1404/10/20
بسم الله الرحمن الرحیم
/ حجیت ظهور/اصول
موضوع: اصول / حجیت ظهور/
پیشگفتار
در ذیل مبحث حجیت ظهور به تنبیهاتی پرداختیم بحث در تنبیه سوم بود و بحث پیرامون این بود که ظهوراتی که با دقت اصطیاد میشود و استظهار میشود هم مانند ظهورات عادی و متعارف ابتدایی حجت است یا حجت نیست؟ و بحث بسیار مهم است به خصوص اینکه هر چه از عصر نص فاصله میگیریم و علم هم پیشرفت میکند ناچار این مداقههای در الفاظ و تعابیر کتاب و سنت، بیشتر مورد نیاز قرار میگیرد و طبع این پیشرفت علم این است که این مداقهها گسترش پیدا میکند.
از این روست باید دید این استظهارات ظنی که با مداقه اصطیاد و استکشاف میشود، داستانش چیست؟ آیا اینها ملحق به ظهورات عادی میشود یا ملحق نمیشود.
گفته شد در اینجا مناقشات و شبهاتی میتواند برای شمول ادله نسبت به این نوع ظهورات طرح بشود.
به اینجا رسیدیم که در کلمات شهید صدر بود که دو طایفه از روایات است که میتواند محدود بکند یا حتی کلاً این نوع استظهارات را منتفی بکند و حجیت آنها را بگیرد یا تقریر میکردیم اصلاً ظهور نیست یا اگر ظهور هست، ادلهای مانعی از حجیت آنها میشود. به اینجا رسیده بودیم.
ادله مانعه حجیت
دو طایفه روایات بود؛
۱- آنچه در تفسیر به رأی قرآن آمده است با آن تقریری که عرض کردیم، این طایفه را در بحث حجیت ظواهر کتاب، با تعمق کامل بررسی خواهیم کرد.
۲- اما آن طایفهای که اینجا به عنوان مانعی برای شمول حجیت ظهور نسبت به ظهورات دقیقیه مطرح شد، ادله نافی قیاس بود. روایات معتبر و متعددی که به مناسبتی هم در بحثهای سابق آنها را بحث کردیم که ردع از عمل به قیاس میکرد؛ «إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ»[1] ، «أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ»[2] و کذا و کذا از روایات که دهها روایت و حدیث در نفی اعمال عقل ظنی در فهم احکام و مضامین و امثال اینها است.
این بیان این بود که لااقل این ادله شمول حجیت ظهورات را نسبت به استظهاراتی که در تنقیح مناط و الغاء خصوصیت هست میگیرد.
استدلال به طایفه اول روایات
با بیان دیگر این سلسله روایات مانعه از عمل به قیاس، رادعه از حجیت قیاس، دو جور میشود به آن استدلال کرد؛
استدلال اول؛ این است که از اینها نفی کل استظهارت دقیقه را استظهار بکنیم،
تقریر دوم این است که از اینها نفی استظهارات دقیقهای که مرتبط با بحث قیاس است، استفاده بکنیم. از قبیح تنقیح مناط و الغاء خصوصیت و تعمیم مورد به موارد دیگر.
استظهاراتی که از قبیل تعمیم نباشد، مثلاً تضییق باشد، یا نکته ثانوی، مدلول التزامی از آن به دست بیاورد، آن داخل در این نیست (این دو تقریر را آن روز نگفتیم که الان میگوییم)
خلاصه مطلب
پس در بیان شبههای که وارد بر حجیت ظهورات دقیقه میشود با تمسک به ادلهای که رادع از قیاس است دو تقریر وجود دارد؛
تقریر اول
این است که طوری اینها را معنا بکنیم و از آن استظهار بکنیم که مطلق اعمال عقل ظنی در فهم نص منع بکند. این بر اساس این است که بگوییم «إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ»، این بر اساس آن تعلیلاتی که در آن روایات آمده است، «إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ» که گفتیم عقل آنجا عقل ظنی است، عقل قطعی که باشد بحثی در آن نیست. عقل قطعی به خصوص آنجا که عقل قطعی غیر قطاع باشد، عقل قطعی مستند به احکام عقلی. حکم مستقلات عقلیه که قطعی است، آن مقصود نیست قطعاً،
پس مقصود عقول ظنیه است و این ذیل و تعلیل میگوید عقل ظنی را در شناخت دین به کار برد، در شناخت نص به کار برد.
تقریر دوم
این است که إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ، در همه روایات نیست یا مسئلهای در آن هست، اما قدر متیقن از این بحث استظهارات دقیقهای است که میخواهیم حکم را از مورد به موارد دیگر تعمیم بدهیم چون مورد قیاس این است، در قیاس تسریه حکم از مورد نص به موارد مشابه است، (این تعریف قیاس است) و این شامل تنقیح مناط، الغاء خصوصیت و امثال اینها میشود.
منتهی بعید نیست اگر این شبهه را شبهه بدانیم همان تقریر اول، تام باشد، برای اینکه همان تسریه از مورد به مورد دیگر که منع شده است به خاطر همان إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ است به خاطر اینکه بر اساس یک امر ظنی میخواهد از اینجا به یک جایی که در نص نیست پرش بکند و این عقل ظنی ردع شده است، میگوید نمیشود به این عمل کرد. این شبهه البته شبهه مهمی است که اینجا مطرح میشود.
ان قلت که استظهارات عادی هم شاید همینطور باشد، بالاخره یک امر ظنی آنجا به نص نسبت میدهد و اقدام میکند در فهم نص، منتهی آنجا گفتیم سیره متشرعه و سیره عقلا جوری است که نمیگذارد اینها رادع باشد، اینها قدرت رادعیت نسبت به یک امری که قوام دین اصلاً به آن است، علی الاصول قوام دین و فهم روایات به این استظهارات است، این نمیتواند رادع از آن باشد.
پاسخ به استدلال
در پاسخ به این مسئله در کلمات مرحوم شهید صدر، چهار پاسخ آمده است، ما از پاسخ چهارم ایشان شروع کردیم و آن را پاسخ اول قرار دادیم و آن این بود که قبل از هر تحلیلی سراغ روایات برویم میبینیم خود روایات این استظهارات دقائق را طرح کردهاند و در مواردی ما را ترغیب کردهاند و ما را به استظهارات فنی نسبتاً پیچیدهای ارجاع دادهاند که ابتدا به ذهن مخاطب عام نمیآید، این را که میبینیم، میگوییم «إِنَّ دِینَ اَللَّهِ لاَ یُصَابُ بِالْعُقُولِ» و امثال اینها ربطی به استظهارات ما از الفاظ ندارد. نمونههایی ذکر کردیم و ملاحظه کردید و ایشان هم در آخر میفرماید که و عهدة ذلک علی المتتبع میگوید مجموعی که ما نمونههایی را ذکر کردیم بیش از این است. (واقعاً هم کار خیلی خوبی است و حتماً در حد یکی دو تا پایاننامه است که کسی آنچه در روایات تفسیری ذیل آیات آمده است از این منظر بررسی کند، جاهایی که امام استظهار میکند و استشهاد به آن میکند برای مخاطب). چون در روایات تفسیری ذیل آیات از این منظر دو بیان وجود دارد
۱- یک بیانی که خود امام استفادهای میکند و مربوط به خودشان هست، بر اساس اینکه محیط بر بطون قرآن است، یک چیزهایی را به آیهای نسبت میدهد، آن را نمیشود در بحث ما از این طایفه اول که استفاده مطالبی از بطون آیات است، استفاده کنیم و استدلال کنیم.
آنجایی است که امام به یک دقائقی از فهم آیه تمسک میکند و ما را هم مورد خطاب قرار میدهد میفرماید نمیبینید قرآن اینجوری میگوید، یعنی گویا یک امری است که بین امام و ما مشترک است، امام ما را متنبه میکند اینجا این هست.
تنبیه امام برای این است که ما آن دقت را به کار ببریم و الا امام آن را احتجاج میکند، در مقام احتجاج و راهنمایی برای فهم خود ما مطلب را میفرماید نه اینکه مطالب غیبی که خودشان از آن مطلع بودند را ذکر میکند و به آیه نسبت میدهد.
شخص سؤال میکند، ظاهر اینکه اینجا میگوید لمکان الباء، بحث جدی مذهبی است، اختلاف بین المذاهب است، در وجه و ید غسل است ولی رأس و رجل، مسح است و غسل نیست، این اختلاف خیلی جدی است و امام در آنجا ارجاع میدهد.
صحیحه زراره؛ «قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ أَ لاَ تُخْبِرُنِی مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ وَ قُلْتَ أَنَّ اَلْمَسْحَ بِبَعْضِ اَلرَّأْسِ وَ بَعْضِ اَلرِّجْلَیْنِ فَضَحِکَ فَقَالَ یَا زُرَارَةُ قَالَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ نَزَلَ بِهِ اَلْکِتَابُ مِنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ ﴿فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ﴾ ثُمَّ فَصَلَ بَیْنَ اَلْکَلاَمِ فَقَالَ ﴿وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ﴾، فَعَرَفْنَا حِینَ قَالَ بِرُءُوسِکُمْ أَنَّ اَلْمَسْحَ بِبَعْضِ اَلرَّأْسِ لِمَکَانِ اَلْبَاءِ ثُمَّ وَصَلَ اَلرِّجْلَیْنِ بِالرَّأْسِ»[3]
اینکه باء به تنهایی افاده این مسئله را نمیکند ولی مجموع جمله واقعاً همینطور است. این تغییر کلمه از حیث اینکه آنجا غسل است و اینجا مسح است و هم اینکه آنجا اغسلوا وجوهکم است و اینجا دارد و امسحوا برءوسکم، یعنی دستی برسانید غیر از غسل است که باید خوب آن را فرابگیرد، مسح است آن هم به آن است.
این تغییر عبارت از اغسلوا وجوهکم از دو نظر در اینجا؛
۱- تبدیل غسل به مسح
تعدیه بدون حروف جر در اغسلوا وجوهکم به تعدیه با حرف جر.
چون مسح هم بدون حرف جر تعدیه میشود، میگوید مسحه، باء اینجا آورده است، باء اینجا تبعیض را میرساند. فرق دارد با مسحه، اگر بگوید مسح رأسه یعنی همه سر را مسح کرد، ولی مسح برأسه، آن چیز را ندارد.
این حرف درست است الان هم فقیه امروز، اگر این روایت را نمیدانستیم و خودمان وارد تفسیر میشدیم، مثل آن دقتهایی که در ادله دیگر در تفسیر انجام میدهیم، مفردات را بررسی میکنیم، بعد ترکیب و بعد احتمالات را یک به یک بررسی میکنیم، حتماً اینجا اگر این روایت را نمیدانستیم آیه را همینطور معنا میکردیم، یعنی میگفتیم آنجا اغسلوا وجوهکم دارد و اینجا امسحوا برئوسکم، لااقل همان حالت اجمال را درست میکردیم که نمیدانیم میخواهد بگوید مسح و آن هم یک جزئی و یا مسح کامل یا اینکه مراد از مسح در اینجا غسل است؟! خوب همه را بشوید، لااقل ما میگفتیم اجمال دارد و قدر متیقن را میگرفتیم.
نمونه دیگری که دارد، در ترتیب ایشان سوم است؛ معتبره محمد بن مسلم است که قَالَ: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ رَجُلٍ کَانَتْ لَهُ جَارِیَةٌ فَعَتَقَتْ فَتَزَوَّجَتْ فَوَلَدَتْ أَ یَصْلُحُ لِمَوْلاَهَا اَلْأَوَّلِ أَنْ یَتَزَوَّجَ اِبْنَتَهَا»[4] کسی امه و کنیزی داشته است، امه این شخص بوده است، وقتی که امه بوده است، بر این شخص تمتعات حلال بوده است، آزاد کرده است، آزاد کردن مثل طلاق است، بعد رفته است ازدواج کرده است و بچهدار شده است، اگر در ازدواج بود، این بچه ربیبه میشد، زن او بوده است، جدا شده است، دختر پیدا کرده است، میگوید این ربیبه او است، بر او حرام است، ﴿رَبَائِبُکُمُ اللَّاتِی فِی حُجُورِکُمْ﴾، اما اینجا زن او نبوده است، امه او بوده است آزاد شده است، ازدواج کرده است و فرزند دار شده است، ربیبه الان بر این صادق نیست، چون ربیبه یعنی بچه زن سابق او، این بچه زن او نیست، این بچه امه اوست.
مِنْ نِسٰائِکُمُ،
محمد بن مسلم سؤال کرد که «أَ یَصْلُحُ لِمَوْلاَهَا اَلْأَوَّلِ أَنْ یَتَزَوَّجَ اِبْنَتَهَا»؟ حضرت فرمود «قَالَ هِیَ عَلَیْهِ حَرَامٌ وَ هِیَ اِبْنَتُهُ وَ اَلْحُرَّةُ وَ اَلْمَمْلُوکَةُ فِی هَذَا سَوَاءٌ ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ اَلْآیَةَ: ﴿وَ رَبٰائِبُکُمُ اَللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ﴾» که در اینجا ربائب را حضرت تعمیم میدهد. ظاهراً در لغت، ربیبه همان دختر زن است، نه دختر امه، منتهی حضرت الغاء خصوصیت کرده است که «اَلْحُرَّةُ وَ اَلْمَمْلُوکَةُ فِی هَذَا سَوَاءٌ» و بعد هم آیه را خواندند که این آیه را به شما میگویم.
این آیه را خواندند میخواهد بگوید این جزء بطون است که به شما میگویم؟! یا اینکه در مقام محاوره و استشهادی است که میخواهد طرف را هم قانع بکند که در آیه هم هست. این با آن فرقی نمیکند، ربائب از این باشد یا از آن باشد، فرقی نمیکند. این یک نمونه که اینجا الغاء خصوصیت است.
در امسحوا یک دقائقی بود که استظهارات دقیقه به شمار میآمد ولی در اینجا آن دقیقهاش در همان الغاء خصوصیت و تنقیح مناط است.
یک مورد دیگر که ایشان دارند، روایت پنجم است که مربوط به عبدالله بن سنان است که قَالَ: «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَی اَلْإِمَامِ أَنْ یُسْمِعَ مَنْ خَلْفَهُ وَ إِنْ کَثُرُوا»[5] چون یک حکم مستحبی است که امام اذکاری که میگوید اسماع کند از خلف او از مامومین را، جوری بخواند که آنها بشنوند، بر خلاف عامه که در رکوع و سجود خیلی آهسته میخوانند، یکی از فرقهای ما در سنن این است که آنها ذکر رکوع و سجود در مسجد النبی و مسجد الحرام یا جاهای دیگر خیلی آرام و آهسته است و امام جماعت ما بلند میخواند که دیگران متوجه بشوند، این در روایات ما هست که خوب است که ان یسمع خلفه ذکره
این مسئله را میدانسته است میگوید «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَی اَلْإِمَامِ أَنْ یُسْمِعَ مَنْ خَلْفَهُ وَ إِنْ کَثُرُوا» چگونه این اسماع انجام بدهد؟ حضرت فرمود: «لِیَقْرَأْ قِرَاءَةً وَسَطاً» اسماع خوب است منتهی نه در حدی که از حال عادی خارج بشود، فریاد و داد زدن نباشد، «یَقُولُ اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی ﴿وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِکَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا﴾» میگوید نه خیلی بلند بخوان و نه خیلی آهسته. از این آیه استفاده کرده است که کسی در جماعت هم میخواهد بخواند این ﴿لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِکَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا﴾ حد وسط را بگیرد.
ایشان البته فرمودند که و من الواضح ان النفی الجهر و الاخفات لا یدل بحسب حاق اللفظ علی تعیین قرائه الوسط الا باعمال عنایاة و مناسبات عرفیه.
مرحوم شهید صدر اینجوری فرمودند. به نظرم این عرفی هست و واقعاً یک وقتی میگوید لا تجهر و لا تخافت یعنی حد متوسط، بلند میخوانی ولی فریاد نمیزنی. این درست است، مشکل این است که امام این را در امام جماعت و اسماع آورد و میخواهد او از آن استفاده را بکند که به طور خاص میخواهد بگوید اسماع متوسط از این استفاده میشود. عنایت زائده در این است و الا به نظرم آن خیلی عرفی است و جزء استظهارات دقیقه نیست.
به طرف میگوید بلند نخوان، داد نزن، آهسته هم نخوان، حد متعارف را بخوان. روشن است و یک طیفی هم دارد.
این آیه حکم امام جماعت را میگوید که اسماع به حد متعارف بکن، اگر میخواهد بگوید یک اطلاقی دارد در نمازهای جهری، یک قید میخورد که در نمازهای جهری و در غیر جهری در مطلق اذکار، این به اندازه بخواند، نه فریاد بزند و نه آهسته باشد. این کلی است در امام جماعت و همه میآید.
میخواهیم بگوییم یک حکم خاصی برای امام جماعت میگوید، این را الان هم از آن استفاده نمیکنیم، میخواهد بگوید مشمول اطلاق آن است، مشمول آن هست ولی ظاهراً روایت آن را نمیخواهد بگوید چیز خاصی را میگوید،
این پنجم که اینجا آمده است را ما قبول نداریم که از آن جاهایی است که آقای صدر میخواهد جزء این طایفه بیاورد. این جزء این طایفه نیست، این جزء بطون است، امام از این اسماع به حد متعارف را برای امام مستحب است و خوب است و این با چند مقدمه است که دست ما نیست، دست خود امام است.
یعنی اگر ما بودیم و این روایت، از آن یک قاعده کلی استفاده میکنیم که در قرائت و اذکار حد متعارف خوانده شود نه آهسته و نه داد زدن. ولی به عنوان اسماع مستحب است نه اینکه عمل خود را انجام میدهد، عنایت دارد که آنها را اسماع کن، یعنی اگر این لا تجهر و لا تخافت، حد وسط میگیرد که طیف دارد، در همان حد وسط میگوید اسماع بکن، یعنی بالاتر بیاور و محیطها فرق میکند، پنج نفر اقتدا به او بکنند یا صد هزار نفر، اقتدا بکنند، همین حد میگوید بالاتر بیاورد. اسماع یک مؤونه زائده، عنوان زائد دارد و آنها را از این آیه نمیشود استفاده کرد. لذا این پنجمی که اینجا آمده است به نظرم جزء گروهی از روایاتی میشود که چیز خاصی است که امام میفهمد ما نمیفهمیم.
یک نمونه دیگری هم اینجا هست، روایت هفتم است که روایت حکم بن حکم است، البته ظاهراً این روایت اعتبار نداشته باشد؛ «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَقُولُ: وَ سُئِلَ عَنِ اَلصَّلاَةِ فِی اَلْبِیَعِ وَ اَلْکَنَائِسِ»[6] ، کسی در صومعهها و کنیسهها و کلیساها نماز میخواند، میتواند نماز بخواند؟ «فَقَالَ صَلِّ فِیهَا قَدْ رَأَیْتُهَا مَا أَنْظَفَهَا» مانعی ندارد، بخوان، دیدهای که آنها هم توجه میکنند، کلیسا و صومعه را تمییز و مرتب نگه میدارند، «قُلْتُ أَ یُصَلَّی فِیهَا وَ إِنْ کَانُوا یُصَلُّونَ فِیهَا» میتواند نماز بخواند آنجا با اینکه آنها هم آنجا نماز میخوانند و نماز آنها به معبودی است که راجع به آن سخن داریم، تثلیث یا شبه تثلیث، (بعضی از مسیحیان الان میگویند این تثلیثی که در قرآن آمده است، ما نمیگوییم، برای دیگران بوده است، جای بحث کلامی دارد که در جای خود) حضرت فرمود: نَعَم، بله همانجا بخوان با اینکه آنها نماز میخوانند و این منعی ندارد که در معبد غیر مسلمان، مسلمانی اقامه نماز بکند.
«أَ مَا تَقْرَأُ» اینجا مقداری از جای دیگر قویتر است، ذیل آنجا آیه را نیاورده است، ﴿قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً﴾، بعد ادامه دارد که اگر در تقیه هستی، ظاهراً مربوط به آن است که «صَلِّ إِلَی اَلْقِبْلَةِ وَ غَرِّبْهُمْ». فریبشان بده، نفهمند چه جوری به سمت کعبه رو میکنی و به سمت آن نماز میخوانی.
اینجا اعمال دقائق و عنایاتی است که این مطلب را از آنجا استفاده کرده است. آیه شریفه ﴿قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً﴾ اینکه میفرماید هر کسی بر اساس آن شخصیت خود و آن عناصر اعتقادی و هویتی خود اقدام میکند و خدا میداند که کدام اهدا است، این را استفاده کرده اند.
این از قبیل دو سه تای اول نیست، از قبیل مورد دیگر است، برای اینکه واقعاً الان یک فقیهی الان بگوید میشود در بیع و کنائس اقامه نماز کرد یا خیر؟ میگوید من میروم سراغ ﴿قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً﴾ از این استفاده میکنم کل یعمل علی شاکلته یعنی هر کسی کار خود را میکند و کار او طبق نظر خودش درست است و تو هم طبق نظر خودت اینجا میتوانی نماز بخوانی و درست است، این به طریق اولی است
اینجا با اینکه حضرت میفرماید: «أَ مَا تَقْرَأُ اَلْقُرْآنَ ﴿قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ﴾» به نظر میآید هر چقدر هم آدم دقت بکند و از دقتهایی که میشود در آیه داشت، آخرش بگوییم من نمیدانم نماز در بیع و کنائس جایز است یا جایز نیست؟ به دلیل اجتهادی اصل، جایز است، ولی بخواهد بگوید به دلیل لفظی این جایز است و استدلال بکند به ﴿کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ﴾، این خیلی بعید است و خیلی مقدمات میخواهد، به ظهور دقیق نمیرسد.
این بیان بطون است.
یک مورد دیگر هم هشتم اینجا است، روایت عبدالاعلام الآسام در شماره هشت فرمایش شهید صدر است در این جلد چهارم بحوث صفحه ۲۶۰ است؛
کسی که انگشت او زخم شده است و جبیرهای دارد، حضرت میفرماید لمن قطع ظفره مسح بکند بر آن جبیره لمن قطع ظفره مستخرجا ذلک من کتاب الله حضرت ذیل اینکه فرمود نمیتواند آن را بشوید و غسل کند، روی جبیره مسح بکند این را حضرت استخراج کردند از ﴿مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾، اینکه مسح بر جبیره جای غسل را میگیرد، از آیه استفاده میکند.
این هم شبیه قبلی است. این استظهاری نیست که با دقتها بشود به دست آورد، ﴿مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾ اگر ما باشیم میگوییم این که حرج است، کل وضو را نمیشود گرفت، جبیره کن این که آنجا را بشور و اینجا را جبیره کن، واقعاً اکر ما بودیم این آیه شریفه هرگز اینجور استنباطی نمیکردیم ظهور روشنی در این نیست.
البته این نشان میدهد که میشود ادله را کنار هم گذاشت و به ظهوری رسید، وجوب وضو از آن طرف ﴿مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾، اینها را ضمیمه کن و میانه اینها یک راهی پیدا بکن.
منتهی اگر این دست ما باشد میگوییم این بیانضباطی در استنباط است، یعنی ذهن فقیه هم به این برسد ولی قواعدی ندارد که حداقل آن را بشود الان آن را درست کرد، مگر اینکه بگوییم این ناظر به این است که ممکن است یک روزی این قواعد پیدا بشود و انضباط پیدا بکند مثلاً کسی اینجوری استنباط بکند بگوید وجوب وضو که میگوید، ﴿اغسلوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ﴾ یک واجب انحلالی روی کل جزء جزء است، این میشود، ﴿اغسلوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ﴾ یعنی غسل اینها بکنید، یعنی کل جزءٍ واجب است که غسل داده شود.
﴿مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ﴾ اینجا حرج که آمد کل غسل یا کل وضو را نمیگوید، همین خطاب انحلالی روی این انگشتی است که قطع شده است و جبیره دارد.
اینها نمونههایی بود که ایشان ذکر کرد و بعد میفرماید عهده ذلک علی المتتبعنی و بیش از اینها است و باید دید.
واقع مسئله این است که این مجموعه که برخی از آن در اینجا ذکر شد و حتماً خیلی بیش از این هست، نمیشود واقعاً با یک چوب راند. بخش زیادی از آنها مربوط به استظهارات مخصوص امام است، امامی که محیط بر بطون است و در مرتبه خود ایشان آنها یا قواعد دارد یا اینکه قواعدی دارد که ما نمیفهمیم، قواعد ماورائی است، یا اینکه قواعد ندارد و حضرت محیط بر حقایق است و میبیند منتهی برای اینکه ما را یک جور اقناع نسبی بکند، این میشود احتمال داد چیز خیلی بعید ندانست، یک حالت اقناعی است که اقناع عرفی میخواهد بکند و میگوید از این میشود اینجور استفادهای کرد و این بخشی از اینها از این قبیل بود. همینجا و در غیر از اینجا در موارد زیادی از روایات تفسیری هست که بیان بطون است، یا بیان حقایق است ولی برای اقناع به متن هم اسناد میدهد که ظهور اولی، آن اولی است. بیشتر مقام اقناع است؟ یا اینکه ربطی با این نص دارد منتهی کیفیت استفاده و منهج استفاده در دست ما نیست و دست امام بوده است. بخش زیادی از این قبیل است اما مواردی هست که میشود از آن استظهار کرد.