1404/07/29
بسم الله الرحمن الرحیم
استدلال بر طلب ترک/حقیقت نهی /نواهی
موضوع: نواهی/حقیقت نهی /استدلال بر طلب ترک
خلاصه جلسه قبل
در جلسه گذشته بیان شد که در غالب نواهی لحاظ مصالح و مفاسد، ولو ناهی نسبت به فعل منهیعنه حب نفسی داشته باشد، در نفس مولا انقلاب نفسانیِ انزجار از فعل ایجاد میکند. شواهد عرفی و وجدانی نیز این معنا را تأیید میکند که در اغلب موارد، حالت نفسانیِ مولا بغض و تنفّر از فعل منهیعنه است. علاوه بر اینکه مواردی که در آنها ناهی نسبت به فعل منهیعنه، «حبّ» دارد قابل تعمیم بر موارد دیگر نیست؛ زیرا همین تفاوت در حبّ و بغض، نشاندهندهی اختلاف مبانی نفسانی آنهاست. همچنین اگر در بعضی موارد غرضِ مولا هیچ حالت نفسانی ایجاد نکند، این موارد از محل بحث خارجاند و خللی به مدّعا وارد نمیکنند. افزون بر این، قیاس نواهیِ عرفی با نواهیِ شرعی نیز ناتمام است؛ زیرا در نواهی عرفی حبّ و بغض تابع اغراض شخصی نیز هست، در حالی که در نواهی مولای حقیقی، منشأ حبّ و بغض تنها مصالح و مفاسد واقعیه است.
ادامه بحث
پاسخ به سؤال
در استدلال دوم گفته شد که گاهی ناهی با آنکه نسبت به فعل منهیّعنه حبّ نفسانی دارد، با این حال از آن نهی میکند؛ یعنی یک پشتوانه بغض و تنفّر و کراهت نفسانی از فعل ندارد؛ بلکه طلب ترک نفسانی دارد یا حتی طلب ترک نفسانی ندارد صرفاً غرض لزومی بر ترک تعلق گرفته است. این پرسش مطرح شد که تفاوت چنین نهیای با «نهی صوری» چیست؟ برای رفع ابهام، توضیح ذیل لازم است:
«نهی صوری» آن نوع نهی است که اراده جدّی نسبت به تحقق ترک در آن وجود ندارد؛ بلکه صرفاً صورت نهی به جهت اغراض دیگری مانند آموزش، شوخی، تعریض، اتمام حجّت، یا فرض ذهنی صادر میشود. در همه این موارد، مولا قصد حقیقیِ تحقق ندارد.
اما نهیای که در استدلال دوم مورد بحث بود، از سنخ نهی صوری نیست؛ بلکه یک نهی حقیقی و جدّی است، هرچند ناهی نسبت به خودِ فعل، حبّ نفسانی داشته باشد. چرا؟ زیرا در این گونه موارد، مولا اراده جدّی به تحقق ترک دارد، و غرض او به ترک فعل تعلق گرفته است، هرچند در نفس، بغض و انزجار نفسانی وجود نداشته باشد. منشأ این اراده جدّی، مصالح و مفاسد عقلایی است، نه حبّ و بغض نفسانی. در این موارد به تعبیر مستدلّ، طلب ترک محقّق است یا غرض لزومی به ترک تعلق گرفته است و ما تعبیر میکردیم در اینجا با نوعی «بغض یا نفرت ارزشی» روبرو هستیم، نه بغض نفسی.
بنابراین، این قسم نهی،ـ علیرغم وجود حبّ نفسی نسبت به متعلق ـ همچنان نهی واقعی و جدّی است؛ زیرا بر پایه غرض عقلایی صادر شده است، نه برای نمایش یا صورتسازی. پس این موارد قابل خلط با نهی صوری نیست و از محل بحث ما خارج نمیباشد؛ بلکه تنها تفاوتش آن است که این نهی برخلاف موارد غالب، حداکثر نشاندهنده حالت نفسانیِ بغض نسبت به فعل نیست.
استدلال سوم بر طلب ترک
مقدّمهٔ اول: غایت نهایی در تشریع اوامر و نواهیِ شارع مقدّس، رساندن عبد به کمال مطلوب است.
مقدّمهٔ دوم: مولایی که طلب نفسانی نسبت به کمال عبد دارد، باید همین طلب نفسانی را نسبت به صغریّات کمال یعنی آن اموری که تحقق کمال عبد بر آنها متوقف است، نیز داشته باشد.
مقدّمهٔ سوم: در فعل مشتمل بر مصلحت، صغرویّت مستلزم آن است که مولا طلب نفسانی فعل داشته باشد و در فعل مشتمل بر مفسده، صغرویّت مستلزم آن است که مولا طلب نفسانی ترک داشته باشد.
نتیجه: پس مولایی که طالب کمال عبد است، در مقام تشریع، در حوزهٔ اوامر طالبِ فعل و در حوزهٔ نواهی طالبِ ترک میباشد. و این همان دعوای قائلین به «طلب ترک» در حقیقت نهی است.
اشکال
این استدلال تمام نیست؛ زیرا موجب کمال بودنِ فعل یا ترک، لزوماً مستلزمِ «طلب» نیست.
بیان مطلب
در مواردی که فعل دارای مصلحت است، وجداناً مییابیم که طلبِ فعل، صغرای طلبِ کمال است؛ اما در مواردی که فعل دارای مفسده است، آنچه صغرای طلبِ کمال محسوب میشود بغض و کراهت نسبت به آن فعل است؛ زیرا این فعل مانع از کمال عبد بوده و علی القاعده مولا نسبت به مانعِ کمال، حالت نفرت و انزجار دارد؛ بنابراین، صرف اینکه ترکِ فعلِ مفسدهدار، موجب کمال است، دلیل نمیشود که حالت نفسانی مولا طلب باشد؛ بلکه میتواند حقیقت نهی، بغض مولا نسبت به فعل باشد و همین بغض نسبت به فعل نیز کاملاً در مسیر طلب کمال و رشد عبد قرار دارد.
سیرهٔ عقلائی نیز مؤید همین مطلب است؛ انسان وقتی به هدفی چشم دوخته است، نسبت به افعال کمککننده حبّ و طلب دارد و نسبت به موانع و مزاحمتها بغض و تنفر و کراهت، نه اینکه همیشه طلب داشته باشد حتی نسبت به موانع؛ تنها در موانع نسبت به ترک باشد؛ البته همانطور که در گذشته هم بیان شد، لازمه بغض و کراهت از فعل، طلب ترک هست اما این خارج از بحث است.
نتیجه: این استدلال نمیتواند مدعا را که «حقیقت نهی طلب ترک است» اثبات کند؛ زیرا صغرویّت در موانع اگر هم مستلزم بغض و کراهت نسبت به فعل نباشد، طلب نسبت به ترک مانع را هم ثابت نمیکند.
به طور کلی تا کنون سه استدلال برای طلب ترک بیان شد؛ ولی نمی توان با هیچ کدام از این سه استدلال اثبات کرد که حقیقت نهی طلب ترک میباشد؛ یعنی هیچکدام از این استدلالها مقتضی طلب ترک نیست، علاوه بر اینکه مانع و اشکال اساسی که بر این استدلالات، وارد است این است که طلب دانستن نهی، خلاف منبهات وجدانی و شواهد عرفی است که مواردی در ضمن استدلالها بیان شد و موارد بیشتر در بیان قول مختار خواهد آمد.
اشکالات غیر وارد بر طلب ترک
اشکالاتی به این قول و مبنا مطرح شده است که این اشکالات غیر وارد می باشند. این اشکالات در کتب مطرح شده است؛ اما همانطور که قبلا عرض شد این اشکالات در کتب مختلف در باب معنای نهی مطرح شده است. ولی ما این اشکالات را در بحث حقیقت نهی طرح می کنیم.
اشکال اول: غیرمعقول بودن طلب ترک
گفته شده است که طلبِ ترک معقول نیست؛ به این معنا که پیش از ورود در اینکه حقیقتِ نهی آیا طلبِ ترک است یا خیر، باید توجه داشت که اساساً متکلم نمیتواند ترکِ فعل را موردِ طلب قرار دهد چرا که طلب غیرمقدور است.
نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که گرچه عموم علما و بزرگان این اشکال را تنها در خصوص طلبِ ترک از مخاطب مطرح کردهاند، اما همان مبانی و وجوهی که طلب ترک از مخاطب را غیرمعقول میسازد، شامل فرضِ دیگر نیز میشود؛ یعنی صورتی که ناهی پیش از انشاء نهی، در نفس خود حالتِ طلبِ ترک داشته باشد. در این فرض نیز «طلبِ امرِ عدمی» ممکن نیست و همان ادلهای که طلبِ ترکِ انشائی را نامعقول میکرد، طلبِ نفسانیِ ترک را نیز نامعقول خواهد ساخت
پاسخ به شبههی امکان تعلّق طلب نفسانی به غیرمقدور
در مقام بررسی اشکال «غیرمعقول بودن طلب ترک»، ممکن است شبههای مطرح شود و گفته شود: اشکالی که علما در باب عدم تعلّق طلب به ترک یا عدم معقولیت طلب ترک بیان کردهاند، ناظر به طلب انشائی است؛ یعنی آنکه مولا از مخاطب طلب ترک کند. این قسم، بیتردید در غیرمقدور، غیرمعقول است؛ زیرا طلب غیرمقدور لغو است و غرض مولا از آن حاصل نمیشود، و اگر بر آن مؤاخذه کند قبیح خواهد بود. مثل آنکه انسان از دیگری بخواهد سه متر در هوا بپرد یا سنگی هزار کیلویی را بلند کند. چنین طلبی به جهت عدم امکان امتثال، عقلایی و معقول نیست.
اما ممکن است گفته شود: طلب نفسانی غیر از طلب انشائی است و قابل قیاس با آن نیست. زیرا انسان در نفس خود میتواند به امر غیرمقدور نیز رغبت و میل داشته باشد. مثال روشن آنکه فردی آرزو کند به دوران نوجوانی بازگردد یا والدینی تمنّی کنند ای کاش بیست سال پیش به تربیت فرزند خویش اهتمام میورزیدند. این حالات نفسانی با آنکه متعلقشان غیرمقدور است، امّا وقوعشان در نفس انسان معقول است. حتی درباره شارع گفته میشود: شارع دوست دارد همه بندگان مانند انبیاء و اولیاء مطیع باشند، هرچند چنین امری در خارج واقع نمیشود. بر همین اساس، برخی ادعا میکنند همانگونه که حبّ میتواند به غیرمقدور تعلق گیرد، طلب نفسانی نیز چون حالت درونی است، میتواند به غیرمقدور تعلّق پیدا کند. بنابراین قاعده عدم معقولیتِ طلب غیرمقدور مخصوص طلب انشائی است و شامل طلب نفسانیِ قبل از انشاء نمیشود.
اما این قیاس، قیاس معالفارق است. زیرا طلب به خلاف حبّ، در سلسله علل و مراتب صدور فعل، در مرتبه متأخر قرار دارد و تنها پس از طیّ تمام مراحل مقدماتی شکل میگیرد. توضیح آنکه انسان ابتدا شیئی را تصور میکند، سپس تصدیق میکند، سپس تصدیق به فایده حاصل میشود، آنگاه حبّ نسبت به آن پیدا میکند، این حبّ تبدیل به شوق میشود و سپس به شوق مؤکد ارتقا مییابد، و در نهایت، از دل این مقدمات، طلب نفسانی و اراده حقیقی پدید میآید. این اراده همان جزئی است که علت تامه برای تحقق فعل و منشأ صدور امر و نهی انشائی میشود.
بنابراین، حبّ که در مراتب ابتدایی است میتواند به غیرمقدور تعلّق گیرد؛ امّا طلب و اراده که جزء اخیرِ علت تامه رفتار اختیاری هستند، اقتضای ماهویشان تعلّق به مقدور است. همان دلیلی که نهی انشائی را از غیرمقدور غیرمعقول میداند (لغویت، عدم حصول غرض، و قبح عقلی)، به طریق اولی مانع تعلّق طلب و اراده نفسانی به غیرمقدور خواهد بود. زیرا طلب نفسانی، منشأ همان نهی و امر است و نمیتوان پذیرفت که مرتبه نهایی (اراده) به غیرمقدور تعلق گیرد، اما مرتبه مترتب بر آن (نهی) به غیرمقدور تعلّق نگیرد. اگر اثر محال است، مؤثر نیز محال خواهد بود.
نتیجه آنکه این شبهه که «طلب نفسانی میتواند به غیرمقدور تعلق گیرد چون حبّ چنین است»، مردود است؛ زیرا طلب، برخلاف حب، جزء اخیر مقدمات تحقق فعل و علت تامه صدور امر و نهی است و چنانکه امر و نهی به غیرمقدور معقول نیست، خودِ طلب و اراده که منشأ آنها هستند نیز نمیتوانند به غیرمقدور تعلّق گیرند.
بنابراین، در اشکال نخست که میگفتند «طلب ترک غیرمعقول است»، این نکته باید توجه شود که عدم تعلّق طلب به غیرمقدور نه تنها در طلب انشائی جریان دارد، بلکه در طلب نفسانی نیز جاری است و نمیتوان آن را با حالات ابتدایی مانند حبّ مقایسه کرد. شبههای که ممکن بود ذهن را مشغول کند این بود که حالت نفسانی، به خلاف طلب انشائی، شاید بتواند به غیرمقدور تعلق گیرد؛ اما با تحلیل مراتب اراده روشن شد که این قیاس صحیح نیست و طلب نفسانی نیز مانند طلب انشائی، تعلّقش به غیرمقدور معقول نخواهد بود.
این نکته مقدماتی بود برای رفع شبهه؛ و در ادامهی بحث، تقریرات مختلفِ اشکال «غیرمعقول بودن طلب ترک» را بررسی خواهیم کرد.
خلاصه درس
در این جلسه استدلال سوم از ادلهی قائلین به «طلب ترک» در حقیقتِ نهی بررسی شد. این استدلال مبتنی بر این بود که چون غایتِ تشریع، رساندن عبد به کمال است، و کمال عبد متوقف بر افعالِ مشتمل بر مصلحت و ترکِ افعال مشتمل بر مفسده است، پس مولا باید نسبت به افعالِ دارای مصلحت طلبِ فعل، و نسبت به افعالِ دارای مفسده طلبِ ترک داشته باشد؛ و این همان حقیقت نهی است.
در مقام نقد بیان شد که توقّف کمال بر فعل یا ترک، لزوماً مساوق با «طلب» نیست؛ در امور مشتمل بر مصلحت، طلبِ فعل صغرای طلبِ کمال است، اما در امور مشتمل بر مفسده، صغرای طلبِ کمال بغض نسبت به فعل است نه طلبِ ترک. سیره عقلائی نیز مؤید همین است؛ انسان نسبت به اسباب کمال، حبّ و طلب دارد، و نسبت به موانع، بغض و کراهت، نه طلب. بنابراین این استدلال نمیتواند حقیقت نهی را «طلب ترک» اثبات کند.
سپس وارد اشکالات مطرح بر این مبنا شدیم و اشکال نخست یعنی «غیرمعقول بودنِ طلب ترک» طرح گردید. توضیح داده شد که هرچند این اشکال در کتب اصولی غالباً درباره طلب انشائیِ ترک از مخاطب مطرح شده، اما همان ملاکها در مورد طلب نفسانی نیز جاری است. زیرا «طلب» برخلاف «حبّ» در آخرین مرتبهی سلسلهٔ عللِ فعل قرار دارد و بعد از تصور، تصدیق، حبّ، شوق و شوق مؤکد شکل میگیرد؛ و چون منشأ صدور امر و نهی است، نمیتواند به غیرمقدور تعلّق بگیرد. همان دلیلی که نهیِ انشائی از غیرمقدور را لغو و غیرمعقول میسازد، به طریق اولى تعلّق طلب و اراده نفسانی به غیرمقدور را نیز نامعقول میگرداند.
در نتیجه، شبههٔ «قیاس طلب به حبّ» مردود است؛ حبّ میتواند به غیرمقدور تعلّق گیرد، اما طلب ـ که جزء اخیر علت تامه فعل و منشأ امر و نهی است ـ چنین نیست. لذا اشکالِ «غیرمعقول بودن طلب ترک» هم در طلب انشائی و هم در طلب نفسانی جریان دارد.