« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/16

بسم الله الرحمن الرحیم

لزوم مراجعه طالبِ بحثِ صرف به کتب مشائین و عدم بحث با او در قواعد اشراقی/مقدمات بحث /حکمه الاشراق

 

موضوع: حکمه الاشراق/مقدمات بحث / لزوم مراجعه طالبِ بحثِ صرف به کتب مشائین و عدم بحث با او در قواعد اشراقی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

لزوم مراجعه طالبِ بحثِ صرف به کتب مشائین و عدم بحث با او در قواعد اشراقی

 

فرمودند که این کتابِ ما برای کسی نوشته شده که طالبِ حکمتِ ذوقیه باشد؛ حالا یا این‌که به درجه اجتهاد در ذوق رسیده باشد، و یا این‌که فقط طالب باشد، اما حکمت، کسی که بخواهد فقط حکمتِ بحثیه بخواند باید به کتبِ مشاء مراجعه کند، این کتابِ ما برای او کامل [نیست]؛ زیرا که ما قواعدی داریم که بر سوانح و لوامع نوریه مبتنی هستند، و مشاء قواعدی دارند که بر نظر و فکر و برهان [مبتنی است]. این دو قاعده مأخذشان با هم، این دو نوع قواعد مأخذشان با هم فرق می‌کند؛ بنابراین اگر کسی طالبِ آن نوع قواعد باشد از راهِ دیگری می‌رود، و کسی که طالبِ این نوع قواعد باشد از راهِ دیگری، پس راهشان مشترک نیست. بنابراین اگر می‌خواهد حکمتِ مشاء را بخواند، سراغِ کتابِ ما نیاید، به سراغِ کتابِ مشائی برود. این‌ها دیگر مطالبی نیست که خیلی‌اش از خارج مطروح باشد، از خارج بگویم.

«فَمَنْ أَرَادَ الْبَحْثَ وَحْدَهُ، فَعَلَیْهِ بِطَرِیقَةِ الْمَشَّائِینَ»[1]

هر کس که فکر و نظرِ تنها را می‌خواهد، باید به طریقه مشائین مراجعه کند.

«فإنّها حسنة للبحث وحده محكمة،»

برای بحث به تنهایی یک روشِ خوبی است، محکمه است یعنی استوار هم هست، قابلِ اعتماد است. سلام علیکم. البته ایراداتی هم برایش وارد می‌شود چنان‌چه بعداً خواهیم گفت، ولی نسبت به خودشان قابل اعتماد است:

«لابْتِنَائِهَا عَلَى قَوَاعِدَ»

که بعضی از این قواعد ضروری یعنی بدیهی‌اند و در آن‌ها اشتباهی راه ندارد، «بعضها ضروريّة، و بعضها نظريّة تثبت بأمور فطريّة.»؛ اگرچه نظری است، ولی از راهِ فطرت ثابت می‌شوند، آن‌ها هم در آن‌ها اشتباه چندان راه ندارد؛ مگر حالا یک وقت اختلالی در وقتِ فکر کردن پیش بیاید. علی‌أي‌حال قواعدِ آن‌ها هم قواعدِ معتبری است، قابلِ اعتمادی است؛ اگرچه فروعی که از این قواعد گاهی استنباط می‌کنند، فروعی است که در آن احیاناً اشتباه پیش می‌آید.

« و ليس لنا معه كلام و مباحثة فى القواعد الإشراقيّة»

چنین کسی که فقط طالبِ حکمتِ بحثی است، با او ما کلامی و بحثی در قواعدِ اشراقی نداریم، یعنی قواعدِ اشراقی به دردِ او نمی‌خورد؛ زیرا که مسیرِ او با مسیرِ اشراق فرق می‌کند.

«لِاخْتِلَافِ الْأُصُولِ وَ تَبَایُنِ الْمَآخِذِ»

به دو جهت:

۱. هم اصولی که ما از آن استفاده می‌کنیم با اصولی که او طالب است (یعنی اصولِ بحثی) فرق دارد؛

۲. هم مآخذی که ما از آن این اصول را استنباط می‌کنیم با مآخذی که او می‌خواهد اصولِ بحثی را از آن استنباط کند تفاوت دارد. اختلافُ الاصول اولاً، و تباینُ المآخذ ثانیاً.

«لأنّ أصل القواعد الإشراقيّة و مأخذها هو الكشف و العيان»، در حالی که اصلِ قواعدِ مشاء این بحث و برهان است. پس مباحث فرق می‌کنند، خودِ قواعد هم که روشن است فرق می‌کنند؛ پس از هر دو جهت فرق هست. وقتی فرق هست، او اگر طالبِ یک جهت است نمی‌تواند به جهتِ دیگر رو بیاورد.

لزوم سوانح نوریه در انتظام امر اشراقیون

بعد می‌فرماید که اشراقیون اصلاً بدون سوانح نوریه — که مبنای اصولشان می‌شود — نمی‌توانند بحث بکنند، کارشان منظم نمی‌شود. آن‌ها از قواعدی استفاده می‌کنند که همان‌طور که بیان کردیم مبتنی است بر این لوامع نوریه که درخشش‌های عالم‌اند به این‌ها افاضه می‌شوند، و این‌ها در انتهای این نور یا در ابتدای این نور عوالم عقلی را می‌بینند و قواعدشان را طبق آن عوالم تنظیم می‌کنند.

بسیاری از قواعد اشراقی از طریق این نور گرفته می‌شود. البته بعضی از قواعد اشراقی هم داریم که آن‌ها هم با فکر گرفته می‌شوند، از طریق نور گرفته نمی‌شوند؛ ولی بالاخره بسیاری از قواعد چون از طریق این نور گرفته می‌شوند، شخص باید به همین نور اعتماد کند نه به بحث و برهان. البته گاهی از اوقات هم شکی برایش پیدا می‌شود، این‌طور نیست که شخصی که مشاهده و عیان می‌کند از شک مصون بماند؛ او هم بالاخره مبتلا به شک می‌شود، منتها اگر نفسش را از بدن منخلع کرده باشد و به امور دنیایی دل نداده باشد، می‌تواند آن اشتباهات را، آن شکوک را برطرف کند و حق را آن‌چه هست بیابد.

«بل الإشراقيّون لا ينتظم أمرهم دون سوانح نوريّة»

بدون آن سوانح و لوامع نوریه اصلاً کارشان انتظام پیدا نمی‌کند، علمشان مرتب نمی‌شود؛ چون قواعدشان، بسیاری از قواعدشان مبتنی بر این انوار است، و اگر این انوار نباشد نمی‌توانند آن قواعد را تنظیم کنند. حالا چطوری این قواعد طبق آن انوار تنظیم می‌شود، بعداً روشن می‌شود؛ فهرستی را در صفحه بعد می‌گوییم و بعد هم که وقتی وارد اصل بحث شدیم مطالب کاملاً روشن می‌شود.

سوانح نوریه را معنا می‌کنند: «أَیْ لَوَامِعَ نُورِیَّةٍ عَقْلِیَّةٍ»؛ لوامع یعنی درخشش‌های روشنی که عقلی است، یعنی از عالم عقول تابیده، که همان‌طور که قبلاً هم اشاره کردیم می‌شود همین لوامع مبنای اصول صحیحه‌ای که قواعد اشراقیه به حساب می‌آید. یعنی قواعد اشراقیه را مبتنی می‌کنیم بر این انوار؛ اگر این انوار نباشد قواعد اشراقی استنباط نمی‌شود، اگر قواعد اشراقی استنباط نشود فروعات اشراقی که *حکمة الاشراق* را تنظیم می‌کنند به دست نمی‌آیند. پس اصلِ اصلِ الاصول این لوامع نوریه‌اند، و بعد خودِ اصول‌اند و بعد هم دیگر فروعات.

خب چرا بدون لوامع نوری کارشان انتظام پیدا نمی‌کند؟ زیرا که بعضی از این قواعدشان...

سوال:

پاسخ: نه، بعضی از این قواعدشان مبتنی بر این سوانح نوریه است.

« فإنّ من هذه القواعد»؛ «مِنْ» همان‌طوری که اشاره می‌کنیم «مِنْ» تبعیضیه است: « فإنّ من هذه القواعد، : الإشراقيّة المذكورة فى هذا الكتاب ، ما تبتنى على هذه الأنوار »؛ یعنی قواعدی است که « ما تبتنى على هذه الأنوار »، مبتنی بر این انوار است، «أَیْ بَعْضُهَا». این دارد «مِنْ» تبعیضیه را بیان می‌کند: «أَیْ بَعْضُهَا».

چرا به «بعض» تفسیر کردید؟ این «مَنِ الْقَوَاعِدِ» را به «بعض» تفسیر کردید؟ « على ما يدلّ عليه لفظة «من» التّبعيضيّة ».

خب حالا چرا «بعض» را شما به «بعض» تفسیر کردید؟ چرا خودِ مصنف «بعض» را گفته می‌فهمند؟ علتش این است که همه قواعد اشراقی مبتنی بر عیان نیست، بعضی‌ها را ما از فکر و استدلال به دست می‌آوریم؛ ولی خب بسیارش از طریق عیان به دست می‌آید. این‌ها بعداً روشن می‌شود؛ وقتی قواعد را گفتیم معلوم می‌شود که بعضی از قواعد همان قواعدی است که مشاء گفتند و آن‌ها از طریق عیان به دست نیامده، بعضی از قواعد دیگری که ما ابداع کردیم آن‌ها از طریق اشراق به دست می‌آید، و حکمت اشراق ما هم مبتنی بر همان قواعد اشراقی است.

« إذ ليس جميع القواعد يبتنى عليها، بل بعضها. و البعض الآخر على غيرها »

این دلیل بر این است که چرا مصنف «بعض» را گفته، چرا مصنف گفته بعضی از قواعد مبتنی بر این انوارند. « إذ ليس جميع القواعد يبتنى عليها، بل بعضها. و البعض الآخر على غيرها »، مبتنی بر فکر و این‌هاست، همان قواعد مشائیه. بالاخره آن‌ها هم گفتند ما هم قبول داریم رد نمی‌کنیم، بسیاری از مباحث طبیعی که کاری به عالم [غیب] ندارد این‌ها قواعدش مستنبط از همین عالم طبیعت است، این‌ها احتیاج به لوامع نوریه ندارد. البته لوامع نوری ما را کمک می‌کند در استنباط، ولی احتیاج به آن ندارد؛ همان‌طور که مشاء از این قواعد، قواعدشان را از این منابع مادی گرفتند، ما هم از همین منابع مادی قواعدمان را می‌گیریم. منتها چون ما قواعدی داریم نوری، که آن‌ها باید از بالا گرفته بشود، آن‌ها را می‌گوییم به وسیله عیان و لوامع نوریه گرفته می‌شود. پس همه اصول ما اصولِ مبتنی بر انوار عقلیه نیستند؛ بعضی مبتنی بر انوار عقلی‌اند و بعضی مبتنی بر همان حکمت بحثی‌اند و همان فکر و نظرند.

سوال:

پاسخ: بله بله، آن‌ها قواعد اشراقیه نمی‌شود، ولی مجموع...

سوال:

پاسخ: ایشان می‌گوید بعضی از قواعد اشراقیه، بعضی از قواعد مبتنی بر آن‌هاست. اشراق بالاخره قاعده را که قبول بکند، قاعده را که قبول کند بالاخره جزء *حکمة الاشراق* قرار می‌دهد، بر همه این‌ها قواعد حکمت اشراقیه می‌گوید؛ همه را قواعد اشراقیه می‌گوید، منتها بعضی‌هایشان مبتنی بر این انوارند بعضی‌ها نیستند. حالا إن‌شاءالله توضیح بیشترش به قول ایشان:

« على ما ستقف عليه عند الوقوف على ما فى الكتاب »؛ وقتی مطلع شدی بر مطالب کتاب، توجه می‌کنی که بعضی از این قواعد مبتنی بر انوارند، بعضی‌ها مبتنی بر انوار نیستند. در قسم دومی که از این کتاب می‌آید بیشتر مباحث مبتنی بر انوار است، ولی در قسم اول، بحث‌های منطقیات مثلاً بحث‌های مغالطات یا بعضی از قسمت‌ها ممکن است مطالب نوری در آن داشته باشد ولی مطالب غیر نوری هم دارد،.

 

زوال شکوك اشراقیون از طریق سلّمِ نفسِ منخلعه

« حتّى إن وقع لهم الأصول »

یک «فِی» از کتاب ما افتاده، همان که آن کتاب را دارد آن کتاب «فِی» را دارد، کتاب ما ندارد.

«حَتَّى إِنْ وَقَعَ لَهُمْ» (یعنی برای اشراقیون)، حتی اگر برای اشراقیون در اصولی که مبتنی است بر آن اصول قواعد اشراقی وحی از سوانح نوریه منظور از این اصول سوانح نوری است؛ چون ما به دو چیز «اصول» می‌گوییم در این کتاب:

۱. یکی قواعدی که از آن استفاده می‌کنیم و جزئیاتش را که تشریح کردیم *حکمة الاشراق* تنظیم می‌شود.

۲. یکی هم مبنای این قواعد و اصول، که همان سوانح نوریه هستند. سوانح نوری اصلِ این اصول‌اند، و از باب این‌که اصلِ اصول‌اند برایشان اصول گفته می‌شود؛ خود اصول و قواعد اشراقی هم که اصول اشراقی هستند.

پس ما دو گونه اصول داریم. در این‌جا منظور از اصولی که می‌گوییم آن اصل‌الاصول است، یعنی سوانح نوریه.

«حَتَّى إِنْ وَقَعَ لَهُمْ» (یعنی برای اشراقیون)، در اصولی که مبتنی می‌شود بر آن اصول قواعد اشراقی، یعنی اصولی که حتی اصلاً برای این قواعد مبنا هستند برای این قواعد (که منظور همان سوانح نوریه است؛ منظور از این اصولی که مصنف در این‌جا گفته، خود قواعد اشراقیه نیستند، مبانی این قواعد اشراقیه یعنی سوانح نوریه هستند)، اگر در سوانح نوریه شکی پدید بیاید، «یَزُولُ عَنْهُمْ» (یعنی این شک از این اشراقیون زائل می‌شود) «بِسُلَّمِ نَفْسٍ مُنْخَلِعَةٍ» [یا «بِسُلَّمٍ مُنْخَلِعَةٍ»].

«سُلَّم» یعنی نردبان، و در لغت بر هر چیزی که وسیله رسیدن به یک هدفی باشد سُلَّم گفته می‌شود. و چون نفسِ ما وسیله رسیدن به کمالاتِ نفسانی است، از این باب بر آن سُلَّم اطلاق کرده است. پس منظور از سُلَّم در این‌جا نفس ناطقه انسانی است.

«مُنْخَلِعَة» یعنی از بدن منخلع شده باشد؛ نه این‌که در بدن نباشد، ارتباط با بدن دارد ولی علاقه بدنی ندارد، به این معنا که با مادیات رابطه‌اش را قطع کرده، با بدن ارتباط علاقه‌ای ندارد، ولو ارتباطِ تدبیری دارد؛ بدن را دارد تدویر می‌کند، ولی این‌طور نیست که منغمس در ماده باشد ؛ مثل انسان‌هایی که وابسته به دنیا هستند، که آن‌ها منغمس در ماده‌اند.

«أَیْ بِالنَّفْسِ الْمُنْخَلِعَةِ عَنِ الْبَدَنِ»[2]

«بِسُلَّمٍ مُنْخَلِعَةٍ» را معنا می‌کند: «أَیِ النَّفْسِ الْمُنْخَلِعَةِ عَنِ الْبَدَنِ»؛ که این نفس «الْمُشَاهِدَةِ لِلْمَبَادِئِ الْعَقْلِیَّةِ وَ السَّوَانِحِ النَّورِیَّةِ»؛ نفسی که مشاهده می‌کند مبادیِ عقلیه و سوانحِ نوریه را.

مبادی عقلیه همان موجوداتِ عالم عقل‌اند، سوانحِ نوری اشراقات این‌هاست. اشراقاتِ مبادی عقلیه را می‌گوییم سوانحِ نوریه، که هر دو مربوط به عالم عقول‌اند. ما خودِ جواهَرِ عالمِ عقل را و حیاتشان را می‌گوییم مبادیِ اشراقیه؛ سوانح و تابش‌هایی که از آن‌جا به [نفسِ] انسان کامل می‌تابد می‌گوییم سوانحِ نوری.

بعد یک مطلبی دارم که بیان کردم می‌آید، و آن مطلب این است که چطور این لوامع نوریه و چطور این مجردات عقلیه مبنای اصولِ کشفیه و اشراقیه می‌شوند؟ الان ما تا حالا ادعا می‌کنیم که این سوانح نوریه مبانی هستند که ما از طریقشان این اصول عقلیه، این اصول اشراقی را، قواعد اشراقیه را به دست می‌آوریم استنباط می‌کنیم. چه‌جوری استنباط می‌کنیم؟

ایشان با یک تشبیه مطلب را حل می‌کند؛ البته بیش از تشبیه هم نمی‌شود در این‌جا گفت، چون کسی که با عالم عقلی تماس داشته باشد خودش متوجه می‌شود که چگونه استنباط می‌شود، کسی هم که تماس نداشته باشد با حرف نمی‌شود برایش آشکار کرد. ولی همین‌طور که الان می‌گوییم تشبیه کنیم: ایشان می‌گوید که می‌بینید علمایی را که به احوال کواکب توجه می‌کنند و قواعد نجومیه را از این احوال استنباط می‌کنند، و می‌بینید علمای طبیعت و فیزیک را که به موجودات مادی توجه می‌کنند و از احوال موجودات مادی قواعد طبیعی استنباط می‌کنند. چگونه این احوال کواکب و احوال موجودات طبیعی بعد از مشاهده بصر منشأ احکام نجومی و طبیعی می‌شوند؟ همچنان هم موجودات عقلی، موجودات عالم عقلی بعد از مشاهده بصیرت منشأ پیدایش احکام اشراقی و قواعد ذوقی می‌شوند. با این تشبیه ایشان مسئله را حل می‌کند.

بیش از این هم بیان کردم نمی‌تواند بگوید، که ما وقتی مراجعه می‌کنیم به علمای طبیعی می‌بینیم این‌ها مطالعه کردند در امور طبیعی خارج و با بصرشان مشاهده کردند و مطالعه کردند و بالاخره مطلبی را که به عنوان اصل و قاعده بحثیه ذکر کردند؛ همچنین علمای هیئت. حالا ما می‌گوییم که ما هم که علمای اشراقیم، حکمای اشراقیم، باید با مشاهده قواعدمان را به دست بیاوریم: مشاهده مبانی. مشاهده مبانی یعنی مشاهده عالم عقول؛ عالم عقول را مشاهده می‌کنیم و به توسط مشاهده عالم عقول، قواعدی را تنظیم می‌کنیم.

تبیین اصطلاحات نجومی هیئت قدیم (توالی، رجوع، وقوف، استقامت)

بعد ایشان در ضمن اشاره می‌کنند به بعضی از اصطلاحات نجومی؛ ۳ تا اصطلاح نجومی این‌جا دارند که احتیاج به توضیح دارد، بقیه اصطلاحات احتیاج به توضیح ندارد: یکی اصطلاحِ «رجوع» است، یکی «وقوف» است، یکی «استقامت».

گفته شده که ما ۷ تا کوکبِ سیار داریم، ۷ تا کوکب سیار و ۵۰۰ و خورده‌ای — آن‌طور که شمرده شده — کوکبِ ثابت داریم. البته در زمان قدیم شمرده شده با چشم غیرمسلح، حالا که از میلیون و میلیارد هم تجاوز کرده است؛ ۵۰۰ و خورده‌ای آن وقت رصد می‌شده با چشم غیرمسلح.

ستاره‌های ثوابت در فلک هشتم‌اند، ولی سیارات در فلک اول تا هفتم‌اند؛ یعنی قمر، عطارد، زهره، شمس، مریخ، مشتری، زحل؛ این ۷ تا می‌شوند کواکبِ سیاره. از بین این ۷ تا، ۲ تایشان را اصطلاحاً می‌گویند «نیّرین» (یعنی ماه و خورشید را می‌گویند نیّرین)، آن پنج تای دیگر را اصطلاحاً می‌گویند «خمسه متحیّره» (یعنی ۵ سیاره‌ای که متحیرند).

حالا چرا به آن‌ها می‌گویند متحیره؟ به خاطر همین است که این ۵ تا دارای «رجوع» و «وقوف» و «استقامت»اند. رجوع و وقوف و استقامت این‌ها خیلی واضح است، یعنی خیلی آشکار به نظر می‌رسد؛ به این مناسبت این‌ها را متحیره گفتند. کواکب سیاره متحیّره که این پنج تا باشند، این‌ها در زمانی «عَلَى التَّوَالِی» سیر می‌کنند، و در یک زمانی سیرشان متوقف می‌شود، و در یک زمانی «عَلَى خِلَافِ التَّوَالِی» سیر می‌کنند.

منطقَة البروج را که یک زمانی من توضیح داده بودم برای شما، کمربندی می‌دانند که در فلک هشتم قرار گرفته؛ یعنی دو تا دایره فرضی، دو تا دایره عظیمه فرضی که محاسبه کرده‌اند، استوای این فلکِ ثوابت را رسم می‌کنند (البته در ذهن). در فاصله این دو دایره ستاره‌هایی قرار گرفته‌اند که به ۱۲ مجموعه ستاره قرار گرفته‌اند، که هر مجموعه را در بخشی از این منطقه قرار می‌دهند و این منطقه را تقسیم می‌کنند به ۱۲ برج:

۱. یک برجش «حَمَل» است که مطابق با فروردین است؛

۲. یک برجش «ثَوْر» است که مطابق با اردیبهشت است؛

همین‌طور می‌آییم تا برج آخر که «حُوت» است و مطابق با اسفند است. یعنی همان ۱۲ برجی که الان در بین ما رایج است همان ۱۲ برج‌اند، منتها با اسمِ مجموعه ستاره‌ها: مجموعه ستاره‌ای که به صورت بره درآمده «حمل» می‌گویند، به صورت گاو درآمده «ثور» می‌گویند، آن آخر هم که به صورت دو تا ماهی درآمده «حوت» می‌گویند.

ما اگر از «حمل» شروع کنیم به سمت «حوت» برویم، نظم این برج‌ها چنان است که ما از مغرب به سمت مشرق رفتیم (خوب دقت کنید! اگر از حمل به سمت حوت برویم، از مغرب به سمت مشرق رفتیم). در اصطلاحِ هیئت، این سیر را اصطلاحاً می‌گویند «التَّوَالِی»؛ توالی یعنی سیر از مغرب به سمت مشرق، یا سیر از حمل به حوت، این را می‌گویند توالی. «خلاف توالی» یعنی سیرِ مخالفِ این: از حوت به حمل، از مشرق به مغرب.

پس اصطلاحِ «عَلَى التَّوَالِی» یعنی من المغرب إلى المشرق، اصطلاحِ «عَلَى خِلَافِ التَّوَالِی» یعنی من المشرق إلى المغرب. این اصطلاح زیاد در هیئت به کار برده می‌شود؛ می‌گویند این ستاره توالی سیر می‌کند، آن یکی الان خلافِ توالی سیر می‌کند، توضیح هم دیگر نمی‌دهند خودتان باید بدانید توالی یعنی چه، خلافِ توالی یعنی چه. این یک مطلب که توالی و علی خلاف التوالی روشن بشود.

تشریح افلاک ممثل، خارج‌المرکز و تدویر و چگونگی حدوث استقامت، وقوف و رجوع

مطلب دوم این‌که هر کوکبی دارای فلکِ کلی و افلاکِ جزئی هست. این را هم من سابقاً یادم است عرض کرده بودم: مثلاً فرض کنید مریخ را، این یک کوکب است، کوکبش دیده می‌شود، همان است که در شب طالع است به صورت یک ستاره پرنور دیده می‌شود، ستاره سرخ دیده می‌شود؛ چون سرخ است به آن می‌گویند، بعضی‌ها می‌گویند کوکبِ جنگ است. این کوکب فلکی دارد، فلکش دیده نمی‌شود؛ مثل هوا که دیده نمی‌شود آن فلک هم دیده نمی‌شود چون شفاف است. فلک دور زمین را احاطه کرده، کوکب دور زمین را احاطه نکرده، کوکب مثل یک نقطه است روی آسمان دیده می‌شود؛ ولی فلکی که این کوکب در او هست دور زمین را احاطه کرده است.

این فلکِ کلی تقسیم می‌شود به ۳ فلک (البته بعضی‌ها چهار فلک دارند، بعضی‌ها کمتر دارند؛ خورشید می‌گویند دو تا فلک دارد، فلکِ جزئی). ولی حالا نوعِ سیارات ۳ تا فلک دارند:

۱. یک فلکِ ممثَّل دارد،

۲. یک فلکِ خارج‌المرکز دارد،

۳. یک فلکِ تدویر دارد.

این‌ها را من باید شکلش را بکشم چون حالا فعلاً مورد بحثمان نیست، همین اندازه اکتفا می‌کنم: فلکِ ممثّل مثل منطقَة البروج است، به همین جهت هم به آن می‌گویند ممثّل؛ آن «عَلَى التَّوَالِی» سیرش توالی است، یعنی من المغرب إلى المشرق.

و فلکِ خارج‌المرکز، فلکی است که از اسمش پیداست: مرکزش با مرکزِ زمین یکی نیست. مرکزش با زمین یکی نیست. ممثل مرکزش مثل منطقَة البروج مرکزِ زمین است، و یکی از جهاتی که به آن ممثّل گفتند همین است: هم ممثّلش می‌گویند چون «عَلَى التَّوَالِی» مثل منطقَة البروج [حرکت] دارد، هم ممثّلش می‌گویند چون مرکزش مثل منطقَة البروج [مرکزِ زمین] است؛ یعنی همان‌طور که مرکزِ منطقَة البروج زمین است مرکزِ آن هم زمین است، به این دو مناسبت گفتند.

سوال:

پاسخ: اما خارج‌المرکز فلکی است که مرکزش خارج از زمین است. به وسیله فلکِ خارج‌المرکز «أَوْج» و «حَضِیضِ» یک سیاره را توجیه می‌کردند؛ چون مرکز خارج است، قسمتی از این فلک به زمین نزدیک‌تر است، قسمتی به زمین دورتر است. وقتی که کوکب در ناحیه نزدیک‌ترینِ این فلک قرار می‌گرفت می‌گفتند کوکب در حالِ حضیض است، وقتی در دورترین نقطه این فلک قرار می‌گرفت می‌گفتند در حالِ اوج است؛ چون مرکز با زمین فرق داشت نزدیک و دور می‌شد به زمین. اگر مرکز با مرکزِ زمین یکی بود، همه نقاطِ این فلک با زمین فاصله برابر داشت؛ اما چون مرکز با زمین فرق دارد فاصله‌اش با زمین نابرابر است، گاهی فاصله‌اش نزدیک می‌شود گاهی دور می‌شود. آن وقتی که نزدیک می‌شود، کوکب در آن قسمت نزدیک قرار می‌گیرد حضیض، آن وقتی که در ناحیه دور قرار می‌گیرد اوجِ کوکب است.

یک فلکِ دیگر داریم که در فلکِ خارج‌المرکز است، این اصلاً مرکزش با مرکزِ زمین جور نیست، این در خودِ فلک قرار گرفته مثل یک ساچمه بلبرینگ که در آن بلبرینگ قرار گرفته باشد؛ ببینید مرکزِ این ساچمه با مرکزِ بلبرینگ فرق می‌کند، اصلاً یک چیز دیگر است. «تدویر» این‌چنین است، یعنی در فلکِ خارج به این صورت قرار گرفته. کوکب در تدویر است، کوکب همیشه در تدویر است؛ تدویر شروع می‌کند به گشتن. این مقدمه بحث بود، حالا می‌خواهم وارد بحث بشوم.

خارج‌المرکز شروع می‌کند به چرخیدن دور زمین، تدویر هم شروع می‌کند به چرخیدن دور خودش؛ چون تدویر نمی‌تواند دور زمین بچرخد، اصلاً با زمین اشتراکی ندارد. تدویر شروع می‌کند به دور خودش چرخیدن، خارج‌المرکز شروع می‌کند دور زمین چرخیدن.

در یک حالت از حالات که این باید در شکل [کشیده] بشود، می‌بینیم که فلکِ خارج‌المرکز مثلاً دارد. فلکِ خارج‌المرکز «عَلَى التَّوَالِی» می‌رود (یعنی من المشرق إلى المغرب می‌رود)، تدویر هم در وقتی که دارد می‌چرخد به همان سمت دارد می‌چرخد. این‌جا کوکب به نظر می‌رسد که خیلی سریع به طرف مشرق می‌رود، خیلی سریع به طرف مشرق می‌رود؛ چرا؟ چون هم خارج‌المرکز دارد می‌رود به سمت مشرق، و تدویری را که در درونِ خودش است به سمت مشرق می‌برد (که تدویر و حرکتِ طبعی به سمت مشرق می‌رود)، هم خودِ تدویر دارد حرکتش به سمت مشرق [می‌رود]. این‌جا کوکب حرکتش برابر است با مجموعِ حرکتِ خارج‌المرکز و حرکتِ تدویر؛ و این مجموعِ حرکت، حرکت به سمت مشرق را تند می‌کند. اصطلاحاً در این‌جا می‌گویند کوکب در حالِ «استقامت» است، این حالت را می‌گویند حالتِ استقامتِ کوکب، که کوکب مستقیم است؛ یعنی دارد به سمت مشرق می‌رسد.

بعد وقتی می‌رسد که تدویری که داشته می‌چرخیده دورِ خودش می‌چرخد دیگر، حالا با خارج‌المرکز مثلاً تدویر. فرض کنید خارج‌المرکز این باشد، تدویر دارد دور خودش می‌چرخد. خارج قبلاً این صورتی می‌رفته، تدویر هم این صورتی می‌رفته؛ خب این دو تا با همدیگر به این ور می‌رفتند حالا تدویر دارد می‌رود بالا، می‌رود به سمت بالا، یعنی درست خیلی اختلاف! خارج‌المرکز دارد این‌ور می‌رود، تدویر کوکب را دارد این‌ور می‌برد. این اختلاف الان در حرکتِ خارج‌المرکز و تدویر پیش می‌آید؛ یعنی کوکب به سمتی می‌رود که تدویر دارد می‌چرخد، خارج‌المرکز به سمتِ دیگر می‌رود.

این‌جا ما باید اگر بخواهیم محاسبه کنیم سیرِ کوکب را، باید حرکتِ تدویر را با حرکتِ خارج‌المرکز که خلافِ هم‌اند (یکی عَلَى التَّوَالِی است، یکی دیگر رفته سمتِ عَلَى خِلَافِ التَّوَالِی)، این حرکت‌ها را با هم مقایسه کنیم تفاضلشان را بگیریم؛ تفاضلشان را بگیریم یعنی مثلاً فرض کنید حرکتِ یکی ۲۰ است به سمت مشرق (مثلاً فرض کنید با ۲۰ کیلومتر می‌رود)، آن یکی هم دارد به همان صورت می‌رود. این تفاضل را که بگیریم دو حالت اتفاق می‌افتد:

۱. گاهی تفاضل صفر می‌شود؛ یعنی آن ۲۰ تا این هم ۲۰ است، می‌شود صفر.

۲. گاهی آن ۲۰، تدویر ۴۰ است یا تدویر مثلاً ۳۵ است، تدویر ۱۵ تا جلوتر است. این دو حالت اتفاق می‌افتد.

در حالتی که هر دو تفاضلشان صفر باشد، کوکب به نظر می‌رسد که حرکت نمی‌کند؛ چون یک حرکت به سمت توالی دارد به تبعِ خارج‌المرکز، یک حرکت علی خلاف توالی دارد به تبعِ تدویر. این دو تا حرکت‌ها چون هر دو مساوی‌اند، یکی به این سمت می‌برد یکی به آن سمت؛ یعنی مثل این‌که به طرف چپ می‌کشندش ۲۰ کیلومتر، به طرف راست می‌کشندش ۲۰ کیلومتر، خب این در همان‌جا می‌ماند دیگر! کسی ۲۰ کیلومتر سمت چپ بکشد کسی هم ۲۰ کیلومتر سمت راست بکشد با این سرعت، این در همان‌جا توقف می‌کند. به نظر می‌رسد که کوکب در این حال متوقف است؛ اصطلاحاً این را می‌گویند «وقوف» و ستاره را می‌گویند «واقف».

آن وقتی که تفاضل بیشتر بشود — یعنی فلکِ تدویر مثلاً ۳۵ حرکت کند، فلکِ خارج‌المرکز ۲۰ حرکت کند — فلکِ تدویری که حالا دارد علی خلاف توالی می‌رود، این ۱۵ درجه جلو می‌افتد؛ یعنی ۱۵ درجه این کوکبِ سیار را به سمت مغرب سوق می‌دهد. آن خارج‌المرکز ۲۰ درجه به سمت مشرق می‌بردش، تدویر ۳۵ درجه به سمت مغرب می‌فرستدش؛ پس قهراً کوکب ۱۵ درجه به سمت مغرب می‌رود، چون ۲۰ درجه آن با ۲۰ درجه این خنثی می‌شود، کوکب ۱۵ درجه به سمت مغرب می‌رود یعنی علی خلاف توالی می‌کند. این را اصطلاحاً می‌گویند «رجوع»، و کوکب را می‌گویند «راجع»، یا می‌گویند «عکس». گاهی هم می‌گویند عکس، گاهی می‌گویند رجعت، گاهی می‌گویند رجوع، گاهی می‌گویند عکس، حتی گاهی تراجع هم می‌گویند.

روشن شد «رجوع الكوکب» چیست؟ «وقوف الكوکب» چیست؟ «استقامت الكوکب» چیست؟ دلایلش هم روشن شد؛ البته دلیلش باید بیشتر از این توضیح داده می‌شد، مختصراً بیان کردم فقط به عنوان فهرستی.

**استقامت:** یعنی آن زمانی که کوکبِ سیار (این خمسه متحیّره) به سمت مشرق یعنی عَلَى التَّوَالِی سیر می‌کنند.

**وقوف:** یعنی آن وقتی که ایستاده به نظر می‌رسند.

**رجوع:** یعنی آن وقتی که عَلَى خِلَافِ التَّوَالِی است، به سمت [مغرب] حرکت می‌کنند.

خلاصه مطلب این است که ما کوکب را در طول سال که رصد می‌کنیم، ۳ حالت از این کوکب به نظرمان می‌رسد:

اول می‌بینیم به سمت مشرق سیر کرد؛ امشب این طرف طلوع کرده، شب بعد می‌بینیم به سمت مشرق رفته از طرف مشرق طلوع کرده، شب بعد دوباره آن‌ورتر. گاهی نگاه بعضی شب‌ها بلند می‌شویم می‌گوییم نه، همان جایی که بوده امشب این‌جا طلوع کرده، فردا شب هم همان‌جا، پس‌فرداش هم همان‌جا؛ این ستاره واقف است به نظر، اول به سمت مشرق می‌رفت هی به سمت مشرق نزدیک می‌شد که طلوعش مختلف می‌شد تو سمت مشرق. بعد هم که دیدیم ایستاده، بعد می‌بینیم به سمت مغرب می‌رود.

این خمسه را می‌گویند متحیّره؛ یعنی خودشان نمی‌دانند چه کنند! این‌ور می‌رود، یک‌دفعه فکری به نظرش می‌رسد که نه، مثل این‌که باید برگردم! یک خرده می‌ایستد فکر می‌کند، دو مرتبه برمی‌گردد؛ دوباره این‌ور، دوباره ایستاده، دوباره برگشته! ببینید، همه‌اش متحیر است، نمی‌دانیم؛ چون مثل آدمی که یک مسیری را می‌خواهد برود متحیر می‌شود، می‌ایستد دوباره برمی‌گردد. این هم همین‌طور می‌شود که این را اصطلاحاً می‌گویند رجوع و وقوف و استقامت.

چگونگی استنباط هیئت قدیم و فرضیه افلاک تا کشفیات جدید نجومی

خب حالا رجوع و وقوف و استقامت را آقایان در کوکب دیدند، نشستند فکر کردند، قاعده استنباط کردند، و آن قاعده این است که ما فلکی به نام فلکِ تدویر داریم که این در خارج‌المرکز است و به این‌چنین حرکت می‌کند، خلافِ خارج‌المرک

احکام هم همان‌طور که بیان کردم؛ این‌ها چه‌جوری فهمیدند؟ آن‌ها که ندیدند تدویر چه‌جوری بچرخد! دیدند فقط، دیدند که این کوکب رجعت دارد، استقامت دارد، وقوف دارد؛ گفتند این باید توجیه‌اش... چه‌جوری رجعت دارد، چه‌جوری استقامت و وقوف دارد؟ ناچار شدند که به ترتیبی یک فلکِ دیگری فرض کنند و آن فلک را مرکزش را به آن صورت که عرض کردم درست کنند که دورِ خودش بچرخد. خیلی فکر می‌خواهد که چطوری توجیه کند!

مثلاً فرض کنید همان اول اوج و حضیض را دیدند؛ این‌ها که می‌گویند می‌گویند فلک قابل رؤیت نیست. فلکِ خارج‌المرکز را ندیدند، اوج و حضیض را دیدند، گفتند چه‌کار کنیم که اوج و حضیض را درست کنیم؟ فکرشان رسید یک فلکِ خارج درست کنند، فلکِ خارج‌المرکز درست کردند. علاوه بر آن رجعت و استقامت و وقوف را دیدند، فکرشان رسید که آن فلکِ خارج‌المرکز نمی‌تواند این مشکل را حل کند، یک فلکِ دیگر باید درست کنیم، یک فلکِ دیگر به نامِ تدویر درست کردند. دیگر حالتِ دیگری برای کوکب ندیدند که احتیاج به فلکِ چهارمی داشته باشد، همین ۳ تا فلک کافی بود.

البته در عطارد چون ۲ دفعه اوج و حضیض دارد، ۲ تا خارج درست کردند؛ در قمر هم چون ۲ تا اوج و حضیض دارد یک «حامل» درست کردند یک «مائل» درست کردند، چون آن دیگر ۲ تا خارج، دو نوع خارج‌المرکز است. بعد هم ممثّلش را به نام «جوزهر» یک جور دیگر درست کردند. بالاخره هر کدامِ این‌ها را طبق آنچه که مشاهده می‌کردند تنظیم می‌کردند؛ یعنی چون می‌گفتند حرکت باید به وسیله فلک باشد، اگر حرکتی به وسیله فلکی توجیه شد فَبِهَا، اگر حرکتِ بعدی هم باز به آن فلک توجیه شد احتیاج نداریم، اگر نتوانستیم با آن فلک توجیه کنیم، فلکِ دیگری فرض می‌کنیم. به قول خواجه در *تذکره* می‌گوید: ما فلکِ زیادی اثبات نمی‌کنیم؛ تا بتوانیم حرکات را به گردن یک فلک می‌اندازیم، اگر دیدیم نشد آن وقت یک فلکِ دیگر درست می‌کنیم. درست می‌کنیم نه که ما درست می‌کنیم، می‌گوییم هست.

خب بعد دیگر نوبت رسید به منجمینِ جدید. البته در منجمینِ قدیم هم کسانی بودند مثل ابوریحان بیرونی که حرف‌ها را قبول نکرد، یک چیزهای دیگری گفت ولی حرفش خاموش شد، چنان گفت و تمام شد؛ تا نوبت رسید به منجمینِ غربی. آن‌ها هم همان حرفِ ابوریحان را زدند ولی دنبالش را گرفتند، بقیه‌شان که آمدند دنبالش را گرفتند، بالاخره به یک جا رسیدند: اول مثلاً کشف شد که زمین می‌چرخد دور خورشید، خورشید ثابت فرض شد، بعضی از قواعد به دست آمد که بعضی از حرکات را توجیه می‌کرد؛ تا بالاخره رسیدند به این‌که مدارِ این کواکب همه بیضی است. با هم رسیدند به این مطلب، خیلی از مشکلات حل شد؛ که مدار بیضی است و هم اوج و حضیض حل شد، دیگر احتیاجِ افلاک نداشتند. و به ترتیبی افلاک حذف شد که قوه جاذبه و قوه گریز از مرکز درست شد. البته قوه جاذبه قبلاً کشف شده بود، ولی بعدها کشف شد که قوه جاذبه عمومی داریم، یعنی همه کواکب نسبت به هم تجاذب دارند؛ همه سیارات، زمین، خورشید، این‌ها همه به هم تجاذب دارند و قوه جاذبه بر هم اثر می‌گذارند. و قوه گریز از مرکز، این دو تا ترکیب می‌شوند، یک حرکتِ دورانی به وجود می‌آید؛ که این‌ها حالا فعلاً بحثِ ما نیست.

منظورم این است که می‌بینید از مشاهده کواکب این‌ها قاعده‌های نجومی را استنباط کردند، قاعده‌های نجومی از مشاهده کواکب استنباط شد؛ همچنین قواعدِ فیزیکی و طبیعی از مشاهده امور طبیعی پیدا شد. خب چه عیبی دارد که قواعدِ اشراقی هم از مشاهده عالمِ عقلی پدید بیاید؟ همان‌طور که مشاهده کواکب و مشاهده موجودات مادی منشأ پیدایشِ قواعدِ نجومی و قواعدِ طبیعی شدند، همچنین مشاهده عالمِ عقلی هم منشأ پیدایشِ قواعدِ اشراقی و ذوقی بشوبد. پس این است که ما تا حالا اصرار می‌کنیم که قواعدِ اشراقی مبتنی بر سوانحِ نوری است، نه که باید آن سوانحِ نوری، آن تابش‌های نوری باشد، ما در آن تابش‌های نوری آن عالمِ عقول را مشاهده کنیم، بعد طبق آنچه در آن عالمِ عقول می‌گذرد قواعدی تنظیم کنیم.

قرائت متن عربی شارح در باب قیاسِ علم اشراق با نجوم و طبیعیات

« و كما أنّا شاهدنا المحسوسات، كالكواكب و الأجسام الطّبيعيّة »

(در علم نجوم)، «وَ الْأَجْسَامِ الطَّبِیعِیَّةِ» (در علم فیزیک و طبیعت)، «وَ تَیَقَّنَّا بَعْضَ أَحْوَالِهَا»؛ بعضی احوالِ این کواکب را یا اجسامِ طبیعیه را، این محسوسات را از طریق مشاهده یقین پیدا کردیم:

«کَرُجُوعِ الْکَوَاکِبِ وَ وُقُوفِهَا وَ اسْتِقَامَتِهَا» (این‌ها را توضیح دادم)، «وَ بُطْءِ حَرَکَاتِهَا وَ سُرْعَتِهَا».

این را دیگر خیلی احتیاج به توضیح ندارد: بعضی از کواکب بطیءُالحرکت‌اند بعضی‌ها سریعُ‌الحرکت‌اند؛ مثلاً ماه یکی از کواکبِ سیاره، این سریع‌ترین کوکبی است که در هر ۲۸ روز و خورده‌ای (۲۸ روز و نیم تقریباً) یک دور دارد دور زمین می‌زند؛ بر خلافِ ثوابت که این‌ها کندترین حرکت را دارند، در هر ۷۰ سال یک درجه نجومی (یعنی یکی از ۳۶۰ درجه را) طی می‌کنند در هر ۷۰ سال؛ یعنی ماه در هر ۲۸ روز که به یک سال نمی‌رسد ۳۶۰ درجه را طی می‌کند، این در هر ۷۰ سال ۱ درجه را طی می‌کند در هر ۷۰ سال، خیلی کند است. و بقیه سیارات هم مثل عطارد و زهره و این‌ها، این‌ها متوسط‌اند. پس می‌بینید که سرعت حرکت دارند، بطءِ حرکت دارند: «وَ بُطْءِ حَرَکَاتِهَا وَ سُرْعَتِهَا وَ إِلَى غَیْرِ ذٰلِکَ»، احوال دیگری که برای کواکب هست. این در مورد علم نجوم.

اما در علم طبیعت: « و كأشكال الأجسام الطّبيعيّة و مقاديرها و أماكنها و حركاتها و سكوناتها و سائر التّغيّرات الطّبيعيّة »؛ اجسام طبیعیه دارای اشکال‌اند، ما اشکالشان را می‌بینیم: بعضی‌ها مدورند بعضی‌ها مضلع‌اند؛ مقادیرِ مختلف دارند، مقادیرشان هم حس می‌شود؛ اماکنشان مختلف است، حرکاتشان، سکناتشان، سایر تغییراتِ طبیعی که در آن‌ها پیدا می‌شود (کون و فساد است)، این‌ها همه مشاهده می‌شود همه حس می‌شود. حالا مشاهده لازم نیست با بصر [باشد]، بعضی‌ها هم با غیرِ بصر حس می‌شود.

مشاهده در علم منطق گفته شده که به دو معنا اطلاق می‌شود: هم به معنای ابصار است هم به معنای حس؛ حتی بر حسیات اطلاق می‌شود، لذا از مقدماتِ برهان را می‌گویند حسیات، حسیات را وقتی که می‌خواهند تقسیم می‌کنند به مبصرات و ملموسات و مشمومات و کذا؛ یعنی همه حواسب، همه «مشاهدات» نامیده می‌شوند. حسیات را مشاهدات هم گاهی می‌گویند که در مقابلِ وجدانیات است، در مقابلِ وجدانیات قرار می‌گیرند، که گاهی خلاصه مشاهدات بر محسوسات اطلاق می‌شود.

در این‌جا هم ما مشاهده می‌کنیم، اجسام را مشاهده می‌کنیم؛ ممکن است با بصر باشد، ممکن است با بقیه حواس باشد. تغییرات مثلاً بعضی‌ها ممکن است با بصر مشاهده نشود، ولی با بقیه حواس مشاهده می‌شود. علی‌أي‌حال ما این‌ها را در علم طبیعی مشاهده می‌کنیم، و در علم ریاضی که هیئت باشد.

« ثمّ بنينا عليها ، على تلك الأحوال المتيقّنة من المحسوسات المشاهدة ، علوما صحيحة »

مشاهده کردیم محسوسات را در علم هیئت، و محسوسات را در علم طبیعت، «ثُمَّ بَنَیْنَا» بر همین محسوسات — یعنی بر این احوالی که «الْمُتَیَقَّنَةِ مِنَ الْمَحْسُوسَاتِ الْمُشَاهَدَةِ» — «ثُمَّ بَنَیْنَا عَلَیْهَا علوما صحيحة، كالهيئة و غيرها ». علم هیئت و علم طبیعت (علم طبیعی)، همه این‌ها مبتنی شدند بر مشاهداتِ ما، و همه‌شان هم صحیح بودند؛ یک قواعدِ صحیحه از مشاهداتِ علوم، از مشاهداتِ موجودات طبیعی به دست آوردیم.

[بحث استاد درباره اطلاقِ مشاهده بر حسیات]:

سوال:

پاسخ: بله، حالا البته اصلِ قضیه همان‌طور که عرض کردم با مشاهده بصر است. خواستم آن «سائر تغییرات طبیعیه» را توضیح بدهم توجیه کنم؛ حالا اگر سائر تغییرات طبیعیه را هم شما با بصر دیدید که اصلاً احتیاج ندارد که «مشاهده» را در این جمله «محسوس» بگیرید. مشاهده بر عامِ محسوس اطلاق می‌شود، در این‌جا هم اگر اطلاق بکنید بعضی از مشکلاتتان را حل می‌کند؛ اگر اطلاق هم نکردید عیبی ندارد، بفرمایید محسوسات به معنای خودش.

« من المسائل الطّبيعيّة المبنيّة على أحوال الأجسام الطّبيعيّة، كالهيئة على أحوال الكواكب »

که این مسائل طبیعی مبتنی‌اند بر احوال اجسام طبیعیه، « من المسائل الطّبيعيّة المبنيّة على أحوال الأجسام الطّبيعيّة، كالهيئة على أحوال الكواكب ».

ببینید تکه عبارت را توجه کنید: «کالهیئة علی احوال الکواکب» که مثال و تشبیه برای همان عبارت قبلی است: «المسائلِ الطبیعیةِ المبنیةِ علی احوالِ الاجسامِ الطبیعیة»، مثل هیئتی که مبنی است بر احوال کواکب؛ که دارد تشبیه می‌کند. خودِ مصنف «هیئت» را گفت، شارح «مسائل طبیعی» را برای تفسیرِ «وَ غَیْرِهَا» ذکر کرد («غیرها»یی که در عبارت مصنف هست)، بعد هم دو مرتبه تشبیه کرد به همان هیئتی که مصنف گفته: مسائل طبیعی مبنی‌اند بر احوال اجسام، همان‌طور که هیئت هم مبنی است بر احوال کواکب.

خب همان‌طور که ما از محسوسات، از مشاهده و یقین به احوالشان، علوم صحیحه هیئت را و علوم صحیحه طبیعت را استنباط می‌کنیم، همچنین از مشاهده عالم عقل و توسط این لوامع نوریه، احکام صحیح و حکمت اشراق را به دست می‌آوریم:

« فكذا نشاهد من الرّوحانيّات أشياء » (یعنی عالم عقول) «أَشْیَاءَ»؛ که خودِ ذواتِ مجرده، خودِ جواهرِ مجرده عقلی را ما مشاهده می‌کنیم در عالم عقل، « كذواتها المجرّدة و إشراقاتها و لمعانها و بعض هيئاتها النّوريّة » (درخشش‌هایشان را، یعنی تابش‌هایشان را)، «وَ لَمَعَانِهَا» (یعنی درخشش‌هایشان را، که آن‌ها دارای درخشش‌اند؛ یعنی خودشان نورانی‌اند و تابش هم دارند).

خورشید را دقت بکنید: خورشید خودش نورانی است، نورِ خیلی زیادی هم دارد که نمی‌شود به خودش نگاه کرد، تابشش هم هست که به تابشش ما نگاه می‌کنیم؛ به این نوری که از آن افاضه می‌شود می‌توانیم نگاه کنیم، ولی به درخشش خودش نمی‌توانیم نگاه کنیم. خودش درخشنده است و تابش هم دارد، یعنی نوری هم افاضه می‌کند. آن‌ها هم همین‌طورند؛ آن‌ها هم یک موجودات‌اند، جوهری دارند، بعد نورانی هم هستند، منتها نوری که با بصر دیده نمی‌شود، نوری که با بصیرت باید دیده بشود. تابش هم دارند. همه این‌ها را ما می‌توانیم وقتی که نفسمان را به آن‌جا رساندیم مشاهده کنیم.

«کَالذَّوَاتِ الْمُجَرَّدَةِ وَ إِشْرَاقَاتِهَا» (یعنی تابش‌هایشان)، «وَ لَمَعَانِهَا» (یعنی نورشان). لمعان آن نورِ درخشنده لرزان است. البته حالا در مورد آن‌ها ممکن است حالا نتوانیم بگوییم لرزان، ولی خورشید و این‌ها را، همین نورهای محسوس همین‌طورند، لمعان دارند یعنی ایاب و ذهاب دارند، ثابت نیستند؛ لمعان درخشش است همان‌طور که بیان کردم، درخشش با اضطراب است.

حیات نوریه و ابتناء علوم الهی بر مشاهدات روحانی

« و بعض هيئاتها النّوريّة »

بعضی حیاتِ نوریه. بعداً ثابت می‌کنیم إن‌شاءالله در قسم دوم که این مجردات دارای حیاتِ نورانی هم هستند، حیات نوریه. ما خودمان دارای حیات‌هایی هستیم: کیفیاتِ محسوسه ما، کیفیاتِ نفسانی ما همه حیات‌اند؛ مثلاً رنگمان که داریم، قدمان که داریم، حتی علممان، قدرتمان، همین‌ها حیات‌اند؛ منتها بعضی حیاتِ جسمانی‌اند مثل رنگ، بعضی حیاتِ نفسانی‌اند مثل علم. آن‌جا هم همین عوارض هست، آن‌جا هم مجردات همین عوارض را دارند؛ اصطلاحاً به عوارضِ آن‌جایی می‌گوییم «حیاتِ نوریه»، از قبیل علمشان و قدرتشان. و اگر چیزهایی مثل رنگ و این‌ها دارند که حالا ما نمی‌دانیم، کسانی که رفتند کسانی که دیدند می‌دانند. حیاتِ نوریه یعنی همان حیاتی که ما داریم، البته آن‌هایی که مخصوصِ جسم نباشد، آن‌هایی که مخصوص جسم نباشد که آن‌ها بتوانند داشته باشند؛ که در ما مثلاً حیاتِ برزخی غاسقه (یعنی تاریک) است مثلاً، در آن‌ها نوری است.

«کَالذَّوَاتِ الْمُجَرَّدَةِ» (یک)، «وَ إِشْرَاقَاتِهَا» (دو)، «وَ لَمَعَانِهَا» (سه)، «وَ بَعْضِ حَیَاتِهَا النُّورِیَّةِ»؛ بعضی حیاتِ نوری را مشاهده می‌کنیم از روحانیات اشیایی را،

«ثُمَّ نَبْنِی عَلَیْهَا» (بنا می‌کنیم بر این اشیاءِ مشاهَد از روحانیات) « العلوم الإلهيّة، و الأسرار الرّبانيّة. »؛ که اصطلاحاً اصولِ اشراقیه و قواعدِ ذوقیه به آن گفته می‌شود.

پس روشن شد که چگونه این سوانحِ نوریه و آن مجرداتِ عقلیه منشأ پیدایشِ قواعدِ اشراقیه می‌شوند، همان‌طور که آن کواکبِ خارجیه و اجسامِ مادیه خارجیه منشأ پدید آمدنِ علومِ هیئوی و طبیعی می‌شوند.

بقیه مطالب إن‌شاءالله بماند برای جلسه بعد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo