« فهرست دروس
درس اصول فقه استاد علیرضا اعرافی

1404/10/08

بسم الله الرحمن الرحیم

/ حجیت ظهور/اصول


موضوع: اصول / حجیت ظهور/

پیشگفتار

حاصل بحث روز گذشته

پس از آن که متعرض ادله حجیت ظواهر شدیم، به تنبیهاتی پرداختیم که اولین آن‌ها عبارت بود از بحث اینکه از ادله‌ای و روایات و قرائنی استفاده می‌شود، ممکن است استشهاد شود که ظهور عصر صدور ملاک نیست و این یک مسئله بسیار مهمی است با این توضیحی که دیروز عرض کردیم از اموری که نزد اصولیین مفروغ‌عنه به حساب آمده است ما به ظهور در عصر صدور نص باید بپردازیم و اصاله التطابق هم در آنجاری می‌شود، یعنی اولاً می‌گوییم این استظهار، استظهار عصر صدور روایت بوده است و بعد می‌گوییم به مقتضای قاعده اصاله التطابق بین الاراده الاستمالیه و ظهور و از آن طرف اراده جدی، همان مراد مولا بوده است.

ما می‌خواهیم به مراد مولا پی ببریم و به آن دست بیابیم، نردبانی که ما را به آن می‌رساند، ظهور عصر صدور روایت و نص است، آن مجرا و مصب اصاله التطابق می‌شود و ما را به اراده مولا می‌رساند.

دیروز عرض کردیم که از نظر عقلی مانعی نیست که مولا به یک ظهور بعدی اعتماد بکند، به دو سه شکل گفتیم این تصویر عقلی دارد، بگوید که من این خطاب را به تو می‌دهم، تو مکلف به عمل به ظهور آن هستی ولو آن ظهوری که هزار سال بعد پیدا می‌کند و من علی الاجمال آن را می‌بینم.

یک شکل دیگر این بود که در مولای حکیم عالم مطلق، به نحو تفصیل هم آن را می‌بیند و می‌داند که در آینده چه اتفاق می‌افتد. چیزی از او مخفی نیست، به تفصیل آن را می‌بیند و او را مکلف به ظهور بعد می‌کند و الان می‌گوید بینه که یک معنایی دارد و می‌داند که بعدها این بینه یک معنای دیگری پیدا می‌کند و مکلف می‌کند به همان مفادی که بعد پیدا می‌شود. اینها میسر است، تکلیف به ظهورات متجدد و متأخر از عصر صدور نص، اما گفتیم خلاف ظاهر است.

ظاهر این است که وقتی سخن می‌گوید او در همان زمان تحاور با مخاطب خود و همان استظهاری که مخاطب خود می‌کند سخن می‌گوید و همان را اراده کرده است.

منتهی گفتیم یک مجموعه‌ای از ادله و شواهدی در دست ما هست که ممکن است در ابتدا به نظر بیاید با این موضوع فاصله و ناسازگاری دارد؛

از قبیل اینکه دیروز اشاره شد و تکمیل می‌کنیم

۱- رب حامل فقه و هو افقه منه که در خصال و امالی با سند معتبر هم آمده است، تعبیر کامل هم این‌طور است که در کتاب‌های متعدد آمده است، در کافی هم آمده است.

امالی صدوق: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ اَلْمُتَوَکِّلِ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ اَلسَّعْدَآبَادِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ اَلْبَزَنْطِیِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنِ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: «خَطَبَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَلنَّاسَ فِی اَلْحِجَّةِ اَلْوَدَاعِ بِمِنًی فِی اَلْمَسْجِدِ اَلْخَیْفِ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ نَضَّرَ اَللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ یَسْمَعْهَا»[1] ، کسی که سخن من را بشنود و بفهمد و به دیگران و کسانی که نشنیده‌اند منتقل کند بعد می‌فرماید «فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ غَیْرِ فَقِیهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ» کسی که اصلا نمی‌داند به بعدی‌ها منتقل می‌کند یا می‌داند کامل نیست منتقل می‌کند بعدی‌ها می‌فهمند. «ثَلاَثٌ لاَ یُغِلُّ عَلَیْهِنَّ قَلْبُ اِمْرِئٍ مُسْلِمٍ» این در امالی صدوق است و در خصال هم هست با همین سندی که گفته شد، در کافی هم آمده است ولی سند کافی تمام نیست مرسله است و بعضی مشکلات دارد.

اصل این مسئله ثابت است، مستند دارد، هم تعدد نقل دارد به خصوص که در چند کتاب صدوق آمده است در کافی هم آمده است و هم این که در سند خصال و امالی مرحوم صدوق معتبر هم هست.

ممکن است کسی این‌جور از آن استفاده بکند که کسی الفاظ را شنیده است و خود او نفهمیده است یا فهم ناقصی داشته است منتقل به کسی که لم یسمعها می‌کند، ولو ده قرن دیگر یا پنج قرن دیگر و او بهتر این را می‌فهمد.

یا نمونه دیگر آن سیأتی اقوام متعمقون دارد، آن هم یک سند معتبری فکر می‌کنم داشت، مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ اَلنَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ کافی، ج ۱، ص ۹۱ (راجع به عاصم یک بحثی هست بقیه معتبر هستند) قَالَ: «سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا اَلسَّلاَمُ عَنِ اَلتَّوْحِیدِ»[2] درباره توحید از حضرت سؤال شد، حضرت جواب دادند «فَقَالَ: إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فِی آخِرِ اَلزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ» آدم‌های عمیقتری پیدا می‌شوند «فَأَنْزَلَ اَللَّهُ تَعَالَی: قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» و آیاتی از سوره حدید. این چیزی است که در کافی آمده است.

این در کلمات فلاسفه آمده است که این را دلیل گرفته‌اند که ما به نظریاتی در باب توحید رسیدیم و در آن تعمقی است و اشاره به این روایت است و ممدوح است و بعضی در نقطه مقابل گفته‌اند اینجا در ادامه دارد، «فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ» می‌گویند اینکه شما عرفا یا حکمت متعالیه در وحدت وجود می‌گویید این وراء آن است که در آیات حدید آمده است. این از این حیث هیچ ملاکی در آن نیست نه می‌شود گفت آن را نفی می‌کند و یا نمی‌کند.

در سند کافی عن عاصم بن حمید قال سئل علی بن الحسین، در توحید دارد که رفعه قال سئل علی بن الحسین، حتی در کافی هم چون دو تا قال است، همین را افاده بکند، قال، قالَ یک رفعی در این هست. گیر این مسئله در این جهت است و لذا علی‌رغم اینکه در بعضی از نقل‌ها آدم ببیند حس می‌کند که سند معتبر است، این معتبر نیست و اشکال رفع در آن هست و هر جا هم آمده است به این دو برمی‌گردد.

در وافی دقیق نقل کرده است، قال، قالَ.

راه تصحیح آن است که کسی بگوید در کافی و در توحید آمده است و اینها کتاب‌های مهمی است و نمی‌شود به این سادگی اینها را کنار گذاشت که البته درهرحال این روایت دو نکته را باهم می‌گوید، یکی اینکه می‌گوید این آیات در سوره توحید و آیات سوره حدید، یک ژرفایی و معانی عمیقی وجود دارد که دیگران و متأخرین با عمق خود آن را می‌فهمند و البته فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ البته باید در این چارچوب جلو برود اگر کسی در مدار توحید و سوره حدید بیرون رفت درست نیست.

گاهی گفته می‌شود وحدت شخصیه به آن معنا، در واقع از این مدار بیرون رفتن است حداقل روی بعضی تقریرها این‌طور است.

چیزهای دیگری هم هست؛ مثلاً در روایاتی که می‌گوید قرآن غضٌ یجری مجری الشمس، می‌گوید قرآن را در عصر خود و شأن نزول‌ها و مسائل عصر آن محصور نکنید.

یک چیزی که به ذهنم می‌آمد؛ آیه نفر است ﴿لَوْلَا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ﴾[3] این ﴿لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ﴾ که اختصاص به آن زمان ندارد، این تفقه یک حقیقت ماندگار و باقی و مستمر است و تفقه‌های جدید را هم می‌گیرد. تفقه جدید، یکی هم استظهارات جدید است یا تعمق در آن‌ها است، ممکن است کسی بگوید این هم به یک شکلی دلالت می‌کند.

با قطع نظر از اینکه این روایات و آیات به لحاظ مدلول آنچه می‌خواهد بگوید به متن واقع برگردیم ببینیم آیا می‌شود تحفظ بر آن قاعده اصولی کرد و در عین حال تطور و تعمق بحث هم در استظهارات داشت یا خیر؟

قبل از اینکه به این بخش بپردازم اشاره بکنم که این با آن بحث تطور فهم از دین هم ربط دارد. ما وارد هرمنوتیک فلسفی دیروز به اشاره شدیم، گفتیم کسانی که روی هرمنوتیک فلسفی می‌گویند، هر فهمی با مبانی و پیش‌فرض‌ها شکل می‌گیرد و هیچ فهمی بدون آن نیست و اینها همه مساوی است لذا اگر کسی با پیش‌فرض‌های متأخر، کسی چیز دیگری و جور دیگری فهمید آن معتبر است، برای اینکه می‌گوید غیر از آن فهم نمی‌شود همین است، منتهی ما آن بحث هرمنوتیک را به لحاظ مبنایی کنار گذاشتیم اگر کسی به لحاظ مبنا هرمنوتیک فلسفی را بپذیرد شبیه مقولات کانت بگوید در این عالم فهم ما از سخنان دیگران و نوشتار دیگران به جز از مسیر پیش‌فرض‌ها و امور شخصی محقق نمی‌شود، در عالم اصلا نیست، طبعاً راه برای تجدد فهم‌ها و تطور آزادتر باز می‌شود.

بعضی می‌گویند قاعده ندارد، بعضی می‌گویند قاعده دارد، بعضی می‌گویند این فهم‌ها در عرض هم هستند و بعضی می‌گویند در طول هم می‌تواند باشد، این علی المبانی است. آن را کنار گذاشتیم به خاطر اینکه اشکال بنیادی در نظریات هرمنوتیک فلسفی داریم.

ضمن اینکه گفتیم اشکال بنیادی داریم، فروع آن هم کنار زده می‌شود البته گفتیم این مباحث هرمنوتیک فلسفی ضمن اینکه بنیاد آن درست نیست اما در عین حال یک جاهایی تنبه‌هایی برای ما ایجاد می‌کند هشدارهایی می‌دهد در تدقیق در فهم و توجه به این پیش‌فرض‌ها و اتفاقاً برای بحث تفسیر به رأی می‌تواند خیلی مفید باشد که توجه دقیق داشته باشد که دچار تحمیل پیش‌فرض بر فهم و متن نشود.

آن داستانی دارد که جای خود گفتیم روی آن مبنا تطور استظهارات وجود دارد و حتماً هم حجت است برای اینکه غیر از آن راهی وجود ندارد. از باب انسداد، می‌شود آن را درست کرد.

اما روی هرمنوتیک ایدئالیستی، واقع‌گرا که هرش دارد و آن که در اصول ما هست که می‌گوید دستیابی به مراد مؤلف و متکلم میسر است. روی این بحث می‌کنیم و طبق این می‌گفتیم مراد او منطبق با آن مستظهر در عصر صدور نص از ناحیه مخاطبین است نه مستظهرین متأخر به استظهارات متجدد متفاوت. این را مبنا گرفتیم و البته یک اصل‌ عدم نقل هم آنجا عرض کردیم.

بازگشت بررسی مسئله

انواع توسعه دامنه معنایی ظهور

چند نوع تعمق متجدد و دریافت‌های متأخر از عصر صدور نص را می‌توانیم تأیید بکنیم و مانعی ندارد،

نوع اول

عمق بخشیدن به تصویر یک مفهوم است. می‌گوییم مفهوم همان است که آن وقت می‌فهمیدند منتهی این مفهوم یک لایه رویین و سطحی دارد و امکان تدقیق در کشف ماهیت و حقیقت آن وجود دارد. این هیچ مانعی ندارد و منافاتی به استظهار عصر صدور نص هم ندارد.

رگه اصلی استظهار باقی است، الان هم می‌گوییم استظهار و فی السماء رزقکم، همان معنایی است که آن وقت می‌فهمیدند سماء یک نقطه بالا است و رزق هم آن است که تأمین‌کننده نیازها است.

فی السماء رزقکم، مفهوم همان مفهوم است ولی رزق یعنی چیزی که نیازی را تأمین می‌کند، نوع این که چگونه نیازی را تأمین می‌کند علم پیش رفته است، آن وقت می‌گفته است این را می‌خورد و نیاز به غذا را تأمین می‌کند حالا علم پیش می‌رود می‌گوید تولید خون می‌شود و تولید سلول می‌شود و هزار نکته باریک‌تر ز مو در تحلیل این است که این رزق شما است. این یک نوع است که رزق یعنی آن که حاجت شخص را برآورده می‌کند اما اینکه چگونه این حاجت را برآورده می‌کند یک تصویر سطحی آن زمان بوده است الان خیلی پیشرفته است. اینجا هیچ ظهور را به هم نزده است آن استظهار لایه رویی آن زمان بوده است و الان هم هست منتهی الان می‌فهمد که رزق، این‌جوری رزق است که پیچیده و دقیق است.

یا آن فی السماء رزقکم، آن زمان در ذهن باران بوده است و حالا این باران چیست و چگونه است و چگونه شکل می‌گیرد، بعد فهمیده است که این آب زمین است و گردش پیدا کرده است و تبخیر شده است و به باران تبدیل شده است

این عمق معانی و مفاهیم، مانعی ندارد، چون ظهور را به هم نمی‌زند، ظهور همان لایه سطحی است که اگر در همان زمان از شخص پرسیده شود که دقیق این چیست؟ گفته شود جور دیگر نمی‌شود؟ می‌گوید شاید بشود ولی من الان این را می‌فهمم.

در توحید هم این‌طور است؛ ﴿قل هو الله احد﴾، وحدت خداست که یک مفهوم بدیهی اولیه دارد اما این وحدت به وحدت حقه حقیقیه تامه آن‌جوری که کمال مطلقی که وحدت حقه حقیقیه بشود یا فرض بگیریم وحدت شخصیه بشود باز آن وحدت وجود دارد، یک مفهومی است که عمق پیدا کرده است. به نظر می‌رسد این یک نوع است.

نوع دوم

که باز مانعی ندارد و مطابق با قواعد هرمنوتیک اصولی واقع‌گرا نیست، آن تجدد مصادیق است، یک کلمه کلی آنجا بیع یا عقد دارد و آن وقت این مصادیق نبوده است و الان مصادیق جدید پیدا می‌شود.

این هم معلوم است که استظهار مفهومی را تغییر نمی‌دهد ولو دریافتی که ضمن مفهوم این یک آینه برای مصادیق قرار می‌دهد، آن وقت مصادیق محدود بوده است و الان خیلی موسع است شاید در آینه مفهوم، مصادیق را به اجمال می‌بیند. آن وقت این آینه بودن را محدود می‌دیده است و الان آینه وسیع‌تری است.

نوع سوم

مدالیل غیر مطابقی است، مدالیل التزامیه است که ممکن است آن وقت کسی آن مدلول التزامی را توجه نداشته باشد.

نوع چهارم

مدالیل عقلیه است، ملازمات عقلیه است که می‌تواند یک تلازم عقلی، آن وقت آن شخص نفهمد بعد متأخر می‌فهمد که تلازم عقلی هم وجود دارد.

نوع پنجم

این خیلی مهم است و شاید همه را بشود در قالب این پوشش داد؛ این است که در مواردی جمله‌ای در آیه‌ای وجود داشته باشد یا روایتی که آن وقت برای آن‌ها مجمل بوده است یا یک معنایی تداعی می‌کرده است و الان با قرائن و شواهدی از قرائن داخلی و خارجی و دقت‌هایی که وجود دارد می‌فهمد که آن مجمل نیست و معنا دارد یا آن معنا مراد نبوده است و این معنا مراد است و فرض بگیریم ممکن است اطمینان هم پیدا بکند.

این را فرض بگیریم که آن وقت در عصر نزول یا عصر صدور کسی چیزی نمی‌فهمیده است و بعدها امر متشابه برای آن‌ها، محکم شده است. امر مجمل الان برای اینها مبین است به خاطر قرائن و شواهدی که جمع کرده‌اند.

واقعاً این استظهار متأخر است بر خلاف آن قبلی که یک پایه استظهاری وجود داشت و الان شاخ و برگ پیدا می‌کرد. در این اصل ظهور نبوده است برای آن افراد ظهور منعقد نشده بوده است و الان برای اینها ظهور منعقد شده است.

این معتبر است یا معتبر نیست؟ اگر معتبر است چگونه؟

ما می‌گوییم این شق هم می‌تواند معتبر باشد مشروط به این نکته‌ای که گفته می‌شود

شرط اول

مشروط به اینکه این مستظهر خود را در جای آن زمان ببیند، همان شرایط را مدنظر قرار بدهد و آنچه تا آن زمان دانسته می‌شده است و می‌دانستند، او هم الان بداند.

شرط دوم

اضافه‌ای که او می‌فهمد، اضافه‌ای باشد که اگر در آن زمان هم دست آن‌ها داده می‌شد، آن‌ها هم همین را می‌فهمیدند. این همان ظهور شأنی است.

این دو چیز اگر جایی باشد سیره عقلا می‌گوید این حجت است

می‌گوید آن آقا در عصر خود گفت ﴿ان الله علی العرش استوی﴾، هر کسی هم این را می‌دید، مجمل می‌دید، جلو آمد یک قرائن و شواهد و مسائلی پیدا شد که ظهوری پیدا کرد، یا آن وقت یک چیزی می‌فهمید و متأخرین به گونه‌ای دیگر می‌فهمند. آن وقت می‌گفت ﴿كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُون﴾‌ او جوری استظهار می‌کرد ولی الان که علم را دیده است می‌گوید همین است، شناور است.

منتهی این استظهار متأخر را ما می‌گوییم معتبر است، مشروط به دو چیز؛

۱- اینکه او خودش را آن زمان قرار بدهد یعنی آن حقایق و واقعیات آن زمان را مدنظر داشته باشد.

۲- اینکه مطمئن باشد که اگر آن‌ها هم در همان زمان این معلومات را داشتند می‌گفتند ﴿كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُون﴾‌.

این دومی خیلی مهم است باید اطمینان به این داشت که این معلومات ما اگر دست زراره و هشام و جابر و دیگران بود آن‌ها هم این‌جور معنا می‌کردند.

اگر اطمینان داشتند، البته ما ظنی را می‌گوییم سیره عقلا است و اینجا معتبر می‌داند یعنی اگر ظن به این داشته باشد که اگر آن‌ها این را می‌دانستند این‌جور می‌فهمیدند. شاید همین هم کافی باشد.

بنابراین

اینکه رب حامل فقه الی من هو افقه منه، به دلایل مختلف است، راه‌های متعدد برای دریافت‌های جدید از متن و تفسیرهای جدید از متن دارد؛

۱- تفسیرهای تدقیق بیشتر در مضامین و مفاهیم بود که اینها تفسیرها و تحلیل‌های طولی است. ظهور اولی باقی است.

۲- تفسیرهای مدالیل التزامیه یا ملازمات بود، آن هم طولی است، می‌تواند ملازمات جدید باشد.

۳- تبدیل مجمله به مبین است یا تغییر معنا است از آن که آن وقت می‌فهمیدند به معنای دیگری. اینها مشروط به اینکه ظهور شأنی آن زمان نباشد.

نتیجه سخن

این است که ظهور عصر نص لازم است ولی اعم از ظهور بالفعل یا شأنی و بالقوه. ظهور فعلی لازم نیست، آن ملازمات و تلازمات یا آن دقائقی که در مفهوم می‌آید آن هم شأنی است اگر آن‌ها هم آن زمان این اطلاعات را داشتند می‌گفتند ان الله استوی علی العرش یعنی این. فی السماء رزقکم یعنی این. فی السماء رزقکم فقط باران نیست، برای اینکه نور از خورشید می‌آید، گردش بی‌نهایت این افلاک در نظم گردش زمین مؤثر است، فی السماء رزقکم این گردش اینها و تشعشعات این‌ها. آن وقت نمی‌فهمیدند الان می‌فهمند.

حتی توسعه معنایی هم یک جاهایی معقول است یعنی لغت تاب این توسعه را دارد. منتهی او آن وقت نمی‌فهمیده است ولی الان فهمیده می‌شود

لذا وقتی می‌گوییم الفاظ برای روح معانی وضع شده است یک جاهایی به من نسبت داده شده است که کلی من این را می‌گویم، کلی نمی‌گویم ولی فی‌الجمله این‌جور هست.

اینها شش هفت نوع دنیای جدیدی است که در نصوص باز می‌شود ولی روح آن‌ها شمول ظهور نسبت به ظهور فعلی و شأنی است و اینکه در سیره عقلا ظهور شأنی هم حجت است. این مبحث اصلی شد که در تنبیه اول می‌خواستیم بگوییم.


logo