84/07/09
بسم الله الرحمن الرحیم
معنای «شَرُّ الْقُرُونِ» و برچیده شدن بساط اجتهاد/خطبه کتاب /حکمه الاشراق
موضوع: حکمه الاشراق/خطبه کتاب /معنای «شَرُّ الْقُرُونِ» و برچیده شدن بساط اجتهاد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تذکرات و اصلاحات دروس گذشته
در خطبه شارح داشتیم:
«مَا جَاوَزَ حَدَّهُ شَابَهَ ضِدَّهُ»[1]
من این را چند روز است میخواهم بیان کنم یادم میرود. آنجا خواندیم و من معنا کردم «شَابَهَ» را به معنای «مخلوط میشود». بعد یکی از آقایان فرمودند که بنابراین باید «شَابَهُ ضِدُّهُ» بخوانیم، «شَابَهُ ضِدُّهُ»؛ ولی معنا درست نبود. «شَابَهَ» معنای مشابهت را میرساند: «شَابَهَ ضِدَّهُ»، نه «شَابَهُ ضِدُّهُ». یعنی اگر چیزی از حدش تجاوز کرد، شباهت به ضدش میرساند، یعنی نظیرِ ضدش میشود. خب این خیلی معنای واضحتری از آن معنایی است که بیان کرده بودند. این مطلب روشن باشد.
مطلب دیگر اینکه داشتیم بعضی از انسانها در مقابل آنچه آموختند تعصب میورزند و اگر مطلبی به آنها داده بشود، آن مطلب را نمیپذیرند در این کتاب؛ اگر مطلبی به آنها داده بشود آن مطلب را نمیپذیرند، به خاطر اینکه با آموختههایشان موافق نمیبینند. بعد در آنجا عبارتی داشتیم: «عَزِیزُ الْمَغْمِ». در آنجا داشتیم که «عَزِیزُ الْمَغْمِ» به معنای «قَوِیُّ الْقَصْدِ» است؛ مگر شخصی باشد که «عَزِیزُ الْمَغْمِ» باشد، یعنی قویالقصد باشد، که به خاطر قوت قصدش تسلیم آنچه قبلاً آموخته نشود، بلکه تسلیم حق بشود و اگر چیزی را قبلاً آموخته، بتواند از آن به خاطر وجود حق دست بردارد. بله، صفحه ۸، آخر صفحه ۸ کتاب جدید، خط آخر، یکی به آخر مانده:
«وَ هٰذَا مَوْصُوفٌ عَزِیزُ الْمَرام قَلِیلُ الْوُجُودِ فِی الْأَنَامِ»
احتمالاً آنجا این مطلب را گفتم، ولی حالا یادم نیست؛ اگر هم نگفتم احتیاطاً تکرار میکنم. «عَزِیزُ الْمَرامِ» یعنی قویالقصد، که یعنی قصدش قوی است و میتواند در مقابل آنچه آموخته مقاومت کند و اگر یک وقتی حقی شنید، آن مطلب حق را ترجیح دهد.
مطلب سومی که در بین عرایضم بیان کرده بودم این بود که بنا بر نظر مشاء عقول طولیه ۱۰ تا هستند و بنا بر نظر اشراق عقول طولیه بینهایتاند. بعد با تذکر بعضی آقایان معلوم شد که اینجا هم اشتباه شده است؛ عقول طولیه تأثیرشان بینهایت است نه تعدادشان. تعدادشان اگرچه فراوان و به منزله کثرت است، ولی بینهایت نیست، محدود است. آنچه اشراق میگوید بینهایت است، تأثیر آنهاست؛ که البته مشاء هم در این مسئله با اشراق موافق است، با همدیگر هر دو یک حرف را میزنند. هر دو معتقدند که عقول عالیه غیر متناهیالتأثیرند؛ منتها از نظر تعداد، مشاء میگوید ۱۰ تاست و اشراق میگوید فراوان است، نمیگوید ۱۰ تا را قبول ندارد، بینهایت هم نمیگوید.
مطلب چهارم که باز باقیمانده از قبل، این است که خلوت را معنا کردیم به اینکه انسان از امور بدنی اعراض داشته باشد و گفتیم که لزومی ندارد که در یک جای خلوت هم بنشیند. این مطلب باید اضافه میشد؛ گفته بودم که اگر حشر و نشر هم داشت ولی ارتباطش با عالم طبیعت کم بود یا اصلاً ارتباط نداشت — یعنی متعلق و وابسته به ماده نبود — این خلوت صدق میکند. این مسئله باید اضافه بشود که اینکه اگر حشر و نشر با مردم داشت هنوز هم در حال خلوت است، مال کسانی است که همت قوی داشته باشند که حشر و نشر با مردم آسیبی به آن حالت درونی آنها نرساند. و الا اگر افراد معمولی باشند، اینها ناچار باید خلوت هم بگیرند، برای اینکه ارتباط با مردم برای اینها اشتغالات خواهد آورد و اشتغالات مانع آن کمالاتی میشود که اینها در نظر دارند.
آن کسی که ارتباط با مردم منافات با خلوتش نیست، آن کسی است که به مقام عالی رسیده باشد؛ مثلاً مثل انبیا که اینها در عینی که حشر و نشر با مردم دارند و تبلیغ رسالتشان را میکنند، در عین حال به آن خلوت خودشان که آن حالت معنوی است ادامه میدهند. پس اینکه بیان شد خلوت با حشر و نشر منافات ندارد، اینطور نیست که برای همه منافات نداشته باشد؛ برای بعضیها منافات ندارد، برای بعضیها منافات دارد. دیگر شخص خودش میداند که چه خلوتی را باید انتخاب کند، باید اشتغالات برایش پدید نیاید. حالا این اشتغالات اگر با وجود حشر و نشر هم پدید نیامد، خب حشر و نشر به او اجازه داده میشود؛ و الا این باید حشر و نشرش را هم در زمان خلوت کم کند یا نفی کند. این مطالبی بود که از گذشته باقیمانده بود.
معنای «شَرُّ الْقُرُونِ» و برچیده شدن بساط اجتهاد
حالا وارد بحثمان میشویم.
بحثمان این بود که گفته بودند بعضیها که علم را خدا به قدیمیها داده و از جدیدیها منع کرده و یا اگر هم علمی را که به آنها داده منع نکرده، مزید و اضافه را به جدیدیها عطا نکرده است. این را ما داشتیم رد میکردیم و گفتیم که اینچنین نیست. درِ ملکوت و درِ رحمت خدا همیشه رو به انسانها باز است، رو به تمام خلق باز است و فیض دائماً در حال افاضه و جریان است. ما هستیم که گاهی از اوقات راه را بر خودمان میبندیم و به خاطر همت دونی که داریم، از این فیض عظیم خودمان را محروم میکنیم. حتی «واهِبُ الْعلم» هم که عقل است، او هم بخیل نیست؛ تا چه برسد به خالقِ واهبالعلم که او از نظر جود بینهایت است، هرگز بخلی نمیکند و علمی را در اختصاص گروهی نه گروهی قرار نمیدهد.
رسیدیم به اینجا که چرا خود ما ممکن است کاری انجام دهیم، در قرنی قرار بگیریم، اشتغالاتی در جامعهمان به وجود بیاید که مانع بشود از پیشرفت ما و مانع بشود از اینکه ما از آن انوار ملکوتی استفاده کنیم. ولی این نه به خاطر بخلی در جانب ملکوت باشد، بلکه به خاطر نقصی در جانب خودِ گیرنده است. به این مناسبت وارد بحث میشوند، میگویند بدترین قرنها قرنی است که بساط اجتهاد و افکار و مکاشفه و مشاهده برچیده بشود. قرنی که در آن قرن این امور اتفاق نیفتد: اجتهاد حاصل نباشد، سیر افکار انجام نگیرد، مکاشفات و مشاهدات هم تحقق نپذیرد؛ این بدترین قرن است. اما نه اینکه در اینچنین قرنی در بسته میشود؛ در، هیچوقت بسته نمیشود. این قرنها مربوط به خود ماست، در قرون مختلف ما حالات مختلف پیدا میکنیم؛ خودمان را محروم میکنیم یا خودمان را در اختیار این فکر قرار میدهیم.
میفرماید که «اجتهاد» یعنی سیر و سلوک. اگر راه اجتهاد بسته بشود، قرن، قرنِ تاریکی میشود؛ یعنی راه سیر و سلوک بسته بشود، مردم کمتر به سمت سیر و سلوک بیایند. این قرن، قرن خوبی نیست. در عبارت دارد که بساط اجتهاد برچیده بشود.
«بساط» در لغت به زمین فراخ و وسیع گفته میشود؛ اما در اصطلاح گفته میشود به آن پوستتختی که سالک در یک محلی قرار میدهد و روی آن میایستد و ریاضاتش را انجام میدهد: عبادت میکند، نماز میخواند، دعا میخواند، قرآن میخواند، ذکرش را میگوید، چلهنشینی میکند، بالاخره روی آن پوستتختش این کارها را انجام میدهد. چون داریم که در یک محل خاصی عبادتتان را انجام دهید؛ برای عبادتهای واجبتان محل خاصی انتخاب کنید، مستحباتتان را در جاهای مختلف انجام دهید. ولی بالاخره معلوم میشود خودِ جا هم تأثیر دارد. جایی که چند بار در آن نماز خواندیم، گویی برکت پیدا میکند. اگر ما اینجا ادامه دهیم، خودِ آن مکان هم در رسیدن به کمال به ما کمک میکند. همونطور که زمان دخالت دارد، مکان هم دخالت دارد. آن مکان، گاهی میبینید بعضی از عرفا روی آن مکان خاص که مینشینند میتوانند از غیب خبر دهند، میتوانند کارهای خارقالعاده انجام دهند؛ و اگر از آن مکان بیرون بیایند، ولو شاید انجام دهند، ولی به آن آسانی نیست. دقت میکنید که بیشتر اینها سعیشان برای این است که در یک مکان خاصی بنشینند.
البته بعضی از مبطلین هم این کار را میکنند؛ بعضی از مبطلین در یک جای خاصی مینشینند، آنها یک ترفندی در همان محل به کار بردهاند که در خارجِ آن محل آن ترفند را ندارند، نمیتوانند کار را انجام دهند، آنها که حسابشان جداست. ولی عرفا هم سعی میکنند بر یک پوستتخت خاصی بنشینند و کارهای سیر و سلوکشان و کارهای خارقالعادهشان را آنجا انجام دهند.
ایشان میگوید بساط اجتهاد برچیده بشود؛ بساط یعنی آن پوستتختِ اجتهاد را برچینند، یعنی دیگر نداشته باشند یک محل خاصی برای سیر و سلوک، کنایه از اینکه سیر و سلوک انجام نگیرد. این بدترین قرن است.
بعد شارح میگوید که بهترین قرن، قرنی بوده که پیغمبر در آن زمان حضور داشتند؛ چون به همه کسانی که تصمیمِ سیر و سلوک داشتند، ایشان راه را نشان انسانها میدادند و با آسانی وارد این راه میشدند. خب معلوم است وقتی که معلّم و مرشدِ کاملی مراقب انسان باشد، انسان در سیر و سلوکش زودتر به نتیجه میرسد، راه کوتاهتری را میرود و به هدف عالیتری میرسد، در صورتی که معلّم قویتر باشد. خب چه معلّمی قویتر از پیغمبر؟ بنابراین در زمان ایشان بهترین زمان برای سیر و سلوک بوده است؛ و لذا غالبِ اصحاب ایشان را میبینید اهل سیر و سلوک بودند. و بعد از زمان ایشان، زمانِ متصل به ایشون که هنوز یک مقدار از اصحاب ایشان باقی ماندند و باز قدرت سیر و سلوک تا حدی برقرار بود؛ و بعد همینطور به تدریج قرون رو به ضعف میرفتند تا به زمان ماها رسیده که تقریباً خیلی ضعیف شده، و از این به بعدش هم ضعیفتر خواهد شد تا وقتی که بالاخره دوباره معلّم حقیقی و معلّم کامل ظهور کنند إنشاءالله، که دیگر بعد از آن دوباره بساط سیر و سلوک دوباره برقرار خواهد شد.
بعد هم قرن را معنا میکنند که در خارج گفتن ندارد:
«و شرّ القرون ما طوى فيه بساط الاجتهاد»[2]
بدترین قرنها آن قرنی است که پیچیده شده باشد در آن قرن بساط اجتهاد؛ بساط پیچیده شده باشد، یعنی جمع شده باشد. پوستتختی را که انسان زیر پایش میاندازد، سجادهای را که زیر پا میاندازد برای نماز، اگر بخواهد برش دارد جمعش میکند، میپیچدش، تا میکند. پس بدترین قرن آن قرنی است که در او بساط اجتهاد برچیده شده باشد.
بساط بیان کردم لغتاً به معنای زمین فراخ و وسیع است و اصطلاحاً به معنای آن پوستتختی گفته میشود که عارف روی آن مینشیند و کارهایش را انجام میدهد. بساط اجتهاد یعنی سیر و سلوک، خود اجتهاد یعنی سیر و سلوک. بساط اجتهاد کنایه از اینکه سیر و سلوک برچیده بشود، سیر و سلوکِ إلی الله تعالی. این بدترین قرن است. چرا بدترین قرن است؟ چون مقابلش بهترین قرن است. پس اینکه مقابل بهترین قرار میگیرد میشود بدترین:
« لأنّ خيرها ما بسط فيه بساطه»
بهترین قرن، قرنی است که اجتهاد یعنی سیر و سلوک در او پهن شده باشد.
خیر القرون و شر القرون در کلام مصنف و شارح
پس در مقابلش بدترین قرن آن است که جمع شده باشد، و متوسطش این است که کامل جمع نشده باشد؛ یک خرده مثلاً فرض کنید که یک خرده پا خورده باشد، مثلاً یک کمی جابهجا شده باشد؛ آن هم باز بالاخره متوسط بین خیر و شر است، کنایه از اینکه کمتر شده باشد.
«وَ لِذٰلِکَ قَالَ النَّبِیُّ عَلَیْهِ السَّلَامُ: خَیْرُ الْقُرُونِ قَرْنِی»
زیرا آن [قرن] شریف بود، «کَانَ فِیهِ» — یعنی در قرنی که پیغمبر زندگی میکردند — «أَجَلُّ الْمُجْتَهِدِینَ»، یعنی اعظمالسالکین در آن قرن بودند به خاطر اینکه معلّمشان اعظمِ [معلّمان] بود.
« ثمّ الّذي يليه»؛ قرن پیغمبر بهترین قرن [بود]، و قرنی که به دنبال قرن پیغمبر میآمد. «لِأَنَّهُ فِی الْقَرْنِ الَّذِی یَلِیهِ» — یعنی در قرن بعدی — بقیهای از اصحاب پیغمبر زنده بودند و آن کارهایی را که پیغمبر میفرمود انجام دهند، آنها بالاخره به عنوان معلّم به شاگردانشان دست میزدند که انجام دهید.
«وَ هٰکَذَا» همچنین خیر کم میشد و اجتهاد ضعیف میشد « يقلّ الخير و يضعف الاجتهاد بتزايد القرون»؛ هرچه که قرن پیش میرفت و از زمان پیغمبر دور میشد، اجتهاد کم میشد و خیر هم کم میشد.
«و القرن ثمانون سنة، و قيل: ثلاثون سنة»؛ قرن ۸۰ سال است و بعضی گفتهاند ۳۰ سال است.
چرا مصنف بساط را در اینجا ذکر کرد؟ توضیحش گذشت؛ به خاطر اینکه یک ارتباطی با عارف دارد بساط. بساط جمع بشود، یعنی عرفان جمع بشود، یعنی سیر و سلوک جمع بشود. قرن ۱۰۰ سال معروف است، ولی خب ایشان گفته ۸۰ سال و ۳۰ سال [یا ۱۰۰ سال]. معروف این است که ۱۰۰ سال میگیرند.
«و إنّما ذكر البساط»؛ یعنی روی آن نشسته میشود. «لأنّه ممّا يجلس عليه و يتمكّن عند القعود عليه من الأمور الاجتهاديّة و غيرها»؛ و شخص در وقتی که روی این بساط مینشیند، متمکن میشود از اینکه کارهای اجتهادی — یعنی کارهای سیر و سلوک را — و غیر آنها را انجام دهد. کارهای سیر و سلوک یعنی عبادت، یعنی ریاضت؛ کارهای غیر یعنی کارهایی که متوقف بر سیر است، مثلاً همان کارهای خارقالعاده که عرض کردم، اخبار و اینهاست.
«فَإِنْ طُوِیَتْ»؛ بر تویه است. «شَرُّ الْقُرُونِ مَا طُویَ فِیهِ بِسَاطُ الْإِجْتِهَادِ»؛ یعنی سیر و سلوک جمع بشود.
تعطیل افکار و انقطاع حکمت بحثی
«و انقطع فيه سير الأفكار»
سیرِ افکار هم قطع بشود. سیرِ افکار قطع بشود یعنی دیگر فلسفه هم کنار برود، فکر هم کنار برود، انسانها دیگر اهل فکر نباشند که با فکرشان به حقایق برسند. حکمت بحثی سعی میکند با فکرش به حقایق برسد، حکمت ذوقی با کشف به حقایق میرسد. حالا اگر ما کشف را نداشتیم، لااقل فکر را داشته باشیم؛ اگر کشف جمع شد، فکر هم جمع شد، دیگر خیلی وضعیت خراب میشود.
« و انقطع » یعنی: شر القرون قرنی است که «انْقَطَعَ فِیهِ سَیْرُ الْأَفْکَارِ»؛ یعنی نه هر سیری، بلکه سیری که مُعَدّ باشد به حکمتِ بحثیه، که حکمتِ بحثیه جمع بشود آن هم شر است. بالاخره اگر حکمت ذوقیه بهتر است، حکمت بحثیه [هم] بد نیست. حکمت ذوقیه درست و بهتر است، حالا حکمت بحثیه هم خوب است؛ پس اگر ما حکمت ذوقی را نداشتیم، لااقل حکمت بحثی را داشته باشیم.
چرا شما سیرِ افکار را به معنای حکمت بحثیه گرفتی؟ چرا سیر افکار را گفتی یعنی سیری که مُعَدّ باشد به سوی حکمت بحثیه؟ میفرماید چون فکر اینطور است؛ سیرِ افکار همیشه به سمت کشف مجهولات از طریق معلومات است و این یعنی حکمت بحثیه. پس ما سیر افکار را به معنای سیری که مُعَدّ به سوی حکمت بحثیه باشد گرفتیم. این معنای درستی کردیم به خاطر اینکه قانون فکر این است که همیشه از معلومات مجهولات را به دست بیاورد و به دست آوردن مجهول از روی معلوم حکمت است.
«لِأَنَّ الْفِکْرَ تَرْتِیبُ أُمُورٍ مَعْلُومَةٍ»
مناسب است که اینها را به نحو خاصی ترتیب بدهیم به مثلاً شکل اول، شکل ثانی اگر قیاس اقترانی است، یا به صورت قیاسهای استثنایی؛ بالاخره به نحو خاصی ترتیبش بدهیم «لِیَتَأَدَّى مِنَها إِلَى الْمَجْهُولَاتِ» تا مجهول را از معلوم به دست بیاورند؛ این را میگویند فکر. خب این هم حکمت است دیگر.
پس فکر تعطیل بشود، یعنی فکری که مُعَدّ است به سوی حکمت بحثیه — یا به تعبیر دیگر فکری که مُعَدّ است از معلوم به مجهول — این تعطیل بشود. شر القرون این است که این هم تعطیل بشود.
تفاوت حکمت ذوقی و بحثی و امکان خطا در ترجمه مکاشفه
« و انحسم باب المكاشفات »
مکاشفه و مشاهده را ایشان ابتدا معنا میکنند به معنایی که رایج است، و میگویند معنای دیگری هم مصنف در یکی از نوشتههایش برای مکاشفه و مشاهده آورده است که آن معنا اندک اختلافی با معنای رایج دارد. بنابراین برای مکاشفه دو معنا ذکر میشود، برای مشاهده هم دو معنا ذکر میشود: یک معنای رایج، یک معنایی که در بعضی نوشتههایش گفته است؛ بعد در پایان برای مشاهده معنای سومی هم ذکر میکند که مجموعاً دو معنا برای مکاشفه ذکر میشود و ۳ معنا برای مشاهده ذکر میشود که اینها را میخوانیم دیگر این دو تا بحث، این بحث به کلی تمام میشود.
ابتدا حکمت ذوقیه را معنا میکنند بعد مکاشفه را.
حکمت ذوقیه عبارت از حکمتی است که به ما اجازه میدهد که ما مجردات را معاینه و مشاهده کنیم، نه حکمتی است که به ما اجازه میدهد درباره مجردات فکر کنیم و به توسط فکرمان و قوانین عقلیمان مجردات را — احوال نوریه مجردات را — کشف کنیم؛ بلکه به ما اجازه میدهد که رو-در-رو مجردات را مشاهده کنیم و از احوالشان با مشاهده آگاه بشویم که بسیار قویتر از فکر است و مطمئنتر و خالیتر از شک است. بالاخره فکر ممکن است در وقت تطبیقش اشتباه بشود، فکر ممکن است در استفاده از قواعدش اشتباه بشود؛ ولی مشاهده اشتباه نمیشود، مشاهده همیشه درست است.
اگرچه آن کسی که مشاهده کرده، بعد از اینکه از حالت مشاهده بیرون میآید میخواهد مشاهده را ترجمه کند، گاهی ترجمهاش غلط از آب درمیآید؛ گاهی با آن مأنوسات و مألوفات فکری خودش ترجمه میکند و اشتباه میشود. آنچه را که مشاهده کرده بر طبق مأنوساتش ترجمه میکند، این اشتباه میشود؛ اما اشتباه در اصل مشاهده نیست، اشتباه در ترجمه است. برخلاف فکر، که در خودِ فکر گاهی از اوقات اشتباه رخ میدهد به خاطر اینکه تطبیقات اشتباه میشود، اگرچه عقل اشتباه نمیکند.
خب پس حکمت ذوقیه توجه کردید که از حکمت بحثیه بهتر میشود، به دلیل اینکه حکمت بحثیه با فکری سر و کار دارد که اگرچه این فکر مصون است، باز به بعضی از مشکلات مبتلاست؛ اما حکمت ذوقی این ابتلاها را ندارد اگر انسان روحش هم پاک باشد، صفای باطن هم داشته باشد، در ترجمهاش اشتباه نمیکند. قذورات اعتقادی اگر نداشته باشد در ترجمهاش اشتباه نمیشود.
وقتی کسانی را از منبر میبیند رفتند بالا، بعد که به حالت صحو برمیگردد، نمیگوید شیعیان را به شکل بوزینه دیدم که از منبر میروند بالا! چون اعتقادش فاسد است، ترجمهاش فاسدتر میآید. حالا اگر مشاهده درست باشد — اگر مشاهده درست بوده باشد — ترجمهاش غلط است. چون شنیدهاید دیگر، بعضی از عرفا میگویند ما در حال مکاشفه دیدیم که شیعیان مثلاً به صورت میمون از منبر میرفتند بالا؛ این مکاشفهاش اگر درست بوده درست دیده، ولی وقتی آمده ترجمه کند، عقاید خودش را مخلوط میکند، ترجمه غلط میآورد.
یا میگوید پیغمبر را دیدم که بر منبرند، صدیق اینطرف، فاروق آنطرف. این، صدیق و فاروق را ندیده، این، ائمه را دیده اگر مکاشفه درست بوده؛ ولی وقتی خواسته ترجمهاش کند، وقتی به حالت عادی برگشته خواسته ترجمه کند، آن اعتقاد خودش که صدیق و فاروق را دست راست و دست چپ میدانسته، آن اعتقاد دخالت کرده و تجربهاش را خراب کرده است. پس اینطور که خودشان میگویند، میگویند عارف مشاهدهاش درست است، ولی ترجمهاش احیاناً غلط است. حالا البته در خود اصل مشاهده هم گاهی میشود شک کرد، کسی که اعتقادش فاسد باشد بعید است به آن مشاهدات حق برسد. خب حالا بگذریم. مکاشفه را معنا میکنند و بعد مشاهده را.
معنای اول برای مکاشفه: استیلاء یاد محبوب بر قلب
**معنای اول برای مکاشفه:** معنای اول این است که شیئی که انسان آن را کشف میکند بر قلب انسان ظهور کند. قلب را قبلاً توضیح دادم، قلب مقام اجمال انسان است. انسان همانطوری که عرض [کردم] نفسی دارد که مقام تفصیلش باشد، عقل و مافوقِ عقل قلبی دارد که مقام اجمال است، که اگر چیزی با قلب مشاهده شد، به مراتب قویتر از مشاهده نفس و عقل است. چون نفس و عقل اگرچه به تفصیل ملاحظه میکنند، اما آن نفوذی را که قلب در آن مدرَک و مشاهَد دارد، نفس و عقل ندارد.
مثل مثلاً فرض کنید حس؛ با حس مشاهده میکنید این کتاب را، این انسان را. عقلم تعقل میکند. خب مشاهده خیلی واضح است، آدم میبیند. اگر با عقلش بخواهد زید را تعقل کند خیلی خوب تعقل نمیکند، ولی مشاهده خیلی خوب است؛ ظاهرش این است. ولی باطناً نه، عقل نفوذش بیشتر است؛ عقل این زید را ملاحظه میکند، جنس و فصلش را استخراج میکند، ذاتی و عرضیاش را استخراج میکند، تمام احوالش را استخراج میکند و این انسان را تار و پودش را تا کاملاً میشناسد. در حالی که حس را میبینید — دقت میکنید — با حسی که به نظر میرسید خیلی ظاهر است و به تفصیل دارد میبیند، اما فقط ظاهر را میبیند. عقل به تفصیل نمیبیند، ممکن است مجملاً انسان را ببیند، ولی تا آن عمقِ انسان نفوذ میکند و همهچیز را حل میکند.
پس اینطور نیست که هر جا تفصیل بود قویتر ادراک بشود و هر جا اجمال بود ضعیفتر؛ بلکه برعکس است. اجمال در اینجا به معنای اجمالِ اصولی نیست، اجمال به معنای انبساط، به معنای بساطت است. یعنی بسیطتر درک میکند، ولی نافذانه نفوذ میکند. قلب هم در اینجا اینچنین است: قلب از عقل قویتر درک میکند، عقل هم از نفس قویتر درک میکند. پس اگر چیزی بر قلب ظاهر شد، کامل ظاهر میشود، کاملتر از آنی که به وسیله فکر بر عقل ظاهر میشود.
میفرماید که گاهی شیئی بر قلب ما ظاهر میشود؛ ظهورش هم به این ترتیب است که یادش بر قلب من مستولی میشود، نه خودِ دیدنش. یادش؛ یعنی مثل الان شما فکر میکنید که به نظر بیاورید که خدا را، همیشه متوجه خدا باشید یا غالباً متوجه خدا باشید، یا لااقل در وقت نماز یاد خدا مستولی بر قلب شماست. «اسْتِیلاَءً»، یعنی اینکه اجازه نمیدهد شما این قلب را به جای دیگر بفرستید، خودش مستولی است؛ مثل اینکه غالب شده بر این، قاهر شده بر این و این را تسخیر کرده، قلب را درست در تسخیرِ خود گرفته است.
معنای مکاشفه همین است که یک شیئی ظاهر میشود بر قلب ما، ظاهر شدنش هم به این نحو است که مستولی میشود، یادش بر قلب ما مستولی میشود؛ نه اینکه خودش را روی قلب ما ببیند، بفهمد؛ اینها فهم و اینها نیست، استیلاء است. یعنی یادش بر قلب ما مستولی است، که این تجربه میشود گاهی از [اوقات]. مثلاً فرض کنید عاشقها؛ عاشقها همهاش دلشان سمت معشوقشان است، یعنی آن یادِ معشوق مستولی بر قلب است. همهاش مکاشفه است.
معشوق؛ اما نه دیدنِ اوست، ممکن است بینشان فرسنگها فاصله باشد، دیدنی نیست؛ اما یاد او همیشه مستولی بر قلب باشد. این یک نوع مکاشفه است. در مکاشفه هم اینطور است؛ آن عالم ملکوت چنان بر ما کشف میشود که یادش در قلب ما مستولی میشود. و این استیلاء میبینید که گاهی از اوقات چشم و گوش را هم از کار میاندازد. مثلاً آن عاشق، هر چه را میبیند لیلا میبیند؛ مجنون هر چه را میبیند لیلا میبیند. چشمش هم همان را میبیند که در دلش است؛ در حالی که چشم دارد کسان دیگر را میبیند، ولی همان را میبیند. حال وقتی چیزی بر قلب مستولی شد، دیگر قوای دیگر را هم از کار میاندازد، یعنی کاملاً نفوذ میکند. این یک معنا برای مکاشفه — یک مصداق برای مکاشفه، نه یک معنا — یک مصداق برای مکاشفه است.
مصداق دیگر این است که امر عقلی برای انسان حاصل بشود بالالهام دفعتاً؛ نه اینکه بنشینیم فکر بکنیم، با تعیین حد وسط به این امر عقلی برسیم، بلکه دفعتاً بر ما الهام میشود و روح ما روشن میشود. مثل خطوراتی که مثل برق بر ذهن انسان وارد میشود، بر نفس، بر صفحه نفس انسان وارد میشود یا بر قلب انسان وارد میشود و مشکلی را لحظتاً حل میکند، یا چیزی را در یک لحظه به ما نشان میدهد؛ که آن چیز را اگر میخواستیم تعقل بکنیم مدتها طول میکشید.
شهود دفعی و حل مشکلات علمی بین خواب و بیداری
مثلاً عارفی نقل میکند که به استادمان در زمانی که سالک بودیم گفتیم که: این همه هر روز یا هر شب میآیی برای ما مطلب را توضیح میدهی، خب ما میفهمیم، اما چقدر طول میکشد؟ سالها؟ خب پرده را کنار بزن ما یکدفعه ببینیم تمام بشود، هر چه میخواهی بگویی ما ببینیم درجا، اجمالاً ببینیم نه تفصیلاً بشنویم. میگوید گوش کرد به حرف ما، پرده را کنار زد؛ آن حرفهای چند سالِ بعد که میخواستیم بنشینیم را در همان یک جلسه فهمیدیم. دیگر بعداً هر چه بود تأکید همان فهمیدن، تأکید همان مشاهده آن لحظهمان بود. خب اینطور پیش میآید که الهام میشود چیزی به آدم دفعتاً، که آن الهام کارسازتر از سالها زحمت است، کارسازتر از مدتها فکر است.
بعد میفرماید گاهی از اوقات هم اینطور است که مکاشفه بین خواب و بیداری حاصل میشود، و این بین خواب و بیداری عجیب است؛ تجربه هم شده است. درست است که آدم به سمت خواب میرود، دارد مشاعر تعطیل میشود تقریباً، ولی در همان لحظه مثل اینکه مشاعر فعالیت شدید خودشان را میکنند. نمیدانم تا حالا دقت کردهاید، اتفاق افتاده برایتان: مطلبی را دارید فکر میکنید به نتیجه نمیرسید، وقت تنگ میشود، هیجان پیدا میکنید. هیجان گاهی اضطرابی میآورد که جلوی فکر کردن را میگیرد، و گاهی فکر را تشدید میکند؛ آن وقتی که فکر تشدید میشود مطلب حل میشود. گاهی از اوقات هم وقتی که آدم حس میکند وقتش تنگ است اضطراب پیدا میکند، دیگر افکار بسته میشود؛ آن هیچ. ولی یک وقت دیگر نه، اتفاق میافتد که فکر باز میشود، آن حالتِ هیجان فکر را به فعالیت شدید وا میدارد، انسان به نتیجه میرسد.
در حال خواب و بیداری هم همینطور است: آدم میخواهد از حال بیداری منتقل بشود به حال خواب، گویی مدارها میفهمند دارند تعطیل میشوند، وقتی که تنگ میشود زود به فعالیت میافتند، مسئله را حل میکنند. بین خواب و بیداری در مسائل فکری همینطور است؛ خیلی از اوقات اتفاق افتاده که انسان بین خواب و بیداری یک مشکلی را حل میکند. مشکلی که در ذهنش است، الان در حال بیداری دارد فکر میکند حل نمیشود، میرود به سمت خواب، آن لحظهای که هنوز وارد خواب نشده حل میشود.
و البته داریم نمونهای — شنیدم البته خودم ندیدم — نمونهای که در حال خواب هم مشکل را حل میکند، در حال خواب هم مشکل را حل میکند. بگذارید داستانش را عرض کنم، شایدم قبلاً گفته باشم نمیدانم. میگویند مرحوم [آقای] حکیم در نجف که درس میدادند، پای درسشان مینشستند و یک نفر به محضی که وارد درس میشد میخوابید، خوابش میبرد. هستند کسانی که سر درس خوابشان میبرد و بعضی هم برخلاف این، اصلا سر درس هر چقدر گیج باشند خوابشان نمیبرد؛ این افراد مختلفاند. این به محض اینکه پای درس مینشست میخوابید. میگویند صدای آدمی که بخوابد بالاخره یک صدایی هم قبول نداشتند، گفتند بیدار میشد اشکال میکرد، و اشکالش مناسب بود؛ یعنی معلوم بود مطالب را گرفته، اشکال میکرد، دوباره آقا شروع میکردند به جواب دادن، این دوباره در حال خواب میشنید! و بعد هم که درس تمام میشد میدانستند که باید در را باز بگذارند بروند، این خودش بیدار میشود در را قفل میکند. این را یک آدم موثقی نقل میکرد، حالا ظاهراً دروغ نباشد، که میگفت در حالت خواب این آدم میفهمید و اشکال میکرد، و بعد در حالت خواب میگرفت، دوباره جواب اشکال را در حالت [خواب] میگرفت. که بعضی اینطوریاند.
ولی حالا اینها نمونههای خیلی کمیاند؛ اما اینکه انسان بین خواب و بیداری مطلبی را درک میکند، این تقریباً تجربه شده است، برای خود بنده هم زیاد تجربه شده است. حالا بحث درک نیست، بحث کشف است. ایشان میفرماید گاهی بین خواب و بیداری انسان حالت مکاشفه برایش پیدا میشود و این را خیلیها گفتهاند. البته نصیب ماها شاید شده باشد، شاید هم نشده باشد؛ ولی خیلی شنیدهایم که گفتند بین خواب و بیداری بودیم چیزی دیدیم، نه خواب دیدیم نه بیدار بودیم، ولی یک مطلبی برایمان روشن شده، چیزی دیده که بعد هم میبینیم همان که او دیده اتفاق افتاد. پس مکاشفات گاهی بین خواب و بیداری میشود.
کشف غطاء و رفع پرده از چشم
گاهی هم میگویند مکاشفه اینطور است که پردهای برکنار میشود؛ پرده برکنار میشود و انسان آن جَلِیَّةُ الْأَمْرِ را که پشت پرده هست میبیند. امور مربوط به معاد، امور مربوط به ملکوت را که تا حالا پردهای بر چشم ما آویخته بودند و نمیدیدیم، از این به بعد میبینیم. نه اینکه آنها پرده دارند، آنها آشکارند، چشم ما پرده دارد. پرده را از روی چشم ما برطرف میکنند؛ که میگوید:
﴿فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ﴾[3]
«غِطَاءَکَ»، یعنی پردهای که روی چشم تو بود برطرف کردیم؛ نه پرده آن امور را. آن امور پرده ندارند، ما پرده چشم تو را برداشتیم، حالا چشم تو تیز میبیند و تمام امور قیامتی را میبیند. حالا قیامت همین الان هم ظاهر است، منتها ما نمیبینیم چون چشممان پرده دارد. پس پرده از چشم اگر بردارند، جَلِیَّةُ الْأَمْرِ روشن میشود.
این تفسیری بود برای مکاشفه. پس مکاشفه یعنی ظهور؛ یعنی ظهورِ اشیاء بر قلب، ظاهر میشوند: یا به استیلاء ذکر، یا با الهام دفعتاً به انسان افاضه میشوند، یا بین نوم و یقظه بر انسان وارد میشوند، یا اینکه با برطرف شدن پرده این ظهور حاصل میشود. تمام این مصادیق را میگوییم مکاشفه.
تعریف «مشاهدَه» و تفاوت آن با مکاشفه
اما «مشاهده»؛ میفرمایند که اخص از مکاشفه است. همینطور است، آن هم ظهور است، اما اخص است؛ یک ظهور کاملتری. مثل اینکه مثلاً فرض کنید در همین محسوسات خودمان گاهی میگوییم حس، گاهی میگوییم شهود. یک چیزی را حس کردیم، البته در معنای ظاهری معنایش این است: یعنی میتوانیم با یکی از پنج حواسمان حس کنیم. مشاهده کردیم یعنی به یک معنا با بصر دیدیم، به یک معنا با همان پنج تا، کاملتر. چون میدانید در منطق، مشاهده دو اطلاق دارد: یک وقت میگویند مشاهدات، یعنی مبصرات؛ یک وقت میگویند مشاهدات، یعنی احساسات. و در مواد قیاس خواندید، مشاهدات به عنوان محسوسات میگویند.
ما دو قسم مشاهدات داریم: یکی محسوسات ظاهری است، یکی محسوسات باطنی. همه را جزو آن حساب میکنند، یا محسوسات ظاهری را میگویند مشاهدات، محسوسات باطنی را میگویند وجدانیات. مشاهدات که میگویند منحصر به مبصرات نیست؛ مسموعات را هم میگیرد، مذوقات و ملموسات را هم میگیرد، ولی فرد شاخصش مبصرات است. پس مشاهده در آنجا معنای عام دارد و محسوس [مشاهده معنای خاص دارد، محسوس معنای عام دارد]. اگر مشاهده شامل هر ۵ تا بشود، محسوس هم شامل هر ۵ تا میشود؛ منتها مشاهده وضوحش بیشتر است از محسو
در اینجا هم همینطور است: مشاهده از مکاشفه ظهور بیشتری دارد، پس اخص میشود از مکاشفه؛ یا موارد کمتری دارد یا اخص است، یعنی کیفیتش بالاتر است. چون کیفیتش بالاتر است، نمونهاش کمتر اتفاق میافتد؛ پس یا افرادش کمتر است یعنی به چیزهای کمتری تعلق میگیرد، یا اینکه نه، چون قویتر است موارد کمتری اتفاق میافتد. علیأيحال، اخص است نسبت به مکاشفه. این معنای اولیهای که برای مشاهده و مکاشفه داشتیم، تا به معنای دوم برسیم.
قرائت و شرح متن عربی شارح
« و انحسم باب المكاشفات »
این هم عطف بر همان «طُویَ» است. شر القرون قرنی است که در او باب مکاشفات قطع بشود، انصاد بشود، بسته بشود، « [أى: انسدّ بابها]المؤدّى إلى الحكمة الذّوقيّة ». افکار، معدّ هستند به سوی حکمت بحثیه؛ مکاشفات، معدّ هستند به سوی حکمت ذوقیه.
حکمت ذوقیه را معنا میکند: «الَّتِی هِیَ مُعَایَنَةُ الْمُجَرَّدَاتِ»؛ یعنی دیدن مجردات «وَ الْأَحْوَالِ الْعَقْلِیَّةِ» مجردات. احوال عقلیه، احوالی هستند کلی و ثابت برای امور عقلیه، برای آن مجردات. مجردات هم مثل ماها دارای احوالاند؛ منتها ما احوال جسمانی داریم که تغییر و تبدل میپذیرد، اما مجردات احوال عقلیه (یا به تعبیر شیخ اشراق «حیات نوریه») دارند که تغییر و تبدیل نمیپذیرد. آنها هم دارای روابط نوریه هستند، دارای حیات نوریه هستند. مثلاً علمشان، علم یکی از احوال عقلیه آنهاست، تغییرپذیر هم نیست، یکی از حیات نوریهشان است. پس برای مجردات هم احوال عقلیه هست، همانطور که برای ما احوال عقلیه و غیرعقلیه هست؛ منتها احوال غیرعقلیه تغییر میکند، احوال عقلیه ثابت است.
« و المكاشفة: ظهور الشّيء للقلب باستيلاء ذكره من غير بقاء الرّيب »
به این صورت که ذکرِ آن شیء بر قلب مستولی بشود: «مِنْ غَیْرِ بَقَاءِ رَیْبٍ»، چنان مستولی بشود که شکی باقی نماند، یعنی یقین پیدا کند، بلکه فوق یقین: حقالیقین بشود یا عینالیقین بشود.
«أَوْ حُصُولُ الْأَمْرِ الْعَقْلِیِّ بِالْإِلْهَامِ دَفْعَةً مِنْ غَیْرِ فِکْرٍ وَ طَلَبٍ»
یا امر عقلی به الهام برای انسان حاصل بشود، دفعتاً هم حاصل بشود بدون اینکه ما فکر کنیم و برویم حد وسط را طلب کنیم. چون در قیاسهای معمولی ما فکر میکنیم، با فکرمان حرکت میکنیم به سمت حد وسط و حد وسط را پیدا میکنیم، این مدتی طول میکشد، تدریجاً به حد وسط میرسیم؛ اما در الهام اینطور نیست، دفعتاً به ما همهچی داده میشود.
«أَوْ بَیْنَ النَّوْمِ وَ الْیَقَظَةِ»
حاصل شود امر عقلی بالالهام، یا حاصل شود بین النوم و اليقظة. یا بگویید «ظُهُورُ شَیْءٍ لِلْقَلْبِ بَیْنَ النَّوْمِ وَ الْیَقَظَةِ». توجه میکنید که این «بَیْنَ النَّوْمِ وَ الْیَقَظَةِ» به هر دو مربوط است: هم به «ظُهُورُ شَیْءٍ لِلْقَلْبِ»، هم به «حُصُولُ الْأَمْرِ الْعَقْلِیِّ»؛ هر دو ممکن است بین النوم و اليقظة برای انسان پیش بیاید، هم ظهور.
چهارم [مصداق چهارم]:
«أَوْ بِارْتِفَاعِ الْغِطَاءِ حَتَّى یَتَّضِحَ جَلِیَّةُ الْحَالِ»
پرده برطرف بشود: «حَتَّى یَتَّضِحَ جَلِیَّةُ الْحَالِ». «جَلِیَّه» آن خبر یقینی را میگویند، آن امر روشن را میگویند که دیگر در آن شکی نیست؛ اگر انسان آن را مشاهده کند، برایش هیچ مبهمی باقی نمیماند. جَلِیَّةُ الْحَال روشن بشود یعنی واضح بشود، یعنی دیگر هیچ ابهامی باقی نماند، آنچه که هست روشن بشود. البته این ارتفاع قطعاً مربوط به امور آخرتی است: « حتّى يتّضح جليّة الحال فى الأمور المتعلّقة بالآخرة »، که متعلق بالاخره واضح بشود « حتّى يتّضح جليّة الحال فى الأمور المتعلّقة بالآخرة اتّضاحا يجرى مجرى العيان الّذي لا يشكّ فيه »، یعنی یقینی بشود.
باز شر القرون قرنی است که در او بسته شده باشد راه مشاهدات. مشاهدات را میفرمایند اخص از مکاشفات است: « و الفرق بينهما ما بين العامّ و الخاصّ ».
«هٰذَا هُوَ الْمَشْهُورُ»[4] در تفسیر مکاشفه و مشاهده.
تعریف دوم مکاشفه و مشاهده در رساله «کلمَة التصوّف»
مصنف مکاشفه را اینطور معنا میکند؛ مکاشفه را معنا میکند به علمِ نف منتها علم از چه طریق به چه چیز؟ دو مطلب داریم:
۱. روش این علم چه روشی است؟
۲. و متعلق این علم چه متعلقی است؟
این دو تا بحث. میگوید علمی که تعلق بگیرد به امور جزئی گذشته، یا علمی که تعلق بگیرد به امور جزئی آینده (یعنی آنهایی که غیب است)، این را میگوییم مکاشفه. مکاشفه عبارت از علمی است که تعلق بگیرد به جزئیات گذشته یا جزئیات آینده، این قسمش.
اما در روشش: علمی است از طریق فکر، علمی است از طریق حدس، علمی است از طریق یک حادثه غیبی؛ یا ما فکر میکنیم با فکرمان به امور گذشته و آینده مطلع میشویم (چون هر فکری که ما را به گذشته و آینده نمیرساند، فکری که از مصادیق مکاشفه باشد ما را به گذشته و آینده میرساند)، یا حدس میزنیم. حدس هم همان علم است؛ منتها در فکر حدس مثل فکر است، در فکر تدریج هست در حدس تدریج نیست، ولی هر دو رسیدن به مجهول است از راه آن درون، از راه آن تعقل؛ منتها یک وقت تعقل سریع است به آن میگوییم حدس، یک وقت تعقل بطیء است به آن میگوییم فکر.
راه سوم این است که حادثه غیبی اتفاق بیفتد، نوری بدرخشد، حالا یک چیزی بشود، یک جذوهای پیدا بشود که انسان به سمت آن جذوه برود و یکدفعه برایش مطلبی کشف بشود.
پس مکاشفه یعنی از طریق علمی که نفس ما پیدا میکند عالم بشویم: یا از راه فکر علم پیدا کنیم، یا از راه حدس علم پیدا کنیم، یا بر اثر یک جذبهای و امثال ذلک علم پیدا کنیم. علم به چه پیدا کنیم؟ علم به امور جزئیهای که مربوط به سابق یا مربوط به قبل است یا مربوط به بعد است. این را میگوییم مکاشفه. پس مکاشفه نوعی علم است. ما مکاشفه را تفسیر کردیم به ظهور یا علم؛ ایشان تفسیر کرده به علم، منتها گفته علمی که راه و روشش این سه تا باشد (یکی از این سه تا باشد)، و علمی که متعلقش یکی از دو چیز باشد: امر جزئی گذشته و امر جزئی آینده. این مکاشفه است.
اما مشاهده را حالا بعد عرض میکنم.
« هذا هو المشهور، لكنّ المصنّف قال فى رسالته المسمّاة بكلمة التّصوّف: هى » — ضمیرش برمیگردد به مکاشفه نه مشاهده — «هِیَ حُصُولُ عِلْمٍ لِلنَّفْسِ» که این علم یا به فکر پیدا میشود یا به حدس پیدا میشود «أَوْ سَانِحٍ غَیْبِیٍّ»، یعنی حادثه غیبی پیدا میشود. «سانح» هم دیروز بیان کردم، سانح آن چیزی است که از طرف راست میآید و فال [نیک] زده میشود، در مقابلِ بارح که از طرف چپ میآید و شوم دانسته میشود. علمی که به یکی از این سه طریق باشد، و همین علم هم متعلق باشد به امر حالا به هر یک از سه طریق باشد، متعلق باشد به « متعلّق بأمر جزئىّ واقع فى الماضى أو المستقبل »؛ یعنی متعلقش امر جزئیِ ماقبل، گذشته یا آینده باشد. روش هم همیشه این سه تا باشد.
اما مشاهده چیست؟ مشاهده این است که نوری بر نفس بتابد؛ نه فکری در کار باشد، نه حدسی در کار باشد، نه [جذبه ظاهری] اتفاق بیفتد؛ نوری بر نفس بتابد و نفس را روشن کند و انسان همهچیز را ببیند به طوری که دیگر وهم هم با او منازعه نداشته باشد. چون میدانید وقتی عقل یک فکری میکند، عقل به یک مطلب میرسد، وهم منازعه میکند، وهم مزاحمت میکند؛ مگر وهمی که رام شده باشد، تأدیب شده باشد، این مزاحمت نمیکند. اما وهمِ انسانی که سرکشیاش باقی مانده باشد، این همیشه با مدرکات عقلی مزاحمت میکند و یک مغالطهای در کنار آن فهمیده قرار میدهد؛ یعنی با عقل مثلاً چیزی را میفهمد، وهم دخالت میکند یک مغالطهای را جور میکند. غالباً اینطور است، مگر وهمی که ادب شده باشد؛ آن دیگر دخالت در تصورات عقل نمیکند.
ایشان میفرماید اگر شروقِ غیبی بر نفس وارد بشود، وهم دیگر منازعه نمیکند؛ دیگر البته وهم در اینجا هم ادب شده، ولی بر فرض ادب هم نشده باشد، آنقدر مطلب جلی است که وهم در مقابل جلی قدرتی بر منازعه ندارد.
« و المشاهدة هى شروق الأنوار على النّفس بحيث ينقطع منازعة الوهم »
انوار از عالم ملکوت بر نفس چنان وارد بشود و آن عالم ملکوت در ادامه این نور چنان دیده بشود که وهم دیگر قدرت منازعه نداشته باشد.
این معنای دوم هم برای مکاشفه و هم برای مشاهده. پس تا حالا ما دو معنا برای مکاشفه داشتیم و دو معنا برای مشاهده.
معنای سوم برای مشاهده: ارتسام صور غیبیه در حس مشترک
معنای سومی هم برای مشاهده گفته شده که الان بیان میشود. گفتهاند مشاهده این است که صور غیبیه در حس مشترک وارد بشود، صور غیبیه در حس مشترک وارد میشود و انسان آن صور غیبیه را با حس مشترکش حاضر میبیند.
خب حس مشترک را ما در جاهای دیگر خواندیم که عبارت است از اولین حاسّه باطنی انسان، که تمام محسوسات ظاهری وارد این حس مشترک میشوند؛ یعنی اگر ملموسی هست، مذوقی هست، مشمومی هست، مبصری هست، مسموعی هست، همه اینها بالاخره آن صور مسموعه و مبصره و کذا همه وارد حس مشترک میشوند. و از این جهت هم هست که به حس مشترک اسم «مشترک» گفتهاند، چون مشترک بین همه محسوسات است، همه نوع محسوس را میگیرد؛ باصره فقط مبصر را میگیرد بقیه را نمیگیرد، سامعه فقط مسموع را میگیرد بقیه را نمیگیرد، اما حس مشترک همه را میگیرد، به همین جهت به آن میگویند حس مشترک.
و گفتیم هم در جای خودش، گفتیم که محل این حس مشترک هم تجویفِ اول [مغز] است؛ این اولِ بخش اول، شیار اول مغزی که در جلوی مغز قرار گرفته، تقریباً انتهای پیشانی، یعنی حد فاصل بین پیشانی و سر؛ جایش آنجاست که جلوی مغز است، اینجا حس مشترک است.
حس مشترک قبلاً هم داشتیم، در نمط دهم *اشارات* خواندیم، که هم از بیرون صورت قبول میکند، هم از درون صورت قبول میکند؛ هم از بیرون هم از درون. یک صورتی را ما میبینیم، وارد باصره میشود، از باصره وارد حس مشترک میشود؛ خب این همیشه برایمان اتفاق میافتد خیلی مشکلی ندارد. از درون هم صورت داده میشود؛ مثلاً فرض کنید خیال ما، متخیله ما شروع میکند به صورتگری. گاهی متخیله این صورت را که درست میکند، یک صورتهایی درست میکند یعنی حکایت میکند چیزی را ترکیب میکند؛ مثلاً انسانی درست میکند که موجودی درست میکند که بدنش اسب است و سرش انسان است. این را گاه از اوقات میبینید که شخص در آن عالمِ خودش دارد میبیند، خیالش درست میکند، از خیال که امر باطنی است وارد حس مشترک میشود و در حس مشترک دیده میشود.
گاهی فقط تخیل میشود، آن وقتی که تخیل ما ضعیف میشود تخیل میشود؛ گاهی نه، دیده میشود. مثلاً انسانهایی که میروند در قبرستان یکدفعه میبیند یک مردهای به او حمله کرد، یک روحی به او حمله کرد، یک سفیدپوشی حمله کرد؛ این سفیدپوش در خارج نیست، خیالش ساخته است. خیالش ساخته، آنقدر قوی ساخته که به حس مشترک وارد کرده، حس مشترک دارد میبیند. چون حس مشترک حس میکند، یعنی مثل دیدن میماند، مثل شنیدن میماند. حتی دیدنِ از بیرون هم میگویند تا در حس مشترک وارد نشود کامل نمیشود؛ اگر کسی حس مشترکش خراب باشد دیدنش هم کامل نیست، شنیدنش هم کامل نیست. یعنی اگر بخواهد همین اشیاء بیرونی هم دیده بشوند شنیده بشوند، باید در حس مشترک بروند تا کامل دیده بشوند، شنیده بشوند.
از درون هم همینطور؛ اگر بخواهد دیده بشود یا شنیده بشود، باید بیاید در حس مشترک. صداهایی گاهی اصلاً انسان میشنود دیگران نمیشنوند، متخیلهشان میسازد به حس مشترکشان میدهد. اینها در خیابان گاهی از اوقات داد و فریاد میکنند، با یک نفر دعوا میکنند، میگویند این دارد به من فحش میدهد؛ هیچکس هم نیست! یک نفر را دارد میبیند، فحش هم دارد میشنود؛ این متخیلهاش دارد میسازد و به حس مشترکش میدهد، حس مشترک هم میشنود هم میبیند. پس حس مشترک از باطن هم قبول میکند.
حالا صورتی از غیب — صورت عقلی، چون ما صورت در غیب نداریم، صورت همیشه مشهود و آشکار است، آنهایی که عقلیاند غیباند — صورت عقلی از غیب به نفس ما و قوه عاقله ما افاضه میشود. تا به قوه عاقله افاضه میشود، متخیله چون یک موجود متحرک است، زود به سمت این افاضه حمله میکند و این صورت را میگیرد، یک نمونهای از روی... کپیای از روی این صورت برمیدارد، حکایتی از روی این صورت برمیدارد، این حکایت را به حس مشترک میدهد. حس مشترک مشاهده میکند؛ این را میگویند مشاهده. یعنی صورت افاضه بشود بر باطن و عاقله انسان، و بعد از عاقله تا وارد عاقله شد، خیال بیاید صورتبرداری کند (آن صورت عقلی را خیال نمیتواند درست کند چون کلی است، خیال جزئی درست میکند)، خیال از آن نمونهبرداری میکند، آن نمونهای را که برداشته در اختیار حس مشترک قرار میدهد، حس مشترک میبیند، انسان یک مشاهده میکند.
مثلاً معتقدند که در بعضی موارد، در بعضی موارد این جبرئیل که به صورت دِحیَه کلبی میآمده، اینطور نبوده که واقعاً یک دحیه در بیرون باشد همه ببینندش. گاهی چرا، گاهی اتفاق میافتاد همه میدیدند، آن تجلی است، تنزل در بیرون است؛ اما گاهی فقط پیغمبر میدید، دیگر بقیه نمیدیدند. این معلوم میشود جبرئیل نازل میشده بر عاقله، از عاقله به متخیله، از متخیله به حس مشترک. از حس مشترک بیرون نمیآمده که دیگران ببینند، فقط در حس مشترک خودِ پیغمبر بود؛ خودِ پیغمبر واقعاً جبرئیل را به صورت دحیه کلبی میدیدند. اینجا میگویند که مشاهده است: مشاهده صور غیبیه در حس مشترک.
بعضی مشاهده را این معنا کردهاند: مشاهده یعنی اینکه صورت غیبیه نازل بشود برای انسان و در حس مشترک ارتسام پیدا کند فقط.
« و قد خصّه بعض النّاس بما يرقم من الصّور الغيبيّة فى الحسّ المشترك، فيرى ظاهرا محسوسا »
و آنچه که ترسیم میشود از صور غیبیه در حس مشترک گفتم نحوه ترسیم چطوری است: صور غیبیه هیچوقت در حس مشترک نمیآیند، صور غیبی عقلیاند فقط در عاقله انسان میآیند؛ در عاقله که آمدند خیال از آنها نمونهبرداری میکند، بعد این نمونه را که جزئی است [به حس مشترک تحویل میدهد].
چگونگی خطای متخیله در شهود و ادعاهای کاذب
به حس مشترک واگذار میکند؛ آن وقت «فَیَری» — همان صور غیبیه را « فيرى ظاهرا محسوسا » — یعنی نه خودشان را، نمونهشان را « فيرى ظاهرا محسوسا ». انسان آن وقت فکر میکند آن غیب را دیده است، غیب را میبیند منتها به این صورت میبیند؛ این میشود «مشاهده».
بعد میفرمایند گاهی از اوقات، گاهی از اوقات صورت غیبیه بر عاقله افاضه نمیشود. اگر صورت عقلیه بر عاقله افاضه شد، خیال نمونهبرداری کرد، تصرفی هم در این نمونه نکرد و فرستاد به حس مشترک، انسان همان چیزی را که به او افاضه شده میبیند؛ اختلاف در آن نیست، تخلف در آن نیست.
اما گاهی متخیلهاش متخیله مریضی است؛ این صورت را برخلاف صورتی که از غیب افاضه شده، برخلاف حکایت میکند. آن خلاف را به حس مشترک واگذار میکند؛ انسان یک چیزی را میبیند که به او افاضه نشده است، یعنی ساخته متخیله را میبیند.
گاهی از اوقات هم اصلاً هیچچیزی به او افاضه نمیشود؛ همهجور خیال شروع به بافتن میکند، میبافد و در اختیار حس مشترک قرار میدهد، حس مشترک میبیند، این آقا ادعای شهود میکند!
ایشان میفرماید خیلی از این صوفیهایی که ادعایشان شروع میشود از همین قبیل است؛ چیزی از بالا به آنها داده نشده است، یا اگر هم داده شده متخیله مریضی داشتهاند عوضش کردهاند، یا خودِ متخیله ساخته است یا متخیله عوض و بدل را در اختیار حس مشترک قرار داده است. یک چیزی میبینند که مربوط به غیب نیست، خبر هم میدهند و بعداً هم درست درنمیآید.
گاهی هم جن به آنها القا میکند، متخیلهشان القا میکند، آن وقت اینها فقط اختصاص به امور دنیایی دارد؛ امور دنیایی القا میکند و درست هم درمیآید، اما امور اخروی و ملکوتی اگر به آنها القا بشود و ادعا بکنند، غالباً غلط میگویند. حالا یک وقت رَجْماً بِالْغَیْبِ اتفاقاً یک چیزی درست درمیآید؛ آن را ماها هم که ادعای مکاشفه نداریم، یک وقت یک حرفی میزنیم درست درمیآید، این مهم نیست.
ایشان میفرماید در زمان ما به جایی رسیده که بعضیها ادعای مکاشفه دارند، ادعای مشاهده دارند و اینها در واقع گرفتار بازیِ متخیلهاند و فکر میکنند شهود کردهاند. تلاعبِ متخیله آنها را به استهزاء گرفته، مسخرهشان کرده است، اینها فکر میکنند به شهود رسیدهاند.
شرح متن عربی شارح در باب مدعیان دروغین شهود
« و إن كان فى زماننا جماعة من الجهّال يظنّون دعابة المتخيّلة إذا استهزأت بهم مشاهدة »
[«دعابة المتخيّلة »] میشود مفعول اول، «مُشَاهَدَةً» میشود مفعول دوم.
گروهی از جهال در زمان ما گمان میکنند بازی متخیله را — وقتی که متخیله با آنها استهزاء میکند — گمان میکنند بازی متخیله را «مشاهده»، خیال میکنند به شهود رسیدهاند؛ در حالی که نه، گرفتار بازی متخیله شدهاند و خودشان را مشاهد فرض میکنند.
ولی در هر صورت مشاهده همان است که بیان شد. حالا اگر بعضیها در این مشاهده مدعیاند و واصل نیستند حرف دیگری است؛ ولی مشاهده همان است که گفته شد که از عالم غیب صورتی افاضه میشود به عاقله، و از عاقله از طریق مسیر متخیله به حس مشترک میرسد و در حس مشترک حس میشود، یعنی مشاهده میشود. این را به آن میگویند «مشاهده امور ملکوتی».
إنشاءالله بقیهاش جلسه بعد.