84/07/21
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ رووس ثمانیه / امر پنجم از رؤوس ثَمانِیَه: جایگاه منطق در میان علوم
موضوع: حکمت اشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر/ رووس ثمانیه / امر پنجم از رؤوس ثَمانِیَه: جایگاه منطق در میان علوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مروری بر تشبیه «حاطِبُ لَیْلٍ» و «خاطِبُ لَیْلٍ»
در جلسه گذشته، کسی را که منطق نیاموخته بود و به علوم دیگر پرداخته بود تشبیه کردیم به «حاطِبُ لَیْلٍ»؛ یعنی کسی که در شب هیزم میکند و متوجه نیست که چه جمع میکند، گاهی چیزهای خوب زیر دستش میآید گاهی هم بد. شخصی که منطق نخوانده اینچنین است: گاهی مطلبی درست میگوید، گاهی مطلبی نادرست میگوید، بدون اینکه معیاری در اختیارش باشد؛ همانطور که آن شخص هیزمجمعکن در شب هیچ معیاری برای دیدن آن هیزمهایی که جمع میکند ندارد.
در نسخه دیگر «خاطِبُ لَیْلٍ» بود نه «حاطِبُ لَیْلٍ»، بلکه «خاطِبُ لَیْلٍ». بیان کردم «خاطب للیل» معنای درستی شاید نداشته باشد. بعد یکی از بزرگواران بعد از کلاس فرمودند که «خاطب للیل» هم معنا میشود و درست فرمودند: «خاطب للیل» یعنی کسی که در شب خواستگاری میکند، و خب پیداست که چنین شخصی نمیداند چه نصیبش میشود؛ به خصوص شبهای قدیم که چراغی نبوده و کمتر مشاهده آنچه که در شب اتفاق میافتد ممکن بوده.
سوال:
پاسخ: بله، در این صورت باز هم شخصی اقدام میکند به کاری و نتیجه کارش را نمیداند؛ به طور اتفاق ممکن است خوب دربیاید، به طور اتفاق ممکن است بد دربیاید. همچنین شخصی که وارد به منطق نمیشود و به علوم دیگر میپردازد، این اگر مطالبی را مطرح کرد، ممکن است خوب باشد ممکن است بد باشد. در هر صورت هم «کَحَاطِبِ لَیْلٍ» درست است هم «کَخَاطِبِ لَیْلٍ»، هر دویش درست است.
امر پنجم از رؤوس ثَمانِیَه: جایگاه منطق در میان علوم
اما بحثی که میخواهیم شروع کنیم و باقیماندهمان در سطح علم قبل این بود که ما هشت امر را ذکر کردیم و گفتیم در ابتدای هر علمی گفته میشود. این هشت را خواستیم بر منطق تطبیق کنیم؛ چهار تااش تطبیق شد، اما پنجمی: **منطق از چه علمی است؟**
میفرمایند که منطق یکی از علوم است، جزء یکی از علوم به حساب میآید. حالا علم مستقل است یا علم آلیه، این را آخر بحث میکنیم؛ ولی فعلاً آنچه که واضح است و مسلم است عندالکل، این است که بخشی از علوم است، حالا علم آلی یا استقلالی.
بعد مطلبی هم که هست این است که این هم مورد قبول است که به وسیله منطق میتوانیم به علوم دیگر برسیم و علوم دیگر را خالی از خطا تلقی کنیم و اخذ کنیم، چه علوم نظریه باشند چه علوم عملیه.
میفرماید که این منطق بر هیچ علمی توقف ندارد؛ اگرچه علوم دیگر (علوم حقیقی دیگر که علوم نظریه و عملیهاند) بر منطق متوقفند، اما منطق بر هیچچی متوقف نیست. زیرا که مسائلش از دو نوع مسئله بیرون نیستند:
۱. یا مسائل بدیهی هستند، که بدیهیات متوقف بر چیزی نیستند، خودشان از ابتدا واضحند؛
۲. یا اگر مسائل نظریند، مسائل متسقند؛ یعنی منتظمند، که ما از اعم به اخص رسیدیم یا از اخص به اعم رسیدیم، قبلاً آنچه را که زمینه بوده و مقدمه بوده تکمیل کردیم و بعد به ذیالمقدمه پرداختیم. و در چنین حالتی اشتباه رخ نمیدهد، مگر اینکه خودمان کوتاهی کرده باشیم، و الا در خودِ علم اشتباهی نیست. علمی که از اخص به اعم یا از اعم به اخص رفته باشد، روابط را حفظ کرده باشد، و آنچه را که مقدمه است تکمیل کرده باشد و بعد به ذیالمقدمه پرداخته باشد، در آن اشتباهی رخ نمیدهد؛ ممکن است متعلم اشتباه کند یا معلم، ولی خودِ علم اشتباه نمیکند.
تشبیه میکنند به حساب و هندسه که مبنا هستند برای ریاضات... ریاضیاتِ عالیه. اینها خودشان دیگر مبنا نمیخواهند، خودشان علمِ قبل نمیخواهند؛ زیرا که بعضی مسائلشان بدیهی است، بعضی مسائل دیگرشان متسق است. اینها مثل منطق میمانند؛ همانطور که منطق حاجت بقیه علوم را برمیآورد و خودش احتیاج به هیچ علمی ندارد، این حساب و هندسه هم حاجت علومِ فوقِ خودشان را برمیآورند و احتیاج به علوم دیگری ندارند.
رابطه منطق با فکر و مقایسه آن با نحو و عروض
بعد از اینکه این مطلب تمام میشود، رابطه با فکر را ذکر میکنند. میفرمایند که رابطه منطق با فکر، رابطه نحو با کلام است. همانطور که نحو کلام را از اشتباه مصون میکند يا عروض شعر را از اشتباه بیرون میآورد، همچنین منطق هم فکر را از اشتباه مصون میکند. رابطه منطق با فکر نظیر رابطه نحو با کلام یا رابطه عروض با شعر است.
بعد میفرمایند منطق یک امتیازی هم دارد که این دو تا آن امتیاز را ندارند، و آن این است که گاهی از اوقات اشخاصی بر حسب آنچه که خدا ذاتاً بهشان داده، فصاحتی که خدا بهشان ذاتاً داده، یا علمِ شعری که درشان غریزتاً نهاده، احتیاج به عروض و نحو ندارند. میبینید عرب است، بلکه بدوی است، این دیگر احتیاج ندارد که نحو بخواند؛ خودش بر غریزه، به همان حالت ذاتی که شده کلام را درست ادا میکند. یا شخص شاعری که شاعرِ خیلی قویای است، این هم میبینید که احتیاجی به خواندن عروض ندارد، تازه علمای بعدی از طریق شعر، این عروض را درست میکنند؛ نه این احتیاج به عروض داشته، بلکه خودِ این مقدمه برای پیدایش علم عروض میشود.
خب میبینید که ما میتوانیم از این دو (یعنی از نحو و عروض) بینیاز بشویم به خاطر آن فصاحتی که خدا به ما عطا کرده، یا به خاطر آن ذوق شعر و طبع شعری که پیدا کردیم؛ اما از منطق نمیتوانیم بینیاز باشیم، مگر کسانی که به قوه قدسیه سماویه مثل انبیا و اولیا مزین شدند، که آنها احتیاج به منطق ندارند، خودشان منطقند؛ که آنها را ما دیگر استثنا میکنیم از افراد معمولی بشر. ولی افراد معمولی بشر هیچکدامشان از خواندن منطق بینیاز نیستند، از رعایت منطق در اصلاح فکر بینیاز نیستند؛ در حالی که از رعایت نحو... از خواندن نحو و عروض در کلام و در شعر ممکن است بینیاز باشند.
پس این رابطه بین منطق و فکر گفتیم مثل رابطه نحو و کلام، یا عروض و شعر است، با این تفاوت که در عروض و نحو گاهی بینیازی حاصل میشود، ولی از منطق بینیازی حاصل نمیشود.
بررسی جایگاه علومی چون نحو در تقسیمبندی اعتباری و حقیقی
[پرسش شاگردان درباره آلی یا استقلالی بودن علم نحو]:
علم نحو را نه جزء علم آلی میشناسیم، نه جزء علم مستقل. ما اصلاً اینها را جزء علوم اعتباری میدانیم. علم نحو را چون جزء علوم اعتباری میدانیم، در واقع برایش ارزش علمی قائل نیستیم. علم به نظر ما فلاسفه منحصر است در علوم نظریه و عملیه. اعتبارات — همانطور که در اصول گفته شده — احتیاج به موضوع و این حرفها هم ندارد. موضوع و مقصد و اینها را البته ما برایش زحمت میکشیم، در علم اصول و امثال ذلک موضوع را درست میکنیم؛ ولی آخر وقتی به آن بحث میرسیم میگوییم آن را که فلاسفه گفتند، آن را که اهل معقول گفتند که هر علمی احتیاج به موضوع دارد، علوم خودشان را گفتند، یعنی علوم حقیقی را گفتند نه علوم اعتباری را. نباید از نظر فلسفه علم به حساب...
سوال:
پاسخ: از نظر فلسفه علم حقیقی به حساب نمیآید. البته علم اعتباری ارزش اعتباری را دارد، اما ارزش حقیقی را ندارد. فلاسفه اینطور اعتقاد دارند؛ حالا شاید کسانی پیدا بشوند که برعکس فکر کنند. نمیگویند علم فقه کم است؛ ارزش علم فقه را برای عمل، همه فلاسفه لازم میدانند و واجب هم میدانند، اما میگویند ارزش علمی ندارد، اعتباری است، علمی نیست، واقعی نیست. پس به منطق احتیاج ندارد. اگر میبینید در قسمتهایی احتیاج به منطق یا ریاضی دارد، آن قسمتهایش قسمتهای علمی است. مثلاً شما میبینید در ارث یا در وصایا ما به ریاضیات احتیاج پیدا میکنیم، آن مباحث مباحث علمی میشود؛ یعنی از مقدمات علمی استفاده میکند، لذا ما را محتاج میکند. یا در بعضی قسمتها احتیاج به منطق پیدا میکنیم در خود همان وصایا، گاهی استدلال میشود، آن مباحث مباحث علمی است؛ و الا لولا آن مباحث علمی، ما در علم فقه، در سرتاسر فقه احتیاجی به منطق نداریم. به علوم حقیقی نیست...
[پرسش شاگردان]: نخیر، نه. بله، سؤال ما این بود که علم نحو به طور مطلق جزء علوم آلیه است یا نه؟ جایی دارد که نه، اگر جزء علوم آلیه باشد...
سوال:
پاسخ: بله، خب پس باید برای این هم علم آلی به حساب...
سوال:
پاسخ: نه، من فکر کردم از اعتباری بودن و حقیقی بودنش سؤال میکنید. علم نحو علم اعتباری است، اما در بین علوم اعتباری چه نقشی دارد؟ این سؤال شما بود که در بین علوم اعتباری چه نقشی دارد: علم استقلالی است، آلی نیست. چونکه علم نحو علم علمی نیست.
کلام یعنی صحبت، سخن گفتن. سخن گفتن خودش علمی نیست که نحو مقدمه بشود برای او، بلکه علم نحو استقلالی است برای این غرض؛ یعنی استفادهاش این است که کلام ما را مصون از خطا نگه میدارد. هدف این است، فایدهاش این است، نه اینکه این مقدمه میشود برای آن. مصون بودن و مصون بودن یک علم دیگر است. علم آلی علمی است که خادم علم دیگر باشد؛ علم نحو مقدمه علم دیگری نیست، علم نحو خودش مستقلاً فایده دارد. پس جزء علوم استقلالی اعتباری است، جزء علوم آلی نیست. منتها از آن بهرهای که برده میشود این است که کلام اصلاح میشود؛ نظیر همین بهره را هم از منطق میبریم که فکرمان اصلاح میشود.
در این تشبیه فقط به آن اصلاح کردن کار داریم، نه به آلی بودن و استقلالی بودن کاری نداریم که منطق آلی است و نحو استقلالی است؛ ولی از این جهت بینشان تفاوت است. ما وقتی چیزی را به چیزی تشبیه میکنیم، فقط در همان وجهشبه تشبیه میکنیم، در مابقی که تشبیه نمیکنیم. در مابقی ممکن است بینشان افتراق باشد، فقط در همان وجهشبه اگر بینشان اتحاد باشد تشبیه ما درست است، و ما هم همین کار را کردیم: منطق را به نحو تشبیه کردیم فقط در اینکه آن هم اصلاحکننده است، این هم اصلاحکننده است. اما اینکه آن آلی و این استقلالی است، بله، بینشان تفاوت هست.
متنخوانی و شرح عبارت «فَهُوَ جُزْءٌ مِنَ الْعِلْمِ الْمُطْلَقِ»
«و أما أنّه من أىّ علم، فهو جزء من العلم المطلق»[1]
منطق چه علمی است؟ «هُوَ جُزْءٌ مِنَ الْعِلْمِ الْمُطْلَقِ»؛ مطلقِ علم، حالا میخواهد آلی باشد میخواهد استقلالی باشد، این فعلاً مورد بحث ما نیست، بالاخره یکی از شاخههای علوم است.
«و آلة يتوصّل بها إلى سائر العلوم النّظريّة و العمليّة»
وسیلهای است که به وسیله او به علوم نظریه و عملیه میرسیم. اگر ما منطق را علم حساب کنیم (علم مستقل)، میگوییم: « و آلة يتوصّل بها إلى سائر العلوم »، یعنی بقیه علوم (یعنی غیر از خودش). اما اگر علم حسابش نکنیم: «آلَةُ الْعِلْمِ». علم حسابش کنیم، «سَائِرُ» را در اینجا به معنای جمعی میگیریم: « و آلة يتوصّل بها إلى سائر العلوم النّظريّة و العمليّة ». پس در صورتی که شما منطق را علم حساب کنید، «سَائِرُ الْعُلُومِ» نظری میشود؛ یعنی بقیه علوم نظری غیر از خود منطق. اگر علم حسابش نکنید، ابزار علم به حسابش بیاورید، «سَائِرُ الْعُلُومِ» میشود «جَمِیعُ الْعُلُومِ». هر دو جور این عبارت را میشود معنا کرد.
«وَهُوَ لَا یَتَوَقَّفُ عَلَى آلَةٍ أُخْرَى»
منطق بر هیچ علم دیگری که آلی باشد توقف ندارد.
[پرسش شاگردان]: بله، اعرابِ علمِ منطق، فکرِ علاماتِ علما... یعنی برای علمِ منطق، علمِ منطق باشد، این ظاهراً درست نیست. منطق محتاج به فکر است؛
پاسخ: بله، یعنی ما باید مسائل منطقی را با فکر حل کنیم. این قسمتهای بدیهیاش را هم با فکر میفهمیم، قسمتهای نظریِ متسقش را هم با فکر میفهمیم. منطق بر منطق (یعنی بر ادراک) متوقف است، درست است؛ ولی منطق بر علم دیگری که آن هم منطق باشد متوقف است، درست نیست. ظاهراً درست نباشد، حالا چه نظری ایشان داشته باید سؤال بشود.
چرا « وَهُوَ لَا یَتَوَقَّفُ عَلَى آلَةٍ أُخْرَى »؟
« لأنّ بعضه تنبيه و تذكير، و بعضه إفادة متّسقة، أى منتظمة»
بعضی مسائل منطقی «تنبيه و تذکير»ند، یعنی مسائل واضحند، و امر واضح مورد تنبیه قرار میگیرد، مورد استدلال یا تعریف قرار نمیگیرد. این را در جای خودش گفتند: اگر چیزی معلوم نباشد، ما باید او را پیش شخص معلوم کنیم. معلوم کنیم یعنی به او بشناسانیم، این را میگویند «تعریف»؛ تعریف یعنی شناساندن یا با اقامه حجت اثبات کنیم. چیزی که معلوم است تصوری نیست، تعریف میخواهد؛ چیزی که معلوم است تصدیقی نیست، اثبات میخواهد.
اما چیزی که معلوم است و بین آن معلومات ما گم شده، این تعریف نمیخواهد (یعنی شناساندن نمیخواهد)، خود ما این را میشناسیم، فقط تنبیه میخواهد که با آن تنبیه ما از بین آن بقیه معلوماتمان جداش کنیم. یا چیزی که اثبات شده، قبلاً پیش ما ثابت است؛ یا اثبات شده یا از اول هم اثبات شد، ثابت بود، بدیهی بود و ثابت بود؛ این احتیاج به اثبات ندارد، فقط احتیاج به تنبیه دارد که بین آن چیزهایی که ما بهشان توجه ارتکازی داریم این را مشخص کنیم. تنبیه و تذکیر همیشه برای اینجور موارد به کار میروند که چیزی پیش ما آشنا هست اما آشنای گمشده، مثبت هست منتها مثبتِ مخلوط شده با بقیه مثبت. برای جدا کردنش احتیاج به تنبیه و تذکیر است، که این تنبیه و تذکیر همیشه در بدیهیات به کار میرود.
تبیین علوم متسق و عدم وجود «حواله به آینده» در منطق
« لأنّ بعضه تنبيه و تذكير، و بعضه إفادة متّسقة، أى منتظمة »
منتها «إِفَادَةٌ مُتَّسِقَةٌ» یعنی منتظم. بعضیها افاده است؛ یعنی اینطور نیست که خودمان داشته باشیم، باید به ما افاده بشود، بهمان تلقین بشود، داده بشود، با تعریف در تصورات یا با حجت در تصدیقات باید گفته بشود. اما اینها متسقند؛ یعنی منتظماند.
همانطور که بیان کردم، منتظم یعنی از اعم به اخص آمدیم، یا از اخص به اعم رفتیم؛ روش بحثمان روش منتظمی است، اینطوری نیست که پراکنده بحث کرده باشیم. اگر چیزی مقدمه است، ما آن مقدمه را اولاً مطرح کردیم، اثبات کردیم، بعد به ذیالمقدمه پرداختیم؛ نه اول ذیالمقدمه را بگوییم و حواله کنیم به اینکه مقدمه بعداً میآید! این در بعضی علوم اتفاق میافتد، ولی در منطق اینطور اتفاق نمیافتد.
علم متسق، هر چه که مقدمه باشد — درست مثل ریاضیات که از اولی که شروع میکنند آن که اول مورد حاجت است گفته میشود، آن که دوم مورد حاجت است بعداً گفته میشود — منطق هم همچنین است؛ یعنی تمام مطالبش در جایگاه خودش تذکر داده میشوند، چیزی به جای دیگر منتقل نمیشود. اصلاً در منطق ما حواله نداریم، مگر اینکه قبلاً گفته شده باشد: «قبلاً گفتیم»، «قبلاً گفتیم» داریم، ولی «بعداً میگوییم» نداریم.
[در پاسخ به پرسش شاگردان]:
نه، بحثی را مطرح کنیم که مدعایی را مطرح کنیم و بگوییم این مدعا بعداً توضیحش میآید؛ ممکن است ما الان اثباتش میکنیم و روش اثبات را بعداً میگوییم. در مقدمات وضع حالا صغرای صغرا آورده بود، بعد اثبات میکنیم.
سوال:
پاسخ: نه، گاهی تعریف نمیکنیم، اثبات هم نمیکنیم، فقط یک مطلبی را به عنوان اصل موضوع در علوم دیگر استفاده میکنیم. ما در منطق اصل موضوع نداریم، در علوم همین ما اصول موضوعه داریم میگوییم؛ ولی اینکه مثلاً الان من دارم از قیاس استفاده میکنم در یک جای منطق (البته این را هم ظاهراً نداشته باشیم)، در یک جای منطق از قیاس استفاده میکنیم بعد میگوییم این قیاسش بعداً میآید.
قیاس خلف و اینها را نوعاً در اشکال، در انتاج اشکال به کار میبرند. انتاج اشکال هم همهاش مبتنی بر قیاس خلف نیست، غالبش را با دلایل دیگر هم اثبات میکنند. اصلاً شکل اشکالش را میخواهند اثبات کنند، گاهی از طریق عکس استفاده میکنند (عکس مقدمهای که برمیگردیم به شکل اول، شکل اول هم بعد هیورتاژ میروند اثباتش نمیکنند). گاهی از دلیل خلف استفاده میکند؛ یعنی آنجا که دلیل خلف میآید، دلیل دیگر هم کنارش هست که ما میتوانیم از آن دلیل استفاده کنیم. گاهی از دلیل افتراض استفاده میکنند؛ دلیل افتراض و این دلیل عکس، این دو تا دیگر متوقف بر آینده نیست. خلفش بله متوقف بر آینده هست، ولی این دلیل منحصر نیست. یک دانه است که «هَذَا خُلْفٌ»...
سوال:
پاسخ: نه، «هَذَا خُلْفٌ»... این «هَذَا خُلْفٌ»ی که گفته میشود به قیاس خلف استدلال نمیکند، میگوید: «خلف فرض است». این «هَذَا خُلْفٌ»ی که گفته میشود خلف فرض است، این دیگر قیاس خلف نیست. اگر بخواهد به قیاس قیاس خلف را منطقیون از همانجایی که انتاج اشکال را میخواهند ثابت کنند شروع میکنند؛ آنجا البته نزدیک به مطرح کردن قیاس خلف هست، ولی منحصراً دلیل ما قیاس خلف نیست، دلایل دیگر هم داریم قبلاً. اگر میگویند «هَذَا خُلْفٌ»، «هَذَا خُلْفٌ»، اشاره به قیاس خلف نیست؛ «هَذَا خُلْفٌ» این خلفِ فرض است، خلفِ فرض بطلانش بدیهی است احتیاج به استدلال ندارد.
شرح عبارت متن در عدم نیاز منطق به آلت دیگر
«وَبَعْضُهُ إِفَادَةٌ مُتَّسِقَةٌ — أَیْ مُنْتَظِمَةٌ —»
وقتی منتظم هم بود:
«یُؤْمَنُ فِیهِ أَنْ یَغْلَطَ»
دیگر اشتباه در آن، ایمن است، راه پیدا نمیکند.
« فلا يحتاج إلى منطق آخر قبله، كالحساب و الهندسة. »
که اینها مقدمه میشوند برای ریاضیات عالیه، ولی خودشان احتیاج به آلت دیگری (حساب و هندسه دیگری) ندارند.
تشبیه منطق به نحو و عروض و تبیین وجه امتیاز آن
«وَنِسْبَتُهُ»
یعنی نسبتِ المنطق.
« و نسبته إلى الرّويّة كنسبة النّحو إلى الكلام، و العروض إلى الشّعر، »
چگونه نحو، کلام را و عروض، شعر را اصلاح میکند و از خطا خالی میکند، همچنین منطق هم رویه و فکر را اصلاح میکند و از خطا خالی میکند.
«إِلَّا أَنَّهُ...»
این امتیاز برای منطق هست که از نحو و عروض گاهی بینیاز میشویم، ولی از منطق بینیاز نمیشویم:
«إِلَّا أَنَّهُ قَدْ یُسْتَغْنَى عَنْهُمَا»
یعنی نحو و عروض:
« بالفصاحة و سلامة الذّوق »
اما:
« و لا يستغنى عن المنطق فى طلب الكمال »
از او بینیازی حاصل نمیشود:
«إِلَّا أَنْ یَکُونَ الإِنْسَانُ مُؤَیَّداً بِتَأْیِیدٍ سَمَاوِیٍّ»
نبی باشد، ولیّ باشد که از جانب سما تأیید شده باشد. این خب معصوم است؛ وقتی معصوم باشد احتیاج به منطقی که عصمت قراردادی برایش ایجاد کند ندارد، قسم عصمت ذاتی دارد، عصمت کسبی نمیخواهد.
«فَیَکُونُ...»
خب این «فَیَکُونُ» تفریع بر «إِلَّا أَنْ یَکُونَ الْإِنْسَانُ مُؤَیَّداً بِتَأْیِیدٍ سَمَاوِیٍّ» نیست، تفریع بر کلّش است:
« فيكون نسبته إلى المروّين كنسبة البدوىّ إلى المتعرّبين »
مُتَعَرِّبِین یعنی کسانی که عرب نیستند ولی عربی میخوانند؛ شاید هم خیلی در علم عربیت قوی هم بشوند، مثل سیبویه مثلاً. سیبویه عرب نبوده ولی علم عربی خوانده، یا ابوعلی فارسی که شیرازی بوده؛ اینها عرب نبودند ولی خب نحویهای قویای بودند. اینها اگر میخواستند ببینند که قواعدی که به کار میبرند، آن قواعدی که جعل میکنند و تفسیر میدهند درست است یا نه، باید به بدوی مراجعه میکردند؛ بدوی یعنی عربهای دهاتی. این عربهای دهاتی هم درس نخوانده بودند، ولی در عین حال معیار میشدند برای متعربین.
منطق هم همینطور است. منطق نسبت به مفکرین نسبت بدویها را دارد، نسبت بدویها را دارد نسبت به متعربین. چطوری متعربین به این بدویها مراجعه میکنند و قوانین خودشان را از این بدویها میگیرند و متوجه میشوند که کارشان درست است یا غلط است؟ همچنین اشخاصی که فکر میکنند باید به منطق رجوع کنند و ببینند که این فکرشان درست است یا غلط است. پس منطق به منزله بدوی، مفکرین هم به منزله متعربین. همانطور که متعربین به بدویها مراجعه میکنند، مفکرین هم باید به منطق مراجعه کنند.
همانطور که توجه کردید، این تفریع بر «إِلَّا أَنْ یَکُونَ الْإِنْسَانُ مُؤَیَّداً» است: « فيكون نسبته إلى المروّين كنسبة البدوىّ إلى المتعرّبين ».
[در پاسخ به تحلیلهای متفاوت درباره مرجع ضمیر]: بله، در این صورت ضمیر را اگر برگردانید به «انسان» درست میشود: «فَیَکُونُ نِسْبَةُ...» میشود تفریع گرفت به فرمایش ایشان، درست هم هست تفریع بگیریم بر «إِلَّا أَنْ یَکُونَ»، منتها به شرطی که ضمیر «نسبته» را به منطق برنگردانیم، ضمیر «نسبته» را به این انسان برگردانیم؛ یعنی این انسان نسبت به بقیه انسانها به منزله بدوی نسبت به متعربین است. همانطور که متعربین به بدوی مراجعه میکنند، انسانهای دیگر هم باید به همین انسانِ مؤید به تأیید سماوی مراجعه کنند، و مؤید به تأیید سماوی میشود معیار برای مفکرین، همانطور که بدوی میشود معیار برای متعربین.
این حرفِ خوبی است، ولی یک مقدار خارج از بحث ما میشود؛ چون بحث ما این نیست که آیا انسانی میتواند معیار باشد یا نه (حرف درست، حرف ما این است که منطق میتواند معیار باشد یا نه). البته این حرف فرمایش شما درست است، ولی یک مقداری خارج از بحث میشود.
علیأيحال هر کدام را دلتان خواست میتوانید انتخاب کنید، به شرطی که ضمیر «نسبته» را بنا بر تفسیر اول به «منطق»، بنا بر تفسیر دوم به «انسان مؤید به تأیید سماوی» برگردانید. بله احتیاجی ندارد بله؛ ولی در تشبیه منطق عرض کردم همه خصوصیات ملاحظه نمیشود، در یک تشبیه وجهشبه را باید ملاحظه کرد.
اگر ما ضمیر «نسبته» را هم به منطق برگردانیم، یعنی نسبت منطق به مفکرین، نسبت معیار به محتاجِ معیار است، همانطور که نسبت «الْبَدَوِیِّ إِلَى الْمُتَعَرِّبِینَ» اینچنین است. حالا بدوی احتیاج ندارد منطق هم احتیاج ندارد، انسان مؤید هم احتیاج ندارد بدوی هم احتیاج ندارد، همهاش درست میشود؛ یعنی هر دو معنا را میتوانیم درست بگیریم. منتها بیان کردم، معنای دوم ارتباطش با موضوع یک مقداری کمتر میشود؛ مرتبط هست ولی ارتباطش یک وقت کمتر است، اولی یک مقدار ارتباطش بیشتر است.
ضرورت یادگیری منطق و صناعات خمس برای فرزندان پادشاهان
میفرماید که منطق را «أبناء ملوک» باید اهمیت بدهند و از منطق استفاده کنند. پسران پادشاهان که بعداً انتظار پادشاه شدن خودشان میرود از منطق باید استفاده کنند؛ آن پسرانی که احتمال پادشاهی در آنها نیست نه، آنها احتیاج ندارند مثل بقیه مردمند. اما آنهایی که احتمال پادشاهی در آنها هست حتماً باید از منطق استفاده کنند؛ چون اینها باید سخنرانی بکنند برای رعیتشان و باید در این سخنرانی بدانند چه بگویند، انتخاب کنند: با بعضی با استدلال حرف بزنند، با بعضی با خطابه حرف بزنند، در بعضی موارد از جدل استفاده کنند. اگر این روشها را بلد نباشند، نمیتوانند از آن سخنرانی خودشان بهره کاملی را که انتظار دارند ببرند، ناچار باید این علوم را بخوانند. پس علم منطق را که میخوانند نه اینکه بروند لوازم متصلات و اقترانات شرطیه را — که قبلاً گفتیم افراد معمولی هم به آن احتیاج ندارند — منظور آن نیست که اینها بروند اینورِ مسائل منطق را بخوانند، بروند صناعات خمس را خوب یاد بگیرند، بقیه مطالب هم که مقدمه صناعات خمسه است خب به تبع باید خوانده بشود. پس کلّ منطق را بخوانند، منتها قسمتهای زایدش لازم نیست، قسمتهایی که مورد ضرورت آن حال است خوانده بشود، که بدانند با رعیتشان چگونه صحبت کنند.
« و المنطق يصلح لأبناء الملوك الّذين يتوقّع منهم أن يصيروا ملوكا »
این «الَّذِینَ» صفت ملوک نیست، صفت «أبناءِ ملوک» است؛ آن ابنایی که بعداً انتظار پادشاهشدنشان میرود، نه آنهایی که پادشاه نمیشوند.
چرا منطق بخوانند؟
«لَا لِیَتَعَلَّمُوا منه الاقترانيّات الشّرطيّة و لوازم المتصلات »
اقترانات شرطیه و لوازم متصلات را که قبلاً توضیح داده شد؛ یعنی مثلاً قیاسی را تشکیل بدهند که صغرا و کبرایش همهاش شرطی باشد که میشود اقترانات شرطیه، یا لوازم متصلات که از قضیه متصلی لازمی استنباط کند، از این لازم به لازم دیگری پی ببرد؛ که اینها دیگر مورد حاجت نیست.
« بل ليعرفوا الصّناعات الخمس، و يقدروا على مخاطبة كلّ صنف من النّاس بما يليق بحالهم »[2]
مخاطبه کنند، خطاب کنند به آنچه که لایق به حال کل صنف است؛ با مردم به زبان خودشان حرف بزنند: با دانشمند به صورت دانشمندانه حرف بزنند، با افراد معمولی موعظه داشته باشند، با کسانی که مخاصمه میکنند جدل به کار ببرند؛ که همان روشی است که بقیه منطقیین استفاده میکنند، بر طبق آنچه خدا فرموده:
«عَلَى مَا قَالَ تَعَالَى: ﴿ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾[3] »
خودِ خدا در این آیه دستور داده که سه جور با مردم حرف بزن:
۱. ﴿بِالْحِکْمَةِ﴾ (یعنی با برهان برای گروهی که اهل برهانند)؛
۲. ﴿وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ﴾ (برای کسانی که قاصرند از برهان)؛
۳. ﴿وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾ (یعنی اگر کسی با تو مخاصمه کرد، با جدال با او حرف بزن؛ جدال احسن از مقبولاتش استفاده کن و بر علیهاش دلیل اقامه کن).
«فَالْحِکْمَةُ لِمَنْ یُطِیقُ الْبُرْهَانَ»
یعنی کسی که طاقت برهان را دارد، میتواند برهان را بشنود، اهل برهان است، با او به حکمت... او را با حکمت دعوت کن؛ یعنی با برهان دعوت کن به سبیل ربّت.
«وَالْمَوْعِظَةُ الْحَسَنَةُ لِمَنْ لَا یُطِیقُهُ»
کسی که طاقت شنیدن برهان را ندارد و از برهان استفاده نمیبرد، او را با موعظه حسنه دعوت کند به سبیل ربّش.
«وَالْجَدَلُ لِلْمُقَاوَمَةِ لِمَنْ یَنْتَصِبُ لِلْمُعَانَدَةِ»
جدل را برای مقاومت با کسی که خودش را برای معانده نصب کرده به کار بگیرد. اصلاً جدل مال همین است؛ کسی که میخواهد با ما به عناد برخیزد و خصمِ مدعای ما به حساب میآید، ما از مقبولات استفاده میکنیم، بر علیه خودش مقبولات خودش را بر علیه خودش به کار میبریم، یا از مقبولات خودش یا از مقبولات عامه. چون در جدل دو جور مقبول داریم: یک وقت مقبوله عامه است یعنی همه قبول دارند از جمله خودش، یک وقت نه، دیگران قبول ندارند خود او قبول دارد؛ ما از آن استفاده میکنیم برای مقاومت با معاند.
[یک نمونه کاربردی از جدل در تاریخ]:
یکی از خطب نهجالبلاغه برای بسیاری از تازهواردین باعث دردسر میشود؛ نامهای است که حضرت به اینها اینچنین بودند، اینچنین بودند تا اینچنین باشد. این خیلی برای بعضیها مشکل ایجاد کرده که حضرت امیر هم بالاخره تعریف کردهاند از این دو تا، شماها دیگر کاسه از آش داغتر شدهاید که مخالفت میکنید! ولی خب واضح است، یعنی خود لسان را هم توجه کنید واضح است که لسان، لسانِ جدل است. یعنی حضرت به معاویه میفرمایند: تو که آنها را قبول داری (من قبول ندارم، ولی تو که قبول داری!) تو که قبول داری پا جای پای طبق آنها عمل کن، از عمل آنها لااقل منحرف نشو. که تمام صدر و ذیل آن را که توجه کنید اصلاً مثل اینکه آشکار است که این نامه حالت جدلی دارد، حالتش این نیست که خودِ امام قبول دارد مطلب را، از قبولِ او میخواهد استفاده کند.
امر ششم از رؤوس ثَمانِیَه: مرتبه علم منطق در میان علوم
خب این بحث هم تمام شد. بحث بعدیمان این است که علم منطق در چه مرتبهای از علوم قرار گرفته؛ چون علوم را ما دستهبندی میکنیم برایشان مرتبه قائلیم. حالا علم منطق در چه مرتبهای قرار گرفته؟ اگر آلتِ علوم باشد یک مرتبهای دارد، اگر یکی از علوم باشد مرتبه دیگری دارد. ما به هر دو قول اشاره میکنیم: هم به نظر کسانی که این علم را علم آلی میبینند توجه داریم، هم به نظر کسانی که این علم را یکی از علوم میدانند که علم آلی هم قرارش نمیدهند، واقعاً علم حسابش میکنند.
چون اصلاً درباره علم بودنِ منطق اختلاف است؛ بعضیها منطق را اصلاً علم نمیدانند، میگویند: «آلَةُ الْعِلْمِ»، نه خودِ علم. آنها چه فکری میکنند بعداً بحث میشود، آنهایی هم که این را علم میدانند چه نوع علمی میدانند و در چه مرتبهای قرارش میدهند انشاءالله بعداً صحبت میشود.
در ابتدا ایشان میفرماید جا دارد که ما اصلاً علوم نظری و عملی را مرتب و منظم به صورت مجمل بیان کنیم تا معلوم بشود که اصلاً علوم نظری و عملی ما چی هستند و هر کدامشان چند تا هستند و هر کدامشان در چه مرتبهای هستند، و بعد بیاییم منطق را با این مراتب مقایسه کنیم و ببینیم جایگاهش کجاست.
ابتدا اگر ما علوم را دستهبندی نکنیم، جا برای منطق به وضوح پیدا نمیکنیم؛ پس بهتر است که یک مقدمه مجملی درباره تقسیم علوم داشته باشیم. از بحث دیگر میآییم بیرون، میرویم در تقسیم علوم نظری؛ کاری به منطق فعلاً نداریم، بعد آخر برمیگردیم به منطق.
تبیین حقیقت حکمت و تقسیمبندی آن (نظری و عملی)
بحث ما در این است که اولاً حکمت را معنا میکنیم، بعد تقسیم میکنیم به حکمت عملی و حکمت نظری. بعد هر یکی از این دو تا را هم (یعنی نظری و عملی را) به سه تقسیم میکنیم. مجموع علوم ما میشود ۶ تا: ۳ تا نظری و ۳ تا عملی؛ بعد آن وقت ملاحظه میکنیم که جایگاه منطق در این ۶ علم کجاست.
اما تعریف حکمت: ایشان میفرماید حکمت یعنی اینکه انسان خودش را به کمال برساند از راه تحصیل علم به «ما عليه الوجود» و «ما عليه الواجب».
«ما عليه الواجب» یعنی اینکه خدایی هست، صفات ثبوتی دارد، صفات سلبی دارد، افعالش چنین است؛ آن که تو فلسفه بحث میشود این «ما عليه الواجب» است. البته «ما عليه الواجب» را به طور تفصیل نمیتوانیم بفهمیم، به کنه مطلب نمیتوانیم برسیم، همان مقداری که در تحت قدرتمان هست.
«ما عليه الوجود» یعنی وجود امکانی؛ آنچه در این جهان امکانی تحقق دارد ما بشناسیم، آن هم نه کاملاً، به اندازه خودمان، به قدر طاقت بشریه.
ما خودمان را به کمال برسانییم از راه تحصیل علم به اینها، تا در نتیجه این تحصیل خودمان بشویم « عالما معقولا مضاهيا للعالم الموجود، »؛ یعنی هر چه در خارج به وجود خارجی موجود است، در صفحه نفس ما به وجود علمی موجود باشد، که ما بشویم کلِ عالم؛ یعنی همه عالم را در خودمان جمع کنیم، منتها به وجود علمی به اندازه طاقتمان. خدا را عالم باشیم، بعد از خدا که گذشتیم بیاییم رو موجودات؛ موجودات را هم به ترتیب: از عقول، نفوس، موجودات مادی، دوباره قوس نزولشان، قوس صعودشان، هر چه که در فلسفه مطرح میشود، روابطشان، عوارضشان، همه اینها روشن بشود برای ما. پس آنچه که در خارج هست همه بیاید توی صفحه نفس ما ترسیم بشود؛ در خارج وجود خارجی، و در ذهن ما وجود علمی، پس ما بشویم عالم. ما میشویم «عالماً عقلياً» منتها «عالماً عقلياً» نه عالماً خارجیاً، « مضاهيا للعالم الموجود، »؛ ما بشویم «عالماً عقلياً»، «مُضَاهِیاً» یعنی مشابه برای عالم حسی.
پس حکمت یعنی به کمال رساندن نفس از طریق تحصیل این علوم، به طوری که نفس ما عالم عقلی بشود مضاهی برای عالم حسی. این تفسیر حکمت است.
اما این حکمت را به دو قسم تقسیم میکنیم:
۱. یکی حکمت نظری؛
۲. و یکی حکمت عملی.
حکمت نظری مربوط است به کشف چیزهایی که فقط باید دانسته بشوند، احتیاج به عمل کردن ندارند. مثلاً خدایی هست، این را باید بدانیم، به مرحله عمل ما کار نداریم؛ عقل یک موجود مجردی است که مصدرِ نفس است به اذن الله، و نفس هم با کمک و امداد عقل مصدرِ جسم است (البته به نظر صدرالمتألهین)، و این مسائلی که داریم؛ که اینها همه نظریند، یعنی به عمل ما کاری ندارند. حالا عقل علت برای نفس است، این چه ربطی به عمل من دارد؟ این فقط دانستنش لازم است.
ولی بعضی از امور هستند که هم دانستنشان لازم است، هم عمل کردنشان لازم است؛ مثلاً فرض کنید که کمالات خودمان را، این را باید بدانیم عمل کنیم؛ چه کمالات اخلاقی باشد، چه کمالات عملی باشد. اخلاقیات را باید بدانیم، از علم اخلاق باید بخوانیم، فقه را باید بدانیم؛ چون مربوط به عملند، کارهایی را به ما یاد میدهند که تأثیر میگذارد بر ما و ملکه نیک برای ما درست میکند. چون به نظر فلاسفه، خودِ کار ارزش ندارد؛ کار از خود ارزشِ مقدمی دارد، آنچه ارزش دارد ملکه حاصله از این کار است. یعنی خودِ نماز به نفسها، اگر آن تأثیرات را نداشت، اگر ﴿تنَهْی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ﴾[4] نکند اثر ندارد، بلکه خواجه میگوید ضرر هم دارد! میگوید نمازی که بیتوجه خوانده بشود و نتیجه نهی از فحشا و منکر نداشته باشد، آن نماز ضرر دارد استفاده ندارد؛ نمازی استفاده دارد که با توجه خوانده بشود و قهراً این ثمره برایش مترتب بشود.
پس ببینید، تمامِ حکمت، نظرش به آن ملکاتِ حاصل از این اعمال است؛ خودِ اعمال پیششان فقط ارزش مقدمی دارد، ارزش واقعی ندارد. خب پس فقه، اخلاق، سیاستی که به انسان یاد میدهد چگونه منزلش را اداره کند، یا سیاستی که به انسان یاد میدهد شهر یا کشور را چگونه اداره کند، اینها جزء مسائلی هستند که هم علمشان لازم است هم عملشان لازم است. این قسم حکمت میشود «حکمت عملی». پس حکمت نظری و حکمت عملی با هم این تفاوت را دارند که حکمت عملی میپردازد به اموری که علم به آنها لازم است؛ حکمت نظری میپردازد به اموری که... هم علم به آنها لازم است هم عمل به آنها لازم است.
خب توجه کردید که این دو تا شاخه را ما دو تا شاخه گرفتیم برای حکمت، حکمت را هم معنا کردیم به علم. وقتی یک سؤالی پیش میآید (که البته جواب این سؤال هم در بین بحث داده شده، در بین همین توضیح داده شده) که چگونه آن حکمتی را که به علم تفسیر کردید به نظری و عملی تقسیم کردید؟ حکمتی را که به علم تفسیر کردید چگونه به نظری و عملی تقسیم کردید، که عملی یعنی عمل؟ چرا آنچه که مقسمتان علم بود، اسمتان یکی علم بود یکی عمل؟
جوابش روشن شد: آن قسمت هم که عمل بود، آن «علم و عمل» بود نه علم... نه عملِ تنها. نظری «علم» بود خالکاً، عملی «علم ثم عمل» بود، اثرِ هر دو ما علم را داریم. بنابراین حکمت عملی و حکمت نظری هر دو تا شاخه برای علمند، هر دو تا شاخه برای حکمتند و مانعی ندارد.
[پرسش شاگردان درباره جایگاه حکمت در فضایل اخلاقی (حد وسط بین جربزه و بلادت)]:
بله، سؤال خوبی بود. حالا بنده بیان میکنم حکمت یک معنای عامی دارد که الان مورد بحث ما هست، یک معنای خیلی خاص هم دارد که شما دارید اشاره میکنید.
ما حکمت را که همان استکمال نفس انسانی به تحصیل کذا است تعریف کردیم، بعد این را تقسیم میکنیم به نظری و عملی. نظری برای شخصی که صاحب جَربَزه است پیدا میشود، برای شخصی هم که بَلید است پیدا میشود، برای شخصی هم که حکیم است پیدا میشود. سه مرتبه انسانها هست، ۳ مرتبه برای انسانها هست:
۱. یکی صاحب جَربَزه است؛ یعنی در حکمت نظری که میخواهد بخواند سریع منتقل میشود و هیچ متوجه نیست که انتقالش درست است یا غلط است، از این شاخه به آن شاخه فعلاً سریع میرود و بعد هم که برمیگردد میبیند چه مقدار اشتباه را هم متراکم کرده! این جَربَزه است، پسندیده نیست ولو انتقالِ سریع است، خیلی هم خوب کتاب را سریع خوانده تمامش کرده، ولی وقتی برمیگردد میبیند انباشتهای از اشتباهات.
۲. دومی شخص بَلید است که به زحمت منتقل میشود.
۳. سومی شخص حکیم است؛ یعنی شخصی که متوسط است، نه آنجور سریع کتاب را میخواند تمامش کند که پر از اشتباه بشود، نه آنجور بلید است که سالها طول بکشد یک مطلب را بفهمد، بلکه مطلب را میفهمد با متانت ولی درست، ولی با استقامت، با متانت و استقامت؛ و میگوییم حکیم.
این حکمتی که شما مطرح فرمودید یکی از مراتب نفس انسان است. این حکمتی که ما داریم تعریف میکنیم مقسم علوم ماست، با هم فرق میکند. ما یک حکمتی داریم که مقسم است برای علم نظری و علم عملی، یعنی این یک علم است، به مرتبه انسانی کار ندارد؛ یعنی ییا یک مرتبه بالایی است که یا یک حالتی است که مثلاً فرض کنید انسان با تحصیل این، دین پیدا میکند. آن حکمتی که ما میگوییم توسط بین جربزه و بلادت است، یک مرتبه انسانی است که در وقتی که این مرتبه را داشت به او میگوییم برو حکمت بخوان، برو حکمت تحصیل کن؛ حکمت نظری و عملی، تو که این مرتبه را داری هر چه در این مرتبه اضافه تحصیل کنی بهتر است. قبلاً بهشان گفتیم اضافه نداشته باش، جربزه نداشته باش، کم نداشته باش، بلادت نداشته باش، بیا تو وسط؛ اما تو این جاده وسط که رسیدی متوقف نشو، هر چه بیشتر جلو بروی بهتر است. ﴿رَبِّ زِدْنِی عِلْماً﴾[5] یعنی همین، در همین مسیر است که حد متوسط است: علم مرا زیاد کن. ﴿رَبِّ زِدْنِی عِلْماً﴾ یعنی از طریق جربزه به من علم بده؟ نه، مرا در وسط قرار بده که با متانت و استقامت بفهمم و بعد در همین وسط زیاد به من علم بده.
پس توجه میکنید، آن حکمتی که شما فرمودید مرتبهای از مراتب انسان است که انسان وقتی میخواهد شروع کند باید آن مرتبه در او باشد، بعد شروع کند با آن مرتبه این حکمتِ عامی را که میگوییم صید کند؛ هر چه بیشتر فکر کند ارزشِ بیشتر دارد و به سعادت بیشتری میرسد.
یک فکرِ خاص آن کدام بود؟ بیان کردم که یک حالتی داریم الان با این بیان تقریباً روشن شد. حکمتی که به معنای توسط بین جربزه و بلادت است، این خاص است؛ یعنی البته عام و خاص تعبیر شاید خیلی تعبیر خوبی نبود، همان که بیان میکنم: این یکی از اوصاف انسان است که به توسط این صفت میتواند آن صفت کاملتر را که استکمال و عالمِ عقلی شدن است کسب کند، که هر چه بیشتر کسب کرد بهتر است. حالا شاید عام...
سوال:
پاسخ: بله، حالا شاید عام و خاص تعبیر خیلی صافی هم نباشد، میشود البته توجیهاش کرد ولی خب حالا نگوییم بهتر است.
شرح عبارت متن در تعریف جامع حکمت و آثار آن
«وَأَمَّا أَنَّهُ مِنْ أَیِّ مَرْتَبَةٍ مِنَ الْعُلُومِ الْحِکْمِیَّةِ»
منطق از کدام مرتبه از مراتب حکمت است؟
« فيتوقّف على الإشارة إليها»
یعنی «إِلَى الْعُلُومِ الْحِکْمِیَّةِ». علوم حکمیه را باید بیان بکنیم تا ببینیم که منظور از کدام شاخه است، اصلاً جزء اینها هست یا نیست، اگر هست جزء کدامشان است.
« و إن كانت على سبيل إجمال، فنقول: :»
البته گاهی ضمیر برگرداندن، گاهی متعلق گفتن، به نظر میرساند که آدمِ ملاغیای بسیار به نظرِ حقارتش نظر میشود به این مطالب؛ ولی در حالی که متوجه باشیم که همین ضمیر برگرداندن اگر روشن نشود، متعلقها اگر معلوم نشود، خیلی مطالب میماند، اینطور نیست که این ارزش کمی داشته باشد. گاهی ضمیرها را من با ترکیب برمیگردانم حتماً توجه کنید.
« فنقول: الحكمة استكمال النّفس الإنسانيّة بتحصيل ما عليه الوجود فى نفسه و ما عليه الواجب ممّا ينبغى أن تكتسبه تعلّما لتصير عالما معقولا مضاهيا للعالم الموجود، و تستعدّ للسّعادة القصوى الأخرويّة بحسب الطّاقة البشريّة»
تا اینجا معنای حکمت تمام شد. البته «بِحَسَبِ الطَّاقَةِ الْبَشَرِیَّةِ» هم در همه تفاسیر هست. این «وَتَسْتَعِدَّ» نتیجه این حکمت است که اثر این حکمت است. بله، الان همهاش توضیح داده میشود. من عربی خواندم برمیگردم توضیح میدهم.
استکمال یعنی طلب کمال کردن از طریق این تحصیل. حکمت یعنی طلب کمال کردن از طریق این تحصیل؛ یعنی طلب کمال کردن همان تحصیل کردن است. وقتی من تحصیل این علوم را میکنم، همین تحصیل را، همین به کمال رسیدن را میگویند حکمت، که حکمت میشود صفتی برای نفس من. اگرچه حکمت در خارج هم هست، ولی من همین هم صفت میکشد برای این نفس من.
« الحكمة استكمال النّفس الإنسانيّة بتحصيل » از طریق تحصیل «مَا عَلَیْهِ الْوُجُودُ»؛ یعنی آنچه که در جهان خارج هست. «مَا عَلَیْهِ الْوُجُودُ فِی نَفْسِهِ» یعنی بدون توجه به عمل خود من، کاری به عمل نداریم، خودِ آنچه که در خارج هست با قطع نظر از عمل من چه حالتی دارد. حالا من بدانم ندانم، من عمل بکنم نکنم، کاری به اینها نداریم، آنچه که در خارج «فی نفسه» هست به خود هست ببینیم چیست.
«وَمَا عَلَیْهِ الْوَاجِبُ»؛ نه تنها «مَا عَلَیْهِ الْوُجُودُ» را بفهمیم، «مَا عَلَیْهِ الْوَاجِبُ» را هم حتماً باید بدانیم. این اوصاف ثبوتی، اوصاف سلبی واجب، تا حالا هم باید روشن بشود.
«مِمَّا یَنْبَغِی»، بیان هم برای «مَا عَلَیْهِ الْوُجُودُ»، هم برای «مَا عَلَیْهِ الْوَاجِبُ». آنچه که «عَلَیْهِ الْوُجُودُ» و «عَلَیْهِ الْوَاجِبُ» چیست؟ چیزی است که «یَنْبَغِی أَنْ تُکْتَسَبَ تَعَلُّماً». ضمیر «تُکْتَسَبَ» ضمیر مستترش برمیگردد به «نفس»، ضمیر «لِتَصِیرَ» هم که بعداً میخوانیم آن هم برمیگردد به «نفس»، ضمیر ظاهرِ «تُکْتَسَبَ» هم برمیگردد به «مَا». آنچه که «عَلَیْهِ الْوُجُودُ» است و آنچه که «عَلَیْهِ الْوَاجِبُ» است، عبارت از چیزی است که سزاوار است نفس او را به عنوان تعلم کسب کند؛ یعنی از طریق تعلم کسب کند، تا این نفس با کسب آن چیزها «عَالَماً مَعْقُولاً» شود. «مُضَاهِیاً» یعنی به «لِلْعَالَمِ الْمَوْجُودِ»؛ و نتیجهاش این بشود که آمادگی برای سعادت نهایی اخروی پیدا کند.
چون فلاسفه معتقدند که اگر نفس بخواهد به سعادت اخروی برسد، باید با خودش مجردات را ببرد. مجردات... صور خیالیه و صور محسوسه که مجرد نیستند کسبشان ارزشی برای انسان ندارد، چون در همین دنیا میمانند، خوب است و بعدشان. آثاری که گذاشتند در نفس، آنها منتقل میشوند؛ معقولات منتقل میشوند، ملکات نفسانیه که بر نفس رنگ و نقش انداختند آنها منتقل میشوند. انسان وقتی منتقل شد به دار آخرت، با این نقوش در آخرت میآید. اگر این نقوش حسنه باشند باعث سعادتش میشوند، اگر سیئه باشند باعث شقاوتش میشوند. این است که ایشان حکمت را منشأ سعادت اخروی، آن هم سعادت نهایی میداند: «وَتَسْتَعِدَّ لِلسَّعَادَةِ الْقُدْسِیَّةِ الْآخِرَوِیَّةِ».
این «بِحَسَبِ الطَّاقَةِ الْبَشَرِیَّةِ» را میتوانید متعلق بگیرید به «تُکْتَسَبَ»، به «تَحْصِیلِ»، به «اسْتِکْمَالُ»، و آخر به «تَسْتَعِدَّ». «تَسْتَعِدَّ» خیلی متعلقش خوب نیست، ولی خب بعد میشود به همین تعلق؛ یعنی استکمال کند نفسِ خودش را به حسب طاقت بشریه، تحصیل کند «مَا عَلَیْهِ الْوُجُودُ» را به حسب طاقت بشریه، کسب کند «مِمَّا یَنْبَغِی» را به صورت تعلم به حسب طاقت بشریه، به این استعداد برسد به حدی که بشر میتواند برسد. به هر کدام متعلق بگیرید درست است، منتها به «تَسْتَعِدَّ» متعلق بردنش یک خرده پایینتر از آنهای دیگر است. بله، به «تحصیل» هم میتوانید بگیرید..
تقسیم اولی حکمت به نظری و عملی
«وَهِیَ تَنْقَسِمُ...»
این تکه را میتوانم از خارج گفتن بخوانم. بله، وقت گذشته.
«وَهِیَ تَنْقَسِمُ» یعنی این حکمت تقسیم میشود:
«وَهِیَ تَنْقَسِمُ بِالْقِسْمَةِ الْأُولَى إِلَى قِسْمَیْنِ»
قسمت اولی از اسمش پیداست. گاهی ما شیء را تقسیم میکنیم، میگوییم که مثلاً کلمه و کلام را تقسیم میکنیم فرض کنید که کلمه منصوب و مرفوع، کلمه را تقسیم میکنیم به منصوب و مرفوع، بعد مرفوع را تقسیم میکنیم به فاعل و مبتدا و کذا، منصوب را تقسیم میکنیم به مفعول به و مفعول فیه و تا آخر. حالا یک تقسیم اولی هم داریم: اسم و فعل و حرف. کلمه را تقسیم میکنیم به اسم و فعل و حرف، این میشود «تقسیم اولی»؛ بعد تقسیم اسم به فاعل و به مرفوع و منصوب، این میشود «تقسیم ثانوی»؛ و مرفوع را به فاعل و مبتدا، میشود «تقسیم ثالثی». البته تقسیم ثالثی دیگر نمیگوییم. ما «لیس به»... تقسیم اولی را میگوییم تقسیم اولی. تقسیم اولی اولین تقسیمی است که بر مقسم وارد میشود، بعد تقسیم بعدی که در طول تقسیم اول است تقسیم ثانی نامیده میشوند.
حالا ایشان هم میگوید ما حکمت را به تقسیم اولی به دو قسم نظری و عملی تقسیم میکنیم، بعد به تقسیم ثانوی هر کدام از این دو قسم نظری و عملی را به سه قسم تقسیم میکنیم.
«وَهِیَ تَنْقَسِمُ بِالْقِسْمَةِ الْأُولَى إِلَى قِسْمَیْنِ»
زیرا این حکمت اگر متعلق باشد به اموری که:
« لأنّها إن تعلّقت بالأمور الّتي إلينا أن نعلمها و ليس إلينا أن نعملها »
یعنی وظیفه ما این است که بدانیمش، وظیفهمان این نیست که عملش کنیم:
«سُمِّیَتْ نَظَرِیَّةً»
سوال:
پاسخ: بله، «علینا»... «إِلَیْنَا» هست. در هر صورت، یعنی به ما واگذار شده، «عَلَیْنَا» یعنی بر عهده ما نهاده شده، هر دویش درست است. «إِلَیْنَا» به ما واگذار شده، «عَلَیْنَا» یعنی بر عهده ما نهاده شده، هر دویش هم یک معنی میدهد.
و اگر تعلق گرفت این حکمت به اموری که هم بدانیم هم عمل کنیم: حکمت عملی.
« و إن تعلّقت بالأمور الّتي إلينا أن نعلمها و نعملها سميّت حكمة عمليّة. و كلّ من الحكمتين تنحصر فى أقسام ثلاثة: »
که انشاءالله جلسه بعد خواهیم خواند.