« فهرست دروس
درس اصول فقه استاد علیرضا اعرافی

1404/11/06

بسم الله الرحمن الرحیم

/ حجیت ظهور/اصول


موضوع: اصول / حجیت ظهور/

پیشگفتار

در تنبیه چهارم بحث حجیت ظواهر قرآن مطرح شد و عرض شد مکتب اخباری ظواهر قرآن را حجت نمی‌داند و این رأی مستند است به ادله‌ای که عمده ادله روایی است و عمده آن‌ها را مرحوم صاحب وسائل در باب سیزده از ابواب صفات قاضی جمع کرده‌اند و مبنا و ادله این بحث قرار داده‌اند که یکی از آن‌ها روایت بیست و پنج این باب بود مربوط به داستان قتاده، منتهی آن داستان در چند روایت دیگر با تعابیر و شکل‌های مختلف ملاحظه می‌شد، سه یا چهار روایتی بود که با آن آیه ارتباط داشت، اینجا بحث قتاده است، یک جا حسن بصری است، یک جا ابوحنیفه است و آن مباحثی که مطرح کردیم.

یک بحث سندی در این روایت و انظار آن مطرح شد و بعضی نکات تاریخی و سندی که ملاحظه کردید.

در بحث دلالی هم گفتیم شاید ظاهر این تعلیل ذیل با قطع نظر از سند، اظهر روایات و ادله باشد که می‌گوید معرفت قرآن را حصر می‌کند در مخاطب به آن و گفتیم سند آن مسائل را دارد ولی در دلالت بعید نیست دلالت اولیه مناسبی و قوی‌تری از سایر ادله‌ای که بعد متعرض خواهیم شد داشته باشد.

نکات تکمیلی

مع ذلک با اینکه سراغ روایت دیگر قیمٌ ولی قبل از ادامه بحث دیروز در خصوص این روایت بیست و پنجم که داستان قتادة بن دعامه در آن ذکر شد، تکمیل می‌کنیم علاوه بر همه نکاتی که راجع به این روایت و اشباه و انظار آن ذکر کردیم غیر از بحث‌های سندی و تاریخی و دلالی و یکی دو نکته تکمیلی هم عرض می‌کنیم.

نکته اول

اینکه این تعلیل چنانچه آن طور که ما تفسیر کردیم، تفسیر شود، ممکن است کسی حتی فراتر از ظواهر را بگوید در برمی‌گیرد، در همان اقوال و احتمالات آغازین که می‌گفتیم یکی از محورها این بود که فقط ظواهر مشمول این‌ عدم حجیت هستند یا نصوص هم این‌طور است؟

طرح یک سؤال

اینجا ممکن است سؤالی مطرح بشود که ما اگر غمض عین از بحث‌های سندی بکنیم و دلالت را هم به عنوان تعلیل بپذیرم و اطلاقی در آن قائل بشویم، این شامل نصوص و تصریحات هم می‌شود یا خیر؟

ممکن است کسی بگوید این یک اطلاقی دارد؛ «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»[1] ، پیامبر و امام و معصوم مخاطب اصلی است و او این پیام را عارف است و می‌داند و می‌فهمد، فهم آن دست معصوم است.

این اگر باشد، ممکن است گفته شود، همه قرآن، هم نصوص و هم ظواهر، هم آنچه مربوط به احکام است، هم آنچه مربوط به سایر معارف است، اطلاقی دارد که همه را می‌گیرد.

پاسخ به سؤال

ممکن است این اطلاق به این شکل پاسخ داده شود که این یعرف مربوط به جایی است که دلالت در معرض شبهه‌ای است یک احتمالی در خلاف وجود دارد که می‌گوییم او عارف است و الا چیزی که خیلی آشکار و صریح باشد، آن مشمول این دلیل نیست به خاطر ماده یعرف، یا به خاطر انصراف دلیل. به اموری که در معرض احتمالات متعدده است، آن می‌گوید یعرفها من خوطب به. این ممکن است پاسخی به آن اطلاق داده شود

مناقشه در پاسخ

مع ذلک ممکن است کسی این پاسخ را قبول نکند بگوید «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، وجهی برای انصراف ندارد، یعرف یعنی آشنا است، می‌فهمد، می‌فهمد هم یعنی همه آن، قرآن هم اطلاق دارد.

اگر کسی این انصراف یا ادعای اختصاص عرفه به آن امور محتمل وجهی ندارد، لذا اطلاق دارد.

کسی هم بگوید که در آنجا که نص است قطع وجود دارد، نمی‌توان گفت قطع حجت نیست؛

این هم وجه دیگری است که کسی بگوید شامل تنصیصات و دلالات قطعی نمی‌شود.

این هم پاسخ دارد که «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، وقتی صادر شد در واقع قطع را از آن‌ها می‌گیرد، معمولاً در نصوص احتمال عقلی که وجود دارد، یا اگر احتمال عقلی وجود ندارد همین که می‌گوید «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، احتمالی می‌گوید این رمز باشد. این احتمال رمز که در کار آمد، همان که شاناً و عرفا نص است، دیگر نص نیست یعنی موضوعاً آن را ممکن است خراب بکند و با این احتمال دیگر نصی باقی نمی‌ماند.

با این احتمال که «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» و اینکه می‌خواهد بگوید یک رموزی در کار است که اختصاص فهم به معصوم پیدا بشود، این در واقع تنصیص را ساقط می‌کند.

لذا شمول این تعلیل نسبت به نصوص هم بعید نیست، همان‌طور که بین احکام و غیر احکام هم فرقی وجود ندارد به خصوص که در این داستان بخشی غیر حکمی است.

از این روست که این تعمیم بر فرض قبول دلالت بعید نیست، از دو جهت؛ از جهت حکم و غیر حکم و از جهت ظهور و نص.

این یک نکته تکمیلی بود در اینجا که اگر کسی این را بپذیرد از عنوان باب که در وسائل بود که ظواهر بود، فراتر می‌رود.

در هر صورت آن نص و ظاهری که با ملاک عرف قائل هستیم قطعاً نیست، این یک نکته تکمیلی در اینجا بود.

این نکته تکمیلی در تقویت شمول و اطلاق دلالت «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، نسبت به‌ عدم حجیت ظواهر بلکه نصوص نسبت به غیر معصوم بود.

نکته دوم

اما یک نکته‌ای دیگر تکمیلی اینجا عرض می‌کنیم که مقداری در نقطه مقابل این است و آن این است که تا اینجا احتمالی که برگزیدیم این بود که «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، می‌گوید معرفت قرآن اختصاص به مخاطبانی دارد که عبارت‌اند از معصومین، لذا می‌گفتیم من خوطب به اینجا اطلاق ندارد، من خوطب به اینجا با قرائن یعنی معصوم، ولی یعرف و قرآن اطلاق داشت و حصر آن اطلاق داشت.

ممکن است کسی در نقطه مقابل این احتمال چنین احتمالی را طرح بکن و بگوید که «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، این تعلیل عام است حتی از حیث من خوطب به، اطلاق دارد، «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، اما اینکه مخاطب کیست؟ اینجا چون تعلیل بوده است می‌گوید مخاطب ما هستیم. من خوطب به، آن که مخاطب است، ملاک فهم و حجیت آن کلام است، منتهی من خوطب به را چرا به معصوم تطبیق داده است؟ برای اینکه بحث تأویل است. این اگر باشد، همه بحث‌های قبلی ما تغییر می‌کند و آن معنا را ندارد.

این احتمال دیگری است که ممکن است کسی اینجا مطرح بکند، بگوید مراد از من خوطب به، مطلق مخاطب است منتهی قرآن دو مخاطب دارد، یک مخاطب عام دارد که در همان نصوص و ظواهر است، یا حتی در مبنای اخباری، یک نزعه اخباری بگوید نصوص آن برای عام است و یک مخاطب خاص دارد که مربوط به بطون و تأویلات است.

«إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» معنای عامی دارد که با این شکل با بحث ما منافاتی ندارد و تطبیق آن بر اینجا این است که این چیزی که در آیه ﴿لَیَالِیَ وَأَیَّامًا آمِنِینَ﴾ آمد و تطبیق بر حج یا امام داده شد، این تأویل بود و این اختصاص به ما دارد برای اینکه مخاطب به این تأویلات ما هستیم و کسی دیگر نیست.

اگر این احتمال بیاید، یک پاسخ اساسی از نظر دلالی به آن مفهوم. بر خلاف آنچه تا جلسه قبل می‌گفتیم که «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، یک تعلیل است، تعلیل عام است، مطلق است، به ویژه با تعمیمی که امروز دادیم حتی به نصوص، حتی به غیر فقه و فقه، ممکن است پاسخی به همه این داده شود. به همه آنچه ما پایه‌ریزی کردیم و کسی بگوید من خوطب به هم اینجا مطلق است منتهی این مطلق که یک قانون عقلایی است، انما یعرف آن خطاب را کسی که مخاطب آن خطاب بوده است، کسی که مخاطب خطاب است می‌فهمد این خطاب یعنی چه؟

منتهی تطبیق آن بر اینجا به این دلیل است که من خوطب به قرآن دو گروه هستند.

۱- من خوطب به و مخاطب عام دارد قرآن که مؤمنین و ناس هستند در ظواهر و نصوص.

یک مخاطب خاص دارد که معصوم در تأویلات است.

این روایت که می‌گوید «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، با قرائن باید این‌جور معنا بکنیم، یعنی این تأویلات برای شما نیست، «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» (یک قید اینجا وجود دارد) در دایرة المخاطبه، فی نطاق مخاطبه «يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ».

می‌بینید که چقدر فرق کرد، در واقع در بادئ نظر که جلو بیاییم، گفتیم بحث سندی مشکلاتی دارد ولی از آن که بگذریم تا اینجا تقویت می‌کردیم که این تعلیل یک قاعده عامی می‌گوید و اطلاق هم دارد و من خوطب به فقط معصوم است، آن وقت می‌گفتیم نص و ظاهر و قرآن طبق نظر اخباری و بلکه بالاتر از آن همه برای معصوم است. تا او تأیید نکند نمی‌توانیم نسبت بدهیم.

این سخن جدید یک پاسخ جدیدی است که غیر از بحث‌های سندی در دلالت هم خدشه اساسی وارد می‌کند. آن پاسخ چیست؟

پاسخ این است که درست است تا ظاهر لفظ بگیرید، «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، ولی ما یک مناسبات حکم و موضوع و قرائن لبی و شواهدی وجود دارد که یک قیدی در اینجا وجود دارد و آن قید این است که من «يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» (من خوطب به هم اطلاقش را می‌گیرم هر کسی که مخاطب آن هست، اختصاص به معصوم ندارد) منتهی من خوطب به فی دایره و نطاقی که در آن مخاطبه شده است آن وقت مخاطبه در نص و ظاهر با همه هست. ولی مخاطبه در الف لام میم، رموز، متشابهات، تأویلات، آنجا راسخون هستند آنجا مخاطب آن‌ها هستند و مصداق آن معصوم می‌شود و آن وقت این دلیل یک چیز دیگری شد.

«إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» تا آنجا که دیروز آمدیم که یعرف اطلاق دارد، قرآن اطلاق دارد، من خوطب به اینجا به قرائن حالیه و مناسباتی که دارد اختصاص به معصوم دارد، پس یک قاعده کلی می‌گوید ظواهر قرآن را از حجیت ساقط می‌کند.

اما در نقطه مقابل یک کلمه است، یعنی دو نکته است و آن این که معنا را از زمین تا آسمان متفاوت می‌کند.

آن دو نکته این است که

احتمال اول

من خوطب به همان اطلاقش را بپذیریم. ولی یک قیدی بزنیم، نه اینکه من خوطب به را بگوییم معصوم فقط، همه من خوطب به هستند ولی یک قیدی می‌خورد و آن قید این است که من خوطب به فی دایرة مخاطبته، در آن دایره‌ای که او را مورد خطاب قرار داده است آن وقت این دایره طرف خطاب را می‌دانیم، در نص و ظاهر همه مخاطب هستند. اما در باطن و تأویلات و متشابهات، می‌دانیم که همه مخاطب نیستند.

در احتمال اول آن را نفی می‌کرد و مقابل آن آیاتی که می‌گوید ﴿یا ایها الناس﴾، مخاطبه عام دارد، می‌گفتیم مخاطبه عام را باید تفسیر کنیم و قید بزنیم، میگوییم مخاطبه عام نیست، ناس اینجا یعنی معصوم، مؤمنین یعنی معصومین. این آن‌ها را تقیید می‌زند

یا اینکه اگر خطاب عام است به لحاظ آن فرد خاص است.

احتمال دوم

اما بنابر این وصف آن مخاطب عام را کار ندارد، آن جای خود و مخاطبه‌های خاص در متشابهات و تأویلات است، ﴿مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا﴾[2] این یک تفسیر دیگری از این روایت می‌شود و این هم خیلی بعید نیست گرچه ابتدا به ذهن آدم می‌آید که حضرت می‌خواهد اینجا بگوید «يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، ما این را می‌فهمیم ولی با توجه به این که در تأویلات است و آن آیات را می‌دانیم، اینها قرینه می‌شود برای اینکه «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، یا اینکه من خوطب به عام است به این شکل که معنا کردیم که دلیل بر حجیت ظواهر می‌شود

احتمال سوم

می‌گوییم آن قرآن به ما می‌گوید یعرف القران، یعنی یعرف بطن القرآن، این بطن قرآن و تأویل قرآن قیدی است که از این فهمیده می‌شود و این تعلیلی نیست که بخواهد فراتر برود از آن محدوده تأویل، این انصراف قوی دارد.

این احتمالاتی است که در اینجا وجود دارد

حاصل بحث

این می‌شود که در این ذیل روایت بیست و پنجم که مربوط به قتاده و آیه ﴿لَیَالِیَ وَأَیَّامًا آمِنِینَ﴾ بود سه احتمال وجود دارد.

۱- اینکه بگوییم «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، تعلیل عامی است و شامل همه قرآن از ظواهر و غیر ظواهر می‌شود و من خوطب به هم یعنی معصوم که دیروز یک مقداری این را تقویت کردیم.

۲- این است که «يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، من خوطب به اطلاق دارد و هر کسی در دایره مخاطب است، او فقط می‌فهمد، منتهی مخاطبه عام، عام است و مخاطبه خاص، هم که رموز و تأویلات باشد، خاص است.

۳- این است که بگوییم «يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» این‌طور معنا می‌دهد که من خوطب به یعنی معصوم ولی یعرف القرآن یعنی معرف خاص. معرفت تأویلات است.

این سه احتمال در اینجا شد و ممکن است کسی بگوید آن منظومه مباحثی که راجع به قرآن است که خطاب قرآن به عامه است آن‌ها موجب می‌شود این «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» مقید بشود اول به تأویل، یا اینکه اگر مطلق است هر کسی در دایره خودش اعتبار دارد که تأویلات در دایره خاص می‌رود و بقیه نفی نمی‌کند.

اگر کسی احتمال اول که دیروز تأیید می‌کردیم را بگوید، آن وقت سراغ جمع می‌رویم.

پس این گروه اول از روایات بود که ملاحظه کردید و بخش دیگری هم که در یک روایتی دیروز شروع کردیم این بود که در بعضی روایات این تعبیر آمده است، از جمله در روایت اول باب سیزده خواندیم.

این روایت در کافی است و علل و رجال کشی، در سه جا این روایت نقل شده است.

در کافی اصل آن آمده است و مفصل است، سندها متفاوت است ولی همه معتبر است، سند کافی سند معتبری است از اینجا شروع می‌شود «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام إِنَّ اَللَّهَ أَجَلُّ وَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ یُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ اَلْخَلْقُ یُعْرَفُونَ بِاللَّهِ»[3] این از چیزهای بسیار مهم است که دیروز گفتیم برای برهان صدیقین می‌شود به آن تمسک کرد. چندین احتمال دارد بنابر احتمالاتی این اشاره به برهان صدیقین دارد.

منصور داستان خود را نقل می‌کند، ظاهر این است که یک بخش‌هایی اعتقاد خود را می‌گوید و یک جاهایی ظهور در این دارد که اعتقاد خود را به اشتراک گذاشته است، یک مناظره طرح کرده است می‌گوید این رشته فکری من است که احیاناً در درون من رقم خورده است یا این افکاری است که با دیگران به شکل مناظره یا غیر مناظره مطرح کردم

و حضرت در بین این در چند جا رحمک الله می‌گوید.

کامل این طور است که از امیرالمؤمنین شروع می‌کند تا به خود امام صادق علیه‌السلام می‌رسد و هر باری که راجع به یک امامی می‌گوید، امام می‌فرماید رحمک الله و او پیشانی حضرت را می‌بوسد، چون تکرار شد، حضرت خندید که من هر بار تأیید می‌کنم تو پیشانی من را می‌بوسی.

به آنجا که می‌رسد، می‌گوید «حَتَّی تَرَکَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ کَمَا تَرَکَ أَبُوهُ وَ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّکَ أَنْتَ اَلْحُجَّةُ»

اول حضرت می‌گوید «ضَحِکَ قُلْتُ أَصْلَحَکَ اَللَّهُ» حضرت می‌گوید صبر کن، دیگر کُفٍ است، می‌گوید نه، تو هم حجت خدا هستی «وَ أَنَّ طَاعَتَکَ مُفْتَرَضَةٌ فَقَالَ کُفَّ رَحِمَکَ اَللَّهُ قُلْتُ أَعْطِنِی رَأْسَکَ أُقَبِّلْهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ فَضَحِکَ وَ قَالَ سَلْنِی عَمَّا شِئْتَ فَلاَ أُنْکِرُکَ بَعْدَ اَلْیَوْمِ أَبَداً».

دیگر تو را به خوبی می‌شناسم، عقاید تو، عقاید کاملی است که به خود حضرت رسید.

در هر صورت آنچه اینجا مطرح بود این بود که «فَنَظَرْتُ فِی اَلْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ یُخَاصِمُ بِهِ اَلْمُرْجِئُ وَ اَلْقَدَرِیُّ وَ اَلزِّنْدِیقُ اَلَّذِی لاَ یُؤْمِنُ بِهِ حَتَّی یَغْلِبَ اَلرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ فَعَرَفْتُ أَنَّ اَلْقُرْآنَ لاَ یَکُونُ حُجَّةً إِلاَّ بِقَیِّمٍ فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ کَانَ حَقّاً فَقُلْتُ لَهُمْ مَنْ قَیِّمُ اَلْقُرْآنِ»

قرآن ذو وجوه متشابه است و قیمی می‌خواهد یک کسی یقوم به امر قرآن لازم است، مفسر قرآن باشد لازم است، بعد سؤال شد، من این را خودم مطرح کردم که قیم قرآن کیست؟ یکی گفت ابن مسعود، یکی گفت عمر، یکی گفت حذیفه،

یک سؤال مطرح کردم، گفتم اینها همه قرآن را می‌دانند؟

«فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً یُقَالُ إِنَّهُ یَعْلَمُ اَلْقُرْآنَ کُلَّهُ إِلاَّ عَلِیّاً صلوات‌الله‌علیه» حتی کسی جرأت نداشت ادعا کند که من همه قرآن را از ظاهر و باطن را می‌دانم، ولی علی صلوات‌الله‌علیه این ادعا را داشت.

لا ادری فراوان دارند ولی او همه آن را می‌دانست و جواب می‌دهد.

«فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً علیه‌السلام کَانَ قَیِّمَ اَلْقُرْآنِ وَ کَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ کَانَ اَلْحُجَّةَ عَلَی اَلنَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ أَنَّ مَا قَالَ فِی اَلْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ»

این یک دلیل دیگر است، آن ادله «إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ» است و این دلیل می‌گوید که امام قیم قرآن است، یک بیان دیگری است امام و معصوم قیم القرآن است قیم القران آن است که محیط بر قرآن است

در آغاز این دو جمله اینجا در این بخش از روایات هست، یکی در اوایل آن است که می‌گوید «فَعَرَفْتُ أَنَّ اَلْقُرْآنَ لاَ یَکُونُ حُجَّةً إِلاَّ بِقَیِّمٍ فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ کَانَ حَقّاً» هر چه او در باب قرآن بگوید آن حق است اگر حصر داشته باشد خیلی نزدیک به بحث ما می‌شود

«فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ کَانَ حَقّاً» آن که هر چه او بگوید حق است در باب قرآن و ذیل هم دارد؛ «مَا قَالَ فِی اَلْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ» استدلال به این روایت متوقف بر دو تقریر است

تقریر اول

این است که بگوییم قیم القرآن یعنی من یقوم بامر القران، قیم یک چیز و امری، من یقوم به آن امر است و من یقوم بامر اطلاق آن اقتضا می‌کند آنچه او می‌گوید درست است و تمامیت آن امر به این است که این قیم تأیید بکند، قیم یک چیز یا کسی شد، هر امری از او، آن شخص یا شئ متوقف بر تأیید این قیم است و لذا این فراتر از این است که بطن را می‌داند یا اینکه می‌تواند نسخ و تخصیص بکند. بلکه می‌گوید قیم است، اطلاق آن اقتضا دارد که هر فهمی باید به تأیید او برسد.

این یک تقریر است که مفهوم قیم این مسئله را می‌رساند و اطلاق قیم این را می‌رساند که فهم ظاهر هم باید به تأیید او برسد و این فراتر از آن دو نکته‌ای است که همه قبول دارند.

تقریر دوم

آن ذیل است که مترتب بر این شده است که با تفریع به فاء، «فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ کَانَ حَقّاً» بخصوص اگر بگوییم این حصری را افاده می‌کند. هر چه که او بگوید فهو الحق. حصر می‌کند که آن را که او می‌گوید این حق است در باب قرآن.

البته نکته‌ای را دیروز عرض کردیم این نکاتی که ما می‌گوییم و استدلالی که صاحب وسائل می‌کند به دلیل این است که سخنان منصور بن حازم را امام تأیید کرده است او عرضه بر امام می‌کند و امام هم تأیید این که سه چهار بار رحمک الله و در پایان هم می‌گوید «فَلاَ أُنْکِرُکَ بَعْدَ اَلْیَوْمِ أَبَداً». من تو را به خوبی می‌شناسم.

تقریر امام روی این بحث است، استدلال هم به این روی دو تقریر است یکی اطلاق قیم است یکی هم اطلاق حصر ذیل است که در دو جا آمده است.

پاسخ به استدلال

اینجا ممکن است پاسخ‌هایی داده شود؛

پاسخ اول

این است که اینجا این کلماتی که نقل شده است، کلمات راوی است، نه کلمات امام و آن که این را برای ما معتبر کرده است قبول و تقریر امام است، منتهی ما تقریر معصوم را مثل قول و فعل او حجت می‌دانیم می‌گوییم قول المعصوم، فعل المعصوم و تقریر المعصوم حجت است ولی اینها در یک وزان نیست

چقدر بحث کردیم که حجیت فعل معصوم چه عقباتی دارد و چه سختی‌هایی دارد، تا بخواهیم از فعل یک چیز استفاده بکنیم در حالی که از قول به راحتی استفاده می‌کنیم.

تقریر از یک جهاتی کارش دشوارتر است، لذا نمی‌شود گفت تقریر یا فعل حجیت آن به همان وزان حجیت قول است. اینجا تقریر امام است

با توجه به اینکه تقریر معصوم پشتوانه استدلال است، بگوییم تقریر معصوم این اعتباربخشی مطلق در این تعابیر با همه دقائق را معلوم نیست ثابت بکند به خصوص اینکه اینجا حصر استفاده می‌کنیم چون ادات حصر ندارد، چون ظهور دارد شاید این هو که در اینجا ضمیر فصل آمد، حصر افاده بکند. آیا واقعاً معصوم روی این دقائق هم تأیید می‌کند یا کلیت مسئله را حضرت می‌پذیرد.

یا آنجا که گفت الا بقیمٍ یعنی معصوم هم همین تعبیر با همه بار معنایی‌اش را تأیید می‌کند؟ شبهه‌ای در این واقعاً وجود دارد.

در آنجایی که الفاظ معصوم است به خاطر نقل به معنا گاهی شبهه‌هایی مطرح می‌شود.

حالا آن را بگذریم، اینجا الفاظ معصوم نیست، الفاظ منصور بن حازم است، به خصوص اینکه قیم القرآن در الفاظ معصوم به این شکل وجود ندارد، قیم الدین وجود دارد، قیم الدین راجع به امیرالمؤمنین و ائمه قوام علی الشریعه، قیم علی الدین در فحص‌ها که کردیم هست ولی قیم القرآن وجود ندارد.

این یک شبهه است که یک مقداری استدلال را سست می‌کند.

پاسخ دوم

این است که آن حصری که در تقریر دوم و ذیل بود خیلی واضح نیست، چون ممکن است اینکه می‌گوید ما قال فیه من الشئ حقا، هرچه فرمودند حق است، اما اینکه جایی چیزی نفرمودند و ظاهری دارد، به آن هم کار دارد، معلوم نیست.

این تقریر دوم است که ادعای حصر، ادعای قوی نیست به ویژه با ضمیمه آن حرف اول،

پاسخ سوم

این است که قرآن لا یکون حجة الا بقیمٍ، قیم یعنی کسی که محیط است و حق دارد آنجا اقدامی بکند، اما اینکه معنایش این باشد اگر جایی ظاهر هم بود و خود با ما حرف می‌زند و او هم منعی نکرد چیزی خلاف آن نگفت، این را بگوییم اعتبار ندارد، چون او قیم بر این است؟ این مفهوم این‌جوری ندارد.

قیم است یعنی اختیار دارد تفسیر بکند، تخصیص بزند، نسخ بکند، این محیط بر اوست و الا جایی که چیزی نگوید اشکالی ندارد و این منافاتی با قیم نبودن ندارد، اینکه جایی که ظاهر یا نص است و ما تمسک می‌کنیم بگوییم چون او قیم است پس این حجت نیست، این بعید است

پاسخ چهارم

ضمن اینکه یک نکته چهارمی اینجا وجود دارد که اختصاص به این بحث ندارد، این را دقت بفرمایید و آن نکته این است که آیاتی که نص یا ظاهر است و از معصوم چیزی نرسید و نگفت، یک‌جوری معنایش این است که من به خودتان واگذار کردم، آنجا که حرف خاصی دارد من وارد می‌شوم و الا جایی که من وارد نشدم، این محول به خودتان است شاید یک نوع تقریر ضمنی وجود داشته باشد یعنی لوکان لقال و چون لم یقل، پس همین را قبول کرده است، یعنی در واقع یک تأیید نسبت به آن نصوص و ظواهری که خلاف آن نگفته است وجود دارد

این جواب کل ادله است.

ممکن است کسی بگوید إِنَّمَا يَعْرِفُ اَلْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ، او قیم است. فی صدور الذین اوتوا العلم که بعد می‌گوییم، راسخون فی العلم، فهم قرآن را باید از آن‌ها گرفت، او باید تأیید بکند، ولی تأیید او جایی که خلاف این ظواهر می‌گوید، می‌گوید ولی جایی که چیزی خلاف اینها نگفت یعنی ضمنی تأیید می‌کند که این فهم شما حجت است.

شبهه عامی است ممکن است بگوییم معصوم اینجا چیزی داشت وقتی به بیان نرسید، (همان شبهه‌ عدم بیان است) که ضیاع ادله است، برای ما نمی‌گوییم برای آن‌هایی می‌گوییم که آن وقت بودند و می‌دانستند و برای آن‌ها ضیاع نبوده است وقتی نگفتند یعنی اینجا به خودتان واگذار کردیم.


[2] - سوره آل‌عمران، آیه ۷.
logo