84/07/22
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ رووس ثمانیه / دستهبندی سهگانه علوم نظری
موضوع: حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ رووس ثمانیه / دستهبندی سهگانه علوم نظری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
دستهبندی سهگانه علوم نظری
در رؤوس ثَمانِیَه رسیدیم به اینکه منطق جزء کدام علم است. بعد گفتیم که بهتر است قبل از اینکه بیان کنیم که منطق جزء کدام علم و چه شاخهای به حساب میآید، اقسام علوم را بیان کنیم تا بعد روشن بشود که منطق از کدامیک از اینهاست.
فرمودند که حکمت به دو قسم تقسیم میشود:
۱. یکی حکمت نظری؛
۲. و یکی هم حکمت عملی.
حکمت نظری درباره اموری بحث میکند که به دست ما نیست و فقط منظور، علمِ به آنهاست. و اما حکمت عملی درباره اموری بحث میکند که بر ما هست که آنها را بدانیم و به آنها عمل کنیم؛ پس هم در اختیار ما هستند از ناحیه عمل، و هم اینکه علم به آنها لازم است.
البته علم هم که لازم است نه به خاطر این است که مثل علوم نظریه علم هدف باشد، بلکه عمل هدف است، علم مقدمه است. برای اینکه بتوانیم عمل کنیم، ابتدا باید عالم بشویم. خودِ عالمشدن ارزش ندارد، ارزشِ طریقی دارد نه ارزشِ موضوعی؛ برخلاف علوم نظریه که عالمشدن ارزش موضوعی دارد و هدفِ اصلی است.
بعد از اینکه تقسیم حکمت به نظری و عملی تمام میشود، ایشان میفرمایند هر یکی از این دو علم (هر یکی از این دو شاخه) به سه علم تقسیم میشوند: حکمت نظری ۳ تا علم در تحتش مندرج است، حکمت عملی هم همچنین. بعد این ۶ تا علم را (که ۳ تا مربوط به نظریه و ۳ تا مربوط به عملیه است) بیان میکنند.
بعد از اینکه تمام شد، میپردازند به بحث دیگری که بعضیها حکمت عملی را ۴ قسم قرار دادهاند، و بعضی دیگر حکمت نظری را هم ۴ قسم قرار دادهاند. پس هم حکمت عملی به سه قسم و هم حکمت عملی به سه قسم یا چهار قسم تقسیم شده، و هم حکمت نظری. و میفرمایند هر دو تقسیم درست است، منتها هر کدام یک ملاحظهای داشتند و به لحاظی که داشتند تقسیمشان درست است که انشاءالله این [را بیان] میکنیم.
اما تقسیماتی که برای علوم نظری است: ابتدا تقسیم ثلاثی را ذکر میکنیم، کاری به تقسیم رباعی نداریم؛ تقسیم رباعی یک صفحه بعد میآید. الان بحثمان در این است که حکمت نظری به ۳ قسم، و همچنین حکمت عملی هم به سه قسم تقسیم میشود (چهار قسم مالِ بحث بعدیمان است).
میفرماید که آن معلوماتِ به حکمت نظری را به سه دسته تقسیم میکنیم، و قهراً علم هم به سه قسم تقسیم میشود. وقتی معلومات سه قسم شدند، علمِ به آنها هم سه قسم میشود.
میفرماید که معلومات سه جورند:
۱. یکی معلوماتی که در خارج باید همراه با ماده باشند و بدون ماده یافت نمیشوند، در ذهن هم حتماً با ماده تصور میشوند؛ ذهن نمیتواند آنها را «مُنْفَکّاً عَنِ الْمَادَّةِ» تصور کند. وقتی تعریفی برایشان میآورد، تو آن تعریف میبینیم که ماده را هم اخذ کرده است. چنین معلوماتی، معلومند به **علم طبیعی** (یعنی علمی که از این معلومات بحث میکند علم طبیعی است). مثلاً جسم، حالا جسم عنصری باشد یا جسم فلکی باشد، عنصری هم بسیط باشد یا مرکب باشد فرق نمیکند، جسم به طور کلی در خارج مادی است، در خارج همراه ماده است، در ذهن هم وقتی تصور میشود جسم را با ماده تصور میکنید. جسم و پیروان جسم هر چه هستند (حالا چه عوارضش باشد چه اقسامش باشد) همه اینها داخل در علم طبیعی هستند؛ زیرا هم در خارج مادیاند، هم در ذهن ما مادیاند، هم وجود خارجیشان مادی است، هم وجود ذهنی (یعنی حدّشان) مادی است.
۲. قسم دوم معلوماتی است که در خارج مادیاند ولی در ذهن که تعریف میشوند مجردند. مثلاً فرض کنید که «عدد» را ما میخواهیم تصور کنیم، عدد را همینطوری تصور میکنیم؛ ولی وقتی عدد میخواهد در خارج بیاید حتماً همراه یک معدودی هست که معدود مادی است، معدود موجودی است. پس در خارج این عدد یا مقدار همراه با ماده است، ولی در ذهن ما بدون ماده تصور میشود. ما عدد را بدون ماده تصور میکنیم اگرچه با ماده هم میتوانیم، ولی بدون ماده تصور میکنیم؛ مقدار را هم به طور کلی و بدون ماده تصور میکنیم. علمی که از اینور معلومات بحث میکند **علم ریاضی** است.
۳. سوم معلوماتی هستند که هم در خارج مجردند، هم در ذهن ما مجردند. مثلاً فرض کنید مثل نفس و عقل، که این در خارج مجرد است، در ذهن ما هم وقتی تصور میشود مجرد است. حالا اینچنین معلومات که هم خارجاً مجردند هم ذهناً مجردند، علمی به نام **علم الهی** [از آنها] بحث میکند.
پس ما علوم نظری را به سه [قسم] تقسیم کردیم: طبیعی، ریاضی، نظری (یعنی الهی).
- **طبیعی** از اموری بحث میکرد که خارجاً و ذهناً مادیاند؛
- **ریاضی** از اموری بحث میکرد که خارجاً مادی و ذهناً مجردند؛
- **الهی** از اموری بحث میکند که خارجاً و ذهناً هر دو مجردند.
آن وقت علم طبیعی را «علم اسفل» مینامند، علم ریاضی هم «علم متوسط» است، «علم اعلی» علم الهی است.
منشأ علوم نظری و چگونگی دریافت آنها
حالا این علوم طبیعی و ریاضی و الهی (علیالخصوص الهی) را از کجا به دست آورده بشر؟
میفرماید که اصلش را از انبیا گرفته، از صاحبان دین الهی که انبیا هستند گرفته، و به صورت تنبیه هم گرفته؛ از انبیا دلیل نخواسته، نگفته این مدعایتان را مستدل کنید، به صورت تنبیه از آنها همینطوری تلقی کرده، و بعد خودش فروعات مسئله را... خودِ بشر فروعات مسئله را به وسیله حجت، با کمک عقل نظریاش بسط داده و به دست آورده. پس اصل این علم به صورت تنبیه از انبیا گرفته شده، فروعاتش از طریق حجت و استدلال از خودِ بشر است، که خودِ بشر این فروع را از این اصول استنباط کرده، این جزئیات را از این کلیات به دست آورده.
این خلاصه بحثی است که درباره علوم نظری و تقسیماتش داشتیم.
شرح عبارات متن در تقسیم علوم نظری
«وَأَمَّا النَّظَرِیَّةُ...»[1]
گفتیم که: «و كلّ من الحكمتين تنحصر فى أقسام ثلاثة».
اما نظریه: را به سه تقسیم میکنیم. پس آن اموری که به اعمال ما مربوط نیستند و ما علم به آنها را طلب میکنیم (که گفتیم در حکمت نظریه مورد بحث قرار میگیرند، قبلاً توضیح دادیم که اموری که در حکمت نظریه مطرحند تعلقی به اعمال ما ندارند، علم به آنها برای ما هدف است؛ برخلاف آنهایی که در علم حکمت نظری مطرح میشوند که تعلق به اعمالمان دارند و اعمال ما در آنجا هدف است):
«أمّا النّظريّة، فلأن ما لا يتعلّق بأعمالنا»
اموری که مربوط به اعمال ما نیستند و باید معلوم بشوند، نباید معمول... لازم نیست معمول باشند.
«إمّا أن يحتاج فى وجوده و حدوده، أى: فى الخارج و الذّهن، إلى المادّة، و العلم به طبيعىّ، و هو العلم الأسفل؛»
این امور در وجودش (یعنی خارجاً) و حدودش (یعنی ذهناً)... خب بعد هم تفسیر میکند: « أى: فى الخارج و الذّهن »، احتیاج به ماده دارد؛ هم در خارج احتیاج به ماده دارد، هم در ذهن احتیاج به ماده دارد، و نامیده میشود به «طبیعی»، و آن «علم اسفل» است.
« و إمّا أن يحتاج فى وجوده و لا يحتاج فى حدوده إلى المادّة، و العلم به رياضىّ، و هو العلم الأوسط »
و اما احتیاج دارد این امور در وجودشان (یعنی در خارج)، و احتیاج ندارد در حدودشان (یعنی در ذهن) به ماده؛ احتیاج دارد در وجودش و احتیاج ندارد در حدودش (یعنی در ذهن) به ماده، و نامیده میشود به «ریاضی»، و آن «علم اوسط» است.
« و إمّا أن لا يحتاج، لا فى وجوده و لا فى حدوده، إلى المادّة، و العلم به إلهىّ، و هو العلم الأعلى »
و اما احتیاج ندارد نه در وجودش و نه در حدودش به ماده؛ نه خارجاً نه ذهناً، در هیچکدام احتیاج به ماده ندارد، به «الهی»، و آن «علم اعلی» است.
شرح مبادئ علوم و چگونگی تحصیل آنها
« و مبادى هذه الأقسام مستفادة من أرباب الملّة الإلهيّة على سبيل التّنبيه »
اصول این سه نوع علم از طریق انبیا به ما رسیده؛ « و مبادى هذه الأقسام » اصول این سه نوع علم مستفادند از «أَرْبَابِ الْمِلَّةِ الْإِلَهِیَّةِ». «ملت» یعنی دین، «ملت الهی» یعنی دین خدایی، «ارباب ملت» همان انبیا هستند. ما اصول این علوم را، اصولشان را استفاده کردیم از انبیا، منتها:
«عَلَى سَبِیلِ التَّنْبِیهِ»
یعنی از آنها دلیل نخواستیم، نگفتیم استدلال کنید به ما بیان کنید؛ هر چه گفتند همینطوری پذیرفتیم، به عنوان یک امر مسلم از آنها قبول کردیم.
[در پاسخ به پرسش شاگردان]:
هر ۳ تا علم، بله، مبادیش را آنها به ما دادند. ایشان میگوید: « و مبادى هذه الأقسام »؛ البته الهی بیان کردم علیالخصوص، ولی آن دو تای دیگر را هم اینها مدعیند که از انبیا گرفتیم، اصولش را از آنها گرفتیم، بعد خودمان بسط...
سوال:
پاسخ: بالاخره جرقه اصلی را آنها زدند اما شروع کردیم.
و:
« و يتصرّف على تحصيلها بالكمال بالقوّة العقليّة على سبيل الحجّة. »
عبارت را توجه کنید: « و يتصرّف على تحصيلها بالكمال بالقوّة العقليّة على سبيل الحجّة ». «بِالْکَمَالِ» متعلق است به «تَحْصِیلِهِ»، «بِالْقُوَّةِ الْعَقْلِیَّةِ» متعلق است به «یُتَصَرَّفُ».
« و يتصرّف على تحصيلها بالكمال »؛ یعنی اگر بخواهیم این علوم را «بالکمال» تحصیل کنیم، به طور کامل تحصیلشدن به این است که جزئیات را استنباط کنیم، جزئیات را به اصول برگردانیم. اگر بخواهیم تحصیلِ بالکمال به این علوم داشته باشیم، تصرف میشود به وسیله قوه عقلیه، آن هم «عَلَى سَبِیلِ الْحُجَّةِ» نه «عَلَى سَبِیلِ التَّنْبِیهِ». از انبیا «علی سبیل التنبیه» میگرفتیم، ولی خودمان اگر بخواهیم اصول را بر فروع منطبق کنیم و فروع را از این اصول استنباط کنیم، از حجت استفاده میکنیم، به تنبیه اعتماد نمیکنیم؛ یعنی اگر یکی از علما به ما مطلبی را القا کرد از او دلیل میخواهیم، یا اگر خودمان خواستیم مطلبی را به دیگری القا کنیم با دلیل القا میکنیم. اما اگر از نبی خواستیم بگیریم بدون دلیل میگیریم. پس « و يتصرّف على تحصيلها بالكمال » اگر بخواهیم تحصیل کاملی نسبت به این علوم نظریه داشته باشیم، تصرف به توسط قوه عقلیه حاصل میشود، آن هم «عَلَى سَبِیلِ الْحُجَّةِ» و با استدلال.
پاسخ به پرسشهای فلسفی درباره ماهیت، ماده و قوای عقل
[پاسخ به تعریف ماهیت و ماده]:
بله، البته ماهیت هم در ذهن است هم در خارج؛ ولی وقتی ما میخواهیم تعریف کنیم، همان ماهیت را در نظر میگیریم، جنس و فصل یا جنس و خاصه را در هر دو؛ رسم، بله. اینها که ندارند ماهیت داشته باشند...
سوال:
پاسخ: بله، ماهیت که برای همه موجودات ممکنه هست؛ ماهیت برای همه موجودات ممکنه (اعم از مجردات و مادیات) هست. فقط واجبتعالی است که ماهیت ندارد، همهشان دیگر ماهیت دارند. ماده ندارند! مجردات ماده ندارند نه اینکه ماهیت نداشته باشند. ماهیت را همه دارند، ماده را مادیات دارند.
ماده همان موجودِ قابل است، آن شیءِ قابل، آن جزءِ قابل؛ جزءِ قابل را میگوییم ماده، جزءِ بالفعل را میگوییم صورت. موجودات مجرد تمامشان صورتند؛ یعنی همهشان به سِلّ مادی... یعنی جزءِ قابل ندارند.
[پاسخ به تفاوت عقل نظری و عقل عملی]:
حکمت نظری و حکمت عملی دو تا علمند، عقل عملی و عقل نظری دو تا قوهاند؛ که این دو تا قوه مناسبِ این دو تا علمند. یعنی ما با قوه نظريمان با حکمت نظری مرتبطیم، با قوه عملیمان که عقل عملی است با حکمت عملی مرتبطیم؛ اگرچه در حکمت عملی به خاطر اینکه ادراک هم لازم است عقل نظری دخالت میکند، ولی عقل عملی هم تشخیص میدهد که باید این کار انجام بشود، که حسن و قبح را...
سوال:
پاسخ: [ما تشخیص میدهیم با عقل نظريمان و اجرا میکنیم با عقل عملیمان]؛ یعنی عقل عملی دستور میدهد به قوای مادون که این کار که حسن است انجام بده، این کار که قبیح است ترک بکن. عقل عملی بنا بر قولی مدرک نیست، فقط دستوردهنده است، مجری است؛ مدرک، عقل نظری است.
البته در مورد عقل عملی و نظری بارها بیان کردم اختلاف زیاد است؛ بعضیها حتی خودِ عقلِ نظریِ عملی را هم مدرک میدانند، ولی حقیقت این است که عقل نظری و عقل عملی دو تا نیستند. همه هم به این مسئله معترفند که این دو تا عقل نیستند، یک عقل دو تا کار انجام میدهد. و به تعبیر ابنسینا در *شفا* میگوید: یک عقل دو تا وجه دارد، یعنی دو تا چهره دارد: یک چهره به سمت بالاست که از بالا علوم را دریافت میکند، میشود عقل نظری؛ یک چهره به سمت پایین است (یعنی بدن) که در بدن اعمال میکند، این میشود عقل عملی. که یک عقل بیشتر نیست، منتها دو تا وجه دارد: به یک وجهش آن کار را انجام میدهد و به یک وجهش این کار را انجام میدهد؛ یعنی دو تا کار انجام میدهد.
اما عملیه: این سه قسم مربوط به حکمت نظریه بود. اما حکمت عملیه:
حکمت عملیه را میگویند که باز در مورد اموری بحث میکند که مربوط به اعمال ما هستند. همانطوری که در جلسه گذشته گفته شد، نظریه در اموری بحث میکردند که علوم ما به آنها تعلق باید میگرفت، به اعمال ما ارتباطی نداشتند؛ اما حکمت [عملی] در اموری بحث میکند که به اعمال ما مربوطند.
این اموری که به اعمال ما مربوطند سه جور میشوند؛ علم به اینها یا تدبیر خود شخص را به ما میآموزد (یعنی آن علمی که در مورد این امور بحث میکند، سه جور بحث میکند):
۱. یا به ما میآموزد که چگونه یک شخص را تدبیر کنیم؛ مثلاً کارهایی که باعث اصلاحش است انجام بدهیم، کارهایی که باعث فساد است ترک بکنیم و از این قبیل. این میشود **علم اخلاق**.
۲. دوم اینکه به ما میآموزد که چجوری منزل را (که یک اجتماع کوچک است) اداره کنیم؛ مثلاً رابطهمان با عیال چطور باشد، با بچهها چطور باشد، اگر مملوک و عبد و کنیزی داریم به آنها چطور مرتبط بشویم؛ که در یک منزل که اجتماع صغیر است چگونه باید رفتار کرد. این هم **علم تدبیر منزل** است.
۳. سوم علمی است که به ما میآموزد یک شهر یا بالاتر از شهر یک مملکت را چطوری اداره کنیم، که مربوط به یک جامعه مفصلتری است، جامعه گستردهتری از جامعه منزل. روابط اجتماعی که در یک شهر لازم است به ما آموخته میشود در آن، آموزش داده میشود در آن علم.
پس علمی داریم: علم اخلاق که تدبیر شخص واحد را تعلیم میدهد؛ علمی داریم به نام تدبیر منزل که روش اداره کردن آن جامعه صغیری که اسمش منزل است تعلیم میدهد؛ سوم علمی داریم به نام سیاست مدن که چگونه ما مدینه و شهر یا مملکت را اداره کنیم. این هم رابطه... روش ارتباطات اجتماعی را و همچنین اداره کردن جامعه را به نحو احسن به ما میآموزد. این سه تا علم، [اقسام] حکمت عملی درجاند.
منشأ حکمت عملی و نقش شریعت الهی
حالا اینها از کجا به دست آمدند؟ این سه تا علم از کجا به دست آمدند؟ اصل و ریشهاش چه بوده؟
میفرماید این هم اصل و ریشهاش را شریعت به ما داده مثل قبلی، و بعد شریعت تعریفاتی و حدود کلی را هم از این علوم در اختیار ما گذاشته. بعد ما با قوه نظری تصرف میکنیم؛ قوانینی را که به ما دادند در جزئیات تطبیق میکنیم. دیگر اینجا استنباط جزئی خیلی نداریم، فقط کارمان تطبیق است. خودِ حدود کلی را گرفتیم دیگر تطبیق میکنیم؛ یعنی آنها به ما گفتند اخلاق چیست، به طور کلی حسد چیست، مقابل حسد چیست، تواضع چیست، اینها کلیاتش را گفتند. ما تطبیق میکنیم: نگاه میکنیم میبینیم این مورد تواضع است خب عمل میکنیم، این مورد تکبر است ترک میکنیم؛ که تطبیقات دست ماست.
«إِلَّا الْأَصْلَ» اصول را آنها گفتند، و قوه نظریه کار... ما یقه و قوانینی را که آنها گفتند میشناسیم. قوه نظریه ما دو تا کار انجام میدهد: یکی شناختِ آنچه که آنها گفتند، یکی تطبیق آنچه که آنها گفتند بر مصادیق.
[در پاسخ به پرسش شاگردان]:
بله، بله بعداً خواهیم گفت؛ تشریف داشتید ظاهراً. بعداً خواهیم گفت که این را بقیه چهار قسم کردهاند، پس عقلی نیست. بله، اگر بتوانید مواردی را هم اضافه کنید مانعی ندارد.
سوال:
پاسخ: قبلی را هم بله، خب گفتیم میتوانستیم به حصر عقلی...
سوال:
پاسخ: اتفاقاً قبلی را هم بعضیها چهار قسمش میکنند با آنکه حصر حصرِ عقلی است، ولی چهار قسمش میکنند؛ آنها هم باز عقلی میآورند. حالا الان این را بعداً توضیح داده میشود که تقسیم به دو اعتبار قابل طرح است.
متنخوانی و شرح عبارت در اقسام حکمت عملی
« و أمّا العمليّة، فلأنّ ما يتعلّق بأعمالنا »
یعنی اموری که علمی که مربوط به اعمال ماست، علمی که مربوط به اعمال ماست.
« و أمّا العمليّة، فلأنّ ما يتعلّق بأعمالنا » ما را عبارت گرفتیم از اموری که « فلأنّ ما يتعلّق بأعمالنا »، چون پشت سرش مطالبی ذکر کرد که به آن امور مربوط میشد؛ اما در اینجا دارد: « و أمّا العمليّة، فلأنّ ما يتعلّق بأعمالنا ». این «مَا» را عبارت از علم میگیریم، چون پشت سرش چیزی دارد که ما ناچاریم این «مَا» را عبارت از علم قرار بدهیم؛ علمی که تعلق به علم به اعمال حال ما ندارد.
« إن كان علما بالتّدبير الّذي يختصّ بالشّخص الواحد، فهو علم الأخلاق »
اگر علمی است که مربوط به تدبیر یک شخص است، «فَهُوَ عِلْمُ الْأَخْلَاقِ»؛ که یک شخص را اداره میکند، یک شخص را میخواهد به کمال برساند.
و الا اگر مربوط به یک شخص نیست دو قسم میشود:
« و إلاّ فهو علم تدبير المنزل إن كان علما بما لا يتمّ إلاّ بالاجتماع المنزلىّ »
علم به چیزی است که علم به چیزی است که آن چیز جز در اجتماع منزلی اجرا نمیشود. اگر علم به چیزی داشته باشیم که در جامعه کوچک به نام منزل مطرح است، این اسمش علم تدبیر منزل است.
«وَ عِلْمُ السِّیَاسَةِ، إِنْ کَانَ عِلْماً بِمَا لَا یَتِمُّ إِلَّا بِالْإِجْتِمَاعِ الْمَدَنِیِّ»
اگر علم به چیزی باشد، علمی به اموری باشد که آن امور فقط باید در اجتماع مدنی پیاده بشوند؛ اگر اموری باشند که در اجتماع مدنی و در یک جامعه بزرگ شهری یا مملکتی باید پیاده بشود، علمِ به او را میگوییم علم سیاست.
منشأ الهی حکمت عملی و نقش قوه نظریه بشر
«وَمَبْدَأُ الثَّلَاثَةِ مِنْ جِهَةِ الشَّرِیعَةِ الْإِلَهِیَّةِ»
از ناحیه شرایع الهی آمده مبدأ اینها. این علم را، این علوم را اصلش را آنها به ما دادند.
«وَبِهَا تَتَبَیَّنُ کَمَالَاتُ حُدُودِهَا»
و به همین شریعت هم کمالاتِ حدودِ این سه علم روشن میشود. حدود و تعریفات و ضوابط کلی و اصول و اینها همه از خودِ شریعت گرفته میشود چون مربوط به اعمال است. اعمال هم خب هم اعمال فقهی داریم هم اعمال خلقی داریم، همهاش مربوط به شریعت است. شریعت برای ما اعمال را آورده گفته کارها را انجام بده، اینها واجب اینها مستحب اینها مکروه، این را ترک کن این را انجام بده؛ همه اعمال را شریعت به ما گفته. حتی ملکات حسنه و سیئه هم از طریق همین اعمال به دست میآید. پس هر چه هست همین عمل است، و تمام اعمال را هم گفته.
«وَتَتَصَرَّفُ فِیهَا بَعْدَ ذَلِکَ الْقُوَّةُ النَّظَرِیَّةُ مِنَ الْبَشَرِ»
«مِنَ الْبَشَرِ» است، «لَهُ ذَلِکَ» نیست، لذا بعد از «ذَلِکَ» وقف کردند. «وَتَتَصَرَّفُ فِیهَا بَعْدَ ذَلِکَ الْقُوَّةُ النَّظَرِیَّةُ مِنَ الْبَشَرِ»؛ و تصرف میکند در این علومِ ثلاثه بعد از «ذَلِکَ» (یعنی بعد از اینکه شریعت الهی اینها را آورد و حدودشان را بیان کرد، بعد از اعتیاد امور و بعد از بیانِ حدودِ این امور)، بعد از آن تصرف میکند قوه نظریه بشر. چجوری تصرف میکند؟ به دو جور:
«۱. بِمَعْرِفَةِ الْقَوَانِینِ الْعِلْمِیَّةِ مِنْهُمْ»
«۲. وَبِاسْتِعْمَالِ تِلْکَ الْقَوَانِینِ فِی الْجُزْئِیَّاتِ»[2]
دو نوع تصرف در این اموری که از ناحیه شرایع رسیده دارد:
- یک تصرف اینکه میشناسد قوانین علمیهای را که «مِنْهُمْ» (یعنی صادر از این انبیا شده، صادر از این شرایع الهیه شده) این را میشناسد.
- ثانیاً به کار میگیرد این قوانین را در جزئیات؛ یعنی قوانین را تطبیق میکند بر مصادیقشان و در آن مصادیق از این قوانین بهره میبرد.
پس دو تا کار بشر با قوه نظریهاش در آنچه که انبیا آوردند انجام میدهد: یکی اینکه کار آنها را میشناسد که آنها چه گفتند، علمش را یاد میگیرد؛ دوم اینکه آن علم را بر جزئیات تعریف [تطبیق] میکند و خودش عمل میکند، میشود عالمِ با عمل.
پاسخ به پرسشهای شاگردان درباره قلمرو اخلاق و اقتصاد
[پاسخ به سوال درباره شمول اخلاق بر فرد و جامعه]:
بله، نظری واقعی... بله، شخص واحد، کلاً یک شخص بوده باشد...
سوال:
پاسخ: نه، این سؤال خوبی بود من باید عرض میکردم. آن که گفتیم شخص واحد در علم اخلاق، گفتیم علمی است که تدبیر شخص واحد را به ما میآموزد؛ یعنی نشان میدهد که یک شخص واحد چه کند، چه کند فردی یا چه کند اجتماعی. یعنی همین که خودش چهکار بکند بین خودش و خدا، چه اعمالی انجام بدهد که خودش به کمال برسد؛ یکی اینکه با دیگران چه رابطهای داشته باشد. ولی این هر دو، این شخص را دارد میسازد.
آن تدبیر منزل و اینها میگوید اینها چجوری با هم زندگی بکنند، تو چطوری اداره بکن آنها چطوری عمل بکنند. اعمالی است نه مربوط به منی که صاحب منزلم، بلکه مربوط به من و آن کسانی که در منزل زندگی میکنند؛ هم رابطه من با آنها هم رابطه آنها با من، همه با هم میخواهیم اعمالی را انجام بدهیم، مثلاً رفتاری داشته باشیم. اما در اخلاق اینچنین نیست؛ در اخلاق خودم میخواهم خودم را بسازم، که خودم به تنهایی چگونه باشم در ارتباطی که با دیگران هم (از زن و بچه یا افراد اجتماع) میگیرم، که چه رفتاری داشته باشم. که علم اخلاق لازم نیست فقط اخلاق فردی باشد، اخلاق اجتماعی هم هست ولی یک شخص را دارد میسازد.
[پاسخ به جایگاه علم اقتصاد]:
کمالات حدود یعنی همه حدود به طور کامل. یعنی در اصل فراهش خودمان این هم اخلاق هست. علم اقتصاد را این دیگر باید تجزیه بشود: اگر مربوط به منزل باشد میشود. اگر آن قسمتهایی که درباره تدبیر منزل صحبت میکند که چجوری خرج بکن که مثلاً محتاج نشوی، دخل و خرجت مثلاً یا مساوی باشد یا دخلت بیشتر باشد، اینها هم میشود مربوط به منزل. اگر میگوید چطوری از جامعه به دست بیاور چهکار بکن که جامعه فاسد نشود چه جوری این کشور شکست نخورد، این امور میشود سیاست، سیاست در اقتصاد...
سوال:
پاسخ: تعریفهایی که در محدوده اقتصاد...
سوال:
پاسخ: یعنی اجتماعی مطرح نبود، کلان هم الان...
سوال:
پاسخ: حالا علیأيحال ممکن است در آن زمان اینجور نبوده، ولی الان علم اقتصاد خب میتواند قسمتش مربوط به منزل، قسمتش مربوط به جامعه باشد؛ باید ما دو تا شاخهاش بکنیم، یک خردهاش را در این علم داخل کنیم، حالا اگر سابقاً یک شاخهاش نبوده عیبی ندارد....
سوال:
پاسخ: بله، آن هم اگر اینطور باشد دیگر آن هم همین دیگر میشود مربوط به...
سوال:
پاسخ: بله، همان میشود اقتصاد کلان و میشود مربوط به علم سیاست. البته علم سیاست حالا یک شاخه که ندارد، اینها را بعداً خواهیم گفت که این سه علمی که ما گفتیم، هر کدام از این سه علم شاخههای متعدد پیدا میکنند، فروع متعدد پیدا میکنند؛ یعنی همین علم نظری که مثلاً فرض کنید علم طبیعی است، چقدر شاخههای زیادی دارد! یکیش مثلاً طب است، یا ریاضی مثلاً فروع متعدد دارد. اینها دیگر مندرج تحت همین علوم سهگانه یا علوم چهارگانهاند، که اینها را ما دیگر فعلاً تشریح نمیکنیم، کلیات را داریم میگوییم، به جزئیاتش دیگر نمیپردازیم. حالا علم اقتصاد و اینها را هم بالاخره به یک صورتی باید مندرج کرد تحت همین علومی که گفتیم؛ چون وقتی این علوم، علوم جامعه باشند، همه علوم دیگری که مادونشان هستند را فرا میگیرند.
خب، حالا اینها مطلبی ندارد.
# ۱. فایده حکمت خلقی (اخلاق)
حکمت خلقی (یعنی اخلاق) چه استفادهای دارد؟ خب روشن است؛ استفادهاش این است که به ما خوبیها را میآموزد تا ما با کسب آن خوبیها نفسمان را تزکیه و پاک کنیم، بدیها را میآموزد تا ما از آن بدیها احتراز کنیم و سعی کنیم که نفسمان به آن بدیها آلوده نشود.
« ففائدة الحكمة الخلقيّة: أن يعلم الفضائل و كيفيّة اقتنائها »
هم فضائل را بشناسیم، هم کیفیت اقتناء (یعنی اکتساب) آن فضائل را هم به دست بیاوریم. چرا این کار را میکنیم؟
«لِتَزْکُوَ بِهَا النَّفْسُ»
تا به وسیله این فضائل، تزکیه بشود، مطهر بشود.
« و أن يعلم الرّذائل و كيفيّة توقّيها ليتطهّر عنها النّفس. »
و همچنین رذائل دانسته بشود — رذائل در مقابل فضائل است، یعنی پستیها و بدیها — و کیفیت توقّی (یعنی اینکه چگونه پرهیز کنیم از این رذائل). خب چرا ما رذائل را بشناسیم و کیفیت پرهیز را هم بدانیم؟
« ليتطهّر عنها النّفس »
تا نفس آلوده به آنها نشود.
# فایده حکمت منزلیه (تدبیر منزل)
فایده منزلی هم معلوم است؛ یعنی علم تدبیر منزل هم فایدهاش روشن است. خب بالاخره در یک منزلی انسان مرتبط با عیال و با بچهها و با مملوک و اینهاست، بالاخره باید با اینها یک رفتاری داشته باشد که رفتارِ عاقلانه و عادلانه باشد. آن رفتار را این علم به انسان میآموزد.
«وَفَائِدَةُ الْمَنْزِلِیَّةِ أَنْ یُعْلَمَ الْمُشَارَکَةُ»
آن ارتباطات و روابطی را که:
« الّتي ينبغى أن يكون بين أهل منزل واحد »
باید بشناسد، و ارتباطات بین اهل منزل واحد باید پیشش روشن بشود:
« لينتظم به المصلحة المنزليّة التى تتمّ بين زوج و زوجة، و والد و مولود، و مالك و مملوك. »
تا به این علم، [به نحوه] مشارکت، انتظام پیدا کند مصلحت منزلیهای که تمام میشود بین زوج و زوجه، والد و مولود، مالک و مملوک. چون در قدیم مالک و مملوک هم بوده، یک منزل را، یک جامعه منزلی را همین گروه کوچک تشکیل میدادند: زوج و زوجه، اولاد، مملوک؛ اینها یک جامعه منزلی را تشکیل میدادند. رابطه بین اینها را اگر بدانیم، میتوانیم مصلحتی را که در منزل لازمُالرعایة است رعایت کنیم.
# فایده حکمت مدنیه (سیاست مدن)
اما فایده حکمت مدنیه (که همان علم سیاست باشد) اشخاص استفاده میرساند؛ چون در جامعه دنیایی... در جامعه دنیایی انسان مطرح است؛ یعنی اینکه این کار را بکند که این بدن آرامش داشته باشد، منزلی بسازد، مغازهای داشته باشد، که همهاش مربوط به بدن است. روح چندان در جامعه مدنی مورد توجه نیست، اگرچه به آن بیتوجه هم نیستند، ولی کاری ندارند؛ یعنی اگر در این حکومتی شما نمیبینید که قانون گذاشته باشد که چه کنید که روحتان عالی بشود! قوانین مربوط به ارواح نداریم، ولی قوانین مربوط به ابدان داریم؛ که اگر بخواهد بدنتان آسایش پیدا کند مثلاً فرض کنید که خانه را چطوری بسازید، مثلاً فرض کنید که از این هیزم و امثال ذلک که برای گرم کردن یک فضا است چجوری استفاده کنید، و یا از این بالاتر و بیشتر که همین مربوط به بدن میشود، و همچنین مربوط به آنچه که مربوط به بقای نوع انسان است؛ مثلاً چهکار کنیم که از هجوم مثلاً درندهها در امان باشیم، یا از هجوم انسان — که از همه درندهها درندهتر است — در امان باشیم. اینها بالاخره علم سیاست است که باید اینها دانسته بشود و اعمال بشود.
«وَفَائِدَةُ الْمَدَنِیَّةِ أَنْ یُعْلَمَ کَیْفِیَّةُ الْمُشَارَکَةِ»
یعنی فایده حکمت مدنیه این است که دانسته شود کیفیتِ مشارکت، این روابطی که بین اشخاصِ ناس واقع میشود، این روابطی که بین اشخاصِ یک شهر یا یک کشور حاصل... باید این روابط کیفیتش معلوم بشود. چرا معلوم بشود؟
« ليتعاونوا على مصالح الأبدان و مصالح بقاء نوع الإنسان »
که این دو مطلب را با هم، با تعاون هم درست کنند: یکی به مصالح ابدانشان رسیدگی کنند، یکی آنچه که مربوط به بقای نوع انسان است اعمال کنند. این دو تا باید در جامعه مدنی پیاده بشود، و چیزی که میتواند ما را به این مصالح آگاه کند همان علم سیاست و حکمت مدنی است.
خب سه قسم حکمت عملیه هم تمام شد. سه قسم حکمت نظریه را گفتیم، سه قسم حکمت عملیه را هم گفتیم.
تناظر مراتب حکمت نظری و عملی و جایگاه سیاست مدن
حالا میخواهیم ببینیم که کدام بخش از این حکمت عملیه در مقابل کدام بخش از حکمت نظریه اعتبار میشود.
میگویند که ما در حکمت نظری اسفل و اوسط و اعلی داشتیم. حالا در حکمت عملی هم میخواهیم اسفل و اوسط و اعلی درست کنیم تا ببینیم که این کدامیک از بخشهای علمِ عملی با کدامیک از بخشهای علم نظری هر دو در یک سطحند؛ یعنی هر دو اسفلند یا هر دو اوسطند یا هر دو اعلی؟
میفرماید:
« و بإزاء الإلهيّ سياسة الملك »
همانطور که الهی در حکمت نظری «علم اعلی» بود، علم سیاستِ ملک هم (که تدبیر جامعه است) آن هم در حکمت عملی «علم اعلی» است. و خب معلوم است دیگر؛ جامعه میخواهد بشود جامعه، جمعیتش بیشتر است، زحمتِ ادارهاش بیشتر است. یک شخص آیا مهمتر است یا یک جامعه کوچک یا یک جامعه بزرگ؟ هر چه انسانها بیشتر بشوند اهمیتشان بیشتر میشود. یعنی این جنبه روحی انسان مهمتر است یا جنبه مادی و بدنی انسان مهمتر است؟
سوال:
پاسخ: من این را در بین سخنانم بیان کردم، منتها اشاره کردم رد شدم که میگویند در یک جامعه، فلاسفه خودشان هم احیاناً تصریح میکنند به این مطلبی که بیان میکنم، اگرچه در خیلی جاها تصریح نشده ولی گاهی تصریح هم میشود و مطلب خیلی مهمی هم هست. خیلی از مشکلاتی را که بر ابنسینا و خواجه و امثال ذلک گرفتند — حتی غزالی اشکال بر ابنسینا کرده — با همین ترتیب میشود حل کرد که چرا شما مثلاً تمام استفاده از بحث انبیا را در جامعه خلاصه میکنید؟ ابنسینا این کار را کرده دیگر، گفته که خدا انبیا را فرستاد تا جامعه ما را اصلاح کند. خب غزالی اعتراض کرده، فخر رازی اعتراض کرده، خیلیها اعتراض کردند که این چه استدلالی است! انبیا را خدا فرستاده که جامعه ما را اصلاح کند؟ جامعه ما بدون نبی هم اصلاح میشده، چنانکه میبینیم کشوری که نبی را قبول ندارند و ملحدند خیلی بهتر از ما دارند جامعهشان را اداره میکنند!
بعد خواجه در آخر آن فصل — ظاهراً نمط چهارم است، فصل چهارم از نمط نهم — اشاره میکند میگوید که منظور، کمال... بله آنها هم اداره میکنند ولی به این کاملی اداره نمیکنند. این جوابِ اشکال را به طور کلی ریشهکن نمیکند، جواب کاملتری لازم است که عرض میکنم بعضی اوقات به آن تصریح میشود، و آن این است که: اگر جامعه ما جامعه عادلانهای باشد، ما در این جامعه عادلانه میتوانیم به کمالاتِ لایقِ روحی برسیم و سعادت عظمای بشری را پیدا کنیم.
پس اگر میگوییم انبیا آمدند جامعه را اصلاح کنند، نه اینکه اصلاح جامعه هدفِ نهایی آنهاست؛ این هدف متوسطشان است. هدف نهایی این است که ما از این جامعه صالح بتوانیم به هدف اصلیمان و هدف نهاییمان — که سعادت عظمی و کمال لایق انسانی است — برسیم.
پس اگر توجه میکنید، در علم سیاست که مطرح میشود، علم سیاست درست است به ظاهر به ابدان و به بقای نوع انسان و اینها مربوط است، ولی اینها برای چیست؟ اینها هدف آخر که ابدانمان را راحت نگه داریم، جامعهمان را صالح... فقط برای همین؟ یا برای اینکه از این مسیر به کمال برسیم؟ مسلماً انسان اصلاً آفریده شده برای اینکه به کمال برسد. هدف عالیمان این است، این هدف متوسط است. پس علم سیاست درست است به ظاهر به ما این هدف متوسط را میرساند، ولی از این باب که این هدف متوسط طریق میشود به هدف عالی مطرح است.
بنابراین علم سیاست باید مثل علم الهی مهم باشد؛ چون نه تنها میخواهد مرا کامل کند که شخصِ واحدم، و نه تنها میخواهد منزلِ مرا که یک جامعه صغیره است کامل کند، میخواهد همه را کامل کند. میبینید خیلی مهمتر از آن علم اخلاقی است که میخواهد یک نفر را کامل کند؛ این میخواهد تمام جامعه را کامل کند. منتها بیان میکنم این علم سیاست به ظاهر با آن هدف متوسط مرتبط شده، ولی در باطن به آن هدف عالی مرتبط است.
و لذا میبینید که در علم سیاست اگر چیزی گفته میشود جامع، عدالت اجتماعی مطرح میشود. عدالت اجتماعی است که بالاخره یکجوری با کمال انسانی مرتبط است. صرف یک عدالتی که مثلاً فرض کنید که جامعههایی که خودِ خواجه هم اشاره میکند، میگوید جامعهها میبینیم با «تقلب» واقعیاش، یعنی با کیدگی مملکتشان را اداره میکنند، خیلی هم خوب اداره میکنند! چهجوری اداره میکند؟ میگوید هر چه خوب است مالِ من و پادشاه باشد، هر چه متوسط است مالِ درباریها باشد، آن هم که دیگر باقیمانده است و ضایعات، مالِ رعیت باشد! خب دارد اداره میکند، خوب هم اداره میکند، هیچکس هم حرف نمیزند، همه هم دارند اداره میشوند؛ ولی این در مسیر کمال انسان است مگر؟ هر چیزی که سیاستی را که هر کی اداره کرد جامعه را اداره کرد کافی است؟ نه، یکجوری باید اداره کند که همه به کمال برسند.
علم سیاست اینطوری به ما میآموزد، نه آن راه تقلب (یعنی راه کید) که بعضیها پیدا میکنند؛ که داریم که راههای مختلفی برای اداره مملکت هست، بهترین راهش همان راهی است که عقل اجازه میدهد، حکمت اجازه میدهد؛ خودشان میگویند حکمت اجازه میدهد. فارابی میگوید باید حکیمانه جامعه را اداره کرد. حکیمانه اداره کرد چه فرقی با آنهای دیگر میکند؟ فرقش این است که این حکیمانه، انسان را به کمالِ لایق میرساند، آنها نه؛ آنهای دیگر یا نیرو را در همان مسیر نگه میدارند یا به سیرِ قهقرایی وادارش میکنند.
سوال:
پاسخ: توضیح داده شد. بیان کردم خیلی جاها تصریح نکردند که مالي هست گرفته میشود و مبادیاش اصلاً اینها از شریعت نمیآمد؟ درسته؟ عکسش از شریعت میکند به عنوان تدبیرِ سیاست، هیچ، فقط خورد و خوراک و زندگیِ بدن اینها باشد.
سوال:
پاسخ: خب اگر این باشد که درست نیست، ولی ظاهراً اینطور نیستش؛ خرجِ آخرِ این مسائل دیگر...
سوال:
پاسخ: بله، نمیشود گفت. البته بیان میکنم بعضی تدبیرهای اجتماعی را خودِ بشر درست کرده، از انبیا نگرفته؛ آنها در مسیر کمال نیستند.
اصولش را شریعت میگوید، اگر فطرت هم باشد شریعت طبق این فطرتها را بیدار میکند، اگر فطرت هم باشد شریعت این کارها را میکند، نمیشود گفت اینها مربوط به شریعت نیستند. شرایع در این امور بالاخره دخالتی دارند، مبادیاش را گرفتهاند.
سوال:
پاسخ: بله، خب ببینید: اولین شریعتی که آمد شریعت حضرت آدم بود، هنوز در آن وقت حکومتی نبود. بالاخره اصلش را آن حضرت اعلام کردند، بعد به حضرت شیث رسید ایشان هم همینطور، بعد به حضرت نوح رسید. درست است بشر عمل نمیکرد ولی آنها گفتند، علما هم آمدند از آنها گرفتند، از بشر که نگرفتند! حالا مسائل فطری را هم داخل کردند، گاهی احیاناً مسائل هواوهوسی را هم داخل میکنند؛ آنها به نظر ما جزء مباحث حکمی نیست دیگر، ولی نه که نباشد. بالاخره توی هر علمی شما میبینید بشر دخالت کرده و همان دخالتهایش مشکلات به وجود آورده، ولی ایشان هم [انکار] نمیکند تمام علم را، از انبیا میگوید اصولشان نافذ است، و بعید هم نیست.
البته اخیراً در حوزه تصمیمی بر این هست که انشاءالله اگر عملی بشود، که یک مقداری فاصلهای بین حکمت یونان و حکمت اسلامی برجسته بشود، روشن بشود، گفته بشود که یونانیها چه گفتند مسلمین چه گفتند؛ که روشن بشود مسلمین چقدر زحمت کشیدند و چقدر حکمت یونان را عوض کردند. الان ما فکر میکنیم که همهاش حکمت یونان است، در حالی که باز در بسیاری از جاها میبینی مسلمین پا به پای شریعت رفتند. من خودم این را تجربه کردم؛ در بعضی مواضع نگاه میکنم میبینم که اینها سعی داشتند که آن ریزههای روایت را هم عمل کنند، منتها اسمش را نمیآوردند، بلکه حکمتشان عقلی بوده، سعیشان بر این بوده که این را به عقلی بودنش حفظ کنند، اسمی از روایات نمیآوردند؛ برخلاف متکلمین که ابا نداشتند، میگفتند شریعت این را گفته ما هم این را میگوییم، همین را میگوید. فلاسفه هیچ اسم شریعت نمیآوردند که مبادا به عقلی بودن علمشان لطمه وارد بشود، ولی تمام پیداست از کارهایشان که سعی داشتند شریعت را استدلالی کنند؛ برخلاف یونانیها که این نظر را نداشتند.
فقط اگر این را ما ثابت کنیم، روشن میشود که فلسفهمان خیلی متحولتر از آنی است که در اذهان بعضیها الان هست. نمیخواهم بگویم فلسفه ما درست است، بارها عرض کردم فلسفه ما بالاخره مقدارش از انبیا گرفته شده، مقدارش از اولیا گرفته شده، مقدارش هم خودمان اضافه کردیم! چون همه اینها مخلوط شده معلوم نیست از کجا آمده، نسبت به همه باید با احتیاط توجه کنیم، نمیتوانیم اطمینان داشته باشیم که تا یک مطلب فلسفی گفته شد زود معتقد بشویم، باید با موازین شرعی ملاحظهاش کنیم، بسنجیم بعد معتقد بشویم. اینها هستش. ولی اینکه حالا فلسفه را کلاً یونانی بگیریم و به کلی از انبیا و صلحا قطعش کنیم، این یک مقداری مئونه میخواهد. حالا انشاءالله اگر آن کار انجام بشود که مثل اینکه مقدماتش دارد جور میشود، یک مقداری شاید بدبینیها کمتر بشود. البته این به این معنا نیستش که فلسفه یک علم کاملی باز ارائه میشود؛ نه، فلسفه هم همان مثل بقیه علوم مشتمل بر اشتباه، بلکه اشتباهات هست.
تطبیق و تناظر علوم سهگانه نظری با علوم سهگانه عملی
« و بإزاء الإلهيّ سياسة الملك، »
[الهی در حکمت نظری، در برابر سیاستِ ملک در حکمت عملی قرار میگیرد].
« و بإزاء الرّياضىّ تدبير المنزل »
اینها دیگر روشن است؛ یعنی همانطور که ریاضی «علم اوسط» است، تدبیر منزل هم «علم اوسط» است.
« و بإزاء الطّبيعىّ تهذيب الأخلاق. »
یعنی همانطور که علم طبیعی «علم اسفل» است، علم اخلاق (تهذیب اخلاق) هم «علم اسفل» است.
سیاستِ مُلک؛ ظاهراً مِلک هم با مُلک خیلی فرق ندارد، مَِلک بعید است. سیاستِ مِلک بعید است، یا «سِیَاسَةُ الْمَلِکِ» است یا «سِیَاسَةُ الْمُلْکِ»؛ ظاهراً مِلک خوب است.
شمول امهات العلوم بر سایر علوم جزئی
«فَهَذِهِ أُمَّهَاتُ الْعُلُومِ»
این شش تا که ذکر کردیم «أُمَّهَاتُ الْعُلُومِ» هستند.
« و كلّ علم جزئىّ فلا بدّ و أن ينتسب إلى واحد منها »
از این علوم ششگانه. یعنی اگر علم طب دارید، باید بالاخره در یکی از این علوم که علم طبیعی است مندرجش کنید؛ اگر فرض کنید که علم تنقیح مناظر دارید، این را باید در یکی از علوم ریاضی که ریاضی است مندرجش کنید.
[در پاسخ به پرسش شاگردان]:
آنجا مخصوص چیست؟ اصلاً ما به همین مثلاً ریاضی را چهار تا یا سه تا دو تا نمیآید دیگر...
سوال:
پاسخ: چرا! حالا من نمیدانم...
سوال:
پاسخ: ولی همه علمایی که ما کتابهایشان را خواندیم همه همین را میگویند؛ میگویند آن علوم دیگر را هم تحت این علوم قرار بده.
[در پاسخ به پرسش درباره شواهد ربوبیه]:
قبلًا توضیح داده شد که علوم جزئی تحت همین سه تا علمی که داری مندرجند؛ یعنی علم طب را مثلاً داخل کردیم در طبیعی، یا علم فرض کنید که «سماء و عالم» را داخل کردیم در طبیعی، اینها همه شاخههای طبیعی شدند. علم ریاضی هم همچنین. بالاخره علوم نام...
[پرسش شاگردان]: ارسطو...
استاد: ارسطو را من نمیدانم، ولی بقیه علما گفتند؛ ما کاری به ارسطو نداریم، حالا ارسطو نگفته باشد دیگر من میگویم: «فَهَذِهِ أُمَّهَاتُ الْعُلُومِ، وَکُلُّ عِلْمٍ جُزْئِیٍّ...».
خب دیگر مابقیاش میماند برای جلسه بعد که این جلسه نرسیدیم این تکه را تمامش کنیم.