1404/07/27
بسم الله الرحمن الرحیم
استدلال بر طلب ترک/حقیقت نهی /نواهی
موضوع: نواهی/حقیقت نهی /استدلال بر طلب ترک
خلاصه جلسه قبل
در جلسه گذشته، در بحث از حقیقت نهی و اینکه آیا حقیقت آن «طلب ترک» است یا «زجر از فعل»، استدلال دومِ قابل طرح برای قول به طلب ترک را از تقریرات درس استاد شهیدی نقل کردیم. بیان شد که تقریر ایشان میتواند دلیل دوم برای این مبنا تلقی شود.
استاد شهیدی برای اثبات این مدعا دو مثال ارائه فرمودند که در آن، ناهی نسبت به متعلق نهی حبّ و علاقه دارد، ولی با این حال از همان فعل نهی میکند. در چنین مواردی، چون بغضی نسبت به فعل وجود ندارد، نمیتوان حقیقت نهی را «زجر از فعل» دانست؛ بلکه باید حقیقت نهی را «طلب ترک» تفسیر کرد.
در پاسخ نخست عرض شد که در همین موارد نیز ــ پس از لحاظ مصالح و مفاسد عقلایی، وظایف شرعی و جهات دیگر ــ ممکن است در نفس ناهی انزجار از فعل پدید آید. بنابراین، صرف اینکه در ابتدای امر بغض نبوده، دلیل بر آن نیست که حقیقت نهی طلب ترک باشد؛ بلکه ممکن است همان لحاظ مصالح موجب تحول نفسانی و پیدایش انزجار گردد.
حال عرض ما این بود میتواند بعد از اینکه ناهی مصالح، اغراض عقلائیه، وظیفه شرعی و رضایت خداوند را در نظر گرفت، نتیجه این باشد که نسبت به فعلی که حب داشت، الان بغض، نفرت، انزجار برای او حاصل شده باشد. به عبارت دیگر یک نوع نفرت و انزجار ارزشی در مقابل یک نفرت و انزجار نفسی قرار گرفته. چرا انقلاب درونی را اختصاص به طلب ترک بدانیم.
ادامه بحث
پاسخ دوم به استدلال استاد شهیدی
وجه دیگری که در ردّ استدلال مذکور میتوان به آن تمسک کرد آن است که وجدان و ارتکاز عرفی گواهی میدهد که در نوع موارد نواهی، حالت نفسانیِ قائم به ناهی، انزجار از فعل است؛ نه صرفِ طلب ترک. این سخن ناظر به غیر آن موارد نادری است که استاد بهعنوان مثال طرح کردند. حتی میتوان ادعا کرد که در همان موارد نیز، انزجار اولی و اظهر است و لااقل وجه تقدیم دارد.
پیشتر اشکال شد که چرا در تحلیل حقیقت نهی، حالت نفسانی را منحصر در طلب ترک میدانید. اکنون میگوییم افزون بر آن، حتی در همان موارد خاص نیز ممکن است با توجّه به غلبه ارتکازات نوعیه، حالت نفسانی انزجار حاصل باشد. وجه آن نیز آن است که موارد غالبِ نهی، در فضای کراهت و تنفّر استعمال میشوند و این غلبه، ذهنیت عرفی ایجاد میکند و ذهنیت غالب، در موارد نادر نیز اثر میگذارد و بهطور طبیعی «انزجار» را بر «طلب ترک» تجلیل و ترجیح میکند؛ نهایتِ امر این است که گفته شود در موارد نادر، این سرایت از غلبه به مورد نادر تحقق پیدا نمیکند؛ اما عرف و وجدان در مجموع، حالت غالب را انزجار میفهمد.
نکته مهمّ: استدلال به وجدان عرفی، نه به ظهور استعمالات (رفع توهّم دور)
دقّت شود: مقصود ما از این وجدان عرفی، استدلال به ظهور استعمالات نیست تا اشکال «دور» پیش آید؛ یعنی اینکه ابتدا از ظهور استعمالات، حالت نفسانی را استفاده کنیم و سپس از آن حالت نفسانی، ظهور را اثبات نماییم؛ بلکه آنچه میخواهیم بگوییم این است که ما بالوجدان از بررسی جوانب این واقعیت یعنی نهی، چه حال نفسانیای را برای گوینده انتزاع میکنیم. اینجا بحث «انتقال وجدانی» است، نه «استظهار لفظی».
برای توضیح این انتقال، نمونههایی ذکر میشود:
1. شعر اعشی قیس[1]
«لا تنه عن خلقٍ وتأتي مثله ... عارٌ عليك إذا فعلت عظيم»: «از کاری که خودت داری مثل آن را انجام میدهی، نهی نکن، این خیلی ننگ بزرگیست که خودت یک بدی را انجام دهی ولی دیگران را نهی بکنی».
نهی شاعر از نهیِ نابهجا، با عبارت «عارٌ علیک» حقیقت نفسانی او را نشان میدهد اینکه از این رفتار بیزار است، نه اینکه صرفاً «طلب ترک» دارد. عرف از این تعبیر، انزجار را میفهمد.
نهی شارع از غیبت
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ﴾[2]
ترجمه: «ای اهل ایمان! از بسیاری از گمان ها [در حقّ مردم] بپرهیزید؛ زیرا برخی از گمان ها گناه است، و [در اموری که مردم پنهان ماندنش را خواهانند] تفحص و پی جویی نکنید، و از یکدیگر غیبت ننمایید، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ بی تردید [از این کار] نفرت دارید، و از خدا پروا کنید که خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است.»
از این تشبیه شدید ـ خوردن گوشت برادر مرده ـ وجدان انسانی فوراً منتقل به کراهت و تنفّر میشود. روشن است که پشتوانه این نهی، انزجار است، نه یک طلب معمولی نسبت به ترک.
نهی از زنا
﴿وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا ۖ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلًا﴾[3]
ترجمه: «و نزدیک زنا نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بد است.»
عبارت «فاحشة» و «ساء سبیلا» ظهور در شدتِ قبح و انزجار دارد، نه صرفِ تمایل به ترک.
نهی از دروغ در روایت
«ایاک و الکذب فانه یسود الوجه»[4]
این قرائن (قرائن و منبّهات بیشتری در ضمن بیان قول مختار ذکر خواهد شد)، نشان میدهد که حالت نفسانی صادرکننده نهی، بغض و انزجار است.
بنابراین نوع نواهی بهوضوح دلالت بر انزجار دارند؛ در موارد نادر نیز، نسبت دادن حالت نفسانی به انزجار اقرب و اَولی است و نتیجه آن است که انحصار حقیقت نهی در طلب ترک، وجیه نیست و استفاده از مواردی که ناهی نسبت به متعلق حبّ دارد برای اثبات «طلب ترک بودن حقیقت نهی»، تامّ نمیباشد.
اشکال: منشأ نهی، غرض لزومیِ قائم به ترک
همانطور که در بیان استدلال هم به آن اشاره شده بود ممکن است گفته شود: در مثالهایی که ناهی نسبت به نفسِ فعل حبّ دارد، لکن در عین حال مکلف را از آن منع میکند، منشأ نهی، غرض لزومیِ قائم به ترک است، نه اینکه حقیقت نهی، «طلبُ الترک» و ناشی از حالت نفسانیِ شوق به ترک باشد.
بیان ذلک: فرض میکنیم ناهی از حیث نفسانی، محبت به فعل دارد؛ مثل مولایی که راضی است عبد او معاملهای سودآور انجام دهد و از این حیث، هیچ بغضی به فعل ندارد؛ اما در عین حال، غرضی عقلایی یا شرعی وجود دارد ـ مانند رعایت قانون، حفظ مصلحت بالاتر، دفع مفسده اهم، یا وصول به نتیجه حسن واقعی ـ که این غرض، منحصر در ترک آن فعل است. در این صورت ناهی، با آنکه وضعیت روانیاش نسبت به فعل حبّی است، ولی چون تحقق غرض تنها با ترک فعل میسور است، مبادرت به انشاء نهی میکند.
در این تحلیل، بحث در این است که منشأ و مبدأ انشاء نهی در این موارد، حالت نفسانیِ شوق به ترک نیست، بلکه غرض قائم به ترک است.
به تعبیر دیگر: در این موارد، ناهی نه «شوق به ترک» دارد و نه «بغض فعل»؛ بلکه غرضی اقوی بر حبّ فعل حاکم است و همین غرض، موجب صدور نهی میشود.
این تحلیل را میتوان با وجدان نیز تقویت کرد؛ زیرا بالوجدان مواردی فراوان یافت میشود که انسان نسبت به کاری حبّ دارد، اما برای دستیابی به یک غرض عقلایی مهمتر، آن کار را ترک میکند یا دیگران را از آن بازمیدارد. پس صدور نهی، لزوماً مستند به «طلب ترک» بهعنوان حالت نفسانی نیست.
بنابراین، اگر این مبنا پذیرفته شود، نتیجه آن است که استدلال مبتنی بر حالت نفسانی نیست تا گفته شود: در این موارد، چون طلب ترک وجود دارد، مقدمات طلب موجود است و شوق به ترک حاصل میشود؛ بلکه اصلاً طلب ترک در کار نیست و تنها غرضِ حاصل بالترک منشأ انشاء نهی است، دیگر جایی برای آن پاسخ باقی نخواهد ماند.
پاسخ به اشکال
میتوان در مقام پاسخ گفت: گذشته از آنکه ـ چنانکه پیشتر گذشت ـ بالوجدان در غالب مواردِ نواهی، حالت نفسانیِ انزجار احراز میشود و حتی در همین فروض نادر نیز احتمال راجح همان انزجار است؛ لکن علاوه بر این نکته، وجوه و پاسخهای دیگری _این پاسخها پاسخ اصل استدلال هم هست_ در مقام قابل ذکر است که در ادامه به آنها اشاره میکنیم.
پاسخ اول
نکته آن است که اگر غرضِ ناهی با ترکِ فعل حاصل میشود، چه دلیلی داریم که این غرض، طلبِ ترک را در نفس ناهی ایجاد نکند؟ در بیان اشکال، بنا را بر این گذاشتیم که غرضِ مزبور منشأ طلب ترک نمیشود؛ لکن این صرف یک فرض است، در حالیکه در موارد بسیاری، تحقق غرض بهطور طبیعی منشأ پیدایش طلب ترک خواهد شد.
توضیح آنکه: گاهی ناهی شخصی است متعبّد و در پی کشف وظیفه شرعی و امتثال محبوب شارع. چنین شخصی هرگاه ملاحظه کند که غرض او ـ مانند بندگی خدا، انجام وظیفه شرعی و حرکت در مسیر عبودیت ـ با ترکِ فعل تحقق میپذیرد، در اثر همین ملاحظه، در او یک انقلاب درونی شکل میگیرد؛ به این بیان که: ترکِ فعل برای او مساوی با موافقتِ محبوب خداوند است، و فعل، خلاف مسیر عبودیت و خلاف محبوب شارع تلقی میشود؛ در نتیجه، نسبت به فعل انزجار پیدا میکند و یا دستکم شوق به ترک در او پدید میآید.
همچنین در انسانهایی که رفتارشان بر اساس قواعد عقلایی و محاسبات مصالح و مفاسد تنظیم میشود، اگر ببینند که غرض عقلاییِ آنها با ترک فعل تأمین میشود، هرچند نفساً به آن فعل علاقه داشته باشند، ولی بهسبب همین ملاحظات عقلایی، حبّ پیشین دچار تحول شده و جای خود را به میل به ترک یا حتی انزجار از فعل میدهد. چهبسا در برخی افراد، سخن شارع موجب تحول نفسانی نشود، اما اغنا و اقناع عقل برای ایجاد چنین تحولی کافی باشد؛ یعنی آنچه را سابقاً دوست میداشت، پس از توجه به نتایج عقلایی، دیگر دوست نمیدارد.
خلاصه آنکه تحقق غرضی که تنها با ترک فعل بهدست میآید، در موارد بسیاری خود منشأ یک انقلاب نفسانی است؛ انقلابی که یا به طلب ترک منتهی میشود یا به انزجار از فعل. در چنین مواردی نمیتوان بهسادگی ادعا کرد که غرض هیچگاه منتهی به طلب ترک نمیشود.
پاسخ دوم
اگر فرض کنیم که غرضِ ناهی با ترکِ فعل حاصل میشود و این غرض هیچگونه انقلاب نفسانی ایجاد نمیکند ـ یعنی ناهی تا لحظه صدور نهی همچنان فعل را دوست دارد و هیچگونه طلب و تمایل به ترک یا نفرت، بغض و کراهت ارزشی نسبت به فعل در نفس او پدید نیامده است ـ در چنین فرضی اصلاً طلب ترک متحقق نیست؛ آنچه وجود دارد فقط حب فعل و در عین حال غرضی است که با ترک حاصل میشود.
حال اگر چنین فرضی را بپذیریم، باید پرسید: ما در این مقام به دنبال چه بودیم؟هدف ما کشف این بود که حقیقت نفسانیِ نهی چیست؟ آیا طلب ترک است یا زجر؟در این فرضِ خاص، اساساً موضوعِ بحث منتفی است؛ زیرا در اینجا هیچ حالت نفسانیای ـ نه طلب ترک و نه انزجار ـ وجود ندارد. صرفاً حبِّ فعل و غرض در ترک جمع شده است، بیآنکه حالت نفسانیِ نهی تحقق یافته باشد.
بنابراین، این قسم از موارد خارج از محل نزاع است. چرا؟ زیرا محل بحث ما مواردی بود که ناهی نسبت به متعلق نهی یک حالت نفسانی دارد و ما میخواهیم آن حالت را شناسایی کنیم؛ ولی در این فرض خاص، از ابتدا هیچ حالت نفسانیای وجود ندارد.
نتیجه آنکه: در چنین مواردی، بحث ما سالبةٌ بانتفاء الموضوع است، اما در سایر موارد که بالوجدان حالت نفسانیِ ناهی محقق است، همچنان باید درباره کیفیت آن حالت ـ آیا طلب ترک است یا زجر ـ بحث و تحلیل کنیم؛ و این موارد شاذ، تغییری در اصل بحث ما پدید نمیآورد.
پاسخ سوم
مستدل مواردی را فرض کرده است که در آنها اولاً ناهی نسبت به فعلِ حبّ دارد؛ ثانیاً با ملاحظه مصالح و مفاسد، در نفس او انزجار از فعل و حتی طلب ترک شکل نمیگیرد و نهایتاً، طلب ترک پدید میآید نه انزجار از فعل. همانطور که در مقدمات مطویّه استدلال در جلسه گذشته بیان شد، در واقع مدعای مستدل این است که: چون در مثالهایی که ناهی نسبت به فعل حب دارد، طلب ترک یا غرض در ترک منشأ است، پس حقیقت نفسانی نهی در همه موارد، طلب ترک یا غرض در ترک است.
پرسش اصلی اینجاست چرا این موارد استثنائی را به تمام موارد نهی تعمیم میدهید؟ اگر در پاسخ گفته شود که ما بالوجدان بین این موارد و سایر موارد تفاوتی احساس نمیکنیم؛ پس اگر در اینجا حقیقت نهی طلب ترک بود، در سایر موارد هم همین است، در پاسخ میگوییم اولاً: چرا احساس تفاوت نمیکنید؟ ممکن است کسی بگوید اتفاقاً بالوجدان تفاوت احساس میکنیم. در این مواردِ خاص، حبّ به فعل وجود دارد؛ اما در غالب مواردِ نواهی، چنین حبّی مفروض نیست. همین تفاوت وجدانی میان دو حالت، این احتمال را تقویت میکند که حقیقت نفسانی نهی در این دو سنخ مورد، متفاوت باشد.
ثانیاً وقتی در یک قسم، حالت نفسانی حب فعل است و در قسم دیگر چنین حبّی نیست و چهبسا انزجار از فعل وجود دارد، همین اختلافِ مبنایی در حالت نفسانی منشأ آن است که نتوانیم ادعا کنیم «بالوجدان هیچ تفاوتی میان آن دو نیست». بلکه بالوجدان درک میشود که تفاوت وجود دارد.
بنابراین، پاسخ سوم این است که سرایت دادن این موارد که در آنها حب به فعل مفروض است ـ به سایر موارد نواهی، وجهی ندارد؛ و اینگونه نیست که وجداناً بین دو قسم هیچگونه فرقی مشاهده نشود. بلکه همین تفاوت در حالتهای نفسانی (حب داشتن یا نداشتن نسبت به فعل) شاهدی بر اختلاف حقیقت نفسانی نهی در این دو دسته مورد خواهد بود
پاسخ چهارم
مقدمه دوم مطویه این بود: همانگونه که در موالیِ عرفی، حالت نفسانیِ ناهی طلب ترک است، همین مبنا را میتوان به نواهیِ شرعی و نواهیِ مولای حقیقی نیز سرایت داد و نتیجه گرفت که حقیقتِ نهی در آنجا نیز طلب ترک است.
اما این قیاس تمام نیست. چرا؟ زیرا موالی عرفی با مولای حقیقی و شارع قابل مقایسه نیستند. در موالی عرفی، حب و بغضها اغلب تابع اغراض شخصی، انگیزههای نفسانی، یا مصالح محدود و جزئی است؛ چهبسا انسانی نسبت به فعلی رغبت نفسانی داشته باشد اما به جهت غرضی فردی یا اجتماعی، دستور به ترک بدهد. در چنین فضایی امکان دارد که حالت نفسانی ناهی حب به فعل مورد نهی باشد؛ اما در مولای حقیقی، و نیز در شارع مقدّس، حب و بغض تابع هیچگونه اغراض شخصی نیست. در اینجا حب و بغض، تماماً تابع مصالح و مفاسد واقعی است؛ یعنی از ابتدا ناهی نسبت به فعلِ مشتمل بر مفسده، انزجار دارد و نسبت به فعلِ مشتمل بر مصلحت، حبّ. در مقام الهی، چنین نیست که ابتدا حبّ به فعلی باشد و سپس بهخاطر مصلحتی بیرونی غرضِ ترک پیدا شود؛ بلکه از آغاز، حقیقتِ حالت نفسانی نسبت به فعلِ دارای مفسده، بغض و انزجار است.
بنابراین قیاسِ موالی عرفی با مولای حقیقی قیاس معالفارق است.
خلاصه بحث
أولاً: همانگونه که بیان شد، غالباً لحاظ مصالح و مفاسد در نفسِ مولی منشأ یک «انقلاب درونی» میشود، و این انقلاب درونی در بسیاری از موارد چیزی جز انزجار از فعل نیست.
ثانیاً: شواهد وجدانی نیز مؤیّد همین معناست؛ یعنی در اغلب نواهی، آنچه در نفس مولی ادراک میشود حالت انزجار است، و در این گونه موارد نیز اولی و أظهر، همان انزجار است نه طلب ترک.
ثالثاً: اگر منشأ جعل نهی «غرض در ترک» باشد، این غرض در غالب موارد موجب پیدایش یک حالت نفسانی در مولی میشود، و این حالت ـ بنابر تحقیق ما ـ همان بغض و تنفّر از فعل منهیعنه است، نه طلب ترک.
رابعاً: اگر در برخی موارد غرضِ مولی هیچ حالت نفسانی ایجاد نکند، این قسم از بحث، سالبه به انتفاء موضوع خواهد بود و آسیبی به مدعای ما نمیزند؛ زیرا محلّ بحث ما «تشخیص حالت نفسانی در غالب موارد» است.
خامساً: مواردی که مولی نسبت به فعل منهیّ «حبّ» دارد، قابل سرایت به دیگر موارد نیست؛ زیرا همین وجود حبّ میتواند منشأ تفاوت حالت نفسانی در این قسم با دیگر اقسام شود. پس نمیتوان از این موارد معدود، قاعدهای کلی استخراج کرد.
سادساً: قیاس نواهی عرفی بر نواهی شرعی تامّ نیست؛ زیرا در نواهی عرفی، حبّ و بغضها تابع اغراض شخصی و نفسانی مولاست. اما در نواهی مولای حقیقی (و حتی مبیّن شریعت)، حبّ و بغض تابع مصالح و مفاسد واقعیه است، نه انگیزههای شخصی. ازاینرو، سنخ حالت نفسانیِ مولای حقیقی از سنخ انزجار ناشی از مفسده فعل است، نه طلب ترک.