1404/10/28
بسم الله الرحمن الرحیم
/ حجیت ظهور/اصول
موضوع: اصول / حجیت ظهور/
پیشگفتار
تا کنون پس از بررسی ادله حجیت ظاهر پرداختیم به تنبیهات ذیل موضوع و چهار تنبیه را پشت سر گذاشتیم.
تنبیه پنجم، یکی از آن سه موضوعی است که در کفایه و کتب اصولی هم مطرح بوده است و در طول قرون متمادی مورد توجه قرار گرفته است و ما به عنوان تنبیه پنجم قرار میدهیم.
آن چهار تنبیه یا مباحث جدیدی بود که اینجا مطرح شد و برخی از آنها در کلمات مرحوم شهید صدر، به طور مستقل و نسبتاً مفصل هم مورد توجه قرار گرفته بود
اما این تنبیه پنجم یکی از سه موضوع مطرح و محل توجه و مطالعات و مباحثات زیادی است و از آن سه موضوع آن که من ابتدا در تنبیه پنجم قرار دادم، حجیت ظواهر کتاب و قرآن است.
به دلیل اینکه مقداری با ادله سابق هم ربط دارد، همینجا آن را قرار میدهم.
حجیت ظواهر قرآن
این عنوان بحث است و مشهور هم اینطور موضوع را طرح میکنند که این یکی از مسائل محل اختلاف بین اصولیین و اخباریین هست که اصولیین قائل به این هستند که ظواهر آیات شریفه قرآن کریم، مانند ظواهر سنت حجت است و میتوان به آیات قرآن کریم و ظواهر آیات در مسائل فقهی و احکام شرعی تمسک کرد و آن آیاتی که ظواهری دارد که با مسائل فقهی ارتباط دارد، مثلاً پانصدتا کمتر یا بیشتر با اختلاف آیاتی که در آن مسئله وجود دارد اما علی الاصول میتوان به ظاهر آیه قرآن در احکام شرعی تمسک و استدلال کرد. حجیت شامل آنها هم میشود.
در نقطه مقابل اخباریها یا لااقل برخی از اخباریها میگویند نسبت به قرآن ما نمیتوانیم استدلال به ظواهر بکنیم، احیاناً اگر نصی باشد که همراه با اطمینان و قطع است اهلاً و سهلاً اما اگر بخواهیم به ظاهر قرآن استناد بکنیم نمیشود و اعتبار ندارد.
برخی از اخباریها به آن افزودهاند، ظواهر سنت پیامبر، روایات پیامبر خدا صلوات الله و سلامه علیه، را هم اضافه کردهاند. شاید در کلمات استرآبادی هم در فوائد المدنیه باشد، از قدیم یادم هست که آنجا طرح شده است. شاید صاحب حدائق هم به این مسئله اشاره کرده باشد که به قرآن کریم روایات رسول خدا ملحق میشود و ظواهر آن هم حجت نیست.
جهتگیری اخباری هم این است، تکیه اصلی را روی روایات ائمه هدی گذاشته است و میگوید آنها هر چه هست باید از این مجرا عبور بکند، اینها مفسران قرآن و سنت رسول خدا هستند و این شأن اقتضا میکند که جزء آنجا که احیاناً امر قطعی در دست داشته باشیم باید از تفسیر اینها بهره بگیریم و آن ظهورات قرآن و احیاناً روایات رسول خدا به آن ملحق میشود آن گاه اعتبار نهایی پیدا میکند که در آینه سنت ائمه هدی سلاماللهعلیهم اجمعین بازتاب پیدا کرده باشد. بدون آن نمیشود به آن اعتماد پیدا کرد؛ مثلاً نهی النبی عن بیع الغرر اگر مستقیم از رسول خدا باشد، الناس مسلطون علی اموالهم اگر مستقیم از رسول خدا باشد، میگویند اینها مثل آیات قرآن که حاوی احکام است و ظهورات دارد قابل استناد نیست.
این نظریه تندی است مقابل حسبنا کتاب الله، او میگوید هر چه هست قرآن است و چیز دیگری نیست، اینها میگویند هر چه هست روایات معصومین است و جامعی بین این دو میشود گفت وجود ندارد این قدر در مقابل هم هستند. تا آراء میانهای که اینجا وجود دارد.
اینجا اهمیت مسئله با این نگاه تاریخی که ملاحظه کردید روشن میشود و به خصوص اگر بحث ظاهر قرآن را از بحث احکام بالاتر ببریم، در آن معارف دیگر اگر بگوییم حجیت در آنها معقول است که ما میگفتیم معقول است و اگر بخواهیم چیزی را از آنها استفاده بکنیم و کسی بگوید ظهور قرآن در سایر معارف و غیر از احکام هم نمیشود مورد اعتماد قرار داد و مشمول ادله حجیت و کاشفیت و طریقیت نمیشوند.
یک گام احیاناً کسانی جلوتر برداشتهاند و میگویند قرآن حتی ﴿قل هو الله احد﴾ را اگر معصوم برای ما معنا کرد، معنا دارد و اعتبار دارد و الا ما به قرآن نمیتوانیم اعتماد بکنیم. یک رویکردهای خیلی افراطی وجود دارد که در واقع قرآن تبدیل به یک کتاب رمز میشود، انما یعرف القران من خوطب به، یک مجموعه رموزی است که خداوند نازل کرده است که پیغمبر و ائمه آن را بخوانند و بدانند و بفهمند و برای ما تفسیر بکنند، همه قرآن گویا مثل این الف لام میم است، مثل حروف مقطعه است تا این حد از افراط هم وجود دارد.
این طرح مسئله است، آنکه اصولی به آن مستقیم میپردازد، حجیت ظواهر قرآن در احکام فرعی تکلیفی است، این آن محور اصلی است ولی دایره بحث اوسع از این است.
مطلب اول
در تکمیل هم آنچه اینجا عرض کردیم این است که چند دیدگاه اینجا قابل تصویر است در ارتباط با کل قرآن و اینکه این منظومه و کتاب با ما چه ارتباطی دارد و ما چه بهرهای میتوانیم از آن ببریم.
همانطور که در آغاز سخن اشاره شد و این مقدمه اولی که به عنوان مقدمه اول قرار میدهیم؛
دیدگاه اول
که خیلی دیدگاه تند و افراطی است این است که کسی بگوید من بحث ظاهر ندارم، بلکه من میگویم به قرآن مستقلاً نمیتوانیم مراجعه کنیم، از اساس هم اینطور است نه اینکه به خاطر اینکه تحولاتی بعد رخ داد، بالذات قرآن یک گنج نهانی است در دست پیامبر و معصوم و من خوطب به و این گنج نهان برای دیگری اعتبار ندارد، مستقلاً اعتباری ندارد و فرقی بین نص و ظاهر هم نیست یا میگوید نص و ظاهری وجود ندارد، یا اگر وجود دارد، اعتبار ندارد.
این که کسی دیدگاه اول را این قرار میدهد کسی بگوید نص و ظاهری برای ما و مخاطب عام ندارد، این که شما فکر میکنید نص و یا ظاهر است، این زعم است که این نص و ظاهر است و الا به خاطر نکاتی که در کار است، این اصالتاً برای دیگران است.
این یک نکته است، این شبیه این است که کسی یک مجموعه مسائل را بگوید و یا کتابی را بنویسد ولی بگوید این رمز است بین من و گروهی، علیرغم اینکه ابتدائاً یک ظهوراتی دارد، یک نصوصاتی دارد، ولی به خاطر یک قرینه عامهای که خودش اعلام کرده است یا ما از او فهمیدیم این مجموعه را حمل میکنیم بر اینکه رموزی است، منتهی آن الف لام میم و حروف مقطعه آن رمز در رمز است که هیچ ظهور بدوی برای ما ندارد. بعضی چیزهای دیگر مثل ﴿هدی للمتقین﴾ یک نصوص یا ظهوری است که بدئاً و ابتدائاً برای ما چیزهایی را افاده میکند، رخی نشان میدهد ولی در اعتبار استقرار پیدا نمیکند مگر اینکه معصوم بگوید مراد آن، این است.
آن وقت این کتاب به شکل یک مجموعه رموز و گنج نهانی درمیآید که در دست من خوطب به است و این نگاه خیلی تند حداکثری است، میگوید اصلاً وضع این کتاب به عنوان یک رمز است، گنج نهان است.
ان قلت
برای چه این نازل شده است و در دست مردم قرار گرفته است؟
جواب اول
گفته میشود جهت آن این است که یک تصویرهایی را در ذهن آدمها زنده میکند و راه را باز میکند برای اینکه در مسیر بیایند
جواب دوم
و نکته اصلی هم این دومی است که میگوید اینها بیان و تبیان میشوند ولی بعد از آن تفسیر.
آنکه ابتدا از نصوص و ظواهر فهمیده میشود این یک امر ابتدایی است و معلق بر این است که ببینیم که معصوم چه میگوید اگر معصوم فرمود هدی للمتقین یعنی این، آن همه روایات تفسیری که وجود دارد که در تشریح آیات فرموده است، اعتبار این معانی نهایی میشود و البته اهمیت هم دارد، برای اینکه این کلام را آدم کلام خدا میبیند و معصومی که صاحب کلید این رمز است فرمود همین است، این را میگوید، آدم یک اعتمادی دارد، اثر هم دارد. این یک نگاه خیلی تندی است که نتیجه آن این است که فقط ظواهر را نمیگوییم، نصوص را هم میگوییم.
تأکید میکنم در این نگاه کسی فلسفه نزول قرآن را نفی نمیکند حتی فلسفه فواید نزول قرآن برای ما هم نفی نمیشود، خیلی فوائد دارد، از فوائد و برکات معنوی تا این برکات استظهاری، ولی همه اینها مشروط به تأییدی از ناحیه معصوم است.
و آنگاه که در تفسیر معصوم انعکاسی پیدا نکند، یک رشته احتمالاتی برای ما هست، به خاطر مسائل خاصی که در این متن است و الا اگر در این متن، آن مسائل خاص نبود، دست عرف عام داده میشد، هم نصوص در آن وجود دارد که قطع و اطمینانی ممکن است پیدا بشود و هم ظواهر وجود دارد، ولی یک نکتهای است که بر اساس آن میگوید اینها نص و ظاهر نیست.
حتی مواردی هم که قطعی است اعتبار ندارد. نه اینکه قطع شما اعتبار ندارد، این نکته را هم دقت داشته باشید، این نظریه تند حادی که اینجا مطرح شده است که میگوید نص و ظاهر همه از دایره اعتبار بیرون است، نمیخواهد بگوید آنجا که قطع دارید قطع حجت نیست، میگوید تو قطع به این داری که از این فهمیده میشود و الا اینکه خدا این را اراده کرده است قطع نداریم و الا اگر کسی بگوید من اینجا قطع دارم که اراده خدا است، آن را نمیخواهد نفی کند.
۱- این نظریه اول، فرقی بین نص و ظاهر نمیگذارد،
اینکه فرقی بین حکم و معارف هم نمیگذارد، میگوید همه در این نظریه غیر قابل اعتماد است مگر اینکه معصوم آن را تأیید بکند.
این یک نگاه حداکثری است و بالذات هم این کتاب، کتاب گنج نهانی است.
دیدگاه دوم
این است که کسی بگوید همین، اما به خاطر یک عوارضی که رخ داده است به این مبتلا شده است، بالذات این کتاب گنج و رمز نیست که استناد به آن نیاز به گشاینده آن رمزها و معصوم باشد، اولاً و بالذات این اعتبار داشته است و روی روش عقلایی بوده است
منتهی در دیدگاه دوم گفته میشود بالعرض این کتاب به این مسئله مبتلا شده است و دلیلی هم که به این امر ابتلا شده است دلایل ثانوی است؛ از قبیل تحریف که کسی قائل شود به اینکه تحریفی در کتاب رخ داده است. تحریف به زیاده قائل ندارد، تقریباً هیچ کس از فریقین و مذاهب اسلامی معتقد به تحریف به افزایش و اضافه در قرآن نیست، این امر اجماعی است.
اما آن دو نوع دیگر تحریف محل بحث است، تحریف به نقیصه یا تحریف به تغییر در قرائت و لفظ و امثال اینها، این دو قائلانی دارد و آن که بیشتر محل بحث است تحریف نوع دوم است که تحریف به نقیصه است
همانطور که مستحضرید در بحثهای تحریف در المیزان و در البیان آقای خویی و دیگران گفته شده است، تا فصل الخطاب حاجی نوری، گفتهاند که تحریف سه نوع است؛ تحریف بزیاده است، یک تحریف به نقیصه و یک تحریف به تغییر است
آن وقت گفته شده است که تحریف به زیاده مورد اتفاق است که در قرآن رخ نداده است. اما آن تحریف نوع دو و سه محل اختلاف است این جا از جاهایی است که خیلی از اهل سنت میگویند شما قائل به تحریف دارید که اشاره میکنند آشکارترین آنها کار حاجی نوری رحمت الله علیه است که در فصل الخطاب انجام شده است و دیگرانی هم که یا قائل شدهاند یا ظاهرش این است که موضع منفی ندارند، آخوند از این قبیل است. نفی کرده است و موضع قاطعی در مقابل آنها نداده است و تلقی میشود که ایشان هم این را قبول دارد.
اهل سنت این موضع را دارند که شما قائل به تحریف هستید و در جاهایی هم به شکل خیلی گسترده در اذهان تثبیت کردهاند در دهههای قبل که خیلی رواج داشت که واقع فکر میکردند که همه شیعه قائل به تحریف به نقیصه و تغییر هستند و در بین آنها هم کسی نیست.
آنها که از بین شیعه پاسخ دادهاند، دو کار را کردهاند؛
۱- اینکه میگویند در بین شما، قائل به تحریف کم نیست، آدمهای بزرگی وجود دارند قائل به تحریف هستند که واقع هم همینطور است، مستندات زیادی وجود دارد از کتب مذاهب دیگر که نشاندهنده آن است که قائلانی به تحریف وجود داشته است.
این است که میگویند قائلین به تحریف شیعه اندک هستند و الا اساطین اصلی ما قائل به عدم تحریف هستند و در این مقایسه گفته شده است که احیاناً قائلین به تحریف شما بیشتر هستند یا از لحاظ کیفیت در سطوح بالاتری هستند، عالمانی که قائل به تحریف هستند و در طرف ما اینطور نیست.
یا لااقل منصفانهتر کسی بخواهد برخورد بکند، این است که قول به تحریف به نقیصه و تغییر هم نافیانی در فریقین دارد و هم قائلانی در فریقین دارد. منتهی تلاش آقایان این است که عمده علمای ما در دو طرف، قائل به عدم تحریف هستند و جریان مسلط عدم تحریف است. تلاش دو طرف بر این مسئله است.
دیدگاه دوم میگوید که نصوص و ظواهر قرآن اعتبار ندارد، به دلیل عوارضی که طرو پیدا کرد و رخ داد و موجب ابتلای این متن وحیانی به نوعی اجمال و ابهام شد، این اجمال ثانوی است که بر این متن عارض شده است و نمیگذارد ما به نصوص و ظواهر آن اعتماد بکنیم به دلایل ثانوی که یکی تحریف است و چیزهای دیگری گفته شده است؛ ضیاع قرائن است، یعنی کسی بگوید قرآن شأن نزولهای مؤثر داشته است چون در شأن نزول گاهی گفته میشود که شأن نزول کمک میکند ولی اینجور نیست که معنا در پایبند آن شأن نزول باشد و به شأن نزول گره خورده باشد.
ممکن است کسی بگوید در قرآن اینطور است که شأن نزولها پیوست مفهوم و معنای آیه بوده است و آن دچار ضیاع شده است و مشکلاتی در آن پیدا شده است، بخصوص در اهل سنت که آن تعطیلی حدیث و قدغن شدن حدیث که حاوی شأن نزولها بوده است موجب ضیاع قرائن وسیع و کثیری شده است که نمیگذارد ما بتوانیم مطمئن بشویم به ظهور بلکه نص هم پیدا نمیکنیم. اگر نص یا ظهوری هست این ابتدایی است برای اینکه بخواهد نهایی بشود و استقرار پیدا بکند باید اصل عدم قرینه بر خلاف جاری بکنیم، اینجا آن اصل عدم قرینه جاری نمیشود برای اینکه تحریف رخ داده است و جابجا شده است برای اینکه شأن نزولها خیلی خوب ثبت و ضبط نشده است و به دست ما نرسیده است. این هم یک نگاه دیگری است که اینجا وجود دارد.
ضیاع قرائن و شأن نزولها برای فریقین است از منظر شیعه حتی اگر بگوییم قرآن امیرالمؤمنین همین بوده است ولی اضافاتی داشته است که آنها تفاسیر آن بوده است و از دست ما رفته است، آن اضافات قرائنی بوده است، شأن نزولهایی بوده است، شواهدی بوده است که دست ما نیست و از این روست که یک اجمال کلی پیدا میشود که نمیشود با اصل عدم قرینه و امثال اینها تکلیف خود را معلوم بکنیم و بگوییم عمل میکنیم.
خلاصه مطلب
پس نظریه اول، اینکه بالذات میگوید قرآن کتاب رمزی است که یعرفه من خوطب به و لذا هیچ چیز آن را نمیشود نهایی تلقی کرد مگر اینکه معصوم بگوید و معصوم که گفت البته آن برای ما معنا دارد.
نظریه دوم میگوید رمز نیست، بیان و تبیان است، آن هم نه برای گروه خاص، برای همه، منتهی چه کنیم که دست حوادث روزگار این کتاب بزرگ را مبتلای به چند مشکل کرد و آن مشکلها از قبیل تحریف یا ضیاع شواهد و قرائن و شأن نزولها و تفسیرهایی که از پیامبر بود، موجب شد این کتاب یک اجمال و ابهام ثانوی پیدا بکند.
در این دو نظریه یا بالذات یا بالعرض میگفت کل قرآن، در معارف مختلف آن و کل آن استنباطات ما چه در حد نص یا حد ظاهر باشد از قابلیت اعتماد و اعتبار ساقط میشود. نمیشود یک منبعی که مستقلاً بشود مورد اعتماد و اعتبار قرار بگیرید.
مرحوم علامه این آیه شریفه ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾[1] ، را خیلی مهم میدانند ﴿انا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ و إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ با قرائن قاطع میگویند ذکر اینجا همین قرآن است ﴿و إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ یعنی ما این را از همه خطرها صیانت میکنیم تا قیامت. این را پایه قرار میدهد و روی این خیلی تکیه دارد، ﴿انا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ بخش تحریف را ذیل این آیه مطرح کردهاند.
البته همان جا اشکال میشود که این مصادره به مطلوب است، دور است و باید جواب داد.
دیدگاه سوم
این است که ما این محدودیتی که در مراجعه و اسناد به قرآن داریم چه به شکل بالذات و چه به شکل بالعرض، در ارتباط با ظواهر قرآن است، در ظواهر قرآن ما یا بالذات یک مسئلهای داریم که اعتبار ندارد و یا اینکه به دلایل ثانوی ظواهر دچار مشکل شده است اما قرآن دارای نصوصی هست که نمیشود آن را کاری کرد، روشن است، ﴿لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ﴾[2] ممکن است کسی بگوید نص است، یا ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ را کسی بگوید نص است، آن نصوص قابل اعتماد است هیچ تردیدی در آن نیست، اما آنجا که پای ظهور باز بشود، آن جا اعتبار ندارد.
این کمی پایینتر آمده است و خفیفتر میشود میگوید عدم نص و ظاهر، را نمیگوید میگوید عدم حجیت ظواهر قرآن است منتهی بالذات یا بالعرض. این نظر سوم است که اگر بخواهیم بالذات و بالعرض را جدا بکنیم نظر سه و چهار میشود. شاید تفکیک هم خوب باشد برای اینکه واضحتر باشد.
نظر سوم این میشود که بالذات مسئلهای وجود دارد که نصوص برای همه است اما ظواهر رموز است.
دیدگاه چهارم
نظر چهارم میگوید که بالذات این نیست اتفاقاتی رخ داده است که نصوص را لطمه وارد نمیکند ولی به ظواهر لطمه وارد میشود
در یک سلسله معارف و احکام چیزهایی هست که مجموعه قرآن را با هم میبینیم آدم قطع پیدا میکند، این آب لای درز آن نمیرود ولی یک جاهایی اینطور نیست آنها در معرض شبهات است. ولی یک جاهایی چنین قطعی پیدا نمیشود و آنها در معرض این شبهات است.
من البته الان تصویرهای ثبوتی و احتمالات ثبوتی میگویم ولی به گمانم برای هر کدام از اینها در این غوغای نظریاتی که اخباریها و اصولیها داشتند قائلی هم پیدا کرد.
دیدگاه پنج و شش
همین مسئله است ولی در ظواهر مربوط به احکام است، میگوید من کار به معارف ندارم، آنها کاشفیتی دارد که آنجا نص و ظاهر جای خود، در دایره احکام میگویم یا بالذات یک گرهی در کار است که ما را به نتیجهای نمیرساند، مانع میشود که تمسک بکنیم. این نظریه پنجم میشود عدم اعتبار و عدم حجیت در ظواهر مربوط به احکام است،
بالذات هم اصلاً درصدد این نبوده است، اینجا وجه هم دارد، میگوید در قرآن وقتی یک حکمی گفته است فیالجمله میخواهد بگوید و طول و تفصیل آن مدنظر نیست. این دیدگاه پنجم است که میتواند قائل هم داشته باشد.
نظریه ششم این است که این احکام تکلیفی، آن عوارضی که رخ داده است اینجا اثر میکند در بحثهای فرعی خود را نشان میدهد و تمرکز دارد.
ممکن است ذیل اینها بشود طیفی تصویر کرد. ولی اینجا شش نظریه کلان که احتمالات ثبوتی آن وجود دارد، که غالباً هم قائلی دارد و میشود قائلی برای آن پیدا کرد.