« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/14

بسم الله الرحمن الرحیم

تقسیم‌بندی طبقات و مراتب حکما در کلام مصنف و شارح/مقدمات بحث /حکمه الاشراق

 

موضوع: حکمه الاشراق/مقدمات بحث /تقسیم‌بندی طبقات و مراتب حکما در کلام مصنف و شارح

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تقسیم‌بندی طبقات و مراتب حکما در کلام مصنف و شارح

 

مصنف بعد از این‌که از حکمت تعریف کردند و توضیح دادند که حکمتِ ما مبتنی بر قواعدِ نوری هست، و اشاره به رمز و امثال ذلک کردند، واردِ مراتبِ حکمت و حکما می‌شوند و بیان می‌کنند که حکما دارای ۱۰ طبقه هستند. این ۱۰ طبقه را به همین صورت که می‌شماریم ۱، ۲، ۳ تا ۱۰ ذکر می‌کنند.

ولی شارح می‌فرماید که اگر ما بخواهیم این ۱۰ نفر (۱۰ گروه) را به صورتِ مجتمع بکنیم که در یک ضابطه وارد بشوند، باید به این نحوه تقسیم‌بندی کنیم که بگوییم حکما به ۳ قسم تقسیم می‌شوند:

۱. **متوغل در هر دو حکمت:** یک قسم حکمایی هستند که متوغل (یعنی فرو رفته) متأله در حکمت... متأله در حکمت و متوغل در حکمتِ بحثی هستند؛ یعنی هم حکمتِ اشراق را دارند و هم حکمتِ مشاء و استدلال را دارند، هم از کشف بهره می‌برند و هم از استدلال، در هر دو هم متوغل‌اند.

۲. **متوغل در احداهما:** گروه دوم کسانی هستند که در «إِحْدَاهُمَا» متوغل‌اند؛ یا در حکمتِ ذوقی و یا در حکمتِ بحثی.

۳. **غیر متوغل در هیچ‌یک:** گروه سوم در هیچ‌یک از این دو حکمت متوغل نیستند، یعنی متعمق نیستند و جامع نیستند.

گروه اول را به یک قسم، که به همان یک قسمِ خودش باقی می‌گذاریم.

گروه دوم را به ۶ قسم تقسیم می‌کنیم.

گروه سوم را ابتدا به ۹ قسم [تقسیم می‌کنیم] (۱۰ قسم نه، به ۹ قسم) به این صورت که: اگر متوغل در هیچ‌یک نیست، یا متوسط است یا ضعیف است یا فاقد است. در هر یک از این دو تا ۳ حالت در حکمت ذوقیه پیدا می‌کند (حالتِ توسط، حالتِ ضعف، حالتِ فقدان)، ۳ حالت هم در حکمت بحثیه پیدا می‌کند؛ سه در سه ضرب بشود مجموعاً می‌شود ۹ قسم. پس این‌ها گروه سوم به ۹ قسم تقسیم می‌شوند.

بعد می‌فرماید از این ۹ قسم یک قسمش این است که فاقدِ هر دو حکمت است؛ هم فاقد حکمت بحثی است، هم فاقد حکمت ذوقی است. این از بحث ما بیرون است، چون ما داریم حکما را تقسیم می‌کنیم؛ کسی که هیچ‌یک از این دو حکمت را ندارد جزء حکما به حساب نمی‌آید، پس اصلاً در مقسم داخل نیست که در اقسام حساب بشود. پس این یک قسم می‌رود کنار، ۸ قسم دیگر باقی می‌ماند.

این هشت قسم را عنوان دیگری به آن‌ها می‌دهیم؛ می‌گوییم این‌ها یا طالبِ توغل در هر دو هستند (این‌هایی که حالا متوسط‌اند در هر دو، یا متوسط‌اند در إحداهما، یا ضعیف‌اند در هر دو، یا ضعیف‌اند در إحداهما که تلخیص می‌شود این‌ها یا متوسط‌اند در یکی ضعیف‌اند در دیگری، بالاخره به هر قسمی که داریم)، این‌ها یا طالبِ توغل در هر دو علم هستند (هم طالب‌اند که متوغل بشوند در حکمتِ ذوقی هم در حکمتِ بحثیه؛ الان مثلاً در حد پایین‌اند، در حد ضعیف‌اند یا در حد متوسط‌اند، ولی دارند تلاش می‌کنند که به حد توغل برسند: توغل در هر دو، هم می‌خواهد متوغل بشود در حکمت ذوقیه هم می‌خواهد متوغل بشود در حکمت بحثیه).

قسمِ دیگر طالبِ توغل در حکمت ذوقیه تنهاست.

قسم سوم طالبِ توغل در حکمت بحثیه تنهاست.

که توجه کردید این هشت قسم از جهت این‌که طالبِ توغل‌اند به سه قسم برمی‌گردند؛ یعنی سه قسم جامعِ این هشت قسم می‌شود و مشتمل بر این هشت قسم می‌شود. این سه قسمی که خلاصه از گروه سوم به دست آمدند را به آن هفت قسمی که از آن دو گروه قبلی حاصل شدند (که ۶ قسمش از گروه دوم و یک قسمش همان گروه اول بود) ضمیمه می‌کنیم، مجموعاً ۱۰ قسم پیدا می‌شود. پس ۱۰ قسم حکیم.

پرسش و پاسخ درباره عنوان «طالب» در اقسام حکما

— [پرسش شاگرد]: استاد، طالبان [مگر] حکیم هستند؟

— [استاد]: حکیم‌اند از جهت این‌که متوسط‌اند یا این‌که ضعیف‌اند،

شاگرد: مشخص می‌شود با آن...

— [استاد]: حالا این به اختیار ماست. حالا شما آن‌جوری تقسیم کنید، آن‌جوری تقسیم کنید که عنوانِ «طالب» به آن‌ها ندهید. چون مصنف عنوانِ «طالب» داده، شارح هم وقتی می‌خواهد یک تقسیم جامعی ذکر بکند عنوانِ «طالب» می‌دهد. حالا اگر مصنف عنوانِ «طالب» نداده بود، همان‌جور که شما می‌فرمایید اقسام می‌شد ۷ قسم به علاوه ۸ قسم، مجموعاً می‌شدند ۱۵ قسم.

بله، ما می‌توانیم اقسام را ۱۵ قسم فرض کنیم، می‌توانیم ۱۰ قسم فرض کنیم؛ منتها چون مصنف عنوان «طالب» داده به آن ۸ قسم، دیگر ما ناچاریم که به همان روش مصنف عنوان «طالب» به آن ۸ تا بدهیم. اگر عنوان «طالب» دادیم، آن ۸ تا مندرج می‌شوند در ۳ قسم (۸ تا می‌شوند ۳ قسم)؛ آن وقت ۳ را وقتی با ۷ جمع بکنیم می‌شود ۱۰ تا، نه ۸ را با ۷ جمع بکنیم که بشود ۱۵ تا.

البته اختیار در دست خودِ ماست، هر کدام را انجام بدهیم راهِ اشتباهی نرفتیم؛ منتها چون مصنف این‌چنین عمل کرده ما این‌چنین عمل کردیم. این را من باید اول بیان می‌کردم، اشکالِ ایشان خوب بود که من یادم افتاد این نتیجه را بگویم.

قرائت و شرح متن عربی شارح در حصر اقسام حکما در ده طبقه

«و المراتب ، أى: مراتب الحكمة و الحكماء كثيرة،»[1]

(یعنی مراتب الحکمة و الحکماء). اگر «مراتب» را مراتبِ حکمت بگیریم یک خرده مثل این‌که بهتر به نظر می‌رسد، چون بعد می‌گوید: «و هم، أى: الحكماء، على طبقات،». مراتب حکمت زیاد است و حکما هم دارای طبقاتی هستند؛ حالا عیبی هم ندارد، مراتب حکمت و حکما کثیرند: «وَ هُمْ عَلَى طَبَقَاتٍ، وَ هِیَ» (این طبقات همین‌هایی است که ذکر می‌کنم که مصنف می‌گوید: «أَحَدُهَا، ثَانِیهَا، ثَالِثُهَا...» تا می‌رسد به «عَاشِرُهَا»).

اما مصنف اشاره‌اش می‌گوید: «وَ هِیَ عَشْرٌ» (۱۰ تاست)، «عَلَى مَا ذَکَرَهُ»؛ همان‌طور که مصنف ذکر کرده ما داریم ذکر می‌کنیم، و الا یک‌جور دیگر هم ممکن است ذکر بکنیم بشود ۱۵ تا.

«و انّما انحصرت فيها» (یعنی در این ۱۰ قسم) به این بیان که:

«لأنّ الحكيم إمّا يكون متوغّلا فى التّألّه و البحث، أى فى الحكمة الذّوقيّة و البحثيّة، »[2] ؛ در هر دو شاخه متوغل است. متوغل یعنی متعمق و جامع و کامل، یعنی هم در حکمتِ ذوقیه هم در حکمتِ بحثیه.

«أو فى إحداهما فقط، »؛ یا در یکی فقط، یعنی در حکمت ذوقیه یا در حکمت بحثیه تنها متوغل است.

«أَوْ لَا یَکُونُ مُتَوَغِّلاً فِی شَیْءٍ مِنْهُمَا»؛ در هیچ‌یک متوغل نیست، نه در حکمت بحثیه و نه در حکمت ذوقیه.

«وَ الْأَوَّلُ قِسْمٌ وَاحِدٌ»؛ آن که متوغل در هر دو است، قسمِ دیگر تقسیم نمی‌شود.

«لأنّ المتوغّل فى إحداهما: إمّا أن يكون متوسّطا فى الأخرى»؛ کسی که متوغل باشد در إحداهما (مثلاً در بحث یا در ذوق)، «إِمَّا أَنْ یَکُونَ مُتَوَسِّطاً فِی الْأُخْرَى أَوْ ضَعِیفاً فِیهَا أَوْ خَالِیاً عَنْهَا» (آن هم اتفاقاً خوانده می‌شود، منتها به آن صورت نوشته: «أَوْ خَالِیاً عَنْهَا»). اگر در حکمت بحثیه متوغل باشد، در ذوقیه یا متوسط است یا ضعیف یا خالی؛ اگر در حکمت ذوقیه متوغل باشد، در بحثیه یا متوسط است یا ضعیف یا خالی. پس ببینید ۶ قسم می‌شود.

«وَ الثَّالِثُ» (سومین گروه که متوغل در هیچ‌یک از دو حکمت نیستند)، «و إن كان تسعة أقسام»؛ که این ۹ قسم حاصل می‌شود از ضرب سه قسمی که عبارت است از توسط و ضعف و خلوّ در مثلش. ۳ قسم برای حکمت ذوقی‌اش فرض می‌شود که توسط و ضعف و خلوّ باشد، ۳ تا هم برای حکمت بحثی‌اش همین توسط و ضعف و خلوّ فرض می‌شود. این سه در سه که ضرب بشود، چون در هر یک از حالت‌های سه‌گانه حکمت ذوقیه ۳ حالت برای حکمت بحثیه داریم (۳ تا حالت ذوقی داریم، ۳ تا ۳ تا حالت بحثی هم پیدا می‌شود)، مجموعاً ۹ تا.

سوال:

پاسخ: بله، تکرار اصلاً نمی‌شود، تکرار اصلاً نمی‌شود، تکرار نمی‌شود دقت بکنید: چون یک حالت توسط برای ذوقیه، فرض کنید در همین حالتی که در ذوقیه توسط دارد، آن بحثیه سه حالت می‌تواند داشته باشد. در حالت ضعفی که در ذوقیه دارد، ۳ حالت می‌تواند در بحثیه داشته باشد. در حالت خلوّ از ذوقیه هم ۳ حالت در بحثیه می‌تواند داشته باشد، که مجموعاً می‌شوند ۹ حالت؛ تکرار هم لازم نمی‌آید.

«یَسْقُطُ عنْهُ قِسْمٌ وَاحِدٌ»؛ از این ۹ قسم، یک قسم ساقط می‌شود: «وَ هُوَ الْخَالِی عَنْهُمَا»؛ کسی است که خالی از هر دو حکمت باشد. نه متوغل در هیچ‌کدام نباشد آن عیبی ندارد بالاخره حکیمِ غیر متوغل است، اما آنی که خالی از هر دو است اصلاً حکیم نیست، جزء مقسَم به حساب نمی‌آید چون ما داریم حکما را تقسیم می‌کنیم.

« لمنافاته مورد القسمة»؛ چون این قسم واحد، این قسمی که خالی عنهما است، با مقسم که مورد قسمت است منافات دارد؛ که ما حکیم را داریم تقسیم می‌کنیم و این شخص حکیم نیست: «لِأَنَّهُ لَا یُسَمَّى حَکِیماً».

و در نسخه‌های مختلفه این پرانتزی که گذاشته چون در یک نسخه نیست در یک نسخه هست. آن نسخه‌ای که این را دارد کامل است؛ ایشان برای این‌که بفهماند که بعضی نسخ این را ندارند، این را در پرانتز و کروشه و این چیزها می‌گذارد (کروشه می‌گذارد بله بله). نه این‌که این عبارت عبارتِ نابه جایی باشد، عبارتِ درستی است، منتها ایشان می‌خواهد بگوید در نسخ نبوده است.

«و ترجع الثّمانية باعتبار طلب التّوغّل إلى ثلاثة »؛ این هشت قسمی که باقی می‌ماند برای گروه سوم، این‌ها به اعتبارِ «طلبِ توغل» به سه قسم تقسیم می‌شوند. اگرچه خودشان ۸ قسم‌اند، ولی به اعتبار این‌که این هشت قسم (هشت نوع انسان) یا طالبِ توغل در هر دو هستند، یا طالبِ توغل در بحث‌اند، یا طالبِ توغل در ذوق‌اند، به سه قسم تقسیم می‌شوند:

«لأن كلاّ منها: إمّا أن يكون طالبا للتوغّل فيهما أو فى أحدهما فقط» (که إحداهما یا ذوقی است یا بحثی)، که مجموعاً می‌شود سه قسم. پس آن هشت تا تحتِ این جامعه سه‌گانه داخل می‌شوند، و این سه تا را به آن هفت تای قبلی که ضمیمه [می‌کنیم ۱۰ قسم می‌شود].

حصر عقلی طبقات دهگانه حکما و قدردانی از بانی شرح

«فالأقسام عشرة، لا غير»

اقسام ۱۰ تا می‌شود، بیش از ۱۰ تا هم نمی‌شود.

خب از کجا شما این ۱۰ تا را استفاده کردی؟ خیلی مهم نیست که از کجا استفاده شده، چون بالاخره هر چه هست هر که این ۱۰ قسمی را که مصنف شمرده ملاحظه بکند می‌تواند تحت این جامعی که شارح آورده ببرد. خود شارح هم بالاخره یک حکیم ورزیده‌ای بوده، آدم خوش‌بیانی بوده، می‌توانسته این ۱۰ قسم را منضبط کند. ولی برای این‌که هم شکر آن کسی را که این ۱۰ قسم را در اختیار ایشان گذاشته انجام داده باشد، هم یادتان هست در ابتدا گفت این کتاب را من برای امیری از امرایی که مشکلات جامعه را حل کرده دارم تصنیف می‌کنم، هم می‌خواهد در ضمن در وقتی... حالا درست است که در مقدمه حق مطلب را ادا کرد، کاملاً از ایشان تعریف کرد، ولی باز هم می‌خواهد حق‌شناسی بکند می‌گوید: این اقسام و ضابطه‌ای را که می‌بینید من بیان کردم، این را همان مصنَّفٌ‌له (یعنی آن کسی که این کتاب دارد برایش تصنیف می‌شود، یعنی همان پادشاه)، او در اختیار من گذاشت؛ چون آدم بی‌سوادی نبوده، آدم باسوادی بوده، به من گفته این‌جا را این‌طوری بنویس، تحت یک ضابطه جمعشان کن. خب من می‌توانستم این کار را بکنم ولی خب ایشان آماده در اختیار من گذاشت زحمتم را کم کرد.

«و هذا الحصر ممّا نبّهنى عليه «المصنّف له»

این حصر از چیزهایی است که مرا بر آن تنبیه کرد مصنَّفٌ‌له؛ یعنی آن کسی که این شرح برایش نوشته می‌شود نه متن. متن، مصنف برای هیچ‌کس ننوشته، متن همین‌طوری نوشته شده؛ این شرح به عنوان این‌که هدیه باشد به فلان سلطان نوشته شده، پس مصنَّفٌ‌له یعنی آن کسی که این شرح برایش تصنیف شده، نه آن کسی که متنش تصنیف شده.

بعد هم دعایش می‌کند:

«أَدَامَ اللَّهُ فَضْلَهُ وَ کَثَّرَ فِی الْمُلُوکِ الْأَفَاضِلِ مِثْلَهُ»

خدا در پادشاهانی که فاضل‌اند مثل او را زیاد کند!

شرح طبقات دهگانه حکما (طبقات اول تا پنجم)

خب این حالا ۱۰ قسم را بعد از این‌که به صورت جامع شمردیم، حالا جدا جدا می‌شماریم: «أَحَدُهَا»، «ثَانِیهَا» تا «عَاشِرُهَا». این‌ها خارج نمی‌خواهد، مطالب آسان است، از روی متن می‌خوانیم.

**۱. الطبقة الأولى:** إحداها : حكيم إلهىّ متوغّل فى التّألّه عديم البحث یکی از این اقسام حکیمِ الهی است که متوغل باشد در تأله (یعنی حکمت ذوقیه را به حد کامل داشته باشد)، ولی «عَدِیمُ الْبَحْثِ» باشد؛ در حکمت مشائی و استدلالی وارد نباشد اصلاً.

«وَ هٰذَا کَأَکْثَرِ الْأَنْبِیَاءِ وَ کَأَکْثَرِ الْأَوْلِیَاءِ مِنْ مَشَایِخِ التَّصَوُّفِ...»

این‌که «بایزید» مثال برای اولیاست نه مثال برای انبیا؛ یعنی مشایخ تصوف را دارد مثال می‌زند: «كأبي يزيد البسطامىّ و سهل بن عبد اللّه التّسترىّ، و الحسين بن منصور، و نظرائهم من أرباب الذّوق دون البحث العلمىّ الحكمىّ المشهور.»، که این‌ها در ذوقیات توغل داشتند ولی در حکمت بحثیه وارد نبودند. البته گروهی هم بودند که در حکمت بحثی هم وارد بودند مثل محیی‌الدین و این‌ها، ولی خب ایشان جزء این دسته به حسابشان نیاورده، در بخش‌های بعدی‌اند.

«کَأَکْثَرِ الْأَنْبِیَاءِ»؛ بله انبیا یعنی نخوانده بودند حکمت بحثی را، و شاید هم عظمتشان به این بود که نخوانده بودند. بله شاید هم اعتبارشان به این بود که نخوانده محصولِ حکمت را داشتند؛ همان‌طور که حکمت بود دیگر، یعنی حکمتی که از بالا در اختیارشان قرار داده شده بود بدون این‌که احتیاج به فکر داشته باشند، بدون این‌که احتیاج به...

— [شاگرد]: آدم بینا که احتیاج به عصا ندارد!

— [استاد]: همین دیگر، یعنی تمام آنچه که لازم بود این‌ها می‌دانستند بدون احتیاج به فکر و استدلال. دلیل بلد بودند، ولی احتیاج به استدلال نداشتند، احتیاج به فکر نداشتند. حکمتِ بحثیه با فکر به دست می‌آید، با مقدمه‌چینی به دست می‌آید؛ ولی این انبیا احتیاجی به فکر نداشتند، یعنی محصولِ فکر در اختیارشان بود و این عظمتشان بود، اهمیتشان بود، نه این‌که نداشتند مطالب را. آنچه را که مشاء می‌دانستند بالاترش را آن‌ها می‌دانستند، منتها نه از طریقِ فکر. حکمت بحثی آن است که از طریق فکر به دست می‌آید، حکمت ذوقی آن است که از طریق اشراق به دست می‌آید. خدا بر این‌ها اشراق کرده آنچه را که باید بدانند صحیح‌اش را در اختیارشان قرار داده است. حالا این‌ها اگر می‌آمدند فکر می‌کردند، چه بسا به بعضیِ صحیح می‌رسیدند به بعضی صحیح نمی‌رسیدند. حکمت بحثیه در اختیارشان قرار داده نشده، ولی حکمت ذوقیه فوقِ حکمت بحثیه در اختیارشان بوده است. این کسرشان نیست، این عظمتشان است.

**۲. الطبقة الثانية:** «و ثانيتها حكيم بحّاث عديم التّألّه»؛ حکیم بحثاث یعنی طالبِ حکمت بحثیه و استدلالیه، اما «عَدِیمُ التَّأَلُّهِ»، از اشراق استفاده‌ای نبرده، مثل ارسطو و امثال ارسطو، شیخ ابن‌سینا و فارابی و این‌ها که یکی می‌شمارد ایشان.

«و هو عكس الأولى»؛ عکسِ قسم اول است، « إذ المراد من البحّاث المتوغّل فى البحث». «وَ هُوَ مِنَ الْمُتَقَدِّمِینَ کَأَکْثَرِ الْمَشَّائِینَ مِنْ أَتْبَاعِ أَرَسْطُو» (هم ارسطو هم شارحین کلام ارسطو)، «وَ مِنَ الْمُتَأَخِّرِینَ کَالشَّیْخَیْنِ» (یعنی فارابی و ابوعلی) و اتباعشان.

**۳. الطبقة الثالثة:** «وَ ثَالِثُهَا»؛ قسم سوم از این اقسام دهگانه: حکیم الهی است که هم متوغل در تأله است هم متوغل در بحث است؛ یعنی هم حکمت ذوقیه را دارد هم حکمت بحثیه را دارد. و این‌ها بسیار نادرند:

«هذه الطّبقة أعزّ من الكبريت الأحمر»

این طبقه بسیار کم‌اند. کبریت احمر ظاهراً بوده که این‌ها می‌گفتند اگر به مس بخورد آن مس را طلا می‌کند، بله مثلاً اکسیر که خیلی هم کمیاب بوده و شاید هم مثلاً نایاب بوده؛ حالا اگر هم بوده هر کسی در اختیار نداشته است. چه بسا افرادی که عمرشان را صرف می‌کردند در کیمیا برای رسیدن به کبریت احمر و در واقع به این کبریت دست پیدا نمی‌کردند. ایشان هر چیزی را که می‌خواهند بگویند خیلی کم است، تشبیه می‌کنند به کبریت احمر یا ترجیح می‌آورند بر کبریت احمر، یعنی این دیگر از کبریت احمر هم کمتر است، این خیلی کم است.

«وَ لَا نَعْرِفُ أَحَداً مِنَ الْمُتَقَدِّمِینَ مَوْصُوفاً بِهٰذِهِ الصِّفَةِ»؛ هیچ یک از متقدمین را ما نمی‌شناسیم که دارای این دو حکمت باشد، متوغل در هر دو. «لأنّهم و إن كانوا متوغّلين فى التّألّه لم يكونوا متوغّلين فى البحث»؛ مگر مراد از توغل آن جامعیت کامل نباشد، منظور این باشد که قواعد را بلد باشند. بله اگر قواعد را بخواهند بلد باشند، قواعدِ بحثی را افلاطون و امثال افلاطون هم که قبل از ارسطو بودند بلد بودند، آن‌ها متأله بودند، خب جامع... اگر منظورمان از حکمت بحثی قواعد باشد، می‌توانیم بگوییم آن‌ها جامع حکمت بحثی و ذوقی بودند چون قواعد مشاء را هم بلد بودند، ولی فروع را دیگر نداشتند؛ فروع و این‌که این همه شاخه‌هایی از آن قواعد برسد، این دیگر به وسیله ارسطو و اتباع ارسطو درست شد.

«إِلَّا أَنْ یُرَادَ بِتَوَغُّلِهِمْ»؛ منظور از توغلشان معرفتِ فروع و امثال ذلک نباشد، بلکه معرفتِ اصول تنها باشد، اصول و قواعد را بشناسند «و القواعد بالبرهان من غير بسط الفروع و تفصيل المجمل و تمييز العلوم بعضها من بعض »؛ دیگر فروع را بسط نداده باشند، مجمل را مفصل نکرده باشند، علوم را از هم ممتاز نکرده باشند « مع التّنقيح و التّهذيب ». اگر منظور از توغل فقط معرفت اصول باشد (این بسط فروع و تفصیل مجمل و تمییز علوم در آن دخیل نباشد)، می‌توانیم بگوییم در قدما هم ما داشتیم کسانی که متوغل در بحث بودند. ولی اگر مرادمان از توغل معرفت اصول به ضمیمه بسط فروع و امثال ذلک باشد، نه، ما در قدما افرادی که جامع بین حکمت ذوقی و بحثی باشند نداشتیم.

«لِأَنَّ هٰذَا» (یعنی این‌چنین بسط فروع و تفصیل مجمل) « ما تمّ إلاّ باجتهاد أرسطو، و لا من المتأخّرين غير صاحب هذا الكتاب »، که از آن به بعد شروع شده، قبلش کسی نداشته؛ مگر توغل به معنای معرفتِ اصول باشد که این را قبلی‌های از ارسطو هم داشتند.

«وَ لَا مِنَ الْمُتَأَخِّرِینَ»؛ عطف بر «نَعْرِفُ» در خط دوم همین «ثَالِثُهَا» داشتیم: «وَ لَا نَعْرِفُ أَحَداً مِنَ الْمُتَقَدِّمِینَ مَوْصُوفاً بِهٰذِهِ الصِّفَةِ وَ لَا مِنَ الْمُتَأَخِّرِینَ». از متقدمین هیچ‌کس را نمی‌شناختیم که متصف به این صفت جامعیت باشد، و از متأخرین هم کسی را نمی‌شناسیم «غَیْرَ صَاحِبِ هٰذَا الْکِتَابِ». پس تا آن وقتی که این شرح نوشته می‌شده، در تمام عالم خلقت فقط یک نفر پیدا شده بوده که جامع حکمت ذوقی و حکمت بحثی بوده است! خب جا دارد بگوییم از کبریت احمر کمتر، یک نفر در این همه خلق!

[بحث درباره محیی‌الدین ابن‌عربی]:

سوال:

پاسخ: ظاهراً بعد از شیخ اشراق بوده.

قبلش محیی‌الدین بعداً آمده، محیی‌الدین بعد از این شرح است. آن‌جور که به نظرم می‌آید... حالا شاید آن وقت خیلی مشهور نبوده. قطب‌الدین هم بعید نیست. حکمت بحثی‌اش به حد ارسطو نباشد، آن حکمت ذوقی‌اش اصلاً او عرفان داشته. به هر صورت محیی‌الدین هم آن‌جوری که می‌فرمایند در حکمت بحثی در هر صورت خیلی معروف نبوده، بر فرض داشته ولی معروف نبوده، شاید هم اصلاً نداشته.

**۴ و ۵. الطبقة الرابعة و الخامسة:** « و رابعتها و خامستها: حكيم إلهىّ متوغّل فى التّألّه متوسّط فى البحث أو ضعيفه »؛ قسم چهارم و پنجم: حکیمِ الهیِ متوغل در تأله، «مُتَوَسِّطٌ فِی الْبَحْثِ» (این قسم چهارم)، « أو ضعيفه » (یعنی ضعیف در بحث، این قسم پنجم). حکیم الهی است که در حکمت ذوقی متوغل است اما در حکمت بحثی متوسط است یا ضعیف است.

این شد قسم چهارم و پنجم.

[بحث استاد و شاگردان بر سر قواعد ادبی جار و مجرور و عطف]:

سوال:

پاسخ: دارند می‌گویند که چرا فقط بحث...

سوال:

پاسخ: خب، بحث بعدی می‌گوید...

سوال:

پاسخ: قسمت بعدی می‌گوید ضمیر چسباندن نباید...

سوال:

پاسخ: عیبی دارد «مُتَوَسِّطٌ فِی الْبَحْثِ»؟ آن‌جا ندارد «ضَعِیفٌ»، «ضَعِیفُ الْبَحْثِ» عطف ندارد، «فِی» هم لازم نیست تکرار بشود؛ «فِی» را در...

سوال:

پاسخ: بله عطف بر «مُتَوَسِّطٌ» است، عطف به متوسط است. بله عیبی ندارد، اگر ضمیر عطف می‌گرفت در آن اختلاف بود می‌گفتند باید تکرار بشود در ضمیر که معطوف باشد، اما اگر اسم ظاهر معطوف باشد تکرار جار لازم نیست؛ تکرار جار در ضمیر هم اختلافی است، خیلی‌ها اجازه می‌دهند تکرار بشود، خیلی‌ها اجازه می‌دهند تکرار نشود.

**۶ و ۷. الطبقة السادسة و السابعة:** «وَ سَادِسُهَا وَ سَابِعُهَا»؛ ششمی و هفتمین قسم حکیمی است که «مُتَوَغِِّلٌ فِی الْبَحْثِ»، در حکمت بحثی و استدلالی قوی است، اما «مُتَوَسِّطٌ فِی التَّأَلُّهِ» (این ششم)، «أَوْ ضَعِیفٌ فِیهِ» (این هفتم). یعنی در بحث قوی است در ذوق متوسط است، یا در بحث قوی است در ذوق ضعیف است. «فَالَسَّادِسُ عَنَّ» عکسِ چهارمی است؛ ششمین قسم [عکسِ] چهارمی است، متوسط [است]. ششمی این است که در بحث قوی است در تألّه متوسط است. و هفتمی عکسِ پنجمی است؛ زیرا پنجمی این بود که در تألّه قوی است در بحث ضعیف، هفتمی این است که در بحث قوی است در تألّه ضعیف است.

**۸ و ۹ و ۱۰. الطبقات الثامنة و التاسعة و العاشرة:** خب ۸ و ۹ و ۱۰‌اش دیگر طالبین هستند؛ کسانی که در هیچ‌کدام متوغل نیستند، نه در حکمت ذوقی و نه در حکمت بحثی. حالا یا در هر دو متوسط‌اند، یا در یکی متوسط‌اند، یا در هر دو ضعیف‌اند، یا در یکی ضعیف‌اند؛ ولی بالاخره همه‌شان طالب‌اند، طالبِ توغل. حالا یا طالبِ توغل در هر دو، یا طالبِ توغل در بحث، یا طالبِ توغل در تألّه، که مجموعاً می‌شوند سه تا.

**۸. الطبقة الثامنة:** « و ثامنتها : طالب للتّألّه و البحث »[3] ؛ هشتمین کسی است که طالب است هم تألّه و هم بحث را، یعنی توغل در هر دو را طالب است.

**۹. الطبقة التاسعة:** نهمی کسی است که « و تاسعتها : طالب للتّألّه فحسب »؛ «فَحَسْبُ» یعنی فقط.

**۱۰. الطبقة العاشرة:** « و عاشرتها طالب للبحث فحسب »؛ یعنی فقط، که طالبِ توغل در بحث تنهاست.

— [شاگرد]: «تألُّه» دارد یا «فَحَسْبُ»؟

— [استاد]: بله، «فَحَسْبُ» اشتباه شده است بله.

البته رسم این است که حکیمِ الهی را به بحثاث می‌گویند، متأله را به ذوقی می‌گویند. «الهی» یعنی الهیات را می‌شناسد، بحث‌های الهی را می‌شناسد؛ «متأله» یعنی نه تنها بحث‌های الهی را می‌شناسد، بلکه خودش را هم متخلق به اخلاق الهی کرده است. این را قبلاً داشتیم: «متأله» یعنی «متخلق به اخلاق الله»، «الهی» یعنی معرفت‌دارنده به احکام الهی و مباحث الهی. لذا حکیم الهی غالباً بر فیلسوف بحثی گفته می‌شود اگرچه به عنوان جامع هم به کار برده می‌شود، چنان‌چه که در این‌جا آمده. ولی حکیم متأله...

[بحث استاد و شاگردان بر سر کاربرد اصطلاح الهی و متأله در کلام شارح]:

سوال:

پاسخ: همه‌شان حکیم الهی‌اند، البته ایشان «الهی» را...

سوال:

پاسخ: بله، بعد قید «متأله» را هم می‌آورد: «حکیمٌ متوغلٌ فی...»، «حکیمٌ»... در چهار و پنجم باز به تألّه برمی‌گردد می‌گوید الهی. قسمت ششم

سوال:

پاسخ: بله... بیان می‌کنم «الهی» می‌گوید «متأله» را هم اضافه می‌کند، «الهی» می‌گوید «متأله» را هم اضافه می‌کند. البته ایشان ظاهراً بر متأله بیشتر متمایل است که اسلامی بحثاث هم می‌گویند و به عنوان جامع هم به کار می‌برند، ایشان این قیدِ تألّه را هم اضافه می‌کند: حکیم الهی است که متأله هم هست.

اولویت و احقیت مراتب ریاست ظاهری و باطنی قطب و خلیفه الهی

خب حالا اگر یک وقتی اتفاق افتاد کسی هم متوغل در تألّه بود هم متوغل در بحث بود، ایشان می‌گوید این دیگر ریاست دارد، این شخص رئیس امت است؛ حالا چه به عنوان نبی باشد چه به عنوان مَلِک (پادشاه) باشد. حالا گاهی ریاستش هم ظاهری است یعنی واقعاً پادشاه است، مثل بعضی از انبیای بنی‌اسرائیل؛ گاهی نه، پادشاهی ندارد، ریاست ندارد، این در یک جا مخفی هم هست، خاملُ الذکر (یعنی گمنام) هست، ولی در عین حال قطبیت را دارد؛ ولو پادشاه نیست قطب هست، ریاست باطنی دارد ولو ریاست ظاهری ندارد. پس این‌چنین آدمی که جامع حکمتین باشد حتماً رئیس است؛ حالا گاهی این ریاست را در ظاهر و باطن دارد، گاهی فقط باطناً دارد ظاهراً ندارد. وقتی که ظاهر و باطن دارد می‌شود پادشاه یا نبی که ریاست عامه را دارد اداره می‌کند؛ و اما در صورتی که فقط باطناً داشته باشد ظاهراً نداشته باشد، می‌شود قطبی که مثلاً گمنام است، فقط مریدانش می‌شناسندش.

« فإن اتّفق فى الوقت متوغّل فى التّألّه و البحث »

در یک زمانی اتفاق بیفتد: متوغل در بحث و متوغل در تألّه، هر دو را جمع کرده باشد، «فَلَهُ الرِّئَاسَةُ» (یعنی ریاستِ عالم عنصری). چرا این شخص ریاست دارد؟ « لكماله فى الحكمتين و إحرازه للشّرفين »؛ هر دو حکمت را، هر دو شرف را به دست آورده است.

«وَ هُوَ خَلِیفَةُ اللَّهِ»؛ « لأنّه أقرب الخلق منه تعالى. لندرته و عزّته ». عزت در این‌جا به معنای همان ندرت می‌آید، فرقی با ندرت ندارد، مثل همان «أَعَزُّ مِنَ الْکِبْرِیتِ الْأَحْمَرِ» که گفتیم.

— [پرسش شاگرد]: صوفیه وجود چنین شخصی را واجب می‌داند درست است؟

— [استاد]: نه، دومی را واجب می‌دانند...

سوال:

پاسخ: صوفیه نه اولی را واجب نمی‌دانند، دومی را که الان می‌خوانیم واجب می‌دانند.

این «فَلَهُ الرِّئَاسَةُ» گفتیم اگر کسی باشد متوغل در تألّه و بحث باشد «فَلَهُ الرِّئَاسَةُ»، این قسم اول است، این نوبت درجه اول.

درجه دوم را با فای عاطفه می‌آورد: «فَالْمُتَوَغِِّلُ فِی التَّأَلُّهِ الْمُتَوَسِّطُ فِی الْبَحْثِ»؛ کسی که در تألّه (در حکمت ذوقیه) متوغل باشد ولی در بحث متوسط باشد، این درجه دو است. چرا این درجه دو است؟ «لِأَنَّ شَرَفَ التَّأَلُّهِ أَفْخَمُ مِنْ شَرَفِ الْبَحْثِ»؛ افخم یعنی اعظم. تألّه را که بالاتر است دارد، ولی بحث را که پایین‌تر است یک کم دارد؛ این در مرتبه دوم قرار می‌گیرد. چرا شرف تألّه بیشتر است؟

«لِأَنَّ الْعَقْدَ الْحَاصِلَ...»؛ «عَقْد» دارید؟

— [شاگرد]: بعد از حاصل چی دارید؟ «مِنَ الْبَحْثِ»...

— [استاد]: «مِنَ الْبَحْثِ» باید این‌جا افتاده باشد به نظرم، می‌زند که افتاده باشد...

سوال:

پاسخ: نه، «الْعَقْدَ» درست است: « لأن العقل الحاصل لا يسلم عن الشّكوك، بخلاف الحاصل من التّألّه »؛ آن عقدی (اعتقادی) که از بحث و فکر حاصل می‌شود از شکوک و اشتباه خالی نیست، به خلافِ حاصلِ از تألّه که از طریق اشراق و ذوق می‌آید که آن هر چه داده می‌شود سالم داده می‌شود و بدون اشتباه. بنابراین اگر کسی در تألّه قوی‌تر باشد، در آنی که صحیح‌تر است قوی‌تر است.

حالا در درجه سه؛ این درجه یک و دویش تمام شد.

درجه سه: «وَ إِنْ لَمْ یَتَّفِقْ...»؛ اگر این هم اتفاق نیفتاد، آن درجه دویش هم اتفاق نیفتاد (درجه دو را شارح اضافه کرد)، « و إن لم يتّفق، فالحكيم المتوغّل فى التّألّه عديم البحث »؛ حکیمی که متوغل در تألّه باشد و عدیم البحث باشد (در بحث وارد نباشد)، این را می‌گویند واجب است که بالاخره در زمین باشد، در عالم باشد. البته آن بالایی‌ها هم باشند عیبی ندارد، لااقلش این است که این باید باشد: « و هو خليفة اللّه ، الّذي لا يمكن خلوّ الأرض عن أمثاله »؛ این زمین حتماً باید مشتمل بر یک همچین آدمی باشد در همه زمان‌ها. آن دو قسم اولی که گفتیم (یک و دو) خالی می‌شود به ندرت، چون کم‌اند؛ اما از این سومی دیگر خالی نیست.

— [پرسش شاگرد]: تکوینی می‌شود یا سیاسی؟

— [استاد]: هر دو، هر دو، هم تکوینی هم سیاسی. البته سیاسی را ایشان تعبیر می‌کند به ریاست ظاهری، تکوینی را تعبیر می‌کند به ریاست باطنی: یکی هم باطنی دارد هم ظاهری، یکی فقط باطنی؛ که تکوینی را همه‌شان دارند، منتها ظاهری را بعضی دارند، عیبی ندارد.

[بحث استاد و شاگردان درباره قلمرو ولایت و ریاست ناسوتی و ملکوتی انبیا و معصومین]:

سوال:

پاسخ: بله، البته ظاهراً بعید به نظر می‌رسد، من این را خودم در آن بحث دارم که پیغمبر به وجود عنصری‌اش آیا آمر و ناهی است حتی در عالم عقل و ملکوت به وجود عنصری‌اش، یا فقط آمر و ناهی است در عالم ناسوت؟ ظاهراً آن‌طوری که برای ما ثابت است (حالا آن را نمی‌دانیم)، آنچه که ثابت است حضرت در این عالم ناسوت آمر و ناهی است، در عالم ملکوت احتمال دارد حقیقتشان آمر و ناهی باشد خودشان نباشند. ولی از بحث معراج روشن می‌شود که ایشان به وجود ناسوتی‌شان هم آن‌جا آمر و ناهی‌اند؛ یعنی حتی در عالم عقل و ملکوت هم ایشان به همین وجود ناسوتی هم امر و نهی می‌کنند، و معلوم است که آن‌ها مطیع این وجود ناسوتی هم هستند. این‌جوری حالا پیداست. البته این هنوز خیلی برای بنده روشن نیست که چرا دقیقاً [عنصری] می‌گیرید...

سوال:

پاسخ: بله وجودِ نازل‌ترشان...

سوال:

پاسخ: حالا علاوه از بحث‌های رایج بیان می‌کنم؛ حالا آن گروه ممکن است نظری داشته باشند، ولی بحث‌های رایج این است که عالم ناسوت همین عالم عنصر است، عالم عنصریات را می‌گوییم عالم ناسوت. حالا پیغمبر به وجود عنصری‌شان حتی ریاست دارند بر عالم عقول، یا آن‌جا به وجود حقیقی‌شان ریاست دارند؟ عرض می‌کنم خیلی مسئله روشن نیست. حالا ظاهراً ایشان می‌گوید، قید می‌زند به عالم عنصری دیگر، می‌گوید در عالم ریاست داشته باشد. لازم هم نیست عقیده ایشان حتماً مثل عقیده ما باشد، ممکن است اختلاف عقیده هم با ما داشته باشد.

« و لا تخلو الأرض من متوغّل فى التّألّه أبدا، »

زمین از آن که متوغل در تألّه است خالی نیست ابداً، حالا متوغل در تألّه؛ می‌خواهد متوغل در بحث هم باشد که درجه اول بود، یا «مُتَوَسِّطٌ فِی الْبَحْثِ» باشد که درجه دوم بود، یا «خَالِی الْبَحْثِ» باشد که درجه سوم بود. این عبارت هر سه را شامل می‌شود: « و لا تخلو الأرض من متوغّل فى التّألّه أبدا، ». کسی که متوغل در تألّه است بالاخره باید در زمین باشد، ولو در بحث یکی از آن سه حالت دیگر را داشته باشد.

[پاسخ استاد به سوال شاگردان در باب تقدم اشرف و وجود حکمت بحثی در انبیا]:

سوال:

پاسخ: نه، حالا اگر نبود...

سوال:

پاسخ: اگر بود که اشرف مقدم است؛ اگر یک کسی بود که درجه یک را داشت با آنی که درجه سه را دارد، منتها آن مسلم آن که درجه یک را دارد اشرف است و مقدم، ریاست مالِ اوست. حالا اگر در یک وقتی اتفاق افتاد که آن اشرفِ درجه یک نبود، نوبت به درجه دو می‌رسد، درجه دو هم نبود نوبت به درجه سه می‌رسد.

[شاگرد]: می‌شود نباشد؟

[استاد]: نه، می‌شود نباشد. به قول ایشان خیلی زمان‌ها بوده که نبوده، حکمت بحثی نبوده... نه، واقعاً نبوده حکمت بحثی! حکمت بحثی یعنی حکمت فکری، همانی که شک برمی‌دارد. آیا انبیا، انبیا رفتند خواندند حکمت بحثی را که شک در علومشان باشد، قابل اشتباه باشد؟ ندارند آن‌ها... واجد همان تألّه‌اند، واجد همان تألّه‌اند.

ببینید، حکمت بحثی همان‌طور که بیان کردم یعنی از طریق فکر برسد، حکمت ذوقی یعنی از طریق اشراق برسد. انبیا طریق بحث را نداشتند بیان کردم، نه این‌که جاهل بودند؛ از راه تألّه بوده یعنی از راه اشراق بوده، مطالب را می‌دانستند نه از طریق فکر و استدلال و مدرسه و کتاب، از طریق اشراق...

سوال:

پاسخ: شما رفتید بحث را محصولِ بحث گرفتید! بله از محصول بحث خالی نبودند، فوقِ محصول بحث را داشتند ولی بحث را نداشتند. «بحث» یعنی فکر، کتاب، مدرسه رفتن، این چیزها نبوده. منظور از بحث این است که ایشان می‌گوید قابل شک هم هست، قابل اشتباه هست؛ اینی که قابل اشتباه است، ولی آنی که آن‌ها داشتند که قابل اشتباه نبوده است.

خب اما آن کسی که مثل ارسطو باشد، او قابل ریاست [الهی] نیست: بحثِ کامل دارد اما در تألّه هیچ ندارد یا ضعیف است.

« و لا رئاسة فى أرض اللّه للباحث المتوغّل فى البحث الّذي لم يتوغّل فى التّألّه »

در بحث متوغل است اما در تألّه متوغل نیست، او ریاست ندارد. درست است درست است، در مدرسه رئیس است اما در زمین رئیس نیست!

نقد نظر فارابی و اثبات لزوم تلقی مستقیم خلیفه الهی از حق

این‌ها را فارابی گفته، ما قبول نداریم! فارابی مثل خودش را گفته می‌تواند رئیس باشد، خودش جزو حکمت بحثیه [بود]؛ ارسطو هم می‌گفت من می‌توانم رئیس باشم، به اسکندر هم تعلیم می‌داد که حکیم فقط باید رئیس باشد و تو قابلی که سلطانِ زمین باشی، این‌ها را تعلیمِ او می‌داد. اما این‌ها که قبول ندارند حرف ارسطو و حرف فارابی و امثال ذلک را! می‌گویند *مدینه فاضله* نوشتی، گفتی حکیمِ بحثی رئیس باشد، ما قبول نداریم؛ حکیمِ متأله باید رئیس باشد.

البته رئیسِ حکومت فرق می‌کند با رئیسِ فی‌الأرض، خلیفة‌الله فی‌الأرض بودن با رئیسِ حکومت فرق می‌کند. فارابی رئیسِ حکومت را نوشته، یعنی ریاست ظاهری؛ اگر می‌خواهد داشته باشد، حداقلش این است که حکیمِ بحثی باشد. ایشان دارد... ایشان دارد ریاست فی‌الأرض را می‌گوید، خلیفه الهی را می‌گوید، فرق می‌کند با آن. می‌گوید تا متأله نباشد خلیفةالله نیست، ریاست فی‌الأرض ندارد، ولو ریاست بر رعیتِ یک شهر و یک کشور داشته باشد.

« فإنّ المتوغّل فى التّألّه لا يخلو العالم عنه »

هیچ‌وقت متوغل در تألّه خالی نیست. همان‌طور هم که فرمودند تا وقتی اشرف موجود باشد، نوبت به آن غیرِ اشرف نمی‌رسد. الان متوغل در تألّه اشرف است، او الان موجود است همیشه. متوغل در بحث اشرف نیست، بر فرض هم موجود باشد نوبت به او نمی‌رسد.

« فإنّ المتوغّل فى التّألّه لا يخلو العالم عنه »؛ این یک مقدمه.

مقدمه بعدی: «وَ هُوَ أَحَقُّ مِنَ الْبَاحِثِ صِرْفاً» [یا «فَحَسْبُ»]؛ و این کسی که متوغل در تألّه است أحقّ از آن است که فقط باحث است، یعنی سزاوارتر است به ریاست.

«إِذْ لَا بُدَّ فِی الْخِلَافَةِ مِنَ التَّلَقِّی»

چون کسی می‌تواند خلیفةالله باشد که مستقیم از خدا تلقی کند؛ این که مستقیم از خدا تلقی نکرده، این از بحث و این‌ها گرفته، ممکن است برسد ممکن است نرسد.

ایشان می‌گوید خلیفه پادشاه کسی است که مستقیم می‌تواند با خودِ پادشاه حرف بزند و دستورات را از او بگیرد بین رعیت اجرا کند؛ نه کسی که می‌خواهد از تو دفتر یک چیزی پیدا کند که شایدم یک وقتی خطش را غلط بخواند و به اشتباه برسد، او نمی‌تواند خلیفه مَلِک باشد! خلیفه ملک کسی است که مستقیم با خودِ ملک مرتبط باشد و دستور را مستقیم از او بگیرد. خلیفةالله هم همین‌طور، باید تلقی کرده باشد از خدا؛ یعنی از طریق اشراق، از طریق تألّه به دست آورده باشد، نه از طریق بحث.

چگونگی تلقی بی‌واسطه خلیفه از حق و عقول و تقدم تام او بر باحثِ صرف

« لأنّ خليفة الملك و وزيره لا بدّ له من أن يتلقّى منه ما هو بصدده »

از خودِ ملک دریافت کند «مَا هُوَ بِصَدَدِهِ»؛ آنچه را که ملک در صدد انجامش هست. آنچه را که ملک در صدد انجامش هست باید مستقیم از خودِ ملک دریافت کند و در خلق اجرا کند. ضمیر «هُوَ» را چه به «ملک» برگردانید چه به «وزیر»، هر دویش درست است: آنچه را که خلافت به آن احتیاج دارد از ملک این وزیر بگیرد.

« أى: يأخذ منه ما يحتاج إليه الخلافة. فالمتألّه له قوّة الأخذ عن البارى و العقول، »؛ از باری تعالی و از عقول می‌تواند بگیرد « دون فكر و نظر، بل لاتّصال روحىّ »، بدون این‌که از طریق فکر و نظر رفته باشد، به خاطر این‌که روحش متصل شده به عالم.

« و الباحث لا يأخذ شيئا إلا بواسطة المقدّمات و الأفكار و الأنظار »

« فلهذا كان أولى من الباحث فقط. »؛ از آنی که فقط باحث است متأله أحقّ است؛ چرا؟ چون متأله مستقیم تلقی کرده، از طریق فکر نگرفته از طریق اتصال گرفته، ولی باحث از طریق فکر گرفته چه بسا این فکر باعث اشتباهش هم شده باشد.

پس تا وقتی که متأله موجود است، نوبت به باحثِ فقط نمی‌رسد؛ و چون همیشه متأله موجود است، هیچ‌وقت نوبت به باحثِ فقط نمی‌رسد، همیشه ریاست برای متوغل در تألّه است.

حالا بعد ایشان وارد این بحث می‌شوند که منظورم از این‌که ریاست دارد، ریاستِ ظاهری نیست، ریاست باطنی دارد؛ حالا گاهی ریاست ظاهری را هم اضافه بر باطنی دارد، گاهی فقط همان ریاست باطنی است دیگر ظاهری ندارد، إن‌شاءالله برای جلسه بعد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo