« فهرست دروس

درس اسفار استاد اسحاق نیا

94/07/14

بسم الله الرحمن الرحیم

برهان دهم بر اثبات تجرد نفس ناطقه

موضوع: برهان دهم بر اثبات تجرد نفس ناطقه
الحجة العاشرة: قد سبق أن المدرك بجميع أصناف الإدراكات لجميع المدركات شي‌ء واحد في الإنسان فنقول هذا المدرك إما أن يكون جسما من الأجسام بما هو جسم و إما أن يكون قوة أو صفة قائمة بالجسم صورة أو عرضا و إما أن يكون أمرا مفارقا عن الجسم غير قائم به و الأول ظاهر البطلان لأن الجسم من حيث هو جسم لا يمكن أن يكون مدركا لشي‌ء كما بيناه مرارا من أنه ليس للجسم وجود وحداني و حضور جمعي يوجد له شي‌ء أو يوجد هو لشي‌ء.
و أيضا: لو كان الجسم بما هو جسم مدركا لكان جميع الأجسام مدركة و الثاني أيضا محال لأن تلك القوة إما أن تكون قائمة بجميع أجزاء البدن أو قائمة ببعض أعضاء البدن دون بعض و الأول باطل و إلا لكان كل جزء من أجزاء البدن مبصرا سامعا متخيلا متفكرا عاقلا و ليس كذلك بالبداهة فإن البصر لا يسمع و اليد لا يتخيل و الرجل‌ لا يتفكر و باطل أيضا أن يقال بعض الأعضاء قامت به القوة المدركة لجميع هذه الإدراكات لأنه يلزم أن يكون في البدن عضو واحد سامع مبصر متخيل متفكر عاقل فهم و لسنا نعلمه و لا نجد أي عضو هو.
و به يظهر فساد قول القائل: لعل القوة المدركة لجميع هذه الإدراكات أمر قائم بجسم لطيف محصور في بعض الأعضاء.
فإنا نقول: لو كان كذلك لكنا نجد من أبداننا موضعا مشتملا على جسم موصوف- بكونه سامعا مبصرا عاقلا فاهما.
فإن قلت: هب أنكم لا تعرفون ذلك الموضع لكن عدم علمكم بذلك لا يدل على عدمه.
قلنا: نحن نعرف ذواتنا و نعرف أنا نحن السامعون المبصرون و المتخيلون العاقلون- فلو كان بعض الأجسام سواء كان جزءا من البدن أو كان محصورا في جزء من البدن- يكون موصوفا بتلك القوة المدركة بجميع الإدراكات لجميع المدركات لم تكن حقيقتنا و هويتنا إلا ذلك الجسم الموصوف بتلك القوة المنعوتة بجميع هذه الإدراكات و إذا كان كذلك ثم لا نعرفه فلم نكن عارفين بحقيقة ذاتنا.
و أيضا: قد علمت فيما سبق أن المدرك و الحاس من جنس المدرك و المحسوس و إذا كان كذلك فيستحيل أن يكون جسم واحد بقوة واحدة آلة للسمع و البصر و الذوق و التخيل و التعقل.
فإن قلت: هذا يرد عليكم حيث جعلتم قوة واحدة مجردة سميعة بصيرة لامسة متخيلة عاقلة.
قلت: هذه القوى فروعات و معاليل للقوة العقلية و هي تمام هذه القوى و فاعلها و التام و الفاعل يقوى على كل ما يقوى عليه الناقص و المفعول من الأفعال دون العكس- لأن معلول معلول الشي‌ء معلول لذلك الشي‌ء و أما معلول علة الشي‌ء فلا يكون معلولا له و إلا لزم كون الشي‌ء معلولا لنفسه فثبت أن الموصوف بجميع الإدراكات لجميع المدركات قوة واحدة غير جسمانية و هو المطلوب.

برهان دهم: در فصل 4 باب 5 جلد 8 اسفار این معنا برهانی شد که؛ در انسان چیزی است که مدرِک به همه ی ادراکات است یعنی هم سمیع و بصیر و متخیل و عالقل است و همه ی ادراکات از او صادر می شود و آن هم نفس است. عنوان آن فصل این بود "النفس کل القوی" که حاجی سبزواری فرمود:
النفس فی وحدتها کل القوی****و فعلها فی فعله قد انطوی

حال این نفس که مدرک جمیع ادراکات است از 3 حال خارج نیست؛
-یا جسم است یعنی بدن است
-یا جسمانی است که قایم به جسم است و به دو چیز اطلاق می شود؛
1-طبایع و قوا و صوَر نوعیه: که حالّ در جسم می باشند
2-اعراض: که اوصاف جسم می باشند
-و یا موجود مجرد است: ما دنبال اثبات این فرض هستیم که با ابطال دو فرض دیگر ثابت می شود.
ابطال جسم بودن نفس: نفسی که مدرِک جمیع است و خود سامع و متخیل وعاقل و ... است به دو دلیل نمی تواند جسم باشد؛
دلیل نخست: بار ها در این کتاب گفته شده است که، جسم نمی تواند عالم به چیزی و نمی تواند معلوم برای چیزی باشد ادراک لزوما در حوزه تجرد است زیرا جسم یک وجود و حضور وحدانی جمعی ندارد زیرا به خاطر تفرقه مکانی که در اجزای جسم است هر یک از اجزای جسم در جائی است و اجزای جسم برای خودش و چیزی دیگری در یک جا وجود ندارد؛
-وقتی اجزای جسم یک جا برای خودش وجود نداشت نمی تواند عالم به خودش باشد چه رسد به علم داشتن به چیزی دیگر
-وقتی اجزای جسم یک جا برای غیر ندارد و وجود ندارد نمی تواند معلوم برای عالمی باشد به علت تفرقه مکانی در اجزای جسم است
دلیل دوم: اگر نفس جسم باشد جسم مشترک بین همه ی اجسام است لذا همه ی اجسام باید سمیع و بصیر و متخیل و عاقل باشد همان طور که جسمی که بدن است چنین می باشد
ابطال جسمانی بودن نفس: که قوه یا عرض در جسمی باشد این هم باطل است زیرا نفسی که کل القوی است و مدرِک همه ی ادراکات است اگر قایم به جسم و بدن باشد؛
-یا باید به تمام بدن قایم باشد: در این صورت باید تمام بدن کل القوی باشد و هم سامع و بصیر و متخیل و عاقل باشد در حالی که این طور نیست چشم بصیر است و گوش سامع است نه همه ادارک ها را در یابد
-یا به یک عضو خاص باید قایم باشد: در این صورت عضو خاص کل القوی باشد چنین عضوی ما در بدن سراغ نداریم که ببیند و تخیل کند و بشنود
تتمه ی دلیل دهم: با این بیان که، عضوی در بدن نداریم که کل القوی باشد، ملا صدرا می فرماید: با این مطلب بطلان یک قولی روشن می شود که نفس قایم به روح بخاری بعض اعضای بدن مانند دماغ و قلب و کبد است
روح بخاری همان بخاری است که از گردش خون در بدن متصاعد می شود و در تمام اعضاء و منافذ بدن جریان می یابد
با این برهان بطلان این سخن روشن می شود؛ زیرا اگر چنین باشد باید عضوی مانند دماغ و قلب یا کبد مدرک به همه ی ادراکات باشد اگر نفس قائم به بخار در مغز است باید مغز مدرِک همه ی ادراکات باشد یا در قلب و کبد در حالی که ما عضوی چنینی در بدن سراغ نداریم که کل القوی باشد و همه ی ادراکات را ادراک کند
اشکال: سراغ نداشتن شما دلیل بر این نمی شود که چنین عضوی وجود نداشته باشد «عدم الوجدان لایدلّ علی عدم الوجود»
جواب: بلکه اینجا عدم الوجدان دلیل بر عدم وجود است و اگر ما سراغ نداریم یعنی چنین عضوی در بدن ما نیست به دو دلیل؛
دلیل نخست: این دلیل 3 مقدمه دارد؛
-از طرفی ما می دانیم که ذات ما سامع و بصیر و متخیل و عاقل است و همه کاره است و ما این شناخت را به حقیقت و هویت خود داریم که مدرِک به همه ی ادراکات است
-و از طرف دیگر، اگر چنین عضوی در بدن ما باشد که مدرِک به همه ی ادراکات باشد همان عضو ذات و حقیقت ما را تشکیل می دهد
-و از سوی سوم ما چنین عضوی را در بدن سراغ ندریم
-در نتیجه ما نباید به هویت و حقیقت و ذات خودمان معرفت داشته باشیم و اگر بگوئیم چنین عضوی در بدن ما است و ما آن را نمی شناسیم و معرفت و شناخت به آن نداریم لازمه اش این است که ما نسبت حقیقت ذات خودمان و هویت خودمان معرفت نداشته باشیم در حالی که چنین معرفتی داریم زیرا در مقدمه اول گفتیم که ذات خود را می شناسیم
دلیل دوم: با توجه به لزوم سنخیت بین مدرِک و مدرَک که قبلا بحث شده و در جلد سوم در بحث علم عالم و معلوم گذشته است طبق سنخیت که «قل کلٌ یعمل علی شاکلته» هر چیزی شبیه خود و مشاکل با خود عمل می کند و لذا یک عضو با یک قوه نمی تواند سنخیت با تمام مدرکات داشته باشد مثلا چشم و قوه باصره با مبصرات سنخیت دارد و گوش و سامعه با مسموعات سنخیت دارد یک عضو با قوه ای که دارد نمی تواند با همه ی مدرَکات سنخیت داشته باشد.
اشکال: مگر شما نفس را مدرِک به همه ی ادراکات نمی دانید پس چطور نفس با همه ی مدرکات سنخیت دارد حال به وزان نفس یک عضوی در بدن با همه ی مدرکات سنخیت داشته باشد وقتی نفس مجرد و ناطقه و عاقله کل القوی و مدرک به همه ی ادراکات است حال عضوی هم چنین باشد
جواب: این ها باهم فرق دارند؛ فرقش هم این است که نفس ناطقه ی مجرده علت برای تمام قوا است قوه ی واهمه و قوه ی خیال و قوه ی سامعه و ... و در این صورت که قوا همه معلول این علت شدند با قیاس مساوات معلولِ معلول، معلول خواهد بود یعنی مثلا ابصار که معلول قوه ی باصره است معلول نفس خواهد بود و تخیل که معلول قوه ی خیال است معلول نفس می شود و هکذا. اما برعکس نمی توان گفت: معلولِ علت، معلولِ معلول هم هست یعنی تعقل که معلول نفس و عاقله است معلول قوه ی باصره و چشم است معلول علت معلول معلول نمی شود زیرا لازمه اش این است که شیئ خودش معلول خودش باشد و این محال است زیرا خود شیئ معلول علت است و اگر معلول علت معلول خودش باشد لازم می آید شیئ خودش معلول خودش باشد تعقلی که معلول قوه ی عاقله است معلول قوه ی باصره هم باشد و قوه باصره هم که معلول نفس و عاقله است و لذا لازم می آید قوه ی باصره معلول خودش شود و این محال است.
با این برهان دهم ثابت می شود نفس امر مجرد است نه جسم است و نه موجود جسمانی.

هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo