1404/10/30
بسم الله الرحمن الرحیم
/ حجیت ظهور/اصول
موضوع: اصول / حجیت ظهور/
پیشگفتار
تنبیه پنجم در حجیت ظواهر قرآن بود و در مقدمه به سابقه مسئله و تعارض و تعدد اقوال و آراء و احتمالات اشاره شد و یک تنظیمی هم از احتمالات و احیاناً اقوالی که در مسئله وجود دارد در میان آنها که یک محدودیتی در حجیت قرآن قائل هستند و در نقطه مقابل هم یکی دو تصویر از قول قائلین به حجیت ارائه شد.
بعد وارد ادله شدیم و این ادله متعدد و متفاوت است و ما بدون ترتیب اولویت از بعضی از روایاتی شروع کردیم که آنها تأکید دارند که آن استفاده خود شما از آیات اعتباری ندارد و باید از مجرای ائمه و مفسرین واقعی بگذرد.
ادله روایی حجیت ظواهر قرآن
قبل از اینکه آن روایت را ادامه بدهیم اشاره بکنیم که در وسائل در ابواب صفات قاضی، ابوابی وجود دارد فراتر از بحث قضاء یکی از ابوابی که فراتر از بحث قضا مسائل متعددی در آن مطرح شده است کتاب قضا است که ملاحظه بکنید در آن بخش صفات قاضی که آن ابواب اول هست، عناوینی دیده میشود که مستقیم با بحث قضا ارتباط ندارد بحث کلیتر است، مربوط به اجتهاد و فتوا است. لذا هر وقت مباحث مربوط به اجتهاد و افتا و کتاب و سنت به ذهن آمد در وسائل در باب صفات قاضی به طور عمده و ویژه جستجو کنید. این کار است که در وسائل مشهود است.
جامع الاحادیث الشیعه مرحوم آیت الله بروجردی رحمت الله علیه، همه این بحثهایی که در ابواب صفات قاضی بود و فراتر از بحث قضا است و یا در جاهای دیگر از وسائل و منابع دیگر وجود دارد در ارتباط با مصدریت و منبعیت کتاب و سنت و امثال اینها جمع کردند در جلد اول جامع الاحادیث الشیعه.
باب سیزدهم در ابواب صفات قاضی با آن منظر اخباری که مرحوم صاحب وسائل داشتند عنوان خورده است، عنوان این است؛ باب عدم جواز استنباط الأحکام النظریة من ظواهر القرآن، إلاّ بعد معرفة تفسیرها من الأئمة علیهم السلام
یک تعبیری میشود آورد که اصولیین هم قبول دارند و آن اینکه نمیشود از ظواهر قرآن استفاده کرد الا بعد الفحص از مسائل مرتبط آن در اخبار و روایات، آن حرف درستی است، ما واقعاً هیچ ظاهری را نمیتوانیم اصاله الجد نهایی در آن جاری کنیم مگر اینکه قرائن و شواهد منفصل از معارض و مخصص و مقید، در سنت جستجو بکنیم و بعد از آن این ظهور قابل اعتماد میشود و اصالة الجد جاری میشود این قانون ما هست و هر اصولی این را قبول دارد.
و بعد از فحص اگر چیزی معارض یا مخصص یا ناسخ نبود، اگر ما ناسخی، معارضی، مخصصی، مقیدی و قرینهای بر خلاف این ظاهر پیدا نکردیم، این ظاهر حجت میشود. این یک بحث است که این را اصولیین هم قبول دارند.
اما آنکه این میگوید این نیست، از این بالاتر است، میگوید الا بعد معرفة تفسیرها من الائمه، یعنی باید تفسیر این را باید دید و اگر تفسیری نداشت ولو اینکه معارض نیست، معارض پیدا نکردیم، مقید یا مخصص یا قرینهای بر خلاف این ظاهر پیدا نکردیم، باز این ظاهر حجت نیست که عناوین هم که فتاوی ایشان است.
در تعبیر این است که نظری غیر از نظر اصولیین را افاده میکند، عدم جواز استنباط الأحکام النظریة من ظواهر القرآن، إلاّ بعد معرفة تفسیرها من الأئمة علیهم السلام منتهی در همان حد ظواهر میگویند کار به نصوص ندارند، لذا احکام نظر دارد، اگر نص باشد گویا این نیست
البته فقط در احکام این مطلب را گفتهاند، متعرض معارف دیگر غیر از احکام نشدهاند، شاید یا نمیخواهند آن را بگویند یا اینجا درصدد آن نیستند، ظاهراً درصدد آن نیستند چون اینجا مقام افتاء و بحثهای فرعی است.
این نکته بود که روایات اینجا آمده است و ایشان اینقدر تصلب روی این نظر دارد همانطور که اشاره کردم عناوین وارد شده در ابواب در وسائل، همان نظر صاحب وسائل است، فتوای ایشان است و در این باب ایشان هشتاد و دو روایت آوردهاند، ابواب خیلی مفصل است ابواب صفات قاضی و وسائل است. این باب در حد هشتاد دو و اینها در جامع الاحادیث آمده است.
در ادامه این نکته را هم عرض کنیم که در بحثهای مقدماتی به آن اشاره شد و در باب چهارده به آن پرداخته شده است، عنوان باب چهارده این است؛ عدم جواز استنباط الأحکام النظریة من ظواهر کلام النبی صلّی الله علیه وآله، المروی عن غیر جهة الأئمّة علیهم السلام ما لم یعلم تفسیره منهم.
اگر روایتی از پیغمبر نقل میشود این اعم هم هست در منابع شیعه یا منابع اهل سنت، ولی در روایات اهلبیت علیهم السلام نیست، میگوید این هم مثل ظواهر قرآن اعتبار ندارد، مثل اینکه نهی النبی عن بیع الغرر، اگر از غیر ائمه علیهم السلام نقل شده باشد، اگر از غیر طریق ائمه علیهم السلام نقل شده باشد میگوید آن هم اعتبار ندارد، ما گفتیم آن را باید جدا بحث کنیم فعلاً در بحث ظواهر قرآن میگوییم.
تفاوت استظهار اخباری با اصولی
جهتگیری اخباری این است که میگوید آن که منبع معتبر در استظهارات ما هست، نه اطمینان و قطع، آن است که از ائمه نقل میشود، همه آنها متوقف بر این است که تأیید از اینجا داشته باشد.
اصولی میگوید که آنها معتبر است، مگر اینکه خلاف آن ثابت بشود در نسخ و تخصیص و تبیین، او میگوید معتبر نیست مگر این که مطابق آن چیزی صادر بشود.
این تفاوت رأی اصولی و اخباری در زمینه ظواهر قرآن و ظواهر سنت نبوی این است.
این به خاطر اتفاقاتی است که رخ داده است؛ بحثی داشتیم که میگفتیم بالذات و بالعرض این نظریات را از هم جدا میکردیم، آیا این بالذات میخواهند بگویند یا بالعرض، ظاهرشان این است که بالعرض است، یعنی اتفاقاتی رخ داد که الان دیگر نمیتوان که ظواهر کتاب یا سنت نبوی اعتماد بکنیم، باید مؤیدی در سنت ائمه وجود داشته باشد.
این یک یادآوری بود و ارجاع به این منبع که در این باب سیزده ابواب صفات قاضی در باب کتاب، هشتاد دو روایت آمده است و در مستدرک هم مزید بر آن سی و پنج تا آمده است که ذیل این آمده است و باب چهارده هم که مربوط به سنت پیامبر است در ادامه آمده است و منتهی آن روایاتش زیاد نیست اما در باب قرآن روایات خیلی وسیع و گسترده است.
اما طایفه اولی که بحث میکردیم، در اینجا یکی از آن چند روایت، روایت بیست و پنجم آن باب هست؛ داستان قتاده که روایت بیست و پنجم است که دیروز خواندیم از روضه کافی است که محمد بن سنان از زید شحام داشت که دخل قتاده علی ابی جعفر که آن داستان را ملاحظه کردید و پایان آن هم این بود که فرمود ویهک یا قتاده انما یعرف القران من خوطب به.
این چند روایتی که مربوط به آن آیه ﴿سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ وَأَیَّامًا آمِنِینَ﴾ سوره سبأ، آیه ۱۸، در سوره سبأ در سه یا چهار روایت آمده است که یکی همین است که قتاده است، یکی حسن بصری است، یکی هم ابوحنیفه است، یکی از اینها در روضه کافی آمده است، یکی در احتجاج طبرسی آمده است، یکی هم در علل الشرایع آمده است.
این مجموعه روایات است و استدلال هم این طور است، بخصوص این روایت که در پایان آن دارد که انما یعرف القرآن من خوطب به، این فقط در یک روایت آمده است، این ذیل به همین شکل فقط در روایت روضه کافی آمده است که در وسائل روایت بیست و پنجم است. بقیه این تعبیر را ندارد.
مفاد این است، در بقیه هم این را دارد که جای دیگر نروید، اینجا باید بیایید. یعنی مفاد است، اینجا تصریح شده است که من یعرف القرآن من خوطب به و من خوطب به هم توضیح داده شده است که رسول خدا و ذریه مصطفاد ایشان، ذریه برگزیده ایشان که میفرماید ما هستیم. آن ملاک است.
در آن دو سه روایت دیگر و روایات دیگری هم که غیر از اینها وجود دارد؛ مفاد این است که باید به ما مراجعه بکنید، ما مرجع تفسیر و شناخت معارف قرآن هستیم،
نکات روایت
در این روایت تصریح شده است، انما یعرف القرآن من خوطب به، این تصریح تأکد بالاتری دارد، به خاطر نکاتی که در این فراز هست؛
نکته اول
اینکه حصر است، انما یعرف القرآن من خوطب به، حصر آن اولی در دومی است. معرفة القرآن منحصر در من خوطب به است.
نکته دوم
اطلاق قرآن هست که یعرف القرآن، من خوطب به، همه قرآن است و یکی هم اطلاق یعرف است، یعنی حصر به اضافه دو اطلاقی که در یعرف و قرآن آمده است، یعرف هر نوع معرفتی.
اینها یک انصرافی درست کردهاند در آن به ظواهر قرآن و الا معرفتی که اطمینانی و قطعی باشد گفتهاند مشمول این نیست.
ولی ممکن است کسی بگوید آن هم مشمول همین است که یعرف شامل آن هم میشود ولی اطلاق نسبت به ظواهر قطعاً دارد، حالا شامل غیر ظواهر هم میشود یا نمیشود؛ وجهان؛ ممکن است بگوییم میشود و ممکن است کسی بگوید انصراف دارد.
در قرآن هم که باز اطلاق وجود دارد، یعنی همه قرآن، همه آیات آن، از معارف غیر فقهی تا احکام و از محکم تا متشابه، ظاهر، محکم متشابه، فقهی و غیر فقهی همه را میگیرد. این هم یک اطلاقی است.
نصوص را ممکن است کسی بگوید منصرف عنه است در اینجا، تلقی بعضی از اخباریها که معتدلتر هستند این است، گرچه در بعضی کلمات اخباریها یک اشعاراتی هست که ممکن است از آن استفاده شود که کلاً از متن قرآن استفادهای نمیتوانیم بکنیم مگر اینکه مؤیدی داشته باشد همان است که دیروز نقل کردم که قل هو الله احد هم همین است، اگر در روایتی تأیید شده باشد ما میگوییم این مضمون قرآن است و به قرآن میتوانیم اسناد بدهیم و الا نمیشود به قرآن اسناد داد.
بنابر شمول آن نسبت به ظواهر و انواع مدالیل روشن است الا اینکه کسی نسبت به نص قائل به انصراف باشد.
من خوطب به هم با قرائنی که دارد، اطلاق ندارد، اینجا میخواهد بگوید ما فقط هستیم و تصریح هم شده است در چند تا از اینها که من خوطب به پیغمبر بود و ذریه او، نه هر ذریهای، ذریه مصطفاد که معصوم بودند، آنها مخاطبان هستند و به این ترتیب این طور میشود که انما یعرف القرآن من خوطب به، آنها میشوند.
در اینجا البته من خوطب به را طبق برداشتی که اینها دارند، تأکید دارد که یعنی ائمه علیهم السلام، نه پیغمبر، آن درست است که مخاطب بوده است، ولی میگوید برای شما الان من خوطب به، ما هستیم، ائمه هستند، این باید تفسیر بشود.
سؤال: برای طرف مقابل هم این مفروض بوده است که من خوطب به، ائمه هستند؟
جواب: مفروض نبوده است، اینجا در واقع درصدد این هستند که دو کار را میکند؛ هم کبرا را بیان میکند، هم تطبیق بر مورد و صغرا میدهد. میخواهد بفرماید من خوطب به، مصداقی که نشان داد و گیر داد و او هم نتوانست حل کند و خود او حل کرد، بعد میفرماید حالا میخواهند بگویند ما میگوییم، یعنی ما اصل هستیم، یعنی ما خوطب به هستیم. این روایات در مقام بیان کبرا است که از طریق انگشت گذاشتن روی یک بحث صغروی در یک آیه خاص، طرف را ارشاد به آن کبرا میکند.
پس انما یعرف القرآن من خوطب به، در اینجا میخواهد بگوید ما اهلبیت علیهم السلام هستیم، برای شما من خوطب به، ما هستیم.
البته استفاده نفی ظهورات سنت نبوی هم میشود با این تفسیری که میکنیم که ایشان این را آنجا نیاورده است، احتمال هم دارد که صاحب وسائل که آن باب بعدی را خیلی لاغر تنظیم کرده است، در واقع یک جوری اعتماد به قبل (باب سیزده) کرده است، بعضی از اینها را جوری میشود تفسیر کرد که هر دو مسئله را افاده میکند؛ هم نفی حجیت ظواهر قرآن را میکند، هم نفی حجیت ظواهر سنت نبوی از غیر طرق اهلبیت علیهم السلام میکند.
این روایاتی است که به این شکل آمده است که میگوید الان ما هستیم و آنچه را که ما تأیید بکنیم اعتبار پیدا میکند و الا اعتبار ندارد. ولو استظهار شما هم باشد با این استدلالی که آقایان اخباری اینجا مطرح میکنند.
پاسخ شهید صدر
تا اینجا پاسخهایی به این مسئله دادهاند که من بدون ترتیب یکی از آنها را عرض میکنم و ادامه خواهد داشت؛
پاسخ اول
که با رجزخوانی هم همراه است و مهارت ایشان هم روشن است، ایشان فرمودند که الوجه الثانی الاستعلام بجملة من الروایات التی یدعی دلالتها علیعدم حجیة القرآن الکریم طایفه اول را این قرار دادهاند، الاولی، همین که ما هم طبق این جلو آمدیم، البته ایشان بین نفی صغرا و کبرا تفکیک قائل شدند و ما تفکیک نکردیم گفتیم به ترتیب ادله را بحث میکنیم، ولی اولی است و در کلام ایشان هم اول است و ما هم این را اول قرار دادیم) ما دل علی الاختصاص فهم القرآن الکریم باهلبیت العصمه لانّه لا یفهمه الا من خوطب به و لم یخاطب به الا هم و البته اینجا تعبیر به ظاهر نکرده است، بلکه بعد دارد که بل هذه الطائفه لو تمت، تسقط الدلالاة القرانیه الصریحه ایضا و لا تختص بظواهر. لانّ ما حصر فهمه بأهل البیت کل الکتاب الله قسمٌ منه. این جملهای است که ایشان فرمودند.
جوابیه پاسخ شهید صدر
منتهی این پاسخ دارد، ممکن است کسی بگوید من این جمله انما یعرف القرآن من خوطب به را منصرف به ظواهر میدانم و بعید هم نیست که این انصراف در آن باشد.
وجه انصراف این است که چیزی که محل حرف و حدیث است، اینجا محل بحث است، اینجا که بحث تأویل است، چیزهایی که نظری میشود و جای حرف و حدیث است را بحث میکند و این تعلیل هم که انما یعرف القرآن من خوطب به، با توجه به این مناسبات حکم و موضوع و قرائن و شواهد، منصرف به همان دایره ظواهر و تأویلات است که این را بعد بحث میکنیم.
ایشان بعد جواب دادهاند که یک و دو را بحث میکنیم و ما مطالبی راجع به آن دارند.
پاسخ سوم ایشان که اولین پاسخی است که ما در ترتیب مطرح میکنیم این است؛
ثالثها که ما الان میگوییم اولین پاسخی است که از ایشان هم نقل میکنیم، آنها ضعیفة سنداً جمیعاً میفرماید اینها همه اسناد ضعیفی دارد، چه آن روایتی که مربوط به قتاده بود در روضه کافی، چه آن که از احتجاج طبرسی بود که مربوط به حسن بصری بود و چه آن که در علل بود که مربوط به ابوحنیفه بود، همه اینها ضعیف است،
بعد ایشان اینجا فرصتی پیدا کردهاند وارد یک داستانی شدهاند و آن اینکه ایشان میفرمایند که در سند این روایات هر کدام از اینها یک آدمهایی هستند که (از منظر فلاسفه ما و عرفا و کسانی که گرایشهای عرفانی و فلسفی دارند) اینها جزء خواص اصحاب هستند، مثل جابر بن یزید جعفی، یا محمد بن سنان یا سعد بن طریف، یک گروهی هستند که اینها یک گرایشها و نزعهای باطنی به صوفی مسلکی دارند و از اصحاب سرّ هستند و در مقابل گروهی که حالت فقاهت دارند، ایشان میفرماید که ما این روایات علاوه بر اینکه ضعف سندی دارد، یک جهت دیگری هم در این اسناد وجود دارد که مانع میشود که اینها چندتا است و استفاضه پیدا میکند، یک خلل دیگری هم دارد و آن این است که در این سلسله اسناد این قبیل روایات، شخصیتهایی قرار دارند که نزعههای باطنی یا مایل به آن جهات تصوف و امثال اینها در آنها وجود داشته باشد، یا نزعههای غلو در آنها وجود دارد یا نزعههای غلو در آنها وجود دارد.
در مقابل اصحابی که متعارف هستند، نرمال هستند، این دو گروه است، دو جریان در اصحاب از ائمه وجود دارد. این گرایشهای غالیانه تا گرایشهای متعارف، تعبیر ایشان این است که و من تتبع فی احوال المنتسبین الی الائمه علیهم السلام وجد انّ هناک اتجاهین فی ما بینهم، احدهما الاتجاه الصاعد فی فقها الاصحاب الذینکان یمثل ظاهر الشریعه و الذی هو واقعها ایضا، این ظاهری که واقع هم همین است وکان یمتثل فی زراره و محمد بن مسلم و امثالهم و الآخر اتجاه باطنیکان یحاول دائماً ان یلغز فی القضایا، لغَز بگوید و یحول المفهوم الی اللا مفهوم. چیز مفهوم را بیمفهوم کند و فی اهوان هذا الاتجاه نشئ الغلو و حیث لم یکن لهم مدارک واضحه اتجه الی التاویل القران و استخراج بطون له فمثل سعد بن طریف الواقع فی سند هذه الروایات. در بعضی است در همه نیست، در روایت کافی نیست، کان این سعد بن طریفکان له اتجاه باطنی و قد قال مثال هم میزند میگوید در یک نقلی که کرده است، گفته است ذیل آیه ﴿ان الصَّلَاةَ تنهی عن الفحشاء و المنکر﴾، گفته است نماز یک وجود متمثلی است، فحشا و منکر هم دو وجود متمثل هستند، این نماز آنها را نهی میکند و ایشان این را هو میکند که این حرف بیربطی میزند.
و نحو ذلک من الغرائب و جابر بن یزید جعفی هو الذی ینسب الیهانه یقول دخلت علی ابی جعفر و انا شابٌ فناولنی کتابا و قال هذا علم لک وحدک لا تظهره علی الناس و الاکان علیک لعنتی و کتاب آخر لا اظهره الا بعد هلاک بنی امیه و نقل عنه ایضاانه قد سمع من الباقر سبعین الف حدیث لا یمکنه ان یقول شئٌ منها لاحدٍ و نحو ذلک من الامور التی تتجه الی الترکیز هذه المعانی و هی کلها اجزاء من قضیة کلیه حاولها الغلاة المنحرفون و هی صرف الانظار من ظاهر الشرع الی باطن لا معنی له و لهذا نجد ان امثال هذه الامور لم ینقل شیئا منها فقها و اصحاب الائمه الذین کانوا حملة فکرهم و فقههم و تراثهم و زراره و محمد بن مسلم و اضرابهم.
أفلم یکن الأولی لو کان هناک ردع عن العمل بظواهر القرآن من أن یبیّن ذلک الردع إلی هؤلاء الفقهاء
ایشان شبهه دیگری غیر از ضعف متعارفی که در روایات ما قائل میشویم اینجا مطرح کردهاند، میفرماید این چند روایت اینجور آدمها در سند آن هست، حتی در آن هم که در کافی آمده است، محمد بن سنان است، محمد بن سنان از کسانی است که تا حدی متهم به این است، شاید محمد بن مفضل هم از این قبیل باشد.
یک گروهی هستند که نزعه باطنی در اصحاب دارند.
ملاحظه بکنید این بحث محل اختلاف است، به نظر میآید در این بحث غلو و نزعه باطنی و صاحب سر بودن، اینجا افراط و تفریط وجود دارد، این نوعی که مرحوم شهید صدر برخورد میکند، از این طرف یک نوعی تندشدن هست که گویا ملاک همان اصحابی است که جنبه فقه دارند و ظواهر را میگویند و کلام و فقه است و گویا نفی یک مدارج و درجات است.
از طرف دیگر هم یک تندی است که یک نزعههایی که در آن یک غلو به معنای واقعی در آن وجود داشته است.
آن را آدم برجسته بکند و بگوید آن اصل است و آن مهمتر از همه اینها است، به نظر میآید نه آن، نه این. اینکه اینجا یک خطکشی بگذاریم و بگوییم اینها دیگر همه به یک چوب رمی بکنیم، هر جا اسم و نامی از آنها میآید در معرض نقد بنیادی قرار بدهیم شاید به این شدت نباشد. مثلاً ابوحمزه ثمالی، یک نوع حس معنوی و باطنی قوی دارد و در عین حال هم معتبر است اینطور نیست که بگوییم زراره و محمد بن مسلم ملاک است و هر کسی از این عبوری دارد و به جای دیگر توجهی دارد برود در نزعه باطنی. اینطور نیست.
اصحاب درجات دارند، غلو هم یک بحث سادهای نیست که بگوییم حتی اینجور چیزی را بگوییم یک نوع غلوی در آن هست، آن مقاماتی که ذکر شده است، آن را یک زمانی غلو میدیدند واقعاً غلو نیست، آنها مقامات باطنی ائمه است.
آن همه مقامات باطنی که برای ائمه ذکر میشود، آن تصرفاتی که در عالم میکردند، کرامتها و اسراری که بیان میکردند این نباید از فرمایش شهید صدر استفاده بشود. نمیخواهم بگویم اشکال دارد، میخواهم بگویم این استفاده نباید بشود.
واقعاً آن ابواب سر و راز و دنیاهای پیچیده که بعضی آن نگاهها را داشتند و آن علقهها را داشتند و توجه میکردند، درک بعضی مقامات ائمه که همه آن را نمیپذیرفتند و نمیفهمیدند، اینها خود بابی است و اصحاب هم همه در یک درجه نیستند و واقعاً هم منعی ندارد که بگوییم اصحاب سر و اصحاب ظاهری وجود دارد، این را نمیشود نفی کرد.
البته در یک جاهایی هم ضلات وجود داشته است و یک نوع نگاههای باطنی، آنجوری که در بعضی از عرفا و متصوفه وجود دارد، آن هم حتماً چیزهای غلطی در آن هست که هیچ اعتباری ندارد. این همه حرفها که گروهی از عرفا میزنند که پای آن به هیچ جا بند نیست. گاهی هم در اصحاب افرادی با این گرایشها، پیدا میشوند.
اما اینکه نفی یک طبقهبندی و طیف در اصحاب بکنیم، چنین چیزی نیست. لذا اینجور نگاه سختگیرانه درست نیست البته در اینجا ما اصل اشکال که این سه چهار روایت ضعف دارد، قبول داریم و در حد استفاضه هم نباشد.