« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/20

بسم الله الرحمن الرحیم

حکمه الاشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر /تقسیم‌بندی بخش‌های منطق به فرض (واجب) و نَفل (نافله)

 

موضوع: حکمه الاشراق/قسمت منطق/ ضوابط فکر /تقسیم‌بندی بخش‌های منطق به فرض (واجب) و نَفل (نافله)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

تقسیم‌بندی بخش‌های منطق به فرض (واجب) و نَفل (نافله)

 

می‌فرمایند که منطق بعضی از بخش‌هایش واجب است که خوانده بشود و بعضی از بخش‌هایش جزء نوافل است؛ یعنی اضافاتی است که اگر خوانده نشد مشکل چندانی به وجود نمی‌آورد، ولی بالاخره آن‌ها هم خواندنشان خوب است.

آنچه لازم است خواندنش و واجب است، **برهان** است که برای تکمیل خودِ انسان است؛ چون انسان موظف است که خودش را کامل کند، وسیله کمال را هم واجب است که تحصیل کند. اما بقیه قیاسات، أنهاء قیاسات دیگر علی‌الخصوص **خطابه** که برای دیگران است، برای ارشاد دیگران است، این واجب نیست خواندنش؛ چون ارشاد دیگران رتبه‌اش بعد از خودِ انسان است. انسان اول خودش را باید کامل کند، بعداً به کمال دیگران بپردازد. آن قسمتی که مربوط به کمال خودش است جزء واجبات است، و آن قسمتی که مربوط به اکمال دیگران است جزء واجبات نیست.

البته واجبی که در این‌جا می‌گوییم، یا نافله‌ای که در این‌جا می‌گوییم، نه نافله‌ای است که جایزُ‌الترک باشد؛ شخصی که بالاخره منطق می‌خواند باید همه این‌ها را بخواند. در مقابل آن اولی نافله است؛ در مقابل آن برهانی که برای کمال نفس خوانده می‌شود نافله است، نه اینکه جزء نوافلی باشد که جایزُ‌الترک باشد. اگر کسی منطق می‌خواند خطابه را هم باید بخواند از باب وظیفه‌های دیگری که دارد.

البته ایشان **مغالطه** را جزء نوافل به حساب آورده‌اند، ولی علمای دیگر این مغالطه را هم جزء واجبات قرار می‌دهند؛ می‌فرمایند آن هم برای کمال خود انسان است که انسان مغالطه را بخواند «لِیَحْتَرِزَ عَنْهَا». برای احتراز باید مغالطه خوانده بشود؛ همان‌طور که برهان برای اعمال باید خوانده بشود، مغالطه هم برای احتراز باید خوانده بشود. چون اگر انسان فقط به برهان اتکا کند و مغالطه را نشناسد، احیاناً برهانش مغالطه می‌شود و متوجه هم نمی‌شود، اعتماد می‌کند بر چیزی که نباید اعتماد کند.

بعد هم مطالب دیگری هست که می‌فرماید اگر کسی منطق را به طور کامل بخواند، وسیله وصول به علوم دیگر را در اختیار دارد؛ ولی اگر منطق را نخواند، هر چقدر هم که علوم دیگر را محکم بخواند ایمن از اشتباه نیست، و اگر یک بار اشتباه نکرد و دیدیم که درست حرف زده، این مثل این است که تیری به تاریکی بیندازد و تیر به هدف بخورد، اتفاقی است، همیشگی نیست.

بعد هم تعریفی می‌کنند از منطق که منطق علمی است که انسان را از خطا حفظ می‌کند و به اعتقاد حق می‌رساند. البته نه خودِ منطق انسان را به اعتقاد حق برساند، بلکه وسیله رسیدن را فراهم می‌کند. و بعد هم بعضی تعریفات دیگری که در قالب الفاظ ادبی آورده‌اند گفته می‌شود، و آخر سر هم به سِمه منطق پرداخته می‌شود.

ما الان بحثمان در منفعت منطق بود، که این‌ها منفعت‌های واجب و منفعت‌های نافله را همه را بیان کردیم، و آخر سر هم گفتیم که انسان را از خطا حفظ می‌کند و بر همه انسان‌ها واجب است که این منطق را بخوانند. دیگر بقیه‌اش حلّ عبارت است، چیزی نداریم که معطلش بشویم.

«وَمِنَ الْمَنْطِقِ بَعْضُهُ فَرْضٌ، وَهُوَ الْبُرْهَانُ»[1]

بعضی از قسمت‌های منطق فرض و واجب است خوانده بشود، که عبارت از برهان است. چرا برهان واجب است خوانده بشود؟

«لِأَنَّهُ لِتَکْمِیلِ الذَّاتِ»

برای تکمیل خودِ انسان است، و انسان هم موظف است که خودش را قبل از دیگران تکمیل کند.

«وَبَعْضُهُ نَفْلٌ»

ولی بعضی‌هایش نافله است. نافله آن را که اضافه بر مراد باشد، اضافه بر حق باشد به آن می‌گویند نافله؛ حالا نه اینکه حتماً ترکش جایز باشد، شاید هم ترک این هم واجب باشد، ولی اضافه بر مورد احتیاج خود انسان است، این باعث احتیاج دیگران است.

«وَبَعْضُهُ نَفْلٌ وَهُمَا مَا سِوَاهُ مِنْ أَقْسَامِ الْقِیَاسِ»

غیر از برهان بقیه نَفلند؛ چون مورد احتیاج خودِ انسان نیستند، برای ارشاد دیگرانند. عرض کردم، مغالطه را مثل خواجه و امثال این‌ها سعی می‌کنند که جزء دسته اول به حساب بیاورند که جزء واجبات است، جزء چیزهایی است که خودِ انسان را کامل می‌کند.

خب چرا بقیه اقسام قیاس جزء نوافلند؟

« لأنّه للخطاب مع الغير»

چون برای خطاب غیر است، و انسان هم آن‌چنان که خودش را واجب است به کمال برساند، واجب نیست به آن نحو دیگران را به کمال برساند؛ خودش مقدم است.

«وَمَنْ أَتْقَنَ الْمَنْطِقَ فَهُوَ عَلَى مَدْرَجَةٍ مِنْ سَائِرِ الْعُلُومِ»

مَدرَجَه چیزی است که به وسیله آن می‌شود به چیز دیگر رسید؛ راه رسیدن به چیز دیگر را می‌گوییم مَدرَجَه. کسی که منطق را محکم کند و خوب بخواند: «فَهُوَ عَلَى مَدْرَجَةٍ مِنْ سَائِرِ الْعُلُومِ»، راه رسیدن به سایر علوم را در اختیار دارد، و وقتی به بقیه علوم دسترسی پیدا کرد ایمن از اشتباه است.

---

تبیین علوم متسق و غیرمتسق و تشبیهات متن

«و من طلب العلوم الّتي هى غير متّسقة، و هى ما لا يؤمن فيها الغلط و لا يعلم المنطق، فهو كحاطب ليل و كرامد العين،»

این «وَلَا یَعْلَمُ الْمَنْطِقَ» را توجه بکنید، عطف نگیرید بر «یُؤْمَنُ» یا بر «فِیَغْلَطَ»؛ عطف را بر آن‌جا بگیرید درست نیست، عطف بگیرید بر «طَلَبَ الْعُلُومَ»: «وَمَنْ طَلَبَ الْعُلُومَ... وَلَا یَعْلَمُ الْمَنْطِقَ».

علوم دو قسم است از نظر چینشی که خودِ مؤلف انجام می‌دهد:

- یک علومِ **متسق**؛

- یک علومِ **غیرمتسق**.

علوم متسق علومی هستند که منظم شده باشند به نحوی که اشتباه در آن‌ها پدید نیاید؛ یعنی طوری از عام به خاص منتقل شده باشد، طوری از مقدمه به ذی‌المقدمه رفته باشد که اگر انسان به همان ترتیبی که این علم منظم شده این علم را یاد بگیرد، اشتباه نمی‌کند، چون هر چه که لازم است در اختیارش قرار می‌گیرد. قبل از ورود در مسئله، لوازم آن مسئله در ذهنش هست، مقدمات آن مسئله در ذهنش هست. این‌چنین علومی علومِ متسقه هستند و ایمن از اشتباه هستند.

ولی بعضی علوم به این ترتیب تدوین نشده‌اند. گاهی از اوقات مطلبی به عنوان مقدمه باید گفته بشود، گفته نشده، ارتباطات تمام مسائل قبلاً روشن نشده، یک‌دفعه وارد یک مسئله شده‌اند. این علوم ایمن از اشتباه نیستند. انسان در خواندن این‌ها ایمن از اشتباه نیست. می‌فرماید اگر در این‌چنین علومی منطق تحصیل نشده باشد، انسان وارد بحث بشود به نتیجه نمی‌رسد؛ حالا به نحوی که خودشان می‌فرمایند.

[در پاسخ به پرسش شاگردان]:

همان می‌شود، شاید هم یک خرده بالاتر البته. بنابراین تقسیم به تفسیر خود ایشان است نه تقسیم به تفسیر دیگران، بله؛ یعنی از عام به خاص آمدن، از خاص به عام رفتن، مقدماتی را درست مرتب کردن. البته در همان علوم متسقه هم ایشان بعداً اشاره می‌کنند که نه، علوم متسقه را می‌گویند احتیاج به منطق ندارد... ظاهراً به جز منطق ما نداریم، ظاهراً علم متسقی بنا به جز منطق نداریم. حالا این را بعداً توضیح می‌دهیم. بقیه علوم همین محتاجند؛ شاید حساب هم بشود، از جزء علوم متسقین حساب می‌شود، همین باشد. یعنی در حساب، آنچه که باید مقدماً معلوم بشود گفته شده، بعد به مؤخرات پرداخته‌اند. در هندسه همچنین، در منطق همین‌طور. در منطق از بدیهیات رفته‌اند به نظریات؛ یا اگر خواسته‌اند به نظریاتِ مَعَ الواسطه برسند، اول آن واسطه‌ها را که نظری بوده اثبات کرده‌اند، بعد به واسطه‌های به نظریات بعدی رسیده‌اند، همه به ترتیب جلو رفته‌اند؛ یعنی هیچ جایش را انسان گیر نمی‌کند، مبتلا نمی‌شود. برخلاف سایر علوم که بالاخره یک جاهایی مقدمه لازم است، آن مقدمه‌اش مثلاً تو منطق یا جای دیگر است گفته نشده، باید علوم دیگر خوانده بشود.

«وَمَنْ طَلَبَ الْعُلُومَ الَّتِی هِیَ غَیْرُ مُتَّسِقَةٍ»

«مُتَّسِقَه» یعنی منتظمه، یعنی منظم. «غَیْرُ مُتَّسِقَةٍ» یعنی غیرمنظم.

«مِنَ الْعُلُومِ الَّتِی هِیَ غَیْرُ مُتَّسِقَةٍ»، آن وقت غیرمتسقه را معنا می‌کنند، چون منظم بودن و نامنظم بودن در این‌جا دخالتی ندارد، آن‌چه که دخالت دارد این است:

« و هى ما لا يؤمن فيها الغلط»

این «وَمَا» یعنی کای باشد که ایمن از غلط در آن علم نباشیم، اشتباه در آن رخ بدهد. علمی که از بدیهی ما را به نظری برساند — مثل مسائل منطقی که بعداً توضیحش را خواهیم گفت — این علم ایمن از غلط است؛ چون ما را از بدیهی به نظری رسانده، و اگر باز هم خواسته از نظری به نظری برساند، اول آن نظری را که واسطه بوده گفته، بعد نظری‌ای که زیرِواسطه بوده مطرح کرده. پس متسق بوده و ایمن از خطا کرده ما را. اما اگر علمی غیرمتسق باشد، این ایمن از خطا نیست، انسان در آن خطا می‌کند.

«وَمَنْ طَلَبَ الْعُلُومَ الَّتِی هِیَ غَیْرُ مُتَّسِقَةٍ»

که این‌چنین باشد، در حالی که:

«وَلَا یَعْلَمُ الْمَنْطِقَ»

این را من گفتم عطف بگیرید، یا حال بگیرید؛ شاید بهتر باشد حال بگیرید از «مَنْ»: «من طلب العلوم در حالی که منطق را نمی‌داند».

«فَهُوَ کَحَاطِبِ لَیْلٍ وَکَرَامِدِ الْعَیْنِ»

در کتاب‌های قدیم «کَحَاطِبِ لَیْلٍ» الف و لام ندارد.

خب «حاطِب» چرا؟ ظاهراً خاطب نیست، حاطب درست است. «حاطِب» به معنای کسی است که هیزم جمع می‌کند؛ ولی «حَاطِبُ لَیْلٍ» روی هم‌دیگر اصطلاح است که به معنای ظاهری‌اش گفته نمی‌شود. «حاطب للیل» به کسی گفته می‌شود که هر چه به زبانش می‌آید می‌گوید، بی‌پروانه و بی‌فکر حرف می‌زند، می‌گویند بیهوده‌گو و پرگو. این می‌شود «حاطب للیل» که اصلاً ربطی به هیزم جمع کردن در شب ندارد؛ یک اصطلاح است. کسی که هر چه به زبانش می‌آید می‌گوید، خیلی تو فکر نیست که با فکر حرف بزند. خب پیداست کسی که منطق نخوانده، هر علمِ متسق یا غیرمتسقی را که بخواهد، آن علم را بیان می‌کند ولی بی‌پروانه و بی‌فکر دارد بیان می‌کند.

[در پاسخ به پرسش شاگردان]:

شاید، بله، به این مناسبت مناسبتِ بدی نیست؛ آن که شب تاریک هر چه دم دستش بیاید جمع می‌کند، توجه ندارد که حالا این هیزم به دردبخور هست یا به دردبخور نیست، تو شب که می‌رود هیزم را جمع بکند همه چی جمع می‌کند. این‌جا هم این شخص هر چه به زبانش می‌آید می‌گوید، اعم از اینکه این مطابق فکر باشد یا مطابق فکر نباشد. کسی که منطق نخوانده باشد، هر چقدر هم علوم را کامل خوانده باشد، وقتی حرف می‌زند بی‌فکر حرف می‌زند، بدون فکر هر چه به زبانش می‌آید می‌گوید، این‌جوری می‌شود.

«وَکَرَامِدِ الْعَیْنِ»

«وَلَا یَقْدِرُ رَامِدُ الْعَیْنِ»... «رَامِدُ الْعَیْنِ» کسی است که چشم‌درد دارد، کسی است که ملتحمه چشمش (که یکی از طبقات چشم است) ورم کرده، این نمی‌تواند به نور نگاه کند. رامد العین به نور نمی‌تواند نگاه کند، نقص دارد؛ نه که نور ناقص است و به او نمی‌رسد، نور به همه می‌رسد از جمله به او هم می‌رسد، اما او نمی‌تواند به این نور نظر کند. پس اگر شخصی منطق نخوانده باشد، با چشمی که می‌تواند به نور علوم باز بشود باز نکرده، و نتوانسته در واقع به این نوری که از علوم می‌تابد توجه کامل بکند؛ مثل آدمی می‌ماند که چشم‌درد دارد و به نوری که افاضه می‌شود توجه ندارد.

شرح استعاره «رَامِدُ الْعَیْنِ»

سوال:

پاسخ: بله، فاعل متعدی نیست؛ «رامِد» یعنی کسی که چشمش درد می‌کند. حالا شما می‌فرمایید اسم فاعل نخوانیم، فاعل نمی‌گیریمش؛ یعنی کسی که چشمش [درد] می‌کند، صفت است. اما صفت، بله...

سوال:

پاسخ: الان ما «کَرَامِدِ الْعَیْنِ» می‌خوانیم. من متوجه نشدم چه می‌فرمایید...

همین دیگر، ما دومی را منظورمان است؛ یعنی «رَامِدُ الْعَیْنِ» یعنی کسی که چشمش درد می‌کند، نه کسی که رَمَد (چشم‌درد) را در چشم ایجاد می‌کند، منظور این نیست.

«و كرامد العين، لا يقدر على النّظر إلى الضّوء، »

نمی‌تواند نظر کند به تاریکی به روشنایی.

«لَا لِبُخْلٍ مِنَ الْمُوجِدِ»

نه اینکه آن کسی که نور را ایجاد می‌کند بخل کرده باشد و نور را به او نرسانده باشد؛

«بَلْ لِنُقْصَانِ الاِسْتِعْدَادِ»

خودِ این لیاقتِ گرفتن نور را ندارد، چشمش به خاطر آن رَمَدی که پیدا کرده لیاقت گرفتن نور را ندارد. این‌جا هم همین‌طور است؛ شخصی که منطق را نخوانده، آن چشمی را که برای گرفتن نور علوم لازم است برایش، آن چشم برایش پیدا نشده؛ از علوم انواری افاضه می‌شود و او نمی‌تواند به این انوار توجه کند.

---

صوابِ اتفاقی شخص ناآشنا به منطق

خب ما می‌گوییم کسانی را دیدیم که منطق نخوانده‌اند ولی در عین حال حرفِ درست هم زده‌اند. ایشان می‌فرماید این اتفاقی است، مثل شخصی است که تو تاریکی یک تیری بیندازد اتفاقاً به هدف بخورد. این در واقع هدف‌گیریِ درستی که نکرده، اتفاق افتاده؛ دفعه دیگر اگر بخواهد تیر بزند به هدف نمی‌خورد. حالا یک دفعه اشتباه نکرده، ۱۰ دفعه دیگر اشتباه می‌کند.

« و الصّواب الّذي يصدر من غير المنطقىّ كرمية من غير رام، »

آن حقی که گاهی از غیرمنطقی حاصل می‌شود، مثل تیری است که بدون تیراندازنده‌ای آن تحقق پیدا کند. مثلاً فرض کنید که شخصی تیری را به طرفی می‌انداخته که رامی به این هدف نبوده، اتفاقاً بادی آمده آن را به آن هدف رسانده؛ یا اینکه تیر اصلاً نیفتاده، داشته رد می‌شده پایش به چیزی خورده، به سنگی خورده، اتفاقاً این سنگ بلند شده رفته به هدف خورده. این اصلاً تصمیم انداختن نداشته، ولی خب بالاخره خودش رفته؛ این «کَرَمْیَةٍ مِنْ غَیْرِ رَامٍ» است.

«وَکَمُدَاوَاةِ عَجُوزٍ»

می‌گویند که سه چیز است که همه دارند، هیچ‌کس در آن کم نمی‌آورد:

- یکی طبّ است: همه طبیبند! چون یک جا مطلبش است که «آقا فلان‌جام درد می‌کند»، همه مداوا می‌کنند می‌گویند این را بخور، این کار را انجام بده.

- یکی فقه است: هر وقت یک مسئله شرعی گفته می‌شود همه جواب می‌دهند، همه مجتهدند!

- یکی هم بنایی است: هر کس مثلاً یک خانه‌اش یک ایرادی داشته باشد، آن طرف همه افراد کارِ... که چه‌کار بکنیم خانه درست بشود.

در این سه تا می‌گویند همه استادند، هیچ‌کس کم نمی‌آورد! حالا بحث «مُدَاوَاةُ عَجُوزٍ»: بعضی پیرزن‌ها هم همین مداواها را دارند؛ یعنی همیشه سعی می‌کنند که مرض‌هایی را با یک چیزهایی مداوا کنند، درسی هم نخوانده‌اند، ولی احیاناً — سایه‌اش هم گاهی بیش از احیاناً — این مداوایشان تأثیر می‌کند، نه اینکه از در واقع روی حساب باشد، می‌شود این را اتفاقی [دانست]. حالا اگر یک نفر منطق نخوانده و اتفاقاً اشتباه نمی‌کند، این مثل «مُدَاوَاةُ عَجُوزٍ» می‌ماند.

---

وقوع خطای احتمالی در فرعیات و امکان استدراک آن

خب خود منطقی چیست؟ خب کسی که منطق نخوانده باشد گاهی اشتباه نمی‌کند به این صورتی که گفته شد؛ اما آن کسی که منطق خوانده باشد، آیا او اشتباه می‌کند یا نه؟ می‌فرماید در واجبات اشتباه نمی‌کند؛ در آن‌جاهایی که خودش را موظف می‌داند که دقیق کار کند — که مهمات مسائل منطقند — اشتباه نمی‌کند. در آن جزئیات و مختصرات احیاناً [اشتباه] می‌کند، ولی این دوباره قابل تدارک است. اگر دوباره برگردد و توجه بیشتر بکند، آن اشتباه هم برطرف می‌شود. اصلاً در اصل قیاس اشتباه نمی‌کند، اما گاهی می‌خواهد یک قیاس موجهی درست کند، یک جهتی را ممکن است اشتباه بیاورد که جزئیات مطالب است، بعد هم دوباره برگردد آن را درستش می‌کند.

مثل کسی که حساب می‌کند: اگر بالاجمال حساب کرد، این گاهی اشتباه می‌کند (حساب نباید اشتباه بکند، اشتباه می‌کند؛ می‌شود تو ذهنش مسئولِ حساب کردن است مجلماً بدون تفصیل، بدون اینکه کاغذ بردارد جمع کند). یک وقتی همه را می‌نویسد، جمع می‌کند، تفریق می‌کند، خب این اشتباه نمی‌کند. یک وقت همین‌طور به صورت اجمال حساب می‌کند، احیاناً اشتباه می‌کند؛ این دوباره برگردد بشمارد، اشتباهش برطرف می‌شود، یعنی اشتباه قابل تدارک است. منطقی هم ممکن است اشتباه بکند منتها اشتباهی که با یک تأمل جدید قابل برطرف شدن است، یعنی قابل تدارک است.

«. و قد يندر للمنطقىّ خطأ فى النّوافل دون المهمّات»

گاهی برای منطقی خطایی اتفاق می‌افتد اما در نوافل، نه در مهمات. نوافل عرض کردم عبارت است از آن کارهایی که بیش از چیزهایی که مازاد بر حد لازم باشد؛ یعنی در قواعد اصلی اشتباه نمی‌کند، در فروعاتی که بیش از حق و بیش ا.. در آن‌ها احیاناً اشتباه بکند.

«، لكن يمكنه استدراكه»

ممکن است تدارک بکند این اشتباه را و جبران بکند به عرضه بر قوانین منطقیه. همان مطلبی را که در آن اشتباه کرده بر قوانین منطقیه عرضه کند. مثلاً فرض کنید که در یک علمی در مسائل مهمش اشتباه نکرده، در مسائل غیرمهمش اشتباه کرده؛ آن مسئله غیرمهم را هم اگر بر منطق عرضه کند می‌بیند که قابل حل است، نه؟ قابل جبران است.

«كمن أراد إجمال حساب و غلط فيه، يمكنه استدراكه بعقده مرّتين أو أكثر.»

کسی اراده کرده اجمال حساب را. اجمال به معنای خلاصه کردن است: «أَجْمَلَ الشَّیْءَ: ذَکَرَهُ مِنْ غَیْرِ تَفْصِیلٍ»؛ یعنی به طور خلاصه یک چیزی را حساب کرده، یعنی بدون اینکه قلم و کاغذ بردارد و با تفصیل این امور را جمع کند، این اعداد را جمع کند، همین‌طور مجملًا جمع کرده و غلط کرده، اشتباه کرده. خب این شخص را ممکن است که جبران کند اشتباهش را «بِعَقْدِهِ»؛ یعنی شمردن آن امر، بار دوم یا بار سوم و چهارم. اگر چند بار دوباره بشمارد، بالاخره مشکلش حل می‌شود؛ چون قاعده دستش هست، قاعده حساب دستش هست و می‌تواند از آن قاعده استفاده کند. اگر یک وقت اشتباه کرد می‌تواند اشتباهش را برطرف کند. منطقی هم همین‌طور است؛ اگر یک وقت اشتباه کرد، چون قانون منطق در اختیارش هست، می‌تواند با قانون منطق اشتباهش را برطرف کند. اما کسی که منطق نخوانده، چون قانون منطق در اختیارش نیست، اگر اشتباه کرد تا آخر در اشتباهش می‌ماند.

---

تعریف جامع علم منطق

«فالمنطق: هو الآلة العاصمة للذّهن عن الخطأ و الزّلل»

«عاصِمه» یعنی حافظه؛ حافظِ ذهن است از خطا و ذلل (یعنی لغزش).

« الموصلة إلى الوقوف على الاعتقاد الحقّ بإعطاء أسبابه و نهج سبله»

«الْمُوصِلَةُ» صفت برای «آلَةُ» است. منطق وسیله‌ای است که اولاً ذهن را از خطا و لغزش حفظ می‌کند، ثانیاً انسان را وقوف یعنی اطلاع و اشراف بر اعتقاد حق؛ ایصال می‌کند، ایصال می‌کند و می‌رساند انسان را به اینکه مطلع شود بر اعتقاد حق.

منتها ایصال دو جور است: یک وقتی این است که ایصال می‌کند یعنی آن قانون حق را، آن اعتقاد حق را در اختیارش می‌گذارد؛ منطق این کارش نیست، چون منطق حق را، باطل را، این‌ها را توضیح نمی‌دهد. حق و باطل را مثلاً در علوم دیگر باید خواند، مثلاً در فلسفه باید حق را شناخت. منطق اسباب شناخت حق را، اسباب به دست آوردن اعتقاد حق را در اختیار ما می‌گذارد و راه رسیدن به حق را برای ما روشن می‌کند، نه اینکه خودِ حق را برای ما روشن کند. کارش بیانِ حق نیست، کارش بیانِ وسیله رسیدن به حق است. پس اگر موصل هست، موصل است به «إِعْطَاءِ أَسْبَابِهِ» (یعنی اسباب اعتقاد حق را عطا می‌کند) و «نَهْجِ سُبُلِهِ»؛ نَهج یعنی راه پیمودن، راه‌های حق‌پیمودن را به ما یاد می‌دهد که ما چگونه این راه‌ها را برویم تا به حق برسیم.

«و هو علم يعلم فيه كيف يكتسب عقد من عقد حاصل»

علمی است که ما در این علم می‌دانیم که چگونه عقیده‌ای را که نداریم، از عقیده حاصلی که داریم استنباط کنیم؛ از معلومات چگونه به مجهولات برسیم. چه عقیده در باب تصدیقات باشد، چه عقیده در باب تصورات باشد. ما اگر بخواهیم در تصور، تصور مجهولی را پیدا کنیم باید از تصور معلوم اقدام کنیم؛ اگر بخواهیم تصدیق به تصدیق مجهولی برسیم باید از تصدیق معلوم شروع کنیم. همیشه عقیده‌ای است و موجود نیست، از عقدی که پیشمان حاصل است استنباط می‌شود. در منطق این‌طور است، منطق اصلاً همین است؛ تمام بحثش همین است که چگونه شما مجهول را — چه مجهول تصوری، چه مجهول تصدیقی — از معلوم کسب کنید. آن که حاصل نیست از آنچه حاصل است کسب کنید، آن کارِ منطقی است: « و هو علم يعلم فيه كيف يكتسب عقد من عقد حاصل ».

---

اوصاف ادبی و متکلفانه در ستایش منطق

« و يعبّر عنه «أنّه عين خرّارة من شرب ماءها و تطهّر بها، »

«خرّار» یعنی چشمه‌ای است روان. چشمه‌ای است روان که هر کس آبش را بنوشد و با آن تطهیر کند (یعنی تطهیر از حدث یا خبث):

« سرت فى جوارحه منة مبتدعة »

در تمام اعضایش (یعنی اعضای علمی‌اش، اعضای فکری و ادراکی‌اش) قدرتی نفوذ می‌کند، از آن نیرویی نفوذ می‌کند. «مُبْتَدَعَةٌ» یعنی تازه؛ یک نیروی تازه‌ای که از قبل نبوده.

« طويت له بها المهامة »

در هم پیچیده می‌شود به خاطر این نیرو برای او «المهامه». مهامه جمع «مَهْمَه» است. مهمه یعنی بیابان دور و بی‌اب‌وعلف. این بیابان دور و بی‌اب‌وعلف برایش پیچیده می‌شود؛ یعنی سریعاً این رد می‌شود از زیر پایش و این را به آبادی می‌رساند. آخه انسان وقتی در یک بیابان دور و بی‌اب‌وعلفی گرفتار باشد، خب مشکلش است رفتنش هم مشکل است؛ اما اگر منطق خوانده باشد، گویی این بیابان زیرش طی... زیر پایش طی می‌شود. طیّ که می‌گویند، یعنی پیچیده می‌شود این زمین زیر پایش؛ نه اینکه این احتیاج به قدم برداشتن داشته باشد، زمین از زیر پایش رد می‌شود و این به جایی که آباد است می‌رسد. مهامه درنوردیده می‌شود، پیچیده می‌شود و از بین می‌رود و پیش او دیگر مهامه‌ای باقی نمی‌ماند، یعنی بیابان بی‌اب‌وعلفی باقی نمی‌ماند.

«وَلَمْ یَتَکَأَّدْهُ جَبَلُ قَافٍ»

جبل قاف کوه افسانه‌ای است که کنایه است از یک کوه بسیار مرتفعی که هر کسی توان رسیدن به قله او و سرازیر شدن به پشت او را ندارد. می‌گویند اگر کسی این کوه قاف را طی بکند، به مقاماتی می‌رسد که دیگر لایق انسانیتِ انسان است، خیلی سخت است...[طرز رفتار در آن‌جا، برای هر کسی اتفاقی افتاد]. می‌فرماید که:

«وَلَمْ یَتَکَأَّدْهُ جَبَلُ قَافٍ»

او را به سختی نمی‌اندازد، برایش دشوار نمی‌باشد جبل قاف. یعنی اگر منطق خوانده باشد، آن کوه سختِ علوم را هم به توسط این منطق حل می‌کند و برایش دشواری نیست.

«وَلَمْ تَزْبُنْهُ زَبَانِیَةٌ فَدَهْدَهَتْهُ إِلَى الْهَاوِیَةِ»[2]

«زَبَانِیَة» در لغت به معنای پاسبان است، در اصطلاح به معنای نگهبانان آتش جهنم است. این‌جا به هر کدام معنا کنید درست است، و احتمالاً ملائکه نگهبان جهنم شاید نزدیک‌تر باشد.

«لَمْ تَزْبُنْهُ»؛ یعنی او را نمی‌راند، او را زبانیه و پاسبان‌ها و آن ملائکه موکل نمی‌رانند که در نتیجه بغلتانندش «إِلَى الْهَاوِیَةِ» (یعنی جهنم). «دَهْدَهَتْهُ» یعنی غلطاندن؛ «دَهدَهَة» یعنی غلطاندن. یعنی پاسبان‌هایی که در علوم نگهبانند، او را نمی‌رانند به سمت پرتگاه علم و هاویه و جهنمِ اشتباه که سقوط کند، بلکه در علم او را می‌پذیرند. کسی که منطق خوانده باشد در علم می‌پذیرندش و به او اجازه می‌دهند که از همواری‌های علم استفاده کند، در گودال‌ها و هاویه‌ها سقوط نکند، و نمی‌رانندش زبانیه و آن محافظان تا او را بغلتانند «إِلَى الْهَاوِیَةِ». «الْهَاوِیَةِ» ظاهراً هاویه بهتر است ظاهراً.

« ، و يخفّ على الماء حمله، و لا يغرق فى البحر المحيط »

این انسانی که منطق خوانده، اگر وارد علم شد، مثل انسانی است که روی آب به سبکی شنا می‌کند و راه می‌رود؛ ولی کسی که منطق نخوانده، انسان سنگینی است که در این آب غرق می‌شود، اگر وارد علم بشود در آب غرق می‌شود. آب به سبکی این انسان را حمل می‌کند؛ مثل فرض کنید یک کاغذی که روی آب بیفتد، یک چوبی که روی آب بیفتد که غرق نمی‌شود. این هم اگر وارد علوم شد غرق نمی‌شود، مشکلی برایش پیدا نمی‌شود، همین‌طور روی علوم راه می‌رود و استفاده می‌کند، برخلاف غیرمنطقی که غرق می‌شود.

بعد می‌فرماید فکر نکنی که این شخص در استخر غرق نمی‌شود، یک علم مختصری به او بدهند غرق نمی‌شود، نه، در بحر محیط هم غرق نمی‌شود! بحر محیط در اصطلاح قدیم به اقیانوس اطلس گفته می‌شده، امروزه باید به اقیانوس آرام گفته بشود. سابقاً که آمریکا کشف نشده بود، از اروپا به آن‌ور که نگاه می‌کردند بحر محیط می‌گفتند، دیگر می‌رفت به شرق آسیا ختم می‌شد، یک دورِ زمین تقریباً می‌شد بحر محیط، یکی یکی حساب می‌کردند؛ بله، یعنی واقعاً اطلس و آرام دو تا با هم متصل بودند. خب بعد از اینکه آمریکا کشف شد، خب بحر محیط دیگر آن اقیانوس دیگر بحر محیط به حساب نیامد؛ ولی در اصطلاح این‌ها بحر محیط که می‌گویند، یعنی همین اقیانوس آرام و اطلس با هم‌دیگر که کل زمین را احاطه کرده؛ مثلاً که بزرگ‌ترین دریاست. مثلاً بحرپیمایی در لغت نگاه می‌کنید، لغت‌های قدیم‌ها مثل مثلاً *فرهنگ آنندراج* و این‌ها می‌گوید دریایی است بی‌کران، ساحل ندارد، این آن‌قدر بزرگ است! بعضی‌هایشان هم مشخص می‌کنند که از کجا شروع می‌شود، دیگر نمی‌گویند به کجا ختم می‌شود؛ از کجا شروع می‌ودش را می‌گویند که معلوم است اقیانوس اطلس منظورشان بوده. منتها اقیانوس اطلسی که یک سرش طرف غرب اروپاست، یک سرش طرف شرق آسیاست.

خب، « و يخفّ على الماء حمله، »، بر آب، کسی که منطق خوانده سبک حمل می‌شود غرق نمی‌شود؛ «وَلَا یَغْرَقُ»، نه تنها در آب استخر غرق نمی‌شود، بلکه «وَلَا یَغْرَقُ فِی الْبَحْرِ الْمُحِیطِ»، در بحر محیط هم غرق نمی‌شود.

«وَهُوَ فِی جِوَارِ عَیْنِ الْحَیَوَانِ الرَّاکِدَةِ»

و این شخصی که منطق خوانده همسایه چشمه آب حیات است، آن هم نه چشمه آب حیات جوشان و پرخروش که شاید اگرچه او را نمی‌کُشد ولی بالاخره بغلتاندش، بلکه «الرَّاکِدَةِ»؛ یعنی بی‌جنب‌وجوش، ثابت، آرام.

« من اغتمر فيها لم يمت . »

کسی که فرو رود در این چشمه نمی‌میرد، همیشه زنده است. آب حیات که بخورد همیشه زنده است. خب منطق هم همین‌طور، هیچ‌وقت در هیچ علمی به مرگ گرفتار نمی‌شود، یعنی به اشتباه.

[پاسخ به اشکال و پرسش‌های شاگردان]:

اگر قابل تمجید باشد، علم است، جا دارد که تمجیدش کند. این‌قدر قابل تمجید نیست؟ حالا به عنوان یک بحث بسیار...

سوال:

پاسخ: اینکه حالا در بحر می‌رود این‌جوری می‌کند، خودش که مسئله نیستند، تو بخوانی یک... ارزش این هم ارزش دارد. تمام ارزش‌ها ارزش این وابسته است به اینکه این مریده را گرفت...

سوال:

پاسخ: ایشون ببینید حرف را چطوری شروع کرد؛ گفت هر علمی را بخواهی بخوانی، بالاترین علم را اگر بخواهی بخوانی، این را نداشته باشی لنگی. درسته؟ پس ارزشش خیلی بالاست.

سوال: به خودی خود ارزش ندارد؟

پاسخ: نه، به خودی خود ارزش ندارد؛ وسیله ارزشمندی است. وسیله ارزشمندی است که اگر شما در علوم سنگین هم وارد بشوید و این وسیله را داشته باشید، امید اشتباه نکردنتان هست. این‌ها می‌شود همان بحر محیط دیگر، این می‌شود بحر محیط. بحر محیط که نمی‌خواهد بگوید واقعاً تو دریا افتادی منطق نجاتت می‌دهد! منطق اصلاً شناگری نیست، آن‌هایی که منطق خوانده‌اند تو دریا بیفتند با کسانی که نخوانده‌اند فرق نمی‌کند. منظورش دریای علمی است؛ در علوم سنگین اگر وارد شدی، منطق داشتی کافی است.

«لَمْ یَمُتْ» یعنی گرفتار اشتباه مرگ‌آور نمی‌شود. گفتیم اگر هم اشتباه می‌کند، اشتباه قابل جبران می‌کند. این «لَمْ یَمُتْ» منظورش همین است، نه که واقعاً کسی منطق بخواند جاوید می‌شود، کسی که منطق بخواند نمی‌میرد! یعنی در اشتباه مرگ‌آور نمی‌افتد، اشتباهش اشتباه کوچکِ قابل جبران است. این‌ها کنایه است، کنایه را باید معنا کنیم؛ آن وقت می‌بینیم نه، مبالغه‌ای هم نکرده‌اند. ولی اگر همین معنای ظاهری را شما راضی کنید، این شأن منطق نیست، منطق خیلی پایین‌تر از این است. اما معنای کنایی‌اش را ملاحظه کنید، ببینیم درست گفته...

سوال:

پاسخ: نه خب، فرمایش شما مثل ایشان بود که فرقی نکرد پشت قدم می‌نویسند.

سوال:

پاسخ: بله، این‌قدر این‌جور هم نیست، این‌جور هم نیست. اگر خوش‌قلم باشند و بنویسند معنایش این است که هر چه دهانشان رسید...

سوال:

پاسخ: این همان است که قبلاً گفتیم، تحلیل می‌شود که نمی‌شود؛ که باید قلم داشته باشد، فکرش هم کار کند، درست بنویسد، نه اینکه هر چه به قلمش آمد بنویسد به نظرش درست هم ننویسد! ما ارزشش می‌کنیم. بله، عبارت از شارح...

سوال:

پاسخ: نه، این عبارت از شارح نیست، عبارت از هر کس هست، بالاخره شارح قبولش کرده که آوردتش.

---

تمثیل کسی که خود را بی‌نیاز از منطق می‌داند

« و منه يعلم أنّ من قال: «أنا قانع بما أعلم، و ما لى حاجة إلى المنطق»

و کسی که گفته باشد: قانعم به آنچه می‌دانم، «وَمَا» نافیه است: «وَمَا لِی حَاجَةٌ إِلَى الْمَنْطِقِ»، به منطق هم احتیاج ندارم. این شخص که این‌چنین گفته:

«وَإِنْ کَانَ یَعْلَمُ جَمِیعَ الْعُلُومِ الْعَامِّیَّةِ»

تمام علوم عامّه را بلد است:

« من اللّغة و النّحو و الشّعر و التّرسّل و الفقه و الكلام و الطّبّ و الحساب، »

«تَرَسُّل» یعنی نثری که با سجع می‌آید، با سجعِ مرتب می‌آید، مشتمل بر صناعات ادبی است؛ این را می‌گویند ترسل. یعنی بلد است عباراتی را بیاورد که مثل شعر باشد مثلاً.

و فقه و کلام و طب و حساب، همه این علوم را هم بلد است، ولی در عین حال:

« فهو كحارس يقول »

این «فَهُوَ» مربوط به «وَإِنْ کَانَ یَعْلَمُ» است؛ کسی که این‌چنین گفته «وَإِنْ کَانَ یَعْلَمُ جَمِیعَ الْعُلُومِ...»، اما « فهو كحارس يقول »؛ مثل پاسبان و نگهبان در قصر است، که می‌گوید:

« أنا قانع بما أنا فيه، و ما لي حاجة إلى السّلطنة و السّرير و التّاج »

قانعم به همین حالی که هستم، خوشم؛ من تو پاسبان قصرم، و نیازی به آنچه تو قصر هست (سلطنت و سریر و تاج) ندارم! این درست است به یک مقامی رسیده اما مقامِ پایینی است، به همین مقام پایین اکتفا کرده، آن مقام بالا را آرزو نمی‌کند. شخصی هم که علوم دیگر را به دست آورده، مثل آن پاسبان می‌ماند که هنوز تو قصر نرفته و به سلطنت نرسیده.

[در پاسخ به پرسش شاگردان]:

نه، این‌جا هیچ‌کدام عالی نیستند؛ نه پاسبان بودن عالی است، نه سلطنت، هیچ‌کدام عالی... هدف... هدف پاسبان نیست.

سوال:

پاسخ: نه، این بحث هدف و عالی بودن، بحث هدف بودن و عالی بودن این‌جا مطرح نیست؛ بحث پایین بودن و بالا بودن مطرح است. کسی که تمام علوم را بلد باشد، با کسی که بدون منطق، با کسی که تمام علوم را بلد باشد به علاوه منطق، این دو تا را حساب کنیم: یکی مثل آن پاسبان است، یکی مثل آن پادشاه است. به عالی بودن و هدف بودن کار نداریم. کسی که منطق و علوم را بلد باشد به علاوه منطق، مثل پادشاه است؛ کسی که علوم را بلد باشد بدون منطق، مثل آن پاسبان است. حالا آن کسی که همه علوم را بلد است و می‌گوید من احتیاج به منطق ندارم و قناعت می‌کنم، مثل این است که بگوید من به همان شغل پاسبانی اکتفا می‌کنم، دیگر نمی‌خواهم بروم سمت آن پادشاهی.

سوال:

پاسخ: علوم عامّیه یعنی علومی که شامل همه علوم بشود؛ یعنی نه تنها علوم الهیه که همه‌شان احتیاج به منطق دارند، اما حتی علوم عامّیه را هم بلد باشد منطق را بلد نباشد باز هم کافی نیست. علوم غیرعامّیه یعنی علوم الهیه که آن‌ها وابسته به منطقند؛ اصلاً نمی‌تواند بگوید من علوم غیرعامّیه را بلدم و منطق نمی‌خواهم، آن را که اصلاً نمی‌تواند بگوید. علوم عامّیه‌ای که تقریباً به منطق احتیاج ندارند، تقریباً به منطق احتیاج ندارند، آن‌ها را هم اگر بخواهد بدون منطق یاد بگیرد، آن‌ها را هم توجه می‌کنید که پاسبانه می‌شود؛ یعنی به کم قناعت کرده. نه، طرف زیاد رفته باشد...

کلام در این‌جا احتمال دارد سخن معمولی باشد، سخنوری باشد؛ احتمال دارد علم کلام باشد. ولی اگر علم کلام هم باشد عیب ندارد، فیلسوف دارد می‌گوید. کلام می‌دانید که فلاسفه به کلام چجوری نظر می‌کنند؛ فلاسفه کلام را جزء علوم عامّیه می‌دانند. صاحب کلام، کلام را هم... یعنی متکلم را جزء جمهور (یعنی توده مردم) به حساب می‌آورند، یعنی می‌گویند این‌جا بازی... اصلاً تعبیر به چیز دارند: «عوامّ العلماء»، یا تعبیرهای هم‌چنین دارند نسبت به متکلمین. این متکلمین را برایشان ارزش قائل نیستند، فیلسوف دارد می‌گوید کلام. اگر یک نفری از متکلمین بگوید کلام جزء علوم عامّیه است، خب به او اعتراض وارد است که کلام جزء علوم عامّیه نیست؛ ولی فیلسوف، کلام را جزء علوم معمولی می‌داند، جزء علوم اعتباری می‌داند، ارزش قائل نمی‌شود. اینکه در این‌جا گفته کلام جزء علوم عامّیه است هیچ منافاتی ندارد، چون فیلسوف دارد حرف می‌زند. عارف وقتی می‌خواهد علوم را تعریف کند، عرفان را کنار می‌گذارد بقیه همه را خراب می‌کند، حتی فلسفه را؛ فلاسفه را جزء افراد بی‌سواد حساب می‌کند، این‌ها هیچ‌چی نمی‌دانند، این‌ها یک مشت تخیل دارند، مثل نابینایی که دارد یک چیزهایی را که دیدنی است توصیف می‌کند، خب این نمی‌تواند درست توصیف کند. معتقد است که فیلسوف اصلاً عالم نیست، فیلسوف یک خیالباف است. این یکی از آقایان فلاسفه را می‌گفت «مهندسین نساجی»! یعنی خوب بلدند ببافند، مهندس نساجی می‌گویم.

[پاسخ به پرسش شاگردان]:

نه، هر بالایی پایینی را قبول ندارد ولی معذور می‌داند؛ مثلاً عارف، فیلسوف را قبول ندارد ولی می‌گوید ولش کن دیگر، این بیش از این نمی‌فهمد، از او هم انتظار نداریم. هیچ‌ وقت فیلسوف را لعنت نمی‌کند، نمی‌گوید این گرفتار در آخرت است که؛ نه، این بیش از این نمی‌فهمد، خدا هم از او بیش از این نخواسته است. فیلسوف هم متکلف... همین، بیش از این نمی‌شود. ما بیشتر از افراد دیگر هم‌دیگر را... کتاب به خاطر خواندن این کتاب‌ها نیست، به خاطر تهذیب نشدن است، و خواندن این کتاب‌ها مزاحم نیست، تهذیب باز شد.

خب منفعت منطق تمام شد، بحث منفعت منطق تمام شد. اما بحث سِمه منطق:

می‌فرمایند منطق از نطق گرفته شده است، نطق هم دو قسم است: نطق ظاهری داریم، نطق باطنی داریم. نطق ظاهری همین حرف زدن است، نطق باطنی فکر کردن است. منطق مربوط به آن نطق باطنی است؛ یعنی به ما می‌گوید آن قوه‌ای که در آن معانی ترسیم می‌شود — که از آن تعبیر می‌کنیم به قوه فکر — این منطق این قوه فکرت را تهذیب می‌کند. پس توجه می‌کنید، قبل از اینکه ما به فهرست مطالب منطق مراجعه بکنیم، خودِ لفظِ «منطق» را که می‌شنویم، این سِمه و علامت می‌شود برای اینکه در این علم ما چه‌کار می‌خواهیم بکنیم؛ یک فهرست اجمالی، خیلی اجمالی است که اولِ هر علمی بالاخره اعلام می‌شود. وقتی گفتند منطق، خودِ همین منطق ابتدا یک توضیح مختصری داده می‌شود: منطق یعنی نطق داخلی، یعنی چیزی که نطق داخلی شما را (یعنی قوه فکر شما را) تهذیب می‌کند. حالا چطور تهذیب می‌کند، چطوری پاک از اشتباه می‌شود، این دیگر تو فهرست‌های تفصیلی باید روشن بشود، ولی این یک مطلب اجمالی است.

«وَسِمَةُ الْمَنْطِقِ هِیَ الْمَنْطِقُ»

سِمه منطق خودِ منطق است؛ یعنی همین که گفتیم منطق، خودِ این تقریباً همه آنچه که باید به عنوان علامت شناخته بشود را می‌شناساند به ما. اما بعضی علوم این‌طور نیستند، اصلاً علم نحو، علم نحو... خودِ نحو نیست؛ باید یک‌جوری توضیح بدهیم علم نحو را، بگوییم علم نحو درباره ترکیب کلمات صحبت می‌کند، همین اندازه؛ مثلاً یک توضیح مختصری بدهیم، این می‌شود سِمه. اما در مثل منطق دیگر احتیاج به توضیح هم ندارد، همین که گفتیم منطق خودش می‌شود سِمه؛ چون منطق را باید کسی بفهمد که منظور کدام منطق است: نطق ظاهری منظور نیست، نطق باطنی (یعنی فکر) منظور است.

«وَهُوَ مُشْتَقٌّ مِنَ النُّطْقِ الدَّاخِلِیِّ »

سِمه یعنی همین علامت.

«وَهُوَ مُشْتَقٌّ مِنَ النُّطْقِ الدَّاخِلِیِّ »

یعنی تکلم، نه تفکر.

«وَهُوَ الْقُوَّةُ الَّتِی تَرْتَسِمُ فِیهَا الْمَعَانِی»

نطق داخلی قوه‌ای است که در آن معانی مرتسم می‌شود، یعنی فکر.

«فَالْمَنْطِقُ یُهَذِّبُهَا»

منطق این قوه را تهذیب می‌کند. تهذیب می‌کند یعنی اصلاحش می‌کند، به طوری که دیگر گرفتار اشتباه نشود.

---

امر چهارم از رؤوس ثَمانِیَه: مؤلف و مدوّن علم منطق

و مؤلّف الكتاب، أى مصنّف هذا الفنّ و مدوّنه: هو أرسطو

چهارمین امر از امور ثَمانِیَه این است که در مورد مؤلف کتاب صحبت بشود؛ یعنی مصنف... بله، یعنی مصنفِ این فن و مدوّنِ این فن که فن منطق است، که او «ارسطو» است.

« و قد صحّ بشهادة المفسّرين له »

شما به چه دلیل می‌گویید مدوّن این علم ارسطو بوده؟ می‌فرماید: صحت این مطلب، اینکه تدوین مربوط به ارسطو بوده، صحیح شده، ثابت شده به وسیله شهادت کسانی که مفسر مطالب ارسطو بودند، مثل ثامسطیوس و اسکندر افرودیسی. این‌ها جزء مفسرین کلمات ارسطو بودند، آن‌ها شهادت دادند که ارسطو این کار را کرده است.

«وَیُقَالُ لَهُ مِیرَاثُ ذِی الْقَرْنَیْنِ»

و اصطلاحاً به این منطق گفته می‌شود «میراث ذوالقرنین». منظور از ذوالقرنین که در این‌جا نوشته، اسکندر مقدونی است؛ که اسکندر مقدونی شاگرد ارسطو بوده، بعد از اینکه (چون پسر فیلیپ بوده دیگر، پادشاه یونان) که پدرش به وسیله شخصی که شکایت به این شخصی که شکایت کرده و به شکایتش رسیدگی نشده، از طرف ایران تحریک می‌شود و فیلیپ را می‌کشد. اسکندر هم در نامه‌ای که به داریوش می‌نویسد، می‌نویسد که شما چه کردید و از جمله اینکه پدر مرا کشتید. بله، ایشان چون پادشاه بوده و مال زیادی در اختیارش بوده — به خصوص که بعداً کشورهایی فتح کرده — مال زیادی در اختیار ارسطو می‌گذارد در ابتدای تدوین منطق، بعد هم هر سال برایش یک مستمری تهیه می‌کند، تدارک می‌بیند.

اما اینکه ایشان ذوالقرنین بوده، این ثابت نیست؛ اگرچه مسلمین غالباً معتقدند که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است، ثابت نیست. چون خدا در قرآن ذوالقرنین را تعریف می‌کند، تمجید می‌کند، و در روایات ما هم ذوالقرنین تمجید شده‌اند، و اسکندر بر حسب آنچه که تاریخ خودشان (نه تاریخ ما، که تاریخ ما حالا تاریخ دشمن است، ولی تاریخ خودشان) می‌نویسد، آدم قابل تمجیدی نبوده. شهرهایی را گرفته و تمام جوان‌های آن شهر را به دار زده؛ مثلاً شهر صور را که بعد از ۶ ماه محاصره بر حسب یک اشتباهی که جوانان صور مرتکب شدند توانست این شهر را بگیرد. بخت‌نصر ۱۳ سال محاصره کرد نتوانست بگیرد، ولی اسکندر محاصره کرد و قصد برگشت داشت که مشاورانش به او گفتند کسر برایت برمی‌گردد. اتفاقاً یک اشتباهی که کردند جوانا بر اثر خرافاتی که به خاطر ماهی که در دریا پیدا شده بود گرفتار خرافات شدند، درِ دروازه باز شد و این‌ها رفتند تو، تمام جوان‌ها را به دار زد، آویزانشان کرد تو شهر! این کار یک ذوالقرنه‌ای نیست به انتقام. و بعضی از شهرهای آسیای میانه یا هندوستان را که البته دیگر آخرین شهرها بود که شهر را سوزاند. این‌ها کارهای انسانی که از او تمجید بشود نیست.

البته اختلاف هست؛ بعضی‌ها گفتند کوروش است که آن هم تثبیت نشده، بعضی‌ها گفتند که ذوالقرنین یکی از پادشاهان حِمیَر بوده از یمن بوده. علی‌أي‌حال احتمال قوی داده می‌شود که از پادشاهانی بوده که ماقبل تاریخ زندگی می‌کرده و تاریخش نوشته نشده. به همان اندازه‌ای که روایات و آیات به ما گفتند ما از آن‌ها خبر داریم، ذوالقرنین هیچ‌کدام از این‌ها تعیین کردن از ظاهر نیست. حالا البته بحث مفصل است در مورد ایشان، الان هم وقت نداریم، خیلی مرتبط به بحث ما نیست.

«وَیُقَالُ لِلْمَنْطِقِ مِیرَاثُ ذِی الْقَرْنَیْنِ»

مرحوم سبزواری در منطق منظومه ظاهراً:

ألفه الحكيم رسطاليس‌ ميراث ذي القرنين القديس‌[3]

که میراث ذوالقرنین به همین منطق گفته می‌شود.

«یُقَالُ لَهُ مِیرَاثُ ذِی الْقَرْنَیْنِ»

نه، چون وسیله مالی‌اش را ذوالقرنین تأمین کرد و ارسطو را به این کار ترغیب کرد، می‌گویند میراث ذوالقرنین؛ و الا خودِ ذوالقرنین (اسکندر) روی این منطق کاری انجام نداد، فقط بذل مصنّفی بذل کرد. ذوالقرنین به مصنف این منطق (یعنی ارسطو) ۵۰۰ هزار دینار...

 

سوال:

پاسخ: بله، دینار یعنی طلا. آن وقت طلا بوده دیگر، طلا در یونان و غیر یونان فرقی نمی‌کرده، فقط سکه‌اش فرق می‌کرده؛ یعنی آن مهری که روی آن می‌زدند عکس پادشاه خودشان بوده، تو ایران عکس پادشاه خودشان بوده، هر آن مهری که روی سکه زده می‌شده فرق می‌کرده، ولی سکه در همه جا طلا بوده یا نقره بوده. طلا دینار گفته می‌شده، نقره درهم گفته می‌شده. ولی یونان سکه رایج خود را داشته، ایران سکه رایج خود را داشته، این سکه‌ای که روی آن زده می‌شده فرق می‌کرده؛ اما طلا در همه جا طلا بوده، نقره در همه جا نقره بوده.

«بَذْل» اصطلاحاً — این را توجه بکنید — بَذل اصطلاحاً به چیزی گفته می‌شود که ریخته بشود با بی‌اعتنایی یک خرده. بَذل وقتی گفته می‌شود با «جود» فرق دارد؛ می‌گویند این آدم بَذل کرد، این جود کرد. یک مقدار بی‌اعتنایی... با بی‌اعتنایی گفته می‌شود، گویی ارسطو توجهی به مال نداشته، مال را با او بذل کرده‌اند؛ یعنی با او با بی‌اعتنایی بگیرد این‌جوری، او توجهش به علم بوده. لذا می‌بینید در مورد خدا نمی‌گویند خدا بذل کرد، می‌گویند خدا جود کرد؛ نمی‌گویند بذل کرد که اهمیت می‌دهند به آنچه داده شده. اگر چیزی بدون اهمیت گرفته بشود به آن می‌گویند بذل.

« و أدرّ عليه، كلّ سنة، مائة و عشرين ألف دينار. »[4]

هر سال هم برایش مستمری قرار داد، ۱۲۰ هزار دینار. ۵۰۰ هزار دینار اول به او داد، گفت هر سال هم برای کمک‌خرجی ۱۲۰ هزار دینار به او داده بشود. «أَدَرَّ» از ماده اِدرار است. اِدرار یعنی ریزش؛ «أَدَرَّ» یعنی مستمری قرار داد. سعدی می‌گوید:

مرا در نظامیه ادرار بود / شب و روز تلقین و تکرار بود[5]

مرادش تلقین و تکرار است سابقاً که بلندگو نبوده — حالا این شعر را معنا کنیم، جمله معترضه — سابقاً بلندگو نبوده، اگر یک درسی گفته می‌شده که جمعیت زیاد بوده، آن وسط یک نفر می‌ایستاده، استاد هر چه می‌گفته آن تکرار می‌کرده؛ چون بعدی‌ها به‌شان صدای استاد تا یک جا می‌رسیده، خب تا آن‌جا دیگر احتیاج نبوده که کسی بایستد، آن‌جا یک نفر می‌ایستاده صدای استاد را به بعدی‌ها می‌رسانده. اگر باز بیشتر بودند، یک نفر دیگر هم‌آن‌طور می‌ایستاده صدای این واسطه را می‌شنیده آن می‌گفته؛ که درس چندین بار تکرار می‌شده، خیلی کار سختی هم هست. این یک موظفی هم به او می‌دادند؛ یک نفر آن‌جا صدای استاد را به بقیه می‌رسانده، موظفی هم می‌گرفته. سعدی می‌گوید: «مرا در نظامیه ادرار بود»؛ یعنی مستمری داشتم. «شب و روز تلقین و تکرار بود»؛ یعنی کارم فقط این بود که تکرار بکنم به بقیه برسانم تا وقتی که خودم مثلاً استاد شدم و به جایی رسیدم.

حالا «أَدَرَّ» یعنی مستمری برایش قرار داد: «کُلَّ سَنَةٍ مِائَةً وَعِشْرِینَ أَلْفَ دِینَارٍ».

---

رعایت شروط تصنیف توسط ارسطو

« و قد حافظ على شريطة المصنّفين »

خب حالا ارسطو این مصنف منطق شد، شرایط تصنیف را هم رعایت کرد یا نه؟ ایشان می‌فرماید بله:

« و قد حافظ على شريطة المصنّفين »

شرایط تصنیف این است که گفتیم باید از زوائد بپرهیزد، آنچه را که لازم است حذف نکند، و ابواب را مرتب قرار بدهد؛ همه این کارها را ایشان انجام داد: «وَقَدْ حَافَظَ» این ارسطو « على شريطة المصنّفين »؛ یعنی شرایط مصنفین را رعایت کرد.

«وَتَرَکَ فِی الْمَنْطِقِ الزِّیَادَةَ عَلَى مَا یَجِبُ»

مثل لوازم متصلات. متصلات و منفصلات را اینکه توضیح می‌دهند، وارد بحث می‌شوند که این شرطی متصله، شرطی متصله لوازمی دارند و از روی این‌ها مثلاً می‌شود چه چیزهایی ساخت؛ و دوباره بعضی از شرطیه‌ها را با شرطی‌های دیگر ترکیب می‌کنند. گاهی شرطی‌هایی ترکیب می‌شود که یک قضیه است درونش ۱۲ قضیه وجود دارد! یک قضیه در درونش ۱۲ قضیه وجود دارد، یعنی این‌جور شرطی‌های مفصل که هیچ کاربردی هم ندارد؛ این‌ها جزء [زوائد است]. خب اگر کسی این‌ها را بلد باشد و به کار ببرد، به این می‌گویند آدمِ عالمی است؛ ولی فقط ارزش علمی دارد که بگویند به او «عالم»، بیش از ارزش علمی چیز دیگری ندارد.

ارسطو این‌جور مطالب را در منطقش وارد نکرد؛ البته بعید است که ایشان نرسیده باشد به این مطالب، رسیده منتها این‌ها ارزش ندارد وارد نشده، مثل لوازم متصلات و منفصلات و اقترانات شرطیه.

قیاس‌های اقترانی هم از حملیه تشکیل می‌شوند، هم از شرطیه تشکیل می‌شوند. قیاس اقترانیِ حملی ما زیاد داریم، استفاده هم زیاد دارد در علوم؛ اما قیاس اقترانیِ شرطی استفاده ندارد، لذا اقترانات شرطی را ارسطو ذکر نکرد که اگر صغرا یک قضیه شرطی باشد، کبرا یک قضیه شرطی باشد، نتیجه چه می‌شود، بعد هم باز تو مفصلاتش وارد بشود که اگر جهت داشته باشند چه می‌شود، جهت نداشته باشند چه می‌شود. خیلی مباحث پیش می‌آید که هیچ‌کدامش هم لازم نیست. اقترانات شرطیه را هم ایشان ذکر نکرد:

«الَّتِی لَا یُنْتَفَعُ بِهَا لَا فِی الدُّنْیَا وَلَا فِی الْآخِرَةِ»

اگر «فِی الْآخِرَةِ» را اضافه کنیم بیشتر علوم باید حذف بشود!

«وَأَمْثَالِهَا مِمَّا زَادَها الْمُتَأَخِّرُونَ»

ایشون اقترانات شرطیه را گفت «الَّتِی لَا یُنْتَفَعُ بِهَا لَا فِی الدُّنْیَا وَلَا فِی الْآخِرَةِ»، و امثال لوازم متصلات و امثال اقترانات شرطیه که متأخرون اضافه کردند در منطق، ولی ارسطو نیاورد.

---

پرهیز ارسطو از نقصان در مباحث ضروری (جامعیت در صناعات خمس)

همچنین:

« و احترز فيه عن الزّيادة على ما يجب »

آنچه که واجب است همه را بیان کرد، کم نگذاشت؛

«کَالصَّنَاعَاتِ الْخَمْسِ»

صناعات خمس را تماماً بیان کرد؛ ولی بعضی متأخرین صنایع خمس را کم کرده‌اند:

« على ما نقص منها المتأخّرون، »

اصلاً و رأساً مطالب بعضی از صناعات خمس را به طور کلی حذف کردند،

«کَالْجَدَلِ وَالْخِطَابَةِ وَالشِّعْرِ»

که اصلاً مطرحش نکردند،

« و إيراد البعض أبتر، »

بعضی‌هایش را ذکر کردند منتها ابتر و ناقص ذکر کردند،

«کَالْبُرْهَانِ وَالْمُغَالَطَةِ»

ارسطو هیچ‌کدام از این دو کار را انجام نداد؛ نه آن اضافات را مطرح کرد، نه این نواقص را (چه به حذف، چه به نقصان) مرتکب شد، بلکه آنچه را که لازم بود در منطق به طور کامل آورد.

این چهارمین امر از این رؤوس ثَمانِیَه بود که خواندیم، تمام شد؛. چهار تای دیگر مانده که ان‌شاءالله جلسه آینده.

 


[5] کلیات سعدی.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo