1405/07/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مباحث الفاظ/اوأمر/مقدّمه واجب/واجب نفسی و غیری/«ترشّحی» بودن وجوب غیری و مسئلهٔ مصلحت
موضوع: مباحث الفاظ/اوأمر/مقدّمه واجب/واجب نفسی و غیری/«ترشّحی» بودن وجوب غیری و مسئلهٔ مصلحت
خلاصه جلسه گذشته: در جلسه گذشته در تعریف واجب نفسی و غیری گفتیم که واجب نفسی یعنی «مَا وَجَبَ لِنَفْسِهِ وَ يُعَاقَبُ عَلَىٰ تَرْكِهِ»؛ و واجب غیری: «مَا وَجَبَ لِغَيْرِهِ وَ لَا يُعَاقَبُ عَلَىٰ تَرْكِهِ». تعریف ترشّحی (نائینی): وجوب غیری از وجوب واجب دیگر ترشّح میکند. اشکال: در مقدمات بعیده (مانند ثبتنام حجّ) ترشّح صدق نمیکند؛ پس جامع نیست. مثال وضو: پیش از وقت نماز وجوب ندارد و مستحب نفسی است؛ ترشّح تنها پس از وجوب نماز (با اذان) است. تعریف مصلحتی: نفسی «مطلوبٌ لذاته» و غیری «مطلوبٌ لا لنفسه». همه احکام برای رضای خداوند است، ولی درک مصلحت جزئی هر حکم لازم نیست. مصلحت در مجعول و جعل: گاهی در متعلّق حکم (مانند خمس و زکات برای رفع فقر) و گاهی در خود جعل (مانند امر به کودک برای تربیت).
واجب نفسی و واجب غیری: تعریف مرحوم امام، مقام اجتهاد در موارد شکّ، اطلاق مادّه و هیئت و اصالة النفسیة یا اصالة الغیریة.
۱. تعریف واجب نفسی و واجب غیری از دیدگاه مرحوم امام
«يَصِحُّ مَا يَدُورُ فِي الْأَلْسُنِ مِنْ «أَنَّ النَّفْسِيَّ مَا أُمِرَ بِهِ لِنَفْسِهِ، وَالْغَيْرِيَّ مَا أُمِرَ بِهِ لِغَيْرِهِ»؛ وَإِنْ كَانَ الْأَظْهَرُ تَعْرِيفَهُمَا بِـ«أَنَّ الْبَعْثَ إِذَا تَعَلَّقَ بِشَيْءٍ لِأَجْلِ التوصّل إِلَىٰ مَبْعُوثٍ إِلَيْهِ فَوْقَهُ فَهُوَ غَيْرِيٌّ، وَإِنْ تَعَلَّقَ بِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فَوْقَهُ مَبْعُوثٌ إِلَيْهِ فَهُوَ نَفْسِيٌّ.»[1]
مرحوم امام (أَعْلَى اللهُ مَقَامَهُ الشَّرِيفَ) میفرمایند: این عبارت مشهور که «أَنَّ النَّفْسِيَّ مَا أُمِرَ بِهِ لِنَفْسِهِ، وَالْغَيْرِيَّ مَا أُمِرَ بِهِ لِغَيْرِهِ.» عبارتی نیکو و تعریفی خوب است. واجب نفسی کدام است؟ «مَا أُمِرَ لِنَفْسِهِ»؛ یعنی برای خودش امر شده است. و واجب غیری آن است که به خاطر امر دیگری امر شده است؛ مانند «تَوَضَّأْ لِلصَّلَاةِ» یا ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ﴾[2] ؛ این را واجب غیری مینامیم، یعنی «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» به خاطر نماز است.
مرحوم امام میفرمایند: این سخن نیکوست، ولی تعبیر خودم این است:«أَنَّ الْبَعْثَ إِذَا تَعَلَّقَ بِشَيْءٍ لِأَجْلِ التوصّل إِلَىٰ مَبْعُوثٍ إِلَيْهِ فَوْقَهُ فَهُوَ غَيْرِيٌّ، وَإِنْ تَعَلَّقَ بِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فَوْقَهُ مَبْعُوثٌ إِلَيْهِ فَهُوَ نَفْسِيٌّ.» یعنی اگر واجبی به مکلّف دستور داده شود و بگویند این کار را بکن، و در آن ارتباطی با واجب دیگری برقرار نشود، آن واجب نفسی است. ]توضیح: مراد از «مَبْعُوثٌ إِلَيْهِ فَوْقَهُ» واجب اصلی است که واجب دیگر برای توصّل به آن مقرر شده است.[ امّا اگر واجبی در کنار واجب دیگر قرار گیرد، یعنی یک واجب فوق داشته باشیم و واجباتی در تحت آن، مانند نماز و وضو و غسل و تیمم و طهارت و قبله و ستر عورت، که همه اینها زیرمجموعهٔ نمازند، آن واجب فوق فروعاتی دارد و آن فروعات واجبات غیریاند.
الأمر الأول: في الشك في الواجب بأنه نفسي أو غیري
محل اجتهاد: موارد شکّ در نفسی یا غیری بودن واجب
نکتهٔ دیگر آن است که مجتهد در مقام اجتهاد و استنباط، اگر بداند واجبی نفسی است، بیدرنگ فتوا میدهد و میگوید «هٰذَا وَاجِبٌ نَفْسِيٌّ»؛ و اگر بداند واجبی غیری است، بیدرنگ میگوید «هٰذَا وَاجِبٌ غَيْرِيٌّ». این صورت از بحث خارج است؛ در مواردی که نفسی یا غیری بودن یقینی است، بحثی نیست.
اجتهاد در جایی است که:«إِذَا شَكَّ فِي وَاجِبٍ أَنَّهُ نَفْسِيٌّ أَوْ غَيْرِيٌّ» نمیدانیم واجبی نفسی است یا غیری. اگر شکّ کنیم، آیا اصل و قاعدهای داریم که بگوید همهٔ واجبات، واجبات نفسیاند؟ میدانیم که ترک واجب نفسی عقاب دارد، ولی ترک واجب غیری عقاب ندارد. حال شکّ داریم که این واجب نفسی است یا غیری؛ اجتهاد چه اقتضایی دارد؟ آیا قاعدهای، قانونی یا دلیلی داریم که بگوید این واجب نفسی است و غیری نیست؟
و فیه مقامان:
الْمَقَامُ الْأَوَّلُ: فِي الْأَصْلِ اللَّفْظِيِّ (فِي أَنَّ قَضِيَّةَ الْأُصُولِ اللَّفْظِيَّةِ هَلْ هِيَ النَّفْسِيَّةُ أَوِ الْغَيْرِيَّةُ؟)
«الظَّاهِرُ: تَسَالُمُ الْأَصْحَابِ عَلَى النَّفْسِيِّ فِي دَوَرَانِ الْأَمْرِ بَيْنَ كَوْنِ الْوَاجِبِ نَفْسِيًّا أَوْ غَيْرِيًّا، وَلَكِنِ اخْتَلَفُوا فِي وَجْهِ إِثْبَاتِهِ.»[3]
مجتهد در مقام اجتهاد، اگر آیه یا روایتی در دست داشته باشد، دقت میکند که آن واجب در کنار واجب دیگری ذکر شده یا مستقلاً ذکر شده است. مثلاً گاهی گفته میشود «تَوَضَّأْ» و گاهی گفته میشود «تَوَضَّأْ لِلصَّلَاةِ». اگر گفته شود «تَوَضَّأْ»، واجب نفسی میشود؛ و اگر گفته شود «تَوَضَّأْ لِلصَّلَاةِ»، واجب غیری. در بررسی آیات و روایات، هرگاه واجبی در کنار واجب دیگر، بهعنوان مقدّمهٔ آن و برای انجام آن ذکر شود، واجب غیری است؛ و اگر مستقلاً ذکر شود، واجب نفسی است.
بنابراین از آنچه گذشت دانسته شد که واجب نفسی واجب مستقل و واجب غیری واجب وابسته است. بعضی از این وابستگی به «ترشّح» تعبیر میکنند و بعضی به «مقدّمهٔ واجب» و مانند آن.
هرگاه امری آمده باشد که اطلاق دارد مثلاً گفته میشود «صَلِّ»، اطلاق آن چیست؟ یعنی خواه روزه گرفته باشی یا نه، زکات داده باشی یا نه، خمس داده باشی یا نه، نمازت را بخوان. معنای «صَلِّ» اطلاق دارد؛ یعنی به واجبات دیگر کاری ندارد و خودش واجبی است بر عهدهٔ مکلّف، که باید نماز بخواند: «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ». این امر استقلال دارد و وابسته به واجب دیگر نیست. ممکن است کسی نماز نخواند و روزه نگیرد، یا روزه نگیرد و خمس و زکات ندهد و هیچ واجبی را انجام ندهد، ولی نماز را میخواند؛ آری، نماز را باید بخواند و واجبات دیگر را نیز در جای خود باید انجام دهد، امّا نماز وابسته به واجب دیگری نیست. این را اطلاق میگویند. اطلاق یعنی «صَلِّ سَوَاءٌ كَانَ وَاجِبٌ آخَرُ أَوْ لَمْ يَجِبْ وَاجِبٌ آخَرُ، فَعَلَ وَاجِبًا آخَرَ أَوْ لَمْ يَفْعَلْ.» یعنی واجب دیگری انجام داده باشی یا نداده باشی، واجبی داشته باشی یا نداشته باشی، اصلاً کاری به دیگران نداریم؛ نماز واجبی است که باید انجام شود.
امّا این اطلاق دو معنا دارد:
۱) «إِطْلَاقُ الْمَادَّةِ» و ۲) «إِطْلَاقُ الْهَيْئَةِ».
اطلاق مادّه آن است که «صَلَاةٌ» مطلق است؛ یعنی این صلاة ربطی به واجبات دیگر ندارد و خودش مستقل است؛ مادّه صلاة اطلاق دارد. در تعبیرات علما گاه گفته میشود «إِطْلَاقُ الْمَادَّةِ»، یعنی مادّه صلاة مطلق است و قیدی ندارد؛ یکی از واجبات است به نحو مطلق.
بعضی نیز به «إِطْلَاقِ الْهَيْئَةِ» تعبیر میکنند. اطلاق هیئت یعنی امر؛ مانند: «أَقِيمُوا»، «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ»، «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ»، «أَقِمِ الصَّلَاةَ» امر است و اطلاق دارد؛ یعنی «أَقِمِ الصَّلَاةَ»، خواه روزه گرفته باشی، زکات و خمس داده باشی یا نداده باشی، نمازت را بخوان. هیئت امر «أَقِيمُوا» و «أَقِمِ الصَّلَاةَ» مطلق است، یعنی وجوب بر مکلّف مطلق است و به واجبات دیگر کاری ندارد. پس هم به «إِطْلَاقِ الْمَادَّةِ» تعبیر شده و هم به «إِطْلَاقِ الْهَيْئَةِ».
محل بحث: شکّ در نفسی یا غیری بودن واجب و ادلهٔ لفظی
با این بیان اصل بحث معلوم شد: در جایی که نفسی بودن یقینی است بحثی نداریم و در جایی که غیری بودن یقینی است نیز بحثی نداریم؛ بحث در موارد مشکوک است که آیا این واجب غیری است یا نفسی.
اگر دلیل و خطاب داشته باشیم، تکلیف روشن است؛ زیرا خطاب آیهٔ قرآن و روایات گاه میگوید «تَوَضَّأْ» و گاه میگوید «تَوَضَّأْ لِلصَّلَاةِ»، یا ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا﴾ که آن را به نماز وابستهکرده است؛ این واجب غیری میشود. اگر بتوان از خطابات این را به دست آورد، کار بسیار آسان و اجتهاد بسیار راحت میشود؛ از ادله استفاده میشود که این واجب غیری است، چنانکه «إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا» وابسته به نماز است.
ادلّهٔ لبّی و پرسش از اصالة النفسیة و اصالة الغیریة
امّا برخی واجبات هستند که با «أدلّه لُبِّي» لازم بودنشان به دست آمده است؛ یعنی با دلیل عقلی یا اجما دلیل لبّی؛ یعنی دلیلی که لفظ ندارد و دلیل لفظی نیست. عقل نیز میگوید برای حجّ باید رفت و بلیط تهیه کرد، زاد و راحله فراهم نمود، ساک خرید، در نوبت قرار گرفت، در کاروان ثبتنام کرد و صدها کار دیگر. اینها واجبات عقلی و عقلایی است. واجبات عقلایی و عقلی و واجباتی که با اجماع ثابت میشود، لفظ ندارد تا به لفظ تمسّک شود و گفته شود از این لفظ غیری بودن فهمیده شد یا از این لفظ نفسی بودن؛ اینها لسان ندارند.
پرسش مهم در اینجاست: اگر لسان دلیل وجود داشته باشد، اجتهاد آسان است و از لسان دلیل برداشت میشود که این واجب نفسی است یا غیری. اگر لسان دلیل وجود نداشت، یا لسان دلیل ابهاماتی داشت که سرانجام نتوان به نتیجه رسید، در اینجا آیا «أَصَالَةُ النَّفْسِيَّةِ» حاکم است یا «أَصَالَةُ الْغَيْرِيَّةِ»؟ آیا اصل این است که بگوییم این واجب نفسی است، یا اصل این است که بگوییم این واجب غیری است؟
بدین ترتیب نقطهٔ ابهام روشن شد. جاهایی که روشن است، مجتهد اجتهاد میکند و نظر میدهد؛ جاهایی که ابهام دارد، باید دربارهٔ آن بحث شود: اگر دلیل لبّی بود، یعنی لسانی نداشت که از آن بتوان نفسی یا غیری بودن واجب را برداشت کرد، در اینجا چه باید کرد؟ آیا «أَصَالَةُ النَّفْسِيَّةِ» را جاری کنیم و بگوییم واجب نفسی است، یا «أَصَالَةُ الْغَيْرِيَّةِ» را جاری کنیم و بگوییم واجب غیری است؟
خلاصه بحث:
1. تعریف واجب نفسی و غیری: تعریف مشهور «النَّفْسِيُّ مَا أُمِرَ بِهِ لِنَفْسِهِ، وَ الْغَيْرِيُّ مَا أُمِرَ بِهِ لِغَيْرِهِ» است. مرحوم امام این تعریف را میپذیرد، ولی تعبیر دقیقتر را چنین میداند:«أَنَّ الْبَعْثَ إِذَا تَعَلَّقَ بِشَيْءٍ لِأَجْلِ التوصّل إِلَىٰ مَبْعُوثٍ إِلَيْهِ فَوْقَهُ فَهُوَ غَيْرِيٌّ، وَإِنْ تَعَلَّقَ بِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فَوْقَهُ مَبْعُوثٌ إِلَيْهِ فَهُوَ نَفْسِيٌّ.» اگر بعث به چیزی برای توصّل به مبعوثالیهی فوق آن باشد، غیری است؛ و اگر بدون وجود چنین واجب فوقی متعلق امر قرار گیرد، نفسی است.
2. محل اجتهاد: در موارد یقینی نفسی یا غیری، بحثی نیست. محل اجتهاد جایی است که اصل وجوب معلوم باشد ولی شکّ کنیم نفسی است یا غیری.
3. تسالم اصحاب بر نفسیت در مقام شکّ: ظاهر آن است که اصحاب در دوران امر بین نفسی و غیری، بر نفسی بودن واجب تسالم دارند؛ ولی در وجه اثبات آن اختلاف کردهاند.
4. نقش ادله لفظی: اگر دلیل لفظی موجود باشد، از کنار هم قرار گرفتن واجب با واجب دیگر یا ذکر مستقل آن، میتوان نفسی یا غیری بودن را فهمید؛ مانند تفاوت «تَوَضَّأْ» و «تَوَضَّأْ لِلصَّلَاةِ». اطلاق امر نیز دو گونه است: اطلاق ماده (ناظر به متعلق امر) و اطلاق هیئت (ناظر به مفاد امر و چگونگی تعلق وجوب).
5. ادله لبّی و نقطه ابهام: برخی واجبات با ادله لبّی (عقل یا اجماع) ثابت میشوند و لسان لفظی ندارند؛ مانند مقدمات حج. در این موارد، اگر لسان دلیل نباشد یا مبهم باشد، پرسش این است که آیا اصالة النفسیة جاری است یا اصالة الغیریة؟ این نقطه ابهام بحث است.