« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد علیرضا اصغری

1404/11/08

بسم الله الرحمن الرحیم

ظهور ماده نهی در حرمت/ماده نهی/نواهی

موضوع: نواهی/ماده نهی/ظهور ماده نهی در حرمت

خلاصه جلسه قبل

بحث در دلالت ماده نهی بر حرمت بود. حاصل مباحث گذشته آن شد که صیغه امر و نهی در مقام وضع، دلالت بر جامع بعث و زجر دارند، لکن هیچ‌یک ظهور در الزام یا عدم الزام ندارند؛ به تعبیر دیگر، نهی نه ظهور وضعی در حرمت دارد و نه از ناحیه اطلاق نیز ظهور در الزام برای آن ثابت است. بر همین اساس گفته شد که عقل در فرض مزبور حکمی به الزام صادر نمی‌کند؛ زیرا مورد از قبیل شک میان الزام و غیر الزام است و عقل در چنین وضعی ساکت بوده و دلالت عقلی بر حرمت شکل نمی‌گیرد. این نتیجه برخلاف مبنای کسانی است که مدعی‌اند عقل به نحو مستقل حکم می‌کند ماده نهی دلالت بر الزام دارد. همچنین بیان شد که این بحث از جهت ساختار، شبیه مسئله حکم عقل در موارد شک در اصل تکلیف است. مرحوم شهید صدر نیز در ادامه، موارد نقضی بر مدعای دلالت عقلی ذکر می‌کنند که در حقیقت اگر کسی قائل به دلالت عقلی باشد، ناگزیر باید پاسخ آن نقوض را ارائه نماید.

ادامه بحث

قول چهارم: دلالت ماده نهی بر الزام از باب بناء عقلا

پس از بررسی سه قول در دلالت ماده نهی بر حرمت و طرح تقریرها و اشکالات هر یک، اکنون نوبت به بررسی قول چهارم می‌رسد و آن اینکه دلالت ماده نهی بر حرمت نه از راه وضع، نه از راه اطلاق و مقدمات حکمت و نه از راه حکم عقل است. اکنون نوبت به بررسی دلالت ماده نهی بر الزام از باب بناء عقلاست.

نکته: فرق بنای عقلا با حکم عقل

در این مقام لازم است فرق میان بنای عقلا و حکم عقل روشن گردد؛ زیرا خلط میان این دو منشأ بسیاری از اشتباهات در استدلال شده است.

مرحوم آیت‌الله شبیری زنجانی ـ دام ظلّه ـ در درس خود متعرض این نکته شده‌اند که بنای عقلا بر دو قسم است[1] :

قسم اول: بنایی که منشأ آن درک عقلی است.

یعنی رفتار عقلایی‌ای که در حقیقت برخاسته از ادراک عقل می‌باشد.

قسم دوم: بنایی که منشأ آن غرائز و خصوصیات انسانی است، نه ادراک عقل؛ مانند اقدام انسان گرسنه به خوردن غذا، که رفتاری عقلایی است اما مستند به حکم عقل نیست.

از سوی دیگر، ادراک عقلی نیز دو گونه است:

۱. ادراک عقلی قطعی

۲. ادراک عقلی ظنی

اگر بنای عقلا مستند به ادراک عقلی قطعی باشد، در واقع چیزی جز همان حکم عقل نخواهد بود؛ لذا تفاوتی میان این دو تعبیر نیست. گاهی گفته می‌شود «عقل عملی حکم به قبح ظلم می‌کند» و گاهی تعبیر می‌شود «بنای عقلا بر قبح ظلم است»، در حالی‌که هر دو ناظر به یک حقیقت‌اند و اختلاف تنها در نحوه بیان است. بنابراین چنین بنایی بحث مستقلی از عقل محسوب نمی‌شود و حجیت آن نیز به همان حجیت عقل بازمی‌گردد. ازاین‌رو، این قسم داخل در محل بحث ما ـ که نیازمند امضاء شارع است ـ نخواهد بود.

اما بنای عقلایی مورد بحث در اصول، بنایی است که احتمال خطا و عدم مطابقت با واقع در آن وجود دارد؛ یعنی یا ناشی از گرایش‌ها و غرائز انسانی است، یا مبتنی بر ادراک عقلی ظنی می‌باشد. روشن است که عقل ظنی بما هو ظن حجیت ندارد، زیرا اعتبار عقل تنها از ناحیه قطع است. در نتیجه چنین رفتاری از باب حکم عقل معتبر نمی‌شود.

در اینجا تنها راه اعتبار، امضاء شارع است؛ بدین معنا که باید بررسی شود آیا شارع این بنای عقلایی را ردع کرده یا آن را تأیید نموده است. در صورت امضاء، حجیت آن کشف می‌شود و داخل در سنت قرار می‌گیرد؛ و در صورت عدم امضاء، اعتباری نخواهد داشت.

گاهی بعضی از بزرگان مانند مرحوم مظفر[2] بنا عقلا را این جور معنا کرده‌اند که برگرفته از حکم عقل است. لذا بین همه عالم و افراد بشر مشترک است و هر کسی که عقل دارد این را تایید می‌کند. اگر بنا عقلا را این گونه تعریف کنیم اشکالاتی بر آن وارد خواهد بود. مثلا چرا بنا عقلا غیر از عقل است؟ و چرا نیاز به تأیید شارع دارد؟

پس اگر بنای عقلا به‌عنوان دلیلی مستقل در عرض حکم عقل مطرح گردد، مراد بنایی است که:

1. مستقل از حکم عقل قطعی باشد،

2. احتمال خطا در آن وجود داشته باشد،

3. نیازمند تأیید شارع باشد،

4. و با امضاء شارع در شمار ادله شرعی (از سنخ سنت) قرار گیرد.

نکته دیگر آن‌که مقصود از «عقلا» در تعبیر بنای عقلا، عموم افراد متعارف بشر در مقابل مجنون است، نه لزوماً رفتاری که منشأ آن حکم عقل باشد. ازاین‌رو هر رفتار عقلایی الزاماً عقلانیِ برهانی نیست؛ چنان‌که خوردن غذا هنگام گرسنگی عملی عقلایی است، نه حکمی عقلی.

بر همین اساس، اگر در مقام اثبات دلالت ماده نهی بر الزام به بنای عقلا تمسک شود، مراد همین بنای مستقل از عقل است؛ بنایی که امکان خطا در آن وجود دارد و حجیت آن متوقف بر امضاء شارع می‌باشد، و از آن در لسان اصولیان گاه به «سیره عقلائیه» نیز تعبیر می‌شود.

بنابراین وقتی گفته می‌شود در دایره میان وجوب و استحباب یا در دایره میان حرمت و کراهت عقل ساکت است و به جهت تزاحم مقتضیان، که از یک سو مقتضی الزام و از سوی دیگر مقتضی ترخیص وجود دارد، نمی‌تواند حکمی صادر کند، ممکن است این شبهه پیش آید که چگونه می‌خواهیم مستقلاً بررسی کنیم بنا عقلا بر چیست؟

پاسخ این است که اگر بنا عقلا برگرفته از حکم عقل باشد، این سخن صحیح است که بنا عقلا نیز حکمی ندارد. زیرا وقتی عقل حکمی ندارد، بنایی که منشأ آن حکم عقل باشد نیز نمی‌تواند حکمی داشته باشد. عقل مدرک کلیات، مدرک حسن و قبح و مدرک مصلحت و مفسده است؛ یعنی عقل تعیین می‌کند که این رفتار قبیح است یا حسن، یا مطابق رضایت مولاست یا مخالف آن. در فرض ما که عقل حکمی ندارد، بنا عقلا نیز از این حیث حکمی صادر نمی‌کند.

اما مسأله این است که آیا در جایی که مولا بعثی کرده، ولی روشن نیست که بعث او الزام‌آور است یا غیر الزام‌آور، یا وجوبی است یا استحبابی، و نیز در نهی مولا زجری صادر شده ولی ظهور در حرمت و کراهت و حکم عقل روشن نیست، آیا عقلا بنایی دارند یا خیر؟

مراد از این بنا، بنایی است که ناشی از غرائز و طبع انسانی است، نه صرف حکم عقل. اگر گفته شود عقلا چنین بنایی دارند، در این صورت لازم است شارع آن را تأیید کند تا جزء سنت محسوب شود و اعتبار پیدا کند. یعنی صرف غرائز و طبع انسانی برای اعتبار مستقل کافی نیست و حجیت آن نیازمند امضاء شارع است.

در مورد تائید شارع باید بگوئیم که گاهی موضع شارع و اعلام نظر شارع به بیان بوده و گاهی هم به بیان نیست. بلکه به سکوت و تقریر می‌باشد. در تقریر، شارع موضع خلاف نمی‌گیرد و ردع نمی کند به واسطه همین ردع نکردن، یک رفتاری را تائید می‌کند و نتیجه آن نیز مثل بیان خواهد بود. فرقی نمی کند که شارع مستقیما با بیان اعلام نظر کند یا با سکوت و تقریر اعلام نظر کند و هر دو به نوعی اعلام نظر شارع می‌باشند. لذا این بناء مقدمه می‌باشد و به همراه عدم ردع شارع، دلیل می‌باشد.

بنابراین محل بحث ما این است که در فضای مولویت و عبودیت، باید روشن شود منشأ رفتار انسان چیست؛ زیرا رفتارهای انسانی همیشه از یک سنخ نیست. گاهی رفتار انسان ناشی از درک عقل است و گاهی ناشی از طبع، صفات و غرائز انسانی می‌باشد، و خلط میان این دو منشأ، منشأ بسیاری از اشتباهات در تحلیل بنا عقلا شده است.

توضیح مطلب آن است که: در مواردی رفتار انسان مستند به ادراک عقلی است؛ یعنی عقل با درک حسن و قبح یا مصلحت و مفسده حکم می‌کند. ازاین‌رو اگر از شخص سؤال شود چرا چنین کردی، پاسخ او رنگ استدلال عقلی دارد؛ می‌گوید این کار حسن بود، یا آن کار قبیح بود، یا این رفتار دارای مصلحت و آن مشتمل بر مفسده است. پس پاسخ عقل همواره به مقوله حسن و قبح و مصلحت و مفسده بازمی‌گردد.

اما در بسیاری از رفتارها چنین نیست. گاهی رفتار انسان برخاسته از طبع و غریزه انسانی است، نه از محاسبه عقلانی. مثلاً اگر از انسانی که گرسنه است و غذا می‌خورد سؤال شود چرا غذا خوردی، پاسخ او این نیست که این کار از جهت عقلی حسن است یا دارای مصلحت عقلایی می‌باشد؛ بلکه می‌گوید: «گرسنه بودم»، «طبع انسان چنین اقتضا می‌کند»، یا «معلوم است انسان باید چنین کند». در این‌گونه موارد، رفتار مستند به ادراک حسن و قبح عقلی نیست، بلکه ناشی از اقتضای طبیعت انسانی است.

البته ممکن است کسی برای این رفتار غریزی توجیه عقلی نیز ذکر کند، لکن سخن در منشأ اولیه رفتار نوع انسان است؛ و با مراجعه به سیره عمومی بشر روشن می‌شود که این‌گونه افعال بدون استدلال عقلی و صرفاً بر اساس اقتضای طبع انجام می‌گیرد.

نمونه دیگر آن، واکنش انسان در برابر ظلم است. هنگامی که بدون جهت به کسی تعدی می‌شود، انسان به طور طبیعی متأثر شده و واکنش نشان می‌دهد. این واکنش غالباً محصول استدلال نظری درباره حسن عدل و قبح ظلم نیست، بلکه طبع انسانی ظلم را برنمی‌تابد. ازاین‌رو گفته می‌شود بنای عقلا بر اعتراض و واکنش است؛ یعنی این رفتار از سنخ اقتضائات انسانی است، نه لزوماً نتیجه یک داوری استدلالی عقل.

بر این اساس، در ما نحن فیه نیز باید مسئله را از همین زاویه تحلیل کرد. وقتی فضای مولویت حقیقی تصور شود ـ مولایی که تمام وجود عبد وابسته به اوست و لحظه‌به‌لحظه او را اداره می‌کند و طبق شعر سعدی سراپای عبد را پر از نعمت کرده:

هر نفسی چون فرو می‌رود ممد حیات است چون برون می‌آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

و چنین مولایی بعث یا زجری صادر کند، در حالی که اصل صدور دستور مسلم است و تنها در الزامی بودن آن تردید وجود دارد، سؤال این است:آیا طبع انسانی به عبد اجازه می‌دهد نسبت به فرمان مولا بی‌اعتنا باشد و به صرف احتمال غیرالزامی بودن، آن را رها کند؟

آنچه به ذهن می‌رسد آن است که اقتضای طبع انسانی چنین بی‌اعتنایی را نمی‌پذیرد. بنای عقلا ـ نه از باب حکم عقل به حسن و قبح، بلکه از باب اقتضای طبیعت انسانی ـ بر این است که در چنین مواردی جانب الزام اخذ شود. انسان به طور طبیعی خود را مجاز نمی‌بیند فرمانی را که احتمال الزام در آن می‌دهد نادیده بگیرد.

این معنا حتی در روابط عرفی نیز مشهود است؛ در رابطه رئیس و کارمند، حاکم و شهروند، یا مدیر و دانش‌آموز، هرگاه دستوری صادر شود و احتمال الزام در آن وجود داشته باشد، عقلا بر اساس طبع انسانی خود بی‌اعتنا نمی‌شوند. گویی طبیعت انسان ترک اعتنا به فرمان محتمل‌الالزام را نمی‌پذیرد.

بنابراین اگر در این مقام از بناء عقلا بر لزوم سخن گفته می‌شود، مراد بنایی نیست که از حکم عقل و ادراک حسن و قبح ناشی شده باشد، بلکه مقصود بنایی است برخاسته از طبع، صفات و غرائز انسانی؛ و همین نکته، فرق اساسی این تقریر با استدلال به حکم عقل خواهد بود.

فرق بین بنا عقلا و بنا متشرعه

فرق بنا عقلا با بنا متشرعه در این است که بنا متشرعه همین که متصل به زمان معصوم باشد برای اعتبار کافی است ولی در بنا عقلا هم باید متصل به زمان معصوم باشد و هم ردعی از طرف معصوم صورت نگرفته باشد. لذا برای اعتبار این بنا از یک طرف باید متصل به زمان معصوم باشد و از طرف دیگر باید ردعی هم از طرف شارع صورت نگرفته باشد.

 


[1] مقالات اصولی آیت الله شبیری زنجانی، مقاله سیره.
[2] اصول الفقه- ط مكتب الاعلام الاسلامي، المظفر، الشيخ محمد رضا، ج2، ص159..«ان بناء العقلاء لا يكون دليلا الا اذا كان يستكشف منه على نحو اليقين موافقة الشارع و امضاؤه لطريقة العقلاء، لأن اليقين تنتهى اليه حجية كل حجة»
logo