1404/08/24
بسم الله الرحمن الرحیم
انزجار از فعل/حقیقت نهی /نواهی
موضوع: نواهی/حقیقت نهی /انزجار از فعل
خلاصه جلسه قبل
حاصلِ آنچه در مباحث گذشته پیرامون حقیقت نهی مورد بررسی قرار گرفت، این شد که در مقام مقایسه میان دو احتمالِ «طلب ترک» و «انزجار از فعل»، آنچه با ارتکاز وجدانی و فهم عرفی سازگارتر است، این است که حقیقت نهی عبارت از کراهت و انزجار ناهی از نفسِ فعل باشد؛ اکنون، پس از اتمام این مرحله از بحث و پیش از ورود به تحلیل «الفاظ نهی» و دلالات صیغه آن، مناسب است چند اشکال که ممکن است نسبت به مبنای مختار در حقیقت نهی مطرح شود، مورد بررسی قرار گیرد و پاسخهای آنها به صورت منقّح بیان شود تا مبنا تثبیت گردد.
ادامه بحث
در این مرحله، مناسب است پیش از ورود به مبحث «الفاظ نهی»، چهار اشکال اساسی که ممکن است بر مبنای مختار ـ یعنی انزجار از فعل بودن حقیقت نهی ـ وارد شود، مطرح گردد و هر یک به صورت مستقل مورد بررسی و پاسخ قرار گیرد تا مبنا از جهات مختلف تنقیح شود.
اشکال اول: دور
ممکن است در مقام اشکال بر نظریه مختار ـ که حقیقت نهی را انزجار از فعل میداند ـ چنین گفته شود که استدلال یادشده مبتلا به دور است؛ زیرا در این نظریه، از یک سو برای کشف حقیقت نهی به شواهد عرفی و منبّهات وجدانی استناد شده و از راه ارتکاز عرفی و دریافت وجدانی، حقیقت نهی به عنوان «انزجار از فعل» اثبات گردیده است، و از سوی دیگر، پس از تعیین حقیقت نهی، دوباره معنای نهی در عرف بر اساس همین حقیقت تفسیر و تحلیل میشود.
به بیان دیگر، مستدل در مرحله اول از عرف و وجدان به «حقیقت نهی» منتقل میشود، و در مرحله دوم، از «حقیقت نهی» به تفسیر معنای عرفی نهی بازمیگردد؛ در نتیجه، حقیقت نهی متوقف بر عرف معرفی میشود، و عرف نیز متوقف بر حقیقت نهی؛ و این توقف متقابل، همان اشکال دور است.
خصوصاً با توجه به اینکه در ابتدای بحث چنین ادعا شده بود که «حقیقت نهی» باید کاشف از معنای عرفی نهی باشد، حال آنکه در مقام استدلال، خود معنای عرفی، مستندِ کشف حقیقت واقع شده است و این وقوع در دور است.
خلاصه اشکال آن است که چگونه میتوان «حقیقت نهی» را قرینهای برای کشف معنای عرفی نهی قرار داد، در حالی که همین حقیقت، خود در مقام اثبات، برگرفته از ارتکاز عرفی و دریافت وجدانی نسبت به نهی معرفی شده است؛ زیرا در این صورت، حقیقت نهی متفرّع بر عرف است و حال آنکه قرار است عرف بهوسیله حقیقت تفسیر شود، و این ملازم با دور خواهد بود.
پاسخ به اشکال دور بودن استدلال
گفته شد: «در این استدلال ابتدا برای تشخیص حقیقت نهی به شواهد عرفی و منبهات وجدانی استدلال میکنیم و سپس برای فهم معنا و مدلول لفظ نهی دوباره به همان حقیقت نهی مراجعه میکنیم. پس گویا حقیقت نهی وابسته به عرف است و عرف نیز به حقیقت نهی، و این استدلال دور است».
برای پاسخ به این اشکال، باید به دو حیث متفاوت عرف توجه کنیم:
عرف در مقام دریافت وجدانی واقع نهی
ابتدا از منبهات وجدانی و شواهد عرفی استفاده میکنیم تا حقیقت نهی را درک کنیم. در اینجا مقصود ما این نیست که از معنای لفظ نهی یا مدلول عرفی لفظ به حقیقت نهی برسیم، بلکه قصد ما کشف ارتکاز و دریافت وجدانی از واقعه نهی است. این دریافت وجدانی ممکن است منشأهای مختلف داشته باشد، از جمله قرائن لفظی در نهی به عنوان یک قرینه در واقعیت نهی یا قرائن غیرلفظی دیگر که نشاندهنده نهی است.
با این روش، ما از ارتکاز وجدانی خود نسبت به واقعیت نهی به حقیقت نهی میرسیم، یعنی میفهمیم که حقیقت نهی انزجار و کراهت از فعل است، نه طلب ترک فعل.
عرف در مقام فهم و تفسیر الفاظ
پس از آن که حقیقت نهی دریافت شد، از همین حقیقت نفسانی استفاده میکنیم تا معنای الفاظ و مدلول لفظ نهی را تبیین کنیم. یعنی میخواهیم بدانیم لفظ «نهی» در مقام استعمال چه مفهومی دارد و چه ظهور و دلالتی بر رفتار دارد.
به بیان دیگر، در مرحله اول عرف برای کشف حقیقت نفسانی نهی به کار رفته و در مرحله دوم، همان حقیقت نفسانی برای فهم و تفسیر مدلول الفاظ نهی به کار میرود. این دو حیث عرف کاملاً متفاوت هستند:
حیث اول: کشف حقیقت نهی، دریافت وجدانی از واقع نهی؛
حیث دوم: تفسیر و درک مدلول و ظهور الفاظ نهی؛
لذا ادعای دور بودن صحیح نیست، زیرا در اینجا دو مرتبه متفاوت عرف در کار است و ما از یک حیث عرف (دریافت وجدانی واقع) به حیث دیگر عرف (تفسیر لفظ) منتقل میشویم، نه اینکه از معنای عرفی لفظ به حقیقت نهی و دوباره از حقیقت نهی به همان معنای لفظ برسیم.
خلاصه
ابتدا از دریافت وجدانی واقع نهی به حقیقت نهی میرسیم؛ سپس از حقیقت نهی برای فهم مدلول لفظ نهی استفاده میکنیم؛ دو مرتبه عرف در اینجا از حیث کاربرد و هدف متفاوت هستند.
بنابراین استدلال دور نیست و حرکت منطقی و معقولی از واقع نهی به حقیقت نهی و از حقیقت نهی به مدلول لفظ نهی انجام میشود.
اشکال دوم: لغویت بحث از حقیقت نهی
یکی از اشکالاتی که ممکن است به قول مختار مطرح شود این است که گفته شود: «اگر ما میتوانیم مستقیماً از استعمالات عرفی الفاظ به معنای نهی برسیم، دیگر چه لزومی دارد که بحثی از حقیقت نهی مطرح کنیم؟ آیا این بحث اضافه و لغو نیست؟»
به بیان دیگر، سؤال این است که وقتی عرف و استعمال الفاظ به ما مدلول نهی را نشان میدهد، چرا باید مرحله دیگری به نام حقیقت نهی داشته باشیم؟
پاسخ به اشکال دوم (لغویت بحث حقیقت نهی)
در جواب از این اشکال که وقتی میتوانیم به طور مستقیم از استعمالات عرفی به معنای نهی برسیم، دیگر بحث از حقیقت نهی چه فایدهای دارد؛ باید گفت که مانند اشکال اول، در این بحث نیز دو حیث و دو مقام از عرف وجود دارد که باید از هم تفکیک شود.
دو حیثیت و مقام از عرف
مقام اول: دلالت استعمالی یا لفظی
در این مقام ما صرفاً به دنبال شناخت مدلول لفظی و معنای عرفی نهی هستیم. به عبارت دیگر، با بررسی موارد استعمال لفظ در محاورات و کاربردهای عملی، میفهمیم که عرف چه معنایی از لفظ نهی دریافت میکند. این همان فهم صرف ظهور لفظی است که برای نقل معنا کافی است، اما فراتر از آن نمیرود.
مقام دوم: دلالت تحلیلی یا تبیینی
در این مقام، هدف ما ریشهیابی ظهور لفظ است. یعنی سؤال این است که چرا این لفظ به این شکل ظاهر شده و چه چیزی باعث شده که لفظ نهی برای بیان زجر از فعل به کار رود و نه صرفاً طلب ترک. این تحلیل، همان بحث از حقیقت نهی است. حقیقت نهی، وضعیت روانی و وجدانی ناهی است و نشان میدهد که نهیکننده انزجار و کراهت از فعل دارد، نه صرفاً تقاضای ترک.
تبیین مطلب
وقتی ما بحث حقیقت نهی را انجام میدهیم، یعنی به سراغ حالت وجدانی و نفسانی ناهی نسبت به فعل میرویم و میفهمیم که نهیکننده انزجار و کراهت از فعل دارد، نه صرفاً طلب ترک، این فهم دو اثر مهم دارد:
تثبیت و استقرار ظهور لفظ
ظهور لفظی نهی، یعنی همان معنای عرفی لفظ «نهی»، وقتی با حقیقت نهی همراه و تحلیل میشود، مستقر و محکم میگردد. علتش این است که حالا میدانیم مدلول لفظ نهی -زجر از فعل-، کاملاً با حقیقت نفسانی نهی -انزجار از فعل- سازگار و در یک راستاست. در نتیجه، فهم ما از لفظ، صرفاً سطحی و ظاهری نیست، بلکه با پشتوانه و حقیقت نفسانی آن همراه است.
قدرت تشخیص و ترجیح در تعارض و تزاحم
در مواردی که ظهور لفظی نهی با ظهورات دیگر تزاحم یا تعارض پیدا میکند، شناخت حقیقت نهی به ما کمک میکند هم میتوانیم با اطمینان بیشتری به همان ظهور نهی عمل کنیم و از آن دست برنداریم و هم منشأ تقدیم و ترجیح آن بر سایر ظهورات میشود؛ یعنی وقتی دو یا چند ظهور با هم در تعارضاند، حقیقت نهی به ما ملاک قوی برای تقدم و ترجیح میدهد.
به بیان ساده، بحث حقیقت نهی ظهور لفظ را تثبیت میکند، فهم ما را از آن تقویت میکند، و ابزار تشخیص در تزاحمات و تعارضات فراهم میآورد.
به این ترتیب، با تمایز بین دلالت استعمالی و تحلیلی، روشن میشود که ابتدا از منبهات وجدانی برای شناخت حقیقت نهی استفاده میکنیم و سپس از این حقیقت برای تحلیل و تفسیر ظهور لفظ بهره میگیریم. این دو مرحله، هرچند هر دو به عرف مربوط میشوند، اما منشأ و هدف متفاوتی دارند.
اشکال سوم: محال بودن اتصاف مولای حقیقی به انزجار
ممکن است چنین اشکال شود که بر اساس قول مختار ـ که حقیقت نهی را «انزجار و کراهت از فعل» میداند ـ لازم میآید که مولای حقیقی، یعنی ذات اقدس الهی، متصف به حالت نفسانی «کراهت و نفرت» گردد، در حالی که این نوع حالات نفسانی، مختص موجودات دارای عواطف، انفعالات و تأثرات نفسانی است و در شأن ذات بسیط و منزّه پروردگار متعال نیست.
خداوند نه محل دگرگونیهای روحی است، نه دستخوش هیجانات روانی، و نه قابل اتصاف به کیفیاتی نظیر نفرت، کراهت و انزجار به معنای انسانی آن. بنابراین، اگر حقیقت نهی را «انزجار» بدانیم، لازمهاش نسبتدادن حالات انسانی به ذات الهی است که محال و ممتنع میباشد.
پس نتیجه آن است که تفسیر حقیقت نهی به «انزجار» درباره مولای حقیقی، با اصول توحیدی و تنزیهی ناسازگار است و قابل التزام نیست.
پاسخ به اشکال سوم(محال بودن انزجار در خداوند)
در پاسخ از این اشکال، چند مطلب اساسی باید مورد توجه قرار گیرد:
پاسخ اول: تفاوت سنخ صفات الهی با صفات انسانی
اولاً، خلط میان سنخ صفات مخلوق و سنخ صفات خالق منشأ این اشکال شده است.
آنچه ما از «حب، بغض، کراهت و انزجار» در انسان میفهمیم، حالات روانی، عاطفی و انفعالی است که همراه با تأثّر، هیجان و دگرگونی میباشد؛ اما این معنا عیناً در حق خداوند قابل فرض نیست.
در معارف کلامی، صفات الهی ـ از جمله حب و بغض ـ هرگز تا سطح حالات نفسانی و هیجانات درونی تحلیل نمیشوند، بلکه همواره با ملاحظهی مقام الوهیت و با تنزیه ذات حق از هرگونه انفعال، تغییر و تأثر تفسیر میگردند. از اینرو، نسبت دادن اموری مانند اراده، کراهت، حب، بغض، رضا و غضب به ذات باریتعالی به معنای ثبوت حالات روانی یا گرایشهای نفسانی، آنگونه که در انسان یافت میشود، نیست؛ بلکه هر یک از این صفات بر اساس مبنای خاصی مورد تحلیل و توجیه قرار میگیرد.
در باب اراده و کراهت الهی ـ که محل بحث ماست ـ دو تحلیل اساسی در میان متکلمان و حکما مطرح است برخی بر آناند که اراده و کراهت از صفات ذات محسوب میشوند، لکن نه به معنای میل و نفرت نفسانی، بلکه به نحوی متعالی و منزه از خصوصیات مخلوقات؛ از همین رو، این گروه اراده را به «علم به مصلحت» و کراهت را به «علم به مفسده» تفسیر میکنند، یا آن را بازگشت به علم الهی به نظام احسن میدهند. بر این اساس، اراده حق عین علم اوست و هیچ گونه حالت تجدّد، ترجیح نفسانی یا تصمیمگیری تدریجی در ذات خداوند راه ندارد؛ در مقابل، گروهی دیگر اراده و کراهت را از صفات ذات نمیدانند، بلکه آنها را در شمار صفات فعل یا اسماء فعلی قرار میدهند. طبق این تحلیل، اراده به معنای تحقق فعل از جانب خداوند در خارج است، و کراهت به معنای عدم ایجاد یا منع از تحقق فعل میباشد. بر اساس این مبنا، هیچ امر زائدی بر ذات خداوند در کار نیست و هیچ حالت درونی و روانی برای ذات باریتعالی فرض نمیشود، بلکه تمام این تعابیر ناظر به نسبت فعل الهی با مخلوقاتاند.همین تحلیل درباره سایر صفات مانند حب و بغض، رضا و غضب نیز جریان دارد؛ بدین معنا که «حب الهی» به معنای گرایش قلبی و عاطفی نیست، «غضب الهی» به معنای فوران خشم و هیجان نیست و «رضای الهی» نشانه یک حالت درونی و روحی نمیباشد، بلکه اینها همگی یا به علم الهی بازمیگردند یا به فعل و آثار خارجی آن تفسیر میشوند و در بسیاری از تقریرها در ذیل صفات فعل قرار میگیرند.
بنابراین، نسبت این صفات به خداوند هرگز مستلزم پذیرش تغییر، انفعال یا تأثّر در ذات حق نیست، بلکه همه این مفاهیم با حفظ اصل تنزیه، یا به صفات علمی بازگردانده میشوند یا به روابط فعلی میان خداوند و عالم خلق تفسیر میگردند، تا هیچ گونه شائبه تشبیه و انسانانگاری در باب ذات واجبالوجود راه نیابد؛ پس اشکال وارد نیست، زیرا بر اساس تماثل بین صفات خالق و مخلوق بنا شده است.
پاسخ دوم: امکان تفسیر انزجار در نائب شارع (نبی و ولی)
ثانیاً، اگر کسی تصور کند که در تحلیل حقیقت نهی حتماً باید مستقیماً به ذات الهی رجوع کنیم، این تصور نیز نادرست است.
زیرا شارع در مقام تشریع، از طریق نبی و ولی ابلاغ میکند و حالات نفسانی آنان قابل تحلیل وجدانی و انسانی است.
نبی و ولی دارای نفس انسانیاند، حالات نفسانی دارند و در مقام تبلیغ شارع، کاشف از مراد مولی هستند؛ پس میتوان گفت انزجار و کراهتی که در مقام نهی درک میشود، در نفس نبی و ولی به نحو حقیقی انسانی تحقق دارد و از آن طریق کشف میشود که منشأ نهی، مبغوضیت فعل است.
بنابراین، حتی اگر کسی تحلیل مستقیم حالت نفسانی برای ذات الهی را نپسندد، راه تحلیل از طریق نفس نبی و ولی همچنان باز است.
پاسخ سوم: بحث حقیقت نهی ناظر به مولای عرفی است، نه مولای حقیقی
ثالثاً، میتواند از ابتدا بحث از حقیقت نهی ناظر به مولای عرفی باشد نه مولای حقیقی؛ تمام منبهات وجدانی، استقراءها، تحلیلها و شواهدی که برای «انزجار بودن حقیقت نهی» اقامه شده، در نواهی عرفی جاری است؛ نهی پدر نسبت به فرزند، استاد نسبت به شاگرد، رئیس نسبت به مرئوس؛ در این فضا به وضوح درک میشود که نهی با حالت زجر، نفرت و بازدارندگی از خود فعل همراه است. بعد از رسیدن به حقیقت نهی در نواهی عرف و در نهایت به دست آوردن معنای نهی در نواهی عرفی؛ سپس از وحدت ارتکاز عرفی در معنای نواهی عرفی و شرعی، معنای نواهی شرعی استفاده میشود؛ زیرا بالوجدان هیچ تفاوتی در فهم مردم از نهی پدر و نهی شارع وجود ندارد و این طریق کاملاً با یک بحث اصولی عرفی سازگار است. موضوع آن مولای عرفی است؛ ابزار آن وجدان عقلائی است و نتیجهاش فهم ظهور لفظی نهی در عرف و شرع است.
اشکال چهارم: عدم امکان تعلّق کراهت به فعل غیر
از اشکالاتی که در بحث حقیقت نهی مطرح شده، اشکالی است که مرحوم آیتالله خوئی قدسسره بدان تمسک کردهاند[1] . حاصل اشکال ایشان آن است که نمیتوان حقیقت نهی را «کراهت از فعل» دانست؛ زیرا کراهت ـ همانند اراده و طلب ـ فقط میتواند به فعل خود شخص تعلّق بگیرد، نه به فعل دیگری.
توضیح اشکال آن است که اراده و کراهت از افعال نفسانی فاعلاند و اصولاً به چیزی تعلّق میگیرند که در تحت اختیار خود شخص باشد. انسان میتواند نسبت به فعل خود اراده یا کراهت داشته باشد؛ زیرا فعل او مسبب از ارادهی خودش است و تحت قدرت و اختیار او تحقق مییابد. امّا فعل دیگری، تابع ارادهی همان شخص دیگر است، نه تابع ارادهی من؛ ازاینرو من نه میتوانم تحقق فعل غیر را اراده کنم و نه میتوانم با کراهتم مانع تحقق آن شوم. به تعبیر دیگر، فعل غیر در اختیار من نیست تا اراده یا کراهت من در آن مؤثر واقع شود.
بنابراین اگر نهی را به «کراهت از فعل» معنا کنیم، لازمهاش آن است که کراهت به فعل غیر تعلّق گرفته باشد، و حال آنکه چنین چیزی بالوجدان و بالتحلیل العقلی ممتنع است؛ زیرا اراده و کراهت تنها به افعالی تعلّق میگیرد که فاعل، قدرت تحقق یا ترک آنها را در اختیار داشته باشد، و این در مورد افعال دیگران صادق نیست.
از همینرو مرحوم خوئی نتیجه میگیرند که حقیقت نهی نمیتواند کراهت نفسانی باشد، بلکه نهی یک امر اعتباری محض است، به این معنا که شارع با نهی، نوعی «محرومیّت و منع اعتباری» از فعل را جعل میکند و همین محرومیت اعتباری را با صیغه نهی اظهار مینماید، بیآنکه پای حالت نفسانی خاصی چون کراهت در میان باشد.
پس به نظر ایشان، نهی نه حکایت از انزجار نفسانی دارد و نه مبتنی بر کراهت واقعی است، بلکه صرفاً جعلِ یک سلبِ اعتباری نسبت به فعلِ مکلّف و اظهار آن از طریق صیغه نهی میباشد.
پاسخ به اشکال چهارم(عدم امکان تعلّق کراهت به فعل غیر)
به نظر میرسد منشأ اشکال مرحوم آیتالله خوئی، خلط میان دو سنخ کاملاً متفاوت از اراده و کراهت است: اراده تکوینی و اراده تشریعی. در حالی که محلّ نزاع ما در حقیقت نهی، مربوط به اراده و کراهت تشریعی است، نه اراده تکوینی.
توضیح مطلب آن است که در اراده تکوینی، اراده علت تامه برای تحقق فعل است؛ یعنی اراده در عرض سایر اجزاء علت تامه، مستقیماً منشأ تحقق فعل در خارج میگردد. ازاینرو در امور تکوینی، اراده فقط به فعلی تعلّق میگیرد که در تحت قدرت فاعل باشد. انسان نمیتواند اراده تکوینی بر فعل غیر داشته باشد؛ زیرا فعل غیر از تحت اختیار او خارج است و تابع اراده شخص دیگر است. در این جا سخن مرحوم خوئی صحیح میباشد.
اما محل بحث ما در حقیقت نهی، اراده و کراهت تشریعی است، نه تکوینی؛ اراده تشریعی به این معنا نیست که مولا بخواهد فعل عبد را «مستقیماً و تکویناً» ایجاد کند، بلکه به این معناست که مولا میخواهد عبد، با اختیار خود، فعل را انجام دهد یا ترک کند. در اراده تشریعی، ارادهی مکلف واسطهی تحقق فعل است، نه ارادهی مولا. نقش مولا، ایجاد انگیزه، تحریک، بعث یا زجر اعتباری نسبت به عبد است، نه ایجاد مستقیم فعل در خارج. به تعبیر دقیقتر: در نظام تشریع، مولا اراده میکند «صدور فعل از غیر به اختیار خودش». نه اینکه مولا بخواهد فعل غیر را به اراده خویش تحقق بخشد، بلکه میخواهد مخاطب با ارادهی خود، فعل را محقق یا ترک کند. و این امر امری وجدانی و عقلایی است که هیچ اشکالی در آن نیست.
شاهد عرفی روشن؛ به عنوان مثال پدری اراده میکند که فرزندش اهل درس و تلاش باشد. آیا این اراده محال است؟ بالوجدان چنین ارادهای نهتنها محال نیست، بلکه شایعترین سنخ ارادههای عرفی است؛ پدر نه میتواند اراده تکوینی بر درسخواندن فرزند داشته باشد و نه میتواند مستقیماً فعل را بهجای او انجام دهد؛ بلکه ارادهی پدر در اینجا به این معناست که با امر، نهی، تشویق، تنبیه و ایجاد زمینههای مناسب، فرزند را تحریک میکند تا خود او به اختیار خویش درس بخواند؛ در این مثال پدر دارای اراده تکوینی نسبت به ایجاد دستور است؛ یعنی اینکه بالفعل امر و نهی کند و دارای اراده تشریعی نسبت به فعل فرزند است؛ یعنی میخواهد «فرزند با اختیار خود درس بخواند». پس اراده به فعل غیر، در سنخ تشریعی، نه تنها معقول است بلکه امری ارتکازی و وجدانی میباشد.
بنابراین وقتی گفته میشود مولا نسبت به فعلی «کراهت» دارد، مقصود این نیست که مولا میخواهد تحقق آن فعل را مستقیماً تکویناً منع کند، بلکه به این معناست که مولا از تحقق آن فعل به دست عبد (با اختیار خودش) مبغوض داردو این بغض را به صورت زجر و نهی اظهار میکند.
به عنوان مثال پدری نسبت به اینکه فرزندش مال حرام کسب کند، یا در مجالس فساد شرکت نماید، کراهت و بغض دارد. این بغض نه به این معناست که پدر مستقیماً بتواند مانع فعل شود، بلکه به این معناست که او به شدت مبغوض میدارد که چنین کاری از فرزند صادر شود و از همینرو نهی میکند؛ نهی پدر در اینجا همان ابراز کراهت از فعل است و ابزار تحریک به ترک فعل، نه اعمال قدرت تکوینی.
یک نکته تکمیلی: فرض نبود بغض نفسانی فعلی
حتی اگر کسی بگوید که در همه موارد، ناهی حقیقتاً دارای بغض نفسانی فعلی نیست، بلکه گاه نسبت به فعل «میل شخصی» دارد ولی به جهت مفسده، از آن نهی میکند (مثل مولایی که سود معامله را دوست دارد ولی به علت فساد اجتماعی، معامله را منع میکند)، باز هم اشکال وارد نیست؛ زیرا در این فرض میگوییم: گرچه حب شخصی وجود دارد، اما غرض تشریعی به ترک فعل تعلق گرفته است؛و همین تعلّق غرض تشریعی، همان حقیقت نهی محسوب میشود. پس حقیقت نهی یا برمیگردد به بغض و انزجار تشریعی یا به مانعیت غرض تشریعی از تحقق فعل؛ که در هر دو صورت، باز هم نهی به حوزه تشریع تعلق دارد، نه تکوین.
نتیجه اشکال مرحوم آیتالله خوئی ناشی از آن است که اراده و کراهت در باب نهی تشریعی با اراده و کراهت تکوینی خلط شده است.
در حالی که اراده و کراهت تکوینی فقط به فعل خود فاعل تعلّق میگیرد؛ اما اراده و کراهت تشریعی به صدور فعل از غیر، با اختیار غیر تعلق میگیرد؛و هیچ محذور عقلی در این تعلّق وجود ندارد.
بنابراین: تعلّق کراهت به فعل غیر، در قلمرو تشریع، نه تنها محال نیست، بلکه امری ارتکازی، وجدانی و مطابق با سیره عقلایی است؛و بدینجهت اشکال سوم مرحوم خوئی ناتمام است.
خلاصه چهار اشکال و پاسخها
در مقام نقد نظریه مختار که حقیقت نهی را «انزجار از فعل» میداند، چهار اشکال مطرح شد: اشکال اول، دور بود که پاسخ آن تمایز میان دو حیث عرف (دریافت وجدانیِ واقع نهی و تفسیر لفظ نهی) است و با این تفکیک، دور منتفی میشود. اشکال دوم، لغویت بحث از حقیقت نهی بود که پاسخ داده شد بحث حقیقت نهی ناظر به تحلیل منشأ ظهور است نه صرف نقل ظهور، و ثمره آن تثبیت ظهور و قدرت ترجیح در تعارضات است. اشکال سوم، محال بودن اتصاف مولای حقیقی به انزجار بود که پاسخ آن یا تحلیل تنزیهی صفات الهی (بازگشت به علم یا فعل)، یا لحاظ نفس نبی و ولی، و یا تمرکز بحث بر مولای عرفی است. اشکال چهارم، امتناع تعلّق کراهت به فعل غیر بود که با تفکیک اراده تکوینی از تشریعی حل شد؛ در تشریع، کراهت به صدور فعل از غیر به اختیار خودش تعلّق میگیرد و این امر عقلایی و ارتکازی است.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و اللهم صل علی محمد و آل محمد.