84/07/15
بسم الله الرحمن الرحیم
مراد از «ریاست» خلیفه و حکیم متأله (ریاست باطنی نه تغلب و تسلط ظاهری)/مقدمات بحث /حکمه الاشراق
موضوع: حکمه الاشراق/مقدمات بحث /مراد از «ریاست» خلیفه و حکیم متأله (ریاست باطنی نه تغلب و تسلط ظاهری)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مراد از «ریاست» خلیفه و حکیم متأله (ریاست باطنی نه تغلب و تسلط ظاهری)
فرمود که «الْإِلٰهِیُّ» گفته میشد کسی که حکیم متأله و حکیم بحثی باشد (یعنی هم حکمت ذوقی را داشته باشد هم حکمت بحثی را)، ریاستِ عالم از آنِ اوست؛ و اگر این شخص نبود نوبت میرسد به شخصی که [متوغل در تألّه و متوسط در بحث] باشد؛ اگرچه زمین از این [خلفا در هیچیک از] اعصار خالی نخواهد بود، اینها خلیفه خدا بر خلقاند.
بعد به دنبالِ بحث میفرماید که منظورم از آن ریاستی که برای حکیمِ متأله ثابت میکنم، ریاستِ ظاهری و پیروزی و تسلط نیست؛ که مثلاً چه شخصی باشد، مثلاً حکومت و پادشاهی داشته باشد. منظورم این است که این شخص قطب است و در واقع و باطن بر عالم حاکم است. حالا ممکن است که در کنارِ این حکومتِ باطنی، حکومتِ ظاهری هم داشته باشد، ممکن است حکومت ظاهری نداشته باشد. بعضی از همین اقسام، حکومت ظاهری هم داشتند مثل بعضی از انبیای بنیاسرائیل، بعضیها حکومت ظاهری نداشتند مانند اولیایی که بعد از اسلام آمدند، خیلیها. ولی در هر عصر و زمانی بالاخره گروهی از این محققین که حکومت ندارند ولی قطباند وجود دارند، و در بینشان هم اختلافِ مرتبه هست. بین همه اینها یکیشان است که در او از همه بالاتر است، که حکومت در واقع مالِ اوست، بقیه هر چه هستند در تصدیقِ او هستند.
اگرچه خب این بحثی میشود در جلسه قبل که هر جا متأله گفت ریاست دارد، حالا توضیح میدهیم که منظور از این ریاست، ریاستِ باطنی است؛ چه ریاستِ باطنی با ریاست ظاهری توأم بشود، و چه فقط همان به ریاستِ باطنی باشد.
«و لست أعنى بهذه الرّسالة التّغلّب»[1]
یعنی مراد از آن ریاست، تغلبِ واقعی یعنی چیرگی و تسلط بر مردم نیست؛ که در عینِ اینکه هر چه از قدرتِ رئیس باشد (یعنی پادشاه هم باشد) این منظور نیست، تسلط. «فَإِنَّهُ قَدْ یَکُونُ وَ قَدْ لَا یَکُونُ»؛ گاهی این تغلب اتفاق میافتد، گاهی اتفاق نمیافتد.
«بل المراد أن استحقاق الإمامة و القدرة له، لاتّصافه بالكمالات.»
منظور این است که قدرت و امامت شأنِ اوست و او مستحقِ قدرت و امامت است؛ حالا ولی این قدرت و امامت را به او ندادند، از او مثلاً غصب کردند، دیگران غصب کردند؛ چرا، قدرت و امامت حقِ اوست و در شأنِ اوست.
«بل قد يكون الإمام المتألّه مستوليا ظاهرا » [یا «مَسْتُوراً ظَاهِراً»]
که به دو قسمت میشود: گاهی مستور و مصلح است ظاهراً، «کسائر الأنبياء ذوى الشّوكة »؛ «سائر» در اینجا به معنای جمیع است، یعنی مانند جمیعِ انبیای مشهورِ ظاهری. « الملك و بعض الملوك الحكماء،»؛ چون همه حکما حکیمِ متأله نبودند، بعضیهایشان حکیمِ بحثی بودند مثل اسکندر مثلاً، و بعضی از حکما که ایشان جزو متألهین میداند مانند فریدون، کیخسرو ...
سوال:
پاسخ: اسکندر را اجازه بدهید، این که از این مانده که من اینها مسلم بودند حکیم بودند آثاری نمانده، همان چیزهایی که اسکندر همه آثار چیزی باقی نگذاشته؛ نه اینکه این آثار نداشتند، شاید داشتند ولی همه را از [بین بردند]. وقتی سلوکیان آمدند هیچ خبری نبود، جناب ساسانیان دوباره از استعداد و حافظه کسانی که باز هم استفاده کردند چیزهایی نوشتند، ولی خب دیگر نوشتههایی بود که اصلش [کامل نبود]. بعضی صحابه احتمالاً منزلشان...
سوال:
پاسخ: خیلی حالیشان نمیشده، ولی بالاخره [بعضیهایشان] کودک داشتند...
سوال:
پاسخ: خب به هر حال ظاهراً اسکندر از عرفا نبوده است، پس کلاً مسلم نبود شاید درست است؛ اما کیخسرو خودش معروف بوده جزو عرفا بوده، حالا واقعیت دارد یا نه، میگویند از عرفا بوده؛ و آخرش هم نه تنها از نظر باطن فانی شده، بلکه از نظر ظاهر هم فانی شده کسی دیگر ندیدش! میگویند رفت و از او اثری نشد، جزو عرفا به حساب میآید. فریدون را هم جزو بزرگان میگیرند، ولی غالباً در مورد کیخسرو میگویند؛ و چون زمانش نزدیکتر بود احتمالاً حرفش قوی باشد...
سوال:
پاسخ: به هر صورت آشنایی با این پادشاهان بیشتر بوده است، ولی اصلاً در مورد اسکندر نقل نمیشود که ایشان [عارف] بوده، فقط نقل میشود که از [حکما بوده] اگرچه بعضی از نصیحتهایش [مشهور است].
«و قد يكون خفيّا،»
همین امامِ متأله « و قد يكون خفيّا »، و «هُوَ الَّذِی سَمَّاهُ الْکَافَّةُ الْقُطْبَ» («کافّه» بدون اضافه و بدون الف و لام به کار میرود)، این دارای ریاست است ولی در نهایتِ گمنامی باشد؛ « كسائر متألّهى الحكماء و الصّوفيّة من المشهورين أو الخاملين. »؛ «سائر» هم در اینجا به معنای جمیع است، یعنی جمیعِ متألهینِ حکما، چه مشهور باشند چه خامل (یعنی گمنام) باشند.
« و المتألّه الخفىّ يسمّى قطبا، و فى كلّ عصر و زمان يكون منهم جماعة، »
در هر زمانی و عصری از این گروه قطب جماعتی حاصل است.
« إلاّ أنّ أتمّهم كمالا، لا يكون إلاّ واحدا، كما جاء فى الأخبار النّبويّة. »؛ از همه کاملتر که قطب الاقطاب است یک نفر است؛ [بعضی وقتها] به او میگویند مَلِک دیگر. آن هم بیان کردم علاوه بر اینکه حکومت ظاهری دارد، حکومت و خلافتِ الهی هم دارد، به اعتبار حکومت باطنیاش میشود، ولی خب رایج شده که خودِ این گروه.
آثار حضور و حکومت حکیم متأله در اجتماع و منیر شدن زمان
بعد میفرماید اگر سیاست و حکومت دستِ حکیم متأله باشد، جهان در آن صورت روشن میشود؛ زیرا که این حکیم متأله به خاطر اینکه خودش متخلق به اخلاق الهی است، با داشتن قدرتی که در جامعه به او تفویض شده میتواند این اخلاق الهی را در جامعه پیاده کند. و در این صورت جامعهای که متخلق به اخلاق الهی است (یا حتی اگر متخلق هم نشد، ظاهراً هم به این اخلاق راغب باشد) یک جامعه مداوم است.
اما اگر زمان از اتباعِ اینها خالی شد (یعنی آن سنتی که خدا جاری کرده بود و در اختیار اینها گذاشته بود مجری نداشت)، این زمان، زمانِ تاریکی است؛ چون قوانینِ بشری در آنجا حکم میکند. (بله، ظاهراً منظورش حکیم متأله بوده نه حکیم بحثی؛ چون حکیم بحثی را از ارسطو به بعد... خودش را حکیم متأله میداند. پس اگر حکیم میگوید، منظورش حکیم مثل خودش را میگوید).
«وَ إِذَا کَانَتِ السِّیَاسَةُ بِیَدِهِ» (یعنی به دستِ متأله) «کَانَ الزَّمَانُ نوریاً...»
اگر متأله باشد (حالا چه باحث باشد یعنی حکمت بحثی بلد باشد یا حکمت بحثی بلد نباشد، همین حکمت ذوقی که داده شده)، سیاست و احتیاج جامعه و اداره جامعه به دست او باشد («سیاست» یعنی اداره)، اگر اداره جامعه به دست او باشد « كان الزّمان نوريّا ، لتمكّنه من نشر العلم و الحكمة و العدل و سائر الأخلاق المرضيّة »؛ تمکن دارد از نشرِ علم و اشاعه اخلاق الهی، « حمله النّاس على المحجّة البيضاء بقوّة نفسه بالعلم و العمل »؛ و میتواند وادار کند مردم را بر محَجّه (محجّه یعنی راهِ روشن، راهِ راست). چهجوری میتواند مردم را وادار کند؟ با زور؟ با شمشیر؟ نه: «بِقُوَّةِ...»؛ به خاطر اینکه نفسش قوی است. از کجا نفسش قوی است؟ «بِالْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ». «بالعلم و العمل» متعلق به «قوّت» است، «قوّت» هم متعلق به «حمل» است؛ یعنی مردم را به خاطرِ قوتِ نفسش وادار میکند بر راه، قوتِ نفسش هم به وسیله علم و عمل برایش پیدا شده است.
« كزمان الأنبياء [عليهم السّلام]و متألّهى الحكماء. »
این زمان، زمانِ نورانی است مثل زمان انبیا و متألهین از حکما.
«وَ إِذَا خَلَا الزَّمَانُ عَنْ تَدْبِیرٍ إِلٰهِیٍّ»
اگر در زمانی واقع شدیم که تدبیر الهی در آن زمان حکومت نمیکرد (سنت بود، ولی حکومت، حکومتِ طرفدار سنت نبود، بلکه عرفا همه به عزلت زندگی میکردند هیچکدام مُلک نداشتند)، « و إذا خلا الزّمان عن تدبير إلهىّ، سنّه على ألسنة أنبيائه و حكمائه »؛ آن تدبیر الهی که خدا این را بر ألسنه انبیا و حکمایش جاری کرده بود (همان سنتی که در اختیار اینها قرار داده بود، این را ما میگوییم تدبیر الهی). اگر زمان از این تدبیر الهی (یعنی از آن سنتی که بر زبان انبیا و حکما جاری شده) خالی باشد، «کَانَتِ الظُّلُمَاتُ غَالِبَةً»؛ ظلمات غالب خواهد شد، یعنی زمان، زمانِ تاریک میشود.
«کَزَمَانِ الْفَتَرَاتِ»؛ یعنی زمانی که انبیای عظام نبودند؛ فاصله بین مثلاً حضرت عیسی و حضرت رسول را میگویند زمان فترت، که در آن زمان اقطاب بودند، شاید افراد خیلی خوب هم موجود بودند، اما زمانی نبوده که نبی حکومت بکند و مردم...
«وَ بُعْدِ عَهْدِ النَّبَوَاتِ»؛ که این تقریباً تفسیرِ همان فترات است، یعنی زمانِ این نبوات. هر چه انسان از زمان فاصلهاش بیشتر بشود، هر چه زمان طولانیتر بشود، آن زمان تاریکتر میشود؛ هر چه نزدیکتر بشود روشنتر میشود.
« و استيلاء ذوى الغباوة و الجهالات »؛ مسلط شدنِ کسانی که دارای قوادت هستند و دارای جهالت (که غالب کسانی هم که مسلط میشوند بر کشورها غالباً از همین قبیلاند: عنوان قوادت و جهالت؛).
«کَانَتِ الظُّلُمَاتُ غَالِبَةً، كزماننا هذا، لضعف الشّرائع و تواتر الوقائع »؛ قوانین در آن زمان ضعیف میشوند، « و تواتر الوقائع »؛ آن پدیدههایی که باعث دوری مردم از این میشود پشت سر هم به وجود میآید. هر چه زمان بگذرد یک شخص مثلاً منحرفی پیدا میشود که افراد را یک خرده از این انحراف بدهد، این هی پشت سر هم میآید تا این شد.
« و انطماس السّبل و المناهج الحكميّة »؛ انطماس یعنی محو شدن، یعنی ناپدید شدنِ سبل و مناهج؛ مناهج یعنی راههای حکمت همه ناپدید میشوند، دیگر در ظاهر جامعه از حکمت خبری نیست. اگرچه گروهی این حکمت را در خفایا اداره میکنند و حفظ میکنند، اما در ظواهرِ جامعه دیگر از حکمت خبر نیست، حکمت در ظواهرِ جامعه محو میشود.
« و اندراس الرّتب و المدارج العقليّة. »؛ اندراس یعنی همان ناپدید شدن، یعنی محو شدن. اثر با انطماس از این معنا خیلی فرق ندارد، یعنی رتبهها و درجههای عقلی هم اندراس پیدا میکند. تقریباً تفنن در عبارت است، عبارت عبارت دیگری از همان استفاده [قبلی] است.
خب میگوید در [چنین زمانی ظلمات غالب میشود]. وقتی ایشان اینجاهای کتاب را نوشته که آن امیر هنوز بر سر کار نیامده، مقدمه کتاب را در وقتی نوشته که امیر بر سر کار آمده؛ شاید اینطور بوده، شاید هم منظورش حالا آن امیر تنها نبوده، بالاخره امیر در یک شهری امارت داشته، اصلِ کشور یک آدم جاهل و بلکه یک آدم کاملاً منحرفی بوده؛ آن وقتی که نوشته، این جالب نبوده، نه تنها عارف نبوده بلکه از جاهلها هم جاهلتر بوده، اصلِ حکومت، اصلِ آن بوده؛ ولی حالا در یک شهری، در یک منطقهای این حکومت که این مقدار شان دارد.
این بحث تمام شد. تا اینجا ما بحثمان بر این بود که شخصی که متوغل است در حکمت الهی، در حکمت ذوقی است. حالا کلام را برمیگردانیم به طالبینِ حکمت، یعنی کسانی که میخواهند متوغل بشوند. این را گفتیم سه دسته هستند: دستهای که میخواهد متوغل بشود هم در حکمت بحثی و هم در حکمت ذوقی.
آن که میخواهد متوغل بشود در حکمت... سوم آن که میخواهد متوغل بشود در حکمت [بحثی]. ایشان میگوید از همه بهتر آن شخصی است که طالبِ توغل در هر دو میشود، بعد آن کسی که طالبِ توغل در حکمتِ تألّهی و حکمتِ بحثی است. اما آن که طالبِ توغل در حکمتِ بحثی است، آن چندان اهمیتی ندارد و این کتابِ من را حق ندارد بخواند! آن کسی که در حکمتِ بحثی میخواهد غور بکند، این کتابِ من برای او ارزشی ندارد؛ اگرچه کتابِ من پر از استدلال است، حالا چون مطالبِ ذوقی برایش زیاد است، آن شخص این مطالبِ ذوقی را نمیپذیرد و برایشان ارزشی [قائل نیست]. پس گفتند که به سمت کتبِ من نیاید؛ او برود کتبِ خودش [را بخواند]، آن گمشدهاش را در کتب پیدا میکند. اما سمت کتابِ من نیاید؛ سمت کتابِ من کسی بیاید که مثل خودم طالبِ ذوق باشد، اهل انقیاد باشد.
اگر ریاضت و مجاهده و شاید عنوان را درست میکنید، ولی از کتاب من یک مفهوم بیشتر به دستش [نمیآید]. مفهوم هم که نمیتواند آن واقعیتِ حکمت [را نشان دهد]؛ چون بعضی مفاهیم اگرچه واقع را حکایت میکنند، ولی نمیتوانند واقع را [کاملاً] حکایت کنند، چون واقع از این... مفهومِ ضعیف نمیتواند واقع را حکایت کند. مثل اینکه مثلاً دریا را بخواهیم در یک ظرفی جمع کنیم، جمع نمیشود. این مفهوم نمیتواند واقع را نشان دهد؛ یک وقت چیزی را نشان میدهد، ولی مثلاً این وضعِ واقع نیست. اگر میخواهید به واقعِ مطلب برسید، خودتان باید با مجاهده و ریاضت آماده کنید، خودتان باید با ریاضت و مجاهده آماده [شوید].
«وَ أَجْوَدُ الطَّلَبَةِ طَالِبُ التَّأَلُّهِ وَ الْبَحْثِ»
آن که طالب هر دو هست. چرا «أَجْوَدُ» است؟ برای اینکه « لتوجّهه إلى الجمع بين الكمالين »، هم کمالِ ذوقی و هم کمالِ بحثی.
«ثُمَّ طَالِبُ التَّأَلُّهِ، وَ ثُمَّ طَالِبُ الْبَحْثِ»
بعد نوبت میرسد به طالبِ تألّه، و در آخر نوبت میرسد به طالبِ بحث.
چرا طالبِ تألّه مقدم است؟ چون طالبِ تألّه میخواهد خلیفه خدا بشود، طالبِ بحث میخواهد یک مفاهیمی را درک کند که چه بسا در آن مفاهیم اشتباهات راه پیدا کند:
« لأنّ طالب التّألّه: طالب للخلافة الّتي هى المقصد الأقصى »
به خلافِ طالبِ بحث که طالبِ خلافت نیست؛ این اهلِ خلافت است. این دلیل اول برای اینکه طالبِ تألّه خطر.
دلیل دوم برای اینکه: طالبِ تألّه به دنبالِ یقین میگردد، ولی طالبِ بحث دنبالِ دلیل میگردد، ولو آن دلیل یقینآور هم نباشد خیال میکند یقین دارد. البته بحث دنبالِ یقین میگردد، ولی به یقینِ خیالی هم اکتفا میکند؛ یقینی که در واقع یقین نبوده، شک و شبهه و اینها هم کاری مزاحمشان میشود. اما طالبِ تألّه، یعنی آن کسی که به هیچ وجه [به شک] اعتماد نمیکند، هیچوقت شکی عایدش نمیشود، چون ظاهرِ کبرا نیست.
« بخلاف طالب البحث، إذ لا خلافة له، و لأنّ طلب حصول اليقين بالتّألّه أقرب من طلبه بالبحث الصّرف »؛ یعنی اگر از طریق تألّه مقصد را حاصل کنید، زودتر به دست میآورید « لعدم سلامة البحث عن الشّكوك و الشّبهات. ».
« و كتابنا هذا لطالبى التّألّه و البحث » نوشته شده است؛ یعنی این کتاب اما ذوقی است، اما مشتمل بر مطالبِ ذوقی، چون انوارِ الهیه را توضیح میدهد، و چنانکه بعداً خواهیم گفت انوارِ الهیه مبنا میشود برای قواعدِ اشراقی. و ثانیاً اصولِ حکمیه را توضیح میدهد که اصولِ حکمیه مبنا هستند برای حکمتِ بحثی. هم انوار الهیه را که مبنای قواعدِ اشراقی هستند ذکر میکند، هم اصولِ حکمیه را که مبنا هستند — یعنی مبانی هستند برای حکمتِ بحثیه — ذکر میکند؛ بنابراین کتابِ ما مشتمل بر هر دو حکمت است.
چرا مشتمل بر هر دو حکمت است؟ « أمّا الذّوقيّة فلما فيه من علم الأنوار الإلهيّة »، علومی که اینجا توضیح داده شده؛ « و أمّا البحثيّة فلما فيه من أصول العلوم و قواعدها، كالمنطق و الطّبيعىّ و الإلهيّ »؛ که اینها دیگر حکمتهای بحثی میشوند. هم حکمتهای بحثی در کتابِ ما هست، هم حکمتهای ذوقی در کتابِ ما هست، یعنی اصلاً مبانیِ آن حکمت در این کتابِ ما هست.
« و ليس للباحث الّذي لم يتألّه أو لم يطلب التّألّه فيه نصيب »
باحثی که به درجه اشتداد در تألّه نرسیده — باحث یعنی صاحبِ حکمتِ بحثی — که «لَمْ یَتَأَلَّهْ» (یعنی به درجه اشتداد در تألّه نرسیده) «أَوْ لَمْ یَطْلُبِ التَّأَلُّهَ» (یا طالبِ تألّه هم نیست؛ نه به اجتهادِ تألّهی رسیده نه طالبِ تألّه است)، «فَلَیْسَ لِلْبَاحِثِ فِیهِ نَصِیبٌ»؛ در کتابِ ما برای چنین انسانی نصیب و بهرهای نیست. این اگر به کتاب مراجعه کند چیزی عایدش نمیشود جز مفاهیم، و مفاهیم ارزشی ندارد.
« لابتنائه على الأصول الكشفيّة الذّوقيّة »؛ به خلاف کتبِ بحثیه که مبتنی است بر اصولِ دیگری (یعنی اصولِ بحثیه).
« فلا جرم لا يكون له فيه نصيب »؛ حتی کسی که با آن مباحثِ کتبِ بحثی آشناست، در کتابِ ما که با اصولِ کشفیه پیدا میشود نصیبی ندارد، «لِاخْتِلَافِ الْمَآخِذِ». چون مآخذ فرق میکند؛ آن مأخذی که او با آن آشناست مربوط به حکمتِ بحثی است، آن مأخذی که ما در اینجا مطرح میکنیم مربوط به حکمتِ کشفی است. اگر کسی با آنها آشنا باشد از اینها استفاده نمیکند، مگر اینکه از طریقِ ریاضت و مجاهده با اینها آشنا بشود.
« لا نباحث فى هذا الكتاب و رموزه إلاّ مع المجتهد المتألّه أو الطّالب للتّألّه »
همینطور که خواندم بخوانید. وقتی که خواندید «مجتهد»، یک وقتی بخوانید بعد بگویید «المتأله»، که «المتأله» را صفتِ مجتهد [بگیرید]؛ اینطور نباشد که «متأله» را صفتِ مجتهد بگیرید، «طالب تألّه» را عطف بر مجتهد! این نباشد. مجتهد را بیاورید، بعد «المتأله» و «طالب التألّه» را دو قسم برای مجتهد قرار بدهید:
« لا نباحث فى هذا الكتاب و رموزه إلاّ مع المجتهد المتألّه أو الطّالب للتّألّه » در این کتاب و به رموزِ کتاب، مگر با کسی که مجتهد باشد در حکمتِ بحثی؛ حالا این شخص چه متأله باشد چه طالبِ تألّه باشد. شخص در حکمتِ بحثی مجتهد باشد، حالا یا متأله باشد یا طالبِ تألّه باشد؛ نگویید «مجتهدِ متأله» که یعنی بشود کسی که در حکمتِ ذوقی مجتهد است یا طالبِ تألّه است که دو تایش به یک طور، نه! کسی که مجتهد در حکمتِ بحثیه است، آن وقت حالا این یا متأله هم هست یا اگر متأله نیست لااقل طالبِ تألّه است.
اشاره هم اینجا میکند: « أى: إلاّ مع المجتهد فى الأنظار و الأفكار »، حالا « سواء كان واصلا إلى التّألّه أو طالبا له »؛ هم حکمتِ بحثی را داشته باشد هم حکمتِ ذوقی را، یا «طَالِباً لَهُ»؛ یعنی حکمتِ بحثی را داشته باشد، حکمتِ ذوقی نداشته باشد، حکمتِ ذوقی را در اثر این کتاب به دست میآورد.
سوال:
پاسخ: نه، حکمتِ مشاء را باید خوانده باشد. «مجتهد» که در اینجا گفته میشود نه مجتهد است که در ذهنِ ماست؛ مجتهد یعنی کوشش در این راه کرده باشد، حالا ولو به درجه نظر دادن نرسیده باشد، در حکمتِ انظار و افکار کوشش را کرده باشد، هنوز به درجه اجتهادی که در ذهنِ ماست نرسیده باشد صاحبنظر نشده باشد، ولی مجتهد باشد. آن وقت بعد بتواند...
سوال:
پاسخ: چون اینجا از ابتدا نباید وارد این قسمت بشود، چون این کتاب ابتدائی نیست. اگر با قواعدِ مشاء آشنا نباشد اینجا هم نمیتوانیم بیاییم، چون ما هم قواعدِ مشاء را آنهایی که قبول داریم بدون اینکه حرجی در آن بشویم میآوریم و از آن استفاده میکنیم، آنهایی هم که قبول نداریم درگیر میشویم. بنابراین ما با قواعدِ مشاء — چه آنهایی که مطلوبمان است چه آنهایی که نامطلوبمان است — سر و کار داریم. کسی اگر قواعدِ مشاء را نخوانده باشد از این کتاب استفاده کامل نمیکند.
حداقل شرط استفاده از کتاب: نیل به بوارق و لوامع الهیه
خب ایشان میفرماید که کمترین کسی که میتواند وارد این کتاب من بشود، آن کسی است که از بارق الهی استفاده کرده باشد. بارق الهی این نوری است که از عالم مجردات میتابد. این دو جور میتابد:
۱. یک وقت گذرا میتابد بدون اینکه ثباتی داشته باشد، میآید و رد میشود. این برای غالب انسانها [است]، حتی گاهی برای عوام اتفاق میافتد که یک برقی که معلوم است از عالم غیب، دفعتاً وجود او را روشن میکند؛ خیلی لحظهای و زود هم رد میشود، دوباره برمیگردد به حالت اولی خودش.
۲. اما یک وقت بارق الهی که میآید، مدتی ثبات و دوام پیدا میکند در انسان مینشیند؛ این را میگویند واردِ ثابت، آن یکی واردِ غیر ثابت.
ایشان میگوید کسانی که از بارقههای غیر ثابت استفاده میکنند، آنها هم لیاقت رسیدن به این کتاب را ندارند. کسانی میتوانند از این کتاب استفاده کنند که از فیضِ بارقِ الهی استفاده کرده باشند، آن هم از قسمِ ثابتش؛ که برق الهی و آن نوری که حالا در مدت زمانی زبان ثبات پیدا کرده باشد، در نفسِ آنها نشسته باشد؛ اینها که یک مقدار روحِ روشنی دارند میتوانند بنشینند.
[بحث استاد و شاگردان درباره اصطلاح بوارق و لوامع]:
سوال:
پاسخ: حالا بارق را که میگوید ما تفسیرش میکنیم به لامع...
سوال:
پاسخ: بله حالا بیان میکنم: وارد را ما تقسیم میکنیم به لوامع؛ وقتی در لوامع شد دیگر میشود گفت...
سوال:
پاسخ: عیبی ندارد، ایشان از عرب نبوده شیرازی بوده، ممکن است یک وقتی هم واردی که در لسان عرب اطلاق میشده بر نورِ زودگذر، مطلق گرفته باشد: هم نور زودگذر و هم نور ثابت. اما خب حرفی که زده میشود بیشتر اسناد داده میشود به لامع، لامعِ ثابت. لامعِ ثابت که این...
سوال:
پاسخ: بله، ولی خب در اینجا «ثابت» هم شده. بیان کردم «ثابت» غالباً وصفِ «لامع» است، ولی خودِ شارح هم گفته «أَرْبَابُ الْبَوَارِقِ الْغَیْرِ الثَّابِتَةِ»، آنجا درست است، ولی در لوامع گفته شده که لوامعِ ثابت...
سوال:
پاسخ: حالا من الان میخوانم معلوم میشود که ثابتش چیست.
سوال:
پاسخ: بله در لوامع، لوامع عیبی ندارد... متصف به ثابت را خودِ ایشان هم متصف شده .
« و أقلّ درجات قارئ هذا الكتاب أن يكون قد ورد عليه البارق الإلهيّ »
کمترین کسی که، کمترین درجهای که میتواند این کتاب را قرائت کند، صاحبش میتواند این کتاب را قرائت کند این است که قاری، قاریای باشد که بر او واردِ الهی وارد شده باشد.
واردِ الهی را میگوید: « و هو نور فائض عن المجرّدات العقليّة على النّفس النّاطقة عقيب الرّياضات و المجاهدات و الاشتغال بالأمور العلويّة الرّوحانيّة »؛ میگوید صفتِ مجردات نداریم، مجرداتِ عقلیه؛
سوال:
پاسخ: چرا، مجرداتِ روحیه هم داریم که در عالم مثال مجرداتِ عقلی چون با مجاهدات و ریاضات...
سوال:
پاسخ: منظور عقلِ متصل نیست، منظور عقلِ منفصل است. بحثیها با عقلِ متصل...
سوال:
پاسخ: اینها با عقلِ منفصل سر و کار دارند. عقلِ متصل یعنی همان عالمِ بَشر، وحی و حکمتِ بحثی با عقلِ متصل کار دارد یعنی همین عقلِ خودمان، عقلِ انسانی. البته آن میگوید عقلِ انسانی ما هم متعلّمِ آن عقلِ منفصل است، ولی مستقیم با عقلِ منفصل تماس...
سوال:
پاسخ: اینجوری که اینها برقرار میکنند برقرار نمیکند. ولی کسانی که طالباند، کسانی که طالبِ کشفاند، آنها با مجرداتِ عقلیه سعی کردند...
سوال:
پاسخ: خب مجرداتِ روحیه هم برایشان مثلاً مجرداتِ روحیه در درجات پایین برایشان هست، در درجات بالا مجرداتِ [عقلیه].
نفس ناطقه، « و هو نور فائض عن المجرّدات العقليّة على النّفس النّاطقة »؛ این نور افاضه میشود و ریزان میشود « عقيب الرّياضات و المجاهدات و الاشتغال بالأمور العلويّة الرّوحانيّة »، اگر انسان مشغول اینجور کارها باشد مشغول دنیا نباشد.
« به تعلم المجرّدات و أحوالها » (یعنی به سبب این نوری که از مجردات عقلیه افاضه شده)، هم احوالِ مجردات دانسته میشود، « و هو أكسير الحكمة. »؛ اکسیرِ حکمت، اکسیر دیگر لغتاً معنایش درستی [است]، البته به آبِ حیات هم اکسیر گفته شده، ولی اکسیرِ حکمت یعنی آن وسیلهای که اگر مثلاً فرض کنید مثل زده میشود طلا درست میکند، این را میگویند «اکسیر»؛ اکسیر یعنی اینکه باعثِ انقلابِ یک عنصری به عنصرِ بالاتر مثلاً میشود. اکسیرِ حکمت هم یعنی همین نور، نور اکسیرِ حکمت است. اگر این نور بیاید، این وجودِ شما را که یک وجودِ ساده و خالی از حکمت است تبدیل میکند به یک وجودِ هر چه [بالاتر].
و لابتناء هذا الكتاب على هذه البوارق،
البته ایشان نمیگوید که نباید این کتاب را بخواند، از این کتاب هیچی دستش [نمیآید]؛ میگوید از این کتاب جز مفهوم چیزی [عایدش نمیشود]. آقایان درست [میگویند]؛ یعنی ما هر چه که در این کتاب میخوانیم یک سری [مطالبِ فکری است]. کتبهای مشائی فقط مفاهیم را میدهند اما به واقعیت، نه! اینجا درست است؛ اگر ایشان میگوید اگر میخواهی مثل من بفهمی، آنطوری که من فهمیدم بفهمی، باید به انقیاد بکشی، نه اینکه اصلاً این کتاب قابل فهم است این کتاب هر چه بکنی میفهمد؛ فهم غیر از [شهود] است، فهمیدن [غیر از دیدن است].
« فمن لم تحصل له هذه لا يمكنه الاطّلاع على [دقائق]أسراره»
کسی که برایش این وارد حاصل نشده است، لاکن [دقائق را] مطلع میشود ولی بر زوایای کتاب [نمیرسد]:
« و لا فهم ما يقال من تعريف ذوات المجرّدات العقليّة و صفاتها »[2]
آن تعریفهایی که برای ذوات مجردات عقلیه و صفاتشان میآوریم، این شخص نمیتواند بفهمد. معرفتِ مجردات، راهِ معرفتِ نفسِ مجردات همین وارد است؛ باید با این نور این مجردات را بشناسیم: «فِی هٰذَا النَّورِ الْکَاشِفِ...». یعنی این انوار کاشفِ خودِ...
سوال:
پاسخ: نه، این انوارِ کاشفه، کاشفِ نفوس و کاشفِ عقولاند؛ یعنی هر مجردی را که بخواهید بشناسید باید آن مجرد در این نور شناخته بشود. همانطور که اگر شما مادیات را میخواهید بشناسید و ببینید، باید نورِ خورشید بر آنها بتابد (در تاریکی دیده نمیشوند)، همچنین اگر مجرداتی را میخواهید ببینید، باید نورِ مخصوصِ تجرد باشد، که واسطه بین بصیرتِ شما و آنها این نورِ تجردی باشد؛ همانطور که واسطه بین بصرِ شما و این موجوداتِ مادی آن نورِ خورشید است.
« بل لا يتصوّر من تلك الألفاظ المتشابهة »
ما وقتی میگوییم نور، او ذهنش میرود به همین نورهای حسّی، در حالی که ما اینجا نورِ مجرد [را اراده کردیم]. این چون نورِ مجرد را ندیده ذهنش میرود به طرفِ موضوعاتِ لغویه مادی؛ یا مثلاً وقتی گفتیم «زوج»، اینچنین راست فکر میکند، یعنی همهاش ذهنش به همین امور مادی است، به سمت امور تجردی اصلاً ذهنش هدایت نمیکشد، معلوم است مطلب درست [درنمیآید].
«لَا یَتَصَوَّرُ» چنین شخصی «مِنْ تِلْکَ الْأَلْفَاظِ الْمُتَشَابِهَةِ» (الفاظی که متشابهاند، یعنی هم میتواند اطلاقش بر مادیات باشد هم میتواند اطلاقش بر مجردات باشد، مثل نور و اشراق و امثالها)، نمیفهمد مگر موضوعاتِ لغویه را؛ یعنی همان موضوعاتی را که در لغت این الفاظ بر آنها وضع شدهاند، نه آن موضوعاتِ اصطلاحی را که ما از لغت به اصطلاحِ خودمان منتقل کردیم:
«فَیَضِلُّ ضَلَالاً مُبِیناً»
گمراه میشود، آنچه که باید بفهمد در مبنا نمیفهمد، در بنا هم قهراً [خراب میشود].
« بخلاف صاحب الإشراقات العقليّة »
به خلافِ کسی که صاحبِ اشراقاتِ عقلیه است: « لانتقال ذهنه عند سماع تلك الألفاظ إلى ما باشره من النّور بالذّوق و وصل إليه باليقين ». چون این شخص در وقتی که ریاضت میکشیده یک نورهایی به او افاضه شده، خب وقتی الان ما لفظِ نور میگوییم، او ذهنش منصرف میشود به همان نورهایی که افاضه شده، دیگر ذهنش منصرف به این نورِ خورشید و از قبیل نور خورشید نمیشود.
«إِشْرَاقَاتٍ عَقْلِیَّةٍ»، این چه قیدی است؟ قیدِ اشراقات است؛ اشراقاتِ عقلی برای سالک [است]، منتها فاعلِ این اشراقات عقل است، فاعلش عقل است؛ اشراقاتِ عقلیه یعنی اشراقاتی که از جانبِ عقل میآید.
« لانتقال ذهنه عند سماع تلك الألفاظ إلى ما باشره من النّور بالذّوق و وصل إليه باليقين ». «مِنَ النَّورِ» بیان برای «مَا بَاشَرَهُ» است؛ یعنی به نوری که مباشرتاً درکش کرده است و به او رسیده است به ذوق (با این نور تماس گرفته از راهِ ذوق، ذوقِ مباشر است)، یعنی با این نور تماس گرفته؛ چون ذهنش منصرف میشود به آن نوری که با آن نور از طریق ذوق تماس داشته: « و وصل إليه باليقين، فيهديه صراطا مستقيما، »؛ پس این الفاظ او را به راهِ راست هدایتش میکند: «مُسْتَقِیماً».
لزوم استقرار و ملکه شدن بوارق الهیه (ملکه تامه و طامسه)
« و صار وروده ملكة له، »
ایشان میفرماید که نه تنها باید بارقِ الهی بر او وارد شده باشد، بلکه ورودِ این بارق ملکه شده باشد برای او؛ ملکه شده باشد یعنی به یک دفعه دو دفعه اکتفا نکرده باشد، بلکه این برقِ الهی دائماً وارد شده باشد.
«وَ صَارَ» عطف بر «وَارِدٌ» است در عبارت مصنف: « هذه أقلّ الدّرجات، و أعظمها أن تحصل له الملكة التّامّة الطّامسة، و هى آخر المراتب »؛ یعنی ملکه بشود برای این کسی که میخواهد بخواند، «بِحَیْثُ یَتَلَحَّظُهُ ذَهْنُهُ»؛ ذهنِ او، نفسِ او هرگاه که بخواهد، آن برق در اختیارش باشد و از طریقِ آن برق بتواند عالم را مشاهده کند، « و تتمكّن من استثباته »؛ و قدرتِ اینکه آن برق را پیشِ خودش نگه دارد داشته باشد، نه اینکه برق بیاید و بیاختیار رد بشود، بلکه این بتواند آن برق را نگه دارد و بعد از طریقِ آن برق عالمِ عقل را ببیند، و بعد بر عالمِ عقل آن احکامی را که میخواهد بار کند، میخواهد بحث کند، دیگر عالمِ عقل را ببیند و بعد بحث کند.
همانطور که ما باید جهانِ ماده را تجربه کنیم و بعد قوانین را ذکر بکنیم، همچنین او هم باید عالمِ عقلی را که مبنای کارش هست مشاهده بکند تا بتواند احکامی را که در فلسفه لازم دارد تدوین کند. این باید نور را نگه دارد تا بتواند مدتی عالمِ عقل را مطالعه کند، در آن مدت این احکام را تنظیم کند. اگر این نور بیاید و رد بشود، اگرچه این عالمِ عقل را لحظتاً میبیند ولی فایدهای ندارد؛ چون نمیتواند آن عالم را جوری مشاهده کند که احکامی را بر آن عالم بار کند و فوائدی را از آن عالم استخراج کند.
[پاسخ استاد به سوال شاگردان در باب بینیازیِ واصل از کتاب]:
سوال:
پاسخ: نه، ایشان میفرماید اگر کسی خودش واصل شد، دیگر احتیاج به این کتاب ندارد... نه در تدوینش احتیاج ندارد! اشکالشان این بود که احتیاج به خواندنِ این کتاب ندارد که از طریقِ این کتاب بخواهد پیش [برود]، این قبلاً خودش واصل شده و فهمیده.
سوال:
پاسخ: بله بیان میکنم، اگر میخواهد چیزی را کشف کند که مثلاً ما کشف نکردیم ایشان کشف کرده، حالا اگر هم ما مدتی نظر را ادامه بدهیم کشف خواهیم کرد، پس این...
سوال:
پاسخ: حالا ما نرسیدهایم این کار را بکنیم، آن قبلی را که ایشان کشف کرده استفاده میکنیم لازمهاش این نیست که نرویم طرفش...
سوال:
پاسخ: با این تفاوت که اگر ما منطق را خواندیم توجهِ دائمی به منطق ما را به فلسفه نمیرساند، اما اگر ما واصل شدیم به آن عالم، توجهِ دائمی به آن عالم ما را به قواعدِ ذوقیه میرساند، احتیاج به خواندنِ کتاب نیست؛ باز تفاوتی بینشان هست. ولی علیأيحال عرض کردم اگر شما متصل به آن عالم بشوید، از نظر معلومات احتیاجی به این کتاب ندارید، ولی از نظر اینکه قواعدی و احکامی مبتنی کنید اگر خودتان مبتنی نکردید، از این کتاب استفاده میکنید.
« و تتمكّن من استثباته »؛ و طوری باید این بارقِ الهی بر او وارد بشود که این بتواند استثبات کند آن بارق را، « ليمكن أن تبنى عليه ما يحتاج إليه من الأحكام » (یعنی تا بتواند مبتنی کند بر آنچه که ملاحظه میکند، احکامی را که مورد احتیاجش هست، بتواند بر این مبتنی کند و از آنجا استفاده کند).
« هذه أقلّ الدّرجات »؛ این کمترین درجه است که گفته: کسی که بارقِ الهی نصیبش بشود این کمترین درجه است.
« و أعظمها أن تحصل له الملكة التّامّة الطّامسة »
اعظمِ درجات این است که برای این شخص ملکه تامه طامسه پیدا بشود. یعنی اقلِ درجات این است که ملکهای پیدا بشود که هر وقت میخواهد بتواند این نور را استثبات کند؛ اما بالاترینش این است که ملکه تامی پیدا بشود که طامس باشد (طامس یعنی فراگیر باشد، پوشاننده باشد که تمام آن وجودِ او را بگیرد، و کنهِ او را از عالمِ مادی منخلعش کند، همواره او را متوجهِ عالمِ بالا قرار بدهد). این دیگر از نظرِ درجات است. این معلوم است دیگر، آشناییاش با «فَوْقَ السَّمَاوَاتِ» بیش از آشناییاش با [زمین] است.
« و هى آخر المراتب، كما سيتبيّن فى قسم الأنوار إن شاء اللّه تعالى ».
« و غيره، و غير من صار ورود البارق ملكة له ، لا ينتفع به: بهذا الكتاب، أصلا »؛ یعنی و غیرِ من صار ورود البارق ملکه، کسی که بارق ملکه او نشده، همینطور گاهی عبوری میآید میرود، این «لَا یَنْتَفِعُ بِهِ» (یعنی به این کتاب) اصلاً؛
سواء كان الغير من أصحاب البحث الصّرف أو أرباب البوارق الغير الثّابتة.
چه این غیر از احکام، از اصحابِ بحثِ صرف باشد (یعنی اهلِ حکمتِ بحثی باشد)، یا از اربابِ واردِ غیر ثابت باشد. علیأيحال نمیتواند از این کتابِ ما استفاده کند؛ باید از این کتاب کسی استفاده کند که لااقل صاحبِ ملکه معمولی باشد، و حداکثر صاحبِ ملکه طامسه باشد.
إنشاءالله بقیهاش برای جلسه بعد.