درس خارج اصول استاد حسین فرحناکی
99/04/01
بسم الله الرحمن الرحیم
مباحث قطع/ اقسام قطع
موضوع: مباحث قطع/ اقسام قطع
خلاصه مباحث امروز:تقسیمات قطع: بحثی که در اصول قرار شد مطرح گردد، اقسام قطع بود. قطع را علماء تقسیم کردند به طریقی و موضوعی و نیز برای موضوعی اقسامی را بیان کردهاند. بعضی تقسیمات قطع را در سه قسم منحصر کردهاند: 1-قطع طریقی، 2-قطع موضوعی کشفی جزء الموضوع، 3-قطع موضوعی کشفی تمام الموضوع. و قطع موضوعی وصفی را بالمرة منکر گردیدهاند.
تذکر: برای اینکه موضوعی طریقی با طریقی محض اشتباه نشود، طریقی محض را طریقی نامیدیم. و اسم طریقی در موضوعی طریقی را کشفی گذاشتیم؛ موضوعی کشفی در مقابل موضوعی وصفی یا صفتی است.
و برخی تقسیم را تا هفت قسم هم رساندهاند؛ بدین صورت که هر کدام از قطع موضوعی کشفی آن کشفی را ایشان سه قسم میکنند، قسم سوم اینکه یا تمام الکشف و کمال الکشف موضوع قرار گرفته است و یا فقط کاشفیت قطع ملاک است اعم از کاشفیت قطعیه و اماریه. لهذا دو قسم اضافه میشود، و اقسام قطع هفت قسم میگردد. ظاهرا مرحوم امام راحل به این تقسیم بندی قائل شدهاند.[1] و شاگرد ایشان مرحوم آیةالله فاضل لنکرانی نیز این تقسیم بندی را پذیرفتهاند.
بیان: تقریبی که به ذهنمان رسید، گاهی مولا در حکمی که میخواهد ارائه دهد قطع را هیچگاه دخالت در حکمش نمیدهد، چون لابد لکل حکم من موضوع و اصلا قطع را دخالت در ترتب حکم بر این موضوع نمیدهد. اینجا چون قطع خارج از ترتب حکم در موضوع است فقط و فقط قطع ما تنها کاری که میتواند بکند این است که بگوید: من طریق هستم برای اینکه شما را به حکم الله برسانم و الا در خود حکم الله، وجود و عدم من هیچ دخالتی ندارد. و اکثر حکمهای دینی از این دسته است. در حکم «الخمر حرام» موضوع، خمر است، بدانی یا ندانی، الخمر حرام. شارع مترتب کرده و معلول قرار داده برای خمر حرمت شرب را. و قطع، هیچ دخالتی در ترتب نفس حکم ندارد. بله در مقام تنجیز دخالت دارد اما بحث ما در مقام تنجیز نیست اینکه چه زمانی شارع حق دارد در مقابل این حکمی که جعل کرده از مکلفینش باز خواست کند. خوب این معلق بر این است که حتما علم پیدا کند و حجتی داشته باشد.
نکته: در اصول ما بین قطع، علم و یقین فرقی نمیگذاریم. لهذا در اول بحث که وارد بحث قطع شدیم تعبیر به قطع کردیم بعد که علم اجمالی را خواستیم مطرح کنیم تعبیر نمیکنیم به قطع اجمالی با اینکه علی القاعده باید میگفتند قطع تفصیلی و قطع اجمالی و باز قطع اجمالی را شروع کردیم به بیان احکامش. به بحث اجمالی که میرسند تعبیر به علم میکنند باز قطع اجمالی خلاف مرتکز ذهنهای ماست. در اصول، ما خیلی در این وادی نیستیم اگر چه که فرقهایی بیان شده لکن ما ناظر نیستیم. خواستید مراجعه کنید، مرحوم محقق خویی در مصباح فرقی بیان کردند.
اما در لغت یا در بعضی مصطلحات فارقهایی بیان کردهاند.
مثلا مرحوم محقق خویی میفرمایند: اگر جنبهی کشف در آن مهم است از آن تعبیر به قطع میکنیم. و اگر جنبه این که یک مطلبی ثبوت و ثبات نداشته و حالا به ثبات رسیده تعبیر به یقین مینماییم. سپس میفرمایند: هیچ وقت به خدای متعال قاطع و متیقن نمیگوییم. اما به خداوند متعال میگوییم عالم بود. ولی در اصول همه را یکسان میگیریم.
برخی از کلامیها هم فرق گذاشتهاند بین علم و قطع و میگویند که قطع فقط ناظر به صفت نفسانی است و اعم از جهل مرکب و مطابقت با واقع هر دو را میگوییم قطع اما علم را فقط مختص میدانیم به آنجایی که به واقع برسد، وجدان واقع که بکند میگوییم عالم است. ولهذا ان الله علیم و لیس بقاطع هیچ گاه به خدا نمیگوییم قاطع چون قاطع یعنی فقط یک صفت عدم تحیری و ترددی را میگوییم قاطع که تحیری در وجودش نیست، حالا این تحیر به خاطر این بوده که به واقع رسیده تحیر نیست یا که نه خلاف واقع رسیده لکن تحیری در دلش نیست؛ قطع را اعم میگیرند از علم و علم را میگویند محدود به آن واصل است. اما ما در اصول فرقی نمیگذاریم و وقتی میگوییم علم قطع و یقین منظورمان یکی است.
پس گاهی شارع در حکمش هیچ دخالتی برای علم قائل نیست و این از محل بحث ما خارج است و در اینجا قطع ما طریق الی الحکم است طریق الی الموضوع است و هیچ دخالتی در حکم الله تعالی ندارد.
در مقابل گفتیم: گاهی خدای متعال در موضوع حکمش، قطع را دخالت میدهد. به طوری که بدون قطع، حکم، مترتب نمیشود. سؤالی که مطرح می گردد این است؛ حال که شارع مقدس علم را در موضوع دخالت داد، چه جنبهی علم را در حکمش دخالت داده است؟
تعبیر مرحوم استاد فلسفی: مبنای مرحوم استاد فلسفی این بود و میفرمودند: قطع مانند سکهی دو رو است دو جنبه دارد 1. جنبهی صفت نفسانی که تعبیر میکنیم به عدم تحییر و اطمینان 2. جنبهی مرآتیت و کاشفیت.
شارع مقدس کدام جنبه را لحاظ کرده و موضوع قرار داده است و کدام جنبه برای قانونگذار مهم بوده که موضوع قرار داده است؟ لذا اسمش را گذاشتیم قطع موضوعی چون در موضوع اخذ شده و در حکم، دخالت دارد. لذا تعبیر میکنیم به قطع موضوعی. اگر جنبهی کشف و مرآتیتش است، تعبیر میکنیم به قطع موضوعی کشفی. گاهی جنبهی صفت نفسانی و عدم تحیر برای مولا مهم بوده است، تعبیر میکنیم به موضوعی وصفی. و لهذا به عبارت مرحوم آخوند[2] هم اشکال میکنند که الغاء جهت کشف، اشتباه مسامحهای در تعبیر از مرحوم آخوند است و مراد ایشان این بوده که لحاظ نکرده است چون قابل الغاء نیست.
قسم جدیدی از قطع: ندیدم کسی تقسیم دیگری داشته باشد ما میگوییم: چرا علماء قسم سومی را تصویر نکردند؟ گاهی مولا هر دو جنبه برایش مهم است هم آنهایی که اطمینان دارند و هم آنهایی که مرآتیت دارند. میگوییم: چه اشکالی دارد هر دو جنبهی قطع برایش مهم باشد و قسم سومی را تصویر کند، چرا لحاظ نکردند؟ البته شاید از این جهت باشد که -انشاءالله بحث بعدی خواهد آمد- در آثاری که بر اقسام قطع میخواهیم مترتب کنیم، تأثیر گذار نباشد، در آن اقسام بیان نکردند. و الا تصویریش که خوب است که یک آمری یک شارعی بگوید: هر دو جنبهی قطع برای من مهم است.
حالا در هر وجهی که قطع را موضوع قرار بدهند چه دو وجهی که بزرگان گفتند چه سه وجهی که ما ارائه دادیم یا تمام الموضوع است یعنی غیر از قطع برایش مهم نیست یا جزء الموضوع است یعنی مولا اضافهی بر قطع چیز دیگری هم مهم است برایش در ترتب حکم اینکه مکلف قاطع باشد و اضافهی بر قاطع بودن باید واقع هم باشد مطابقت خارجی هم با همین باشد حالا اثر بار میشود.
حالا تقسیم ما میشود: قطع موضوعی یا کشفی بود یا صفتی بود و قسم سومی که ما درست کردیم و هر یک از این سه قسم یا تمام الموضوع است یا جزء الموضوع است. میشود شش قسم و با آن طریقی محض میشود 7 قسم.
نظر به قطع از حیث قاطع و مقطوعبه: اما تقسیم مرحوم آخوند که همه در او مناقشه نمودهاند، ایشان در قطع وصفی فرموده: قطع وصفی در ناحیه قاطع یا در ناحیه مقطوعبه. بسیاری از محشین منجمله مرحوم محقق خویی به تعبیر مرحوم آخوند اشکال نمودهاند که تصویر کلام مرحوم آخوند را متوجه نشدیم. و خیلی دیگر از محشین هم گفتهاند: ما نتوانستیم از تقسیم ایشان تصویر صحیح ارائه دهیم.
ما گفتیم: شاید جهت نظر ایشان این بوده هنگامی که قطع موضوع قرار بگیرد چه بما هو قاطع چه بما هو مقطوع فرقی نمیکند چه مولا بفرماید: «مقطوع الخمر حرام» چه بفرماید: «اذا قطعت بخمریة هذا فهذا حرام» هر دو، قطع موضوعی است. الا اینکه یکی در ناحیه قاطع است و دیگری در ناحیه مقطوعبه. یعنی ایشان در مقام تقسیم نبوده، بلکه بیانات مقنن میتواند به دو شیوه باشد، تارة در لسان دلیل، قطع را در ناحیه مقطوع اخذ کند و اخری در ناحیه قاطع تصویر نماید. شاید مراد ایشان این بوده و شما گشتید و یک حقیقت و فارقی پیدا کنید و فرمودید: من نتوانستم فارقی پیدا کنم.
بیان: مرحوم محقق خویی در فرمایش مرحوم آخوند چنین مناقشه میفرمایند:[3] آیا این معلومی که شما میفرمایید علم تعلق بگیرد، مرادتان معلوم ذهنی است -که آقایان فلاسفه تعبیر میکنند به معلوم اولا و بالذات. یعنی آن چیزی که در صورت ذهنی من و شما معلوم اولا و بالذات است- یا صفت اطمینان را نسبت به مقطوع میگیرید و مرادتان صورت خارجی شيء -که معلوم بالعرض است- می باشد؟ شما به هر نحوی که معنی کنید، مرادتان از این صفت نفسانی نسبت به مقطوع، رو بن بست است. این اشکال مرحوم محقق خویی به مرحوم آخوند. ما گفتیم که ظاهرا مرحوم آخوند در مقام این بوده که در لسان شارع چه صفت قاطع چه در لسان مقنن صفت مقطوع همه داخل در همین قسم است شاید منظور ایشان این بوده: حقیقتا دو فرد ممتاز از هم دیگر است که مرحوم محقق خویی بفرمایند: من نتوانستم وجه ممتازی بین این دو پیدا کنم.
تقسیم قطع از جنبه کشف: اما دو قسم دیگر از مرحوم امام راحل و مرحوم آیةالله فاضل اضافه کرده بودند اینکه جنبهی کشف خودش دو نوع تصور دارد: موضوع 1.کشف تام است 2.کشف(اعم) که امارات هم میتواند جایش بنشیند. که گفتیم اگر این گونه تقسیم کنیم، یمکن که تقسیمات را اضافه کنیم که آن کشف مطلق الکشف آیا اعم از امارات و اصول است یعنی استصحاب هم بتواند بنشیند اصول محرزه یا که نه فقط کشف اماریه یا قطع باشد یا کشف اماریه، که ظاهرا تقسیم حساب نمیشود چون اثری بر آن مترتب نیست.
مناقشه مرحوم محقق نائینی در قطع کشفی تمام الموضوع: مرحوم محقق خویی به تبع مرحوم میرزای نائینی فرمودند که ما که 5 قسم بیشتر تقسیم نکردیم و یک قسم آن نیز تعقل نمیشود.
اگر قطع موضوعی کشفی تمام الموضوع باشد معقول نیست و این تناقض در گفتار است. ابتداء در صورت میآید اما دقیق که میشویم میبینیم که از یک طرف میگویید کشف است یعنی آنچه برای مولا مهم است مرآة داشتن از واقع است پس یک جنبهای که میگویید در موضوع اخذ شده در دلیل مولا قطع بما هو کاشف است و کاشف یعنی مرآة یعنی میخواهد واقع نشان بدهد. و از طرفی میگویید تمام الموضوع کشف است چیز دیگری برای من مولا مهم نیست. و این تناقض است.
سه تقریب برای اشکال مرحوم محقق نائینی و مرحوم محقق خویی آوردهاند، مرحوم آیةالله فاضل سه بیان برای این اشکال آوردند. یکی از آنها این است: در قطع کشفی همین که گفتید کاشفیت و مرآتیت و طریقیت برای مولا مهم است یعنی مولا طریق و مکشوف و ذو الطریق را کار دارد. و لذا نظر مولا به قطع، آلی است و آنچه برایش مهم است جنبهی کشف قطع است یعنی اینکه مکشوفی دارد و الا که خود کشف که آینه است طریق است. و از آن طرف میگویید تمام الموضوع همین قطع است یعنی قطع را به لحاظ استقلالی لحاظ کردهام که این، تناقض شد. همین که میگوید کشف و مرآة برایم مهم است و این موضوع است یعنی کشف بما هي مکشوفی دارد قطع بماهو قطع، مقطوعی دارد طریق بماهو طریق، ذو الطریقي دارد پس نگاهم به قطع می شود نگاه آلی این سبب بود برای اینکه آن را ببینم و از آن طرف میگویید: قطع موضوعی کشفی تمام الموضوع یعنی همین موضوع من است و بس. خب اگر تمام الموضوع خود قطع است یعنی خود قطع را به عنوان یک شيئی لحاظ کردم استقلالا و همین قطع را کار دارم و همین را کار دارم . باز دوباره همان بیان برگشت.
جواب از مناقشه:جواب نقضی: مرحوم آقای مروج در منتهی الدرایة جواب دادند:[4] ادل الدلیل علی امکان شيء و تعقل الشيء وقوعه. واقع شده است حالا شما تصویر نکردید. مثلا عدالت در امام جماعت در نماز جماعت قطعا علم به عدالت ملاک است و بماهو صفت نفسانی هم که نیست قطعا بما هو طریق است و از آثاری هم که شارع بر ان مترتب کرده است میبینیم که تمام الموضوع هم است یعنی من یقین پیدا کردم که عادل است و نماز خواندم و بعد یقین پیدا کردم که افسق الفساق است، باشد، نمازت درست است. پس علم موضوع قرار میگیرد به نحو قطع موضوعی و تمام الموضوع هم هست یعنی مطابق با واقع در نیامد خب در نیاید اشکال هم ندارد. اگر اتقداء کردم با احتمال اینکه او عادل است نمازم باطل است ولو اینکه بعدا عادل در بیاید پس معلوم میشود که موضوع علم است.
جواب نقضی دوم: در قطع موضوعی کشفی جزالموضوع همین تناقض است و حال آنکه شما تصورش کردید از یک طرف میگویید کشفی است قطع بما هو آلة للمقطوع نگاه ما به قطع نگاه آلی است و از آن طرف میگویید جزالموضوع هم هست پس لحاظش کردم در موضوع پس اشکال آن لحاظ استقلالی و آلی این جا هم میآید هم میگویید مولا جنبه ی کشف برایش مهم است یعنی طریق است و نگاهم به قطع نگاه آلی است و از ان طرف میگویید جزء الموضوع است یعنی من لحاظش کردم ولو به نحو جز استقلالا لحاظش میکنم و لذا اشکال اینجا هم میآید. هر جوابی که شما آنجا دادید ما بعینه در تمام الموضوع هم میدهیم.
جواب حلی: علماء مکرر وجوه مختلفی بیان کردند که شاید سادهترینش بیان مرحوم استاد ما باشد. ایشان میفرمودند: شما بین مرآتیت و کشف و اصابت به واقع خلط کردید. کشف یعنی ارائه واقع نه خود واقع. قطع بما هو مرآة یعنی شما نشانی از واقع داشته باشید. اما اگر من چیزی را به عنوان واقع ببینم معنایش این است که واقع است!؟ بله به من اینگونه نشان دادند که واقع همین است. پس وقتی میگوییم قطع موضوعی کشفی یعنی جنبهی کشفیت آن از واقع. کشف از واقع یعنی اینکه واقع، ارائه شود. اما وقتی میگوییم آیا اصابت بکند یا نه مرادمان این است که آیا این طریق ما را به ذو الطریق میرساند یا نمیرساند؟ و این دو تا بحث است بله خود قاطع، مقطوع و واقع را یکی میبیند و نمیتوانیم تفکیک کنیم بین این دو و بگوییم: آقای قاطع شما یک واقع دارید و یک مقطوع دارید اصلا نمیتواند تصور کند. هر وقت قطع هست مقطوع هم هست. و الا اگر یک هزارم درصد احتمال خلاف بدهد دیگر قاطع نیست اطمینان دارد نه قطع.
پس آن چیزی که ما میگوییم جنبهای از قطع اخذ شده است این است که ای کسی که واقع را میبینی؟ با تو هستم ولی آیا همین که واقع را میبینی کافی است؟ یا که نه، دیدن او در خارج هم باید یکی در بیاید؟ میگوید نه نیازی نیست فقط او به عنوان واقع نگاه بکند. میشود قطع کشفی تمام الموضوع. گاهی میگوییم: واقع ببیند و فيالواقع واقع هم باشد.
اثر اخذ قطع به نحو کشفی تمام الموضوع و جزء الموضوع: اثرش برای خود قاطع تصویر نمیشود اما بعد از اینکه قطعش از بین رفت و کشف خلاف شد معنی پیدا میکند. مثلا شخصی یقین داشته به خمریت این مایع و مع ذلک، خورده، مولا فرموده بود: «مقطوع الخمر حرام» قطع را در موضوع اخذ کرده بود و قطع پیدا کرده و خورده و بعد کشف شد که آب بوده، اگر قطع موضوعی کشفی جزء الموضوع بوده، میشود متجری. زیرا عصیان نکرده است. خیال میکرده که عصیان میکند چون مولا دو چیز را موضوع قرار داده بود هم صفت نفسانی و هم مطابقت با واقع و مطابق با واقع در نیامد و گفتیم که قاطع رو همیشه به حینش کار نداریم بعدا که کشف خلاف شد اثر آن وقت ظاهر میشود. حالا معلوم شد که متجری بوده.
اما بنابر اینکه تمام الموضوع باشد، میشود عاصی. چون واقع را میدید و معصیت کرد و مولا فرمود: هر که واقع را دید -نه اینکه واقع بود- و مخالفت کرد، عذابش میکنم. پس فرق میکند بین کشف موضوعی تمام الموضوع و کشف موضوعی جزء الموضوع. یکی میشود عاصی و دیگری میشود متجری. و طبق برخی مبانی -مثل مرحوم شیخ- متجری، استحقاق عقاب ندارد. ولی عاصی را همه قائلند مستحق عقاب است.