90/05/06
بسم الله الرحمن الرحیم
نسبت الهیات با جدل و سفسطه، و تبیین منفعت و ریاستِ آن بر سایر علوم/جایگاه و فایده علم الهیات /مقاله اول الهیات شفا
موضوع: مقاله اول الهیات شفا/جایگاه و فایده علم الهیات /نسبت الهیات با جدل و سفسطه، و تبیین منفعت و ریاستِ آن بر سایر علوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
اشتراک و افتراق فلسفه اولی با جدل و سفسطه
صفحه 16 سطر سیزدهم: «وَ هٰذَا الْعِلْمُ يُشَارِكُ الْجَدَلَ وَ السَّفسَطَةَ مِنْ وَجْهٍ، وَ يُخَالِفُهُمَا مِنْ وَجْهٍ، وَ يُخَالِفُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِنْ وَجْهٍ.»[1]
بحثمان در موضوع علم فلسفه بود و موضوع را تعیین کردیم، اثبات کردیم، به مناسبت وارد بحث از مسائل شدیم و مقداری هم درباره اسم این علم بحث کردیم؛ ولی آنچه که مهم بود در این فصل همان بحث در موضوع بود.
در این موضوع دو علم دیگر هم با فلسفه شریکاند؛ یکی جدل، یکی سفسطه. به این مناسبت ما برای اینکه آن دو علم را از فلسفه جدا کنیم، اینجا توضیحی را ذکر میکنیم. بنابراین روشن است که این مطلبی که در اینجا میآید بیمناسبت نمیآید؛ اینطور نیست که ما یک دفعه از بحث موضوع رفته باشیم توی یک بحث دیگری که هیچ مناسبتی با بحث موضوع نداشته باشد، بلکه همانطور که عرض کردم این بحث مناسب بحث ماست.
در هر چیزی که ما بحث میکنیم، سوفسطایی هم بحث میکند، جدلی هم بحث میکند؛ بنابراین مباحث ما با مباحث آنها مشترک است و در نتیجه موضوع علم ما با موضوع علم آنها مشترک است. پس باید رابطه علم خودمان را با آن دو علم توضیح بدهیم. به این مناسبت وارد این بحث میشویم.
در این بحث میگوییم که بین علمی که ما در آن بحث داریم که فلسفه اولاست و این دو علم یعنی جدل و سفسطه، یک مابهالاشتراک وجود دارد و مابهالامتیاز هم هست. مابهالامتیاز سه جور است: یکی امتیاز علم ما از هر دو علم، یکی امتیاز علم ما از جدل تنها، یکی امتیاز علم ما از سفسطه تنها. این سه امتیاز بین علم ما و این دو علم هست. یک اشتراک هم بینشان است که اشتراک را اشاره کردم؛ همان اشتراک در بعضی مباحث، اشتراک در موضوع که حالا توضیح داده میشود. پس یک اشتراک بینشان است و سه امتیاز. ما الآن در اینجا میخواهیم آن اشتراک را با آن سه امتیاز بیان کنیم.
وجه اشتراک علم الهی با جدل و سفسطه در مباحث و موضوع
اما اشتراک؛ اشتراک این است که آن مباحثی که در علم اول، در علم الهی یعنی فلسفه اولی مطرح است، همان مباحث در جدل هم مطرح است، در سفسطه هم مطرح است و در نتیجه موضوع این سه علم را میشود، میتوان یک چیز قرار داد. هر سه علم درباره «الْمَوْجُودِ بِمَا هُوَ مَوْجُودٌ» بحث میکنند، منتها با تفاوتی که خواهیم گفت انشاءالله. پس اشتراک دارند در مباحث و در نتیجه اشتراک دارند در موضوع. این مابهالاشتراکشان است. مابهالامتیازی هم عرض کردم بینشان هست که به سه تا، به سه مابهالامتیاز تقسیم میشود که آنها را رسیدیم عرض میکنم.
صفحه شانزده هستیم، سطر سیزدهم: «وَ هٰذَا الْعِلْمُ» یعنی علم الهی که فلسفه اولاست، «يُشَارِكُ الْجَدَلَ» را «وَ السَّفسَطَةَ» را «مِنْ وَجْهٍ»؛ یعنی با این دو تا وجه اشتراک دارد به یک حیثی، «وَ يُخَالِفُهُمَا مِنْ وَجْهٍ» با هر دو مخالفت دارد به یک حیث دیگری، «وَ يُخَالِفُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِنْ وَجْهٍ» با هر یک تنها تنها هم مخالفت دارد به نحو حیث دیگری؛ یعنی هم مخالفت دارد با سفسطه و جدل با هم، هم مخالفت دارد با جدل تنها، هم مخالفت دارد با سفسطه تنها. برای مخالفت در هر یک از این سه تا هم وجهی برایش هست.
«أَمَّا مُشَارَكَتُهُمَا»؛ یعنی مشارکت این دو علم با علم الهی یا مشارکت علم الهی با این دو علم. بنا بر معنای اولی که گفتم، اضافه «مُشَارَكَة» به «هُمَا» اضافه مصدر به فاعل است؛ بنا بر معنای دوم، اضافه مصدر به مفعول است.
«أَمَّا مُشَارَكَتُهُمَا فَلِأَنَّ مَا يُبْحَثُ عَنْهُ فِي هٰذَا الْعِلْمِ»، مباحثی که در این علم الهی مطرح است، آنچه که بحث میشود از آن چیز «فِي هٰذَا الْعِلْمِ، لَا يَتَكَلَّمُ فِيهِ صَاحِبُ عِلْمٍ جُزْئِيٍّ»؛ صاحب علم جزئی یعنی طبیعی، ریاضی، شاخههای طبیعی، شاخههای ریاضی، اخلاق، منطق؛ اینها هیچکدام در این مباحث فلسفی و علم الهی وارد نمیشوند. امّا «وَ يَتَكَلَّمُ فِيهِ الْجَدَلِيُّ وَ السُّوفِسْطَائِيُّ»؛ جدلی و سوفسطایی هر دو بحث میکنند. منتها جدلی همانطور که بعداً خواهیم گفت به ظن اکتفا میکند، سوفسطایی بحث میکند تا خودش را فیلسوف جلوه بدهد؛ بالاخره بحث میکنند، ولو غرض از بحث و روش بحث و اینها فرق میکند. ما هم در علم الهی در مباحثی بحث میکنیم، اینها هم در همان مباحث بحث میکنند، منتها غرض فرق دارد و روش بحث و حاصل بحث و اینها فرق میکند که در یکی مثلاً حاصل بحث ظن است، در یکی یقین است. اینها فرقهایی است که بعداً خواهیم گفت، ولی بالاخره مباحث مشترک است. در مباحث فلسفی سوفسطایی و جدلی هر دو وارد میشوند.
وجه مخالفت فلسفه اولی با جدل و سفسطه در مسائل علوم جزئی
اما مخالفت؛ حالا وارد آن سه امتیاز میشویم. اول آن مخالفت فلسفه با هر دو علم را بیان میکنیم که هر دو علم با هم مشترکاند و فلسفه با هر دو یک جا مخالف است. فلسفه در علوم جزئی بحث نمیکند، فقط در همان مسائلی که گفتیم که به نحوی کلیاتاند در آنها بحث میکند؛ اما سوفسطایی و جدلی همانطور که در مباحث فلسفی وارد میشود، در مباحث علوم جزئی هم وارد میشود. او مباحث خودش را محدود نمیکند به مباحث فلسفه، بلکه توسعه میدهد؛ مباحث علوم جزئی را هم در علم خودش داخل میکند. پس وجه امتیازی که بین فلسفه از یک طرف و آن دو علم دیگر از طرف دیگر هست این است که آن دو علم دیگر به مسائل جزئی میپردازند و فلسفه به مسائل جزئی نمیپردازد.
«وَ أَمَّا الْمُخَالَفَةُ فَلِأَنَّ الْفَيْلَسُوفَ الْأَوَّلَ مِنْ حَيْثُ هُوَ فَيْلَسُوفٌ أَوَّلٌ»؛ فیلسوف اول را من دیروز توضیح دادم. چون علمی که ما در آن بحث داریم فلسفه اولی نامیده میشود، صاحب این علم هم فیلسوف اول نامیده میشود. نه که علم مقید میشود به اولی، صاحب این علم هم مقید میشود به اول. فیلسوف اول یعنی کسی که فلسفه اولی بلد است. اگر کسی آن شاخههای دیگر فلسفه را که آنها هم فلسفه نامیده میشوند ولی فلسفه اولی گفته نمیشوند بلد باشد، به او فیلسوف گفته میشود ولی فیلسوف اول گفته نمیشود. پس فیلسوف اول یعنی صاحب فلسفه اولی و عالم به فلسفه اولی.
فیلسوف اول از این جهت که فیلسوف اول است، ممکن است این فیلسوف چیزهای دیگر هم بلد باشد، به آن حیث مثلاً عالم طبیعی است، عالم ریاضی است، عالم مثلاً خُلقی است، ولی با آن حیثش کار نداریم؛ در آن حیثها، به آن حیثها وارد مباحث جزئی میشود، ولی به این حیث که فیلسوف اول است وارد مباحث جزئی نمیشود. فیلسوف اول از این جهت که فیلسوف اول است «لَا يَتَكَلَّمُ فِي مَسَائِلِ الْعُلُومِ الْجُزْئِيَّةِ»؛ ولو به حیث فیلسوف بودنش یعنی طبیعی بودن یا ریاضی بودن وارد مسائل علوم جزئیه بشود، ولی به حیثی که صاحب علم فلسفه اولاست وارد علوم جزئی نمیشود؛ ولی «وَ ذانِكَ يَتَكَلَّمَانِ»، «ذانِكَ» یعنی سوفسطایی و جدلی هر دو تکلم میکنند در امور جزئیه. این تفاوت بین فلسفه اولی و این دو علم است. این تفاوت اول بود.
اشتراک در افاده صورت عقلیه و تفاوت فلسفه با جدل در قوت و غایت
حالا تفاوت دوم، تفاوت علم الهی است با جدل تنها؛ تفاوت سوم، تفاوت علم الهی است با سفسطه تنها. مابهالاشتراک را که من عرض کردم، دنبالش باید یک مطلبی را میگفتم یادم رفت. قبل از اینکه به ادامه بحث بپردازم، آنی که یادم رفته بود عرض میکنم.
گفتیم که علم الهی با جدل و سفسطه یک وجه اشتراک دارد و وجه اشتراکشان را توضیح دادیم که هر دو در مباحث فلسفی بحث میکنند و در نتیجه موضوع هر دو میتواند آن «الْمَوْجُودُ بِمَا هُوَ مَوْجُودٌ» باشد. یک اشتراک دیگری هم بینشان هست و آن اشتراک این است که هر دو صورت علمیه به ما افاده میکنند؛ یعنی اگر ما علم فلسفه را بخوانیم یک، یا سفسطه و جدل را بخوانیم دو (اینکه میگویم هر دو، چون سفسطه و جدل را یکی حساب کردم؛ نه که یکی باشند، چون با این علم الهی اشتراک دارند، لذا آن دو تا را یکی حساب کردیم، این هم یکی؛ بگوییم هم هر سه اشکال ندارد)، هر سه به ما صورت علمیه افاده میکنند، صورت عقلیه افاده میکنند، صورتی که در نفس مرتسم میشود.
اما این صورت علمیه میخواهد مطابق واقع باشد چنانچه در فلسفه است، یا مطابق واقع نباشد چنانچه در سفسطه است؛ این صورت علمیه چه طوری باشد که یقینآور باشد چنانچه در فلسفه است، یا یقینآور نباشد، فقط خصم به آن اعتراف داشته باشد یا مشهور باشد چنانچه در جدل است. پس هر سهشان به ما صورت علمیه و صورت عقلیه افاده میکنند، چون مباحثشان مباحث عقلیه است. چون مباحث، مباحث عقلیه است، صورت عقلیه به ما میدهند نه صورت حسیه و خیالیه؛ اما این صورت عقلیه اعم از این است که مطابق واقع باشد یا نه، یقینی باشد یا اینکه مَشهور عِندَ الْخَصْمِ و مَشهور عِندَ الْعُرْفِ باشد. این اشتراک هم بینشان هست که هر دو تا، هر سهشان صورت عقلیه برای ما درست میکنند، منتها صورت عقلیه مطابق یا مخالف و امثال ذلک که عرض کردم.
خب، برویم حالا برسیم به این وجه مخالفت دوم که مخالفت فلسفه است با جدل. میفرماید که فلسفه مطالب را با قوت و شدت بیشتری در ذهن ما احضار میکند و جدل با قوت و شدت کمتری؛ زیرا که فلسفه مباحث را یقینی میکند، ولی جدل مباحث را ظنی میکند و یقین قویتر از ظن است. بنابراین فلسفه آن اموری را که به ذهن ما میدهد با قوت میدهد، ولی جدل آن امور را به ذهن ما با ضعف میدهد.
«وَ أَمَّا مُخَالَفَتُهُ لِلْجَدَلِ خَاصَّةً» یعنی مخالفت علم الهی با جدل تنها که سفسطه را لحاظ نکنیم، «فَبِالْقُوَّةِ»؛ قوت یعنی نیرومندی. فلسفه نیرومند است، نیرومندیاش زیاد است، آن نیرومندیاش کم است؛ یا بفرمایید فلسفه نیرومند است، آن ضعیف است. «لِأَنَّ الْكَلَامَ الْجَدَلِيَّ يُفِيدُ الظَّنَّ لَا الْيَقِينَ كَمَا عَلِمْتَ فِي صِنَاعَةِ الْمَنْطِقِ»، در حالی که کلام عالم به علم الهی يُفِيدُ الْيَقِينَ. پس عالم الهی کلامش قویتر است تا کلام جدلی.
این یک مخالفت. یک مخالفت دیگری هم بینشان هست. مخالفت دیگری که بینشان هست بحسبِ الغايَة است. غایت یعنی هدفی که فلسفه دنبال میکند یا علم الهی دنبال میکند این است که نفس انسانی با به دست آوردن و عالم شدن به حقیقت اشیاء کامل بشود. هدف فلسفه استکمال نفس است بر اثر علم به حقایق امور؛ اما هدف جدلی این است که افراد را قانع کند یا اینکه عمومُ الاعتِراف درست کند که اگر عمومُ الاعتِراف یعنی اعتراف عام به این مطلبی که میگوید پیدا شود، جامعه به صلاح میرسد. او فکر این است که یک امری را مورد اعتراف مشهور یا مورد اعتراف گروهی قرار بدهد و از این طریق جامعه شهر را یا جامعه علم را اصلاح کند. او به فکر استکمال نفس نیست؛ ولی فیلسوف به فکر استکمال نفس است. فیلسوف میخواهد نفسش را کامل کند با عالم شدن و زینت یافتن به علم به حَقَائِقِ الْأُمُورِ. پس هدف این دو تا فرق میکند، همانطور که حاصل آن حالتی که برای ما به دست میآید فرق میکند؛ در جدل آن حاصل ظن است، در فلسفه یقین است.
وجه مخالفت فلسفه اولی با سفسطه و مشاغبه در اراده
«وَ أَمَّا مُخَالَفَةُ السُّوفِسْطِيَّةِ فَبِالْإِرَادَةِ»؛ مخالفت دارد علم الهی با علم سفسطه، یا عالم الهی مخالفت دارد با سوفسطایی، مخالفتش در اراده است؛ یعنی فیلسوف اراده دارد که حق را بفهمد، سوفسطایی اراده دارد که خودنمایی کند و به مردم جلوه دهد که من حق را میشناسم، ولو این جلوهاش، جلوه کاذبی است.
البته همانطور که در منطق خواندید، کسانی که کار خودشان را حق جلوه میدهند و کارشان حق نیست به دو گروه تقسیم میشوند: گروهی کار خودشان را حق یقینی جلوه میدهند؛ اینها را ما میگوییم سوفسطایی. گروهی کار خودشان را حق مورد اعتراف یا حقی که مشهور است قرار میدهند نه حق یقینی؛ اینها را ما میگوییم مشاغبی. مشاغبه یعنی کار باطل را کار مورد اعتراف، یعنی قضیه باطل را قضیه مشهوره قرار دادن؛ که مشاغبی یعنی کسی که نظیر جدلی است، خودش را جدلی نشان میدهد ولی جدلی نیست. سوفسطایی یعنی کسی که خودش را مُبَرهُن نشان میدهد و میگوید من قضایای خود را با برهان اثبات میکنم، قضایای خود را با یقین ثابت میکنم، ولی مبرهن نیست.
پس مشاغبه یعنی شَبِيهُ الْجَدَلِ، سفسطه یعنی شَبِيهُ الْبُرْهَانِ. آنوقت دو گروه پیدا میشوند که مشابهت دارند با فیلسوف: یک گروه را میگوییم مشاغب، یک گروه را میگوییم سوفسطایی. هر دو دارند در ارادهشان میخواهند خودشان را حق جلوه بدهند؛ یکی خودش را حق مبرهِن جلوه میدهد، یکی خودش را حقی جلوه میدهد که از قضایای مشهوره استفاده میکند. اولی میگوید من حقی هستم که از قضایای یقینی استفاده میکنم، دومی میگوید من حقی هستم که از قضایای مشهوره استفاده میکنم و هر دوی آنها دروغ میگویند.
پس مشاغبی و سفسطی هر دوشان مشترکاند در ارادهای که میکنند؛ یعنی اراده میکنند تظاهر کردن را و خود را حق جلوه دادن، منتها یا حق مشهور یا حق یقینی. ولی فیلسوف سعیاش بر این است که خودش را حق جلوه ندهد، بلکه حق باشد. پس فیلسوف حق را بیان میکند و حق را میفهمد، اما سوفسطایی تظاهر به حق میکند، همچنین مشاغِبی.
«وَ أَمَّا مُخَالَفَةُ السُّوفِسْطِيَّةِ فَبِالْإِرَادَةِ»؛ یعنی این فیلسوف اراده دارد حق را و او اراده دارد تظاهر به حق را. «وَ ذٰلِكَ» اینکه اختلافشان به اراده است به این جهت است که «هٰذَا» یعنی فیلسوف اول «يُرِيدُ الْحَقَّ نَفْسَهُ» خود حق را میخواهد، ولی «ذٰلِكَ» یعنی سوفسطایی یا عرض کردم اضافه کنید مشاغِبی، اراده دارد که «يُظَنَّ بِهِ أَنَّهُ حَكِيمٌ» گمان شود نسبت به او که حکیم است، دیگران فکر کنند که حکیم است، که حکیمی است که «يَقُولُ الْحَقَّ»؛ حالا یا حق یقینی یا حق مشهور، «وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ حَكِيمًا» ولو در واقع حکیم نیست، ولی خودش را حکیم جلوه میدهد.
این تفاوتها با آن وجه شرکت بین فلسفه و سفسطه و جدل وجود دارد. بنابراین ما با توجه به این امتیازهایی که بین فلسفه و سفسطه و همچنین جدل هست، باید سعی کنیم که این دو تا را خلط نکنیم، این علوم را با هم خلط نکنیم؛ اگرچه مباحثشان به هم نزدیک است و موضوعشان تقریباً به هم نزدیک است یا یکی است، اما جوری باشد که ما این دو تا را با هم خلط نکنیم.
پرسش: استاد، در سوفسطایی تعمد در حقنمایی دارد یا نتیجه علمش است که به او معتقد است؟
پاسخ: هر دو تاش میشود. هم میشود تعمد داشته باشد، هم میشود به اشتباه افتاده باشد. و غالباً تعمّد دارد.
فصل سوم: منفعت، مرتبه و نام علم الهی (فرق خیر، شر، نافع، ضار، منفعت و مضرت)
«فَصْلٌ فِي مَنْفَعَةِ هٰذَا الْعِلْمِ وَ مَرْتَبَتِهِ وَ اسْمِهِ»[2] . همانطور که از عنوان این فصل سوم پیداست، ما در این فصل سه مطلب را طرح میکنیم: یکی اینکه این علم چه استفادهای دارد، یکی مرتبه این علم در بین علوم چه مرتبهای است و یکی اینکه اسم این علم چه اسمی است که درباره اسم هم مقداری بحث کردیم قبلاً.
ابتدا وارد بحث از منفعت این علم میشویم. ابنسینا در این فصل مقدمتاً مطلبی را که در طبیعیات گفته تذکر میدهد و آن فرق بین منفعت و خیر است و به دنبالش فرق بین مضرّت و شرّ، و در لابهلای این فرق، نافع را هم مطرح میکند و ضار را هم مطرح میکند. پس میتوان اینچنین گفت: میخواهیم بشناسیم خیر چیست، منفعت چیست، نافع چیست؛ همچنین بشناسیم شر چیست، مضرّت چیست، ضارّ چیست؛ که بین مضرّت و ضارّ، همچنین بین منفعت و نافع فرق است. ابتدا خیر را توضیح میدهیم، به دنبالش شر را، بعد منفعت و مضرت را میگوییم، بعد هم ضار و نافع را؛ یا شاید هم اول ضار و نافع را بگوییم، بعد منفعت و مضرّت را.
میفرماید خیر عبارت از چیزی است که هر شخصی آن چیز را انتخاب میکند و به داشتن آن چیز مشتاق است و مُبتهِج، یعنی مسرور. این را به آن میگوییم خیر. خب پیداست که وجود و کمالات وجودی همه خیرند، زیرا که مورد انتخاباند؛ یعنی هر کسی وجود را انتخاب میکند، بر عدم ترجیح میدهد. هر کسی کمالات وجودی را انتخاب میکند، بر نقایص ترجیح میدهد؛ اگر هم خودش ندارد، باز هم قبول دارد که این کمال، کمال است و خیر است و ارزشمند است. پس خیر عبارت بود از چیزی که هر کسی انتخابش میکند و به داشتنش مبتهِج است و شاد. و گفتیم که خیر از سنخ وجود است و کمالات وجودی هم به نوعی از سنخ وجودند.
در مقابل خیر، شر قرار میگیرد که شر مقابل خیر است به تقابل سلب و ایجاب. بنابراین اگر خیر وجود است، شر عدم است؛ اگر خیر کمالات وجودی است، شر نقایص وجودی است؛ اگر خیر داشتن وجود است، شر نداشتن وجود است؛ اگر خیر داشتن کمال است، شر داشتن نقص است. پس روشن شد که خیر چیست، شر چیست.
آنچه که ما را به خیر میرساند نافع است؛ آنچه که ما را به شر واصل میکند ضارّ است. آن معنایی که نافع را نافع کرده منفعت است و آن معنایی که ضار را ضار کرده مضرت است. پس فرق بین نافع و منفعت این است که نافع سببی است موصِل إِلَى الخيْرِ، منفعت آن معنایی است که این سبب آن معنا را دارد و به خاطر آن معنا نافع شده. همچنین ضار سبب است و مضرت عبارت از معنایی است که آن ضار آن معنا را دارد و به خاطر همان ضار شده و مُوصِل إِلَى الشَّرِّ شده.
مثلاً حالا مثال فلسفه را بگوییم که مثال خودمان است، یعنی مورد بحثمان است. فلسفه یک معنایی دارد که کمال نفس است؛ به خاطر این معنا میشود، این معنا میشود منفعت. خود این کمال نفس میشود منفعت. فلسفه چون باعث کمال نفس است، میشود نافع. این کمال نفس ما را به سعادت اخروی میرساند و آن سعادت اخروی خیر است. پس فلسفه نافع است، چون مشتمل بر منفعت یعنی کمالات نفس است و این کمالات نفس موصلاند ما را به خیر یعنی سعادت اخرویه.
پس اینطور شد، روشن شد که فرق بین منفعت و نافع و خیر چیست؛ همچنین روشن شد فرق بین مضرّت و ضارّ و شر چیست. گفتیم منفعت و نافع مُوصِل إِلَى الْخَيرِ هستند؛ پس فرق بین این دو تا و خیر این است که آنها موصلاند، خیر چیزی است که به آن میرسیم. و همچنین مضرت و ضار موصلاند و شر چیزی است که به آن میرسیم. اما خود نافع و منفعت، خود ضار و مضرت این تفاوت را دارند که نافع آن سبب موصل است، منفعت آن امری است که این سبب واجد شده و به خاطر او نافع شده؛ یا مضرت امری است که این ضار واجد شده و به خاطر او ضار شده. ضار سبب مُوصِل إِلَى الشَّرِّ است، نافع سبب مُوصِل إِلَى الْخَيْرِ است و منفعت و مضرت آن چیزی است که این سبب را یا این موصل را نافع کرده یا ضار کرده، که با مثالی که زدم تقریباً مطلب روشن است.
منفعت حقیقی و منفعت رایج در علوم
حالا بعد از اینکه این مطلب را ایشان بیان میکند، همین عرضی را که کردم درباره فلسفه دارد که فلسفه منفعتش تحصیل کمال برای نفس انسانی است و منتهای این تحصیل کمال هم سعادت اخروی است. پس تحصیل کمال میشود منفعتی که فلسفه آن منفعت را عاید میکند و سعادت اخروی میشود خیری که ما بر اثر این منفعت به آن خیر میرسیم؛ و چون این منفعت از علم فلسفه برمیآید، پس علم فلسفه را میگوییم نافع. تا اینجا مطلب روشن شد که فلسفه نافع است به این جهت که مکمّل نفس است و مکمّل نفسی است که نفس را به سعادت اخروی میرساند.
بعد میفرماید که نوعاً منفعت علوم را اینچنین نمیبینند. منفعت علم همین است که گفتیم، ولی نوعاً منفعت علم را اینچنین نمیبینند. منفعت علم را اینطور میگویند که این علم نافع است یعنی وسیله رسیدن ما به علم دیگر میشود، این علم ما را در علم دیگر کمک میکند. نافع که گفته میشود، در واقع معنایش همان اولی است که عرض کردیم، ولی رایج این است که نافع به علمی گفته میشود که در علم دیگر بتواند کمک کند ما را؛ مثلاً منطق را میگویند نافع است در فلسفه و کلام و علوم عقلیه، چرا؟ چون ما را در این علوم کمک میکند.
خب، حالا سؤال ما این است که آیا میتوانیم فلسفه را نافع به معنای دوم بدانیم؟ بگوییم ما را در رسیدن به بعضی علوم کمک میکند؟ قبلاً گفتیم میتوانیم دیگر؛ خیلی از مباحث علوم دیگر در فلسفه مطرح میشود و در فلسفه روشن میشود، موضوع علوم دیگر را فلسفه روشن میکند، وجود همه چیزهایی را که در علوم دیگر مطرح است فلسفه اثبات میکند، تعریف بسیاری از کلیاتی را که در علوم دیگر مورد حاجتاند و مبادی سایر علوم را فلسفه درست میکند و تبیین میکند؛ پس خیلی استفاده به علوم دیگر میرساند. آیا میشود به فلسفه نافع گفت یا نه؟ این تفصیلی دارد که باید وقتی رسیدیم عرض کنم.
در این فصل در «مَنْفَعَةِ هٰذَا الْعِلْمِ»، ابتدا ایشان آن مقدمه را به آن صورت که عرض کردم میگوید که منفعت یعنی چه، نافع یعنی چه؛ به مناسبت ضار و مضرت هم میآورد که در اینجا از آن استفاده نمیکنیم، فقط به مناسبت میآید؛ بحث خیر و شر هم میکند که بحث خیر در اینجا جا دارد ولی بحث شر باز به مناسبت آمده. پس بحث ما در واقع در نافع و منفعت و خیر است، آنوقت میخواهیم ببینیم که فلسفه اگر نافع است منفعتش چیست و خیرش چیست. عرض کردیم منفعتش تحصیل کمالات برای نفس است، خیری هم که فلسفه ما را به آن میرساند سعادت اخروی است. ولی بعداً بیان کردیم که اینها را که واقعاً منفعتاند در عرف رایج منفعت نمیدانند، بلکه منفعت را عبارت میدانند از کمکی که علمی به علم دیگر میکند. آنوقت میخواهیم ببینیم آیا فلسفه چنین نفعی دارد یا ندارد؟ میتواند کمک بکند یا نه؟ عرض کردیم منفعت دارد، منتها باید به چه دیدی ملاحظه کرد؛ آن احتیاج به تفصیل دارد که عرض میکنم.
تطبیق متن درباره فرق نافع و خیر و اشتراک علوم در کمال نفس
«وَ أَمَّا مَنْفَعَةُ هٰذَا الْعِلْمِ»؛ دو صفحه بعد میگوییم «وَ أَمَّا مَرْتَبَةُ هٰذَا الْعِلْمِ»[3] . الآن بحث در منفعت داریم، بعد میگوییم «وَ أَمَّا مَرْتَبَةُ هٰذَا الْعِلْمِ»، بعد هم بحث اسمش را مطرح میکنیم. پس دو صفحه درباره «مَنْفَعَةِ هٰذَا الْعِلْمِ» بحث میکنیم که مقداری از مباحثش گفته شد، مقداریاش هم بعداً انشاءالله عرض خواهم کرد.
«وَ أَمَّا مَنْفَعَةُ هٰذَا الْعِلْمِ، فَيَجِبُ أَنْ تَكُونَ قَدْ وَقَفْتَ فِي الْعُلُومِ الَّتِي قَبْلَ هٰذَا عَلَى أَنَّ الْفَرْقَ»[4] ؛ واجب است که تو چنین باشی که مطلع شده باشی در علوم قبل از این علم الهی بر اینکه فرق چنین است. واجب است که تو اینچنین باشی، چون بالاخره علوم قبل از این علم الهی را که همان کتاب منطق ما و کتاب طبیعیات ما بود خواندی و آنجا ما برای تو توضیح دادیم و تو با حواس جمع هم آنها را خواندی، پس واجب است که مطلع شده باشی بر اینکه فرق این است که این فرق را ما قبلاً بیان کردیم.
«فَيَجِبُ أَنْ تَكُونَ» واجب است که تو اینچنین بوده باشی که مطلع شده باشی در علومی که قبل از این علم الهی است (چون الآن ما در این کتابی که الآن داریم میخوانیم علم الهی را مطرح میکنیم، قبل از این کتاب، کتابهای دیگری بوده که ما در آنها علوم قبل از علم الهی را مطرح کردیم یعنی طبیعیات و منطق را)، تو مطلع شدی در آن علوم «عَلَى أَنَّ»؛ این «عَلَى أَنَّ» متعلق به «وَقَفْتَ» است، «وَقَفْتَ» یعنی اِطَّلَعْتَ. مطلع شدی در علومی که قبل از این علم هست «عَلَى أَنَّ الْفَرْقَ». علومی که در جایی که ایشان این بحث را مطرح کرده، یعنی فرق بین نافع و خیر را گفته، فرق بین ضار و شر را گفته، همان اوایل طبیعیات است؛ در اوایل طبیعیات این فرق را گفته. مطلع شدی بر اینکه «الْفَرْقَ بَيْنَ النَّافِعِ وَ بَيْنَ الْخَيْرِ مَا هُوَ» چیست، و مطلع شدی که «الْفَرْقَ بَيْنَ الضَّارِّ وَ بَيْنَ الشَّرِّ مَا هُوَ» چیست، و فهمیدی که «النَّافِعَ هُوَ السَّبَبُ الْمُوصِلُ بِذَاتِهِ إِلَى الْخَيْرِ»؛ سببی است که به ذاته موصل الی الخیر باشد، خودش ما را موصل الی الخیر باشد.
«وَ الْمَنْفَعَةَ»؛ این نافع، نافع آن سببی است که ما را به خیر میرساند، منفعت آن معنایی است که این نافع با داشتن آن معنا نافع شده و توانسته ما را به خیر برساند. «وَ الْمَنْفَعَةَ هِيَ الْمَعْنَى الَّذِي يُوصَلُ بِهِ مِنَ الشَّرِّ إِلَى الْخَيْرِ»؛ به توسط آن معنا از شر به خیر میتوان رسید، از شر یعنی ناداری به خیر یعنی دارایی در هر چیزی. در هر چیزی شر ناداری است، خیر دارایی است؛ منفعت عبارت از آن معنایی است که اگر به دست آوردیمش، میتوانیم به توسط آن معنا از ناداری به دارایی برسیم. آن را میگوییم منفعت؛ مثلاً منفعت عبارت از کمالات است، خب اگر ما این را به دست آوردیم از ناداری و نقص به کمال خواهیم رسید. پس این میشود منفعت و خود سعادت اخروی هم که عرض کردم میشود خیر. اینها روشن است، توضیح بیش از این ظاهراً نمیخواهد؛ مطالب اینجا آسان است و خیلی هم مطرحش نمیکنند.
«وَ إِذْ قَدْ تَقَرَّرَ هٰذَا»؛ وقتی این مطلب روشن شد که مطلب تذکری بود، ما قبلاً گفته بودیمش حالا تذکرش دادیم، «فَقَدْ عَلِمْتَ أَنَّ الْعُلُومَ كُلَّهَا تَشْتَرِكُ فِي مَنْفَعَةٍ وَاحِدَةٍ»؛ که علوم همهشان مشترکاند در یک منفعت. همه علوم این منفعت را دارند، از جمله فلسفه که بحث ماست. و آن منفعت این است که «وَ هِيَ: تَحْصِيلُ كَمَالِ النَّفْسِ الْإِنْسَانِيَّةِ بِالْفِعْلِ.» همه علوم تحصیل میکنند کمال نفس انسانی را بالفعل؛ یعنی نفس انسانی کامل بالقوه هست، این علوم این نفس کامل بالقوه را کامل بالفعل میسازند. چرا اینطور است؟ چون هر علمی صور علمیهای را در اختیار انسان میگذارد و صور علمیه همه صورت کمالیاند، صورت نوریاند، منور به نور معنویاند. این صورتهای کمالی و نوری وقتی وارد نفس ما میشوند، ما را از حد قوه و نقص به سمت کمال و فعلیت خارج میکنند. پس همهشان برای ما کمالاند، همه علوم برای ما کمالاند؛ چرا؟ چون همه علوم صورت علمیه را در اختیار ما میگذارند و صورت علمیه صورت کمالیه است، صورت نوریه است، نفس ما را هم صورت نوریه منورتر میکند، نفس ما را از قوه به سمت فعلیت خارج میکند، پس باعث کمال نفس ما میشود.
منتها اینجا ممکن است کسی اشکال کند که علوم مذمومه چه؟ مثل سحر و شعبده و امثال ذلک، اینها چه؟ اینها، شما میگویید «الْعُلُومَ كُلَّهَا تَشْتَرِكُ»، خب این سحر و شعبده هم جزو علوماند، پس اینها هم باید کمال نفس برای انسان درست کنند. میفرماید بله، آنها من حیث علم بودنشان کمال نفس درست میکنند، ولی در کنار علم بودنشان یک جهات دیگری برایشان هست که از این علم بودن غالباً منفک نمیشود؛ آن جهات این علوم را مذموم کرده، والا صرف علم بودن که اشکال ندارد. خود سحر هم بالاخره نفس را روشن میکند، یک چیزی به نفس اضافه میکند، یک کمالی به نفس اضافه میکند؛ منتها این شخص ممکن است این سحر را یاد بگیرد از آن سوءاستفاده کند، آن جهات، جهات مذمومه هستند و چون این علم نفس را به خطر میاندازد و یا مُشرِف بر خطر میکند، علم مذموم است؛ والّا لَولا آن خطر و با قطع نظر از آن خطر، علم سحر یک علم کمالی است. پس علوم مذمومه هم در این مسئله مشترکاند که همهشان منفعت دارند و منفعتشان هم همین کمال دادن به نفس است و آن ضررهایی که هست بیرون از علم بودنشان است، آن یک ضررهای دیگر است.
بررسی نسخهها و وجوه اعرابی عبارت و معنای منفعت در رئوس ثمانیه
خب، «مُهَيِّئَةً إِيَّاهَا لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ». «مُهَيِّئَةً»، این را حال میگیریم از «الْعُلُومَ». این علوم همه مشترکاند در این منفعتی که گفتیم، در حالی که این علوم با رساندن این منفعت به نفس انسانی، آمادهکنندهاند «إِيَّاهَا» یعنی نفس انسانی را «لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ»؛ یعنی آن منفعت را در اختیار انسان میگذارند و از طریق آن منفعت نفس را آماده میکنند که به سعادت اخروی برسد. پس این علوم با این منفعتی که دارند انسان را منتهی میکنند به سعادت اخروی و موصل میشوند انسان را به سعادت اخروی؛ پس این سعادت اخروی میشود خیری که منفعت انسان را موصل به او میشود. سعادت اخروی خیر است دیگر؛ ما اینطور گفتیم، گفتیم منفعت موصل میشود الی الخیر، الآن هم معلوم شد که این کمال نفسانی انسانی موصل میشود به سعادت اخروی. پس آن کمالی که موصل میشود، میشود منفعت؛ آنی که ما به آن میرسیم یعنی سعادت اخروی میشود خیر؛ و آن علمی که مشتمل بر این کمال است و این کمال را در اختیار انسان میگذارد میشود نافع. علم میشود نافع، این کمال نفس انسانی میشود منفعت، آن علم نافع به خاطر داشتن این منفعت ما را به سعادت اخروی میرساند که میشود خیر.
در بعضی نسخهها داریم «تَهْيِئَةً» یا «تَهْيِئَةٌ» به جای «مُهَيِّئَةً». این را اگر بخواهیم ترکیبش کنیم یکی از دو نحو ترکیب میکنیم: اگر «تَهْيِئَةً» بخوانیم، مفعولله میگیریم؛ «تَحْصِيلُ كَمَالِ النَّفْسِ الْإِنْسَانِيَّةِ بِالْفِعْلِ» به خاطر آماده شدن این نفس «لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ» که به خاطر معنا میکنیم، «تَهْيِئَةً» را مفعولله میگیریم. اما اگر «تَهْيِئَةٌ» بخوانیم، عطفش میکنیم بر «تَحْصِيلُ» به حذف عاطف: «هِيَ تَحْصِيلُ كَمَالِ النَّفْسِ الْإِنْسَانِيَّةِ» و «تَهْيِئَةٌ إِيَّاهَا لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ»؛ تحصیل کمال است و آماده کردن نفس است «لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ». توجه کردید عبارت را سه جور خواندیم: یکی «مُهَيِّئَةً» خواندیم، حال شد از «الْعُلُومَ»؛ یکی «تَهْيِئَةٌ» خواندیم، عطف شد بر «تَحْصِيلُ كَمَالِ»؛ یکی «تَهْيِئَةً» خواندیم، مفعولله شد برای «تَحْصِيلُ كَمَالِ». هر سه درست است. البته در پاورقی ما هیچ نسخهای را نقل نکرده که تَهْيِئَةً یا تَهْيِئَةٌ داشته باشد، ولی در حواشی که بزرگان نوشتند مثل آقا حسین خوانساری و بعضی دیگر مثل ملا سلیمان و اینها، اینها تَهْيِئَةٌ را هم ذکر کردهاند؛ گفتهاند تَهْيِئَةٌ یا تَهْيِئَةً در بعضی نسخ است. حتماً نسخ خطی بوده که در اختیار این مصحح کتاب ما قرار نگرفته. خب، پس همه علوم این منفعت را دارند و در این منفعت مشترکاند که گفتیم؛ از جمله فلسفه هم این منفعت را دارد.
بعد میفرماید اما اگر خوب دقت بکنید، میبینید که منفعتهایی که برای علوم ذکر میشود، این است که این علم به درد چه علم دیگری میخورد؛ در فکر این نیستند که چه کمالی به نفس میدهد. در حالی که واقعاً منفعت علم همان کمالی است که به نفس میدهد، ولی وقتی وارد مباحث علما میشوید، میبینید منفعتهایی را که ذکر کردهاند این است که این علم چه نفعی در علم دیگر دارد.
«وَ لٰكِنَّهُ إِذَا فُتِّشَ فِي رُؤُوسِ الْكُتُبِ»؛ سابقاً رایج بوده که در کتب، رئوس ثمانیه میآوردند. رئوس ثمانیه تبیین موضوع بود، تبیین فایده و غرض از تحصیل علم بود، بحثی از مسائل بود، بحثی از مبادی بود؛ بالاخره رئوس یعنی اصول، اصول ثمانیه میآوردند که میگفتند اول اینها را بخوان، مطلع بشو، بعد وارد علم بشو. اسمش را میگذاشتند رئوس ثمانیه. در کتب منطق هم گفته شده که باید حتماً رئوس ثمانیه در هر علمی بیاید.
شما به رئوس کتب که مراجعه میکنید، «رُؤُوسِ الْكُتُبِ» یعنی رئوس ثمانیهای که در کتب مختلفه نوشته شده، در علوم مختلفه نوشته شده؛ مثلاً در علم طبیعی، در کتب طبیعی میبینید رئوسی نوشته شده، در کتب ریاضی رئوسی، در فلسفه رئوسی. در این رئوسها که مراجعه میکنید، وقتی فایده علم را ذکر میکنند، میبینید که نگفته تحصیل کمال نفس؛ گفته این علم به درد چه علمی میخورد. در منطق میگوید این علم به درد علوم عقلی میخورد؛ در فلسفه گفته میشود این علم چون تبیین میکند موضوعات سایر علوم را، به درد علوم جزئیه میخورد و هکذا. یعنی منفعتهایی را که در رئوس ثمانیه کتب ذکر میکنند این منفعتهاست، نه آن منفعتی که ما گفتیم.
«وَ لٰكِنَّهُ إِذَا فُتِّشَ فِي رُؤُوسِ الْكُتُبِ»، «رُؤُوسِ الْكُتُبِ» یعنی همان رئوس ثمانیهای که در کتب هست؛ اگر تفتیش کنیم در رئوس کتب «عَنْ مَنْفَعَةِ الْعُلُومِ»، میبینیم «لَمْ يَكُنِ الْقَصْدُ» یعنی قصد خواننده یا قصد نویسنده این علم «مُتَّجِهًا إِلَى هٰذَا الْمَعْنَى»؛ متوجه به این معنا نیست، این معنا یعنی «تَحْصِيلُ كَمَالِ النَّفْسِ الْإِنْسَانِيَّةِ بِالْفِعْلِ مُهَيِّئَةً إِيَّاهَا لِلسَّعَادَةِ الْأُخْرَوِيَّةِ». این در رئوس ثمانیه علوم نیامده، این منفعت نیامده. «بَلْ إِلَى» یعنی بَلْ مُتَّجِهًا إِلَى؛ بلکه رئوس ثمانیه علوم را که نگاه میکنید میبینید که متوجه به این است که به «مَعُونَةِ بَعْضِهَا» یعنی بعض العلوم «فِي بَعْضٍ»؛ کمکی که بعضی علوم در بعضی دیگر میکنند، منفعتی که بعضی علوم در بعضی دیگر دارند. بحث از منافع اینطوری تفسیر میشود و تبیین میشود؛ بحث از کمال نفس انسانی و سعادت اخروی نیست.
«حَتَّى تَكُونَ مَنْفَعَةُ عِلْمٍ مَا هُوَ مَعْنًى يُتَوَصَّلُ مِنْهُ إِلَى تَحَقُّقِ عِلْمٍ آخَرَ غَيْرِهِ»؛ به طوری که منفعت یک علم اینچنین است: هِيَ آن منفعت «مَعْنًى» معنایی است که « ما مِنْهُ» یعنی از آن معنا توسل پیدا میکنیم و واصل میشویم «إِلَى تَحَقُّقِ عِلْمٍ آخَرَ غَيْرِهِ» غیر از آن علمی که منفعتش را داریم ذکر میکنیم. میگوییم در علوم دیگر این معنا، این علم چه نقشی دارد، چگونه ما را واصل به علوم دیگر میکند، تا چه حدی ما را کمک میکند که به علوم دیگر برسیم؛ اینها را منفعت علم حساب میکنند. حالا ما میخواهیم در فلسفه همین منفعت را مطرح کنیم، آن منفعت اصلی را کار نداریم. پس گفتیم «فَصْلٌ فِي مَنْفَعَةِ هٰذَا الْعِلْمِ»، الآن روشن شد که چه منفعتی منظور ماست.
پرسش: در مورد آنهایی که اینطوری نیستند، فقط در مواردی که آلت هستند برای علم دیگر این را میخواهند بگویند؟
پاسخ: بعضی علوم آلتاند، بعضی هم آلت نیستند؛ آنها هم که آلت نیستند کمک میکنند. حتی علم طبیعی به ریاضی کمک میکند. شما در علم الهی خیلی از مباحث هیئت را به عنوان مثال میآورید، خیلی از مباحث طب را میآورید؛ آنها هم دارند به فلسفه کمک میکنند. بالاخره برای تبیین یک مسئله فلسفی شما از مسائل علوم جزئیه استفاده میکنید؛ یا در تبیین مباحث طبیعی شما فلسفه را به کار میگیرید. ما موضوع مباحث طبیعی را، موضوع مسائل را، مبادیشان را، بعضی از امور مشترکهشان را اول در فلسفه تبیین میکنیم؛ پس فلسفه با اینکه علم آلی نیست (آلی با الف)، با وجود این کمک میکند به سایر علوم. علم طبیعی هم یا علم ریاضی هم علم آلی نیست، ولی در عین حال ما از مسائلی که در فلسفه است استفاده میکنیم. این اختصاص به علم آلی ندارد؛ کمک کردن یک علم به علم دیگر اختصاص به علم آلی ندارد. بله، علم آلی اصلاً وضعش برای کمک کردن است؛ فلسفه یا علوم دیگر وضعشان برای کمک کردن نیست، ولی بالاخره کمک هم میکنند.
تقسیم منفعت به مطلق و مخصص و جایگاه فلسفه در آن
خب، ایشان از اینجا دیگر وارد بحث در منفعت علم میشود. توجه کردید که بحث در منفعت و خیر را که تذکری طرح کرد و بعد توضیح داد که منفعت علوم چیست، منفعت واقعی علوم و منفعت رایج علوم چیست، همه را گفت؛ بعد گفت ما در فلسفه که میخواهیم بحث از منفعت کنیم، به منفعت واقعی کار نداریم، به منفعت رایج کار داریم؛ میخواهیم ببینیم فلسفه نسبت به سایر علوم چه منفعتی دارد.
حالا وارد بحث میشویم. وارد بحث میشویم، میگوید منفعت دو اصطلاح دارد: یکی منفعت عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ، یکی منفعت عَلَى وَجْهٍ أَخَصَّ. منفعت عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ یعنی منفعتی که نافع به مُنْتَفَعٌ فِيهِ میرساند بدون اینکه شرط شود که نافع ادون باشد. آخر علوم بعضیهایشان درجهشان پایینتر است؛ آنی که درجهاش پایینتر است نافع است، نفع میرساند. اما آنی که درجهاش بالاتر است، او را هم میشود گفت نافع؟ باید توضیح بدهیم که نافع یعنی چه.
یک وقت نافع به معنای خادم است؛ نافع به معنای خادم. خب مسلم است علم فوق را نمیشود گفت خادم علم دون، علم بالا را نمیشود گفت خادم علم پایین. فلسفه نافع به این معنا نیست، چون علم فوق است. یک وقت نافع یعنی مفید، یعنی مفیض، یعنی سلطان و امثال اینجور تعبیرها؛ خب علم فلسفه نافع هست. بستگی دارد به اینکه ببینیم نافع چه معنایی دارد.
نافع عَلَى الْإِطْلَاقِ یعنی قید نمیکنیم که این نافع اعلی باشد از آن مُنْتَفَعٌ فِيهِ، یا مساوی باشد با او، یا ادوَن باشد از او؛ هر جور که بود به آن میگوییم نافع. پس اطلاق نافع میکنیم بدون شرط. این یک اطلاق نافع است که مطلق است و بدون شرط است یا به تعبیر دیگر عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ است. یک اطلاق نافع دیگر هم داریم: نافعی که مشروط به این است که ادون باشد از مُنْتَفَعٌ فِيهِ؛ نافع یعنی ادون باشد، باید مقام نافع پایینتر از مُنْتَفَعٌ فِيهِ باشد، آنی که استفاده میبرد باید بالاتر باشد. این میشود نافع مخصَّص یا نافع عَلَى وَجْهٍ أَخَصَّ.
حالا ما فلسفه را میخواهیم ببینیم نافع هست یا نیست؛ یک بار ملاحظه میکنیم نافع به معنای عام هست یا نیست، یک بار ملاحظه میکنیم نافع به معنای خاص هست یا نیست. هر دو را باید مطرح کنیم دیگر، چون ما میخواهیم ببینیم فلسفه نافع است و اگر نافع است منفعتش چیست، و نافع هم یا منفعت هم دو معنا دارد: یکی منفعت عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ، یکی منفعت عَلَى وَجْهٍ أَخَصَّ که توضیح دادیم اعم و اخص یعنی چه. ما باید هر دو اطلاق را در نافع بودن فلسفه ملاحظه کنیم و بحث کنیم؛ ببینیم که فلسفه نافع هست عَلَى الْإِطْلَاقِ، یا نافع هست عَلَى وَجْهٍ خَاصٍّ یا نه. پس دو بحث داریم.
در اطلاق اول که ایشان میفرماید بله، فلسفه نافع است؛ چون ما میگوییم هر علمی که ما را به علم دیگر برساند نافع است، چه این علم موصِل اعلی باشد، چه مساوی باشد، چه ادون باشد. همین اندازه که ما را ایصال میکند به آن علم دیگر، ما به آن میگوییم نافع. این نافع عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ است؛ فلسفه اینچنین است. یعنی فلسفه بالاخره نفعی به علوم میرساند با قطع نظر از اینکه فلسفه بالاتر است یا علوم دیگر بالاتر است؛ کاری به ادون و اعلی نداریم، کاری به مساوی و امثال ذلک نداریم. نافع یعنی این علم به درد آن علم میخورد؛ حالا این علمی که به درد میخورد بالاتر باشد یا پایینتر باشد یا مساوی باشد فرقی نمیکند. اگر نافع به این معنا را اطلاق میکنید، بله، فلسفه نافع است به تمام علوم، نسبت به تمام علوم نافع است؛ با قطع نظر از مرتبهاش، به همه علوم نافع است.
اما اگر نافع عَلَى وَجْهٍ خَاصٍّ را مطرح میکنید که نافع یعنی علمی که ادون است، مُنْتَفَعٌ فِيهِ یعنی علمی که اعلی است؛ اگر این منفعت را لحاظ میکنید، فلسفه نافع نیست نسبت به هیچ علمی، چون ادون نیست از هیچ علمی. چون ادون از هیچ علمی نیست، نافع نسبت به هیچ علمی هم نیست؛ زیرا نافع همانطور که عرض کردم، نافع در این معنا به معنای خادم است. نافعی که ادون باشد یعنی خادم. خادم به مخدوم نفع میرساند، پس نافع هم هست؛ خادم هم هست، نافع هم هست. نافعی که ما در اطلاق دوم اراده میکنیم نافع به معنای خادم است و فلسفه خادم نیست، خادم هیچ علمی نیست؛ بقیه علوم خادم او هستند، او خادم علمی نیست.
تمثیل رابطه علوم به رابطه خادم و مخدوم یا رئیس و مرئوس
ببینید این مطلب و مثال را توجه کنید. همه علوم از هم استفاده میکنند. منفعت به معنای دوم را الآن لحاظ میکنیم و بحث میکنیم؛ منفعت به معنای اول را گفتیم تمام شد، اصلاً بحثی در آن نداریم. به لحاظ اول که منفعت عام باشد، گفتیم فلسفه نافع است، بقیه علوم هم نافعاند، چون به مرتبه کار نداریم؛ معنایش این است که بالاخره این باید استفادهای به او برساند، هر نوع استفادهای؛ استفاده از راه خدمت کردن یا استفاده از راه افاضه کردن. علم عالی استفاده میرساند از راه افاضه، علم دانی استفاده میرساند از راه خدمت؛ و ما به خدمت و افاضه کار نداریم، به اینجور اصطلاحات کار نداریم، میخواهیم بگوییم این فایده دارد برای او، کاری نداریم که این علم بالاتر است یا پایینتر است. اگر این منفعت ملحوظ باشد، فلسفه هم نافع است، بقیه علوم هم نافعاند؛ همه علوم نافعاند، «كَيْفَ كَانَ»، هر جور باشند.
اما این منفعت فعلاً مورد بحث ما نیست، این را فقط گفتیم و رفتیم. وارد بحث دوم میخواهیم بشویم که منفعت به معنای دوم برای فلسفه هست یا نیست؟ گفتیم نیست. گفتیم نیست یعنی فلسفه نافع به معنای دومی نیست، چون نافع به معنای دوم یعنی خادم؛ آخر منفعت دومی مقید بود به منفعتی که ادون برساند، مقید به این بود و فلسفه ادون نیست. منفعتی که ادون میرساند همان منفعتی است که خادم میرساند؛ و فلسفه خادم نیست، فلسفه ادون نیست، خادم نیست، پس نافع به معنای دوم نیست.
حالا برای اینکه این مطلب بیشتر روشن بشود، مثال میخواهم عرض کنم. پادشاه به رعیت منفعت میرساند، رعیت هم به پادشاه منفعت میرساند. مثال دیگر: فارِس، اسبسوار به اسب منفعت میرساند، اسب هم به اسبسوار منفعت میرساند. اما منفعتها یکسان نیستند. منفعتی که پادشاه به رعیت میرساند از باب سلطنت و افاضه است، به معنای سلطنت و افاضه است؛ منفعتی که رعیت به پادشاه میرساند از باب خدمت است. یا منفعتی که فارس به فرس میرساند، منفعت از باب مالکیت است، از باب تسلط است؛ و منفعتی که فرس به صاحبش میرساند از باب خدمت است. پس منفعت از بالایی افاضه است، از پایینی خدمت.
آیا این منفعت برای فلسفه هست یا نیست؟ عرض کردیم این منفعت به معنای این است که همه علوم به هم استفاده میرسانند، ولی این استفاده دومی که ما مطرح کردیم استفادهای است که خادم به مخدوم میرساند، استفادهای است که مرئوس به رئیس میرساند، نه عکسش؛ استفاده رئیس به مرئوس نیست، استفاده مخدوم به خادم نیست، بلکه استفاده خادم به مخدوم و استفاده مرئوس به رئیس است و چنین استفادهای برای فلسفه نیست؛ چون فلسفه مرئوس نیست، فلسفه خادم نیست، فلسفه رئیس العلوم است، مخدوم علوم است. بعد این مطلب را توضیح بیشتر میدهد که وقتی رسیدیم عرض میکنم.
تطبیق متن در تقسیم منفعت به مطلق و مخصص
«وَ إِذَا كَانَتِ الْمَنْفَعَةُ بِهٰذَا الْمَعْنَى»؛ اگر منفعت به این معنای رایج باشد، به همین معنا که در رئوس ثمانیه کتب آمده (معنای رایج چه بود؟ این بود که «مَعُونَةِ بَعْضِهَا فِي بَعْضٍ»، کمکی که بعضی علوم به بعضی میرسانند، این معنای منفعت بود؛ نه منفعت به معنای تحصیل کمال نفس و آماده شدن برای سعادت اخروی، آن منفعتی بود که گفتیم علوم به آن منفعت توجه هیچ ندارند)، حالا اگر منفعت به این معنای اخیر باشد یعنی به همان معنایی که در رئوس ثمانیه گفته شده که کمک بعضی علوم به بعضٍ باشد، «فَقَدْ يُقَالُ»؛ اینچنین منفعت به معنای دومی دو اطلاق دارد: «يُقَالُ قَوْلًا مُطْلَقًا»، گاهی اطلاق میشود عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ، اطلاق میشود اطلاق مطلق. «قَوْلًا مُطْلَقًا» یعنی به طور مطلق اطلاق میشود؛ به طور مطلق یعنی غیر مشروط به اینکه علم نافع أَدْوَنَ مَنْزِلَةً مِنَ الْعِلْمِ الَّذِي هُوَ مُنْتَفَعٌ فِيهِ باشد. قید نمیکنیم که علم نافع ادون باشد از علم مُنْتَفَعٌ فِيهِ؛ قید نمیکنیم، چه ادون باشد، چه مساوی باشد، چه اعلی باشد، منفعت را دارد. این یک اطلاق.
اطلاق بعدی: «وَ قَدْ يُقَالُ قَوْلًا مُخَصَّصًا». «مُخَصَّصًا» یعنی مشروط است، معتبر است در این معنای دومی و در این اطلاق دومی که مُنْتَفَعٌ فِيهِ أَجَلّ مَرْتَبَةً باشد و نافع ادون باشد. این دو اطلاق ما بر منفعت داریم.
«فَأَمَّا الْمُطْلَقُ»؛ منفعت به معنای مطلق برای فلسفه ثابت است، چون منفعت یعنی استفاده رساندن بدون شرط اینکه استفادهرساننده ادون است یا اعلی است یا مساوی؛ خب این برای فلسفه هست، بالاخره استفاده به علوم میرساند. «فَأَمَّا الْمُطْلَقُ فَهُوَ أَنْ يَكُونَ النَّافِعُ مُوصِلًا إِلَى تَحْقِيقِ عِلْمٍ آخَرَ» (کتاب ما نوشته «مُوَصِّلًا»، همهجا تشدید گذاشته، بعضی جاها حرکت هم گذاشته، نوشته «مُوَصِّلًا»؛ «مُوَصِّلًا» هم بد نیست، ولی خب با بودن «مُوصِلًا» احتیاج به «مُوَصِّلًا» نیست). «فَأَمَّا الْمُطْلَقُ فَهُوَ أَنْ يَكُونَ النَّافِعُ مُوصِلًا إِلَى تَحْقِيقِ عِلْمٍ آخَرَ»، نافع ما را به تصدیق علم دیگر برساند «كَيْفَ كَانَ»؛ «كَيْفَ كَانَ» یعنی چه علم دیگر اجل باشد، چه مساوی باشد، چه ادون باشد. کاری به اینها ندارد، اصلاً عنوان اجل و ادون و مساوی حذف میشود، فقط استفاده تنها لحاظ میشود. این میشود منفعت مطلق.
«وَ أَمَّا الْمُخَصَّصُ فَأَنْ يَكُونَ النَّافِعُ»[5] ؛ منفعت مخصص این است که نافع موصل باشد نه إلیٰ علمی که «كَيْفَ كَانَ»، بلکه «إِلَى مَا هُوَ أَجَلُّ مِنْهُ»، به علمی که آن علم اجل است «مِنْهُ» از نافع؛ که نافع باید ادون باشد، مُنْتَفَعٌ فِيهِ باید اجل باشد. در آن مطلق گفتیم نافع باشد به علم دیگر، علم دیگر هرچه هست، میخواهد اجل باشد، میخواهد ادون باشد، میخواهد مساوی باشد؛ ولی در مخصص میگوییم نافع موصل باشد «إِلَى مَا» یعنی علمی که آن علم اجل است از آن نافع، که شرط میشود که نافع باید ادون باشد و آن مُنْتَفَعٌ فِيهِ باید اجل باشد.
«وَ هُوَ كَالْغَايَةِ لَهُ»؛ این «وَ هُوَ كَالْغَايَةِ لَهُ» عطف است بر «أَنْ يَكُونَ النَّافِعُ مُوصِلًا»، یعنی نافع موصل باشد به علمی که اجل است و این علم اجل کالغایه باشد برای آن نافع؛ یعنی نافع دارد حرکت میکند برای اینکه به این علم اجل برسد، که علم اجل چون اجل است هدف است. چرا میگوید «كَالْغَايَةِ»؟ چون در غایت همانطور که الآن اشاره کردم حرکت هست؛ یعنی شیء وقتی میخواهد به هدف برسد حرکت میکند تا به آن هدف برسد، ولی علم نافع حرکت نمیکند تا به علم مُنْتَفَعٌ فِيهِ برسد، بلکه منی که عالمم از علم نافع حرکت میکنم و مشکل علم مُنْتَفَعٌ فِيهِ را حل میکنم. پس حرکت مال خود این علم نیست؛ لذا نمیشود گفت آن علم بعدی غایت این علم قبلی است، بلکه میگوییم کالغایت است برای این علم قبلی. آن علم اجل کالغایت است برای این ادونی که نافع است.
«إِذْ هُوَ لِأَجْلِهِ»؛ زیرا که این نافع «لِأَجْلِهِ» یعنی لاجل این مُنْتَفَعٌ فِيهِ جعل شده. نافع را گذاشتهاند برای این مُنْتَفَعٌ فِيهِ، یعنی نافع را خادم این مُنْتَفَعٌ فِيهِ قرار دادهاند؛ لذاست که این نافع آن مُنْتَفَعٌ فِيهِ را غایت خودش قرار میدهد. «بِغَيْرِ انْعِكَاسٍ»؛ یعنی آن مُنْتَفَعٌ فِيهِ لاجل نافع نیست و نافع هدف مُنْتَفَعٌ فِيهِ نیست. مثلاً منطق نافع است برای علوم عقلیه، و علوم عقلیه کالغایتاند برای منطق؛ عکسش دیگر نیست. منطق لاجل علوم عقلیه هست، ولی علوم عقلیه لاجل منطق نیست.
خب، تا اینجا این دو معنا تمام شد؛ منفعت مطلق را فهمیدیم، منفعت مخصَّص را هم فهمیدیم. حالا فلسفه آیا منفعت دارد یا ندارد نسبت به سایر علوم؟ میفرماید اما منفعت مطلق بله دارد، اما منفعت خاص ندارد.
«فَإِذَا أَخَذْنَا الْمَنْفَعَةَ بِالْمَعْنَى الْمُطْلَقِ كَانَ لِهٰذَا الْعِلْمِ» یعنی علم الهی «مَنْفَعَةٌ»؛ علم الهی منفعت دارد، چون استفاده به سایر علوم میرساند، بدون اینکه قید کنیم که سایر علوم ادوناند یا اعلیاند یا مساوی؛ بالاخره دارد به سایر علوم استفاده میرساند. ولی «وَ إِذَا أَخَذْنَا الْمَنْفَعَةَ بِالْمَعْنَى الْمُخَصَّصِ»، اگر منفعت به معنای مخصص را اخذ کنیم نه منفعت به معنای مطلق، «كَانَ هٰذَا الْعِلْمُ» یعنی علم الهی «أَجَلَّ مِنْ أَنْ يَنْفَعَ فِي عِلْمٍ غَيْرِهِ»؛ اجل از اینکه نفعی برساند در باقی علوم. در باقی علوم نفعی نمیرساند یعنی به باقی علوم نفعی نمیرساند؛ نفع به معنای اینکه ادوَن برساند ندارد، ولی نفع داردها! فلسفه نفع به سایر علوم میرساند، ولی نفع با عنوان اینکه نافع ادون است نمیرساند، با این عنوان نمیرساند. «بَلْ سَائِرُ الْعُلُومِ تَنْفَعُ فِيهِ»، بلکه سایر علوم نفعی میرسانند در فلسفه؛ یعنی از باب اینکه ادوَناند استفاده به فلسفه میرسانند، یا به تعبیر بهتر از باب خادم بودن به فلسفه خدمت میکنند. فلسفه خادم سایر علوم نیست، سایر علوم خادم فلسفهاند. این مطلب تمام شد.
اقسام سهگانه منفعت مطلق و نامگذاری خاص هر قسم
حالا ایشان میفرماید که منفعت مطلق را تقسیم کنیم، میبینیم از آن سه قسم درمیآید. منفعت خاص یکی بیشتر نبود: مَنْفَعَةُ الْأَدْوَنِ که واصل شود به اعلی، همین یک قسم بود؛ نافع یعنی ادونی که منفعتش را به اعلی میرساند، این نافع به معنای خاص بود. اما نافع به معنای مطلق سه فرض دارد: یکی اینکه ادون به اعلی استفاده برساند، یکی اینکه مساوی به مساوی استفاده برساند، یکی اینکه اعلی به ادون استفاده برساند؛ هر سه را ما منفعت میگوییم، منفعت مطلق هر سه را شامل میشود.
در این منفعت مطلق، فلسفه هم دخالت داشت، یعنی فلسفه هم این منفعت را داشت. حالا اگر بخواهیم به جای منفعت تعبیر دیگری به کار ببریم چیست؟ توجه داشتید به جای منفعت در منفعت مخصص، خدمت به کار بردیم. به جای منفعت در منفعت مطلق چه میتوانیم به کار ببریم؟ ایشان میفرماید آنجایی که اَدوَنی به اعلی منفعت برساند، به جای منفعت، خدمت را به کار ببر. مساوی را چیزی نمیگوید. ولی آنجایی که اعلی بخواهد به ادون منفعت برساند، افاضه به کار ببر، افاده به کار ببر، عنایت، ریاست، حکومت، سلطنت، اکرام، اعطا، مرحمت، امثال ذلک؛ اینجور عبارتها را به کار ببر، اسم را عوض کن.
خب پس این شد: در آنجایی که منفعت، منفعت مطلقه است، یک قسم منفعت مطلق خدمت است و آن منفعتی است که ادون به اعلی میرساند؛ یک قسم دیگر ریاست است و آن منفعتی است که اعلی به ادون میرساند. آن قسم اولش که خدمت نام دارد در فلسفه راه ندارد؛ با اینکه ما گفتیم فلسفه منفعت مطلق را دارد، ولی میخواهیم حالا بگوییم از بین اقسام مطلق آن یک قسمش را ندارد، قسم مساویاش را هم ندارد، فقط آن قسمی که منفعت اعلی به ادون است آن را دارد که اسمش را ریاست گذاشتیم، حکومت گذاشتیم، سلطنت گذاشتیم و امثال ذلک. آن را دارد، بقیه را ندارد، آن دو تای دیگر را ندارد. البته شاید مطلب دارد به بیانهای مختلف طرح میشود؛ تکرار نیست، بیانهای مختلف است، و تفصیل بیشتر داده میشود، ولی اصل مطلب همانی است که اول عرض شد.
«لٰكِنَّا إِذَا قَسَّمْنَا الْمَنْفَعَةَ الْمُطْلَقَةَ إِلَى أَقْسَامِهَا»؛ منفعت خاصه گفتیم اقسام ندارد، یک قسم بیشتر نیست، ولی منفعت مطلقه سه قسم دارد. اگر منفعت مطلقه را به اقسامش تقسیم کنیم، «كَانَتْ ثَلَاثَةَ أَقْسَامٍ»، اقسام آن میشود سه قسم:
یک: «قِسْمٌ يَكُونُ الْمُوصَلُ مِنْهُ مُوصِلًا إِلَى مَعْنًى أَجَلَّ مِنْهُ». «الْمُوصَلُ مِنْهُ» را یک کلمه میگیریم، در مقابلش الْمُوصَلُ إِلَيْهِ. این علمی که نفع میدهد میشود «الْمُوصَلُ مِنْهُ»، آن علمی که نفع میگیرد میشود الْمُوصَلُ إِلَيْهِ. ما که این وسط میخواهیم از این علم استفاده کنیم تا به آن علم برسیم، ما آن علم را «الْمُوصَلُ مِنْهُ» میدانیم، یعنی میگوییم از او شروع کردیم، این علم را الْمُوصَلُ إِلَيْهِ میدانیم، یعنی میگوییم به این ختم شدیم. پس «الْمُوصَلُ مِنْهُ» سه قسم میشود؛ الآن میخواهیم بگوییم «الْمُوصَلُ مِنْهُ» سه قسم میشود: یکی ادون، یکی مساوی، یکی اعلی. «قِسْمٌ يَكُونُ الْمُوصَلُ مِنْهُ مُوصِلًا إِلَى مَعْنًى أَجَلَّ مِنْهُ»؛ علم «الْمُوصَلُ مِنْهُ» یعنی آن علمی که ما اسمش را نافع میگذاریم، موصل است به یک علمی که بالاتر از خودش است؛ پس خودش ادون است و موصل است إِلَى الْأَعْلَى. این یک قسم.
قسم دوم: «وَ قِسْمٌ يَكُونُ الْمُوصَلُ مِنْهُ مُوصِلًا إِلَى مَعْنًى مُسَاوٍ لَهُ»؛ «الْمُوصَلُ مِنْهُ» که آن علم اولی است ما را ایصال میکند به معنایی که مساوی با خودش است، یعنی علم نافع ما را میرساند به علم مساوی خودش؛ نافع و مُنْتَفَعٌ فِيهِ مساویاند. در قسم اول نافع ادوَن بود، مُنْتَفَعٌ فِيهِ اجلّ بود.
حالا قسم سوم: «وَ قِسْمٌ يَكُونُ الْمُوصَلُ مِنْهُ مُوصِلًا إِلَى مَعْنًى دُونَهُ»؛ «الْمُوصَلُ مِنْهُ» ما را ایصال میکند به معنا و علمی که دون خودش است، دون یعنی پایینتر است. بعد این را معنا میکند: «وَ هُوَ أَنْ يُفِيدَ فِي كَمَالٍ دُونَ ذَاتِهِ». معنای اول خدمت بود، قسم دوم را معنا نمیکند، قسم سوم را دارد معنا میکند؛ افاده است، «هُوَ أَنْ يُفِيدَ». منفعت رساندن را به افاده دارد معنا میکند، چون بالایی میخواهد به پایینی کمک کند به آن میگوید افاده، پایینی میخواهد به بالایی کمک کند به آن گفت خدمت؛ مساوی را هم عرض کردم برایش نام جدیدی نمیگذارد.
«وَ هُوَ أَنْ يُفِيدَ فِي كَمَالٍ دُونَ ذَاتِهِ»؛ یعنی آن علم فوق کمالی را که پایینتر از خودش هست افاده میکند؛ یعنی کمالی میدهد که آن کمال کمتر از کمالی است که برای خود این علم است. کمالی بیشتر از خودش نمیدهد، کمالی میدهد به آن علم دون، کمتر از کمال خودش. «وَ هُوَ أَنْ يُفِيدَ فِي كَمَالٍ»، کمالی به آن علم پایینتر بدهد که آن کمال پایینتر از خود این مفید است، یعنی پایینتر از کمال مفید است. به عبارت دیگر، کمال دارد که کمال میدهد؛ لذا ملا سلیمان در اینجا اشاره میکند به قول حکما که گفتهاند: لَا يَهَبُ الْكَمَالَ الْقَاصِرُ عَنْهُ. گفتهاند کسی که خودش کمال ندارد کمال نمیدهد. پس اگر این علم فوق کمال نداشت کمال نمیداد؛ حالا که دارد کمال به مادون خودش میدهد کمال دارد، ولی این کمالی هم که به مادون خودش میدهد کمتر از کمالی است که خودش دارد، که تنزل کمال خودش را میخواهد به مادون بدهد.
خب، سه قسم منفعت مطلقه داشتیم؛ قسم اول هیچ، دوم هیچ، سومی را میخواهیم بحث کنیم: «وَ هٰذَا». «هٰذَا» یعنی قسم سوم که بالاتری میخواهد به پایینتری استفاده برساند. ایشان میگوید اگر بخواهی دقت بکنی، اسم این را دیگر منفعت نگذار، اسم دیگری برایش بگذار. «وَ هٰذَا» این قسم سوم «إِذَا طُلِبَ لَهُ اسْمٌ خَاصٌّ» اگر بخواهی اسم خاصی برایش بگذاری، نگو منفعت؛ منفعت اسم عام میشود. اسم خاصش خدمت نیست، اسم خاصش «كَانَ الْأَوْلَى بِهِ»، آنی که لایق است و سزاوارتر است «بِهِ» به این قسم سوم این اسمهاست که میگوییم: «الْإِفَاضَةَ، وَ الْإِفَادَةَ، وَ الْعِنَايَةَ، وَ الرِّيَاسَةَ»، این اسمها را به آن بده. یک اسم مطلق به آن میدهی که منفعت است، اشکال ندارد؛ اسم خاص اگر خواستی برایش بگذاری، سعی کن که مثل خدمت و امثال ذلک را اسم نگذاری، آن اسم است برای قسم اول نه برای قسم سوم. برای قسم سوم اگر اسم خاص خواستی بگذاری، افاضه و افاده و عنایت و ریاست را به کار ببر، «أَوْ شَيْءٌ مِمَّا يُشْبِهُ هٰذَا» یا اسمهایی شبیه این اسمها که «إِذَا اسْتَقْرَيْتَ الْأَلْفَاظَ الصَّالِحَةَ فِي هٰذَا الْبَابِ عَثَرْتَ عَلَيْهِ»؛ ضمیر «عَلَيْهِ» برمیگردد به «شَيْءٌ». شیئی از مشابهات این الفاظ که اگر الفاظ صالحه در این باب را ملاحظه کنی، اطلاع پیدا میکنی و تسلط پیدا میکنی «عَلَيْهِ» بر آن شیء مشابه؛ یعنی الفاظی مشابه را در بین الفاظ صالحه میتوانی پیدا کنی اگر بگردی. الفاظ مشابه هم مثل لفظ حکومت، سلطنت، اکرام، اعطا، مرحمت که اینها را ملا سلیمان ذکر کرده. این الفاظ صالحه است که اگر تو بگردی در بین الفاظ صالحه، میتوانی مشابه این الفاظی که ما گفتیم پیدا کنی. اینجور الفاظ را میتوانی اسم خاص برای یکچنین منفعتی بگذاری؛ اسم عام این منفعت که منفعت مطلقه است، اسم خاصش را هم میتوانی این الفاظ بگذاری.
این اسم خاص بود برای قسم سوم. برای قسم اول هم اسم خاص داریم: «وَ الْمَنْفَعَةُ الْمُخَصَّصَةُ قَرِيبَةٌ مِنَ الْخِدْمَةِ». منفعت مخصصه همان منفعتی بود که ادون به اعلی میرساند، یعنی قسم اول از سه قسم مطلقه. مخصصه قسم اول از سه قسم مطلقه بود. قسم اول از سه قسم مطلقه را گفتم اسم خاصش را خدمت بگذاریم، پس منفعت مخصصه هم که مثل قسم اول از سه قسم مطلقه است اسمش را خدمت بگذاریم: «وَ الْمَنْفَعَةُ الْمُخَصَّصَةُ قَرِيبَةٌ مِنَ الْخِدْمَةِ». پس اسم خاصش را میشود خدمت گذاشت؛ وقتی میگوییم این ادون نافع است یعنی خادم است.
«وَ أَمَّا الْإِفَادَةُ الَّتِي تَحْصُلُ مِنَ الْأَشْرَفِ فِي الْأَخَسِّ فَلَيْسَ يُشْبِهُ الْخِدْمَةَ»؛ افاده که مربوط به قسم سوم از سه قسم منفعت مطلقه بود که از اعلی به ادون میرسید، که «تَحْصُلُ مِنَ الْأَشْرَفِ فِي الْأَخَسِّ» از آن بالا به این پایینی میرسد، «فَلَيْسَ يُشْبِهُ الْخِدْمَةَ» این شباهت به خدمت ندارد، مقابل خدمت است. خدمت از پایین به بالاست، افاده از بالا به پایین است.
بعد میفرماید تو میدانی خادم و مخدوم هر دو به هم منفعت میرسانند، ولی منفعت خادم خدمت است، منفعت مخدوم دیگر خدمت نیست؛ منفعت مخدوم یا ریاست است یا افاضه است، جود و کرم و هرچه اسمش را میگذارید، منفعت مخدوم آن است. رئیس و مرئوس هر دو به هم کمک میکنند، ولی مرئوس خدمتگزاری میکند، رئیس کرم میکند، جود میکند، مرحمت میکند و امثال ذلک.
پرسش: تداخل اقسام لازم نمیآید که این قسم منفعت مخصصه همان قسم اول از قسم مطلقه شود؟
پاسخ: اشکال ندارد. منفعت مخصصه قسم اول از منفعت مطلقه است، ولی منفعت مخصصه که میگوییم یک اطلاق است، منفعت مطلقه که میگوییم یک اطلاق دیگر است؛ آن اطلاق، اطلاق عام است، این اطلاق، اطلاق خاص است. هر عامی باید شامل خاص باشد و هر خاصی باید مندرج تحت عام باشد؛ یعنی تداخل اقسام نمیگوییم. این اقسام، اقسام مباین که نیستند؛ اقسامی هستند که عام و خاص دارند. اگر عام و خاص دارند، حتماً خاص باید مندرج تحت عام باشد، حتماً عام باید شامل خاص باشد. آنی که شما میفرمایید تداخلش محال است، تداخل اقسام محال است، اقسامی است که مباین با هم باشند. این اقسام توجه کردید گفتیم یکیاش عَلَى وَجْهٍ أَعَمَّ است، یکیاش عَلَى وَجْهٍ أَخَصَّ است؛ در چنین اقسامی این تداخل ممنوع نیست، بلکه تداخل لازم است.
تفاوت نوعی منفعت خادم و مخدوم و تمثیل ملاصدرا درباره نفس و بدن
«وَ أَنْتَ تَعْلَمُ»؛ بله، ایشان میفرماید که میدانی هر دو طرف، آن ادون و اعلی هر دو به هم منفعت میرسانند، ولی منفعت هر دوشان یک سنخ نیست؛ یکی خدمت است، یکی افاده. «وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ الْخَادِمَ يَنْفَعُ الْمَخْدُومَ»، خادم نفع به مخدوم میرساند، «وَ الْمَخْدُومَ أَيْضًا يَنْفَعُ الْخَادِمَ»، مخدوم هم به خادم نفع میرساند.
آیا مخدوم به خادم نفع مخصَّص میرساند؟ دقت کنید چه عرض میکنم؛ مخدوم به خادم نفع مخصص میرساند؟ مخدوم یعنی بالاتر، خادم یعنی پایینتر؛ آیا بالاتر به پایینتر نفع مخصص میرساند؟ نه، نفع مخصص گفتیم همیشه از پایین به بالاست. پس مخدوم به خادم نفع مطلق میرساند نه نفع مخصص؛ ولی خادم به مخدوم میتواند نفع مطلق برساند، میتواند نفع مخصص برساند.
«أَعْنِي الْمَنْفَعَةَ إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً»؛ این «أَعْنِي الْمَنْفَعَةَ إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً» تفسیر است برای «وَ الْمَخْدُومَ أَيْضًا يَنْفَعُ الْخَادِمَ»، تفسیر برای هر دو نیست. «وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ الْخَادِمَ يَنْفَعُ الْمَخْدُومَ» یعنی «يَنْفَعُ الْمَخْدُومَ» به نفع مطلق یا به نفع مخصص؛ اما «الْمَخْدُومَ أَيْضًا يَنْفَعُ الْخَادِمَ» فقط به نفعی که «إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً»، فقط به نفع مطلق میتواند منفعت برساند. پس «أَعْنِي الْمَنْفَعَةَ إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً» تفسیر برای «وَ الْمَخْدُومَ أَيْضًا يَنْفَعُ الْخَادِمَ» است که وقتی مخدوم میخواهد به خادم نفع برساند، آن وقتی است که منفعت را تو مطلق اخذ کنی، منفعت مخصص اخذ نکنی؛ والا منفعت مخصص از مخدوم به خادم نمیرسد، از بالا به پایین نمیرسد.
خب، این «أَعْنِي الْمَنْفَعَةَ إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً» یک جمله معترضه بود، تفسیر کرد ما سبق را. این «وَ يَكُونُ» ادامه بحث است؛ اینطور شد: «وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ الْخَادِمَ يَنْفَعُ الْمَخْدُومَ، وَ الْمَخْدُومَ أَيْضًا يَنْفَعُ الْخَادِمَ»، بعد میگوییم «وَ يَكُونُ نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ... نَوْعًا آخَرَ». این «وَ يَكُونُ» تتمه آن بحث است، این «أَعْنِي الْمَنْفَعَةَ إِذَا أُخِذَتْ مُطْلَقَةً» به صورت جمله معترضه آمده، فقط حالت تفسیری دارد. این «وَ يَكُونُ نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ... نَوْعًا آخَرَ» میخواهد اینطور بگوید: منفعتی که خادم به مخدوم میرساند نوعی است، منفعتی که مخدوم به خادم میرساند نوع دیگری است؛ که نوع خدمتها فرق میکند، نوع منفعتها فرق میکند.
«وَ يَكُونُ نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ... نَوْعًا آخَرَ»، بعد [از کلّ منفعةٍ] دارد «وَ وَجْهُهُ الْخَاصُّ». «وَجْهُهُ الْخَاصُّ» یعنی چه؟ منفعت در منفعت بودن فرقی نمیکند، همهاش منفعت است؛ اما اگر به منفعت وجه خاص دادید، یعنی خواستید منفعت را منفعت خاص بکنید، منفعت خاصی که ادون به اعلی میرساند غیر از منفعت خاصی است که اعلی به ادون میرساند. اصل منفعت مشترک است، هر دو به هم منفعت میرسانند، منفعت عام؛ به وجه عام هر دوشان منفعت به هم میرسانند بدون اینکه توصیف کنیم منفعتشان را. اما اگر بخواهید به وجه خاص منفعتشان را بیان کنید، منفعت این با منفعت این دو نوع است، یک نوع نیستند. پس هر دوشان منفعت عام دارند و در منفعت عام فرقی بینشان نیست، این هم دارد منفعت میرساند، آن هم دارد منفعت میرساند؛ اما در منفعت خاص فرق است بینشان: این یک سنخ منفعت خاص دارد، آن سنخ دیگر دارد؛ این خدمت دارد، آن افاده دارد؛ این نوعی است، آن نوع دیگر.
«وَ يَكُونُ نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ»، «نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ» نه جنس؛ جنس منفعت فرق نمیکند. عرض کردم این هم منفعت دارد، آن هم منفعت دارد؛ آن پایینی هم منفعت میرساند، بالایی هم منفعت میرساند؛ جنس منفعت فرق نمیکند، نوع منفعت فرق میکند. «وَ وَجْهُهُ الْخَاصُّ»، عرض کردم وجه مطلقش فرق نمیکند، وجه خاصش فرق میکند. «نَوْعُ كُلِّ مَنْفَعَةٍ وَ وَجْهُهُ الْخَاصُّ نَوْعًا آخَرَ»، و وجه خاص هر یک هم مخصوص خودش است؛ وجه هر کدام مخصوص خودش است، نوع هر کدام هم مخصوص خودش است.
مثلاً توجه کنید، یک مثالی ملاصدرا میزند که من آن مثال را خوب است عرض کنم. میگوید که نفس و بدن هر دو به هم منفعت میرسانند. اگر به طور مطلق بخواهید بحث کنید یا به طور جنس بخواهید بحث کنید، میگویید اینها منفعت به هم میرسانند، تعیین هم نمیکنید؛ این منفعت به او میرساند، او هم منفعت به این میرساند. ولی وقتی میخواهید منفعت را خاص کنید، یعنی آن جنس منفعت را یک نوع خاصی قرار بدهید، آنوقت جدا میکنید منفعتها را؛ منفعت بدن یک چیزی میشود، منفعت نفس یک چیزی میشود. منفعت نفس این است که به بدن حیات عَرَضی میدهد و بدن را موفق میکند به احساس کردن و حرکت به اراده کردن؛ نفس است که این کار را با بدن میکند. از طرف دیگر بدن هم به نفس منفعت میرساند؛ چه منفعتی؟ این منفعت که با ریاضات خودش نفس را آماده کمال علمی و عملی میکند، چون بدن ریاضت میکشد دیگر، هم در علم هم در عمل؛ ما به وسیله بدنمان علم و عمل را کسب میکنیم. پس بدن با تلاش خودش، با ریاضات خودش به نفس استفاده میرساند؛ منتها استفادهای که بدن میرساند اسمش خدمت است، استفادهای که نفس میرساند اسمش عنایت است، اسمش افاده است.
تبیین منفعت علم الهی برای علوم جزئیه و جمعبندی فصل
خب، حالا اینها مطالبی بود که گفته شد، مثال هم زده شد، حالا میخواهیم بیاییم در این علم خودمان این مطلب را طرح کنیم و پیاده کنیم. میفرماید که قبلاً گفتیم که علم فلسفه دو استفاده به علوم دیگر میرساند: یکی اینکه مبادی علوم دیگر را یقینی میکند، اثبات میکند إِثْبَاتًا يَقِينِيًّا؛ این در باب تصدیقات است، در باب تصدیقات مبادی را اثبات میکند إِثْبَاتًا يَقِينِيًّا. دوم اینکه در باب تصور، امور مشترکه را به تصور ما میدهد یعنی تبیین میکند، یعنی مبادی مشترکه تصوریه را تبیین میکند؛ یعنی یک اصطلاحی را که در فلان علم و فلان علم و فلان علم به کار میرود برای ما بیان میکند و تعریف میکند. پس هم مبادی تصوریه علوم دیگر را تبیین میکند، هم مبادی تصدیقیه علوم دیگر را در اختیار ما قرار میدهد؛ یعنی هم موضوعات مسائل را و اموری را که علم بر آن مبتنی است تعریف میکند، هم اثبات میکند. خب، به این ترتیب معلوم میشود که به تمام علوم استفاده میرساند؛ اما منفعت مطلق، نه منفعت مخصص. چون منفعت مخصص باید از ادون به عالی باشد و فلسفه ادون نیست، پس منفعت مخصص برای هیچ علمی ندارد؛ این منفعت را که گفتیم منفعت مطلق بود.
«فَمَنْفَعَةُ هٰذَا الْعِلْمِ الَّذِي بَيَّنَّا وَجْهَهَا»؛ منفعت این علم یعنی علم الهی، آن علمی که «بَيَّنَّا وَجْهَهَا» وجه منفعتش را (یعنی توضیح دادیم که چه منافعی به علوم دیگر میرساند)، منفعتی که این علم میرساند «فِي إِفَادَةِ الْيَقِينِ بِمَبَادِئِ الْعُلُومِ الْجُزْئِيَّةِ» است. منظور از مبادی، مبادی تصدیقیه است؛ آن عبارت بعدی «وَ التَّحَقُّقِ» مربوط به مبادی تصوریه است. افاده میکند یقین را به مبادی علوم جزئیه؛ یعنی علوم جزئیه مبادی تصدیقیه دارند و مبادی تصدیقیشان را چنان برای ما ثابت میکند که ما به آنها یقین پیدا کنیم.
بعد «وَ التَّحَقُّقِ لِمَاهِيَّةِ الْأُمُورِ الْمُشْتَرَكِ فِيهَا»؛ «فِيهَا» ضمیرش به این امور برمیگردد، «الْمُشْتَرَكِ فِيهَا» خودش یک کلمه است. و ما را متحقق میکند به ماهیت امور مشترک فیها؛ یعنی ماهیت این امور را پیش ما تحقیق میکند، تبیین میکند، این امور مشترک فیها را ماهیتشان را روشن میکند، یعنی تعریفشان میکند؛ یعنی مبادی تصوریه علوم دیگر را در اختیار ما میگذارد. ماهیت امور مشترک فیها را در اختیار ما میگذارد ولو این امور مشترک فیها مبادی نباشند؛ چه مبادی تصوریه باشند، چه چیزهای دیگر باشند. بله، اشتباه گفتم؛ وقتی که برای ما تعریف میکند امور مشترک فیها را، خود همین تعریفش میشود مبادی تصوریه. آنوقت گاهی مبادی را تعریف میکند، گاهی امور دیگر را تعریف میکند؛ وقتی تعریف کرد، آن تعریفش میشود مبادی تصوریه، چون تصور را در اختیار ما گذاشت. پس «وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ» این امور مشترک فیها «مَبَادِئَ»؛ ولو آن امور مشترک فیها مبادی نیستند، ولی بالاخره فلسفه اینها را بیان میکند. پس فلسفه اثبات میکند مبادی تصدیقیه را یک، و بیان میکند امور مشترک فیها را، چه آن امور مشترک فیها مبادی باشند چه نباشند.
«فَهٰذَا إِذَنْ مَنْفَعَةُ الرَّئِيسِ لِلْمَرْؤُوسِ، وَ الْمَخْدُومِ لِلْخَادِمِ». خب، دیدیم که فلسفه استفاده رساند به بقیه علوم، اما چه نوع استفادهای؟ استفادهای که مرئوس به رئیس میرساند و استفادهای که خادم به مخدوم میرساند؟ نه، بلکه برعکس؛ استفادهای که مخدوم به خادم میرساند و استفادهای که رئیس به مرئوس میرساند. اینچنین استفادهای فلسفه به سایر علوم میرساند.
به چه بیان استفاده فلسفه استفاده رئیس به مرئوس است؟ دقت کنید: رابطه علم فلسفه با سایر علوم، رابطه معلوم فلسفه است با سایر معلومات. خوب توجه کنید چه عرض میکنم: رابطه علم فلسفه به سایر علوم، رابطه معلوم فلسفی به معلومات سایر علوم است. معلوم فلسفی چیست؟ معلوم فلسفی واجبتعالی است، مبادی عالیهاند. معلومات سایر علوم، معلولات این واجبتعالی و معلولات مبادی عالیهاند. پس معلوم فلسفه رئیس است برای معلومات سایر علوم، بنابراین علم فلسفه هم رئیس است برای سایر علوم. اگر بین معلومات نسبت رئیس و مرئوس هست، بین علوم هم نسبت رئیس و مرئوس است. اگر معلوم فلسفی رئیس است نسبت به معلومات سایر علوم، علم فلسفه هم رئیس است نسبت به سایر علوم. پس اگر فلسفه به سایر علوم خدمت میکند، مانند خدمت رئیس به مرئوس است، مانند خدمت مخدوم به خادم است.
«فَهٰذَا إِذَنْ» یعنی این منفعتی که فلسفه به علوم دون خودش میرساند، «مَنْفَعَةُ الرَّئِيسِ لِلْمَرْؤُوسِ» منفعت رئیس است به مرئوس، «وَ الْمَخْدُومِ لِلْخَادِمِ» و منفعت مخدوم است به خادم. چرا منفعت رئیس به مرئوس و مخدوم به خادم؟ به خاطر اینکه همانطور که عرض کردم رابطه این علم با علوم دیگر، رابطه معلوم این علم با معلومات دیگر است؛ و در معلومات دیگر ریاست و مرئوسیت هست، پس در علم هم ریاست و مرئوسیت هست، پس در منفعت رساندن، منفعت مرئوس به رئیس است، ببخشید، منفعت رئیس به مرئوس است. پس در منفعت رساندن، منفعت رئیس به مرئوس است.
«إِذْ نِسْبَةُ هٰذَا الْعِلْمِ» که الهی است «إِلَى الْعُلُومِ الْجُزْئِيَّةِ»[6] ، نسبت این دو علم «نِسْبَةُ الشَّيْءِ الَّذِي هُوَ الْمَقْصُودُ مَعْرِفَتُهُ فِي هٰذَا الْعِلْمِ» یعنی معلوم این علم (شیئی که مقصود است معرفتش در این علم، یعنی معلوم در علم فلسفه) «إِلَى الْأَشْيَاءِ الْمَقْصُودَةِ مَعْرِفَتُهَا فِي تِلْكَ الْعُلُومِ»، یعنی به معلوماتی که میخواهیم در آن علوم بشناسیم. این «نِسْبَةُ الشَّيْءِ الَّذِي هُوَ الْمَقْصُودُ مَعْرِفَتُهُ فِي هٰذَا الْعِلْمِ» را عوض کنید، بگویید نِسْبَةُ الْمَعْلُومِ فِي هٰذَا الْعِلْمِ؛ «إِلَى الْأَشْيَاءِ الْمَقْصُودَةِ مَعْرِفَتُهَا فِي تِلْكَ الْعُلُومِ» را عوض کنید، بگویید إِلَى مَعْلُومَاتِ سَائِرِ الْعُلُومِ. اینطور میشود: نسبت علم الهی به سایر علوم مثل نسبت معلوم در این علم است به معلومات سایر علوم. عبارت را دوباره بگویم: «إِذْ نِسْبَةُ هٰذَا الْعِلْمِ إِلَى الْعُلُومِ الْجُزْئِيَّةِ»، نسبت این علم به سایر علوم مثل نسبت معلوم در این علم است به معلومات سایر علوم. آنوقت معلومات سایر علوم مرئوساند و معلوم این علم رئیس است؛ چرا؟ چون توجه کردید معلوم در این علم اسباباند و معلوم در سایر علوم مسبباتاند و سبب رئیس است و مسبب مرئوس است. پس اگر این رابطه بین معلومها هست، همین رابطه بین علمها هم هست؛ در نتیجه اگر منفعتی از این علم فلسفه بخواهد به سایر علوم برسد، منفعتی است که از رئیس به مرئوس رسیده.
«فَكَمَا أَنَّ ذٰلِكَ»، «ذٰلِكَ» یعنی معلوم در علم الهی، «مَبْدَأٌ لِوُجُودِ تِلْكَ»، «تِلْكَ» یعنی معلومات سایر علوم؛ همانطور که معلوم در علم الهی که همان اسباباند مبدأند «لِوُجُودِ تِلْكَ» یعنی مبدأند برای معلومات سایر علوم، «فَكَذٰلِكَ الْعِلْمُ بِهِ» یعنی علم به این معلوم فلسفی (این علم فلسفه، این علم الهی) «مَبْدَأٌ لِتَحَقُّقِ الْعِلْمِ بِتِلْكَ»، مبدأ است «لِتَحَقُّقِ الْعِلْمِ بِتِلْكَ» یعنی به آن معلومات. پس این علم فلسفه مبدأ است، همانطور که معلوم فلسفه مبدأ بود. مبدأ یعنی رئیس؛ پس فلسفه میشود رئیس، سایر علوم میشوند مرئوس، استفادهای که فلسفه به سایر علوم میرساند استفاده رئیس به مرئوس است که ما اسمش را افاده گذاشتیم، افاضه گذاشتیم، عنایت گذاشتیم، هرچه دلتان میخواهد بگویید؛ استفاده برعکس نیست، فایده و نفع رساندن برعکس نیست که اسمش را خدمت گذاشتیم.
خب، تمام مطالب تمام شد، جمع کنیم کل مطلب را. مطلب این شد که ما درباره منفعت فلسفه بحث کردیم. در ابتدا گفتیم که منفعت با خیر فرق دارد و توضیح دادیم این مطلب را. بعد بحث کردیم که منفعت همه علوم آن کمال نفسانی است، ولی در رئوس ثمانیهای که در ابتدای کتب یا در انتهای کتب ذکر میشود بحثی از این منفعت نشده؛ منفعتی که در تمام علوم مطرح است و مورد توجه است این است که این علم چه استفادهای به سایر علوم میرساند. تا اینجا بیان کردیم و روشن کردیم که الآن بحث ما هم در این فصلی که میخواهیم منفعت فلسفه را بیان کنیم، همین نوع منفعت است که این استفادهای که فلسفه به سایر علوم میرساند چیست.
بعد شروع کردیم به بیان کردن که منفعتی که به معنای نفع رساندن علمی به علم دیگر است دو قسم میشود: یک منفعت مطلقه، یک منفعت مخصصه؛ آنوقت توضیح دادیم که منفعت مطلقه را فلسفه دارد، منفعت مخصصه را ندارد، منفعت مطلقه را هم که دارد آن قسم خاصش را دارد؛ آن قسمی را که باید اسمش را عنایت گذاشت، نه آن قسمی که اسمش را خدمت میگذاریم. و آخر سر هم ثابت کردیم که منفعت فلسفه از همان قسمی است که اسمش عنایت است، یعنی منفعتی است که رئیس به مرئوس میرساند.
این کل بحث ما در منفعت فلسفه بود. بحث بعدیمان در «مَرْتَبَةُ هٰذَا الْعِلْمِ» است که انشاءالله در جلسه آینده خواهیم گفت.