« فهرست دروس

درس اسفار استاد اسحاق نیا

94/10/20

بسم الله الرحمن الرحیم

توضيح درباره ي مسأله مهم حدوث نفس به نظر ملا صدرا

موضوع: توضیح درباره ی مسأله مهم حدوث نفس به نظر ملا صدرا
فصل (3):
في إيضاح القول في هذه المسألة المهمة و تعقيب ما ذكروه و هدم ما أصلوه‌
اعلم: أن هذه المسألة دقيقة المسلك بعيدة الغور
و لذلك وقع الاختلاف بين الفلاسفة السابقين في بابها و وجه ذلك أن النفس الإنسانية ليس لها مقام معلوم في الهوية و لا لها درجة معينة في الوجود كسائر الموجودات الطبيعية و النفسية و العقلية التي كل له مقام معلوم بل النفس الإنسانية ذات مقامات و درجات متفاوتة و لها نشآة سابقة و لاحقة- و لها في كل مقام و عالم صورة أخرى كما قيل:‌
لقد صار قلبي قابلا كل صورة فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان‌
و ما هذا شأنه صعب إدراك حقيقته و عسر فهم هويته و الذي أدركه القوم من حقيقة النفس ليس إلا ما لزم وجودها من جهة البدن و عوارضه الإدراكية و التحريكية و لم يتفطنوا من أحوالها إلا من جهة ما يلحقها من الإدراك و التحريك و هذان الأمران مما اشترك‌ فيهما جميع الحيوانات و أما ما أدرك منها أزيد من ذلك و هو تجردها و بقاؤها بعد انقطاع تصرفها عن هذا البدن فإنما عرف ذلك من كونها محل العلوم و أن العلم لا ينقسم و محل غير المنقسم غير منقسم فالنفس بسيطة الذات و كل بسيطة الذات غير قابل للفناء- و إلا لزم تركبه من قوة الوجود و العدم و فعلية الوجود و العدم هذا خلف هذا غاية عرفانهم بالنفس أو ما يقرب من هذا و من ظن أنه بهذا القدر عرف حقيقة النفس فقد استسمن ذا ورم- و من اقتصر في معرفة النفس على هذا القدر فيرد عليه إشكالات كثيرة لا يمكنها التفصي عنها- منها أن كونها بسيطة الذات ينافي حدوثها.
و منها: أن كونها روحانية الحقيقة عقلية يناقض تعلقها بالبدن و انفعالاتها البدنية- كالصحة و المرض و اللذة و الألم الجسمانيين.
و منها: أن بساطتها و تجردها عن المادة ينافي تكثرها بالعدد حسب تكثر الأبدان- و مما يلزم هؤلاء القوم المنكرين لكون النفس متطورة في الأطوار منقلبة في الشئون الحسية و الخيالية و العقلية أن كل نفس من لدن أول تعلقها بالبدن و حدوثها إلى أقصى مراتب تجردها و عاقليتها و معقوليتها شي‌ء واحد و جوهر واحد واقع تحت ماهية نوعية إنسانية- كوقوع الإنسان تحت ماهية جنسية حيوانية.


فصل 3:
عنوان فصل 2 از باب 7 تحقیق حدوث نفوس بشریه قرار داده شد و اختلافی که درباره ی حدوث و قدم زمانی نفس ناطقه بین حکماء است را بیان داشتند و 3 دلیل از قایلان به قدم نفس و 2 دلیل هم برای طرفداران حدوث نفس را آوردند اما در فصل 3، ملاصدرا 3 عنوان را در تیتر این فصل مطرح نموده اند؛
1-توضیح درباره مسأله مهم حدوث نفس به نظر خود ملا صدرا
2-تعقیب ادله ی طرفداران حدوث نفس: ایشان غیر از دو دلیل فصل گذشته ادله ی دیگری هم دارند
3-ابطال قول حکماء از اصل و اساس در باب معرفت و حقیقت نفس: معرفتی که حکمای مشاء درباره ی حقیقت نفس دارند از اساس و ریشه درست نیست
بخش نخست: بحث حدوث نفس یک مسأله ی دقیق و عمیقی است شاهد آن هم اختلافی است که بین حکماء در باب حدوث نفس مطرح شده است و هر کس رأیی را بر گزیده است و خلاصه مسأله ای سرسری نیست؛
دانش نفس است نه کار سرسری است****گر به حق دانا شوی دانی که چیست

سرّ این اختلاف بین حکماء درباره ی حدوث و قدم نفس –که ملا صدرا ایشان را در این اختلاف معذور می داند- این است که نفس موجودی عجیب و غریب است بر خلاف سایر موجودات عالم که یک هویت معلوم و مشخصی دارند خداوند درباره ی ملایک در قرآن می فرماید: «ما منا الا و له مقام معلوم» هر فرشته وجود مشخصی دارد ولی نفس این طور نیست بلکه مقامات و مراتبی دراد و موجودی است که نشآتی را گذرانده است چه در قوس نزول و چه در قوس صعود. نفس موجودی است که صورت هر موجودی را قبول می کند صورت حیوانی و صورت ملکی و فرشته را می پذیرد زیرا یک مرتبه از نفس مرتبه ی حیوانی و جسمیت است و یک مرتبه هم مرتبه ی عقلی و تجرد است و لذا این شعر از ابن عربی نقل می شود؛
لقد صار قلبي قابلا كل صورة****فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان‌

یعنی؛ نفس و قلب من پذیرای هر صورتی است گاه چراگاه آهوان است که اشاره به مرتبه ی حیوانیت نفس دارد و گاه دیر عابد است که اشاره به مرتبه ی عقلانیت نفس است.
اگر انسان مانند حیوان بود تردیدی نبود که این حیوان طبیعی و جسمانی و مادی و حادث است و دیگر جای بحث و نزاع و شبهه ای نمی بود و یا اگر نفس مانند ملایک موجودی عقلی مجرد می بود بی تردید قدیم بود و شبه ای در حدوث او نمی بود اما نفس که موجود عجیبی است و هویت معلوم و مشخصی ندارد و وجود محدود به یک حد و مرتبه و معلوم و معینی ندارد و وجودش داری مراتبی است و نشآتی را از وجود در قوس صعود و نزول طی کرده است و قابل صور تمام موجودات می باشد لذا حکماء در حدوث و قدم او یافته اند ودر این اختلاف هم معذوراند.
بخش سوم، معرفت مشاء به نفس: ناظر به بخش سوم از عنوان فصل، ملا صدرا می فرماید: معرفتی که حکماء درباره ی انسان دارند این است که، انسان مرکب از بدن و روح است و دارای جسم مادی و نفس مجرد می باشد جسم مادی هم عوارضی از قبیل ادراک و تحریک دارد جسم انسان می بیند و می شنود و راه می رود و ... و در این بُعد انسان با حیوانات شریک است این بعد از وجود انسان فاسد شدنی و از بین رفتنی است و با مردن این بخش خاک شده و عوارض آن که ادراکات جزئی و تحریکات است از بین می رود مرده نه می بیند و نه می شنود و نه راه می رود و ... اما روح که مجرد است باقی است و فاسد نشدنی است پس در اینجا دو ادعا وجود دارد؛
-تجرد نفس: تجرد به خاطر ادراکات عقلی و کلی است کلی توسط نفس ادراک می شود و کلی خود مجرد است محلش هم که نفس است باید مجرد باشد
-بقای نفس: به این دلیل که نفس مجرد است باید باقی باشد و اگر بخواهد فاسد شود باید قوه ی عدم و فساد باید در آن باشد که حامل قوه هم ماده است و مجرد هم غیر مادی است.
این معرفتی است که حکماء راجع به حقیقت نفس و انسان دارند این نهایت و غایت از معرفت ایشان است که به نظر ملا صدرا درست نمی باشد. و این نظریه مشاء به مثابه ی کسی است که ورم کرده و خیال می کند فربه و قوی شده است این معرفت، حق معرفت در باب نفس نمی باشد لذا 4 اشکال بر این نظریه وارد می کنند و کسی که این معرفت را به نفس دارد با این اشکالات 4 گانه چه می کند؛
اشکال نخست: اگر نفس مجرد است چطور می تواند حادث باشد؟ و با قول به تجرد نفس دیگر امکان ندارد کسی قایل به حدوث نفس باشد زیرا حادث محتاج تخصص استعداد ماده است و آنچه حادث می شود یعنی قبلا نیست و بعد وجود می یابد باید پیشتر استعداد وجودش در ماده ای پیدا شود تا در آنجا موجود شود و اگر نفس حادث است احتیاج به تخصص استعداد ماده می یابد و مادی می شود مثل این که استعداد نفوس انسان باید در نطفه ای جلوتر پیدا شود تا صورت انسانی در آن نطفه پدیدار گردد که مادی هم هست
اشکال دوم: اگر نفس مجرد به تجرد عقلی تام است که حکمای مشهور مشاء می گویند زیرا ایشان تجرد مثالی و برزخی را قبول ندارند و نفس را مجرد عقلی می دانند در این صورت که نفس مانند ملایک و عقول است چطور این نفس به بدن تعلق پیدا می کند؟ مثل این است که فرشته ای به جسمی تعلق بیابد حقیقت عقلی که به بدن تعلق نمی یابد و بی تردید نفس از انفعالات بدن منفعل می شود بدن اگر بدنی سر حال و با نشاط باشد نفس هم سر حال و سر خوش است و در بدن رنجور و بیمار نفس آن هم سرحال نیست مثلا غذای لذیذ برای بدن موجب لذت نفس است و دوای تلخ موجب چندش و ناخوشایندی نفس می شود حال اگر نفس موجود مجرد عقلی است تعلق و منفعل شدن از انفعالات بدن چگونه خواهد بود؟
اشکال سوم: بی تردید نفس از تکثر عددی ابدان متکثر می شود چون بدن زید غیر از بدن عمرو است نفس آن دو نیز غیر از هم می شود ابدان تکثر عددی دارند و نفوس هم به واسطه ی ابدان تکثرمی یابند و اگر حقیقت عقلی است چطور تکثر عددی در عقل پیدا می شود
اشکال چهارم: اگر نفس از همان اول مجرد عقلی است نفس ابن سینا از نوزادی تا آخرین مرتبه ای که کتاب اشارات و تنبیهات را نوشته هیچ تغییری نیافته است و همان طور که بدنش از نوزادی تا هنگام وفات جسم است و به لحاظ بدن و مرتبه ی بدن تحت جنس حیوان است و نفسش هم از ابتدا تا آخر انسانیت و نوع انسان که ناطق است از ابتدا تا آخر تحت نوع انسان داخل بود و هیچ تغییری هم نمی یابد؟ آیا می توان چنین سخنی را گفت.
بعد ملا صدرا در ضمن "اقول" گوید: همین جا مطلب دقیق دیگری هم راجع به معرفت ناقص حکماء و مشهور درباره ی نفس انسان دارند.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo