84/07/03
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد حکمت رایج در عصر مؤلف/مقدمه شارح /حکمه الاشراق
موضوع: حکمه الاشراق/مقدمه شارح / نقد حکمت رایج در عصر مؤلف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تصحیح اشتباهات جلسات قبل و بیان خصوصیات لاهوت
فرمود این کتابِ ما مشتمل بر حکمتی است که: «المَمْنُونُ بِهَا عَلَى أَهْلِهَا»[1] ؛ یعنی بر اهلش به عنوانِ یک منتی داده شده؛ «وَالمَضْنُونُ بِهَا عَنْ غَيْرِ أَهْلِهَا»، المَضْنُون یعنی بخلشده، از غیرِ اهل بخل شده و به غیرِ اهلش داده نشده است، و نسبت به اهلش هم که افاضه شده با منت [است]، یعنی به عنوانِ یک نعمتِ عظیم.
من قبل از اینکه وارد بشوم باید بگویم یک اشتباه در جلسه اول داشتم، یک اشتباه هم در جلسه دوم. حالا خدا به خیر کند بقیه را! اشتباهِ جلسه اول همان خطِ اولِ کتاب بود، «نَحْنُ عَبِيدُكَ» که بود، من «نَحْنُ عَبِيدُكَ» را که خواندم. «عَبِيدُكَ» درست است، جمع درست است.
اشتباهِ دوم این بود که ایشان فرمود: «اسرار لاهوتیه» یا «انوار لاهوتیه»، یک همچین عبارتی داشت: «اسرار لاهوتیه و انوار قیومیه». من لاهوت را گفتم که متکلم و عارف میگوید عالمِ اسماء و صفات، درست نبود؛ آن بعداً توضیحش میآید، با یک چیزِ دیگر من اشتباه گرفته بودم: جبروت. لاهوت خودِ ذات است؛ شاهدش همان «قیوم» است که بعداً گفته میشود. اسرارِ لاهوتیه و انوارِ قیومیه هر دو مربوط به ذاتند، یعنی شعاعهایی که از ذات صادر میشوند، از ذاتِ قیوم صادر میشوند. در موردِ لاهوت اختلافی تقریباً نیست، در موردِ جبروت اختلاف است که انشاءالله میرسیم و بیان میکنم.
خب حالا واردِ بحث بشویم.
سوال:
پاسخ: نخیر، جبروت را بیان میکنم بعداً میآید معنایش؛ حالا لاهوت معلوم باشد که به معنای ذات است.
---
نقد حکمت رایج در عصر مؤلف
«فهذه هى الحكمة، الممنون بها على أهلها، المضنون بها عن غير أهلها»؛ یعنی بخلشده. این حکمتی است که نسبت به بعضیها منت گذاشته شده، نسبت به بعضیها هم بخل شده است.
«لاَ الَّتِي أَكَبَّ عَلَيْهَا أَهْلُ زَمَانِنَا»؛
أَكَبَّ یعنی فرو افتادند، روی آوردند، هر دو جور معنا شده است. نه آن فلسفهای که بر [آن فرو افتادند] اهلِ زمانِ ما؛ البته غیر از فلسفه مشّاء. معلوم میشود یک فلسفه دیگری در آن زمان رایج بوده که از فلسفه مشّاء مطرودتر بوده، ولی اهلِ زمانِ ایشان تمایلی به آن فلسفه پیدا کرده بودند.
«فإنّها، مع كونها معلولة الأصل،» (یا مَعْلُولَةَ الأَصْلِ؛ بله، مَعْلُولَةَ الأُصُولِ آنجا دارد)، «مختلفة الأقاويل، مدخولة بالفرع،» (که اینجا دارد مَدْخُولَةً بِالفَرْضِ، معنایش خیلی خوب درنمیآید)، «مزخرفة بالأباطيل، صارت من كثرة الجدل و الخلاف»؛ «صَارَتْ» خبرِ «إنّ» است. و این حکمتی که در اهلِ زمان... در اهلِ زمانِ ما رایج است، علاوه بر اینکه معلولةُ الاصل یا معلولةُ الاصول است -یعنی اصولش علیلند، علیلند، بیمارند، معلولند
سوال:
پاسخ: بله، بعید نیست، حالا شاید حکمتی در آن زمان رایج بوده، الان شاید حکمتی رایج بوده، البته [در عین حال] این غیر از مشّاء است، چون بعداً مشّاء را مطرح میکند- «مَعْلُولَةَ الأُصُولِ» یا «مَعْلُولَةَ الأَصْلِ» یعنی اصول و قواعدش معلول و بیمارند.
«مُخْتَلِفَةَ الأَقَاوِيلِ»؛ در هر جا میبینید اقوالِ مختلف ذکر شده، یکدست نیستند، با هم همراه نیستند، همه با هم اختلاف دارند.
«مَدْخُولَةَ الفُرُوعِ»؛ یعنی فروعش هم مدخوله هستند. مدخوله به دو معنا در اینجا مناسب است، معانیِ مختلف دارد: یکی معنای پوسیده، یکی هم معنای فاسد و معیوب؛ هر دویش اینجا مناسب است. یعنی فروعشان هم پوسیده و معیوب و فاسد است.
«مُزَخْرَفَةً بِالأَبَاطِيلِ»؛ مزخرفه یعنی آرایششده، آرایششده به اباطیل؛ یعنی باطلها هم همه زیورش هستند، زینتش هستند.
با وجودِ این عیوبی که دارد: «صارت من كثرة الجدل و الخلاف، ك «علم الخلاف» غير مثمر كالخلاف.». در این علمِ فلسفهای که اهلِ زمانِ ما به آن توجه دارند، جدل و اختلافات بسیار است، به طوری که از کثرتِ اختلاف، مانندِ علمِ خلاف شده که هیچ نتیجه ندارد؛ «كَالخِلاَفِ»؛ الان بیان میکنم، مثلِ خلاف، یعنی درختِ بید، که هیچ ثمری ندارد، بیثمری ندارد.
خب «علم الخلاف» علمِ خاصی نیست؛ ما علم زیاد داریم: علم هیئت داریم، علم نجوم داریم، علم نظری داریم، علم عملی داریم، علم حیوان داریم، علم حیات داریم، «علم خلاف» نداریم. پس معلوم میشود که مراد در اینجا معنای لغوی است: «کَعِلْمِ الخِلاَفِ»، یعنی آگاه شدن به اختلافاتی که افراد دارند. مثلاً فرض [کنید] در علمِ کلام اختلافاتِ زیادی وجود دارد؛ ما این اختلافات را بدانیم چه ثمری برایمان دارد که بدانیم فلانکس این قول را دارد، فلانکس آن قول را دارد؟ فقط اختلافات را بدانیم بدونِ ادله و اینها؟ نه، این اثری برای ما ندارد.
همانطور که ، «صَارَتْ» این فلسفه «مِنْ كَثْرَةِ الجَدَلِ وَالخِلاَفِ كَعِلْمِ الخِلاَفِ»، «غَيْرَ مُثْمِرَةٍ»؛ «غَيْرَ مُثْمِرَةٍ» خبرِ «صَارَتْ» است؛ یعنی از کثرتِ جدل و خلاف، مانندِ علمِ خلاف شده، یعنی غیرُ مثمره شده، بیثمر شده، بینتیجه شده. «كَالخِلاَفِ»؛ مثلِ درختِ بید که ثمری ندارد.
این [مَدْخُولَةً بِالفَرْضِ را] نتوانستم معناش کنم، خیلی خوب درنمیآید؛ «مَدْخُولَةً» خوب درنمیآید.
حالا بالاخره یک جوری باید درستش کرد؛ یا اینکه تبدیلش میکنیم به «الفُرُوعِ»، یا همین را یک جوری معنایش میکنیم. «مَدْخُولَةً بِالفَرْضِ» من فکر کردم نتوانستم درستش کنم، ولی «مَدْخُولَةَ الفُرُوعِ» خوب است. آنجا دارد «مَعْلُولَةَ الأُصُولِ»، اینجا هم دارد «مَدْخُولَةَ الفُرُوعِ»، خیلی مناسب است، هیچ عیبی هم ندارد.
سوال:
پاسخ: «به واسطه فرضیتِ خود» یعنی خودِ حکمت؟ خودِ حکمت مناسب نیست با فرضهای قبل و بعدش، با عبارتهای قبل و بعدش سازگار نیست. حالا «الفُرُوعِ» بکنیدش، عیبی ندارد؛ چون نسخه داریم، نسخهمان «مَدْخُولَةَ الفُرُوعِ» است، احتمالِ اشتباه در این نسخه هست. بله.
---
بیاثری این فلسفه در جلب سعادت یا زیادتِ دین
«و لهذا ما ينال العالم بها من العمر مزيدا،»؛
این «ما» را نافیه بگیرید، «وَلِهَذَا مَا» نیست مثلِ قبل؛ یک «وَلِهَذَا مَا»یی داشتیم، این از آن قبیل نیست، این «وَلِهَذَا» تمام شد، «ما» نافیه است.
« و لهذا ما ينال العالم بها من العمر مزيدا »؛ نمیرسد کسی که عالم به اینجور فلسفه است، از عمرش بهرهای نمیبرد، بهره زیادی نمیبرد، یعنی عمرش تلف میشود، بیهوده آن را میگذراند. کسی که اینچنین حکمتی را مشغول است. میتوانیم « من العمر مزيدا » بخوانیم؛ عَمْر به معنای دین است، مثلاً میگوید: «عَمْرِي»، یعنی به دینِ خودم قسم. اینها در لغت گفتهاند «عَمْرِي» را، یعنی به دینم قسم. «عَمْر» را اینجا میتوانیم «عُمُر» نخوانیم، «عَمْر» میخوانیم به معنای دین؛ یعنی عالم به این فلسفه از دینش زیادت و شدتی پیدا نمیکند، یعنی دینش اضافه نمیشود. و بعدش هم عبارتِ بعدی مناسب است: «وَلاَ الشَّقِيُّ بِهَا يَصِيرُ سَعِيداً»[2] ؛ آن کسی که بیدین است با این فلسفه بادین نمیشود. پس منظور این است که آن کسی که دین ندارد، با این فلسفه دیندار نمیشود؛ آن هم که دین دارد، دینش با این فلسفه اضافه نمیشود، اگر «عَمْر» میخوانیم مناسب است؛ البته «عُمُر» هم خوب است. لفظِ «بِهَا» متعلق به «یَصِيرُ»یی است که بعدش است، نه متعلق به «شَقِيّ»: «وَلاَ الشَّقِيُّ بِهَا يَصِيرُ سَعِيداً»، یعنی شقی به سببِ این سعید نمیشود، به سببِ این فلسفه.
«بَلْ مَا تَزِيدُهُمْ»؛ «تَزِيدُهُمْ» یعنی هم عالم را هم شقی را.
«مَا تَزِيدُهُمْ»؛ باز «ما» نافیه است: «بَلْ مَا تَزِيدُهُمْ عَنِ الحَقِّ إِلاَّ نُفُوراً»؛ نفور یعنی دوری، این فلسفه باعثِ دوریِ مردم از حق میشود.
﴿يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً﴾[3] ؛ که اقتباسی است از آیه: ﴿إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا﴾ تا میرسد به: ﴿يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً﴾، که ضمیرِ «بِهِ» به «مَثَل» برمیگردد؛ یعنی آن مثلها باعثِ هدایتِ بعضیها و باعثِ اضلالِ دیگران است. این فلسفه هم اینچنین است؛ باعثِ هدایت نیست، غالباً باعثِ اضلال است.
خب، توضیحی در موردِ فلسفه روزِ ایشان داد. بعد میفرماید فکر نکن عیوبش همین مقدار بود که من گفتم، مختصری گفتم، خودت تفصلیش را بخوان از همین مجمل: «وَهَذِهِ جُمَلٌ لَهَا تَفْصِيلٌ»؛ آنچه که گفته شد در موردِ این فلسفه، مجملهایی است که دارای تفصیلند، تفصیلش را خودتان باید بدانید، من بیش از این دیگر صحبت نمیکنم.
«وَتَنْزِيلٌ يَتْبَعُهُ تَأْوِيلٌ»؛ این مطالبی که من گفتم تنزیلی است؛ تنزیل اصطلاحاً به مطلبی که از بالا پایین آمده باشد میگویند و غالباً بر وحی گفته میشود. الا ایشان میخواهد بگوید مطالبی که من گفتم کالوحی است، این مطالب، مطالبِ ثابتی است، مطالبِ مقبولی است، همهاش صحیح است. آنچه که در موردِ این فلسفه رایجِ زمانِ خودم گفتم مطالبِ درستی است، مطالبِ باطلی نیست. «يَتْبَعُهُ تَأْوِيلٌ»؛ یعنی این مطالب را با تأویل و توجیه باید متوجه بشوی که منظورم ردِ چه چیزهایی و معیوب کردنِ چه مسائلی است.
« لكنّ الجاهل ظلوم، و الإنصاف فى النّاس معدوم. »؛ جاهل بسیار ستمگر است و انصاف هم در بینِ مردم کم است. جاهل ظلوم است، یعنی آن که جاهل است و نمیداند که حقیقت چیست، ستمگر است؛ یعنی بر ما ستم میکند و فکر میکند که ما خطا گفتیم و قصدِ انتقامجویی پیدا میکند. انصاف هم که در بینِ مردم نیست که حق را درست تشخیص بدهند؛ فکر میکنند ما الان بر علیه فلسفهشان حرف زدیم، الان هم بر ما ستمِ فراوان میکنند هم بیانصافی را اعمال میکنند. ولی اگر کسی انصاف داشته باشد و از آنها نباشد که انصاف در او معدوم است و ظلوم هم نباشد، مطالبِ ما را میفهمد و تعدیل هم میکند و میپذیرد.
---
نقد فلسفه مشاء و مبانی آن
خب گفتیم که آن چه حکمتی که مهم است، همان حکمتی است که در این کتاب آمده، نه آن که در زمانِ ما رایج است.
«وَلاَ الَّتِي عَلَيْهَا المَشَّاؤُونَ»؛ این عطف بر «لاَ الَّتِي أَكَبَّ عَلَيْهَا أَهْلُ زَمَانِنَا» است؛ و نه فلسفهای که مشّائون بر آن هستند، یعنی اصحابِ معلمِ اول که ارسطوطالیس است.
چرا این فلسفه مشّاء را قبول ندارید؟ «لِضَعْفِ قَوَاعِدِهِمْ»؛ قواعدی که گذاشتهاند همه ضعیف است، «وَبُطْلاَنِ مَعَاقِدِهِمْ»؛ معاقد یعنی آن جاهایی که گره خورده است. اینها در مسائلی مسائلی مطالبشان را در یک جا گره میزنند و آن را بنیانِ بقیه مسائل قرار میدهند، اصولی برای فروع قرار میدهند؛ بعداً روشن میشود که این معاقدشان هم باطل است.
« على ما يتبيّن فى تضاعيف شرح هذا الكتاب عند تمييز القشر عن اللباب »؛ یعنی در وقتی که ما پوست را از مغز جدا میکنیم و مشخص میکنیم که حرفهای مشّاء به منزله پوست است و حرفهای ما به منزله مغز، آنوقت روشن میشود که چقدر قواعدِ اینها ضعیف است و چقدر معاقدشان باطل است.
«هَذَا»؛ یعنی خودِ «هَذَا»، «مَعَ رَفْضِهِمْ...»؛ یا اینکه «هَذَا» یعنی این ضعفِ قواعد و بطلانِ معاقدشان، همراه میشود با این مشکلِ دیگری که در فلسفه آنها پیدا میشود: « هذا مع رفضهم بالكلّيّة الحكمة الذّوقيّة »؛ حکمتِ ذوقی و حکمتِ سلوکی را به طورِ کامل ترک کردهاند.
« لاشتغالهم بالفروع عن الاصول »؛ «اشتقال» وقتی با «عن» متعدی بشود معنایش اعراض است؛ یعنی به واسطه فروع از اصول و قواعد، اصلِ اصلی که همان قواعدِ مستنبطه سلوک است، اعراض کردهاند.
« و نقضهم [الحكمة]البحثيّة بكثرة الرّدّ و القبول »؛ خب در موردِ حکمتِ ذوقیه که گفتیم اصلاً ترک کردهاند، اما درباره حکمتِ بحثیشان که حکمتِ خودشان است، آن را هم ضایع کردهاند از بس که اختلاف در آن به وجود آوردهاند، از بس رد و قبول کردهاند؛ یعنی سرِ یک مطلب استوار نماندهاند، یکی رد کرده دیگری را، یکی آمده جواب داده و همینطور اختلافات پیش آمده، پس خودِ حکمتِ بحثیشان هم گرفتارِ مشکل است: «وَنَقْضِهِمُ الحِكْمَةَ البَحْثِيَّةَ»؛ حکمتِ بحثی بیان کردم این حکمتِ استدلالی است، «بِكَثْرَةِ الرَّدِّ [وَالقَبُولِ]».
« كلّ ذلك لحبّ الرّئاسة و الفضول »؛ برای اینکه اینها فلسفه را میخوانند تا به یک ریاستی برسند، و «فضول»؛ فضول یعنی اشیاءِ بیفایده و زائد بر حاجت. اینها به آن چیزهایی که بیفایده و زائد بر حاجت است محبت دارند، و به همین جهت به آن اصل نمیپردازند.
« و لذلك حرموا عن الوصول »؛ نتوانستهاند واصل بشوند، محروم از وصول شدهاند.
---
حقیقتِ «وصول» و کیفیت ادراک انوار اشراقی
وصول یعنی چه؟ وصول، که تمامِ عرفا در تعقیبِ همین وصولند و حکمتالاشراق هم ادعای همین وصول را دارد، عبارت است از: « أعنى معاينة المعانى مشاهدة »؛ معانی یعنی موجوداتِ مجردِ عقلانی، مثلاً اسماء یا اعیانِ ثابته که اینها معانیاند، « و مشاهدة المجرّدات مكافحة »؛ محرومند از معاینه و به چشم دیدن یا به بصیرت دیدنِ معانی، و مشاهده کردنِ مجردات مکافحتاً؛ یعنی مباشرتاً، رو در رو، نه اینکه از پشتِ پرده ببینند، رو در رو ببینند، از این محرومند.
خب، این «لاَ بِالفِكْرِ»، بعدش هم اضراب دارد: «بَلْ بِالأَنْوَارِ» مربوط به معاینه و مشاهده است، مربوط به هر دویش است. معاینه معانی و مشاهده مجردات چگونه ممکن است؟ «لاَ بِالفِكْرِ، بَلْ بِالأَنْوَارِ». این معاینه و مشاهده به فکر و نظم دادن و ساختنِ یک دلیلِ قیاسی انجام نمیگیرد؛ « و لا باعتمال و نصب تعريف حدّىّ أو رسمىّ »؛ اعتمال یعنی به کار گرفتن، «نَصْب» که همین معنای فارسی میگوییم نصب کردن؛ به کار گرفتنِ یک تعریفِ حدی یا رسمی در بابِ معرِّف، و نظمِ یک دلیلِ قیاسی در بابِ حجَج، ما را به معاینه معانی و مشاهده مجردات موفق نمیکند، بلکه به انوارِ اشراقیهای که از بالا باید بتابد، اشراق کند، متناوباً یکی پس از دیگری به نوبت بیاید، متتالیاً پی در پی حاصل بشود که « بل بأنوار إشراقيّة متناوبة متتالية تسلب النّفس عن البدن و تبين معلّقة »؛ نفس را از بدن سلب کند.
سلبِ نفس از بدن دو جور است؛ البته این دو نحو نقل میکنم، یکیش منظورِ ایشان است:
یک اینکه ما از نظرِ تعلق و از نظرِ محبت از بدن سلب بشویم؛ یعنی به بدن محبتی نداشته باشیم، علاقهای نداشته باشیم، ولی تدبیرِ بدن را، ارتباط با بدن را چنانچه به صورتِ عادی داریم همینجور حفظ کنیم داشته باشیم، فقط علاقه نداشته باشیم به بدن؛ علاقه به این معنا که آلوده نشویم به ماده و بدنیات. این یک معنا، که این معنای خوبی است ولی معنای کاملی نیست.
معنای کامل این است که روحمان را از بدنامان خلع کنیم؛ مثلِ اینکه این بدن غلافِ روح است، لباسِ روح است، این را بکنیم و روح را مجرد کنیم، تا مثلِ یک موجودِ مجردِ تامِ عقلی قابل بشویم که در ردیفِ عقولِ عالیه قرار بگیریم. این را میگویند خلعِ روح، که برای بعضیها بعد از سالها ریاضت حاصل میشود، ولی برای بعضیها بالفتَرَه انجام میگیرد. و عجیب است، کسانی شنیده شده که عوام هم هستند، سواد هم ندارند، حرف زدن هم بلد نیستند، تا حتی این حد به نظر عقبافتاده میآیند، ولی گاهی در یک موقعیتهای خاصی خلعِ نفس میکنند.
و اما خب عرفا که این کار را ادعا میکنند که ما انجام میدهیم، میگویند که روحمان از بدنامان... بدتمان بیرون میرود، میبینیم بدنامان در آن کنار افتاده و روح دارد میرود. حالا میرود به کجا؟ البته بعضیها میگویند که ما میترسیم، دو مرتبه برمیگردیم سمتِ بدنامان؛ بعضیها که تجربه کردهاند نمیترسند، میروند میروند. حالا کجا میروند؟ ایشان یک مقداری اشاره میکند. از عامه شنیده شده بود که در یکی از بیابانها به خاطرِ جهتی دویدن بوده، در همان حال متوجه میشود که خودش را مثلاً از دست داده؛ یعنی بدن را میدیده که بدن دارد میآید، اما خودش را میدیده یک جا جلوتر از بدن میرود. بعد آن شخصی که پیشش مطلب را گفته بود، میگفت: چنان لذتی در این فاصله به من دست داد که هیچ زمانی از عمرم این مقدار لذت نکشیده بودم! نمیدانست چه شده، ولی آن عالمی که برایش تعریف میکرد فهمیده بود که این خلع [بدن] را کرده، ذاتاً هم این کار را کرده، یعنی هیچ ریاضتی هم نکشیده بود، خود به خود خدا به او عطا کرده. حالا بعداً دوباره برایش رخ بدهد یا ندهد دیگر خبر نداریم، ولی بالاخره یک بار لااقل برایش انجام شده.
سوال:
پاسخ: بله، انوارِ اشراقیه که «تَسْلُبُ النَّفْسَ عَنِ البَدَنِ»؛ نفس را از بدن سلب میکنند، یعنی بیرون میبرند.
---
تجرد نفس، خلعِ بدن و شرایط نیل به مقام حکمت و تألّه
«وَتُبِينُ مُعَلَّقَةً»؛ تُبِینُ از بینونت میآید؛ یعنی نفس جدا میشود از بدن «مُعَلَّقَةً»، در حالی که معلقه است. معلق در اینجا به معنای آویزان نیست، چون به چیزی آویزان نیست؛ همان معلق به همان معنایی است که یعنی رها، آزاد. همان معنایی که ابنسینا در آن دلیلی که بر اثباتِ وجودِ نفس میآورد میگوید که: تو فرض کن در هوای طَلق آفریده شدی معلقةً، به هیچجا ارتباط نداری، حواست همه تعطیل و کذا که ثابت میکند ما یک همچین نفسی داریم، که معلق در آنجا به این معناست. یا مثلِ مُثُلِ معلقه افلاطونیه میگویند؛ مُثُلِ معلقه به این معناست. یا مثلاً «معلقات» در بابِ... در ادبیات، در بابِ افعالِ قلوب؛ افعالِ قلوب میگویند معلق میشوند، معلق میشوند یعنی دیگر از آن معمولشان میبُرند، دیگر نمیتوانند در معمول تأثیر کنند. خلاصه، معلق در اینجا به معنای این است که جدا میشود، آزاد میشود، رها میشود، دیگر با بدن ارتباطی ندارد.
سوال:
پاسخ: بله، آنجا «تعلق» دارد، خوب نیست؛ «تُبِينُ تَعَلُّقَهَا» است؟ «تُبِينُ وَتُعَلِّقُ»؟ «تُبِينُ وَتُعَلِّقُ»، آخه اگر «یُبِینُ» بود میشد. «تعلق» مذكر است.
سوال:
پاسخ: بله، من آن را دیدمش، اما فکر کردم مذكر است. «یُبِینُ تَعَلُّقَهُ»، یعنی تعلقش جدا میشود؛ اما «تُبِينُ»... «تعلق» مذكر است، آنوقت «تُبِينُ تَعَلُّقَهُ»، یعنی تعلقِ بدن یا تعلقِ بدن باید بگوییم، ضمیرِ مذكر آورده؛ در حالی که تعلقِ بدن بریده نمیشود، تعلقِ نفس بریده میشود، از طرفِ نفس بریدن، نه از طرفِ بدن.
سوال:
پاسخ: نه، آن اصلاً «تعلق» هم دارد، «تُبِينُ تَعَلُّقَهَا» دارد، خوب نیست. نه، در متن... در متن دارد: «تُبِينُ». بله، «تُبِينُ»؛ جدا میشود، جدا میکند. جدا میکند نفس تعلقِ خودش را؛ اگر «تُبِينُ» به معنی جدا میکند باشد، آنوقت... بله، «تَعَلُّقَهَا». علیأيحال حالا «تَعَلُّقَهَا»، ما «مُعَلَّقَةً» داریم بهتر است، «تَعَلُّقَهَا» هم معنا میشود به شرطی که ضمیرِ «تعلق» را برگردانیم به نفس، حالا به جوهرِ نفس برگردانیم که مذكر بشود مثلاً...
[سوال]: امروز دو نسخه اصلی «تعلق»...
پاسخ: این نسخه سنگی، بله؛ سنگی «تعلق» دارد.
«لِتُشَاهِدَ تَجَرُّدَهَا وَمَا فَوْقَهَا»؛ جدا میشود تجردِ خودش را ببیند، ببیند که جوهری است مجرد، و مافوقش مِنَ المُجَرَّدَات را هم ببیند.
« و تنتقش بما انتقشت به كانتقاش المرآة من مقابلة المرآة » «بِمَا تَنْتَقِشُ»؛ منتقش بشود با آن صورِ علمیهای که آن مجردات به آن صورِ علمیه منتقل شدند؛ مثلِ انتقاشِ آینهای که در مقابلِ آینه دیگر قرار گرفته. دو تا آینه که در مقابلِ هم قرار میگیرند، هر کدام عکسِ درونِ خودش را به دیگری انتقال میدهد. حالا این نفسِ ما اگر جدا بشود از بدن، میشود یکی از مجردات، مثلِ آینه میشود در مقابلِ مجرداتِ دیگر قرار میگیرد، نقوشِ موجود در آنها در این منعکس میشود. آنوقت میشود عالم به آنچه که باید عالم باشد، علمِ لدنی پیدا میکند بدونِ زحمت، بدونِ تشکیلِ قیاس.
خب، کی انسان تمام شد؟ کی انسان را ما حکیم مینامیم؟ در صورتی که دو تا کار بتواند بکند... [پرسش]: «انتقاش» موصولی نیست؟ یعنی مجروریه؟ انتقاش موصولیه؟
[پاسخ]: بله، انتقاش دارد. خب بالاخره انتقاش پیدا میکند آن صورت را، آن صورتِ علمیه را، مثلِ اینکه در مرآت افتاده، مشاهده میکند. مشاهده است در اینجا؛ حالا البته تعبیر به انتقاش ظاهرش علمِ حصولی است، ولی نه، اینها به علمِ حصولی چندان معتقد نیستند، علمِ حضوری میگوید. منتها خب بالاخره در علمِ حضوری میبینیم انتقاش هم قائل هست.
« و لا يعدّ الإنسان من الحكماء »؛ از حکما شمرده نمیشود، « ما لم يطّلع على الجهة المقدّسة الّتي هى الوجهة الكبرى، »؛ یعنی بر آن سمت که از ماده مبراست. سمتی که از ماده مبراست همان سمتِ مجردات است، همان عالمِ ملکوت است.
«الَّتِي هِيَ الوَجْهَةُ الكُبْرَى»؛ وجه، آن وجهه عبارت از آنجایی است که انسان رو میآورد، قبله. وجهه یعنی آنجایی که موردِ توجه قرار میگیرد.
«الَّتِي هِيَ الوَجْهَةُ الكُبْرَى»؛ خب آدم به خیلی چیزها رو میآورد، ولی وجهه کبری این است، بالاترین چیزی که باید انسان متوجهِ او باشد همین عالمِ ملکوت است، یعنی جهتِ مقدسه، و آن سمتی است که مبرای از ماده است. ما دام که انسان این شرط را تحصیل نکند، « و لا من المتألّهين »؛ متألهین روزِ اول توضیح دادم، یعنی کسانی که متشبه به الهند، نه تنها علمِ الهی بلدند، بلکه متخلق به اخلاقِ الهی هم هستند.
« و لا من المتألّهين ما لم يصر بدنه كقميص يخلعه تارة و يلبسه أخرى. »؛ مادامی که بدنش مثلِ پیراهنی نباشد که گاهی این پیراهن را کنار میگذارد و گاهی دو مرتبه به تن میکند؛ یعنی گاهی از اوقات این نفس را برهنه میکند از این پیراهن و گاهی این پیراهن را میپوشد، گاهی به صورتِ عادی در موجوداتِ مادی ظاهر میشود، گاهی به صورتِ راقی در موجوداتِ مجرد ظهور پیدا میکند.
«ثُمَّ إِذَا خَلَعَ»؛ حالا اگر خلعِ بدن کرد کجا میرود؟
« فإن شاء عرج إلى النّور »؛ اگر بخواهد، به سمتِ اصلِ وجود عروج میکند، « و إن شاء ظهر فى أيّة صورة أراد من عالم الزّور. »؛ اگر هم دلش بخواهد، در هر صورتی از صورِ عالمِ دنیا میتواند ظاهر بشود. میتواند به عالمِ نور سفر کند، به مجردات، آنجاهایی که اصلِ وجود هستند که برهنه از زور و مادهاند؛ و میتواند در همین عالمِ زور و ماده بماند، منتها به هر صورتی که دلش بخواهد دربیاید. تا حاصل نشود این قدرت[از] کجا پیدا میشود؟
میگوید این قدرت در صورتی پیدا میشود که ما بتوانیم با عالمِ مجردات تماس بگیریم و از آنچه که آنها دارند بهره ببریم. مثلِ اینکه فرض کنید آهن را در کوره میگذارند؛ آهنی که سرد است وقتی در کوره میرود، بر اثرِ مجاورتِ آتش گرم میشود و همان کاری را میکند که آتش میکند. ما هم اگر مجاورِ مجردات بشویم، میتوانیم همین رفتاری را که مجردات دارند داشته باشیم، چون مجاورت در ما تأثیر میکند؛ همانطور که در آن آهن تأثیر میکند. و ما میتوانیم هم به معلوماتِ آنها عالم بشویم، هم میتوانیم کارهای آنها را انجام بدهیم، در عالم تصرف کنیم همانطور که آنها تصرف میکنند.
« و إنّما تحصل هذه القدرة و أمثالها »؛ این قدرت، یعنی قدرتِ خلعِ بدن و امثالِ این قدرت، کارهای خارقالعاده دیگر، غیر از این حاصل [نمیشود] « بالنّور الشّارق و الوميض البارق »؛ به آن نوری که از بالا میتابد. اگر ما لیاقتِ دریافتش را داشته باشیم میتوانیم این قدرت را پیدا کنیم.
« و الوميض البارق »؛ وَمیض یعنی درخشش، بارِق یعنی برقزننده، درخششِ تابان. آن درخششِ تابانی که از عالمِ معنا به سمتِ ما فایض است، اگر ما خودمان را لایق قرار بدهیم از آن درخشش بهره میبریم و میتوانیم خلعِ بدن بکنیم و کارهای دیگرِ خارقالعاده را انجام بدهیم.
« أ لم تر أنّ الحديدة الحامية »؛ آیا نمیبینی که حدیده یعنی آن آهن، حامیه یعنی داغشده، « تتشبّه بالنّار بمجاورتها »، چون مجاورِ با نار شده، شبیه نار میشود؛ آنوقت «وَتَفْعَلُ فِعْلَهَا»، همان اثری را که آتش دارد این هم دارد.
«فَلاَ تَتَعَجَّبْ مِنْ نَفْسٍ اسْتَشْرَقَتْ» (به کتابِ جدید، یا «اسْتَشْرَفَتْ» به کتابِ قدیم؛ «اسْتَشْرَقَتْ» با «استضاءت» مناسب است، ولی «اسْتَشْرَفَتْ» هم بد نیست، یعنی به شرافت رسیده بر اثرِ مجاورتِ عالم؛ یا «اسْتَشْرَقَتْ» یعنی نورانی شده، که «استضاءت» عطفِ تفسیر است بر همان؛ میشود «اسْتَشْرَقَتْ» یا «اسْتَشْرَفَتْ»)، «وَاسْتَضَاءَتْ بِنُورِ اللهِ»؛ چون این عالمِ کون که موجوداتِ عالمِ طبیعت اطاعتش میکنند: « فأطاعها الأكوان طاعتها للقدّيسين » (یا لِلْقُدْسِيِّينَ، به همان نحوی که اطاعت میکنند این اجرام، قدّیسین و این مجردات را؛ که کتابِ قدیم دارد قدسیین، کتابِ جدید دارد قدیسین)، حرفشان را میپرستند.
«فَتُؤْمِي فَيَحْصُلُ الشَّيْءُ بِإِيمَائِهَا»؛ اشاره میکند، این نفس، شیئی را که منظورشان است با این اشاره ایجاد میشود.
« و تتصوّر، فيقع على حسب تصوّرها »؛ تصور میکند، به همان نحوی که تصور کرده، شیء در خارج حاصل میشود، احتیاج به زحمت کشیدن ندارد؛ همین که اراده میکند شیء حاصل [میشود]، مثلِ همان وضعی که بهشتیها در بهشت دارند یا جهنمیها در جهنم دارند.
خب آن حکمتِ مشّاء را نخوان، حکمتی که در زمانِ ما رایج است آنها را هم نخوان، بیا سمتِ حکمتِ ما که بعد اینچنین قدرتی برایت درست میشود که مثلِ قدیسین میشوی.
«لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ العَامِلُونَ»؛ برای رسیدن به این مقامات باید عاملون عمل کنند، «وَفِي ذَلِكَ ﴿فَلْيَتَنَافَسِ المُتَنَافِسُونَ﴾[4] »؛ رقبا باید در اینجور مسائل رقیبِ همدیگر بشوند و با همدیگر رقابت کنند، نه در آن مسائلِ فلسفه که آن ارزشی ندارد جز ریاست و امثالِ ذلک، جز فضولات که بیفایده است در دنیا.
« فانتبهوا عن رقدة الطّبيعة »؛ بیدار بشوید از خوابِ طبیعت، «أَيُّهَا الغَافِلُونَ، وَانْتَهِزُوا الفُرْصَةَ»؛ غنیمت ب شمارید فرصت را، یعنی مدتِ مناسب را، که این مدتِ مناسب نصیبِ هر کسی نمیشود. اگر یک همچین مدتِ مناسبی نصیبتان شده، انتهزوا یعنی غنیمت بدانید.
«أَيُّهَا المُسْتَبْصِرُونَ»؛ ای کسانی که به دنبالِ شکوفا شدنِ بصیرت هستید و میخواهید علاوه بر بصر، بصیرتتان هم فعال بشود و بتواند عالمِ اعلی را ببیند.
«وَحَصِّلُوا»؛ مفعولِ «حَصِّلُوا» خطِ پایین [است]: «قُوَّةً عَقْلِيَّةً»، بقیهاش وسیله است. حصلوا به این وسایلی که میگوییم، قوةً عقلیةً به دست بیاورید؛ از طریقِیعنی به سببِ تحلیه نفس به فضائلِ روحانیه، یعنی زیور دادنِ نفس به اخلاقِ حسنه، و تخلیه نفس از رزائلِ جسمانیه؛ به توسطِ آن تخلیه و این تحلیه به دست بیاورید قوه عقلیهای را. فضائلِ روحانیه مناسبِ نفسند، چون روحانیاند مناسبِ نفسند، جا دارد که نفس را با آنها زیور بدهیم. رزائلِ جسمانی مخالفِ نفسند و از عالمِ نفس نیستند، جا دارد که از نفس بیرونشان کنیم. نفس در ابتدا این رزائلِ جسمانیه را نداشت، بعد از اینکه تنزل پیدا کرد و به عالمِ ماده تعلق گرفت، آثارِ عالمِ ماده را که رزائلِ جسمانی است کسب کرد. ما موظفیم که این آثارِ ماده را از خودمان دور کنیم، یعنی غذای جسمانی را کنار بگذاریم تا دوباره به اصلِ خودمان که عالمِ اعلی است بپیوندیم. ولو در همین دنیا زندگی میکنیم، ولی از همان اصلِ خودمان بشویم، یعنی مجرد بشویم، دارای فضائلِ روحانیه بشویم که مناسبمان هست. با این تحلیه و با این تخلیه، «حَصِّلُوا قُوَّةً عَقْلِيَّةً» که بالا رود به وسیله این قوه، «نُفُوسُكُمْ إِلَى عَالَمِ المَلَكُوتِ»؛ نفوستان به سمتِ عالمِ ملکوت بالا برود.
---
مراتب عالم ملکوت و عالم جبروت
عالمِ ملکوت، عالمِ مجردات است به طورِ مطلق، که به دو عالم تقسیم میشود: ملکوتِ اعلی و ملکوتِ اسفل.
ملکوتِ اعلی عبارت است از عالمِ عقول و نفوسِ مجرده، و ملکوتِ اسفل عبارت است از مُثُلِ معلقه؛ که مُثُلِ معلقه ملکوت [اسفل] هستند، یعنی تجردِ خیالی دارند، تجردِ عالی و تام و عقلانی ندارند.
موجوداتِ عالمِ ملکوتِ اعلی همان عقول و نفوسِ مجرده هستند. موجوداتِ عالمِ ملکوتِ اسفل هم مُثُلِ معلقه [هستند]؛ مثالِ معلقه حالتِ خیالی دارند، مثلِ صورِ خیالیه هستند که مجردِ تام نیستند، مثلِ عقول نیستند.
یک مطلبِ دیگر اینکه در عالمِ ملکوتِ [اعلی]، انواعِ موجوداتِ مادی وجود دارند؛ یعنی نوعِ انسان هست، اشخاص نیست، نمونهی نوعِ انسان آنجا هست، اما نمونه اشخاصِ انسان آنجا نیست؛ برخلافِ عالمِ ملکوتِ اسفل که در ملکوتِ اسفل نمونه اشخاص هم هست. مُثُلِ معلقه یعنی هر فردی از افرادِ انسان یک مثالِ معلق دارد در عالمِ مثال، ولی همه با هم یک دانه ربّالنوع دارند، یک دانه عقلِ مجرد دارند که مدبّرِ همهشان است.
پس دو تا فرق بین ملکوتِ [اعلی] و اسفل هست:
یکی ملکوتِ [اعلی] تجردِ تام دارد، ملکوتِ اسفل تجردش تام نیست، تجردش برزخی است.
و فرقِ دوم این است که در ملکوتِ اعلی نمونه انواعِ این موجوداتِ مادی وجود دارد، در ملکوتِ اسفل نمونه اشخاصِ این موجوداتِ مادی موجود است.
[پرسش]: نقشِ شخص چه میشود؟
[پاسخ]: نه اینکه آنجا میرود، یعنی با آنجا تماس میگیرد، در سلکِ آنها و در رتبه آنها قرار میگیرد. دو تا، یکی نه، یکی است؛ ربّالنوع یکی است.
سوال:
پاسخ: بله، این میتواند کار انجام بدهد، ولی تدبیر به عهدهاش نیست؛ با اراده خودش میتواند کار انجام بدهد. آن ربّالنوع به اذنِ خدا مدبّر است و وظیفهاش این است که تدبیر کند، ولی این شخصِ عارفی که رفته به آن مقام رسیده وظیفه تدبیر ندارد، اگر دلش خواست میتواند تصرف کند.
« قوّة عقليّة ترقى بها نفوسكم الى عالم الملكوت »؛ بالا میرود به وسیله این قوه عقلیه نفوسِ شما به عالمِ ملکوت، «لِتَنْتَظِمَ فِي سِلْكِ سُكَّانِ الجَبَرُوتِ»؛ تا در ردیفِ سکانِ جبروت دربیاید. وقتی به عالمِ ملکوت رسید و بالا رفت، بالاخره در سلکِ آنها درمیآید.
عالمِ جبروت بنابر نظرِ متکلم و عارف، عبارت است از عالمِ اسماء و صفات؛ و بنابر نظرِ فیلسوف، عبارت است از عالمِ عقولِ مجرده. اختلاف در عالمِ جبروت فراوان است. این چکیده بحثی است که هم در شرحِ منظومه آمده، هم در اسفار آمده، هم در کشافِ اصطلاحاتِ الفنون. چکیدهاش همین است که متکلم و عارف میگویند جبروت عالمِ اسماء و صفات است، و فیلسوف میگوید جبروت عالمِ مجردات است.
ما اگر بخواهیم در سلکِ عالمِ جبروت قرار بگیریم، باید این قوه عقلیه را داشته باشیم تا نفوسمان ترقی کنند و به عالمِ ملکوت برسند. البته عالمِ ملکوت، توجه میکنید که مشتمل بر عالمِ جبروت هم هست؛ چون گفتیم ملکوت یعنی مطلقِ مجردات، مطلقِ مجردات شاملِ جبروت هم میشود، شاملِ پایینتر از جبروت هم میشود. جبروت همان مجرداتِ تامند بنابر نظری، یا مافوقِ مجرداتِ تامند که اسماء و صفات باشد؛ اما ملکوت کلِ مجرداتند. ملکوت عالمِ اسماء را نمیگیرد.
[پرسش]: با چه...؟
[پاسخ]: نمیدانم، باید مراجعه بشود و من این را تحقیق نکردم ببینم . البته این آقایان سعیشان بر این بوده بهخصوص متکلمین که با روایات مخالفت نکنند، احتمالاً روایت هم دیدهاند و اینها نظر دادهاند، احتمال میدهم.
---
رهایی از بندگی ماده و اخذِ علوم از نفوس افلاک
« فتخلص من الرّقّ و الحدثان »؛ یعنی تو وقتی که به عالمِ جبروت رسیدی و در سلکِ موجوداتِ عالمِ جبروت وارد شدی، از رِقّ یعنی بندگی خلاص میشوی؛ نه اینکه از بندگیِ خدا خلاص بشوی، خلاص شدن از بندگیِ خدا شأنِ انسان نیست چونکه بندگیِ خدا افتخار است، بلکه از بندگیِ ماده، از بندگیِ بدن منظور است. «حِدْثَان» یعنی بلا و مصیبت و سختیها. خب معلوم است ما تا وقتی که با بدن مرتبطیم، به خاطرِ اینکه بدنامان... بدتمان در عالمِ حرکات است و مصادمه با متحرکهای دیگر پیدا میکند، سختی و بلا به وجود میآید؛ ولی وقتی ما بدن را رها کردیم و در سلکِ عالمِ جلال رفتیم و مجردِ تام شدیم، دیگر سختی و بلایی نداریم، ازِ از حدثان هم راحت میشویم.
« و تستغنى عن البيان بالعيان »؛ خب فلاسفه زحمت میکشند تا مطالب را بیان کنند برای ما، حقایق را بیان کنند؛ ما اگر خودمان در سلکِ عالمِ جبروت قرار گرفتیم، این مطالب را بالعیان میبینیم، دیگر احتیاج به بیان نداریم.
«عَنِ البَيَانِ بِالعِيَانِ» یعنی به سببِ مشاهده بینیاز میشوی، دیگر لازم نیست کسی حقایق را برای تو تعریف کند، همین حقایق را خودت داری میبینی.
«وَتَتَلَقَّى المَعَارِفَ مِنْ نُفُوسِ الأَفْلاَكِ»[5] ؛ معارف را از نفوسِ افلاک میگیری. اینها معتقد بودند که برای فلک دو جور نفس است: یکی نفسِ منطبعه در فلک که مدرَکش جزئیات است، یکی نفسِ مدبّره فلک که مدرَکش کلیات است. پس کلِ معارفِ جزئیه و کلیه در نفوسِ فلکیه منطبعه و حاصله است. اگر ما به عالمِ بالا مرتبط بشویم، میتوانیم از نفوسِ افلاک معارف را بگیریم؛ چه معارفِ جزئیه و چه معارفِ کلیه.
[پرسش]: هیئت بطلمیوسی که باطل است...
[پاسخ]: حالا افلاکش باطل است، تازه نفوسِ افلاک هم ما دلیلی بر بطلانش نداریم که حالا خورشید ملَکی موکل بر خورشید [ندارد]، حتماً ملَکی موکل بر خورشید هست، همانطورکه بر قطره قطره باران ملَک موکل است، خورشید برای نظمش هم ملَک موکل است. ملَک یعنی همان نفسِ فلک. حالا فلکی نیست، بله، فلکی ممکن است حالا نباشد ولی کوکبِ شمس که هست، کوکبِ قمر که هست؛ هر کدام از این کوکبها مدبّری دارند، این ملَکی از ملائکه خداست که به اذنِ الله دارد این فلک را تدبیر میکند.
آن نفوس بالاخره همان کارهایی را میکنند که نفوسِ فلک قدیم میگفتند میکردند. خیلی چیزها را ما نمیتوانیم بگوییم باطل شده است. بله، فلکی ما الان دیگر نداریم، آن که میگفتند فلک اینها را میچرخاند؛ نه، فلک نمیچرخاند، قوه دیگری میچرخاند. اما این نفسِ فلکی که آنها میگفتند، منظورشون یک موجودِ مجردی بود. شاید واقعاً یک موجودِ مجردی الان هم مدبّرِ این کواکب باشد، نمیتوانیم رد کنیم که...
سوال:
پاسخ: نخیر، بله، آنجا کسی نمیگوید کاملین روحشان آنجا نمیرود، هیچ فیلسوفی نمیگوید. نواقص، ناقصین را میگویند نفوسشان آنجا میرود. متوسطین و ناقصین را میگویند که نفوسشان متعلق به فلک میشود، ولی کاملین اصلاً نفسشان به فلک تعلق نمیگیرد، هیچ فیلسوفی این را نمیگوید. همان نظری بود...
سوال:
پاسخ: بله، نظرِ نفسِ منطبعه و نفسِ مجرده.
« و تتصرّف فى العنصريّات تصرّف الملاك فى الأملاك »؛ یعنی این نفس تصرف کند در عنصریات، مانندِ تصرفِ ملائکه در املاک (یعنی عالمِ ملک، در موجوداتِ عالمِ ملک)؛ همانطور که ملائکه در موجوداتِ عالمِ ملک تصرف میکند، تو هم در عنصریات که همین موجوداتِ عالمِ عنصر و عالمِ ملک است میتوانی تصرف کنی. یعنی تو قدرتی را پیدا میکنی که ملَک دارد، منتها ملَک موظف است این کار را انجام بدهد، تو هر وقت دلت میخواهد انجام بدهی.
«مَلاَك» درست است، مَلاک مَلاک...
سوال:
پاسخ: بله، مَلاک درست است. من اگر مِلاک خواندم اشتباه گفتم، مَلاک درست است. بله.
[سوال]: ملائکه؟
[پاسخ]: ملائکه جمعِ ملَک است، بله.
«وَمَنْ أَرَادَ تَحْصِيلَ هَذِهِ المَرْتَبَةِ [وَالوُصُولَ]»؛ خب حالا ما چه جوری به این مراتب برسیم؟ وعده خوبی دارد میدهد، میگوید این کتاب را بخوان به این مراتب میرسی. ولی مطمئناً با خواندنِ این کتاب ما به این مراتب نمیرسیم؛ خواندنِ کتاب و عمل کردن به خیلی چیزها لازم است عمل کنیم. « و من أراد تحصيل هذه المرتبة و الوصول إلى هذه المنزلة، فعليه بمطالعة هذا الكتاب و تحقيق مبانيه »؛ تنها مطالعه کافی نیست، «وَتَحْقِيقِ مَبَانِيهِ»، مبانیاش را هم باید تحقیق کنی، « و الإتيان بما اشترط على قارئيه »؛ مصنف یک شرایطی دارد، هم در مقدمه میگوید، هم در مؤخره میگوید؛ این شرایط را هم باید عمل کنی تا به آن نتیجهای برسی که مصنف رسیده است.
« على ما سيتّضح عند الإحاطة بمعانيه »... « على ما سيتّضح »؛ این « على ما سيتّضح » جمله معترضه است. میگوییم مطالعه این کتاب و تحقیقِ مبانیاش و اتيان به ما اشترطه.
«عِنْدَ الإِحَاطَةِ بِمَعَانِيهِ»؛ در وقتی که احاطه به معانیِ این کتاب پیدا کردی، مبانیاش را تحلیل کن، به « بما اشترط على قارئيه » عمل کن، آنوقت میبینی که واصل به این مرتبه میشوی.
[پرسش]: چرا؟ چرا مبانی هم...
پاسخ: بله. از کجا میگویید ما اگر این کتاب را خواندیم و این شرایطی را که شما گفتید عمل کردیم، به این نتائج و به این منزلت و مرتبه میرسیم؟
میفرماید: «وَمَن جَرَّبَ صَدَّقَ»؛ ۱۰۰ نفر اگر تجربه کنی، تصدیق میکنی. «وَمَنِ ارْتَاضَ حَقّقَ» (یا نسخه قدیم دارد «وَإِنِ ارْتَاضَ»، «وَمَنِ ارْتَاضَ» بهتر است)؛ کسی که ریاضت بچشد، اثبات میکند مطلب را، مطلب پیشش ثابت میشود.
---
ویژگیها، غربت و صعوبت کتاب حکمت الإشراق
خب میفرماید که این کتاب کتابِ معمولی نبوده، کتابِ مهمی بوده که افکارِ زیادی در این کتاب کندوکاو کردند و به نتیجه نرسیدند. به نتیجه نرسیدن علتش این بوده که این کتاب مطالبِ نوینی آورده؛ چون مطالبِ نوینی آورده، افراد ولو حکماء هم بودند، بزرگانِ دانشمند هم بودند، نتوانستند به عمقِ این کتاب برسند. این کتاب همینطوری باقی مانده، دستنخورده باقی مانده، با این همه تلاشی که علما در موردش کردند. به همین جهت من ابا داشتم و دریغ داشتم از اینکه کتاب را همینطوری رها کنم؛ گفتم بیایم من طوری توضیحش بدهم که برای همه روشن بشود و به این صورت دستنخورده باقی نماند، قابلِ استفاده برای همه بشود. به همین جهت شروع کردم به شرح نوشتن، آن هم شرحی اینچنین که دیگر توضیح میدهد. من بعضی مطالب را بیان میکنم، خیلی از مطالب را از رو میخوانم، چون اینجا جایِ خارج گفتن دیگر نیست.
« و لأنّ هذا الكتاب ميدان لأهل البحث و الكشف فيه جولان » (یا جَوَلاَنٌ؛ نعم، جَوَلاَن درست است).
« و كان فى الاشتهار كالشّمس فى الرّابعة من النّهار، تداولته النّظار »؛ چون این کتاب میدانی بوده؛ «میدان» را معنا کردم در جلسه قبل، یعنی آن محلی که جایِ مسابقه اسبسواری است. این کتاب که میدان است یعنی محلِ مسابقه است، یعنی محلِ به کار انداختنِ افکار است تا ببینیم کدام فکر به نتیجه میرسد و به مقصود دست پیدا میکند.
«لِأَهْلِ البَحْثِ وَالكَشْفِ فِيهِ جَوْلاَنٌ»؛ اهلِ بحث و کشف هر دو در این کتاب جولان دارند، هم اهلِ بحث به خاطرِ مطالبِ بحثی که در اینجا هست تلاش میکنند و کندوکاو دارند، هم اهلِ کشف به خاطرِ مطالبِ کشفیِ این کتاب.
«وَكَانَ فِي الاِشْتِهَارِ كَالشَّمْسِ فِي الرَّابِعَةِ مِنَ النَّهَارِ»؛ این کتاب آنقدر مشهور بوده مثلِ خورشید در جزءِ چهارم از روز، که در آن وقت دیگر کاملاً میتابد. در ساعتِ اول و دوم و سوم شاید یک مقداری مثلاً ابهام داشته باشد، آن هم ابهام ندارد، از ساعتِ چهارم به بعد دیگر کاملاً روشن است و دیگر قابلِ این کار نیست. اگر ما خب مثلاً روز را به ۱۲ ساعت تقسیم کنیم، آن ساعتِ چهارم تا ساعتِ هشتمش خورشید واضح میتابد، حالا غبارِ طلوع و غبارِ غروب ممکن است در بعضی ساعتها جلویش را ببندد، ولی در آن ساعتِ چهارم تا ساعتِ هشتمش کامل است. این یک معنا.
یک هم اینکه ما اصلاً به طور کلی شبانهروز را چهار قسمت بکنیم: دو قسمت مالِ شب میشود، دو قسمت مالِ روز میشود. وقتی درست رابعه نهار میشود، وسطِ روز است یعنی زوال، در آن وقتِ زوال هیچ شکی در شمس نیست. پس «نهار» به معنای شبانهروز به کار نمیرود.
سوال: «نهار» به معنای شبانهروز به کار نمیرود؟ نه به کار... به کار نمیرود؟
پاسخ: نه بله، نهار به کار نمیرود. حالا من اول که بیان کردم معنای بدی نیست، چون «رابعه» را به معنای جزءِ چهارم گرفتند،
سوال:
پاسخ: بله؛ ربعِ اول، بله ربعِ اول یعنی جزءِ چهارم، جزءِ چهارم.
« و كان فى الاشتهار كالشّمس فى الرّابعة من النّهار، تداولته النّظار »؛ «تَدَاوَلَتْهُ» یعنی دست به دست میکردند این کتاب را، میکنند این کتاب را. «النْظَارُ» یعنی کسانی که اهلِ نظرند و اهلِ فکر.
«وَتَسَابَقَتْ فِي مَيَادِينِهِ جِيَادُ الأَفْكَارِ»؛ اضافه صفت و موصوف است، یعنی افکارِ جِیاد (جدیده/نیکو)، و در میادینِ این کتاب افکارِ جِیاد به مسابقه پرداختند که هر کدام بهتر مطلب را حل کنند.
« و انتقده يد الاختبار »؛ دستِ آزمایش این کتاب را به نقد گرفت. «نقد» یعنی به دست آوردنِ عیوب و محسنات.
[دانشجو]: جِیاد؟
[پاسخ]: بله، جِیاد یعنی جَیِّد، افکارِ نیکو، افکارِ پسندیده. به حق، یعنی آدمهای احمقی در این مسئله مسابقه ندادند، افکارِ جِیاد به این کار پرداختند، به مسابقه پرداختند.
« و انتقده يد الاختبار » یعنی دستِ آزمایش این کتاب را به نقد گرفت؛ نقد یعنی به دست آوردنِ عیوب و محسنات، که ببینیم عیوبش چیست، محسناتش چیست.
« و استحسنه طبع الصّغار و الكبار »؛ کوچک و بزرگ. کوچک و بزرگ منظور کوچک و بزرگِ سنی نیست، کوچک و بزرگی از نظرِ ارزشِ علمی [است]، اینها پرداختند و این کتاب را حسن شمردند؛ هم آن کسانی که سوادشان کم بود این کتاب را خوب دانستند، هم آن کسانی که سوادشان عالی بود.
«وَمَعَ هَذَا»؛ با وجودِ اینهمه تلاشهایی که شد، این کتاب هنوز دستنخورده باقی ماند.
«وَمَعَ هَذَا لَمْ يَخْرُجْ»؛ این کتاب «لِأَحَدٍ مِنَ الحُكَمَاءِ» خارج نشد، ظاهر نشد؛ همانطور که مکنون بود، مخفی بود، همانجور مخفی ماند، ظاهر نشد، از مخفیگاه خارج نشد، در اختیارِ عمومِ علما قرار نگرفت.
« و إن كثر فيه أقاويل العلماء »؛ حالا زیادم حرف زدند در موردش، هیچکدامشان نتوانستند پرده را کاملاً بردارند و این را از آن خزینه و مخزن بیرون بیاورند.
«بَلْ كَانَ عَلَى مَا كَانَ»؛ یعنی همانطور هست که قبلاً بود، عوض نشده. شرحی نوشتند، حرفی زدند، مباحثهای کردند، ولی بالاخره آخرش همانجور بود که هست.
«كَأَنَّهُ كَنْزٌ مَخْفِيٌّ»؛ قبلاً گنجی بود مخفی، حالا هم گنجی است مخفی.
«وَسِرٌّ مَطْوِيٌّ»؛ یک سرّ ِ پوشیده، پیچیدهشدهای، یعنی در لفافه پیچیده شده که این لفافهاش را باید یک نفر باز کند تا آشکار بشود.
« كدرّة لم تثقب، و مهرة لم تركب »؛ دُر یعنی مروارید؛ مرواریدی که هنوز سوراخ نشده. مروارید در صورتی که سالم باشد قیمتش بیشتر است، بعد که سوراخش میکنند از تویش نخ میکشند قیمتش منحط میشود، دیگر آن نیست. میگوید مثلِ دُر و مرواریدی است که هنوز سوراخ نشده و قابلِ استفاده نگشته، باید بعد این را نخ در آن بدوانند تا قابلِ استفاده بشود. و «مُهْرَة» یعنی کره اسب؛ «وَمُهْرَةٍ لَمْ تُرْكَبْ»، کره اسبی که هنوز کسی سوارش نشده، هنوز آماده سواری نشده. این تشبیه میکند کتاب را به چه چیزهایی! البته در آن وقت کره اسب خیلی مهم بودها، از هواپیما مهمتر بوده بله، در آن وقت خیلی مهم بوده. گاهی از اوقات میبینی تشبیه به شتر میشود، خیلی تشبیهاتِ راقی و عالی؛ حالا امروز شتر خیلی ارزش ندارد! تشبیهاتِ اولش تشبیهاتِ قرآن است که «عُرُبًا أَتْرَابًا»، باکره دستنخورده دارند در قیامت.
---
انگیزه مؤلف در نگارش شرح حکمت الإشراق
چرا خب با اینهمه بحثها به نتیجه نرسیدند؟ میفرماید: چون این کتابی نبوده که آشنا باشد به اذهانِ حکمای آن زمان. «لِأَنَّهُ كِتَابٌ غَرِيبٌ فِي صِنْفِهِ (یا فِي صُنْعِهِ)، عَجِيبٌ فِي فَنِّهِ»؛ «لِأَنَّهُ كِتَابٌ غَرِيبٌ فِي صُنْعِهِ» بله، صُنْعِهِ هم بد نیست؛ من خودم از روی آن مطالعه میکنم خب یادم میرود! یعنی در بهکارگیری در انجامش غرابت به کار رفته یا در صنفش، هر دویش خوب است. «عَجِيبٌ فِي فَنِّهِ»، در آن فن عجیب است.
[دانشجو]: چرا در صنفِ خودش...؟
[پاسخ]: صنف یعنی همین فن دیگر، با فن فرقی نمیکند؛ شاید صنف هم بهتر باشد، شاید صنف هم بهتر باشد.
«يُضَاهِي الأَلْغَازَ»؛ یعنی شبیه معماست. أَلْغاز جمعِ لُغْز است، لُغْز یعنی معما. «لِغَايَةِ إِيجَازِهِ»؛ چون خیلی مختصر است.
«وَإِنْ كَانَ يُحَاكِي الإِعْجَازَ»؛ ولو اینکه همانندِ معجزه است، «لِحُسْنِ إِيرَادِهِ وَإِبْرَازِهِ»؛ به خاطرِ زیباییِ ذکر و عباراتش و آن آشکار کردنش. الفاظی که برای ابرازِ معانی در این کتاب به کار رفته آنقدر زیبا هستند که الفاظ را و عبارات را مثلِ عباراتِ معجزه میکنند؛ ولی با وجودِ این، به خاطرِ غایتِ ایجاز، لغز و معما به حساب میآید.
پس بر ماست که شرحی بنویسیم: «فَأَبَتْ نَفْسِي»؛ نفسِ من ابا کرد که اینهمه مطالبِ عجیب و نو به همین صورت باقی بماند، در اختیارِ توده، در اختیارِ جمهورِ حکما قرار نگیرد. لذا من شروع کردم به نوشتنِ شرحی که الفاظ را توضیح بدهد، معانی را در اختیار قرار بدهد؛ که توضیحاتِ بعدی است که انشاءالله در جلسه بعد بیان میکنم.