84/07/04
بسم الله الرحمن الرحیم
انگیزه شارح در نگارش شرح بر حکمت الإشراق/مقدمه شارح /حکمه الاشراق
موضوع: حکمه الاشراق/مقدمه شارح /انگیزه شارح در نگارش شرح بر حکمت الإشراق
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
انگیزه شارح در نگارش شرح بر حکمت الإشراق
[چون] کتابِ حکمتالإشراق به خاطرِ اینکه مشتمل بوده بر مطالبِ ناآشنا و مطالبِ بیگانه، بسیاری از کسانی که در این کتاب بحث کردند به نتیجه نرسیدند و نتوانستند آنجور که باید این کتاب را توضیح بدهند؛ به همین جهت من اقدام کردم که شرحی بر این کتاب بنویسم که تمامِ ابهامهایی که در این کتاب هست برطرف بشود و معانی تقریباً روشن بشود. و بیشتر هم سعی کردم که الفاظ را حل کنم، معانی را توضیح بدهم، اگر ترکیباتی در کار هست و احتیاج به تحلیل دارد تحلیل کنم، و اگر قواعدی هم ذکر کرده، آن قواعد... اشاره به قواعدی هم کرده آن قواعد را تصریح کنم، و به این ترتیب کتاب از آن مشکلی و از غیرِ قابلِ دسترس بودنِ مردم بیرون بیاید.
اما مشکلاتِ زمان مانع میشد، نمیگذاشت من این کار را انجام بدهم؛ و علیالخصوص که افرادی که در دوره ما بودند، افرادی بودند که وجودشان با آن اخلاقیاتشان مشکل درست میشد، من ناچار شدم که از آنها [جدا] بشوم و رابطهام را با کلشان قطع کنم، حتی تألیف و تصنیف و تدریس را همه را کنار بگذارم تا کاملاً بتوانم این شرح را بنویسم، آن هم طوری که موردِ پسند باشد.
«فَأَبَتْ نَفْسِي»[1] ؛ همین مقدار خارج [بس است]، من خیلی جا انداختم، چون اگر بخواهم همه را خارج بگویم لزومی ندارد.
«فَأَبَتْ نَفْسِي أَنْ تَبْقَى تِلْكَ البَدَائِعُ»؛ نفسِ من ابا کرد از اینکه این بدایع (یعنی تازهها، این نوآوردهها) باقی بمانند. همچنین «وَالرَّوَائِعُ»؛ یعنی شاهکارهای ادبی یا هنری یا صنعتی، همه را میگویند روائع. حالا این هم بالاخره در کتابِ فلسفه شاهکاری بوده است. نفسِ من ابا کرد از اینکه این بدایع و روائع همینطور باقی بمانند. باقی بمانند چطوری؟ حالا بعداً میگوید: «تحت غطاء من الإبهام »؛ که در خطِ بعد میآید.
«الَّتِي» صفت برای «بدائع و روائع» [است]؛ این بدایع و روائعی که مغزِ علم و حکمتند از جهتِ بحث و استدلال، و خلاصه سیر و سلوکند از جهتِ کشف و ذوق. نفسِ من ابا داشت و امتناع داشت از اینکه این بدایع باقی بمانند « تحت غطاء من الإبهام » (پردهای از ابهام)، « و فى خفاء من الأفهام »؛ یعنی از افهام مخفی بمانند و در اختیارِ افهام قرار نگیرند.
« فرأيت أن أشرحه شرحا يذلّل من اللّفظ صعابه »؛ یعنی تصمیم گرفتم، اینطور نظر دادم که شرحی بر این کتاب بنویسم، شرحی که این صفاتش باشد:
یک، «يُذَلِّلُ صِعَابَهُ»؛ مشکلاتِ لفظی را «يُذَلِّلُ»، رام کند؛ یعنی پایین بیاورد از آن حالتِ صعوبت، درشان بیاورد، رامشان کند. «ذَلَّلَ» یعنی رام کند، آن صعابی را که مشکلند و در اختیار قرار نمیگیرند رام کند و در اختیار قرار بدهد.
دوم، «وَيَكْشِفُ عَنْ وَجْهِ المَعَانِي نِقَابَهُ»؛ از روی معانی، نقاب و آن پرده و پوشش را برطرف کند که معنا ظاهر بشود.
« مقتصرا فيه على حلّ ألفاظه وَتَوْضِيحِ مَعَانِيهِ»؛ در این شرح اکتفا کردم بر اینکه فقط الفاظ را حل کنم و معانی را توضیح بدهم، اشکالی وارد نکنم، اعتراضی نکنم؛ اگر اعتراضهایی هست، کاری به اعتراضها نداشته باشم.
« و التّصريح بتحليل تركيباته و تنقيح مبانيه »؛ اگر ترکیباتش خیلی معقد بودند و احتیاج به تحلیل داشتند، گره داشتند، این گره باید گشوده میشد، من سعی کردم که این گره را هم بگشایم؛ و تصریح کنم به تحلیلِ ترکیباتش و تنقیحِ مبانیاش. اگر قواعدی را هم ایشان ذکر کرده، آن قواعد را مستقل کنند، و اگر اشاره به قواعدی کرده آن قواعد را ذکر کنم.
« بل و مجتهدا أيضا فى تقرير قواعده و تحرير معاقده »؛ نه تنها مبانیِ کتاب را تنقیح کنم (مبانی یعنی آن قواعدِ اساسی که تمامِ کتاب روی آن بنیان شده)، بلکه قواعدی را هم که در ابوابِ مختلف پراکنده [است]، آنها را هم توضیح بدهم.
« بل و مجتهدا أيضا فى تقرير قواعده و تحرير معاقده »؛ که این قواعد با مبانی فرق دارند. البته مبانی هم نوعی قواعدندها، قواعدِ اساسی، قواعدی هستند که کلِ علم بر آنها مبتنی شده؛ ولی قواعدِ بعدی که گفته میشود قواعدی هستند که در ابواب پراکندهاند، من همهاش را توضیح دادم، اکتفا نکردم به تنقیحِ مبانی، بلکه قواعد را هم تلاش کردم که تقریر کنم، یعنی تبیین کنم؛ یا تقریر کنم یعنی تثبیت کنم، تقریر هم به معنای تبیین آمده هم به معنای تثبیت.
«وَتَحْرِيرِ مَعَاقِدِهِ» یعنی معاقد را هم تبیین کنم، یا تحریر یعنی بیان کنم، هر دو درست است.
«وَتَفْسِيرِ مَقَاصِدِهِ وَتَكْثِيرِ فَوَائِدِهِ»؛ اگر فایدهای را ایشان ذکر کرده، من فایدهای را هم ضمیمه کردم تا تکثیرِ فایده پیش بیاید، مطالب کامل بشود.
«وَتَوْضِيحِ موجَزِهِ»؛ اگر مختصری توضیح دادم. «وَحَلِّ مُلْغَزِهِ»؛ اگر لغز و معمایی بود حل کردم و لغز بودنش را برطرف کردم. «وَتَقْيِيدِ مُرْسَلِهِ»؛ اگر کلامی مرسل بود یعنی خالی از قید بود و احتیاج به قید داشت، من سعی کردم که این قید را اضافه کنم. «وَتَفْصِيلِ مُجْمَلِهِ»؛ هنوز ما کتاب را نخواندیم، چشمِ خارقالعادهای خودمان بالاخره باز شده! کسی نمیدانست ما اینجا هستیم، ولی بالاخره هنوز کتاب خوانده نشده، راهنماییها شروع شده، علمِ غیب و این حرفها که ما را در زوایا کشف میکند! به هر ترتیب دیگر بالاخره این هم برکتِ این کتاب است دیگر! «وَحَلِّ مُلْغَزِهِ وَتَقْيِيدِ مُرْسَلِهِ وَتَفْصِيلِ مُجْمَلِهِ»؛ اگر کلامی مجمل بوده، من تفصیلش دادم.
---
روش شارح در نقل عبارات متقدمان و امانتداری در متن
خب این کار را که کردی، از کجا استفاده کردی؟ از خودت گفتی؟
میفرماید: نه، من سعی کردم که از جاهای دیگری که ایشان نوشته استفاده کنم؛ برای حلِ مطالب از نوشتههای خودِ ایشان استفاده کردم و سعی کردم عباراتش را هم عیناً بیاورم، عبارتِ خودم را نیاورم. زیرا که دیدم اگر بخواهم عبارت را تغییر بدهم، باز مقداری وقت صرفِ تغییرِ عبارت میشود، به همین اندازه عمرمان ضایع میشود. و این مطلبِ خیلی مهمی است که الان عرض خواهم کرد.
«مُسْتَفِيداً أَكْثَرَهُ مِنْ بَاقِي مُؤَلَّفَاتِهِ»؛ اکثرِ این مطالب را -نه همهاش را، اکثرش را- استفاده کردم از باقیِ مؤلفاتِ ایشان، «وَمِنْ شُرُوحِ مُصَنَّفَاتِهِ»؛ و از شروحی که دیگران بر تصنیفاتِ ایشان نوشتند.
« حافظا فى نقل ما استفدنا منهم على استعاراتهم، » (یا عَلَى إِشْعَارَاتِهِمْ / إِشَارَاتِهِمْ)؛ در حالی که آنچه را که از آنها استفاده کردیم، اگر خواستیم نقل بکنیم، سعی کردیم که در این نقل حفظ کنیم. « على استعاراتهم »، یعنی همان استعارات/عباراتِ آنها را که آوردند ما حفظ کنیم، تغییری در آن ایجاد نکنیم.
[دانشجو]: ظاهراً منظور همین شرحِ حکمت بوده، فکر نمیکنم برای بقیه... شرحی داشته باشد... ظاهراً کلامش در... مؤلفاتی به شروحِ مصنفات... مصنفات ظاهراً چند تا شروح باید باشد ولی معروف نیست... ظاهراً شرحی... احتمالاً همینجا باشد،
پاسخ: بله، همینطور است، فقط همان شرحِ قطبالدین است دیگر، با این میشود...
« حافظا فى نقل ما استفدنا منهم على استعاراتهم »؛ چرا شما حفظ کردید همان استعارات/عبارات را و عباراتشان را تغییر ندادید؟
«حَذَراً مِنْ تَضْيِيعِ الزَّمَانِ فِي تَغْيِيرِ عِبَارَاتِهِمْ»؛ اگر میخواستیم عباراتشان را تغییر بدهیم، زمان ضایع میشد، عمر تلف میشد.
و این خیلی مطلبِ مهمی است که در سابقیها رایج بود بینشان، که کلماتی را که دیگران گفته بودند عیناً نقل میکردند، خودشان نمینشستند زحمت بکشند عبارت بیاورند. برای مطالبی که عبارتی در دست نبود خودشان عبارت جور میکردند، ولی مطالبی که عبارت داشت از عباراتِ قدیمیه استفاده میکردند. ملاصدرا این کار را کثیراً کرده و در اسفارش و در کتبِ دیگرش عینِ عباراتِ دیگران را نقل کرده، و خودش هم در کتابِ شرحِ اصولِ کافی تصریح کرده که من این کار را میکنم. علتش هم این است که دیگران زحمت کشیدهاند عباراتی آوردهاند، عباراتشان هم رساست، لزومی ندارد که من تغییر بدهم و عباراتِ دیگری بیاورم و خودم را به زحمت بیندازم، عمرم را هم تلف کنم. پس بهتر است که همان عباراتِ اینها را که یا به حدِ عباراتِ من است یا بعضیهایشان شاید بهتر هم هست، و اگر هم یک مقداری پایینتر از عبارتِ من است ولی خوب مطلب را میرسانند، لزومی ندارد که من این عبارت را عوض کنم؛ تصریح میکند. منتها سابقاً رسم نبوده که آدرس بدهند که ما از کجا این عبارات را میآوریم، اخیراً رسم شده که از رسمِ فعلی بهتر است. اینکه مرسوم است که ملاصدرا بسیاری از مطالب را در جایِ دیگر آورده و آدرس نداده، که این را یک نوع خیانتی برای ایشان حساب میکنند، این غلط است. ایشان خودش تصریح میکند که من عباراتِ دیگران را میآورم، ولی رایج هم بوده در زمان، منتها آدرس دادن رایج نبوده. اگر آدرس دادن رایج بود چه بسا که ملاصدرا همه اینها را میگفت که از کجا آوردند، هیچ خیانتی در کارِ ملاصدرا و دیگران نیست. ایشان هم همین را میگوید، میگوید من عباراتِ آنها را آوردم، عبارات را عوض نکردم.
« على استعاراتهم »؛ این هم خوب است. إشعار به معنای همان مطالبی که واضح شده، همان که اعلام کردهاند، اعلامات است، بالاخره الفاظی که اعلام میکنند. آن هم خوب است، «عَلَى إِشْعَارَاتِهِمْ» آن هم خوب است، شایدم از بعضی جهات بهتر هم باشد؛ «عَلَى إِشْعَارَاتِهِمْ» یعنی تمامِ اعلاماتشان را آوردیم، اعلام یعنی لفظ، لفظهایی که اعلام میکنند معنا را. «استعارات» نشان میدهد که فقط همان مطالبِ عمیقشان را و آن استعاراتشان را آوردیم، تشبیهات و استعارات؛ ولی «إششارات» یعنی همه عباراتشان را آوردیم عیناً نقل کردیم.
داعی ندارد. چی بود؟ احتمالاً اضافه دارد. من یک مقابله قبلاً کردم، بعضی جاهاش تفاوت دارد. این شرح خیلی از شرحِ شهرزوری بهتر است، هم روانتر است، هم مرتبتر است، هم اینکه مطالبِ لفظی هم حل شده؛ آنجا همانطور که بیان کردم به صورتِ «قال -اقول» است، یعنی متن اگر تغییری دارد حل نشده، ایشان فقط توضیح داده اصلِ معنا را گفته، این شهرزوری اصلِ معنا را گفته، به عبارت کاری نداشته؛ ولی ایشان یک شرحِ ممزوجی نوشته، عبارات را هم حل کرده، یعنی شرحی بوده که در زمانِ قدیم پسندیده میشده و به این صورت متن کاملاً در اختیار قرار میگرفته.
---
عوائقِ زمانه و عوارضِ دهر در نگارش شرح
« فعاقنى عن ذلك ما اعترض فى أحوال الزّمان »؛ عَاقَنِی یعنی مرا بازداشت، «عَاقَنِي عَنْ أَمْثَالِهِ»، یعنی مرا بازداشت از این کار، من از آنچه که عارض میشود «فِي أَحْوَالِ الزَّمَانِ»، در دورانِ زمان، در دورانِ عمر، چیزهایی که عارض میشود مرا بازداشت از امثالش، یعنی از این تصمیمی که گرفتم، از این شرحی که میخواستم بنویسم.
آن چیزهایی که عارض میشود و انسان را از کار بازمیدارد چیست؟
«مِنْ اختِلاَلِ الأَمْنِ وَالأَمَانِ»؛ امنیت از بین رفت [امن و] امان از بین رفت. بالاخره زمانِ حمله مغول بود، شاید هم حمله مغول تمام شده بود، بله تمام شده بود، زمانِ چنگیز بود، احتمالاً یک حوادثِ دیگری.
« و ما قضى عليّ الدّهر الّذي لا يزال يخفض ما يرفع، »؛ آنچه که عارض میشود و انسان را از کار بازمیدارد: یکی اختلالِ امن و امان است، یکی آنچه که جاری شد، جاری کرد بر من روزگار، آن روزگاری که دائماً پایین میآورد آنچه را که بالا برده (یا آنچه را که بالا رفته؛ هر دو جور معنا میشود. کسی را که بالا برده یا کسی را که بالا رفته دوباره پایینش میآورد. احتیاجی نیست «رَفَعَ» را بگیرید به معنای بالا رفته، الان هم «رَفَعَ» بخوانید به معنای بالا رفته آمده؛ یعنی هر دو جور لغت ثبت کرده، هم متعدی استعمال شده هم لازم. اگر مجهول هم بخوانی همان معنای لازم را میدهد. هر دو را معنا کرده: هم بالا میبرد معنا کرده، هم بالا میرود).
« و يعود على تشتيت ما يجمع »؛ «تَشْتِیت» یعنی تفریق، متفرق ساختن. تشتیت بهتر از «تَشَتُّت» است که در کتابِ قدیم نوشته. و برمیگردد، بازمیگردد بر پراکنده کردنِ آنچه که جمع کرده یا جمع شده. چه جوری پراکنده میکند؟ «بِمَا قَضَى مِنَ البَلاَءِ وَالجَلاَءِ»؛ با آنچه که حکم میکند، چه بلا باشد چه جَلاء (یعنی آوارگی، جَلاء یعنی آوارگی).
«فَأَزْعَجَنِي» یعنی مرا برانگیخت، از جا برکند؛ «حَتَّى ضَرَبْتُ» این چیزهایی که الان میشمارم باعث شد که: «حَتَّى ضَرَبْتُ عَنْ أَبْنَاءِ زَمَانِي صَفْحاً»؛ یعنی گوشهگیری اختیار کنم از اشخاصِ روزگار، با اشخاصِ روزگار قطعِ رابطه کنم:
یک، «الحَظُّ النَّاقِصُ»؛ بهرههای کمی که در جامعه بود، یعنی جوری نبود که قابل باشد من با آنها ارتباط داشته باشم، افراد خیلی سطحِ پایین بودند.
و « و الأمل النّاكص »؛ آرزوهای منصرفکننده، بازدارنده، برگرداننده، واژگونکننده.
و «الأَنَفَةُ الطَّائِشَةُ»؛ أَنَفه یعنی بزرگمنشی، طائشه یعنی احمقانه؛ بزرگمنشیِ احمقانهای که من در دیگران میدیدم، که بعضیهایشان مثلاً حاضر نبودند با من هم مرتبط بشوند.
بلکه « و الغبون الفاحشة، »؛ زیانهای کثیر، قَبْنِ فاحش.
مرا برانگیخت « حتّى ضربت عن أبناء الزّمان صفحا، »؛ « حتّى ضربت عن أبناء الزّمان صفحا » یعنی از وی روی برگرداند. مجموعاً میشود: تا از ابناءِ زمان روی برگرداندم، «وَطَوَيْتُ عَنْهُمْ كَشْحاً»؛ یعنی با آنها قطعِ رابطه کردم. مجموعِ عبارت به این معناست.
«مُؤْثِراً الاِفْتِرَاقَ عَلَى الاِجْتِمَاعِ»[2] ؛ «مُؤْثِراً» یعنی در حالی که ترجیح میدادم افتراق را بر اجتماع، جدایی از مردم را ترجیح میدادم بر همراه بودنِ با آنها.
« فما لأيّام القطوع مثل الانقطاع »؛ (در چاپِ قدیم ظاهراً خوب نیست).
« فما لأيّام القطوع مثل الانقطاع »؛ چیزی برای زمانِ هجرت مثلِ انقطاع نیست؛ یعنی بهترین چیز در زمانی که آدم هجرت میکند و زمانی که میخواهد قطعِ رابطه کند، بهترین چیز انقطاع است. یعنی آن ایامی که دیگران با تو قطع کردند، بهترین چیز این است که تو با آنها قطع کنی و با آنها ارتباطی نگیری. این در صورتی است که «قُطُوع» بخوانی، به معنای مهاجرتها میآید. اما اگر «قَطُوع» بخوانی، به معنای شخصی که زیاد قطع میکند و به تو بیاعتناست. ایامی که مشتمل بر انسانهای قَطوع است، هیچچیزی کارگرتر از انقطاع نیست که تو هم با آنها قطعِ رابطه کنی، منتِ آنها را نکشی و به سمتِ آنها نروی.
---
تنگدستی، فقدان قدردانان فضیلت و پناه بردن به خلوت
خب اینها مشکلاتِ اجتماعی بود که در آن زمان بوده؛ مشکلاتِ درونی هم خودم داشتم.
« و ألجأنى الإقلال بعد الإكثار، و الإعسار بعد اليسار، »... « إلى أن استترت » (یک خط بعد: أَلْجَأَنِي إِلَى أَنْ اسْتَتَرْتُ)؛ أَلْجَأَنِی یعنی وادار کرد مرا، ناچار کرد مرا. إقلاَل یعنی ناداری، بعد از إکثار (بعد از دارایی)؛ که در درونِ خودم هم، در زندگیِ خودم هم که دارا بودم بالاخره به ناداری افتادم. إعسار و بعد از یسار، همان دوباره تأکیدِ همان قبلی است: تنگدستی بعد از فراخی.
مشکلِ دیگرم این بود که آنجایی که من زندگی میکردم، کسانی که ارزشی برای فضیلت قائل باشند و لغزشِ رفقا و همراهانشان را ندیده بگیرند و شخصِ افتاده را دستگیری کنند نبود: « و خلوّ الدّيار عمّن يعرف قدر الفضيلة و ينعش عثار الأحرار »؛ آنجا کسی که ارزشِ فضیلت را بداند نبود.
سوال:
پاسخ: بله، إقلال این ناداری...
سوال:
پاسخ: بله اینجوری معنایش هستم. إکثار یعنی دارایی، لازم شده بله.
«وَيُنْعِشُ عِثَارَ الأَحْرَارِ»؛ إنعاش یعنی اقامه، یعنی برپا داشتن؛ یعنی اگر یک نفر لغزش کرد، افتاد، لیز خورد زمین، این را دستش را بگیرند بلند کنند. اینجور کسانی نبودند که لغزشِ احرار را ندیده بگیرند و به حساب نیاورند و اگر زمین خورد او را برخیزانند.
خب وقتی این مشکلات بود: «أَلْجَأَنِي»؛ این مشکلات مرا وادار کرد « إلى أن استترت بالخمول و الانكسار » (بله، بِالأُفُولِ/بِالمَخْمُولِ وَالانْكِسَارِ؛ خُمول یعنی گمنامی، انکسار یعنی شکستهحالی). خب دیگر وقتی آدم از جامعه بیرون میرود، مثلِ آدمِ بیبال میماند دیگر، یاوران را از دست داده، خودش تنهاست. [استترتُ]: بپوشانم خودم را با گمنامی و انکسار.
« و انزويت »؛ گوشهگیری کنم « و انزويت فى بعض نواحى هذه الدّيار »؛ یعنی اطراف، نواحی یعنی اطراف.
« متوفّرا على فرض أؤدّيه و تفريط فى جنب اللّه أسعى فى تلافيه »؛ متوفِراً یعنی به خاطرِ اینکه (این مفعولٌله است)؛ به خاطرِ اینکه تمامِ همتم را صرفِ این کنم، صرفِ واجباتی کنم که اداءِشان کنم، یا صرفِ تفریطی در جنبِ الله کنم که سعی در تلافیِشان داشته باشم. یعنی اگر واجبی دارم سعی کنم ادا کنم، اگر تفریطی فی جنبِ الله دارم بکوشم که تلافیاش کنم. تمامِ همتم این بود که واجباتم را ادا کنم و آن تفریطهایی که کردم تلافی کنم.
«لاَ عَلَى دَرْسٍ»؛ یعنی صرفِ همت نکنم بر درسی «أُلْقِيهِ» که القا کنم بر مخاطبین، «أَوْ تَصْنِيفٍ» که در آن تصرف کنم.
خب چرا این کار را کردی؟ چرا انقطاع پیدا کردی «مُؤْثِراً الاِفْتِرَاقَ عَلَى الاِجْتِمَاعِ» اولاً، و چرا استترتُ بالخمول ثانیاً؟
زیرا که شرحِ این معضلات یک فراغتِ ذهن میخواهد؛ من باید در یک کنجی باشم که دیگران با من تماس نداشته باشند، فراغتِ ذهن داشته باشم تا بتوانم این کار را به ثمر برسانم.
معلوم شد از تعبیر از کجاست؟
« إذ شرح المشكلات و تقرير المعضلات »؛ تقصیر یعنی تبیین، معضلات یعنی همین مشکلات. « و استخراج العلوم و الصّناعات و ثبت ما يتحقّق من المباحثات» (آنچه که بالاخره بعد از مباحثات به تحقیق به دست میآید، این شرح و این استخراج و امثالِ ذلک).
« إنّما يحتاج إلى مزيد تجريد للعقل و تمييز من الذّهن »؛ (این بعضی از اعرابهایی که در کتابِ چاپِ جدید گشته درست نیستها!).
«إِلَى مَزِيدِ تَجْرِيدِ العَقْلِ»؛ یعنی بیشتر آدم ذهنش را مجرد کند از آنهایی که مشغولش میکنند. هرچه که مشغولش میکند، چه ارتباط با دیگران، چه مشکلاتِ خانوادگی و فقر و امثالِ ذلک، انسان باید وقتی میخواهد مبحثی را بنویسد عقلش را از همه این مشکلات تجرید کند، بیشتر هم تجرید کند. «وَتَمْيِيزٍ مِنَ الذِّهْنِ»؛ ذهن را پاک کند.
«وَتَصْلِيَةٍ لِلْفِكْرِ»؛ صاف کند.
«وَتَدْقِيقٍ لِلنَّظَرِ»؛ اینها همه تعبیرهای اخرویِ همدیگرند.
«وَاقْطِلاَعِ الشَّوَائِبِ الحِسِّيَّةِ»؛ از آن خلطهای حسی، آنهایی که مخلوط میشوند و فکرِ آدم را منحرف میکنند از آنها ببُرَد.
«وَانْفِصَالِ الوَسَاوِسِ العَادِيَةِ»؛ عادیه یعنی دشمنیکننده، وساوسی که با انسان دشمنند و با فکرِ انسان ناسازگارند.
---
نیاز علم به امنیت، آرامش و عدالت حاکم
خب، « و كلّ ذلك منوط بالأمن و الأمان »؛ چرا عادیه است با تشدید؟ «عَادِيَةٌ» با تشدید نوشته شده...
سوال:
پاسخ: بله، در متن...
سوال:
پاسخ: نه، اینجا تشدید دارد. تشدید هم نداشته باشد شاید درست بشود، شاید تشدید هم نداشته باشد درست باشد. الان این باید رجوع بشود؛ عادی به معنیِ دشمنیکننده، این وساوسِ ناسازگار، وساوسِ مزاحم، اوصافی است که مزاحمند. بله، چی؟ «عَادٍ»، «عَادِيَةٌ» میشود. «عَادٍ» که اسمِ فاعل بگیرید «عَادٍ» میشود، «عَادٍ» میشود، بعد «عَادِيَةٌ» میشود؛ ولی خب وقتی نسبت پیدا کند «عَادِيَةٌ» میشود. حالا این مهم نیست، اینها را میشود مراجعه کرد.
خب، حالا این تجریدِ عقل و تمییزِ ذهن و انقطاع از شوائبِ حسی و بالاخره فراغت داشتن، این مشروط به این است که دنیا هم امن و امان باشد. اگر آدم هر روز ببیند یکی از بستگانش کشته میشوند یا یک مشکلی در خودِ جامعهاش به وجود میآید، بالاخره آن فراغتِ ذهنش هم از او گرفته میشود، دوباره تشتتِ افکار پیش میآید.
پس «وَكُلُّ ذَلِكَ مَنُوطٌ بِالأَمْنِ وَالأَمَانِ»؛ (وَكُلُّ ذَلِكَ، وَكُلُّ ذَلِكَ اینجا عطف دارد). «وَكُلُّ ذَلِكَ مَنُوطٌ بِالأَمْنِ وَالأَمَانِ، الَّذِي هُوَ صَنِيعَةُ السُّلْطَانِ [العَادِلِ]»؛ آن امن و امانی که مربوط به عقلِ سلطانِ عادلی باید داشته باشیم، نه سلطانِ جائر که الان بر ما حکومت میکند (یعنی در زمانِ خودشان امیری ظاهراً در آن شهری که ایشان زندگی میکرده حاکم بوده که باعثِ تشتتِ کار شده؛ یعنی این باید تاریخش مراجعه بشود).
«إِذِ العَدْلُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ»؛ ریشه هر خیر است، « و مدفع كلّ شرّ و ضير »؛ مَدْفَع یعنی دورسازنده، یا مُدَفِّع یعنی دورسازنده؛ و هر شر و زَیر، زَیر یعنی زیان، کجی، خروج از حق.
«بِهِ تَدُومُ عَنَاصِرُ العَالَمِ عَلَى صِفَةِ الاِعْتِدَالِ»؛ از اینجا از عدلِ سلطان رفت به عدلِ طبیعت پرداخت، به عدلِ طبیعت. در عالمِ طبیعت هم اگر عدل بینِ عناصر حاصل باشد، یعنی یک عنصر غالب نشود بر عنصرِ دیگر، اعتدال در این مرکب پدید میآید؛ و این اعتدال اقتضا میکند که این مرکب به حالتی شریف وارد بشود. اگر این چهار تا عنصر که آب و خاک و هوا و آتشند با هم در حالِ عدالت باشند، معتدل باشند، یکی غالب بر دیگری نباشد که فانیکننده دیگری بشود، این مرکبِ حاصل اعتدال پیدا میکند و لائق میشود که فیضِ شریف را که نفس است بگیرد. پس با اعتدال و با عدالت در عناصر، عناصر هم میتوانند به ترکیبِ خودشان ادامه بدهند؛ وگرنه اگر از جانبِ یک عنصر عدالت به هم بخورد و غلبه پیش بیاید، عناصرِ دیگر باید فانی بشوند.
«بِهِ تَدُومُ عَنَاصِرُ العَالَمِ عَلَى صِفَةِ الاِعْتِدَالِ»؛ به همین عدل است که عناصرِ عالم بر صفتِ اعتدال ادامه میدهند.
« و تقوم السّنة باستواء فصولها مصونة عن الاختلال »؛ با همین عدل هم هست که سنه، یک سال به حالتِ اعتدالِ خودش باقی میماند. اگر عدل نباشد، مثلاً تابستان غلبه کند پاییز را تابستان بگیرد، یا مثلاً زمستان [اگر] بارانی نیاید، بالاخره اعتدال از بین میرود و آن حالتی که مطلوب است نابود میشود، اختلال پیش میآید، قحطی حاصل میشود. بالاخره فصول باید هر کدام در جایِ خودشان باشند؛ اگر زمستان نداشته باشیم مریضی زیاد میشود، میکروبها کشته نمیشوند، اگر بهار ادامه پیدا کند باز یک مشکل، پاییز هم بالاخره باید عدالت رعایت بشود، یعنی فصول هر کدام در جایِ خودشان، وگرنه قحطی و اختلالی در سنه هم پیش میآید.
« و تقوم السّنة » یعنی یک سال «تَقُومُ بِاسْتِوَاءِ فُصُولِهَا»؛ اگر عدالت باشد، فصولش مستوی است یعنی برابر.
« مصونة عن الاختلال »؛ اختلالی دیگر پیش نمیآید، محفوظ از اختلال میماند؛ در حالی که یکی از فصول اگر غلبه کند و عدالت از بین برود، خب بالاخره یا قحطی پیش میآید یا سیل اتفاق میافتد. ممکن است مثلاً فرض کنید بهار ادامه پیدا کند، بارندگی زیاد بشود، خب وقتی که این گندم میخواهد درو بشود باران میآید؛ باران که آمد تمامِ خرمن از بین میرود، خرمنی که چیده شده یا خرمنی که الان آماده درو هست اگر باران بخورد خراب میشود. پس ادامه بهار هم اگرچه هوای خوشی است، اما باعث میشود که خیلی از گیاهها از بین بروند، خیلی از بارها نتیجه ندهند.
خب، درست است؛ اینهمه احتیاج به عدالت هست، ولی حالا که عدالت نیست باید چه کرد؟ حالا که مشکلاتی که گفتید هست باید چه کرد؟ شرحِ مشکلات، تجریدِ عقل و امثالِ ذلک احتیاج به این زمینهها دارد که الان فانی است، الان موجود نیست؛ حالا که موجود نیست باید چه کار کرد؟
ایشان میگوید: چارهای جز این که من خودم را کنار بکشم و دور کنم از افراد ندارم، باید از اغیار دور بشوم تا اینکه فراغتی پیدا کنم و کارهایم را بکنم.
« و لمّا ضاعت السّير العادلة »؛ چون ضایع شد روشهای عادل، روشهای پسندیده ضایع شد، در جهانِ ما روشهای عادلی نبود.
«وَشَاعَتِ [الأَرَاءِ البَاطِلَةُ]»؛ شیوع پیدا کرد آراءِ باطله.
« و اندرس الدّين و مناره »؛ کهنه شد، ناپدید...
سوال:
پاسخ: بله، جمعِ سِیرَت...
سوال:
پاسخ: جمعِ سِیر است بله.
«وَانْدَرَسَتْ»... [در نسخه قدیم: «وَانْدَرَسَتْ مَعَالِمُ الحَقِّ»؛ در نسخه قدیم درست نیست]. نشانها و علاماتِ حق.
چون اینطور شد: « عملت بقول الغزّىّ » (کتابِ قدیم دارد المُعَزِّي، اینجا دارد مُعَرِّي؛ من نمیدانم کدامش درست است، ولی شاهد معرّی است. معرّی باشد، شاهد معرّی.
سوال:
پاسخ: معزّی در شعرا ظاهراً داشتیم، شاید فارسی بله؛ حالا شاید در عرب داشته باشد
سوال:
پاسخ: بله، شاید معرّی باشد. حالا من نتوانستم بخوانم؛ اینجا نوشته «المُعَرِّي»؛ چاپِ جدید نوشته المعرّی، کتابِ قدیم نوشته المعزّی. حالا کار به شاعر نداریم، شعرش را میخوانیم):
---
استشهاد به اشعار عربی در باب خلوتنشینی و دوری از خلق
« قالوا: بعدت و لم تقرب، فقلت لهم: بعدى عن النّاس فى هذا الزّمان حجى »؛
به من گفتند دور شدی و نزدیکِ ما نشدی، به آنها گفتم: دور شدن از مردم در این زمان عقل است؛ یعنی از عقل است، نتیجه عاقل بودن است، اقتضای عقل است. مقتضای عقل این است که از مردم در این زمان دوری بگیریم.
حالا خودش میگوید:
« إذا خروجك لم يخرجك عن كرب حسدت من كان حلس البيت ما خرجا »؛
اگر خروجِ تو از منزل (یعنی ورود در جامعه، یعنی ورودت در خیابان و بازار)، «لَمْ يُخْرِجْكَ عَنْ كَرَبٍ»، تو را از ناراحتیها بیرون نبرد، رفتی در جامعه دیدی ناراحتیات برطرف نشد و تا حالا ناراحت گذاشته شدی، آنوقت «حَسَبْتَ مَنْ كَانَ حِلْسَ البَيْتِ...»؛ غبطه میخوری آن کسی را که حِلسِ خانه است (یعنی افتاده در خانه، هیچ بیرون نمیآید)، غبطه به حالِ او میخوری که «مَا خَرَجَا»؛ «ما» نافیه است، که خارج نشده است. وقتی خروجِ تو مشکلاتت را حل نکرد، آنوقت غبطه میخوری به حالِ آن کسی که خارج نشده و حِلسِ بیتِ خودش قرار گرفته است.
حالا توجه کنید که عبارت به همین صورت باید باشد. «جَلِیس»؟ «جَلِیس» درست نیست، «حِلْس» بهتر است. نه، حِلس به چه معناست؟ حِلس یعنی گلیم. «جَلِیس» به چه معناست؟ «جَلِیس» از جلوس خب آن هم خوب است، آن هم بد نیست؛ جلیس یعنی کسی که در خانه نشسته، جلیس. حالا باید ببینیم «جَلِیس» داریم یا نداریم. «حِلْس» اگر باشد به معنای کسی که جلیس در خانه است خوب است. البته «حِلْس» باشد یعنی گلیمِ درِ خانه؛ بله، عیبی ندارد، «حِلْسُ البَیْتِ» گفته شده بله، که گلیمِ خانهتان باشید. و اگر جلیس هم به معنای جلیس آمده باشد... بله، «مَنْ كَانَ حِلْسَ البَيْتِ». خودِ گلیم ولی لازم نیست آنجور گفته بشود؛ خودِ گلیمِ خانه باشد بهتر [است]. آخه گلیمِ خانه هیچجور بیرون نمیآید، افتاده، پهن شده روی زمین؛ از این جهت بهتر است.
« كم عالم لم يلج بالقرع باب منى و جاهل قبل قرع الباب قد ولجا)»؛
میگوید اگر دانشمند باشی، نباید هر دری را بکوبی حتی اگر آرزو از آن در برآید؛ اگر جاهل باشی، قبل از اینکه به تو اجازه بدهند داخلِ خانه بشو، یعنی وارد بشو. منظور اینکه بالاخره خودت قدرِ خودت را بشناس، کنار بنشین، تو جایی وارد نشو.
چه بسیار عالمی که «لَمْ يَلِجْ» (یعنی لم یدخل) با کوبیدن، «لَمْ يَدْخُلْ بَابَ مُنَى»؛ بابِ مُنى مفعولِ «لم یلج» است، یعنی وارد در آرزوها نشد و نکوبید آن در را، با اینکه میتوانست بکوبد، اما چون عالم بود علمش مانع شد؛ اما «وَجَاهِلٍ قَبْلَ قَرْعِ البَابِ قد ولج / قد جال»؛ چه بسا جاهلی که قبل از اینکه در را بکوبد داخل شده، وارد [شده]. خودش معنایش این است که اگر عالم باشی سمتِ خانه دیگران در اینجور زمانها نرو، حتی اگر آرزویت برآورده بشود؛ بیا در خانه خودت بنشین. آن کس که میرود و واردِ خانه دیگران میشود قبل از کوبیدن و اینها، خودش را در جامعه میاندازد، آن جزءِ جاهلین است. اگر جزءِ عالمینی، حتی در آن خانههایی که با کوبیدنِ در، درِ آرزو روی تو باز میشود نرو از آنها.
« قعدت فى البيت إذ ضيّعت منتظرا من رحمة اللّه بعد الشّدّة الفرجا »؛
«مُنْتَظِراً» حال از «قَعَدْتُ»ِ تو هست، نه از «ضُیِّعْتُ»ِ تو. یعنی آن زمان که من ضایع شدم:
نشستم در خانه به این انتظار، «مُنْتَظِراً الفَرَجَا»؛ «الفَرَجَا» مفعولِ «منتظراً» است؛ منتظر شدم از رحمتِ خدا که بعد از شدت، فرج را بفرستد. یعنی من در خانه نشستم آن وقتی که ضایع شدم، دیگران مرا ضایع کردند، به من اهمیت ندادند، آنوقت من در خانه نشستم و منتظر بودم که بعد از شدت، از رحمتِ خدا فرج برسد.
---
ظهورِ حاکمِ عادل و اهداءِ کتاب به حضورِ او
خب، حالا از این به بعد دیگر شروع میشود به فرج؛ میگوید یکباره طلوع کرد امیری که کذا و کذا بود، و بالاخره دیگر تعریفاتِ ایشان است که میخوانم، تعریفاتش هست از رو، و چیزی ندارد که دیگر بخواهم از خارج بگویم. و بعد هم من دیدم که خزینهاش پر از جواهرات است، خزانهاش پر از جواهرات است، من معنا ندارد که جواهر به او هدیه کنم؛ اولاً ندارم همانطور که گفتم (إقلال)، ندارم، بر فرض داشته باشم، به او چیزی که بدهم تکرار است، مثلِ اینکه مثلاً فرض کنید که من بخواهم نور به خورشید بدهم، خب اینکه دارد دیگر احتیاج ندارد. بهترین چیز این است که چون اهلِ فضل است، این کتاب را شفیع کند، یک ذره کتابم را شفیع میکند؛ و این هم بهتر است که اگر پول هم به او میدادند، پول خرج میشد تمام میشد، اما این کتاب علی مرورِ دهور باقی میماند و اسمش که در این کتاب میآید، مثلِ ما افرادِ بیکاری هم پیدا میشوند میخوانند، اسمش را میبرند،
« إلى أن طلع من برج السّعادة بدر يتلألأ نورا »؛ یعنی ماهِ شبِ چهارده، ماهِ تمامی که «يَتَلَعْلَعُ» (نورش میدرخشید، آن هم نه درخشیدنِ ثابت، درخشیدن با رفت و آمد، با اضطراب؛ تَلَعْلُع به این معناست).
« و يملأ القلوب سرورا »؛ تمامِ دلها را پر از خشنودی و خوشحالی میکرد. [نسخه دیگر]: «يَمْنَحُ العَالَمَ سُرُوراً» دارد،
سوال:
پاسخ: بله. «يَمْنَحُ العَالَمَ سُرُوراً» خب بد نیست، «العَالَمَ سُرُوراً»، ولی این نسخهها را چیز کنید بد نیست، یعنی تطبیق بدهید.. البته من خودم الان پیشم است، منتها گاهی نگاه نمیکنم روی آن نمط؛ وقتی احتیاج به لغت داریم کتابِ قدیمی را میآورم، وقتی یک لغتِ دیگر نداشتم کتابِ قدیمی را نمیآورم.
« فأصبحت الأرض آمنة الأطراف »؛ یعنی تمامِ نواحیاش امن شد؛ « و الدّنيا ساكنة الأكناف »، اکناف یعنی نواحی، به همان معنای اطراف است، یعنی تمامِ اطرافش امن شد. اگر اطراف امن بشود، خب درون هم امن است.
« و هو الصّاحب العالم العادل »؛ آن کسی که از برجِ سعادت طلوع شد و اینهمه خوشی برای مردم به وجود آمد:
اولاً صاحب است، یعنی رئیس است، مالک است.
ثانیاً عالم است، بیسواد نیست.
ثالثاً عادل است، جائر نیست.
«المُشْرِقُ مِنْ جَبِينِهِ نُورُ الهُدَى»؛ جبین دو طرفِ پیشانی است (طرفِ راست و چپ را نگفت؛ این وسط جَبهه است، این دو طرف جبین است).
«المُشْرِقُ»؛ میدرخشید از جبینش نورِ هدی. شاید جبینش مثلاً باشد، ولی خب جبینش هی... این کتاب هم «جبینه» دارد، هر هر دویشان «جَبِينِهِ»؛ عیبی ندارد، «جَبِين» به هر دو طرف گفته میشود. «المُشْرِقُ مِنْ جَبِينِهِ نُورُ الهُدَى»؛ نورِ هدایت، نورِ رستگاری.
« المرتفع بيمينه أعلام التّقى »؛ «أَعْلاَم» جمعِ «عَلَم» است، یعنی بیدق، یعنی پرچم؛ که بالا میرفت با دستش، بالا میبرد با دستش علمهای پرهیزگاری را.
« المخجل البحر الخضمّ بفضله » (یا خِضَرَّم؛ نسخه ما خضرّم دارد، نسخه قدیم خضرّم دارد) به فضله. «المُخْجِلُ» یعنی آن که شرمنده میکرد به فضلش، به وسیله عطایش، دریای فراخ را؛ « و الغاديات ببرّه و سخائه »
« و الغاديات ببرّه و سخائه »؛ قاطرات از ریشه «قَطْر» است؛ یعنی هم ابر را میگویند قاطرات، ابرهای بارانزا را، هم خودِ باران را میگویند. عادیات؟ «عَادِيَاتٌ» یعنی چه؟ «عَادِيَاتٌ» یعنی اسبهای دونده؛ اسبهای دونده را به برّ و سخایش خجالتزده میکرد؟ نه، قاطرات/قادیات یعنی باران، بارانِ صبحگاهی، ابرهای صبحگاهی که بارانشان بیشتر است، آنها را خجل میکرد؛ این درست است، قادیات. که اگر صِلت در دستش و متعلق به نباشد، آن زمانِ پادشاهِ متحکیمِ مطلع بوده بله، خودش میگوید پادشاهِ حکیمِ مطلع بوده، یعنی فلسفه خوانده بوده است. « و الغاديات ببرّه و سخائه »؛ با نیکویی کردن و جود و کرمش شرمنده کرد قادیات را، یعنی ابرهای بامدادی را.
خب، جمالِ الملة و الدین اینها دیگر روشن است. غیاث یعنی ملجأ، آن که پناه است، پناهِ اسلام و مسلمین: « عليّ بن محمّد الدّسجردانىّ »، «الجَامِعُ بَيْنَ الفَضِيلَتَيْنِ»؛ هم عملی هم علمی، هم علمیه هم عملیه. «الحَاوِي لِلرِّئَاسَتَيْنِ»؛ یعنی هم دینی هم دنیوی. «رِيَاسَةً طَبِيعِيَّةً لاَ وَضْعِيَّةً»؛ یعنی خدا او را رئیس قرار داده، نه اینکه مثلاً کسی نصب شده باشد. چرا؟ چون بالاخره هم از جهتِ علم بالاست -عالم خودش طبیعتاً رئیس است- هم از جهتِ عمل وارسته است؛ به این جهت خودش قابلیتِ ریاست را دارد، نه اینکه کسی او را نصب کرده باشد، به زور حاکمش کرده باشد: «رِيَاسَةً طَبِيعِيَّةً لاَ وَضْعِيَّةً»، «وَحَقِيقِيَّةً لاَ إِضَافِيَّةً»؛ یعنی واقعاً رئیس است، نه نسبت به کسی رئیس باشد که مقایسهاش کنید بگویید این نسبت به این رعایا رئیس است؛ نه، خودش اصلاً لیاقتِ ریاست را دارد، صرفِنظر از رعایایش. بلاد هم هست.
تازه علاوه بر این، از اصل و نسبِ خیلی مهمی هم دارد: « هذا مع أنّ له الشّرف القديم و الحسب الكريم »؛ یعنی شرفِ جدید پیدا نکرده، از قدیم شرف داشته، آبا و اجدادش هم شریف بودند (قویم دارید؟ قویم هم بهتر است شاید؛ «شَرَفٌ قَوِيمٌ» این محکم است). « و الحسب الكريم »؛ حسب نژاد را اینجا گوهر هم میگویند، یعنی ذات؛ حسبِ کریم دارد. «مَا تَعُدُّهُ مِنْ مَفَاخِرِ آبَائِكَ» آن هم حسب گفته میشود. خب از شرافت دارد.
« و من الأخلاق أزكاها و أرضاها »؛ از اخلاق هم پاکیزهترینش را دارد، «وَأَرْضَاهَا» (پسندیدهترینش را)، «وَمِنَ الهِمَمِ أَعْلاَهَا وَأَسْنَاهَا»؛ از همت اعلیترینِ همتها را، و «أَسْنَاهَا» یعنی مرتفعترینِ همتها را، بالاترین و عالیترینشان را دارد.
« له همم لا منتهى لكبارها و همّته الصّغرى أجلّ من الدّهر »؛ همتهایی دارد که آن بزرگش که انتها ندارد، بینهایت است، همتهای والایش بینهایت است، و همتِ کوچکش از دهش/دهر بزرگتر و جلیلتر است.
« له راحة لو أنّ معشار عشرها على البرّ كان البرّ أندى من البحر »؛ کفِ دستی دارد، راحَت کفِ دستی دارد که اگر معشارِ عشرِ آن (معشار یعنی یکدهم، عشر هم یعنی یکدهم، یعنی یکدهمِ یکدهمِ این جاه را، یعنی یکدهمِ یکصدُمِ این جاه را) بر بیابانِ خشک افاضه کند، «كَانَ البَرُّ أَنَدَى مِنَ البَحْرِ»؛ در آن بیابانِ خشک ترتر میشود، رطوبتدارتر میشود از دریا.
خب، «فَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَهُ عَلَى الأَكَابِرِ تَفْضِيلاً»؛ خدا را شکر که این را بر اکابر فضیلت داده، اکابر یعنی بزرگانی که در آن زمان هم بودند. « و آتاه ما كان من الفضائل جملة و تفصيلا »؛ آنچه که از فضائل تصور میشود خدا به او داده، هم جملةً (یعنی یکجا) هم تفصیلاً (تکهتکه). خب بالاخره باید تجلیل بشود، خیلی داده، مجالی ندارد!
سوال:
پاسخ: بله، سابقاً چون چاپ نبوده، اگر در صدرِ کتابشان اسمِ یکی از این بزرگان را میآوردند، آن شخص به خاطرِ اینکه خودش را مشهور کند سعی میکرده که پول بدهد دیگران این کتاب را بنویسند، نسخهها متعدد بشود. این یک سیاستی بوده، این کار را عمداً میکردند که اولِ هر کتاب اسمِ یکی از بزرگان را میبردند تا متحملِ تکثیرِ نسخه بشود. زمانی که چاپ رایج شد، آن کسانی که فقیر بودند این کار را میکردند. حتی در بعضی کتب من خودم دیدم تصریح دارد که اسمِ طرف را میبرد میگوید تمامِ خرجِ من را این داده، خرجِ کتاب را، خرجِ تألیف را این داده است.
---
دعای خیر و اهداءِ آثار به بارگاه حاکم عادل
« و شرّفه بأكرومة ظاهرة الإشراق و الطّلوع »؛ أُکْرُومه یعنی بزرگواری، جوانمردی. «وَشَرَّفَهُ بِأُكْرُومَةٍ ظَاهِرَةِ الإِشْرَاقِ وَالطُّلُوعِ»؛ او را تشریف داده، شریف ساخته به بزرگواریای که اشراق و طلوعش ظاهر است، یعنی نورش به صورتِ ظاهر مشخص است در جامعه، معلوم است.
« و خصّه بأرومة طاهرة الأعراق و الفروع » (نسخه قدیم «طَاهِرَتَيْنِ»؛ «طَاهِرَتَيْنِ» بهتر است).
« و خصّه بأرومة طاهرة الأعراق و الفروع »؛ عُرُومه یعنی نژاد. او را اختصاص داد به نژادی که این نژاد هم ریشهشان پاک است هم فروعشان پاک است؛ اجداد پاک، نسل و نسب پاک، همه زاد و بلدم پاک است.
« و جعل السنة النّاس بنشر ثنائه منطلقة »؛ قرار داد زبانِ مردم را به اینکه باز باشد، رها باشد که ثنا و تمجیداتِ او را نشر بدهند.
« و رقاب العلماء بأعباء إعطائه متطوّقة. »؛ و قرار داد گردنِ علما را به بارِ سنگینِ عطای او مطوَّقه؛ یعنی اینکه بارِ سنگینِ عطای او را به گردن منتِ او را بر گردنشان انداخته. أَعْباء یعنی بارِ سنگین؛ بارِ سنگین را به گردنِ آنها طوق است،
خب، «اللَّهُمَّ اجْعَلْ...»؛ این سه خط را هم بخوانم، ظاهراً وقت داریم، میتوانیم بخوانیم. خب «اللَّهُمَّ»؛ دعای آن کسی را دارم میخوانمها که مرده و رفته!
« اللّهمّ اجعل جناب جلاله موارد الآمال و معاهد الإقبال »؛ جناب یعنی آستانه، درگاه؛ جَلال یعنی بزرگواری. آستانه بزرگواریاش را محلِ ورودِ آرزوها قرار بده، که آرزوها اینجا بیاید و انجام بگیرد و برآورده بشود.
«وَمَعَاهِدَ الإِقْبَالِ (یا الإِجْلاَلِ)»؛ روآوردنها اینجا همه بله... جایگاهی که شناخته میشود معروف باشد به آن میگویند مَعهَد؛ یعنی اینجا معروف باشد به اقبال. حالا اقبال میخواهد انس باشد، چه اقبالِ روآوردن باشد، یعنی مردم همه برای روآوردنشان اینجا را تعیین کنند، اینجا را بشناسند، این درگاه را بشناسند (إجلال دارید؟ إجلال هم میشود، یعنی کسی بخواهد بزرگواری را یکجا آدرس بدهد، اینجا آدرس بدهد).
« و معادن اليمن و الكرامة، و مواطن الأمن و السّلامة »؛ باز این آستانه او را معادنِ تبرکها قرار بده، و موطن و جایگاهِ امن و سلامت قرار بده.
«وَزِدْهُ تَوْفِيقاً لِتَرْبِيَةِ العُلَمَاءِ، وَتَقْوِيَةِ الفُضَلاَءِ»؛ که این کارها را انجام بدهد؛ چون توفیق میخواهد کسی پرورشِ علما را به عهده بگیرد.
« و إعلاء السّنن الفاضلة »؛ برپا دارد، بالا ببرد روشهای پسندیده را.
«وَإِحْيَاءِ الرُّسُومِ العَادِلَةِ»؛ زنده بدارد آن نشانههای معتدل و پسندیده را. رسوم نشانهای باقیمانده است؛ یعنی اگر چیزی از گذشتگان باقی مانده، ایشان زنده بدارد، محوش نکند؛ چیزهایی که خودش میخواهد تأسیس کند خب تأسیس کند، آنهایی که دیگران تأسیس کردهاند این ابقاء کند.
« و اجعل ما يتواصل إلى ذوى العلم من نعمه مشكورا، »؛ خب این یک چیزهایی هم هدیههایی هم به ذویالعلم میدهد، تو جوری قرار بده که ذویالعلم کفرانِ نعمت نکنند، شکرِ ایشان را به جا بیاورند. «وَاجْعَلْ مَا يَتَوَاصَلُ»؛ يَتَوَاصَلُ یعنی پی در پی میرسد، با «وصل» فرق میکند؛ پی در پی میرسد به ذویالعلم. آنی که پی در پی به ذویالعلم میرسد چیست؟ «مِنْ نِعَمِهِ»؛ این نِعَمی که پی در پی به ذویالعلم میرسد آن را مشکور قرار بده، که ذویالعلم شکر میکند، کفران نکند، بر علیه ش یک وقتی درنیفتند بله، بر علیهش وقت اقدام نکند.
«وَمَا يَتَوَاتَرُ إِلَى أَهْلِ الفَضْلِ مِنْ كَرَمِهِ مَبْرُوراً»؛ آنچه که به تواتر (پی در پی) به اهلِ فضل میرسد، که آنچه که به اهلِ فضل میرسد عبارت از کرمِ اوست، این را مبرور قرار بده. مبرور یعنی برّشناختهشده، یعنی نیک دانسته شده، خالی از خیانت و ریا قرار داده شده؛ یعنی مردم فکر کنند که این واقعاً دارد نیکی میکند به آنها، فکر نکنند دارد خیانتی میکند، دارد زمینهچینی میکند برای اسارتِ بعدی.
«لاَ سِيَّمَا مَا تَرَادَفَ عَلَيَّ»؛ به خصوص آن چیزهایی که بر من فرستاد، إقلال را برطرف کرد، به یک [کثرت] تبدیل شد. «لاَ سِيَّمَا مَا تَرَادَفَ عَلَيَّ مِنْ سَوَابِقِ نَعْمَائِهِ (یا إِنْعَامِهِ)»؛ انعامه هم خوب است، نعمائه هم درست است. آن نعمتهای سابقی که داده.
«وَمَا يَتَوَاصَلُ»؛ پی در پی به من میرسد (این هم وعده بعدی استها! آنهایی که قبلاً داده که خب آنها را من شکرگزارم)، و آنی که بعداً میگوید: «وَمَا يَتَوَاتَرُ (یا يَتَوَاصَلُ) إِلَيَّ مِنْ لَوَاحِقِ أَيَادِيهِ»؛ أیادی همان یَد است، یدِ نعمت. أیادیِ جنس یعنی نِعَم که بعداً به من میدهد.
سوال:
پاسخ: بله، ظاهراً به همین جا ختمش کنید.
یک دو صفحه دیگر باز هم مانده، جلسه بعد انشاءالله تمام می شود.