« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد علیرضا اصغری

1404/07/26

بسم الله الرحمن الرحیم

استدلال بر طلب ترک/حقیقت نهی /نواهی

موضوع: نواهی/حقیقت نهی /استدلال بر طلب ترک

خلاصه جلسه قبل

در مورد این که حقیقت نهی طلب ترک باشد استدلال اول همراه با سه مقدمه بیان شد. در مقدمه اول گفته شد که غرض از نهی ایجاد داعی در مکلف می باشد. بر این مقدمه اشکال گرفته شد که غرض از ‌نهی، ایجاد داعی فعلی نمی باشد بلکه می تواند مراد از آن ایجاد داعی شانی باشد. به عبارت دیگر آنچه که صلاحیت دارد به عنوان داعی قرار گیرد.

ادامه بحث

استدلال دوم بر طلب ترک بودن حقیقت نهی

تبیین استدلال

این استدلال در بیانات درس استاد شهیدی پور در رابطه با بحث اقوال در معنای ماده نهی یا صیغه نهی بیان شده است.

ایشان می‌فرماید: «لنا أن نقول ان مبدأ النهی بلحاظ ما فی نفس المولی هو طلب الترک دون بغض الفعل وکراهته، لأنه قد ینهی الانسان غیره عن فعل من دون أن یبغضه بل قد یحبه، کما لو اراد العدو الاجهاض علی جریح فینهاه الجریح عن ذلک، مع أنه قد لایبغضه بل یحبه، لأنه یعلم بأنه سیموت بالأخرة ولیس فی بقاءه الا زیادة معاناة، وأنما یرید أن ینهاه عن المنکر، حتی لایبتلی فی الآخرة بالعقاب علی ترک النهی عن المنکر، وقد ینهی المولی عبده عن فعل نافع للمولی ولا یکرهه المولی ابدا، وانما ینهی عنه لکونه خلاف القانون مثلا، وقد یبغض المولی صدور الفعل من المکلف بغضا شدیدا، لکن لاینهی عنه لکونه مضطرا الیه او مکرها علیه، فروح النهی لیست الا تعلق الطلب النفسانی للمولی او فقل تعلق غرضه اللزومی بترک العبد لفعلٍ.»[1]

مبدأ نهی از جهتِ واقعِ نفسِ مولی، «طلب ترک» است نه «بغضِ فعل» و «کراهت» آن. زیرا انسان گاهی دیگری را از کاری نهی می‌کند، در حالی که اصلاً آن کار را مبغوض او نمی‌داند، بلکه آن را دوست دارد؛ مانند این‌که دشمن می‌خواهد مجروحی را راحت کند و او را بکشد، و خودِ مجروح او را از این کار نهی می‌کند. با آنکه مجروح ممکن است این کار را اصلاً مبغوض نداشته باشد، بلکه دوست هم داشته باشد؛ چون می‌داند به هر حال خواهد مُرد و زنده ماندنش فقط رنج او را بیشتر می‌کند. اما با این حال، مجروح او را نهی می‌کند تا منکر واقع نشود و خودِ مجروح در آخرت به سبب ترکِ نهی از منکر معاقَب نگردد؛ همچنین ممکن است مولی بنده‌اش را از کاری که برای خودِ مولی سودمند است نهی کند، در حالی که مولی هیچ بغضی نسبت به آن فعل ندارد؛ بلکه تنها بدین جهت نهی می‌کند که آن کار خلاف قانون است.

بنابراین، حقیقت و روح نهی چیزی جز تعلق طلب نفسانی مولی به ترکِ عبد نیست؛ یا اگر به تعبیر دیگر بیان کنیم: نهی یعنی تعلق غرض لزومیِ مولی به ترک فعل.

تقریر منطقی استدلال

از این استدلال نتیجه گرفته شده که حقیقت نهی طلب ترک یا غرض لزومی بر ترک است ظاهر این کلام این است که تبعیض در نهی قائل نیست و حقیقت نهی را به طور مطلق چه نهی در این موارد خاص که بغض نیست و چه در بقیه موارد و هچنین چه نواعی صادره از عرف و چه نواهی صادره از شارع، عنوان مذکور می‌داند. بر اساس این ظاهر، استدلال دو مقدمه مطویه دارد که اشاره می‌شود:

مقدمه اول: اگر در مواردی از نواهی عرفی که بغض وجود ندارد، حقیقت نهی طلب ترک است در بقیه موارد که بغض وجود دارد نیز حقیقت نهی طلب ترک است؛ زیرا بالوجدان بین موارد نهی از این حیث تفاوتی درک نمی‌شود.

مقدمه دوم: اگر در موالی عرفی روح نهی و حقیقت نهی طلب ترک می باشد، در مولای حقیقی و شارع هم حقیقت نهی طلب ترک است. یعنی حقیقت نهی و طلب ترک از مولای عرفی به مولای شرعی سرایت داده می شود؛ زیرا در این جهت بین نهی عرفی و شرعی هم تفاوتی وجدان نمی‌شود.

پاسخ استدلال

مقدمه

ماهیت دو حالت نفسانی مورد بحث یعنی طلب ترک و انزجار از فعل را قبلا بیان کردیم. در تکمیل مطالب قبل عرض شود که حالت نفسانی طلب ترک، برخواسته از تصوّر مصحلت یا دفع مفسده در ترک، تصدیق به فایده ترک، پیدایش شوق، شوق موکد است؛ یعنی در طلب ترک، نوعی میل به ترک است. پس در نهی مولا در درون خودش طلبی دارد همانطور که در امر طلب دارد؛ اما در امر طلب و اراده و میل و تمایل مولا به فعل می‌باشد و در نهی این طلب و میل و اراده به ترک است. هر دو طلب است؛ اما متعلق آنها با هم متفاوت می‌باشد.

اما در مقابل طلب ترک، حالت نفسانی زجر و انزجار از فعل قرار دارد که ماهیتاً غیر از طلب فعل است. در اینجا مولا نمی‌خواهد که ترک حاصل شود بلکه مولا بیزار از تحقق فعل است مولا انزجار از تحقق فعل دارد. حالت درونی مولا از سنخ تنفّر و کراهت می‌باشد.

اینجا مولا دنبال «طلب ترک» نیست، بلکه فعل را ناپسند می‌شمارد و انشائش ناظر به دفع فعل است؛ یعنی با تصور مفسده فعل، بغض و تنفر از فعل حاصل می‌شود و منشأ کراهت از فعل خواهد بود همانگونه که در امر، مقدمات منشأ طلب و أراده فعل است؛ بنابراین دو حالت نفسانی مولا در امر و نهی از حیث ماهیت، کاملاً متفاوت‌اند.

پاسخ

برای نقد این بیان، ابتدا باید منشأ پیدایش طلب ترک را بررسی کرد. طبق تقریر استاد شهیدی، در بعضی موارد شخص ناهی نسبت به نفسِ فعل، حبّ و علاقه دارد؛ اما با وجود این حبّ، از مکلف ترک فعل را طلب می‌کند. حال سوال این است که اگر فعل محبوب اوست، چرا «طلب فعل» نمی‌کند؟ طبیعتِ حبّ نسبت به فعل اقتضا دارد که ناهی محبوب را تصور کند، فایده آن را درک کند، شوق و سپس شوق مؤکد پیدا کند و نهایتاً طلب فعل نماید؛ پس سؤال این است این حبّ فعل چگونه تبدیل شده است به «طلب ترک فعل»؟ چرا حبّ ابتدایی، به‌جای اینکه به طلب فعل بینجامد، به طلب ترک منتهی شده است؟ مرحوم آخوند خراسانی در بحث «طلب و اراده» تصریح دارند که تحقق طلب، موقوف بر مقدماتی است؛ از جمله تصور، تصدیق، تصدیق به فایده، شوق، شوق مؤکد و تحقق طلب[2] (یا اراده) این مراحل هرچند در ارتکاز نفسانی به‌سرعت محقق می‌شود، اما تحلیل عقلی همان‌هاست؛ بنابراین، اگر ناهی از حبّ فعل به طلب ترک منتقل شده، لازم است این مقدمات درباره ترک طی شده باشد تصور مصلحت ترک، تصدیق به اینکه ترک فایده دارد، پیدایش شوق به ترک، شوق مؤکد به ترک و نهایتاً طلب ترک. پس باید یک انقلاب درونی در نفس ناهی فرض شود؛ یعنی ناهی در ابتدا حبّ نسبت به فعل دارد، اما با لحاظ مصالح و مفاسد عقلایی، وظایف شرعی، یا جهات دیگر غیر از حبّ نفسانی، این حبّ ابتدایی دگرگون شده و تبدیل می‌گردد به حب ترک، شوق ترک، شوق مؤکد ترک و نهایتاً طلب ترک.

مثال عرفی نیز این معنا را روشن می‌سازد شخصی غذای لذیذی را دوست دارد، اما وقتی به ضرر و مفسده آن توجه می‌کند، حب او تغییر کرده و نسبت به ترک آن شوق و سپس طلب ترک پیدا می‌کند.

حال سوال اساسی این است که وقتی ناهی مصالح و مفاسد را لحاظ می‌کند و می‌فهمد که فعل برای او یا برای دیگری مفسده دارد چرا این انقلاب نفسانی باید به «شوق ترک» منتهی شود؟ چرا به «انزجار از فعل» منتهی نشود؟ به تعبیر دیگر وقتی لحاظ مفاسد فعل علت اصلیِ تحول هستند، مناسبت آن این است که ناهی نسبت به فعل، انزجار پیدا کند؛ نه اینکه تنها شوق به ترک داشته باشد پس منشأ طبیعی تحول باید این باشد که فعل تبدیل شود به «مبغوض»، نه اینکه ترک به «محبوب» تبدیل شود.

نتیجه نقد

اگر انقلاب نفسانی را بپذیریم، نهایتاً این مقدار روشن است که هیچ دلیلی نداریم که این تحول حتماً و منحصراً به سمت «طلب ترک» برود؛ بلکه انزجار از فعل در این موارد اقرب و مناسب‌تر است. پس از مواردی که ناهی بغض ندارد نمی‌توان نتیجه گرفت که حقیقت نهی، مطلقاً «طلب ترک» است.

استدلال مذکور، مبتنی بر اثبات یک مسیر واحد برای انقلاب نفسانی است، و حال آنکه چنین انحصاری بی‌دلیل است.

به بیان دقیق‌تر «اگر نگوییم انقلاب نفسانی به‌طور طبیعی به انزجار از فعل می‌انجامد، دست‌کم نمی‌توان گفت که منحصر در طلب ترک است.»

خلاصه درس

استدلال دوم بر طلب ترک بودن حقیقت نهی

در بعضی موارد ناهی در ابتدا نسبت به یک فعلی حب دارد اما باتوجه به مصالح و مفاسدی یه جای طلب فعل طلب ترک می کند.

پاسخ استدلال: در ناهی طبیعتا انقلاب درونی رخ داده است. چرا که در ابتدا نسبت به یک فعل، حب فعل داشته اما به جهت مصالح و مفاسد در انتها طلب ترک داشته است در حالی که طلب یا اراده دارای مقدماتی می باشد. اگر در ابتدا حب به فعل باشد باید در انتها هم طلب فعل باشد نه طلب ترک. سوال این است که اگر این مصالح و مفاسد نقشی در انقلاب درونی دارند و سبب تبدیل طلب فعل به طلب ترک می شوند؛ چرا تبدیل به زجر از فعل نشوند؛ دلیل این انحصار چیست؟

 


[1] مباحث الألفاظ ج3، الجهة الاولی: فی کون معنی النهی هو الزجر عن الفعل، -، ص: 844. در تقریرات در خارج ایشان هم در آدرس زیر آمده است: پایگاه اطلاع رسانی استاد محمد تقی شهیدی پور، جلسه 57 روز چهارشنبه 24/09/1400- مفاهیم، معنای نهی.
logo