« فهرست دروس
درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/07/05

بسم الله الرحمن الرحیم

استشهاد به اشعار متنبّی در ارزش ستایش زبانی و علم/مقدمه شارح /حکمه الاشراق

 

موضوع: حکمه الاشراق/مقدمه شارح /استشهاد به اشعار متنبّی در ارزش ستایش زبانی و علم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

توضیح و تصحیح مطالب گذشته

 

چند تا توضیح در موردِ حرف‌های گذشته بیان کنم، بعد واردِ دنباله مطالب بشوم.

یکی در صفحه «د» از این چاپِ جدید (چاپِ قدیم پیدایش نکردم)، در صفحه «د» از این چاپِ جدید، آخرین خط: «لاَ يَعْرِفُ ذَلِكَ إِلاَّ مَنْ تَسَنَّمَ قِلاَلَ شَوَاهِقِ هَذِهِ الصِّنَاعَةِ بِحَقٍّ، وَجَرَى فِي مَيْدَانِهَا [أَشْوَاطاً] عَلَى عَرَقٍ»[1] ؛ یعنی اینکه این کتاب مشتمل بر عجایب و غرایب است، این را نمی‌داند مگر کسی که بالا رفته باشد و به نوکِ آن بلندی‌های این صناعت رسیده باشد و در میدانِ این صناعت دورهایی زده باشد. من این‌جا عرض کردم «تا بفهمد که در حکمت‌های دیگر چیزی نیست و هرچه هست در این‌جاست»؛ احتیاجی به این اضافه نبود. یعنی کسی هم که به قلَل و ارتفاعاتِ علمِ فلسفه رسیده، او می‌تواند بفهمد که این کتاب واقعاً کتابی است که مطالبِ نو آورده است. این یک مطلب، که این البته خیلی اضافه نداشت.

یکی اینکه باز در صفحه «هـ»، خطِ سیزدهم داشتیم: «حِكْمَةُ أَهْلِ الخِطَابِ[2] »؛ گفتم کسانی که قابلِ خطاب باشند، منظور همین حکمتِ ذوقیه است، که این را هم احتمالاً گفتم قبلاً.

و دیگر این در صفحه ۴، سطرِ دوم داشتیم: «هَذِهِ جُمَلٌ لَهَا تَفْصِيلٌ»؛ این «هَذِهِ» را من مرتبط کردم به مطالبی که در موردِ فلاسفه زمانِ خودش فرموده، که این افراد چه مشکلاتی دارند و چه نارسایی‌هایی در فلسفه‌شان هست؛ بعد می‌فرماید این مطالبی که من گفتم، مجملی است که تفاصیلش را باید شما خودتان اضافه کنید، که توضیح داده شد. اما می‌شود این عبارت را چیزِ دیگری معنا کرد «هَذِهِ جُمَلٌ» را؛ که البته یک مقداری بعید به نظر می‌رسد ولی خب گفتنی است، که «هَذِهِ جُمَلٌ» یعنی آنچه که در این کتاب آمده مجملی است که باید تفصیل داده بشود، و تنزیلی است که باید به تأویل برده بشود؛ این را هم می‌شود قبولش کرد.

یکی دیگر در صفحه ۵ داشتیم: «تَصَرُّفَ المَلاَكِ...» خطِ اول: «تَصَرُّفَ المَلاَكِ فِي أَمْلاَكِهِ[3] »؛ مَلاک را به معنای ملائکه گرفتیم و املاک را به معنای عالمِ ملک گرفتیم. ولی می‌شود به صورتِ لغوی: مَلاک یعنی مالکین، در املاکِ خودشان، در سرزمین‌های خودشان تصرف کنند، و این شاید بهتر هم باشد.

این‌ها اصلاحاتی است که البته بعدی‌اش اصلاحات است، بعدی‌اش اضافات است.

حالا واردِ بحثِ خودمان می‌شویم.

 

بازگشت امنیت و تصمیم بر اهداء کتاب به حاکم

«وَلَمَّا بَرَحَ التَّبْرِيحُ»[4] ؛ به این‌جا رسیدیم، صفحه «ب» از این چاپِ جدید و صفحه «ب» از چاپِ قدیم. «وَلَمَّا بَرَحَ التَّبْرِيحُ»؛ بَرَحَ با تخفیف هم می‌خوانیم، با تشدید هم می‌خوانیم؛ با تخفیف بهتر است، با تشدید یک مقدار مشکل دارد.

«و لَمَّا بَرَحَ التَّبْرِيحُ»؛ بَرَحَ با تخفیف هم می‌خوانیم، با تشدید هم می‌خوانیم. تشدید باشد خیلی معنایش صاف نیست. تبریح یعنی شدت، یعنی رنگ، شدت و رنگ. بَرَحَ اگر با تخفیف بخوانیم، به معنای زالَ [است]؛ «بَرَحَ التَّبْرِيحُ» یعنی آن شدت و مشکلات برطرف شد. اما اگر بَرَّحَ بخوانیم، به معنای درمانده و رنجور کرد؛ خیلی معنایش مناسب درنمی‌آید، یعنی آن شدت‌هایی که بود ما را خسته کرد! ایشان نمی‌خواهد این را بگوید، می‌خواهد بگوید اوضاع روبه‌راه شد، خوب شد، نه اینکه ما خسته شدیم. پس اگر به تخفیف بخوانیم بهتر است؛ اگرچه هر دو چاپ تشدید داریم. تشدید هم عرض کردم معنا می‌شود، یعنی بالاخره آن شدت‌هایی که پیش آمد ما را ناتوان کرد و بعد آن‌وقت شروع شد روزنه‌ها باز شد و بالاخره زمان درست شد و اوضاعِ مملکتی درست شد که ما دیگر امن و امانمان برگشت و کار را شروع کردیم. اما اگر بَرَحَ بخوانیم صاف است: بعد «لَمَّا بَرَحَ التَّبْرِيحُ» یعنی زالَ شده.

«وَحَالَ الحَالُ»؛ حَالَ به معنای تحول، متحول شد. آن حالتی که ما داشتیم، آن حالتِ رنج و شدتی که ما داشتیم، متحول شد و عوض شد.

«وَآلَ الأَمْرُ إِلَى مَا آلَ»؛ یعنی رجع و برگشت اوضاع به همان‌جوری که برگشت، یعنی برگشتِ اولش، آن‌جوری که برگشت. به کجا برگشت؟ [این را] بیان می‌کند: «مِنَ انْكِشَافِ الغُمَمِ وَزَوَالِ الظُّلَمِ»؛ غم‌ها برطرف شدند، تاریکی‌ها از بین رفتند.

«وَتَرَاجُعِ الأَمْنِ وَالأَمَانِ»؛ تراجع یعنی بازگشت، امن و امان بازگشت و برگشت. این‌ها احتیاج به توضیح ندارد، من هم فقط لغت را معنا می‌کنم می‌روم، توضیح نمی‌خواهد این‌ها. «و تراجع الأمن و الأمان، بيمن [دولة]مالك أزمّة الزّمان»؛ به برکتِ دولتِ آن کسی که مهارِ زمان در دستش بود و مالکِ زمان بود، و می‌دانست که این دوران را چگونه باید بپذراند تا رعیتش در راحتی و آسایش باشند.

و «و رأيت كلاّ تنزع به همّته إلى خدمته»؛ کتابِ ما دارد «تُدْعَى بِهِ»، ولی آن چاپِ جدید دارد «تَنْزُوعُهُ / تَدْعُوهُ بِهِ»، یعنی فرا می‌خواند او را. همه این‌طور بودند که آن‌ها را همتشان فرامی‌خواند «إِلَى خِدْمَتِهِ» (به خدمتِ این پادشاه)، « لسعيد مقدمه»؛ به خاطرِ اینکه آمدنش و ورودش در مملکتِ ما، در شهرِ ما، به سعادت گرفته می‌شد.

«بِتُحْفَةٍ تَجُودُ بِهَا ذَاتُ يَدِهِ»؛ «بِتُحْفَةٍ» متعلق به «تَبَرُّعِهِ» است، همان‌طور که خدمت متعلق [است]. همه خوانده می‌شدند به اینکه خدمت‌گزارِ این پادشاه باشند به خاطرِ اینکه مقدمش را خوب بدانند و نیک به حساب بیاورند؛ و همچنین خوانده می‌شدند به اینکه ارمغانی و هدیه‌ای که تجودُ بها بله، «بِتُحْفَةٍ تَجُودُ بِهَا ذَاتُ يَدِهِ». تحفه و ارمغانی که بخشش می‌کند آن تحفه را ذاتُ یدهِ، یعنی دارایی‌اش؛ یعنی از دارایی‌اش برداشته می‌شود. این اگر به «تبرّعه» متعلق نگیریم بهتر است، می‌توانیم متعلق بگیریم به خدمت: چگونه خدمت‌گزارِ او می‌شدند؟ به اینکه به او هدیه‌ای می‌دادند از دارایی‌های خودشان، یعنی هر کسی از داراییِ خودش یک هدیه‌ای پیشِ او می‌برد، بعد از اینکه او بر سلطنتش مستقر شد. بعد از اینکه او بر سلطنتش مستقر شد، هر کسی از افراد را دیدم که با همتِ خودش هدیه‌ای به سمتِ او می‌بُرَد.

حالا نوبتِ من رسید که من هدیه ببرم، دیدم که من دستم همان‌طور که گفتم از مال و منالِ دنیا کوتاه است، ندارم چیزی که هدیه ببرم؛ تصمیم گرفتم کتابم را به او هدیه کنم. این مقدمه بحث بود. وقتی اوضاع روبه‌راه شد و ایشان مستقر شد بر تختِ پادشاهی، همه هدیه بردند، من هم تصمیم گرفتم هدیه ببرم؛ منتها من نداشتم، ناچار این کتاب را هدیه کردم. و این کتاب بسیار بهتر از مال است؛ زیرا هم آن کسی که این هدیه را از من قبول می‌کند (یعنی پادشاه) دانشمند است و این کتاب به دردش می‌خورد، هم اسمش در این کتاب می‌آید ابد می‌ماند، در حالی که مالی را که دیگران برایش آوردند چند روز بیشتر مهمانش نیست.

«وَكَانَتْ حَالَتِي تُبْعِدُنِي (یا تُقْعِدُنِي) عَنْ إِهْدَاءِ تحُفَةٍ دُنْيَاوِيَّةٍ»؛ حالتی که من داشتم، یعنی فقری که من داشتم، مرا بازمی‌داشت، یعنی بازمی‌داشت مرا از اینکه هدیه کنم تحفه‌ای دنیوی را به او، یک هدیه‌ای دنیوی پیشش ببرم «تُشَاكِلُ خِزَانَتَهُ الكَرِيمَةَ»؛ که نظیرِ آن خزانه شریف و باارزشش باشد. یعنی آن خزانه مملکتی که دارایی‌های خودِ این پادشاه در آن است، من نمی‌توانستم شبیه به آنچه در آن خزانه هست برایش از مال‌های دنیا [ببرم]، «أو تشابه ما فيها من الدّرر اليتيمة»؛ هدیه‌ای ببرم که شبیه به آنچه در خزانه‌اش هست، از دُرَرِ يتيمه باشد. دُرَر یعنی مرواریدها، یتیم یعنی گران‌بها و باارزش و بی‌نظیر. خب حالتِ من این بود که نمی‌توانستم پیشش هدیه ببرم.

 

استشهاد به اشعار متنبّی در ارزش ستایش زبانی و علم

لذا به فکرِ شعرِ متنبّی افتادم: «تذكّرت بقول أبى الطّيّب [المتنبّى]:»؛ متذکر شدم که این‌طور شعر می‌گوید:

«لاَ خَيْلَ عِنْدَكَ تُهْدِيهَا وَلاَ مَالُ / فليسعد النّطق إن لم تسعد الحال»؛

اسبِ سواری پیشِ تو نیست که هدیه کنی آن اسب را، و مال هم پیشت نیست که هدیه کنی؛ حالا « فليسعد النّطق »، گفتنت را نیک بکن، ثناگو باش. حالا مال نمی‌توانی ببری، اقلاً حرفِ خوب بزن، مدح و ستایش بکن؛ « إن لم تسعد الحال »، اگر حالت خوب نیست، اگر اوضاعِ مالی‌ات خوب نیست، اقلاً سخنت را خوب بکن.

و قولِ ابی‌الطیب:

«وَذَكِيُّ رَائِحَةِ الرِّيَاضِ نَسِيمُهَا» (یا کتابِ جدید دارد: «كلاَمُهَا»؛ آن‌جا «ذَكِيٌّ وَرَائِحَةٌ» دارد خیلی خوب به نظر نمی‌رسد، چاپِ جدید «ذَكِيٌّ» را با «ذ» دارد عیبی ندارد. البته آن هم با «ذ» است اگر با «ذ» اضافه بشود خوب می‌شد، یعنی رائحه... بویِ پاکیزه... خب خوب می‌شد. اما «ذَكِيٌّ» یعنی آدمِ باهوش، خیلی مناسب نیست اضافه کردنش. حالا همین‌طور که می‌خوانم خوب است: ذکی یعنی آدمِ زیرکی است که «رَائِحَةِ الرِّيَاضِ نَسِيمُهَا» یا «رَائِحَةِ الرِّيَاضِ كَلاَمُهَا»، هر دویش خوب است؛ آن بویِ خوشی که از باغ بلند می‌شود نسیمی است که از این شخص برمی‌خیزد، یا کلامِ این شخص مانندِ بویِ خوشی است که از باغ برمی‌خیزد).

« تبغى الثّناء على الحيا فيفوح »؛ (همین‌طور که می‌خوانم درست است، نقطه در کتابِ قدیم افتاده: « تبغى الثّناء على الحيا فيفوح »). « تبغى الثّناء » یعنی غلبه می‌دهد، طلب می‌کند، ترجیح می‌دهد ثناء را (یعنی ستایش را) «عَلَى الحَيَا» (یعنی باران). اگر هدیه مثلِ باران بریزد، یک کسی هم ستایش بکند، او ستایش را ترجیح می‌دهد. پس ستایش مهم‌تر از هدیه است. بنابراین من آنچه که پیشِ او هدیه می‌کنم بیش از آن مقداری است که دیگران هدیه می‌کنند؛ دیگران بر فرض زیاد هم هدیه کنند، مثلِ بارانند. من ثنا می‌گویم و او هم همین‌طور است که چون آدمِ ذکی و باذکاوتی است و باهوش است، او ترجیح می‌دهد ثنا و ستایشِ من را بر آن هدیه دیگران. یعنی با چی باید باشد؟ آن هم باشد مؤنث نیست بله، آن هم مؤنث نیست؛ نه به صورتِ اضافه، علامتش هم به آن برنمی‌گردد.

حالا البته گفتند هر دو نسخه «ذ» دارد، گفتند هر دو نسخه «ذ» دارد، آن هم «ذ» دارد این هم «ذ» دارد، ذکی با «ذ» است بله. «كَلاَمُهَا». البته اگر «نَسِيمُهَا» باشد که برمی‌گردد به رائحه ریاض. «مَا» باشد خب همین کار را می‌کند، چون دارد. دارد تشبیه می‌کند شخص را، دارد تشبیه می‌کند به رائحه ریاض؛ آن‌وقت به مناسبتِ رائحه ریاض را به همان شخص هم مؤنث برمی‌گردد، ضمیرش قابلِ توجیه است؛ یا ممکن است این قسمت‌های قبلیِ شعر بوده این نسیم‌ها، آن قسمت‌های قبلی برگردد ضمیرش مثلاً به صورتِ مؤنث آمده، آن هیچ مشکلی ندارد. «فَيَفُوح» یعنی می‌بوید، آن رائحه می‌بوید و حاصل می‌شود در هر صورت، یا برمی‌خیزد، آن بو برمی‌خیزد از این باغ.

« جهد المقلّ فكيف بابن كريمة يعطى جميلا و اللّسان فصيح »؛

اینی که من گفتم که می‌خواهم کتابی هدیه کنم، می‌خواهم ثنا هدیه کنم، این تلاشِ انسانِ نادار و بی‌نواست. پس چگونه این پادشاهی که پسرِ بزرگواری است که هم جمیل و نیک عطا می‌کند، هم دارای لسانِ فصیحی است، اگر بخواهد بدهد هدیه خوب می‌دهد اگر بخواهد حرف بزند، با فصاحت، هر کلامی را به جایِ خود می‌گوید. پس من هم هدیه می‌کنم به شخصی که این‌چنین است، آنچه را که او ترجیح می‌دهد، یعنی ثنا و ستایش.

«وَرَأَيْتُ الحِكْمَةَ أَفْضَلَ مَرْغُوبٍ فِيهِ عِنْدَهُ»؛ حکمت را دیدم که بهترین چیزی است که پیشِ او موردِ رغبت و تمایل است، «وَأَجَلَّ مُتَّحَفٍ بِهِ لَدَيْهِ»؛ مُتَّحَفٌ بِهِ مجموعاً یعنی هدیه؛ بهترین هدیه پیشِ اوست.

«آثَرْتُ»؛ یعنی انتخاب و ترجیح دادم، انتخاب کردم که به کار ببرم و بسازم شرحِ مذکور را « ان أعمل الشّرح المذكور » (مسطور دارید؟ بله مَسْطور، بله مَسْطور با «سین» است دیگر، با «صاد»... این «ت» نوشته، النَّمَطَ المَسْطُورَ). به همان نمط و روشی که مسطور شد، یعنی مذکور شد، به سطر آمد، نوشته شد؛ که چه جوری من گفتم چه جوری شرح می‌زنم، مفردات را توضیح می‌دهم، غوامض را ذکر می‌کنم، بعضی فواید را اضافه می‌کنم. بالاخره وقتی خواستم شرح را بگویم، توضیح دادم که شرحِ من چگونه است؛ به همان نحوی که مسطور و مذکور شد خواستم که این شرح را بسازم «بِاسْمِهِ»، به اسمِ همین پادشاه، « ليبقى طول الدّهر برسمه، »، تا در طولِ زمان با نشانِ او باقی بماند، با نشانِ او باقی بماند.

« و أتحف به حضرته العليّة و سدّته السّنيّة »؛ و هدیه کنم این کتاب را و این شرح را به آستانِ بلندش، و سَدَّتِهِ؛ سَدَّه به معنای درِ خانه آمده، به معنای عتبه، تخت، تختِ پادشاهی. سَنِیّه یعنی بلند و مرتفع. هدیه کنم به آستانِ بلند و درگاهِ مرتفعش.

« إذ لا أحقّ منه بأن يتحف بنفائس الحقائق العِلْمِيَّةِ»؛ کسی از او سزاوارتر به این نیست که حقایقِ علمیه گران‌بها به او هدیه شود. یعنی ما می‌توانیم به خیلی افراد این حقایقِ علمیه گران‌بها را هدیه کنیم، ولی هیچ‌کس به حدِ او نمی‌رسد، او از همه مستحق‌تر و سزاوارتر است.

« و لا أجدر [منه]بأن تبذل له أسرار الدّقائق الحكميّة »[5] ؛ هیچ‌کس مناسب‌تر از این پادشاه نیست به اینکه بذل بشود به او اسرارِ حکم‌های حکمیِ دقیقه و مخفیه.

 

ثبات و جاودانگی حقایق عقلی در برابر متغیرات زمان

« سيّما إذا كان تحفة لا يخلقها الجديدان »؛ (گاهی یک معمایی سؤال می‌شود می‌گویند این عبارت را معنا کن: «إنَّ اللهَ لَيْسَ بِخَالِقٍ، وَإِنَّ رَسُولَ اللهِ لَيْسَ بِبَشَرٍ، وَإِنَّ وَصِيَّهُ لَيْسَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ»؛ یک همچین چیزی است که خدا خالق نیست، رسول‌الله هم بشر نیست، وصیِ رسول‌الله هم علی بن ابی‌طالب نیست! این را می‌گویند معنا کن. این در زمانِ طفولیت از من یک نفر پرسید، همان اوایلی که طلبه شده بودم. یک خرده فکر کردم گفتم خاَلِق معنایش سازنده نیست، باید یک چیزِ دیگر باشد، بعد رجوع کردم به لغت: «خَالِق» یعنی کهنه نیست، کهنه و دورانداختنی نیست، خالِق مشترک است. گفتم همان‌جور که به او جواب دادم، رسول‌الله منظور جبرئیل است که فرستاده خداست و بشر نیست، وصیِ نیست، این دیگر روشن شد، فقط هم همان «إنَّ اللهَ لَيْسَ بِخَالِقٍ» بود).

حالا منظورم این عبارت است، این عبارت دارد: « سيّما إذا كان تحفة لا يخلقها الجديدان »؛ یعنی کهنه‌اش نمی‌کند. «الجَدِيدَانِ» اصطلاحاً به شب و روز گفته می‌شود که یکی پشتِ دیگری متجدد می‌شود، پشتِ سرِ هم می‌آید؛ یعنی تحفه‌ای که شب و روز کهنه‌اش نمی‌کند، هرچه بماند نو است، این کتاب را هر وقت دست بگیرید تازه است.

«وَلاَ يُغَيِّرُهَا المَلَوَانِ»؛ مَلوَان، مَلو به معنای مدت است، ولی مَلوَان دو تایی که با هم تثنیه بسته می‌شود، باز هم به معنای شب و روز است؛ یعنی شب و روز هم تغییرش نمی‌دهند.

« بل تبقى بقاء الدّهور »؛ باقی ماندنِ روزگاران این کتاب باقی می‌ماند.

« و لا تنفى بكرور الأعوام و الشّهور »؛ فانی نمی‌شود با گذشت، با گذشتِ سال‌ها و ماه‌ها (تَلَفاً دارد؟ این‌جا «لاَ تَفْنَى» دارد، «تَفْنَى» بهتر است ظاهراً. ، «تَفْنَى» ظاهراً بهتر است؛ فانی نمی‌شود یا نفی نمی‌شود، آن هم بالاخره همین است دیگر، معنا یکی است. فانی نمی‌شود، ولی این‌جا «لاَ تَفْنَى» دارد، نسخه بدل نیست، در متن می‌ماند «لاَ تَفْنَى»؛ «لاَ تُنْفَى» هم درست است، نفی نمی‌شود یا فانی نمی‌شود، هر دویش معنایش یکی است). «بِكُرُورِ»؛ کرور یعنی گذشت، می‌گویند کرّ ِ للیل و النهار، یعنی یکی پس از دیگری آمدن و رفتن. با گذشتِ سال‌ها و ماه‌ها.

زیرا که این علم، علمِ فروعِ ادیان نیست؛ علمِ فروعِ ادیان تغییر می‌کند. امتِ بنی‌اسرائیل فروعِ ادیانشان یک‌جور است، مسیحی‌ها یک‌جورِ دیگر است، اسلام یک‌جورِ دیگر است، فروعِ احکام عوض می‌شود؛ البته اصول عوض نمی‌شود، فروع عوض می‌شود. ولی این مطالبی که ما داریم مطالبِ اعتقادی است، مطالبِ اعتقادی عوض‌شدنی نیست. فلسفه بیانِ واقعیت است، واقعیتِ جهان عوض نمی‌شود؛ لذا این علم با عوض شدنِ امت‌ها عوض نمی‌شود، بنابراین در تمامِ طولِ دهور باقی می‌ماند. اگر می‌بود که مثلاً برای بیانِ احکام و فقه بود، خب می‌گفتیم این امت که عوض شد این دیگر به درد نمی‌خورد، به دردِ امتِ جدید نمی‌خورد؛ ولی این کتابی که ما نوشتیم کتابِ بیانِ حقایق است، و چون بیانِ حقایق است لذا در تمامِ طولِ زمان باقی می‌ماند، تغییر نمی‌کند و همیشه باقی می‌ماند.

« إذ ليس علما يتعلّق بفروع الأديان ليختلف باختلاف الزّمان و المكان »؛ زیرا این علمی که ما داریم علمی نیست که تعلق و مرتبط باشد... تعلق داشته باشد و مرتبط باشد به فروعِ ادیان تا با اختلافِ زمان و مکان تغییر کند؛ این علم از علومِ حقیقیه است، و علومِ حقیقیه را تعریف کرده‌اند به علمی که با اختلافِ امت‌ها تغییر نمی‌کند.

«هَذَا...»؛ یعنی این است.

 

شکسته‌نفسی مؤلف و سنجش هدیه با عظمت ممدوح

بعد می‌فرماید که باز هم من فکر نکن که با هدیه خودم حقِ این پادشاه را ادا کرده‌ام، باز هم خیلی کم گذاشتم، باز هم خیلی کم گذاشتم. این کتاب را که به او هدیه کردم، مثلِ این است که نور را به خورشید هدیه کرده باشد؛ او خودش بهتر از این کتاب عالم نیست؟ مثلِ اینکه ارتفاع و بلندی را به سماء هدیه کرده باشند، خب خودِ سماء که از همه مرتفع‌تر است. تو هرچه هم هدیه کنی کم هدیه کردی، و خودِ خورشید که از همه پرنورتر است، تو هر چقدر هم نور به خورشید بدهی کم دادی.

« هذا و إن كنت فى إهدائه إلى عالى حضرته » (یعنی به دربارِ بلندش)، «وَسَامِي سَدَّتِهِ» (یعنی به آن تختِ مرتفعش) « كمن أهدى إلى الشّمس ضياء و إلى السّماء سناء، »؛ (سَناء یعنی بلندی، رفعت).

زیرا این پادشاه با فکرِ نقادِ خودش و با فکرِ جِبرئيل‌گونِ خودش و خاطر و اندیشه وقاد و شعله‌ورش، «فَازَ» یعنی ظفر یافته « لأنه بفكره النّقاد و خاطره الوقّاد فاز بما لم يفز به أبناء زمانه و وصل الى ما تقاصر عنه أكثر أقرانه. »؛ و بازایستادند عنهُ اکثرُ أقرانهِ، همتاها و همانندانش؛ بیشترِ همانندانش بازایستادند از مطالبی که او این مطالب را کسب کرده است.

خب ایشان می‌گوید که خیلی آدمِ بی‌تحصیلی است! تحصیل را من بارها معنا کردم؛ تحصیل در زبانِ آقایان فلاسفه یعنی تحقیق، یعنی مغز را از پوست درآوردن، که تحقیق کارِ مشّاء به نظرِ خودشان کارِ فلاسفه تحصیل است یعنی تحقیق. می‌گوید انسانِ خیلی بی‌تحصیلی است، از تحصیل فاصله گرفته، اگر بخواهد به دریا یک جُرعه هدیه کند! دریایی که آب یک جُرعه. جُرعه تصغیرِ تصغیرِ جُرعه است؟ یا جُرعه آب چقدر می‌شود؟ یک بار بلعیدن، یک بار بلعیدنِ آب، یک بار نوشیدنِ آب را می‌گویند جُرعه، که مثلاً یک استکان هم نمی‌شود، کمتر از یک استکان، شاید نصفِ استکان. حالا این را تصغیر ببندید می‌شود جُرََیعه! چقدر آدمِ بی‌تحصیلی است که به دریا یک جُرَیعه آب هدیه کند! خب این ظاهراً خودش هم دارد به خودش بدگویی می‌کند، او را دارد بالا می‌برد، خودش را دارد پایین می‌آورد، شکسته‌نفسی می‌کند.

بعد یک مطلبِ دیگر می‌گوید، می‌گوید که کسی قرآن را به جبرئیل عرضه کند! خب کسی قرآن را به جبرئیل عرضه بکند، جبرئیل خودش قرآن حفظ است دیگر!

«فَقَدْ فَارَقَ التَّحْصِيلَ»؛ عبارت‌های جالبی است در هر صورت. «فَقَدْ فَارَقَ التَّحْصِيلَ»؛ تحصیل را بیان کردم یعنی تحقیق، از تحقیق فاصله گرفته « و قد فارق التّحصيل و الرّأى الأصيل من تعرّض لعرض التّنزيل على جبرئيل، »؛ کسی که متعرضِ عرضه کردن و نمایش دادنِ قرآن به جبرئیل باشد!

« أو زاخر البحر الطّامى بجريعة لا تروّى غلة »؛ زاخَرَ یعنی پرآب کند، پرآب کند بحرِ مواج را، دریای مواج را، به جُریعه‌ای که «لاَ تَرْوِي» (یعنی سیراب نمی‌کند) غُلّه را (تشنگیِ شدید را، تشنگیِ شدید را برطرف نمی‌کند). جُرعه یا جُرَیعه ممکن است تشنگیِ معمولی را برطرف کند، ولی تشنگیِ شدید را برطرف نمی‌کند؛ یعنی ارزشِ چندانی ندارد، به حساب نمی‌آید.

« و طاول الطّود الشّامخ بأكيمة لا توارى ظلّة »؛ طاوَلَ یعنی مغالبه در طول، بیاید اندازه‌گیری بکند قدِ خودش را با قدِ کوهی، یا اندازه‌گیری بکند با تپه‌ای بخواهد. طاوَلَ یعنی مغالبه در طول، که بگوید من تپه‌ای را بگذارد کنارِ کوهی بگوید ببینیم کدام بلندتر است! آن هم نه تپه معمولی، تپه‌ای که آن‌قدر کوتاه است که نمی‌تواند یک سایه‌ای را یا یک سایبان را بپوشاند، آن‌قدر کوتاه است! این را می‌خواهد با کوه مقایسه کند: « و طاول الطّود الشّامخ بأكيمة لا توارى ظلّة »؛ تَود یعنی کوه، شامخ یعنی مرتفع، یعنی بلند. طاوَلَ یعنی مغالبه در طول. « بأكيمة لا توارى ظلّة »؛ ذِلّه یعنی سایه، سایبان؛ یعنی یک سایبانِ کوچکی را حساب کنی، این تپه آن‌قدر کوچک است که این نمی‌تواند آن را بپوشاند. حالا این را در مقابلِ کوه بگذارد، حالا این را با کوه بخواهد اندازه‌گیری بکند، این کسی این کار را می‌کند که «فَارَقَ التَّحْصِيلَ وَفَارَقَ الرَّأْيَ الأَصِيلَ».

خب ایشان می‌فرماید که نهایتِ فعالیت و تواناییِ شخص این است که از اندازه خودش تجاوز نکند؛ من به اندازه خودم هدیه می‌کنم، بیشتر از آن ادعا نمی‌کنم که چه‌ها هدیه کردم، به اندازه‌ای که ارزشِ خودم است می‌گویم هدیه کردم، بالاتر نمی‌روم؛ یعنی زیاد تمجید نمی‌کنم از هدیه‌ام، هدیه همین است، بالاخره در مقابلِ ایشان ناچیز است.

« فغاية من عرف قدره و سبر غوره أن لا يتعدّى طوره »؛ نهایتِ فعالیت و تواناییِ شخصی که اندازه خودش را و مقدارِ خودش را و ارزشِ خودش را بشناسد، «وَسَبَرَ غَوْرَهُ»، عمقِ خودش را آزموده باشد تا اندازه عمقِ خودش را به دست آورده باشد (سَبَرَ یعنی امتحان کرده باشد غَوْر و عمقِ خودش را)، آیه این شخص این است که « أن لا يتعدّى طوره »؛ از مقدار و حدِ خودش تجاوز نکند.

« فإنّ ما جاوز حدّه شابه ضدّه. »؛ اگر چیزی از حدِ خودش تجاوز کرد، با او ضدش آمیخته می‌شود؛ یعنی دیگر از آن صافی درمی‌آید. اگر عاقله است ضدِ عقل با آن آمیخته می‌شود، اگر متخیله است ضدِ خیال با آن آمیخته می‌شود.

بالاخره هر کس در حدِ خودش باید باشد؛ اگر از حدِ خودش بیرون رفت با ضدِ خودش مخلوط می‌شود.

تمام شد، از این‌جا دیگر تمجیدِ پادشاه را کنار گذاشت، دیگر خطابش به ماهاست؛ شماها که این کتابِ من را می‌خوانید، و همچنین پادشاهی که کتابِ من را می‌خواند، یا حکماء می‌خوانند، محصلین می‌خوانند، دانشجوها می‌خوانند، هر کس این را می‌خواند من این توصیه را به او دارم: که اگر به خطایی برخورد کرد بپوشاند؛ و اگر از حکماء کسی بود که مطالب را من از او گرفته بودم، تا کتابِ من را دید نگوید: آقا، این که مالِ خودم بود! این حرف‌های خودم است داری به من پس می‌دهی! این‌ها را به من نگویند. من بالاخره همان‌طور که گفتم از جاهای مختلف استفاده کردم، شاید هم از شماها گرفتم (دارد به حکمای زمانِ خودش می‌گوید).

سوال:

پاسخ: بله، «شَابَهُ»؛ «شَابَهُ» یعنی مخلوط می‌شود، آمیخته می‌شود. آن ضمیر یعنی مخلوط می‌شود. چرا «شَابَهُ»؟ «شَابَهُ ضِدُّهُ» بله.

«فَالْمَرْجُوُّ مِنْ كَمَالِ كَرَمِهِمْ»؛ امیدِ من از کمالِ کرمِ این کسانی که با این کتاب برخورد می‌کنند (ضمیر را برگردانده به این کسی که در ذهنش بوده، یعنی افراد)، امیدم از کمالِ کرمشان «وَحُسْنِ شِيَمِهِمْ» (شِیَم یعنی خلق، عادت، طبیعت؛ از خلقِ خوششان امیدم این است که): «أَنْ يَنْظُرُوا فِيهِ»؛ در این شرحی که من نوشتم «بِعَيْنِ الرِّضَا» (با خشنودی نگاه کنند، از اول تصمیمِ انتقاد نگیرند، از اول با رضایت واردِ کتاب بشوند؛ آن‌جایی که قابلِ توجیه نیست خب اشکال دارد، آنی که قابلِ توجیه است توجیه کنند)، «لِيَفُوزُوا و مِنْهُ بِالغَايَةِ القُصْوَى»؛ تا بیابند از طریقِ شرحِ من به هدفِ نهاییِ خودشان.

و امیدم این است که: « و أن يصلحوا ما يعثرون عليه من سهو » (یعنی یطلعون علیه) «مِنَ السَّقَطِ»؛ آن سَقَطی را که بر آن مطلع می‌شوند اصلاح کنند «تَرَحُّماً» (یعنی از سرِ مهربانی این کار را بکنند)، «لاَ احْتِرَاماً» (نه به خاطرِ بزرگداشتِ من یا ترس از کسی، بلکه به خاطرِ ترحم، یعنی از سرِ مهربانی).

«إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً»؛ اگر مطلبِ لغوی دیدند و مطلبِ اشتباهی دیدند، بزرگوارانه از کنارِ آن مطلب رد بشوند، فحشی ندهند، بدگویی نکنند.

«وَلاَ يَتَمَسَّكُوا»؛ اشاره به همان مطلب دارد که اگر دیدند مطلبی را من از خودشان گرفتم (خطاب به حکماء است)، اگر دیدند مطلبی را از خودشان گرفتم زود نگویند: «هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا»، نگویند این حرفِ خودمان است که به خودمان دادند. خب بله دیگر، هر کسی از عالمِ قبلِ خودش مطالبی را می‌گیرد و گاهی هم یک چیزی به آن اضافه می‌کند، بله؛ و حقایقی که «أَفَاضُوهَا عَلَيْنَا»، آن‌ها این حقایق را بر ما افاضه کردند. «لاَ يَتَمَسَّكُوا بِـ...»؛ این به «أن» متعلق به «لا يتمسكوا» بود، تمسک نکنند به اینکه «هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا»؛ چنان‌چه در شعر گفته شده:

« لا تنكرنّ إذا أهديت نحوك من علومك الغرّ أو آدابك النّتفا »

(«تنکُرُ» ندارد، درست نیست؛ «لاَ تُنْكِرَنَّ عُلُومَ قَوْمٍ...» درست نیست، آداب. این‌جا «آرَاءَكَ»، آدابش هم خوب است).

« فقيّم الباغ قد يهدى لمالكه برسم خدمته من باغه التّحفا »

(معلوم می‌شود «باغ» هم عربی است؛ همین‌طوری عربی نیست؟ عجب، عربی استعمال نشده! حالا این شاعر هم در فارس بوده، «باغ» را در کلامش آورده، باغِ فارسی. حالا این دو بزرگوار هر دویشان می‌گویند نداریم در عرفی همچین چیزی! خب توجه کنید، آن «تُحَفَا» که در آخرِ شعرِ اول آمده مفعولِ «أَهْدَيْتَ» است. حالا «اهتدی» نکنید، نکنید بله.

«أَهْدَيْتَهَا» دارید؟ شما این‌جا «اهتدی» دارد ولی خب بله، «أَهْدَيْتَ» باید باشد، «أَهْدَيْتَ» باید باشد، «أَهْدَيْتَ» داری؟ «أَهْدَيْتَ» بله درست است، این‌جا پس غلط نوشته «أَهْدَيْتَ»، بله «اهتدی» دارد، «اهتدیت» خوب نیست، همان «أَهْدَيْتَ» درست می‌فرمایید، «أَهْدَيْتَ» بهتر است، «إِنْ أَهْدَيْتَ» بهتر است).

انکار نکن وقتی من هدیه کردم به تو بعضی از علومِ قومِ شریفی را، یا «آرَاءَكَ» یا «آدَابَكَ» که دو تا نسخه داریم (ما داریم «آرَاءَكَ»، آن کتابِ جدید دارد «آدَابَكَ»). اگر من هدیه کردم به تو از علومِ شریفت یا آدابت، هدیه کردم «نُتَفَا» یعنی مقدارِ کمی را؛ اگر مقدارِ کمی را به خودت هدیه کردم، دو مرتبه به تو برگرداندم، انکار نکن.

چرا؟ «فَقَيِّمُ البَاغِ» (یعنی باغبان) گاهی از این باغ میوه می‌کَند و به صاحبِ باغ هدیه می‌کند، از خودِ باغ میوه برمی‌دارد به صاحبِ باغ می‌دهد. بنابراین ناراحت نباش اگر من به تو از مقداری از علوم، مقدارِ کمی از علومِ خودت را به خودت پیدا [برگرداندم]؛ «فَقَيِّمُ البَاغِ» یعنی آن کسی که قیمِ باغ است، سرپرستِ باغ است (یعنی باغبان)، گاهی هدیه می‌کند به مالکِ باغ به رسمِ خدمتِ او، از باغش هدیه می‌کند تحفه‌هایی را.

 

خطاب به سالکانِ راهِ حقیقت، تجرید، طریقت و تفرید

« و اعلموا، إخوان الحقيقة و التّجريد و أعوان الطّريقة و التّفريد، »؛

این مطلبی که ایشان می‌خواهد بگوید این است که اگر کسی قبلاً علمی آموخته باشد و به آن علم علاقه‌مند باشد، اگر مطلبِ جدیدی را که مخالفِ آن علم است در اختیارش بگذاریم، انکار می‌کند؛ چون با یک علمِ دیگری خو گرفته است. حالا اگر می‌بینی که من یک مطالبی در این کتاب گفتم تو انکار کردی، نگو این مطالب باطل است! متوجه باش که تو با حکمتِ بحثی سر و کار داری، با حکمتِ مشّاء سر و کار داری، و این علمی که داریم می‌دهیم در اختیارت می‌گذاریم علمی است که مخالفِ حکمتِ بحثی است؛ در بعضی زمینه‌ها با حکمتِ بشر با حکمتِ بحثی سازگار نیست، زود نگو این باطل است. آن عادتِ خودت را که نسبت به آن علم پیدا کردی، آن را کنار بگذار.

حقیقت در مقابلِ اعتبار گفته می‌شود، در مقابلِ فرض گفته می‌شود، در مقابلِ مفهوم گفته می‌شود، در مقابلِ مجاز گفته می‌شود؛ و در این‌جا مراد از حقیقت همان است که گاهی [شریعت،] حقیقت و طریقت می‌گیرند؛ یعنی یافتنِ حق. حقیقت را هم که حالا برایت معنا می‌کنم. پس این حقیقتی که در این‌جا می‌گوید: «إِخْوَانَ الحَقِيقَةِ» یعنی کسانی که با هم در این راهِ حقیقت واردیم، همه‌مان می‌خواهیم حق را بشناسیم.

و «التَّجْرِيدِ»؛ تجرید هم اصطلاحِ فلسفی دارد، هم اصطلاحِ عرفانی دارد.

اصطلاحِ فلسفیِ تجرید یعنی موجودِ مادی را به موجودِ عقلی مبدل کردن، یا موجودِ عقلی را از دلِ مادی بیرون آوردن؛ به این صورت که انسان یک چیزی را حس می‌کند، این صورتی که الان پیشِ ما آمده صورتِ محسوسه است، این صورتِ محسوس چنان‌چه خودشان گفتند متخَیَّل می‌شود، بعد به وزانِ این متخَیَّل صورتِ معقوله‌ای افاضه می‌شود. الان صورتی را که توجه کردید از اول مادی گرفتیم، آخر صورتِ مجرد نصیبمان شد؛ این را می‌گویند تجرید. یعنی انسان قدرتی دارد، در فلسفه انسان می‌گویند دارای قدرتی است که می‌تواند تجرید کند؛ یعنی می‌تواند آن صورِ علمیه مادی را بالاخره صورِ مجرد از ماده بسازد تا صورتِ معقوله قرار بگیرد و مبدل به صورتِ معقوله بشود. «إِخْوَانَ التَّجْرِيدِ» یعنی کسانی که این توانایی را دارید که می‌توانید صورِ مادیه را صورِ معقوله بسازید. این بنابر نظرِ فلسفه است.

بنابر نظرِ عرفان، تجرید به معنای برهنه شدن از قیودِ مادی و حُجُبِ ظلمانی است؛ یعنی از دنیا بریدن، از دنیا برهنه شدن، از تعلقاتِ مادی جدا شدن، و انصراف به خدا، انصراف از خلق به خدا، و توجهِ تام به خدا. مجرد کسی است که توجهِ تام به خدا دارد. توجهِ تام غیر از توجه در پایان، در نمطِ نهمِ اشارات خواندید که توجهِ تام یعنی توجهِ بالکلیه، به این صورت است که اصلاً به هیچ‌چیزی به خودش توجه ندارد، حتی به خودش هم توجه ندارد. توجهِ تام یعنی به قولِ ما شش‌دانگِ حواسش و ادراکاتش سمتِ خداست. هرچه می‌بیند، اگر خلقِ خدا را می‌بیند، در واقع به عنوانِ آیتِ خدا می‌بیند، نه به عنوانِ اینکه این برادرم است، این یکی مادرم است؛ این‌ها به عنوانِ اینکه خلقِ خدایند، همه را به عنوانِ خلقِ خدا می‌بیند. به هر چیزی که نظر می‌کند خدا را در آن چیز می‌بیند، چون آیتِ خداست. این توجهِ تام به خدا دارد، و همیشه هم در حالِ حضور است؛ یعنی همیشه خدا را حاضر و ناظر می‌بیند، و خب پیداست که هیچ وقت معصیت نمی‌کند. این شخصی است که به درجه تجرید رسیده بنابر نظرِ عرفان. حالا ایشان هم به ما خطاب می‌کند: «يَا إِخْوَانَ الحَقِيقَةِ وَالتَّجْرِيدِ».

[دانشجو]: توحیدِ اسلام...

[پاسخ]: شاید به فنا رسیده؛ در فنا توحیدِ ذات تنها نیست، توحیدِ ذات و صفات و افعال هم هست.

«وَأَعْوَانَ الطَّرِيقَةِ وَالتَّفْرِيدِ»؛ طریقه، سیرِ خاصِ سالکانِ راهِ حقیقت [است]؛ سیری است که مخصوصِ سالکانِ راهِ حق است، آن‌ها طریقت دارند. «أَعْوَانَ الطَّرِيقَةِ» یعنی کسانی که با ما معینید، با هم یک طریقه داریم، یک طریقه را می‌رویم.

و «التَّفْرِيدِ»؛ تفرید به معنای این است که انسان خودش را از تمامِ اصطلاحِ عرفانی است، انسان خودش را از تمامِ انسان‌های دیگر، از اقرانِ خودش فرد کند، یعنی جدا بشود؛ ارتباطِ مادی‌اش را با جهانیان ببُرَد، ارتباطِ تبلیغی داشته باشد مانعی ندارد، مثلِ پیامبرها که ارتباطِ تبلیغی با بشر داشتند، ارتباطِ مادی و دنیاییِ دیگری نداشته باشد، یعنی علاقه دنیایی نداشته باشد، جدا شده باشد، یعنی فقط به خدا پیوسته باشد؛ که این تقریباً تفرید با تجرید تقریباً یک معنا دارد از نظرِ عرفانی.

 

عوارضِ نفسانیِ انس به یک علم و اکراه از ادراک علوم جدید

« و اعلموا، إخوان الحقيقة و التّجريد و أعوان الطّريقة و التّفريد، أنّ من كان بعلم مشعوفا »؛ شَغُوف یعنی دلباخته، دل‌داده. اگر کسی دلباخته علمی باشد (بله، شَغُوف ولی خب این شَغُوف است که دلباخته است، بالاتر از تعلق را می‌رساند).

«وَكَدُّهُ (یا وَكَدَحُهُ / وَقَصْدُهُ)»؛ هر سه جور درست است. کتابِ ما کَدّ دارد، آن چاپِ جدید وَكَدَحُهُ دارد، وَقَصْدُهُ هم درست است، هر سه را معنا می‌کنند.

«إِلَى تَعَاطِيهِ»؛ «تَعَاطِيهِ» با «ت»ِ دو نقطه است، این کتابِ چاپِ قدیم با «ط»ِ دسته‌دار نوشته اصلاً معنا نمی‌شود! بله، اول... نه، «ت»ِ اولش. این هر دو تایش را با «ط»ِ دسته‌دار نوشته؛ آن «ت»ِ اولش که باید با «ت»ِ دو نقطه باشد، «ت»ِ اولش، دومیش که باید دسته‌دار باشد، اولیش باید با دو نقطه باشد، این‌جا اولیش را هم با دسته‌دار نوشته! کَدّ به معنای تلاش، قَصد به معنای قصد، کَدْح به معنای کوشش، تَعَاطِی به معنای گرفتن یا دست به دست کردن.

حالا عبارت را معنا کنید: کسی که دلباخته علمی است و تمامِ تلاشش صرفِ دست به دست کردنِ این علم می‌شود، تمامِ کوششش، تمامِ قصدش (هر جور گفتید: کوششش، تلاشش، قصدش) صرفِ این می‌شود که تعاطی کند، این علم را بگیرد و دست به دست بدهد، این‌چنین شخصی:

«يَكْرَهُ سَمَاعَ مَا لاَ يُلاَئِمُ عِلْمَهُ»؛ شنیدنِ آنچه را که مناسبِ علمش نیست نمی‌خواهد، نمی‌پسندد.

«وَلاَ يُعْجِبُهُ سِوَى مَا تَلَقَّاهُ وَتَعَلَّمَهُ»؛ خوشش نمی‌آید سوایِ آنچه را که تلقّی کرده و تعلم کرده، همان را خوشش می‌آید. اگر حکمتِ بحثی و استدلالی یاد گرفته، به همان دلباخته است و از آن خوشش می‌آید؛ اگر حکمتِ ذوقی را بخواهیم به او بدهیم قبول نمی‌کند، دلش نمی‌خواهد.

« إلاّ أن يكون الرّجل محصّلا حصيفا و مميّزا منصفا »«تَلَقَّاهُ» یعنی اخذ کرده، تعلُمش روشن است؛ «تَلَقَّاهُ» یعنی اخذ کرده و عقَدَهُ (فراگرفته)، «تَعَلَّمَهُ» هم که یعنی یاد گرفته. غیر از آنی که یاد گرفته، غیر از آنی که فراگرفته خوشش نمی‌آید؛ « إلاّ أن يكون الرّجل محصّلا حصيفا و مميّزا منصفا »؛ (این‌جا دارد «مُصَنِّفاً وَمُمَيِّزاً وَمُنْصِفاً»، آن چاپ بهتر است، چاپِ جدید بهتر است: «إِلاَّ أَنْ يَكُونَ الرَّجُلُ مُحَصِّلاً»؛ یعنی محققاً، ثقیفاً/حثیثاً یعنی با عقلِ درست، عقلِ سالم، درست‌خرد، یعنی سالم، از نظرِ عقلی سالم، ممیزاً، منصفاً، صاحبِ تمییز، باانصاف). اویی که این‌طور باشد نه؛ اگر یک وقتی به علمی هم دلباخته باشد، یک علمِ بهتری در مقابلش بگذارند، تن می‌دهد به آن علمِ بهتر، آن دلباختگی به آن علم نابینایش نمی‌کند.

ولی تنها اینکه محقق باشد و خردِ درستی داشته باشد و صاحبِ تمییز و منصف باشد کافی نیست: « ثمّ مع ذلك للحقّ طالبا، و عن طريق اللّجاج و العناد ناكبا »؛ شخصی باشد که طالبِ حق باشد و از راهِ لج کردن و استوار ماندن بر یک مطلب [باطل] و عناد و نافرمانی نسبت به مطلبِ حق. لج کردن نسبت به مطلبی که دارد و عناد نسبت به مطلبِ حقی که به او می‌دهند. لج می‌کند یعنی سرِ آن مطلبِ باطلش می‌ماند، و عناد می‌کند یعنی این مطلبِ حق را نمی‌پذیرد. نَاکِباً یعنی عدول‌کننده؛ اگر از طریقِ لجاج و عناد عدول‌کننده باشد و «لِلْحَقِّ طَالِباً» و طالبِ حق باشد، آن‌وقت می‌تواند این از اینکه از علمِ دیگری که بهتر از علمِ خودش است بهره ببرد.

«وَيَكُونَ غَرَضُهُ تَحْصِيلَ الحَقِيقَةِ، وَتَسْكِينَ القَلْبِ بِنَيْلِ الوَثِيقَةِ»؛ و غرضش از به دست آوردنِ علم، یافتنِ حقیقت باشد، و آرامش... آرامش دادن به دل با رسیدن به سند باشد. وثیقه یعنی سند، یا آنچه که قابلِ اعتماد است، هرچه که قابلِ اعتماد باشد. یعنی این اصلاً تصمیمش این است که از اول درس بخواند، علم یاد بگیرد تا به حقیقت برسد، یعنی به واقعیت برسد؛ و تصمیمش این است که در هر مطلبی به وثیقه و دست‌آویزِ محکمی برسد، و منظورش این نیستش که مثلاً فقط علم پیدا کند که خودش را نمایش بدهد. این‌چنین شخصی اگر به مطلبی هم انس داشته باشد، مطلبِ بهتری به او گفته بشود، آن مطلبِ بهتر را می‌پذیرد. آن‌جا اشخاصی که به مطلبِ بهتر و به همان مأنوساتِ خودشان اکتفا می‌کنند، این‌ها کسانی هستند که از این اوصافِ شمرده‌شده خالی‌اند.

« و يكون غرضه تحصيل الحقيقة و تسكين القلب بنيل الوثيقة، لا تصوير الظّنّ بصورة اليقين، متعلّقا بأقاويل المتأخّرين. »؛ نه اینکه ظنّش را به صورتِ یقین تصویر کند و جلوه بدهد، چه برای خودش، چه برای دیگران. یک علمِ گمانی پیدا کرده، آن را علمِ یقینی گرفته پیشِ خودش؛ خودش را هم به اشتباه انداخته، دیگران را هم می‌خواهد به اشتباه بیندازد که مثلاً من می‌دانم چیزی را؛ در حالی که دست چنگ زده «بِأَقَاوِيلِ المُتَأَخِّرِينَ». که وضعِ متأخرین را هم ما گفتیم چه‌جوری است، در وقتی که به آن‌ها توضیح می‌دادیم گفتیم کسانی که بر فلسفه رو آوردند از چه قماشی هستند، این‌ها را توضیح دادیم متأخرین را. حالا به اقاویلِ متأخرین که بیشترش تولیدِ ظن می‌کند و بیش از ظن هم استفاده‌ای ندارد، تمسک می‌کند، تعلق پیدا می‌کند و همین را علم قرار می‌دهد، و باعث و منشأ می‌شود که نتواند علومِ حقیقی را که به او عطا می‌کنند بپذیرد.

 

عدمِ امکانِ دفعِ عیان به خبر

« فمن المحال دفع العيان بالخبر و تفضيل السّمع على البصر. »؛ محال است که آدم آنچه را که دیده با یک شنیدنی از دست بدهد. یعنی من رفتم فرض کنید یک جایی شهری را دیدم، یا یک خانه‌ای را مثلاً دیدم که هست، یقین کردم، با دیدن فهمیدم که این هست. بعد یک نفر بیاید به من اطلاع بدهد که فلان شهر موجود نیست، اصلاً نبوده از اول، یا فلان کس مثلاً این‌جور نیست. من رفتم دیدم مثلاً فرض کن فلان کس فلان‌جور دارد زجر می‌کشد، خودم با مشاهده خودم همه‌چیز را متوجه شدم. حالا یک نفر خبر می‌دهد برخلافِ عیانِ من، برخلافِ آنچه که من دیدم؛ آیا ممکن است من این [مشاهده] خودم را با خبر دفع کنم؟ آن اطلاعی که او می‌دهد، یا به خبرش می‌گویم دروغ است؛ انسان که نمی‌تواند عیان را با خبر دفع کند، یا آنچه که دیده با یک اطلاعِ مختصر و با یک نقلِ قولی رها کند.

خب، حالا در این‌جا چه منظور است؟ منظور این است که در مواردی که واقعیت را ما به عیان یافتیم، در مواردی که ما واقعیت را به عیان می‌یابیم، محال است که به قولِ متأخرین دست از واقعیت برداریم. حالا اگر این آدم می‌بینید که به قولِ متأخرین تمسک کرده، حالا مطلبِ حق را به او می‌دهیم، با اینکه به ذهنش می‌نشیند قبول نمی‌کند، بدانید این مرتکبِ محال شده، این این اوصافی را که گفتیم ندارد. شخصی که عیان را فدایِ خبر نمی‌کند، و آنچه را که به واقعیت یافته به خاطرِ تبعیت از قولِ متأخرین و امثالِ ذلک کنار نمی‌گذارد، این‌چنین شخصی صالح است که دلباخته علمی به حساب نیاید و این اوصافی را که گفتیم دارا باشد.

«فَمِنَ المُحَالِ» است که دفع کنیم عیان را به خبر، « و تفضيل السّمع على البصر. »؛ ترجیح بدهیم شنیدن را (سمع را) بر بصر. یعنی یک چیز را دیدیم، با شنیدن آن چیز را نفی یا یک چیزی را ما ندید. بله، یک چیزی را دیدیم با شنیدن نفی کند، این ترجیح دادنش محال است. البته عکسش چرا، عکسش می‌شود: یک چیزی را ما ندیدیم، بعد با شنیدن بخواهیم قبولش کنیم این عیبی ندارد؛ چون می‌گوید تو ندیدی، رفتی غافل بودی ندیدی، خبر می‌دهد که هست. یک چیزی که تو رفتی آن‌جا مثلاً اتاقش فلان‌جور بود، می‌گوید نه نبود؛ می‌گوید تو ندیدی. خب این خبر را قبول بکند عیبی ندارد. اما اگر دیده و او می‌گوید این‌طور نیست، آن نمی‌شود. پس اینکه سمع را بر [بصر] ترجیح بدهیم، یعنی بگوییم آن سمع این باشد که بگوید این هست، ما دیدنمان این باشد که نیست، ما فکر کردیم که نیست ندیدیم، او خبر بدهد که هست، این‌جا قبول کردنش [مانعی] ندارد؛ ولی ما دیدیم که هست، او خبر بدهد که نیست، این درست نیست قبول کردنِ این‌چنین خبری. من می‌خواهم تند بخوانم که برسم سرِ مطلب، حرف‌ها صاف درنمی‌آید!

 

کم‌یابیِ منصفان و اعترافِ مؤلف به قصور و ناتوانی خویش

«وَهَذَا المَوْصُوفُ»؛ شخصی که این صفت‌ها را برایش گفتیم، که باید منصف باشد، نمی‌دانم محصل باشد، امثالِ ذلک، «عَنْ طَرِيقِ اللَّجَاجِ وَالعِنَادِ نَاكِباً، وَلِلْحَقِيقَةِ طَالِباً»، همان است که اوصافش را گفتیم. چنین شخصی:

«وَهَذَا المَوْصُوفُ عَزِيزُ المَرَامِ» (یعنی قلیلُ القصد)، «قَلِيلُ الوُجُودِ فِي الأَنَامِ»؛ در بینِ مردم کم پیدا می‌شود.

خب ایشان می‌گوید که من با وجودِ اینکه عالمم که هر کس که تصنیفی کرد، خودش را در هدفِ این انتقادات قرار داد، هر کس کتاب می‌نویسد بالاخره دیگران انتقاد می‌کنند و موردِ تهمت قرار می‌گیرد، با وجودِ این من شروع کردم به نوشتنِ این شرح؛ و امیدم این است که اگر کسی به خطایی برخورد کرد، با دامنِ عفو... با این خطا برخورد کند، دامنِ عفو نه با دستِ عفو؛ چون با دست اگر بخواهد چیزی را هدیه کند کم هدیه می‌کند، دامن دامن زیاد هدیه می‌کند؛ یعنی عفوِ معمولی هم نداشته باشد، عفوِ پر داشته باشد. بله، این‌ها خیلی... من اگر به حالِ عادی بودم یعنی دلم می‌خواست که این خطبه را بیشتر توضیح بدهم، زیادتر از این حرف داشت‌ها، منتها چون تصمیم گرفتم زود تمامش کنم، همین‌جور ردش می‌کنم دیگر. حالا ان‌شاءالله برای بعداً این را دیگر تندتر تمامش کنیم!

«وَلَكِنْ مَعَ عِلْمِي بِهَذَا»؛ به اینکه افراد کمند، افرادِ این‌چنین موصوفی کمند، و علمم به اینکه:

« و بأنّ من صنّف فقد استهدف »؛ هر کس که چیزی تصنیف کرد، کتابی تصنیف کرد، خودش را در هدفِ سرزنش‌ها و انتقادها قرار داد؛

«وَمَنْ أَلَّفَ فَقَدِ اسْتَقْذَفَ»؛ هر کس که تألیفی کرد، استقذف یعنی خودش را موردِ اتهام ساخت.

در عینِ حال: « فإنّى صادق الاستخارة لمن حسن خيمه »[6] ؛ من امیدِ صادق دارم، امیدِ صادق دارم به کسی که « لمن حسن خيمه » (خیم یعنی منش، ریشه، یا اصل و نسبش خوب است، یا اخلاق و طبیعتش خوب است)، «وَسَلِمَ مِنَ الحَلَمَةِ أَدِيمُهُ»؛ (أَدِیم یعنی پوست. حَلَمَه یک نوع کرمی است که روی پوست قرار می‌گیرد و پوست را می‌خورد. این حالا دارد تشبیه می‌کند، می‌گوید آن پوستش سالم از این جانورها باشد؛ یعنی بالاخره آن شیاطین و امثالِ ذلک وسوسه‌اش نکنند، آدمِ سالمی باشد که موجوداتِ دیگر در او رخنه نکنند). از چنین کسی انتظارم این است که:

« أنّه إذا عثر منّى على سهو أن يسترنى بذيل تجاوز و عفو، »؛ انتظارم این است که بپوشاند مرا به ذیلِ تجاوز و عفو (دامنِ تجاوز و عفو).

« فإنّى للخطايا لمقترف »؛ (در کتابِ ما «مُقْذِفٌ» دارد خوب نیست؛ «مُقْتَرِفٌ» یعنی مرتکب. من مرتکبِ خطایا هستم؛ «مُقْذِفٌ» یعنی خطا را دور می‌اندازم. ایشان می‌خواهد عذرخواهی بکند، اگر بگوید من خطا نمی‌کنم که این عذرخواهی نیست! می‌گوید من خطاکارم، ببخشید مرا؛ ولی به «مُقْتَرِفٌ» باشد؛ «مُقْتَرِفٌ» یعنی مرتکب).

« و بالقصور و العجز لمعترف. »؛ معترفم به اینکه ناتوانم در نوشتنِ شرح.

« و ذلك لقلّة البضاعة »؛ یعنی کالای فلسفی کم دارم، چون کالای فلسفی کم دارم احتمالِ اینکه در شرح هم خطا باشد هست؛ بنابراین شماها عفو کنید.

« و قصور الباع فى الصّناعة، »؛ قصورِ باع یعنی ناتوانی؛ باع به معنای دست است که باز می‌کنیم، فاصله بین دو تا دست را می‌گویند باع. قصورِ باع یعنی این کم باز می‌شود، این دست کم باز می‌شود، ناتوان است. حتی کنایه آوردن از ناتوانی در علم، قصور [باع] است یعنی ناتوانی.

« سيّما مع فترة شاغلة عن المباحثة و الاشتغال، »؛ خب قبلاً یادتان هست گفتیم که زمانِ ما هرجا هرج و مرج شد یک مشکلاتی پیش آمد، گفتیم تا وقتی این پادشاه آمد مشکلات را برطرف کرد. در این زمانی که هرج و مرج پیش آمد من علم را کنار گذاشتم، فاصله بینِ من و علم افتاد و این فاصله یک مقدار فراموشی ایجاد کرد، من دارم بعد از این فاصله این کتاب را می‌نویسم؛ پس انتظارِ اینکه اشتباه کنم هست. « سيّما مع فترة »؛ یعنی فاصله‌ای که شاغل بود و اعراض‌دهنده بود از مباحثه و اشتغال، و مخلِ مطالعه و قیل و قال بود.

خب حالا فکر نکنید که من این‌ها را گفتم تواضع کردم، شما بگویید پس شرحش به درد نمی‌خورد بیندازیمش دور! من گفتم که فاصله شده و نمی‌دانم من خیلی سوادِ درستی ندارم، و حاشا از اینکه به خودت بگیری این شرحی که نوشته بی‌ارزش است؛ نه، با وجودِ این شرحِ من کذاست! حالا شروع می‌کند:

« و مع هذا جاء هذا الشّرح أعذب من نسيم السّحر »؛ این شرح آمد گواراتر از بادِ سحری، که چقدر باطراوت است نسیمِ بهار.

« و أطيب من سمر القمر »؛ پاکیزه‌تر از نورِ ماه، از ماهتاب بالاتر این کتاب.

« و أحلى من شكوى محبّ إلى حبيب »؛ شیرین‌تر از شکایتی که عاشق به معشوق می‌کند؛ عاشق وقتی با معشوق حرف می‌زند، حتی اگر از خودِ معشوق دارد شکایت می‌کند برایش لذت‌بخش است، این کتاب شیرین‌تر از آن است!

« و أشهى من لحظة الوعد و غضّ الرّقيب. »؛ لذیذتر از آن لحظه‌ای است که با معشوقِ خودت وعده گذاشتی و رقیب و نگهبان و دیده‌بان چشم بسته! اگر نگهبان آماده باشد که تو به معشوقت نمی‌رسی. غَضَّ الرَّقِیبُ؛ رقیب چشم پوشیده، آن وقتی که رقیب چشم پوشیده، پاسبان چشمش را فرو بسته، لحظه وعده دارد نزدیک می‌شود، چقدر لذت‌بخش است! این کتابِ من از آن بالاتر است.

[پاسخ به نسخه]: «عَيْنَهُ»، بله، «غَضَّ الرَّقِيبُ عَيْنَهُ»؛ بله «آفٍ» نیست بله، این اشتباه است این چاپ خراب شده!

خب، خب حالا باز می‌گوید که فکر نکنید می‌گویم کتابم دیگر بهترین است، من این را هم نمی‌خواهم بگویم کتابم بهترین است، نمی‌خواهم بگویم سبقِ لسانی در آن نیست؛ چرا، خطا هم داریم. ولی چقدر بزرگوار است انسانی که خطاهایش قابلِ شمردن باشد! انسان‌ها خطاهایشان آن‌قدر زیاد است که نمی‌شود شمرد؛ حالا اگر کسی را دیدید که خطاهایش قابلِ شمارش است به او اعتماد کنید.

 

شرایطِ فاضلِ حقیقی و پرهیز از خودشیفتگی

« و لا ادّعى فيما ألّفته فضيلة الإحسان »؛ (فضیلت یعنی درجه بالای احسان، یعنی نیک کردن را، استوار کردن را). من نمی‌گویم کاملاً یک مطلبِ استواری آوردن، درجه عالیِ کتاب را به شما تحویل بکنم، « و لا السّلامة من سبق اللّسان »؛ نمی‌گویم سبقِ لسان در مطالبِ من نیست.

« فإنّ الفاضل من تعدّ سقطاته و تحصى غلطاته »؛ فاضل کسی است که سَقَطاتش شمرده بشود. سَقَط خطای در گفتار و نوشتن و حساب کردن را می‌گویند، که در این‌جا در گفتار و نوشتن مناسب است. «وَتُحْصَى غَلَطَاتُهُ»؛ غلط‌هایش شمرده بشود، قابلِ شمردن باشد. « و يسىء بالإحسان ظنّا، »؛ و سوءِظن داشته باشد به اینکه کار را تمام کرده باشد؛ « و يسىء بالإحسان ظنّا » یعنی سوءِظن داشته باشد، خودش را خیلی بالا نگیرد، نگوید بله کتابی که من نوشتم کذاست، بلکه سوءِظن داشته باشد به خودش بگوید نه، خطا کردم، اعتراف کند.

« لا كمن هو بابنه و بشعره مفتون. »؛ نه مثلِ کسی که به پسرش یا به شعری که گفته مفتون است و دیوانه؛ از شدتِ شعر می‌گوید من این شعر را گفتم، خیلی افتخار می‌کند، به پسرش افتخار می‌کند، به شعرش افتخار می‌کند. آن‌ها پسندیده نیستند؛ آدمِ پسندیده و آدمِ فاضل این است که خطایش قابلِ شمردن باشد و نسبت به کاری که خودش می‌کند سوءِظن داشته باشد که اگر به او گفتند خطا کردی بپذیرد. اما آن کسی که مفتون و شوق‌زده نسبت به شعر و پسر و نوشته خودش است، هرچه به او بگویی زیرِ بار نمی‌رود، می‌گوید همان که من نوشتم درست است.

[پاسخ به نسخه]: «بِعَبْتِهِ» است؟ بله، «بِعَبْتِهِ» هم باشد ان‌شاءالله. حالا یک نسخه‌ای داریم «بِعَبْتِهِ»، این‌جا «بِعَبْتِهِ» بله، حالا «بِعَبْتِهِ» هم درست است، «بِابْنِهِ» هم درست است.

 

پایان مقدمه و دعا برای نیل به توفیق الهی

« و ها أنا أشرع فى المقصود، »؛ و هَا (یعنی متوجه باش) من شروع می‌کنم در مقصود، « سائلا من اللّه تعالى الهداية و العصمة و حسن الخاتمة و الرّحمة »؛ در حالی که از خدای متعال هدایت و عصمت (یعنی محفوظ ماندن از خطا را) می‌خواهم، «وَحُسْنَ الخَاتِمَةِ» (عاقبت‌به‌خیری را) «وَالرَّحْمَةَ» (و رحمت را می‌خواهم).

« و أن يجعلنى بسعادة الأبد من الفائزين »؛ یعنی مرا از کسانی که ظفر یافتند، ظفریافتگانِ به سعادتِ ابد قرار دهد، « و لعقابه من الآمنين »؛ و ایمن باشم از عقاب. « بمحمد و آله الطّيّبين الطّاهرين »

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo