« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/08

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیقت خلوت و مفهوم منازله/خطبه کتاب /حکمت الاشراق

 

موضوع: حکمت الاشراق/خطبه کتاب /حقیقت خلوت و مفهوم منازله

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حقیقتِ خلوت و مفهوم «منازله»

 

مصنف بعد از حمد و صلاة مشغولِ این مطلب شدند که چرا من این کتاب را نوشتم. فرمودند که این به خاطرِ درخواستِ زیادی بود که از جانبِ شما انجام می‌گرفت، و قضاء و قدر این‌چنین مقدر کرده بود، دستوری که خدا داده بود که علما علمشان را در اختیارِ طالبین قرار بدهند، و همچنین امری که از محلِ عالی به من رسیده بود مرا وادار کرد که اقدام به نوشتنِ این کتاب و اظهارِ مطالبِ این کتاب بکنم؛ و به خاطرِ درخواست‌های مکررِ شما تصمیم گرفتم آنچه را که در خلوات و منازلاتم نصیبم شده بود در این کتاب برای شما بنویسم.

خلوت را معنا کردیم. منازله را هم اشاره کردند. خلوت عبارت از این بود که شخص باطنش را از عالمِ ماده قطع کند و ارتباطش را با عالمِ ملکوت برقرار کند؛ در آن صورت حالتِ خلوت پیدا کرده، چه در این حالت با مردم حشر و نشر داشته باشد، چه حشر و نشرش منقطع باشد. البته گروهی تا حشر و نشرشان را منقطع نکنند آن خلوت را پیدا نمی‌کنند، ولی گروهی که این کار را چندین بار ادامه دادند و تکرار کردند و تجربه برای خلوت به دست آوردند، این‌ها می‌توانند در جمع هم به این توفیق نائل بشوند و خلوت را پیدا کنند. و گفتیم خلوت عبارت از این نیست که انسان در یک جایِ در‌بسته خودش را از بقیه منقطع کند، بعد با خیالاتِ خودش و توهماتش سر و کار داشته باشد؛ این خلوت نیست، این فرقت است.

بعد از اینکه این مطلب تمام شد، واردِ منازلات می‌شویم، که منازلات را هم توضیحِ مختصری بیان کردم: منازله از بابِ مفاعله است و به معنای نزولِ طرفینی است. اما به تصریحِ خودِ عرفا در این‌جا نزول از دو طرف انجام نمی‌گیرد، بلکه یکی نزول است و یکی صعود؛ و چون همین صعود هم منشأِ توفیق و به دست آوردنِ نزولات است، به این هم نزول گفته می‌شود، آن‌وقت طرفینی را «منازله» می‌گویند. از طرفِ عالمِ ملکوت یا عالمِ ربوبیت، فیضی و امری از امورِ شریفه‌ای نازل می‌شود، از طرفِ عبد هم به وسیله ریاضات و تجردِ نفس، صعود و ترقیِ کامل پیدا می‌شود. این‌ها در یک محلی به هم برخورد می‌کنند؛ آن نزول می‌کند، این صعود می‌کند، در یک جا این فیض با این انسان برخورد می‌کند، آن محل را می‌گویند «منزل». منزل آن محلی است که عارف و سالک بعد از صعود به آن منزل می‌رسد و در آن منزل فیضی نصیبش می‌شود. خب معلوم است منازل فرق می‌کند؛ بالاترین منزل، منزلِ پیغمبرِ آخرالزمان است، و بعد منزلِ بعضی از پیامبرانِ اولوالعزم و ائمه و این‌ها دیگر بالاخره به ترتیب هستند که می‌رسد به این منزل‌های پایینِ سالکینِ دیگر؛ اگر هم چیزی گیرشان می‌آید آن پایین‌پایین‌ها گیرشان می‌آید. یک مقدار تصاعد از جانب... صعود از جانبِ سالک، و بقیه‌اش فیض از جانبِ عالمِ ربوبی یا عالمِ ملکوت.

پس منازله به معنای نزولِ فیض از عالی (یعنی عالمِ ربوبی یا عالمِ [عقول])، یکی از این دو تا، از جانبِ این‌ها فیض نازل می‌شود، از جانبِ بنده هم صعود و رسائیِ تجرد و تکامل پدید می‌آید، در محلی که این دو تا به هم ملاقات می‌کنند فیض دریافت می‌شود، آن محل را اصطلاحاً می‌گویند منزل؛ که توجه کردید منزلِ عرفا و منزلِ کاملین فرق می‌کند با همدیگر.

منازله از نُزُول به امری از امور مشتق می‌شود ؛ می‌گویند بر فلانی امری نازل شد، یک چیزی و شأنیتش کشف شد، پیشش حاصل شد. چون شخصی که موفق به منازله می‌شود امری از امورِ ملکوتی بر او نازل می‌شود، به این مناسبت اسمِ این کار را، اسمِ این حادثه را هم منازله نامیدند.

پس منازله به دو جهت [نامیده] می‌شود:

یکی به این جهت که از جانبِ فیض، نزول است، از جانبِ عبد هم صعودی است که به منزله نزول به حساب می‌آید، لذا منازله نامیده می‌شود.

دوم اینکه منازله گفتند از بابِ اینکه در این حالت به انسان چیزی نزولاً داده می‌شود، یعنی چیزی تنزل می‌کند، فیضی و امری از عالمِ بالا به انسان نازل می‌شود، به این مناسبت اسمِ این حالت را می‌گذاریم «حالتِ منازله».

توضیح داده شد، دیگر بقیه مطالب مطالبی را هم قطب‌الدین شیرازی در شرح می‌آورند که همین است که بیان کردم، منتها منازله را تقسیم می‌کنند به سه قسم، که آن اقسامش را وقتی رسیدیم بیان می‌کنم. حالا این قسمت را بخوانیم:

---

معنای متنی منازله و اقسامِ سه‌گانه آن

«وَمَنَازِلاَتِي»[1] ؛ عُطِفَ عَلَى «خَلَوَاتِي»؛ [أنْ أَكْتُبَ لَكُمْ كِتَاباً أُنْثِرُ فِيهِ حُسَّ خَلَوَاتِي وَمَنَازِلاَتِي]، در این کتاب بنویسم چیزی را که از طریقِ ذوق بر آن پیدا شد، چه در حالتِ خلوت چه در حالتِ منازله.

منازله را معنا می‌کنند: « أى: و فى الأحوال السّانحة لى عند اتّصالى بعالم الرّبوبيّة أو ببعض العقول الملكوتيّة» به یکی از این دو عالم:

به عالمِ ربوبی (یک)، و به بعضِ عقولِ ملکوتیه (دو)؛ که عالمِ ربوبی بالاتر از عالمِ ملکوت است. عالمِ ربوبی را عالمِ لاهوت هم می‌گویند، عالمِ ملکوت عالمِ پایین‌تر است. از ملکوت پایین‌تر عالمِ جبروت است.

آن‌وقت ملکوت را هم به دو قسمت تقسیم می‌کنند. البته این‌ها مشّائین ملکوت را یکی می‌گیرند، ولی متعالیه و اشراق، ملکوت را به ملکوتِ اعلی و اسفل تقسیم می‌کنند. ملکوتِ اعلی محلِ مجرداتِ عالیه مثلِ عقول است، ملکوتِ اسفل عالمِ مُثُل است. مُثُل را چون مشّاء قبول ندارند، دیگر ملکوت را به دو قسمِ اعلی و اسفل تقسیم نمی‌کنند؛ ولی اشراق چرا تقسیم می‌کنند. در این‌جا عقولِ ملکوتی هست، منظور ملکوتِ اعلی است. فیضی از عالمِ ربوبی و از عالمِ عقولِ ملکوتیه برای انسان حاصل می‌شود، این را می‌گویند منازله.

«وَفِي الأَحْوَالِ...»؛ یعنی: « و فى الأحوال السّانحة لى »، سوانح یعنی ظاهره، یعنی عارضه. «سانح» اصطلاحاً به چیزی گفته می‌شود که از طرفِ راستِ انسان وارد می‌شود؛ عارضی که از طرفِ راست می‌آید به آن می‌گویند سانح، در مقابلِ «بارح» که از طرفِ چپ می‌آید. عرب‌ها از صانح فالِ نیک می‌گرفتند و از بارح فالِ شوم می‌زدند، تیر می‌زدند؛ اگر چیزی از طرفِ چپ می‌آمد به فالِ شوم می‌گرفتند، اگر چیزی از طرفِ راست می‌آمد به فالِ نیک می‌گرفتند. سوانح یعنی آن عوارضی که از طرفِ راست می‌آید و جا دارد که به فالِ نیک گرفته بشود. این‌ها را می‌گوید « و فى الأحوال السّانحة لى »، یعنی احوالی که بر من، بر انسان عارض می‌شود اما از طرفِ راست می‌آید، یعنی احوالِ مبارکه، احوالِ شومی نیست.

«أَيْ: و فى الأحوال السّانحة لى عند اتّصالى بعالم الرّبوبيّة »؛ وقتی من معناً (نه به لحاظِ بدن، وقتی به لحاظِ معنا متصل می‌شوم به عالمِ ربوبیت، یا به پایین‌تر، به بعضِ عقولِ ملکوتیه متصل می‌شوم)، احوالی برای من صانح می‌شود، عارض می‌شود؛ آن احوال را اصطلاحاً می‌گویند منازله.

اتصال به عالمِ جبروت؛ این حالت عیبی ندارد. جبروت هم همان جبروتِ ملکوتِ اعلی است. جبروت البته در تفسیرش اختلاف است، ولی حاصلِ مطالب را اگر جمع کنیم، جبروت یعنی عالمِ عقول. در نزدِ فلاسفه جبروت به معنای عالمِ عقول است که جبران‌کننده ناداری‌های عالمِ ناسوت است؛ چون جبران می‌کند نقائصِ عالمِ ناسوت را، به آن می‌گویند عالمِ جبروت، به اذنِ الله جبران می‌کند. عالمِ عقول را می‌گویند عالمِ جبروت، که همان ملکوتِ اعلی است. ملکوت اطلاق می‌شود بر کلِ مجردات، اعم از عقول و مثال، آن‌وقت تقسیم می‌شود به اعلی و اسفل؛ ولی جبروت بر عقول گفته می‌شود، یا تقسیم نمی‌شود. ناسوت هم که به همین عالمِ ماده گفته می‌شود، لاهوت هم که عالمِ الهی است.

«وَهِيَ أَقْسَامٌ»؛ یعنی منازله اقسامی دارد: «فَمِنْهَا مُنَازَلَةُ أَنَا وَأَنْتَ، وَمُنَازَلَةُ أَنَا وَلاَ أَنْتَ، وَمُنَازَلَةُ أَنْتَ وَلاَ أَنَا» الَى غَيْرِ ذَلِك؛ که تا ۷۷ منازله شمرده شده، «مِمَّا هُوَ مَذْكُورٌ فِي كُتُبِ أَرْبَابِ التَّصَوُّفِ مِنْ أَقْسَامِ المُنَازَلاَتِ»؛ که هر چه تا ۷۷ را شمردند.

این منازله‌ها را دو جور تفسیر می‌کنم، که تفسیرِ اول با عبارت سازگار نیست ولی تفسیرِ دوم مانعی ندارد، تفسیرِ دوم را عبارت هم برمی‌دارد.

اصلِ منازله روشن شد که چیست: اصلِ منازله عبارت بود از اینکه فیضی از بالا نزول کند، از پایین صعود کند، و این‌ها در یک محلی به هم برسند، که آن محل را «منزل» می‌گویند. آن حالتی را که برای عبد آمده و آن اموری که بر عبد فروریخته «منازله» نامیده می‌شود؛ آن حالت را منازله می‌گویند که در آن حالت اموری به عبد داده می‌شود، خودِ آن حالت را منازله می‌گویند. محلِ برخوردِ عبدی که صاعد است و فیضی که نازل است «منزل» نامیده می‌شود، خودِ این حالتی که پدید می‌آید «منازله» نامیده می‌شود؛ آن که دریافت می‌شود، حالا شاید منزل نامیده بشود، آن فعلاً نمی‌دانم اسمش چیست، در هر صورت اصطلاحی داشته باشد یا نداشته باشد.

---

تحلیل معنویِ اقسامِ سه‌گانه منازله

معنای اولی که برای این منازله می‌کنیم، که این معنا هم عرض می‌کنم به عبارت سازگار نیست، در فتوحات آمده که گاهی عبد صعود می‌کند و فیضی نصیبش می‌شود. خب فیض همیشه نزول می‌کند، از طرفِ فیض نزول هست؛ چون معنا ندارد که آدم برود فیض را در آن موطنِ الهی دریافت کند، مگر کسی به آن موطن می‌رسد که فیض را دریافت کند؟ بالاخره یک مقداری پایین‌تر از آن موطن است، ولو قابَ قوسَیْنِ أوْ أَدْنَى باشد، بالاخره یک مقدار از آن موطن پایین‌تر است. بنابراین فیض حتماً باید از عالمِ ربوبی تنزل بکند به عبد برسد، در همان موطنی که هست عبد نمی‌تواند دریافتش کند؛ پس تنزل همیشه هست، ولی صعود گاهی از عبد حاصل می‌شود گاهی حاصل نمی‌شود. این مطلب را در فتوحات دارد.

البته منازله «أَنَا وَأَنْتَ» و این سه تایی که ایشان نقل کرده، در هیچ‌یک از کتبِ عرفانی که این‌چنان گشتم پیدا نشد؛ نه در فتوحات بود، نه در منازل السائرین بود، نه در کتبِ دائرةالمعارفین مثلِ کشافِ اصطلاحات الفنون، دستور العلماء و امثالِ ذلک که نوشتند، در هیچ‌کدام نبود! حتی کتبی که کاشانی در زمینه اصطلاحاتِ تصوف نوشته، هیچ‌کدام این را نداشتند، حتی بعضی منازله را هم نداشتند تا چه برسد منازله [به این معانی].

بنابراین از مطاویِ کلماتِ فتوحات مطالبی به دست می‌آید که آن را هم عرض می‌کنم؛ اولی‌اش مناسبِ کتاب نیست، دومیش مناسب هست:

اگر فیض نازل شد، عبد هم صاعد شد، این منازله «أَنَا وَأَنْتَ» است؛ هم از جانبِ «أَنَا» که عبد است صعودی رخ داده، که هم از جانبِ «أَنْتَ» که فیض است نزولی رخ داده. این منازله «أَنَا وَأَنْتَ» است؛ یعنی هر دو فعالیتی کردند و در یک محلی به فیض رسیدند، یعنی هم فیض فعال شده آمده تنزل کرده، هم عبد مجرد شده و صعود کرده؛ این می‌شود منازله «أَنَا وَأَنْتَ».

و منازله «أَنْتَ وَلاَ أَنَا» این است که فیض تنزل بکند، عبد صعود نکند. گاهی حالاتِ معمولی برای ما پیش می‌آید، می‌بینیم در آن حالات یک برقی زده می‌شود؛ حالا یا به ذهنِ ما یا به دلِ ما یک چیزی خطور می‌کند که اصلاً در فکرش هم نبودیم، و یک چیزی کشف می‌شود که شاید قبلاً معضلِ ما بود ولی الان برایمان روشن شد. این فیضی است که بدونِ صعود نصیبم شده این منازله «انت» است ولا «انا»، گاهی منازله «انا» است ولا «انت». من فعالیت خودم را می‌کنم، ریاضت می‌کشم، اما ریاضت باطل است. در ریاضت‌های باطل فیضی نصیبم نمی‌شود، ولی دست‌خالی هم برنمی‌گردم؛ بالاخره از طرف شیاطین و اجنه دستم پر می‌شود.

مرتاض هندی خب ریاضت کشیده، نفسش را به کمالی رسانده از راه‌های باطل و چیزی هم نصیبش می‌شود، اما فیض دریافت نمی‌کند؛ از ملکوت نمی‌گیرد، از عالم ربوبی نمی‌گیرد، بلکه از همین اطراف خودش، از اجنه و شیاطین می‌گیرد و درست هم می‌گیرد. چون آن‌ها هم بالاخره در کره زمین مطلع‌اند؛ اجنه و شیاطین از کره زمین مطلع‌اند، از سماوات مطلع نیستند. این‌ها را دقت بکنید، از سماوات خبر نمی‌دهند. مرتاض‌ها کلاً فقط از [امور زمین] خبر می‌دهند؛ اگر دزدی چیزی برده باشد خبر می‌دهند، اگر چیزی گم شده باشد اطلاع می‌دهند، این‌جور مسائل را می‌گویند. یا بین زن و شوهری یا بین دو دوستی فرقت می‌اندازند یا التیام ایجاد می‌کنند؛ همه کارهای دنیایی است، کارهای آخرتی نمی‌توانند انجام دهند. مرتاض‌های باطل ارتباطشان با عالم ملکوت نیست، ارتباطشان فقط با عالم ملک است. پس منازله «انا» هست، اما منازله «انت» نیست. توجه کردید؟

پس منازلات روشن شد. منازله «انا و انت» این است که هم از جانب عبد صعودی بشود و هم از جانب فیض از عالم ملکوت نزولی بشود و در یک جا این‌ها به هم برخورد کنند که آن‌جا را «منزل» می‌نامیم.

نحوه اول در تفسیر اقسام منازله و نقد آن

دوم این‌که منازله «انت» باشد، منازله «انا» نباشد؛ یعنی عبد حرکتی نکرده باشد، ولی فیض تفضلاً به صورت برقِ لامع خطور کرده باشد و رد شده باشد و این شخص را روشن کرده باشد و معضلش را حل کرده باشد. این شدنی است.

سوم این‌که منازله «انا» باشد، «انت» نباشد؛ که گفتیم ریاضت‌های باطل است. منازله از طرف [عبد] هست، ولی از طرف فیض نیست، فیض نزول نمی‌کند. در این صورت اگرچه این شخص به خاطر زحمتش دست‌پُر برمی‌گردد، اما چیزی از عالم ملکوت نصیبش نمی‌شود.

ما این تفسیر را تأیید نمی‌کنیم؛ به خاطر این‌که در آخر عبارت داریم:

« فإنّها عبارة عن أحوال تلحق السّالك عند التّجرّد »

اصل منازله را می‌گوید مشروط به تجرد است؛ مشروط به این‌که سالک سلوک کند و به تجرد برسد. پیداست کسی که از طریق باطل رفته به تجرد نرسیده است، مگر این‌که بگوییم او هم به تجرد می‌رسد. احوالی که به سالک می‌رسد در تجرد، این را می‌گوییم منازله. آن وقت باید این‌جور احوال را تقسیم کنیم که به منازله «انا و انت» یا «انت ولا انا» یا «انا ولا انت» تقسیم بشود این‌جور احوال. پس بهتر است که ما این سه قسم را به نحوه دومی که بیان می‌کنم تفسیر کنیم. نحوه اول اگرچه درست به نظر می‌رسد، با عبارت سازگار نیست.

نحوه دوم در تفسیر اقسام منازله

نحوه دوم این است که بگوییم در هنگام منازله که منازله مطلقاً «صُعُودٌ مِنَ الْعَبْدِ وَ نُزُولٌ مِنَ الْفَیْضِ» است، دیگر سه قسمش نمی‌کنیم. منازله مطلقاً صعود از عبد و نزول از فیض است. در این حالتِ منازله، یکی از سه حالت پیش می‌آید:

یا منازله «انا و انت» است؛ یعنی حالتی از حالات «انا» و حالتی از حالات «انت» کشف می‌شود. یعنی در منازله هم به انسان حالت خودش را نشان می‌دهند که آینده چیست، هم به او عالم ملکوت را که «انت» است نشان می‌دهند یا بعضی از اسمای ربوبی را نشان می‌دهند. دو چیز برایش کشف می‌شود، دو امر برایش نازل می‌شود: هم امر انائی که مربوط به خودش است، هم امر انتی که مربوط به عالم ملک [و ملکوت] است.

آن دو تای دیگرش هم روشن است: گاهی «انا» به او داده می‌شود، «انت» داده نمی‌شود؛ گاهی «انت» داده می‌شود، «انا» داده نمی‌شود.

حکایت مکاشفه آیت‌الله خویی (ره)

در بعضی مکاشفات نقل می‌شود؛ مثلاً بعضی از علما — البته حالا مرحوم شده‌اند، حالا اسم بردن ندارد — مرحوم آقای خویی، می‌گویند ایشان ماه رمضانی شب‌ها آن هزار تا ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ﴾[2] را با توجه می‌خوندند در یک محل مخصوص. چون شرط هم دارد که در یک محل خوانده شود، در چند محل نخوانند. مثلاً این ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ﴾ را که توصیه شده هزار بار در ماه رمضان بخوانند — حالا که نزدیک هم هستیم — در یک جا بنشینند بخوانند؛ نه این‌که امروز در این اتاق، فردا در آن اتاق. آن هم اثر دارد، اثر معنوی، ولی مکاشفه می‌گویم صورت نمی‌گیرد. مکاشفه در صورتی صورت می‌گیرد که انسان در یک محل این ۳۰ شب را این کار را انجام دهد.

می‌گویند ایشان در یک محل این کار را انجام می‌دهد، شب قدر برایش مکاشفه‌ای حاصل می‌شود. در آن مکاشفه تمام آینده خودش را دیده است؛ تمام آینده‌اش را دیده و دیده که به چه مقام‌هایی می‌رسد و چقدر اقبال مردم به او می‌شود و آخرِ سر با چه غربت و تنهایی از دنیا می‌رود. و برایش خیلی عجیب بوده است؛ این‌جور که نقل می‌شود که چگونه بعد از این همه اقبال، من با غربت بمیرم؟ خب دید در اینجا همین‌جور هم شد.

یعنی این مکاشفه «انا» بود از عالم ملکوت. در آن مکاشفه حالا شاید [مقام دیگری] داده نشده، ولی مکاشفه «انا» بود؛ یعنی حالات آینده خودش را به خودش نشان دادند. و این زیاد اتفاق افتاده است. کسانی می‌گویند ما آن ۱۰ تا [سوره] دخان را در آن شب‌ها می‌خوانیم با توجه، یا هزار تا ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ﴾ را می‌خوانیم؛ غالباً کسانی که نقل می‌کنند مکاشفه‌ای برایشان انجام گرفته، حضرت امیر را می‌بینند. حضرت امیر را می‌بینند، یک چیزی برایشان مثلاً گفته می‌شود یا لااقل یک سخنی گفته می‌شود. هرکدامش هم غنیمت است، همان هم غنیمت است، اگر آن مکاشفه هم صورت نگیرد؛ ولی غالباً می‌گویند مکاشفه هم می‌شود.

علی‌أي‌حال، حالا می‌خواستم مثالی بزنم برای مکاشفه‌ای که «انا» باشد و «انت» در آن نباشد، یا مکاشفه‌ای که «انت» باشد و «انا» هم در آن نباشد. زیاد اتفاق می‌افتد کسانی که با عالم ملکوت تماس می‌گیرند و به حالات خودشان هم توجه ندارند، مثلاً فانی‌اند، اصلا خودشان را نمی‌بینند تا چه برسد به حالات خودشان، آن‌ها وقتی به عالم ملکوت سر می‌زنند، فقط آنچه را که در عالم ملکوت می‌بینند [مشاهده می‌کنند]. به بعضی‌ها هم هر دو نصیبشان می‌شود، هم «انا» و هم [«انت»].

بررسی عبارات شارح و کتاب فتوحات ابن‌عربی

[شارح می‌گوید]:

« و فى الأحوال السّانحة لى عند اتّصالى بعالم الرّبوبيّة أو ببعض العقول الملكوتيّة. »

منازله اقسامی دارد:

« فمنها منازلة أنا و أنت، و منازلة أنا و لا أنت، (7 و منازلة أنت و لا أنا، إلى غير ذلك، ممّا هو مذكور فى كتب أرباب التّصوّف من أقسام المنازلات »

که بیان کردم در *فتوحات*، ۷۷ منازله را شمرده است. اول ایشان منزل‌ها را می‌شمارد، بعد منازله‌ها را. منازله را ۷۷ عدد شمرده است؛ از باب ۳۸۴ *فتوحات* شروع شده تا ۷۷ باب بعدی. یعنی در جلد سوم، از صفحه ۵۲۳ (از صفحه ۵۲۳ جلد سوم در *فتوحات*، همین چاپ‌های جدیدی که در اختیار هست) از این‌جا شروع کرده تا آخر رفته، اقسام منازلات را شمرده است. آن‌جا مراجعه می‌کنید، کلیِ منازله را همان‌جور که بیان کردم توضیح داده‌اند، اقسامش را هم که آن‌جا مراجعه می‌کنید.

— [پرسش شاگرد]: منازل یا منازلات؟

— [استاد]: منازل؟ بله، منازل. آخه منازل (منزل) با منازله فرق می‌کند. عرض کردم شاید «منازل» گفته، یعنی همان مراتب مختلفی که عرفا دارند، شاید آن باشد. اگر آن باشد که مربوط به منزل می‌شود. اگر منازله باشد، خب این‌ها از هم خیلی منفک نمی‌شوند؛ ولی باید ببینیم آن کتاب در قصیده در مورد چیست.

«فَهِیَ» — یعنی منازلات — «عِبَارَةٌ عَنْ أَحْوَالٍ تَلْحَقُ السَّالِکَ عِنْدَ التَّجَرُّدِ»

وقتی مجرد می‌شود، وقتی به کمال می‌رسد:

« فيلحظ عندها » — یعنی عند الاحوال، عند آن عروضِ آن احوال — «أُمُوراً شَرِیَفَةً»

وجه تسمیه منازله

خب این «منازله» از کجا گرفته شده است؟

« من قولهم: «نزل به أمر من الأمور »

چون در منازلات همیشه نزول است، نازل می‌شود امری از امور؛ حالا یا مربوط به «انا» یا مربوط به «انت» کشف می‌شود. به این مناسبت اسم این را گذاشته‌اند منازله. بیان کردم این به چه مناسبت و وجه تسمیه‌ای است که شارح می‌گوید. وجه تسمیه این است که چون امری نازل می‌شود از عالم بالا بر این عبد، امر شریفی نازل می‌شود، به این مناسبت به این کار و به این حالت گفته‌اند حالت منازله.

ولی *فتوحات* جور دیگری می‌گوید؛ می‌گوید چون نزول طرفینی است. بعد هم عذرخواهی می‌کند که از طرف عبد، صعود است؛ چرا ما صعود عبد را باز نزول گفتیم؟ که این هم توضیح داده شد. حالا مراجعه می‌کنید إن‌شاءالله.

مراتب سالکان: طالبان و مجتهدان واصل

«وَ لِکُلِّ نَفْسٍ طَالِبَةٍ قِسْطٌ مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»

انسان‌ها به دو قسم تقسیم می‌شوند. انسان‌هایی که به سمت عرفان تمایل پیدا کرده‌اند به دو قسم تقسیم می‌شوند. (انسان‌هایی که اصلا در فکر عرفان نیستند که آن‌ها را ما اصلا به حساب نمی‌آوریم؛ آن‌هایی که به حساب ما می‌آیند و در این طریق هستند، دو قسم‌اند): یا طالب‌اند، یا مجتهد و واصل‌اند.

طالب را در اصطلاح خودِ عارف «مرید» هم می‌گوییم؛ یعنی اراده کرده است که این راه سلوک را طی کند و به وصال حق نائل بشود. آن وقت وقتی شروع کرد به اجتهاد و کوشش و تلاش و ریاضت، به او می‌گوییم «مرید مجتهد». اگر واصل شد، به او می‌گوییم «مجتهد واصل» که دیگر وقتی فانی شد، می‌شود واصل. پس دو قسم داریم: عارف مرید یا طالب، و عارف مجتهد و واصل.

خب معلوم است از این دو قسم، آن که مجتهد واصل است عالی‌تر از آن طالب است. شیخ در این‌جا می‌گوید که هر طالبی از عالم بالا نصیبی دارد، کم یا زیاد. به بعضی طالبین بیشتر داده می‌شود، به بعضی طالبین کمتر. الان توضیح داده می‌شود چرا بیشتر است و چرا کمتر است. همچنین مجتهدین هرکدام نصیبی از عالم بالا دارند، آن‌ها هم باز کم و زیاد دارد نصیبشان.

خب این‌جا می‌گوید که ببینید منظورش چیست؛ منظور این است که من آنچه را که در اختیارم قرار داده شده، در اختیار شما قرار می‌دهم. بعد می‌گوید هر طالبی نصیبی دارد، معنایش این است که آنچه که نصیب من شده به شما می‌دهم و من هم یکی از طالبین هستم. یکی از طالبین هستم که آنچه که نصیبم شده در این کتاب در اختیار شما می‌گذارم. ولی فکر نکنید حالا خیلی زیاد نصیب من شده؛ طالب چقدر نصیبش می‌شود؟ همان قدر.

شارح می‌گوید دارد تواضع می‌کند و الا ایشون جزء طالبین نیست، جزء واصلین است. تواضعاً دارد می‌گوید هر طالبی سهمی دارد، آن سهم خودم را که سهم یک طالب است در اختیار شما گذاشتم. در واقع سهم یک طالب نیست، سهم یک واصل است. وقتی به مطالب کتابش مراجعه می‌کنید، می‌گویید از کُمَّلِ واصلین است مطالبش؛ از کمل واصلین است که نصیب هر طالبی نمی‌شود، بلکه نصیب هر مجتهدی هم نمی‌شود. ولی در این‌جا دارد تواضع می‌کند.

اما چرا قسط طالب کم و زیاد می‌شود؟ علتش این است که طالب‌ها مراحل مختلفی را باید بگذارنند. از اولی که وارد می‌شود، یک‌دفعه به آن مرحله آخر که نمی‌رسد؛ این مراحل را باید یکی پس از دیگری طی کند. اولی که اراده می‌کند بیاید سالک بشود و در مسائل عرفانی وارد بشود، اول می‌شود مرید. این هنوز در عالم ناسوت زندگی می‌کند. باید از عالم ناسوت بیرون برود، برود در عالم نفس تا حدی تجرد است. بعد از عالم نفس برود به عالم عقل که در آن‌جا تجرد بیشتر می‌شود. بعد از عالم عقل به عالم ربوبی برسد. در عالم ربوبی که رسید، دیگر آن‌جاها وصول حاصل می‌شود و وصال حاصل می‌شود؛ و در همان‌جا هم این سیرِ «في الحق» خودش را شروع می‌کند که گفتیم سیری نامتناهی است.

پس می‌بینید که عارفی هم که طالب است، آن سالکی هم که طالب است، درجاتی را باید طی کند:

۱. یک درجه این است که از محسوس بیرون بیاید.

۲. یک درجه این است که از نفس هم ترقی کند، به عقل برسد.

۳. درجه بعدی از عقل هم ترقی کند به ماورای عقل، یعنی به عالم ربوبی برسد.

این‌ها همه درجات سالک است، درجات طالب است. در هر درجه‌ای بر حسب ارتفاعِ آن درجه، نصیبی نصیبش می‌شود. گاهی سهم بیشتری به او می‌دهند اگر درجه‌اش بالاتر باشد، یا سهم کمتری به او می‌دهند اگر درجه‌اش پایین‌تر باشد. خب پس توجه می‌کنید که سهمی که نصیب طالب می‌شود سهم مساوی نیست، سهم متفاوتی است؛ لذا «قَلَّ أَوْ کَثُرَ»، کم می‌شود، زیاد می‌شود، بر حسب درجه‌ای که دارد.

خب حالا روشن شد که چرا سهم طلابِ این راه کم و زیاد است، و روشن هم شد که در این‌جا مصنف چرا این مطلب را گفته است. ابتدا گفت آنچه را که در خلوات و منازلات به من داده‌اند در اختیار شما می‌گذارم؛ بعد برای این‌که روشن کند چه به او داده‌اند می‌گوید: «وَ لِکُلِّ نَفْسٍ طَالِبَةٍ قِسْطٌ»؛ هر کسی سهمی دارد، هر طالبی سهمی دارد. برای [اظهار] این‌که: من هم طالبم، من هم مجتهدِ واصل نیستم، من هم طالبم، سهمی دارم؛ آن سهم را در اختیار شما می‌گذارم.

تفاوت مراتبِ مجتهدان و واصلان

بعدش اضافه می‌کند: «وَ لِکُلِّ مُجْتَهِدٍ ذَوْقٌ»، که در این‌جا دیگر از حالت تواضع بیرون می‌آید، حقیقت را می‌گوید، دیگر شکسته نفسی نمی‌کند. می‌گوید هر مجتهدی بالاخره یک کشفی دارد، آن کشفش هم کم و زیاد است؛ چون مجتهدان فرق می‌کنند. آن‌هایی هم که واصل‌اند، بعضی‌ها وصولی دارند کامل، بعضی‌ها وصولشان کامل نیست، وصالشان کامل نیست.

بعضی توجهِ بالکلیّه به حق دارند؛ یعنی وقتی وارد نماز می‌شود، اگر تیر هم از پایش بکشند بیرون متوجه نمی‌شود، چون توجه بالکلیه علی الحق دارد. بعضی‌ها نه، توجه بالکلیه ندارند. بعضی‌ها وقتی متوجه به الحق می‌شوند، توجهشان توجهِ تام نیست؛ توجه هست، اما توجه تام نیست. مثلاً همان‌طوری که در *اشارات* خواندید، گاهی یک صدای بال کبوتر — صدای بال کبوتر که صدای یواشی است — آن‌ها را از حال بیرون می‌برد، صدای هَمس آن‌ها را از حال بیرون می‌برد. یعنی توجه هست، اما آن‌طوری نیست که تیر از پایش بکشند متوجه نشود؛ بلکه یک صدای بال کبوتر هم که بیاید، او را از حال بیرون می‌برد و جلو وصالش را می‌گیرد.

دیگر افراد مختلف‌اند. در هر صورت بعضی‌ها توجهشان حالت تمرکز دارد، بعضی‌ها توجهشان تمرکز ندارد، به زحمت این حواس را جمع می‌کنند. البته آن کسانی که به درجات عالی می‌رسند، کم‌کم زحمتشان کم می‌شود، حواس را با اندک اراده‌ای جمع می‌کنند، احتیاج ندارد خیلی به خودشان فشار بیاورند. ولی بالاخره باز هم روشن است که تفاوت در بین انسان‌ها هست. از ذوقی هم که نصیب انسان‌های مجتهد و انسان‌های واصل می‌شود، آن هم مختلف است؛ بعضی‌ها کمتر می‌گیرند، بعضی‌ها بیشتر می‌گیرند. چرا؟ چون مراتبشان مختلف است. بنابراین هر سهمی که از بالا می‌آید، چه به طالب برسد چه به مجتهد برسد، کم و زیاد می‌شود بر حسب درجه‌ای که آن طالب و مجتهد دارد.

«وَ لِکُلِّ نَفْسٍ طَالِبَةٍ قِسْطٌ مِنْ نُورِ اللَّهِ»؛ هر نفسی که طالب باشد، سالک باشد، هنوز واصل نباشد، این بالاخره از نور خدا یک نصیبی، یک بهره‌ای می‌برد. «قَلَّ أَوْ کَثُرَ»؛ این «قَلَّ أَوْ کَثُرَ» دلیل بر قِلّت و کثرت است. چرا می‌گوئید کم و زیاد؟ مگر همه طالبین یکسان نمی‌گیرند؟ چرا می‌گوئید کم و زیاد؟ می‌فرماید نه، کم و زیاد هست؛ چون مراتب سالکین و مراتب طالبین کم و زیاد دارد.

مراتب عوالم و چگونگی افاضه نور

« لأنّ الطّالب يبتدئ من الحواس، ثمّ يرتقى إلى عالم النّفس، ثمّ إلى عالم العقل »

عالم نفس، عالم تفصیل است؛ عالم تجرد است ولی عالم تفصیل است. عالم حس که عالم تفصیل و ماده است، یعنی در آن‌جا زید و عمرو و بَکر و این‌ها از هم جدایند، ولی جداییِ مادی. می‌رسیم به عالم نفس که عالم مثال است؛ در آن‌جا هم زید و عمرو و بکر موجودند مفصلاً، منتها مجرداً. آن‌جا هم عالم تفصیل است، منتها با تجرد. به عالم عقل که می‌رسیم، عالم اجمال می‌شود؛ یعنی زید و عمرو و بشر و این‌ها همه در یک کلی به نام انسانیت مندرج‌اند و ما در عالم عقل این کلی را درک می‌کنیم، کلی‌ای که اگر باز بشود، می‌شود این جزئیات. پس عالم نفس و عالم عقل هر دو‌شان مجردند، با این تفاوت که عالم نفس عالم تفصیل است و عالم عقل عالم اجمال است.

«ثُمَّ إِلَى عَالَمِ الرَّبُوبِیَّةِ»

بعد به عالم ربوبیت می‌رسیم که دیگر در آن‌جا اجمالِ شدید و نورانیتِ قوی‌ای هست. خب می‌بینید که این‌ها درجات طالبین است و درجاتِ مختلف هم هست. چون درجات مختلف است، نوری هم که از جانب خدا افاضه می‌شود مختلف است.

« فبحسب سموّ السّالك يشتدّ نوره و يكثر » (سُمُوّ یعنی عُلُوّ)، «بِحَسَبِ عُلُوِّ السَّالِکِ یَشْتَدُّ نُورُهُ» از جهت کیفی، «وَ یَکْثُرُ» از جهت کمی که به او داده می‌شود؛ از جهت کیفی شدید است، از جهت کمی هم تعداد زیاد است.

«وَ بِحَسَبِ نُزُولِهِ» (به حسب نزولی که سالک دارد)، « و بحسب نزوله يضعف و يقلّ. » به لحاظ کیفی، «وَ یَقِلُّ» به لحاظ کمی. کم و زیاد می‌شود هم از نظر کیفی، هم از نظر کمی.

تواضع مصنف و پاسخ شارح

معنای متن مصنف از آن بالا که شروع کردیم این است:

«إِنَّهُمْ» (یعنی اصحابم یا معشر صحبی)، « أنّهم سألونى أن أكتب لهم ذوقى، » (مکاشفاتم را بنویسم)، «وَ أَنَا طَالِبٌ» (من هنوز طالبم، مجتهد که نیستم، من هنوز سالکم، هنوز بین راهم)، «وَ لِکُلِّ طَالِبٍ قِسْطٌ»، « فأنا أكتب لهم ذلك القسط الّذي حصل لى » که حاصل شده است برای من در حالی که طالب هستم، نه در حالی که مجتهد هستم. که می‌خواهد بگوید من قسطم خیلی زیاد نبوده، همان که در اختیارم رسیده را در اختیارتان گذاشته‌ام، ولی خیلی چیز هم به من نرسیده است.

بعد شارح می‌گوید که این تواضع است. این حرفی که ایشان می‌زند به تواضع گفته است، و الا:

« و إلاّ فالقسط الّذي ذكره هو قسط العلماء المنتهين »؛ آن سهمی که ایشان در این کتاب ذکر کرده مراجعه بکنید سهم علمایی است که به انتها رسیده‌اند، « لا قسط الفقراء المبتدين. »؛ نه سهم آن نادارهایی که تازه شروع کرده‌اند. آن نادارهایی که تازه شروع کرده‌اند خیلی کمتر از این نصیبشان می‌شود، و ایشان چیزهای خیلی عالی به دستش آمده که نصیب آن فقرا یعنی سالکین و طالبین نمی‌شود. پس معلوم می‌شود که در این‌جا دارد تواضع می‌کند.

در عبارت بعدی حقیقت را دارد می‌گوید:

« و لكلّ مجتهد، أى: مرتاض مجدّ ، ذوق نقص أو كمل »[3] ؛ هر مجتهدی یعنی مرتاضِ مجرد کشفی دارد. این کشف هم گفتیم به حسب مراتب کم و زیاد می‌شود.

« لأنّ المجتهدين و إن اشتركوا فى وقوعهم فى المراتب العالية »؛ همه‌شان از این جهت که در مراتب عالیه و در مرتبه وصال‌اند شریک‌اند، همه‌شان وصال پیدا کرده‌اند، واصل الی الله شده‌اند و مرتبه‌شان مرتبه عالیه است؛ ولی در عین حال قرب و بعدشان مختلف است؛ یکی قربش آن‌قدر است که می‌گویند فاصله‌اش «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى» است، یکی هم فاصله‌اش خیلی زیاد است: « لكنّهم على التّفاوت ».

« فإن كانت المرتبة أعلاها فهو فى أكمل الأذواق »؛

سوال: چرا این حرف بود؟ چه می‌خواهد تفسیر کند؟ می‌خواهد چه توضیحی بدهد؟ چرا این عبارت بعد از [این آمد]؟

پاسخ: به طور کلی دارد مطلب را توضیح می‌دهد که طالبین اقسام مختلف دارند، مجتهدین اقسام مختلف دارند. خودش را یک بار طالب فرض می‌کند، یک بار مجتهد فرض می‌کند. آن وقتی که خودش را طالب فرض کرده، تواضع کرده؛ آن وقتی که خودش را مجتهد فرض کرده، حقیقت را گفته است.

« فإن كانت المرتبة أعلاها فهو فى أكمل الأذواق »؛ اگر این مرتبه‌ای که مجتهد به آن رسیده اعلی المراتب باشد، «فَهُوَ» (این مجتهد)، «فِی أَکْمَلِ الْأَذْوَاقِ»؛ و کامل‌ترین کشف را به او واگذار می‌کنند. «وَ إِنْ کَانَتْ أَدْنَاهَا»؛ و اگر این مرتبه ادنی المراتب باشد، «فَهُوَ» (این مجتهد)، در « فهو فى أنقصها »؛ و آن کشفی که نصیبش می‌شود کم است.

رد شبهه انحصار علم و فیض در قدما

گویا کسی فکر می‌کند: خب حالا شما رسیدی، اولاً شما چطور رسیدی در حالی که خدا همه نصیب‌ها را به قدما داد و برای متأخرین چیزی باقی نگذاشت؟ شما که جزو متأخرینی به کجا رسیدی؟ چه ادعایی می‌کنی؟ هر کشفی بود برای آن آدم‌ها بود، در اختیار متأخرین چیزی قرار نگرفت، مگر یک مقدار از ترشحات. خب حالا فرضاً، بر فرض شما نصیبی پیدا کردی، ما که متأخرتر از تو هستیم به ما چه می‌دهند؟ حالا کتابت را بخوانیم، چه نصیب ما می‌شود؟ علم منحصراً برای قدما بود، دیگر به ماها چیزی نمی‌دهند، هر چه بود برای قدیمی‌ها بود.

خب این گاهی در ذهن ماها می‌آید؛ حتی در فقه و اصول هم می‌گوییم هر چه بودند قدیمی‌ها بودند، ماها که کاری نمی‌توانیم بکنیم. ولی فکر نمی‌کنیم که ما با قدیمی‌ها چه فرقی داریم؟ درست است اشتغالات ما بیشتر است، حواس‌پرتی‌های ما بیشتر است، ولی بالاخره همان استعدادی که خدا قبل تقسیم می‌کرده، تقسیم می‌کند. منتها با این تفاوت که — البته تفاوت هم خیلی مهم است — که برکت را در آخرالزمان از زمین برمی‌دارد؛ طبق وعده‌ای که داده یا وعیدی که کرده برکت را برمی‌دارد. برکت نه فقط برکت مال باشد، برکت علم هم برداشته می‌شود، نصیب‌ها هم کم می‌شود. حالا بگذاریم؛ فعلاً آخرالزمان اگر هست این‌طور، اگر هم نیست که هیچ.

بعضی‌ها این‌طور فکر کرده‌اند که علم وقفِ قدما بوده و متأخرین نصیبی ندارند، و بعضی‌ها گفته‌اند اگر هم متأخرین نصیبی داشته باشند، مزیدِ نصیبی ندارند؛ یعنی افزایشی ندارد، همان است که آن‌ها دارند، چیزی به این‌ها اضافه نمی‌دهند.

مصنف در این‌جا می‌خواهد این‌ها را رد کند. می‌گوید اگر طالبین سهمی دارند، مجتهدین سهمی دارند، این سهم همیشه برقرار است. این‌طور نیست که مخصوص قدما باشد و به متأخرین یا متأخرینِ متأخرین چیزی داده نشود. بلکه همان‌طور که به قدما داده شده، درِ فیض بسته نشده است، دوباره به ما هم داده می‌شود؛ چه بسا به ما اضافه هم داده بشود، که گاهی «مزید» را هم ایشان در بین کلماتشان می‌آورد. پس این توهم، توهم باطلی است که علم وقف شده بر قدما و به متأخرین کم داده می‌شود یا هیچ‌چی داده نمی‌شود.

بعد اضافه می‌کنند: بله، این را داریم که زمان‌ها متفاوت‌اند، ولی فیض همیشه یکسان است. انسان‌ها متفاوت خودشان را در مقابل فیض قرار می‌دهند. یکی کاملاً خودش را در مقابل فیض قرار می‌دهد، هی فیض می‌آید دریافت می‌کند؛ یکی نه، به اندازه همتش. بالاخره زمان فرق می‌کند. اشتغالات مادی اگر بیشتر شد، خب انسان در معرض فیض کمتری قرار می‌گیرد. علتش هم خودش است، نه این‌که از جانب بالا امساک شده باشد یا از جهت کوتاهی شده باشد.

بله، زمان‌ها فرق می‌کند. شرّ القرون قرنی است که در آن راه سلوک بسته بشود، که احتمالاً این قرون را هم داشته باشیم. حالا یا بسته می‌شود یا خیلی کم می‌شود که مثل بسته شدن است؛ که می‌گردیم یک سالکی پیدا کنیم، یک واصلی پیدا کنیم که به دنبالش برویم، پیدا نمی‌کنیم؛ اگر هم هستند مخفی شده‌اند که گویا راه بسته شده است. اما یک زمانی می‌بینید که به اغلب مردم که رجوع می‌کنی، اغلب مردم سالک هستند؛ که نقل می‌شود مثلاً در بعضی زمان‌ها حتی کسبه معمولی، حتی عوامشان را جزو سالکین حساب می‌کردند [یا می‌شدند]. یعنی این‌طور نبوده است که فقط علما سلوکشان را شروع کنند، غیرِ عالم هم سالک بوده است. یک زمانی خب زیاد بودند، یک زمانی کم بودند؛ ولی فیض در همه حال هست، بخلی در کار نیست، همیشه یکسان است؛ منتها دریافت‌ها مختلف است به خاطر این‌که قابلیت‌ها در زمان‌های مختلف، مختلف است.

«فَلَیْسَ الْعِلْمُ وَقْفاً عَلَى قَوْمٍ»

علم وقف نشده است بر قومی. این را شارح می‌گوید؛ این ردّی است بر گروهی که می‌گویند حکمت « هو ردّ على قوم يقولون: إنّ الحكمة كانت عند الأوائل » (یعنی قدما)، و کذا تصوف؛ تصوف هم [می‌گویند] «کَانَتْ عِنْدَ الْأَوائِلِ» و متأخرین « و إنّ الأواخر لا يبلغون إلى مراتب الأوائل »؛ اگرچه یک چیزی نصیبشان می‌شود، ولی به آن مرتبه نمی‌رسند.

ایشان می‌فرماید فکر نکن که علم وقف بر قومی است تا بعد از آن قومِ اوائل، دیگر درِ ملکوت بسته بشود و هیچ ترشحی به متأخرین نشود:

« ليغلق بعدهم باب الملكوت و يمنع المزيد عن العالمين »

و دیگر بعد از آن، «مزید» — یعنی اضافه، افزایش — از انسان‌هایی که در عالم زندگی می‌کنند منع بشود. این‌چنین نیست که یک بار درِ ملکوت را باز کرده‌اند و به گروهی افاضاتی رسانده‌اند و بعد درِ ملکوت را بسته‌اند. نه، درِ ملکوت همیشه باز است؛ بستگی دارد به این‌که ما چه جور و چگونه در مقابل این در قرار بگیریم: آیا به طوری قرار بگیریم که فیضِ زیاد بگیریم، فیضِ کم بگیریم، یا اصلاً نگیریم؟

بررسی عبارت متن (عدم انسداد باب ملکوت)

[استاد به نسخه‌خوانی و بررسی عبارات متن می‌پردازد]:

سوال:

پاسخ: بله، دارد «لِیُغْلَقَ»... درست است، «یُغْلَقُ» درست است. وقف بر قومی نیست که اگر وقف باشد «لِیُغْلَقَ» [باشد]: «لِیُغْلَقَ بَابُ الْمَلَکُوتِ»، که بعد از آن هم دیگر درِ ملکوت بسته بشود؛ این‌چنین نیست.

«أَوْ یُمْنَعَ المَزِیدُ»؛ یعنی این اضافه داشتنِ متأخر بر متقدم منع بشود..

بعد مصنف اضراب کرد، گفت نه تنها درِ ملکوت بسته نشده است و خدا بخل نمی‌کند، بلکه « واهِبُ الْعلم » هم که یکی از مخلوق‌های خداست، او هم بخل نمی‌کند؛ او هم دائماً فیضش را از جانب خدا می‌گیرد و افاضه می‌کند. نه تنها درِ ملکوتِ خدا بسته نشده، درِ این « واهِبُ الْعلم » هم که مدبرِ عالمِ ماده است، آن هم بسته نشده است.

« واهِبُ الْعلم » همان عقل دهم است که در اصطلاحِ این‌ها تفسیر می‌کنند می‌گویند منظور جبرئیل است. حالا کار نداریم تفسیرشان درست است یا غلط، تفسیر می‌کنند می‌گویند حضرت جبرئیل. واهِبُ الْعَقْلِ یعنی عقل فعال، یعنی عقل دهم، یعنی حضرت جبرئیل، یعنی آن کسی که مدبر عالم ناسوت است. او هم درِ فیضش بسته نیست. نه ملکوتیان درِ فیض را بسته‌اند، نه خدا بسته است، این هم نبسته است؛ منتها ما باید ببینیم چه عکس‌العملی در مقابل این درِ باز داریم.

مقام و جایگاه واهب العقل (عقل فعال)

« ثمّ أضرب عن ذلك بقوله : بل واهب العلم ، أى: العقل الفعّال ، الّذي هو بالأفق المبين، أى: فى أفق عالم العقل، و هو حدّه و نهايته ، ما هو على الغيب بضنين »

(بَضِین یعنی بخیل). آن واهب العقلی که در افق مبین قرار گرفته، آن هم بر مطالب غیب بخیل نیست، آن هم غیوب را در اختیار ما می‌گذارد؛ منتها ما هستیم که لیاقت نشان می‌دهیم این غیوب را می‌گیریم، یا لیاقت نشان نمی‌دهیم و از این غیوب محروم می‌شویم. پس مشکل سرِ ماست، نه این‌که مشکل سرِ آن‌ها باشد.

«واهِبُ الْعلم» را معنا می‌کند: «الْعَقْلُ الْفَعَّالُ».

گفته‌اند که علم دو قسم است: علم ذاتی و علم غیرذاتی. علم ذاتی یعنی علمِ بلا معلّم، علم غیرذاتی یعنی علمِ با معلّم. و گفته‌اند علم ذاتی منحصراً برای یک موجود است و آن خداست؛ علمش ذاتی است، یعنی معلّم ندارد. بقیه همه معلّم دارند. همه معلّم دارند؛ آن عالی‌ترین عقل معلّمش خداست، تا می‌رسد به عقلی که معلّمش قبلی است، و ماها انسان‌ها تماماً معلّمان جبرئیل است، معلّمان واهب العقل است. این‌که به او می‌گوید « واهِبُ الْعلم » به این مناسبت است، چون معلّم کل بشر است، معلّم عالم ناسوت ماست، عالم ماده است، عالم جسمانی. معلّم‌های بالاتر، معلّم‌های ملائکه دیگر هستند، ولی ایشان معلّم بشر است؛ فلذا اسمش باشد « واهِبُ الْعلم ».

پس علم ذاتی که احتیاج به وحی و بخشش ندارد مخصوص خداست. بقیه علم‌ها غیرذاتی است، احتیاج به معلّم دارند. معلّم‌ها متفاوت‌اند؛ معلّمی که برای عالم ماده خدا تعیین کرده « واهِبُ الْعلم » است، یعنی جبرئیل، یعنی عقل فعال.

«أَیِ الْعَقْلُ الْفَعَّالُ الَّذِی هُوَ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ»؛ یعنی «فِی فَوْقِ عَالَمِ الْعَقْلِ».

«افق» جای بلند و دوردست را می‌گویند. در بیابانی که دشت باشد، هیچ کوه و ارتفاعی نداشته باشد بایستید، آن انتهای بیابان، آن‌جایی که آسمان به زمین متصل به نظر می‌رسد — دیده شده دیگر، آسمان را به زمین حس می‌کنید متصل است — آن‌جا را می‌گویند افق. یا بالای سر را افق می‌گویند؛ آن محلی را که به نظر می‌رسد آسمان به زمین چسبیده، آن دوردست‌ها را هم افق می‌گویند که آن هم بالاخره محل مرتفع است، مرتفعِ دوردستی است. پس «افق» به معنای بالا و مرتفع گفته می‌شود و دوردست گفته می‌شود.

حالا افقِ عالمِ عقل چیست؟ افق عالم عقل هم همان‌طور؛ یعنی آن دوردست‌های عالم عقل است. این واهِبُ الْعلم هم مقام عالی دارد، هم مقام نازل دارد؛ تنزل می‌کند به صورت دِحیَه کلبی درمی‌آید، به صورت اعرابی درمی‌آید، همه مردم می‌بینندش، پیغمبر می‌بیند ایشان را؛ به این تنزلات مادی درمی‌آید. آن مرتبه عالی هم دارد که دیگر جایگاه اصلی‌اش، آن عالی‌ترین درجه‌اش «افق مبین» است؛ یعنی آن جاهای دوردست عالم عقل، جاهای بلند و مرتفع عالم عقل. این دیگر حدش است، نهایتش است. نهایتش آن‌جاست، دیگر از نظر تنزلش هم همین اعرابی و دحیه کلبی و این‌هاست که تنزل و ترقی دارد. مرتبه عالی‌اش افق مبین است.

«الَّذِی هُوَ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ»؛ یعنی «فِی فَوْقِ عَالَمِ الْعَقْلِ»، در آن مراتب بالای عالم عقل.

«وَ هُوَ حَدُّهُ وَ نِهَایَتُهُ»؛ این افق عالم عقل حدِ این واهِبُ الْعلم است، نهایتِ این واهِبُ الْعلم است. یعنی آن‌جا دیگر نهایی‌ترین درجه‌اش است، از آن بالاتر دیگر نمی‌تواند برود. «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»؛ یک ذره بالا برود می‌سوزد. چون حضرت رسول که می‌رفت، از آن مقام دیگر بالاتر نرفت: [جبرئیل گفت] از این‌جا من دیگر جایگاهم نیست. آن‌جا افق مبین است، یعنی حد و نهایتش دیگر آن‌جاست؛ از این‌جا بالاتر نمی‌تواند برود.

خب عقل فعالی که جایش افق مبین است و این همه عظمت، «مَا هُوَ عَلَى الْغَیْبِ بِبَضِینٍ»؛ او هم بر غیب بخیل نیست، او هم درِ ملکوتش را باز کرده فیض را می‌رساند؛ منتها ما می‌گیریم یا نمی‌گیریم.

فیض امور خفیه و إنذارات کونیه

غیب را معنا می‌کنند: « أى: على ما غاب عنك، »؛ آنچه از تو غایب است، آن را هم به تو می‌دهد که تو بشوی مساوی با اوائل. آنچه به اوائل داده و دیگر پیش آن‌ها غایب نبوده، الآن پیش تو غایب است، به تو افاضه می‌کند. بلکه نه، آن را هم که از اوائل غایب بوده گاهی در اختیار تو قرار می‌دهد؛ پس تو «مزید» را هم می‌گیری.

یعنی این‌طور نیست که درِ ملکوت بسته بشود و:

۱. آنچه به اوائل داده‌اند به ما ندهند؛

۲. و اگر هم آنچه به اوائل داده‌اند به ما بدهند، مزیدش را به ما ندهند.

این اول، این را گفتیم. حالا ایشان می‌گوید نه تنها آنچه غایب از توست و در اختیار اوائل قرار داده شده به تو افاضه می‌شود، بلکه آن هم که از اوائل غایب شده گاهی به تو داده می‌شود که تو «مزید» پیدا می‌کنی، اضافه بر اوائل می‌گیری.

« أى: على ما غاب عنك، بل عن الأوائل »؛ آنچه که از تو غایب است یا آنچه که از اوائل غایب است، آن را هم در اختیار قرار می‌دهند.

آنچه که از تو غایب است یا از اوائل غایب است چیست؟ «مِنَ الْأُمُورِ الْخَفِیَّةِ وَ الْإِنْذَارَاتِ الْکَوْنِیَّةِ».

**أمور خفیّه:** اموری که هستند و مخفی‌اند، اموری که هستند و مخفی‌اند که این‌ها در اختیار هر کسی قرار نمی‌گیرند چون چشمِ دیدنشان نیست. نه این‌که آن‌ها مخفی‌اند چون پرده روی آن‌ها کشیده شده، پرده روی چشم‌هاست. اگر ما پرده را از چشممان برطرف کنیم می‌بینیمشان. آن‌ها ظاهرند، ما نمی‌بینیم، خفی‌اند به لحاظ ما، نه این‌که خودشان خفی باشند.

**إنذارات کونیّه:** یعنی پیش‌آگهی‌هایی است که مربوط به عالم کَون است، عالم جسمانی، همین مربوط به عالم وجود است. یعنی چیزهایی که اتفاق نیفتاده، حادثاتی که اتفاق نیفتاده، بعداً می‌خواهد حادث بشود، این‌ها پیشگویی می‌کنند، پیش‌آگهی می‌دهند. این پیش‌آگهی‌ها را واهب العقل در اختیار ماها می‌گذارد اگر قابلیت نشان بدهیم.

پس امور خفیه‌ای که الان هستند و از چشم ما مخفی‌اند در اختیار ما قرار می‌گیرد، إنذاراتِ غیبی و پیش‌آگاهی‌هایی که مربوط به حوادثی است که بعدها می‌خواهند بیایند در اختیار ما قرار می‌گیرد.

و واهِبُ الْعلم نسبت به این امور خفیه و نسبت به این إنذارات کونیه بخیل نیست. اگر او بخیل نباشد، خدا به طریقِ أولی بخیل نیست.

پس علم را یا کشف را وقفِ اوائل نکنید و نگویید بابِ ملکوت بر اواخر بسته شده است یا این‌که اواخر از مزیدِ آن فیض محروم‌اند.

خب البته باقیِ آن مطالب [بماند]؛ درست است که درِ علم بسته نشده، ولی زمان‌ها مختلف‌اند. زمان‌هایی داریم که انسان‌ها درِ خیر را بسته‌اند، زمان‌هایی داریم که درِ خیر را بر خودشان باز کرده‌اند که اختلاف از جانب انسان‌هاست، که این مسئله را إن‌شاءالله می‌گذاریم برای جلسه بعد.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo