« فهرست دروس
درس اصول فقه استاد علیرضا اعرافی

1404/10/09

بسم الله الرحمن الرحیم

/ حجیت ظهور/اصول


موضوع: اصول / حجیت ظهور/

پیشگفتار

در اولین تنبیه از تنبیهات مبحث حجیت ظهور به این مسئله پرداختیم که علی‌رغم اینکه موضوع فهم معاصرین صدور نص، ملاک استظهار هست و این قاعده، قاعده مفروغ‌عنه و مسلم پنداشته شده است شواهد و نشانه‌هایی از روایات و احیاناً از آیات و چیزهایی از این قبیل وجود دارد گویا از آن استفاده می‌شود که فهم‌ها متجدد و متأخر هم اعتبار دارد و یکی از مباحث تطور فهم دینی به اینجا برمی‌گردد. اینکه از آیات و روایات در حوزه امور اعتقادی در حوزه امور اخلاقی و در احکام فهم‌های جدید داریم و دریافت‌های نو داریم و این فهم‌ها متأخر از عصر صدور نص یا اعصار قریب صدور نص است، چیزهایی فقها از این روایات استکشاف می‌کنند که آن وقت مشهور در صدر اول این را نفهمیدند یا خلاف آن را فهمیدند یا آن را مجمل می‌دیدند امروز مجمل نیست یا بر عکس، آن‌ها مجمل نمی‌دیدند و الان مجمل می‌بینند. یا اینکه چیزی را می‌فهمیدند و الان ما خلاف آن را می‌فهمیم و یا اینکه افزون بر آنکه آن زمان استفاده می‌کردند، مطالب جدید و تازه‌ای از آن فهمیده می‌شود.

این واقعیت صحنه است که این فهم مسیر تحولی و تطوری و احیاناً تکاملی را طی می‌کند. این در متن واقع این را می‌بینیم مزید بر اینکه در متن واقع این تطور فهم وجود دارد و تکامل فهم وجود دارد، روایات و ادله‌ای هم وجود دارد که گویا این را تأیید می‌کند. پس این دو مطلب است.

عرض ما این است که در واقعیت این تطور فقهی در طول قرون می‌بینیم که فهم مسیر تطور و پیشرفت و تکاملی را طی کرده است و نمونه آن هم این روایات استصحاب است که در آن اعصار از روایات استصحاب چنین برداشتی نمی‌شده است و استصحاب را بیشتر یک امر عقلایی می‌دانستند. در کلمات اصولیین متقدم این‌جوری بوده است و الان استصحاب چه عظمتی دارد.

حتی آن‌ها که نظریات حداقلی در استصحاب دارند، در احکام جاری نمی‌دانند، ازلی را جاری نمی‌دانند، باز در استصحاب در موضوعات با آن که در آن زمان بوده است، خیلی دامنه‌اش وسیع است و همه اینها در پرتو این روایات شکل گرفته است. فهم این روایات و تنبیهات استصحاب چه عظمتی دارد از شاهکارهای عمق فکر بشری است.

یا حتی در حدیث رفع، برائت شرعیه، این تطوری که در فهم رفع عن امتی و حدیث رفع می‌بینیم واقعاً نو و جدید است اینها قواعد عامه‌ای است که شکل گرفته است در پرتو تطور فهم ما از نصوص. اگر ریزه‌کاری را هم ببینیم اذا اضطرت الیها فالیعالجها ان شاءت آن مجموع مباحثی که در سال‌های قبل مطرح شد با این روایت مقایسه بکنیم که در هفت هشت قرن قبل چه برداشتی می‌شده است. خیلی فرق کرده است.

انواع تطورات

این واقعیت صحنه است که این تفاوت است و این تفاوت انحایی دارد که آن هم اشاره شد؛

۱- یک نوع آن این است که چیزی را مجمل می‌دیدند و بعد این می‌گوید مبین است

و نوع دیگر معکوس این است.

اینک معنایی را برای آن می‌گفتند که الان متفاوت معنا می‌شود، ظهورش متفاوت شد.

۴- توسعه معنایی است یعنی استلزامات جدید کشف می‌شود در سطح ملازمات عقلایی و دلالت التزامیه یا التزامات عقلی کشف می‌شود ملازمات عقلی کشف می‌شود که آن وقت نبوده است.

۵- یا اینکه در مفاهیم عمق بیشتری پیدا می‌کند که این بیشتر در اخلاق و اعتقادات مصداق دارد.

اینها انواع تطوراتی است که در میدان تحلیل تطور فهم قرآن و حدیث از سوی متکلمین و فقها و محدثین شاهد هستیم به یکی از این چند شکلی که گفتیم و اینها حصر استقرایی است، انواع و اقسام دیگر هم می‌شود اینجا تصور کرد.

وقتی که سراغ روایات می‌آمدیم، می‌دیدیم آنجا هم علائم و شواهدی است که گویا این مسئله تأیید شده است؛ ربّ حامل فقه الی من هو افقه منه، سیاتی اقوام متعمقون، یا القران یجری مجری الشمس یا لیتفقهوا اگر آن‌جور معنا بکنیم و امثال اینها.

آن نکته‌ای که به جز آن نکاتی که چند جلسه قبل عرض کردیم در پایان بر آن انگشت گذاشتیم و به آن توجه دادیم و اصل بسیار مهمی است غیر از آن عمق یافتن در فهم یا کشف ملازمات جدید یا کشف قرائن جدیدی که بر آن‌ها مخفی بوده است به خصوص از اینکه ما متأخر از همه ائمه هستیم و تمام کلمات آن‌ها را می‌بینیم و شاید این‌جور احاطه بر قرائن برای همه میسر نبوده است و اینها هر کدام داستان مفصلی دارد، غیر از اینها می‌گفتیم یک بحث ظهور نوعی شأنی ملاک است. این نکته مهم بود

همان طور که عرض شد؛

۱- بحث تعمیق مفهومی

بحث کشف ملازمات

بحث احاطه بر قرائن حالیه و لفظیه است

اینها چون می‌تواند تجدد پیدا بکند فهم‌های جدید درست هم می‌تواند پیدا بکند.

۴- اینکه تفاوت معنا اگر پیدا می‌کند در اجمال و تبیین یا در معنا اگر تفاوتی در فهم ما پیدا شد، این چگونه می‌شود تفسیر کرد، در حالی که آن وقت ما نبودیم.

در این آخری گفتیم بعید نیست که سیره عقلا بر حجیت ظهور اعم از ظهور فعلی صدور نص یا ظهور شأنی عصر صدور نص است باید مطمئن شد که سیره عقلا این سیره شأنی نوعی به این شکلی که گفتیم را می‌گیرد و ما این را اصلاً بعید نمی‌دانیم. یعنی تصور ما این است که در روش عقلایی هم این وجود دارد. یعنی اگر کسی، صاحب مکتبی، انظاری داشته است، ملاصدرا، علامه حلی، یک مکتب فکری، فلسفی، تفسیری، فقهی داشته است و سخنان متعددی از او صادر شده است و شاگردان او استفاده از آن می‌کردند، ولی متأخرین به یک نکات و قرائن دیگری تفتن پیدا کرده‌اند و به فهمی از آن رسیده‌اند که آن وقت شاگردان این را نفهمیده‌اند.

انواع فهم از متن قدیم

می‌گوییم این فهم جدید دو نوع از آن متن و نوشته‌های او است؛

۱- اینکه فهم شخصی است، این ارزشی ندارد

این نوعی شأنی است یعنی به‌گونه‌ای که مطمئن است اگر آن‌ها که مخاطب این کلمات بودند می‌دانستند همین‌جور می‌فهمیدند

این راه تصحیح این ظهورات متجدده است.

این را مقداری بسط دادیم که حتی در آن ملازمات عرفیه و کشف قرائن جدید، تلازم‌های جدید و امثال اینها هم باید گفت یک نوع ظهور شأنی هست، در تلازم‌های شأنی دلالت التزامی باید ظهورش عصر نص باشد، آنجا هم به نحوی نیاز است که بگوییم ظهور شأنی را قبول داریم، چون بخشی از تطور فهم به این بود که قرائن جدیدی به دست آورد، یا استلزامات جدیدی را فهمید و همه این قرائن و استلزامات مربوط به آن عصر صدور است و باید آن وقت اینها وجود داشته باشد و اعتبار اینها برمی‌گردد به اینکه بگوییم شأنی معتبر است.

این یک بخشی از استظهارات است که با ظهور شأنی درست می‌شود.

البته افزون بر این مطلب دیگری است و آن ملازمات عقلیه است، چیزهایی است که بحث استظهار عرفی و امثال این نیست تلازم عقلی است، اینجا شاید نیاز به ظهور شأنی نباشد.

اگر آن مطلب پایه بر اساس ظهور عصر نص درست شد منتهی عقل من می‌فهمد که این مطلب پایه مستلزم این است که این را بگوید مثل اینکه می‌گوییم وجوب ذی‌المقدمه، مستلزم مقدمه است این تلازم بین وجوب ذی‌المقدمه و وجوب عقلی مقدمه (که این قطعاً تلازم هست) اگر مخاطب متوجه این مسئله نبود، این در بند عصر صدور نیست، این ملازمه بند عصر ظهور نیست در حالی که آن ظهور پایه را در آن زمان احراز بکنیم، بعد می‌گوییم این مطلبی که آنجا گفت، یک ملازمه عقلی دارد، این ثابت می‌شود. ملازمات عقلیه آن ظهور ثابت می‌شود.

در اصول عملیه بحث اصل مثبت وجود دارد، ولی جایی که اصل عملی نیست یک ظهوری را از آیه و روایت استنباط کردیم و ظهوری که آن زمان هم بود، مفسرین آن وقت و مخاطبینی که آن خطاب در عصر صدور نص این مطلب را فهمیدند، این مطلب یک ملازمات عقلی دارد. این در مباحث کلامی و اخلاقی و روایات اعتقادی و اخلاقی مصداق پیدا می‌کند، مثلاً راجع به حسد چیزهایی گفته است که عقلا این مستلزم آن است، یعنی این در صورتی تمام است که آن را هم بگوید آن را می‌شود به شارع نسبت داد، چون ملازم عقلی آن است.

در آنجا استظهارات است نیاز به این است که آن وقت هم بوده است تا ظهور درست بشود لذا باید تراز شأنی را بالا بیاوریم بگوییم در سطح فعلی است ولی در اینها نیاز به ظهور لفظی نداریم می‌گوییم برد عقلی مضامین است این برد عقلی ممکن است در اصل عملی یک مشکلاتی داشته باشد که اصل مثبت است ولی در چیزهای دیگر نه.

مثلاً (در بحث فلسفی) اگر گفتیم حقیقت علیت، همان فقر وجودی است، اینکه گفت الله خالق کل شئ، خلق کل شئ، خَلَقَ از نظر عقلی راهی جز نظریه فقر وجودی ندارد، اگر واقعاً اطمینان به این مسئله پیدا کرد، او می‌تواند بگوید نظریه فقر وجودی از قرآن استفاده می‌شود.

یعنی یک تحلیل عقلی قطعی‌ای اطمینانی، ظنی نه، ولو اینکه آن وقت نمی‌فهمیدند و جزء محدوده دلالات لفظی نیست و می‌شود این را اسناد داد، یعنی اصلاً آن را نمی‌شود بدون این گفت پس او هم این را می‌گوید و می‌شود به او نسبت داد.

منتهی مهم این است که اینجا نیاز به ظهور شأنی نداریم بلکه ممکن است بگوییم اگر کشف ملازمه عقلیه کردیم طبعاً اگر او هم این مبادی را می‌دانست او هم این کشف را می‌کرد. ولی مهم نیست این مسئله. ملازمات اعتبار دارد و می‌شود اسناد به آن داد.

این مجموعه مباحث در بند اول بود که با آن تطور فهم شریعت هم ارتباط دارد و البته اینها همه بعد از فراغ از این است که ما هرمنوتیک فلسفی را کنار گذاشتیم، روی هرمنوتیک عادی متعارف خودمان صحبت می‌کنیم در همین فضا می‌شود این را مطرح کرد.

نکته اصلی فعلاً در این مبحث این بود که ظهور اعم از فعلی و شأنی است و ظهور شأنی اگر نوعی باشد، این بعید نیست معتبر باشد و سیره عقلا این را می‌گیرد و این راه برای تجدد استنباط و اجتهاد در منابع و متون باز می‌کند غیر از آن بحث ملازمات عقلی و تلازمات عقلی که آن مقداری فراتر از این است و متفاوت است و به عبارت دیگر ما با مداقه در مجموعه مباحث دیروز و امروز می‌توانیم دو قاعده را به عنوان قواعد اصولی مطرح بکنیم.

قاعده اولی

اینکه ظهور نوعی علی قسمین است؛

۱- فعلی

شأنی

قاعده دو

اینکه ظهور شأنی اگر نوعی باشد، مشمول ادله حجیت ظهور است که مهم‌ترین آن‌ها سیره عقلا بود و شاید بشود گفت سیره متشرعه هم این‌طور است یعنی سیره متشرعه متأخر از عصر ائمه این‌طور است که چیز جدید را می‌فهمیدند و کسی در ذوق آن‌ها نمی‌زدند که اگر سیره زمان غیبت صغری را یک جور سیره متشرعه بدانیم شاید آن هم این را تأیید بکند و شاید بعضی از ادله دیگر هم اگر دقت بکنیم این را بگیرد.

قاعده سوم

این که ملازمات عقلیه که مفادی که ظاهر نص است، آن هم اعتبار دارد و در محدوده ظهورات لفظی نیست که آنجا شأنی را بخواهیم جاری بکنیم، شأنی آن زمان، بگوییم آن زمان هم وجود دارد این لازم نیست فی حد نفسه اعتبار دارد.

این حاصل مجموعه مباحثی بود که در تنبیه اول حجیت ظهور عرض کردیم.

تنبیه دوم

بحث ظهور شخصی و نوعی است کدام از این دو معتبر است؟ و کدام مجرای اصالة التطابق بین اراده استعمالی و اراده جدی است؟

مقدمه اول

در مقدمه این را اشاره کنیم که سابق جند نکته در باب اطمینان می‌گفتیم که قائل به حجیت اطمینان هستیم بر خلاف یک نظریه شاذی که اطمینان را حجت نمی‌داند.

در باب اطمینان این نکته را عرض کرده‌ایم که تقسیم وجود دارد؛ اطمینان شخصی و نوعی وجود دارد و بین آن‌ها من وجه است و گاهی یک جایی اطمینان شخصی است و نوعی است، گاهی شخصی است و نوعی نیست و گاهی نوعی است و شخصی نیست.

این دو قسم و رابطه من وجهی که بین این دو هست و گفتیم که رابطه من وجه است و جدایی اطمینان شخصی از نوعی و نوعی از شخصی و وجود دو ماده افتراق به یک ویژگی‌های خاص یک فرد برمی‌گردد یک فرد می‌تواند ویژگی‌هایی پیدا بکند در حد خیلی غیرمتعارف یا در حدود متعارف ولی در عین حال یک نوع ویژگی‌هایی در حوزه شخصیت او پیدا می‌شود که او را از نوع جدا می‌کند. این ویژگی‌ها گاهی در حد مرض است که در روانشناسی مطرح شده است ولی گاهی در حد مرض نیست یک شذوذاتی است که در شخص وجود دارد. این موجب می‌شود که اطمینان شخصی از نوعی جدا بشود.

مقدمه دوم

این بود که اطمینان نوعی که می‌گفتیم دو قسم است؛ اطمینان نوعی فعلی و شأنی و در مواردی ما اطمینان شخصی داریم که از نوعی جدا شده است یا عدم اطمینان شخصی که از آن اطمینان نوعی جدا شده است، ولی نه به خاطر شذوذ یا گیری که در شخصیت او هست که هماهنگ نوع حرکت نمی‌کند بلکه به خاطر تیزی که دارد، قرائن را بیشتر می‌فهمد، درک بالاتری دارد.

این شخصی را می‌گفتیم مقابل نوعی نیست، این همان نوعی شأنی است، این شخصی که روی حدت ذهن او است دقت بالای اوست نه حدت انحراف و شذوذ، شذوذ نفسی نه، نبوغ دارد، استعداد بالا دارد، این جا او یک چیزهایی می‌فهمد که شخصی اوست. این شخصی را ما ماده افتراق از نوعی نمی‌دانیم برای اینکه نوعی اعم از نوعی فعلی و شأنی است یعنی این حدت ذهن را اگر عامه مردم هم داشتند آن‌ها هم مثل او بودند، چون مقدمات دست او نیست این مقدمات را پیدا نمی‌کند. این حجت است یعنی این شخصی اینجا نوعی شأنی است.

شخصی که آن را از نوعی جدا می‌کنیم یعنی شخصی که ناشی از شذوذات در فرد است، یک شذوذی در او هست ولو در حد امراضی که در روان‌پزشکی می‌گویند نیست ولی یک شذوذ است که در روانشناسی یک درجات نازل شذوذات هست، گاهی فرد دچار یک اختلالی می‌شود که نمی‌شود گفت مرض است که این نوع اختلال در کثیری از آدم‌ها وجود دارد.

پس شخصی و نوعی را جدا می‌کنیم و مواد افتراق برای آن‌ها قائلیم که می‌گوییم یک جاهایی شخصی است و نوعی نیست، باید بدانیم این دو معنا دارد؛

۱- اینکه این شخصی که نوعی فعلی نیست، این زیاد است و دایره آن خیلی وسیع است.

شخصی که نوعی نیست حتی نوعی شأنی نیست این خیلی وسیع نیست و به راحتی هم می‌شود آن را تخطئه کرد. شارع به راحتی می‌تواند بگوید اطمینان‌های شخصی ارزشی ندارد.

مقدمه سوم

مطلب بسیار مهم دیگری که آن زمان بر آن پای فشردیم و تبیین کردیم این بود که در مواردی که نمی‌داند شخص این استظهار یا اطمینان او نوعی است یا نوعی نیست؟ می‌گفتیم علی الاصول شخص آینه جمع است این یک اصل عقلایی است از اصول عقلایی است و در اصول باید این را جزء اصول عقلایی آورد

اصل عقلایی این است که فرد آینه جمع است همان‌طور که یک اصل عقلایی دیگر وجود دارد که جامعه امروز آینه جامعه پانصد سال قبل است. اینها یک اصول عقلایی است که وجود دارد و لذا رمز اینکه اینجا می‌نشینیم در اتاق بسته و هیچ کس اینجا نیست می‌گوییم استظهار این را کردم و این حجت است، در حالی که دو پل باید زد؛ اولاً باید بگویم من اینجا نشسته‌ام و دیشب مطالعه کرده‌ام الان هم اینجا با قاطعیت می‌گویم اذا اضطرت الیها فالیعالجها یعنی این، نکات دقیق هم برای آن ذکر می‌کنیم. این چه ربطی به فهم آن زمان دارد، می‌گوییم من آینه نوع هستم و نوع امروز آینه نوع آن روز است و لذا این فهم من حجت است بعد هم فقیه به آن فتوا می‌دهد و می‌گوید این حجت است به خاطر اینکه فهم شخصی‌اش را شخصی ناشی از شذوذ یا مرض نمی‌داند باید ثابت شود که این فهم شخصی ناشی از فهم قطع قطاع است یا آدم ساده زودباوری است که سریع قطع پیدا می‌کند یا آدمی است که اختلال شخصیتی دارد و دیرباور است، چیزی باور نمی‌کند. این‌ها باید احراز بشود

مادامی که این احوال غیرطبیعی با شدت بالای روان‌پزشکی یا با درجات پایین‌تری که در روانشناسی و مشاوره می‌آید، احراز نشده است، می‌گوییم این مثل بقیه است، شخصی منحصر به او نیست، نوعی است.

اگر نوع هم این را نمی‌فهمد به خاطر این است که او یک حدتی دارد یا یک قرائنی دارد که آن را بفهمند این را می‌فهمند

آن شأنی خیلی مهم است که فقیه می‌گوید من این را می‌گویم یعنی پای آن می‌ایستد و کوتاه هم نمی‌آید. به او گفته شود این برای خود توست می‌گوید این به یک معنا شخصی است ولی به یک معنا شخصی نیست، این نوعی شأنی است او حدت ذهن من را نداشته است یا این قرائنی که من جمع کرده‌ام را نداشته است.

این مسئله مستلزم آن می‌شود که در اجتهاد و تقلید گفته‌ایم استفراغ وسع متوقف بر این است که واقعاً اقران و معاصرین حرف‌های همدیگر را بشنوند و الا اگر نشنوند معلوم نیست به راحتی بشود گفت اجتهاد تام است، باید دید در همین دویست درس خارج چه می‌گویند.

logo