَخَیُّلِهِ الْمَعْنَى»

وقتی از دیگران بشنویم یا وقتی خودمان در ذهنمان حاضرش کنیم، «یُفْهَمُ مِنْهُ مَعْنَى»، معنایی از آن فهمیده می‌شود. این «کَوْنُهُ» یعنی بودنش، بودنِ لفظ به این صورتی که مفهمِ معناست؛ همین بودن را می‌گوییم دلالت.

> « و هى إمّا ذاتيّة، كدلالة اح على أذى الصّدر، و الغناء على وجود المغنّى، و كونه ليس أخرس أو فصيحا »

دلالت یا ذاتی است؛ مثل دلالت سُعال (سرفه) بر عِذاء (درد و عذاب) در صدر (سینه)، و غناء (آواز) بر وجودِ مغنّی (آوازخوان)، و بر اینکه او أخرَس (گنگ و لال) نیست، و بر اینکه او فصیح است.

فرق بین فصیح بودن و «لَیْسَ بِأَخْرَسَ» بودن: ممکن است لال نباشد ولی فصیح هم نباشد، بالاخره لکنتی در زبانش باشد؛ اما وقتی دارد می‌خواند ما می‌بینیم که جایی را گیر نمی‌کند، معلوم می‌شود لکنت هم ندارد، یا جایی گیر می‌کند معلوم می‌شود لکنت دارد. این‌ها عقلیه است، که عقلِ ما حکم می‌کند که این صدا، این آواز دلالت می‌کند بر اینکه آوازخوانی هست اولاً، ثانیاً دلالت می‌کند بر اینکه این آوازخوان لال نیست، ثالثاً دلالت می‌کند که این فصیح است (یعنی در زبانش مثلاً لکنتی نیست)، « و ما شابه ذلك » دلالت‌های دیگر هم ممکن است داشته باشد: صدا ضعیف است، صدا قوی است، صدا ظریف است، صدا زمخت است؛ این‌ها همه چیزهایی است که دلالت می‌کند. مثلاً فرض کنید دکتر می‌فهمد که این تارهای صوتی‌اش چجوری است، وقتی از صدایش می‌فهمد که تارهای صوتی چطور است. این‌ها دلالت‌های وضعی نیست، دلالت‌های ذاتی است.

> «مِنَ الدِّلَالَاتِ الطَّبِیعِیَّةِ وَالْعَقْلِیَّةِ»

که عرض کردم دلالت ذاتی هم به دو قسم تقسیم می‌شود: دلالت طبیعی و دلالت عقلی. مثلاً دلالت سُعال (سرفه) بر درد سینه طبیعی است، ولی دلالت غناء بر وجودِ مغنی دلالت عقلی است؛ و به همین جهت هم ایشان دو تا مثال زد که یکی مربوط به دلالت طبعی باشد، یکی مربوط به دلالت عقلی باشد.

حالا خصوصیت این دلالات طبیعی و عقلی را که خصوصیتِ دلالت ذاتی است معنا می‌کنند.

[پاسخ به سوال درباره اصطلاحات]: دو تا اصطلاح بکنید: یکی طبیعیه، یکی طبعیه؛ فرقی هست...

استاد: نخیر نه، فرقی نیست.

> «الَّتِی لَا تَخْتَلِفُ...»

دو تا خصوصیت ذکر می‌کند: اولاً، «الَّتِی» (دلالات عقلیه و طبعیه که همان دلالات ذاتیه هستند) اولاً:

> «لَا تَخْتَلِفُ بِإِخْتِلَافِ الْأَعْصَارِ وَالْأُمَمِ»

نه در طول زمان‌ها اختلاف پیدا می‌کنند، نه با اختلاف امت‌ها مختلف می‌شوند؛ این یک خصوصیت.

خصوصیت دوم:

> «وَلَا تَتَعَلَّقُ بِإِرَادَةِ اللَّافِظِ»

یعنی اراده لافظ.

> « فإنّ الغناء يدلّ فى جميع الأعصار و الأمم، على ما ذكرنا، من غير إرادة المغنّى؛ »

آواز خوانی دلالت می‌کند در تمامی اعصار و امم بر آنچه ذکر کردیم؛ دلالت می‌کند بر وجود مغنی، بر اینکه لال نیست، بر اینکه فصیح است، دلالت بر «مَا ذَکَرْنَا» می‌کند، بدون اراده مغنی.

> «وَغَیْرُ الذَّاتِیَّةِ...»

دلالت غیرذاتی است، عطف بر آن که در خط اول آمد: «وَهِیَ: إِمَّا ذَاتِیَّةٌ...».

> « و إمّا غير ذاتيّة، و هى الوضعيّة »

که دو تا خصوصیت دارد:

۱. «تَخْتَلِفُ بِإِخْتِلَافِهَا» یعنی با اختلاف اعصار و امم؛

۲. « و تتعلّق بإرادته ».

---

 

برهان بر وضعی بودن دلالت الفاظ (نفی دلالت ذاتی)

> «إِذْ لَیْسَ لَهُ دِلَالَةٌ لِذَاتِهِ»

از این‌جا شروع می‌کنند به استدلال برای اینکه این دلالت‌ها دلالت‌های وضعی است، یا بیان می‌کنند که چرا با اختلاف امم تغییر می‌کند و چرا به اراده لافظ وابسته است. فرق نمی‌کند، این «إِذْ» را شما دلیل بگیرید برای وضعی بودن، یا دلیل بگیرید برای اختلاف به اختلاف امم، یا وابسته بودن به اراده؛ دلیل هر کدام که بگیرید درست است.

دو تا استدلال می‌کنند، هر دو استدلال هم به صورت قیاس استثنایی است.

 

# برهان اول: منفک شدن معنا از لفظ

 

می‌فرمایند اگر دلالت لفظ بر معنایی دلالت ذاتی می‌بود، هرگز آن معنا از این لفظ منفک نمی‌شد؛ به خاطر اینکه ذاتی از ذات جدا نمی‌شود، چون هیچ ذاتی از ذات منفک نمی‌شود. لازمه‌اش به صورت لازمه است، بلکه بالاتر از لازمه، یعنی غیرقابل‌انفکاک است. که به این جهت اگر لفظی هم معنایش ذاتی بود نه وضعی، باید این معنا از آن منفک نمی‌شد؛ در حالی که ما می‌بینیم این لفظ را در لغت دیگر به کار می‌برند و این معنا همراهش نیست. یعنی «فَالْتَّالِی بَاطِلٌ»، می‌بینیم انفکاک حاصل است، معنا از لفظ منفک می‌شود ولو در لغت دیگر؛ یا احیاناً در همین لغت وقتی که در معنای مجازی به کارش می‌برند، باز هم معنا را افاده نمی‌کند، یک معنای دیگری را دارد افاده می‌کند. «فَالْتَّالِی بَاطِلٌ فَالْمُقَدَّمُ مِثْلُهُ».

قیاس به این صورت درآمد: اگر معنا ذاتیِ لفظ می‌بود، از لفظ منفک نمی‌شد، و «التالی باطل» (یعنی منفک می‌شود)، مقدم که ذاتی بودنِ معنا برای لفظ است آن هم باطل است. نتیجه می‌گیریم که معنا ذاتیِ لفظ نیست، بلکه به وسیله وضع از لفظ استفاده می‌شود. این دلیل اول.

> «وَإِلَّا لَکَانَ لِکُلِّ لَفْظٍ مَعْنًى لَا یَتَعَدَّاهُ»

«وَإِلَّا» یعنی «وإن لم یکن لیس له دلالة لذاته»؛ اگر «لیس له دلالة لذاته» صادق نباشد بلکه «له دلالة لذاته» صادق باشد (یعنی دلالت ذاتی بشود)، این «وَإِلَّا» استثنا نیست، بارها بیان کردم «وَإِلَّا» شرط است که جزئی از ادات شرط با جزئی از شرط که بقیه شرط حذف شده، «لَکَانَ» جوابش است، جواب شرط است که (یعنی تالی‌اش). «وَإِلَّا» اشاره دارد به ادات استثنا و مقدم، «لَکَانَ» تالی‌اش است.

«إِلَّا» یعنی اگر دلالت بذاته می‌بود:

> «لَکَانَ لِکُلِّ لَفْظٍ مَعْنًى لَا یَتَعَدَّاهُ»

تالی‌اش [این است که] هر لفظی یک معنایی داشت که آن معنا از آن تجاوز نمی‌کرد و منفک نمی‌شد.

> «إِذْ مَا لِلشَّیْءِ بِذَاتِهِ لَا یَنْفَکُّ عَنْهُ»

بیان ملازمه است. چه ملازمه‌ای است بین ذاتی بودنِ دلالت و منفک نشدنِ معنا؟ ملازمه از این باب روشن می‌شود که بدانیم هیچ ذاتی از ذات که جدا نمی‌شود. اگر این معنا هم ذاتیِ لفظ می‌بود، باید از لفظ جدا نمی‌شد: «إِذْ مَا لِلشَّیْءِ بِذَاتِهِ لَا یَنْفَکُّ عَنْهُ»؛ چیزی که برای شیء، برای ذاتِ شیء حاصل است ذاتاً برای شیء حاصل است، از شیء منفک نمی‌شود، یعنی ذاتی از ذات منفک نمی‌شود. پس اگر معنا هم ذاتی بود، باید از ذات منفک نمی‌شد.

دیگر بقیه قیاس را نگفته: «و التالی باطل» (یعنی در حالی که می‌بینیم که معنا از لفظ منفک می‌شود، هم در لغت دیگر هم در همین لغت در وقتی که لفظ را در معنای مجازی به کار می‌بریم)، «فالمقدم هم باطل». نتیجه می‌گیریم که مقدم هم باطل است، یعنی معنا ذاتیِ لفظ نیست. این دلیل اول بود.

---

 

# برهان دوم: وجود الفاظ مشترک

 

دلیل دوم این است که: دلیل دوم باز به صورت قیاس استثنایی است. اگر معنا ذاتیِ لفظ می‌بود، از باب اینکه شیء ذاتی دارد نه چند تا ذات، یک ذات دارد نه چند تا ذات، یک لفظ نمی‌توانست چند تا معنا داشته باشد و نتیجتاً ما در کلام «مشترک» نداشتیم (مشترک یعنی لفظی دارای چند معنا). اگر لفظی معنایش ذاتی می‌بود، چون ذاتیِ هر شیء امرِ واحدی است (یعنی یک شیء ذاتی ندارد، چند تا ذات ندارد)، پس چند تا معنا نمی‌توانست داشته باشد؛ یعنی نتیجه می‌گیریم که ما دیگر لفظ مشترک نمی‌توانستیم داشته باشیم، در حالی که «فالتالی باطل»، لفظ مشترک داریم! «فالمقدم» (که ذاتی بودنِ معنا برای لفظ است) آن هم باطل است. این هم دلیل دوم.

[در پاسخ به امکان ارجاع مشترک لفظی به معنوی]:

استاد: نه، نکردیم این کار را، یعنی ثابت نکردیم؛ ولی نمی‌توانیم ثابت کنیم چون ما مشترک‌ها را می‌بینیم که جامع ندارند. اگر مشترک‌های لفظی را همه را بخواهیم به مشترک معنوی برگردانیم، باید برای همه‌شان جامع پیدا کنیم، و خیلی از الفاظ جامع ندارند اصلاً. چه رابطه‌ای هست بین فرزند، خورشید، و چشمه؟ حالا می‌توانید بگویید خورشید نور از آن می‌جوشد، چشمه نور از آن می‌جوشد! هیچی، حالا می‌گوییم رابطه هست. چه رابطه‌ای هست بین مثلاً بله، زانو و چشمه؟ یا آن معانیِ ضد که مثلاً می‌گویند مثلاً فرض کنید که «قَرْء»؛ هم استعمال می‌کنند در طهر، هم در حیض. چه رابطه‌ای بین این دو تا است؟ این دو تا که تضاد دارند با هم! خودِ همان مشترک چه رابطه‌ای بین طلا و مثلاً فرض کنید چشمه هست که این را گفت؟ نمی‌شود برای همه این‌ها رابطه پیدا کرد، جامع پیدا کرد. اگر می‌توانیم برای همه مشترک‌ها جامع پیدا کنیم، آن وقت تازه ثابت هم بکنیم که وضع شده برای جامع می‌شود مشترک معنوی؛ اگر نتوانستیم جامع پیدا کنیم یا اگر جامع پیدا کردیم نتوانستیم ثابت کنیم که لفظ برای جامع وضع شده، مشترک می‌شود مشترک لفظی، و مشترک لفظی را هم داریم، می‌گوید که نمی‌شود منکرش شد.

> « و لو لا كان كذا لما كان فى الألفاظ ما هو مشترك، فليس كذلك »

البته نسخه‌ها «لَوْلَا» دارد، نسخه ما «لَوْ» دارد، نسخه قدیم هم «لَوْلَا» دارد. حالا اگر «لَوْ» نبود، «کَذَلِکَ» را این‌طور معنا می‌کردیم: «لو کان دلالة اللفظ کذلک (یعنی ذاتیاً)»، اگر دلالت لفظ ذاتی بود، «لَمَا کَانَ فِی الْأَلْفَاظِ مَا هُوَ مُشْتَرَکٌ». «مَا» نافیه است، «کَانَ» هم تامه است: «لَمَا کَانَ فِی الْأَلْفَاظِ» اتفاق نمی‌افتاد، تحقق پیدا نمی‌کرد آنچه که مشترک است (خب لفظ مشترک تحقق پیدا نمی‌کرد) اگر «لو کان کذلک» (یعنی اگر دلالت ذاتی می‌بود).

اما چون «لَوْلَا» داریم، «کَذَلِکَ» را به معنای «وضعی» می‌گیریم: «لَوْلَا کَانَ کَذَلِکَ» اگر دلالت الفاظ در این قسم دوم کذلک نبود (یعنی وضعی نبود)، «لَمَا کَانَ فِی الْأَلْفَاظِ مَا هُوَ مُشْتَرَکٌ»، در الفاظ ما لفظ مشترک نداشتیم.

دقت می‌کنید عبارت به هر دو صورت درست است: چه «لا» باشد چه «لا» نباشد. اگر «لا» نباشد، «کَذَلِکَ» را به معنای «ذاتی» معنا می‌کنیم (دلالت ذاتی)؛ اگر «لا» باشد چنان‌که هست، «کَذَلِکَ» را به عنوان «دلالت وضعی» معنا می‌کنیم.

قیاس به دو صورت معنا می‌شود:

- اگر دلالت ذاتی می‌بود مشترک نداشتیم، لیکن مشترک داریم، پس دلالت ذاتی نیست.

- بیان دوم: اگر دلالت وضعی نمی‌بود مشترک نداشتیم، لیکن مشترک داریم، پس دلالت وضعی است.

> «فَلَیْسَ کَذَلِکَ»

باز هم این‌جا نسخ دارد. «فَلَیْسَ کَذَلِکَ»، ولی بهتر بود که «وَلَیْسَ کَذَلِکَ» بشود؛ و «لَیْسَ کَذَلِکَ» یعنی «فالتالی باطل»، این‌طور نیست که مشترک نداشته باشیم، نتیجه می‌گیریم که مقدم هم باطل است.

---

 

شرط اراده لافظ و جریان بر قانون وضع در دلالت وضعی

 

خب مطلب بعدی، مطلب دومی که باقی مانده: گفتیم که در دلالت وضعی، اراده لافظ لازم است، اراده لافظ شرط است. اولاً باید بگوییم اراده لافظ، اولاً نه، باید بگوییم که اراده لافظ باید جاری بر قانونِ وضع باشد؛ یعنی لافظ باید به تبعِ وضع اراده کند. اگر لفظ را واضع وضع کرده برای «آب»، لافظ از آن «خاک» اراده نکند، بلکه همانی را که واضع وضع کرده او هم اراده کند؛ پس باید اراده لافظ «جاری على قانون الوضع» باشد، یعنی همان قانونی که واضع اجازه داده این هم اراده‌اش طبق همان قانون باشد.

خب حالا اگر لفظی را گفت و معنایی را اراده کرد و این معنا هم از لفظ فهمیده شد (یعنی طبق قانون وضع اراده کرد که آن معنا از لفظ هم اراده فهمیده شد)، در این صورت می‌گوییم که لفظ دالّ است، در این صورت می‌گوییم لفظ دالّ است.

اما اگر اراده کرد ولی معنایی را اراده کرد واضع اجازه نداده بود، واضع وضع نکرده بود (یعنی اراده‌اش جاری علی قانون الوضع نبود)، این‌جا لفظش دلالت نمی‌کند، در این لغت دلالت نمی‌کند؛ ممکن است در لغت دیگر دلالت کند، یا در این لغت بر معنای وضعی و حقیقی دلالت نمی‌کند ممکن است بر معنای مجازی دلالت کند، یا مثلاً در این لغت بدون قرینه دلالت نمی‌کند ولی با قرینه دلالت می‌کند. علی‌أي‌حال همین‌طوری اگر لفظ باشد، همین‌طور اگر لفظ باشد دلالتی در آن نیست.

پس توجه کردید که دلالت وضعی باید جاری باشد بر قانونِ وضع، و در این حالت دو حالت پیش می‌آید، در این صورت دو حالت پیش می‌آید: یا اینکه لافظ، اراده‌اش جاری علی قانون الوضع هست، یا اراده‌اش جاری علی قانون الوضع نیست. اگر اراده‌اش جاری علی قانون الوضع بود (یعنی لفظی را گفت معنایی را اراده کرد که آن معنا هم از این لفظ فهمیده می‌شد)، اصطلاحاً گفته می‌شود که این لفظ دلالت بر این معنا می‌کند. اما اگر اراده‌اش جاری بر قانونِ بد [وضع] نبود (یعنی لفظی را گفت معنایی را اراده کرد که این معنا از این لفظ فهمیده نمی‌شد)، در این صورت گفته نمی‌شود که این لفظ دلالت می‌کند بر این معنا، ولو در لغت دیگر دلالت بکند، ولو در اراده دیگری که این آدم بکند دلالت بکند، ولو با قرینه دلالت بکند؛ ولی لفظ دلالت نمی‌کند بر این معنا همین‌طوری و در این لغت.

[پاسخ به چگونگی افاده معنا]:

بله، یعنی لفظ آورده بشود معنا فهمیده بشود؛ یعنی همین، یعنی همان‌طور که واضع گفته دیگر.

> « فالدّلالة الوضعيّة تتعلّق بإرادة اللاّفظ الجارية على قانون الوضع »

«الْجَارِیَةِ» صفت اراده است: اراده‌ای که جاری باشد «عَلَى قَانُونِ الْوَضْعِ»؛ یعنی طبق قانونِ وضع باشد، طبق وضعِ واضع باشد، نه اراده من‌درآوردی باشد.

> «حَتَّى أَنَّهُ لَوْ أَطْلَقَ...»

حتی این لافظ اگر اطلاق کند، مطلق بگذارد، من... لفظی را، قرینه نیاورد:

> « حتّى أنّه لو أطلق و أراد به معنى »

لفظی را، «وَأَرَادَ بِهِ» معنایی را هم اراده کند:

> «وَفُهِمَ مِنْهُ...»

این معنا هم از این لفظ فهمیده بشود:

> «قِیلَ: إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ»

این لفظ دلالت بر این معنا می‌کند، یا این لافظ دالّ بر این معناست، فرق نمی‌کند؛ البته به «لفظ» بهتر است.

> «وَإِنْ فُهِمَ غَیْرُهُ...»

ولی اگر لفظی را اطلاق کرد، معنایی را هم با این لفظ اراده کرد، ولی «فُهِمَ غَیْرُهُ»؛ غیرِ این معنایی که اراده کرده از این لفظ فهمیده شد (یعنی معنایی که اراده شده فهمیده نشد):

> «فَلَا یُقَالُ: إِنَّ اللَّفْظَ دَلَّ عَلَیْهِ»

یعنی «دَلَّ عَلَى الْمَعْنَى».

> « و إن كان ذلك الغير بحسب تلك اللّغة أو غيرها أو بإرادة أخرى يصلح لأن يدلّ به عليه »

ولو این غیر (یعنی این معنا)، ولو اینکه این معنا «ذَلِکَ الْغَیْرُ» یعنی این غیری که فهمیده می‌شود، لفظی را گفته از آن معنایی را اراده کرده ولی غیرِ آن معنا فهمیده می‌شود، ولو اینکه این لفظ این غیر به حسبِ این لغت یا به حسبِ لغتِ دیگر یا با اراده دیگری با اراده حقیقی دلالت مثلاً نمی‌کرد یا می‌کرد با اراده مجازی، صلاحیت دارد که «یَدُلَّ» به وسیله لفظ بر آن غیر؛ ولو اینکه این غیری که فهمیده نمی‌شود غیری که فهمیده می‌شود از این عبارت، از این لفظی را گفته معنایی را اراده کرده ولی غیرِ معنا فهمیده می‌شود.

حالا این غیرِمعنا را از این لفظ می‌توانیم به دست بیاوریم، اگر این آدم اراده دیگری بکند؛ یعنی اراده آن معنی اولی را که داشته نکند، همین معنای وضعی را اراده بکند، خب از این لفظ استفاده می‌شود. ولو این غیر، صلاحیت دارد که از این لفظ فهمیده بشود.

مثلاً گفته «ذَهَبَ»، مثلاً «ذَهَبَ» به معنی رفت. اراده [کرده] به معنای آمدن را الان، آن را که اراده کرده آمدن بوده، آن که از معنا فهمیده می‌شود رفتن بوده. این لفظ در این اراده‌ای که این انسان کرده، دلالت بر رفتن نمی‌کند؛ چون اراده کرده آمدن را، از «ذَهَاب» اراده کرده آمدن را، و «ذَهَاب» دلالت بر آمدن نمی‌کند، دلالت بر رفتن هم نمی‌کند! درست است که وضعاً دلالت بر رفتن می‌کند، اما چون این شخص اراده نکرده دلالت بر رفتن هم نمی‌کند؛ خودِ لفظ فی‌نفسه دلالت می‌کند، اما با قصدی که این شخص کرده دلالت نمی‌کند. یعنی گفته نمی‌شود که این لافظ دلالت کرد بر رفتن، ولو خودِ لفظ دلالتش را ذاتاً دارد ذاتاً که نه، به حساب لغت دارد، اما به حساب این شخصی که لافظ است دلالت نیست.

ضمیر «إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ» را به لافظ برگردانیم بهتر است. من گفتم به لفظ برگردانید، نه، به لافظ برگردانیم بهتر است: اگر اراده کرد معنایی را که از وضع فهمیده می‌شود، گفته می‌شود که این لافظ دلالت بر این معنا کرده (یعنی به وسیله لفظ، معنا را افاده کرده)؛ اما اگر معنای غیر از آنچه که وضع گفته اراده کرده باشد، این لافظ دلالت را بر آن معنا نکرده (یعنی لافظ ما را راهنمایی نکرده بر آن معنای وضعی)، می‌خواهد ما را راهنمایی کند بر معنایی که خودش اراده کرده که نمی‌تواند هم راهنمایی کند.

خب، ولو اینکه این معنای وضعی در اراده دیگری که این لافظ دارد می‌تواند از این لفظ استفاده بشود. مثلاً فرض کنید «ذَهَاب» را گفت، در اراده بعدی اراده کرد رفتن را؛ از «ذَهَاب» معنای رفتن فهمیده می‌شود. در اطلاق اولش، در اراده اولش رفتن را اراده نکرد، خب از لفظ رفتن فهمیده نمی‌شود، و گفته نمی‌شود که این شخص ما را بر رفتن دلالت کرد؛ اما اگر در اراده دیگری «ذَهَاب» را گفت و رفتن را اراده کرد، این‌جا گفته می‌شود که این شخص ما را دلالت کرد بر رفتن.

پس لفظ اگر تواماً با اراده این شخصِ لافظ نباشد، دلالت بر معنای وضعی نمی‌کند، دلالت بر معنای وضعی که ایشان اسمش را گذاشته «غیر» نمی‌کند؛ یعنی آن که از لفظ فهمیده می‌شود معنایی که از لفظ فهمیده می‌شود نمی‌کند؛ چون در دلالت وضعی اراده شرط است. اما می‌تواند همین معنا از همین لفظ با اراده دیگری فهمیده بشود؛ یعنی اگر این شخص لفظ را گفت و اراده کرد معنای وضعی را، همین لفظ فهمیده می‌شود.

---

 

بررسی مسئله اصولی توقف دلالت بر اراده

در اصول خواندید، حالا شاید هم یادتان باشد که اختلاف است که دلالت وضعی وابسته به اراده لافظ هست، یا وابسته به اراده لافظ نیست. این را من اول عرض می‌کردم که مطلب مشکل نشود، ولی خب از اول نگفته بودش، حالا دارم می‌گویم: در اصول اختلاف است که دلالت وضعی وابسته به اراده لافظ هست، یا وابسته به اراده لافظ نیست. این را بحث کردند. در اصول نوعاً می‌گویند که اراده لافظ دخیل نیست؛ لفظ را که گفتیم، اگر شنونده عالم به وضع باشد آن را استفاده می‌کند، حالا چه لافظ همین معنا را اراده کرده باشد چه اراده نکرده باشد. بعضی‌ها هم گفتند نه، اراده لافظ شرط است؛ اگر لافظ اراده نکرده باشد، مستمع نمی‌تواند این معنا را استفاده کند، یعنی لفظ دلالت بر این معنا نمی‌کند. دلالت لفظ بر معنا وابسته به اراده لافظ است، به طوری که اگر لافظ لفظ را گفت و معنی را اراده نکرد، لفظ بر این معنایی که اراده نشده دلالت نمی‌کند، ولو واضع هم لفظ را بر آن معنا کرده باشد.

ایشان تابع نظر دوم است، طبق نظر دوم دارد حرف می‌زند. می‌گوید: اگر لافظ اراده نکرد اگر لافظ اراده کرد معنای وضعی را، می‌گوییم لفظ بر آن معنای وضعی دلالت می‌کند؛ اگر اراده کرد معنای دیگری را (یعنی معنای مراد خود را اراده کرد)، و معنای وضعی را که ایشان اسمش را «غیر» می‌گذارد اراده نکرد، لفظ دلالت بر این غیر نمی‌کند، دلالت بر معنی وضعی نمی‌کند، ولو این غیر در اراده دیگری از همین لفظ استفاده بشود. یعنی اگر ولو بعداً لافظ بیاید این لفظ را بگوید و اراده کند معنای وضعی را، معنای وضعی از این لفظ استفاده می‌شود؛ ولی الانی که معنای وضعی را اراده نکرده، از لفظ معنای وضعی استفاده نمی‌شود.

با این بیان اخیری که یک مطلب روشن شد، آن مطلب اصولی را باید اول گفته می‌شد که پس روشن شد که این «غیر» یعنی معنای وضعی در این عبارت ایشان، «غیر» یعنی معنای وضعی که اراده نکرده. این ولو در همین لغت اگر از دیگری صادر بشود استفاده می‌شود، از خودِ همین شخص صادر بشود و با اراده دیگری باشد غیر از این اراده‌ای که الان کرده دلالت پیدا می‌شود؛ یعنی این معنا از آن لفظ به دست می‌آید، و همچنین در لغت دیگر ممکن است به دست بیاید. ولی الان که این شخص لفظ را گفته و معنای دیگری غیر از این معنای وضع اراده کرده، معنای وزین [وضعی] از این لفظ درنمی‌آید. چرا؟ چون اراده نکرده، لافظ این معنای وزین [وضعی] را اراده نکرده، و دلالت لفظ در معنا وابسته و متوقف بر اراده لافظن هست.

[پاسخ به سوال درباره دلالت تصوریه و تصدیقیه]: بحث که در دلالت تصوریه نیست، بحث در دلالت تصدیقیه است. در دلالت تبلیغی این بحث هستش، این لفظ معلوم می‌کند دلالت تصوری که قطعاً دارد، آن نوع متصوری یا این‌ها. الفاظی که می‌گویند دلالت می‌کند، دلالت تصوری‌اش است، اما بحث در دلالت تصدیقیه است، بله. دلالت تصدیقی یعنی دلالت اینکه این لافظ این معنا را اراده کرده، لافظ این معنا را از این لفظ خواسته؛ و الا اینکه لفظ معنایی را افاده می‌کند، بله لفظ معنایی را افاده می‌کند. ولی اینکه لافظ این معنا را هم خواسته، پس اگر ضمیر را برگردانیم به خودِ لافظ، یعنی لافظ این معنا را اراده کرده، لافظ دلالت کرده بر این معنا؛ این را در فرض اول قبول می‌کنیم، در فرض دوم قبول نمی‌کنیم.

حالا عبارت را دوباره:

> «حَتَّى أَنَّهُ لَوْ أَطْلَقَ وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى...»

سوال:

پاسخ: بله، بله، الان بیان کردم ضمیر برگردانیم به لافظ همه چی روشن می‌شود، حالا برایتان معلوم می‌کنم در...

سوال:

پاسخ: بله، در «لفظ داله»...

سوال:

پاسخ: لفظ دالّ است، ولی لافظ الان آیا لافظ دالّ است؟ دلالت کرده به وسیله لفظ یا نه، به وسیله لفظ آیا لافظ به وسیله لفظ دلالت کرده یا به وسیله لفظ دلالت نکرده؟

حالا عبارت را توجه کنید:

> «حَتَّى أَنَّهُ لَوْ أَطْلَقَ وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى، وَفُهِمَ مِنْهُ، قِیلَ: إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ»

اگر لافظ لفظی را اطلاق کند «وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى، وَفُهِمَ مِنْهُ» این معنا هم از آن لفظ فهمیده بشود (یعنی معنای وضعی را اراده کرده باشد)، آن لافظ دالّ بر معناست، لافظ دلالت بر این معنا کرده.

[پرسش درباره واژه دالّ]:

استاد: بله، این‌جا «دالّ» را باید نفس و نقف...

«لافظ» هم بهتر است، چون لفظ که دلالت می‌کند در صورت دوم هم دلالت می‌کند، لفظ دلالت چه دلالت عبارت نکن. ولی آیه تصوری تابع همین، لافظ بهتر است. لافظ بهتر است، لافظ بهتر است. البته لفظ هم در این‌جا شدنی است؛ در این‌جا «إِنَّهُ» را هم به لافظ می‌توانید برگردانید، هم به لفظ. ولی در بعدی حتماً باید به لافظ برگردانید به قرینه بعدی؛ این‌جا عرض می‌کنم این‌جا هم به لافظ برگردانید.

حالا عبارت را توجه کنید:

> «قِیلَ: إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ»

لفظ دلالت بر معنا می‌کند، یا لافظ دلالت بر معنا می‌کند، لافظ ما را به وسیله راهنمایی کرد به معنا، لافظ دلالت علی المعنی می‌کند، می‌گوییم لافظ دلالت علی المعنی می‌کند راهنمایی می‌کند. اما دالّ اهل المعنا نیست، یعنی با ترجمه شد چی شد؟ خب، «دَالٌّ عَلَى الْمَعْنَى»، «دَالٌّ عَلَى الْمَعْنَى» هم هست، «دَالٌّ عَلَى الْمَعْنَى» می‌آید، حضرت «دَالٌّ عَلَى الْمَعْنَى» می‌شود، برای خودِ عبارت درمی‌آید.

خب، حالا عبارت را بر طبق نظر شما معنا می‌کنیم بعد بقیه‌اش را از خودتان می‌پرسیم، ببینید چجوری حلش می‌کنیم، آیا می‌توانید حلش کنید یا نه:

> « فلا يقال إنّه دلّ عليه، —»

لفظ یا لافظ، هر کدام دلتان می‌خواهد: «دَالٌّ عَلَیْهِ (عَلَى الْمَعْنَى)».

> «وَإِنْ فُهِمَ غَیْرُهُ، فَلَا یُقَالُ: إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ»

ولی اگر معنایی غیر از آن معنای وضعی از این لفظ فهمیده بشود، «فَلَا یُقَالُ: إِنَّهُ دَالٌّ عَلَیْهِ»؛ گفته نمی‌شود که این لفظ دلالت کرد بر این معنا، یا این لفظ یا این لافظ دلالت کرد ما را به این معنا...

سوال:

پاسخ: نه، معنای فهمیده‌شده. فهمیده‌شده ولی معنا نکرده، ولو فهمیده‌شده ولی ما این، ولو فهمیده‌شده، چون‌که معنا فهمیده [شده است].

سوال: بر کدام معنا؟ بر کدام معنا؟

پاسخ: بر معنای غیر، یعنی همان رفتنِ ذَهَاب به معنای آمدنت. یعنی بر معنای غیر بر معنای مراد دلالت نکرده،

سوال:

پاسخ: اگر بر «غیر» برگردانید، حتماً «أَنَّهُ» باید به «لافظ» برگردد، بله. اگر بر «غیر» برگردانید حتماً «أَنَّهُ» باید به لافظ برگردد. اگر «عَلَیْهِ» را بر معنای مراد برگردانید درست می‌شود، «لفظ» می‌شود: «فَلَا یُقَالُ: إِنَّهُ (یعنی لفظ) عَلَى الْمُرَادِ، فَلَا یُقَالُ: إِنَّ اللَّفْظَ دَلَّ عَلَى الْمُرَادِ»؛ اما اگر «فَلَا یُقَالُ: إِنَّهُ دَلَّ عَلَیْهِ» (یعنی «عَلَى الْغَیْرِ») باشد، حتماً ضمیر «أَنَّهُ» باید به «لافظ» برگردد؛ یعنی گفته نمی‌شود که لافظ دلالت کرد بر غیر، ولی لفظ که دلالت بر غیر می‌کند...

 

. به عبارت بگوییم: ما می‌خواهیم بگوییم تشقیق می‌کنیم، دو تا شرط با هم داشته باشد:

۱. یکی به قانون وضع باشد (یعنی به موضوع‌له‌اش باشد)؛

۲. دو، خب اراده در آن باشد.

هر کدام از این دو تا نبود، می‌گوید نیست. به هر کدام از این دو تا... شما بله، از دومی ولو اراده هست اما تو موضوع نیست، همه‌اش این است. می‌خواهد دو تا شرط بگذارد برای موضوع‌له‌داری: یکی اینکه اراده بکند...

سوال: پس شما ضمیر دارید برمی‌گردانید به مراد؟ ما برمی‌گردانیم به موضوع‌لهِ معنا. نه، اگر به موضوع‌له برگردد لفظ... این درست نیست.

پاسخ: ببینید، ما می‌گوییم که لفظی گفته شده، معنایی اراده شده، ولی از این لفظ آن معنا فهمیده نمی‌شود، «غیر» فهمیده می‌شود. «غیر» می‌شود موضوع‌له، درسته؟ «غیر» می‌شود موضوع‌له. معنای لفظی گفته شده، معنایی اراده شده، ولی معنای دیگری فهمیده می‌شود، معنایی که اراده شده به این...

سوال:

پاسخ: نخیر، جمله اول را تغییر می‌دهیم که بگوییم آن طبق قانونی می‌گوییم موضوع، یعنی ما طبق قانون: «وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى»؛ نگفته معنا چه باشد، موضوع‌له دارد. طبق قانون، و چیزی غیر از موضوع‌له نداردش، چیز غیر از موضوع‌له نداردش.

سوال:

پاسخ: شما اجازه بدهید، من فرمایش شما را می‌فهمم، باز تکرار بکنید وقت گرفته می‌شود.

---

تبیین نهایی شروط دلالت وضعی در کلام سهروردی

ببینید، ما طبق قانون وضع گفتیم باید اراده بشود، بعد تشقیق می‌کنیم، می‌گوییم یا طبق قانون وضع اراده می‌کند یا نمی‌کند؛ دو شق داریم دیگر، شما همه را که نباید به قانون وضع بزنید!

در شق اول می‌گوییم: «لَوْ أَطْلَقَ وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى» مطلقاً، نه طبق قانون وضع نه غیر قانون وضع. بعد: «وَفُهِمَ مِنْهُ»، این‌جا طبق قانون وضع هست. «وَفُهِمَ مِنْهُ» یعنی معنایی را که اراده کرده که از این لفظ فهمیده می‌شود، پس معلوم است اراده‌اش طبق قانون وضع بوده؛ نه از «وَأَرَادَ بِهِ مَعْنًى» (یعنی معنای قانون وضع باشد)، از «فُهِمَ» می‌فهمیم. «فُهِمَ» کاشف از این است که این معنا اراده طبق قانون وضع بوده. این در این شق اولش؛ می‌گوید که معنای موضوع‌له اراده شده.

در شق دوم گفته می‌شود: «وَإِنْ فُهِمَ غَیْرُهُ»، یعنی اگر «غیر» فهمیده بشود، غیرِ آن مراد فهمیده بشود. غیرِ مراد چیست؟ موضوع‌له است دیگر؛ پس طبق قانون بعد عمل نکرده، اراده‌اش طبق قانون وضع نبوده. لذا غیرِ آن معنایی که اراده کرده فهمیده می‌شود، یعنی من غیرِ و از موضوع‌له دیگر.

سوال: منتها طبق قانون وضع نبوده.

پاسخ: نبوده دیگر، همین را بیان می‌کنم؛ طبق قانون وضع نبوده. اراده کرده معنایی را ولی آن معنا از لفظ فهمیده نمی‌شود بلکه غیرِ او فهمیده می‌شود. یعنی چه؟ یعنی غیرش موضوع‌له است نه خودش موضوع‌له باشد، غیرش موضوع‌له است. آن وقت در این صورت گفت: «فَلَا یُقَالُ: إِنَّهُ دَلَّ عَلَیْهِ»؛ گفته نمی‌شود که این لافظ دال بر این غیر است، یا گفته نمی‌شود این لافظ دالّ بر آن مراد است. هر کدام گفتیم درست است: «اللَّفْظَ دَلَّ عَلَى الْمُرَادِ» نیست ولو اراده هم کرده، ولی چون طبق قانون وضعی نیست لفظ بر آن مراد اراده نمی‌کند؛ یا «أَنَّهُ» (یعنی این شخص) «دَالٌّ عَلَى الْغَیْرِ» نیست، چون این غیر را اراده نکرده دالّ علیه نیست، ولو این غیر به حسب این لغت یا به حسب غیر لغت یا به حسب اراده دیگری... چون الان اراده نکرده فهمیده نمی‌شود، ولی اگر اراده کرد «غیر» (یعنی موضوع‌له را)، ولی این موضوع‌له به حسب همین لغت یا به حسب لغت دیگر یا در از همین شخص به اراده دیگر «عَلَیْهِ»...

سوال:

پاسخ: مطلب روشن است. آن اولش من یک نقدی پیشم بودش که خودم ضمیر را اشتباه برگرداندم یک خرده برای شما سنگین آمده، حالا مطلب روشن بود، روشن بود و روشن هم ان‌شاءالله هست. الان روشن شده، اگر هم روشن نشده ان‌شاءالله بقیه‌اش را فردا بیان می‌کنم که غیر روشن بشود.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo