1404/12/25
بسم الله الرحمن الرحیم
لزوم طاعت خالصانه و صداقت با پروردگار به عنوان کلید رستگاری/جزء بیست و ششم /تفسیر موضوعی
موضوع: تفسیر موضوعی/جزء بیست و ششم /لزوم طاعت خالصانه و صداقت با پروردگار به عنوان کلید رستگاری
لزوم طاعت شایسته و صدق با پروردگار
در سورهی مبارکهی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، از آیهی بیست و یکم به بعد، آموزهی بسیار باعظمتی بیان شده است که همواره دستورالعمل زندگی ما به شمار میرود، اما متأسفانه امروزه بدان به درستی عمل نمیشود: ﴿طَاعَةٌ وَقَوْلٌ مَعْرُوفٌ ۚ فَإِذَا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ﴾.
به طور عام، قاعده بر این است که اگر انسان درصدد فرمانبرداری و تمکین از دستوری باشد و بخواهد آن را اطاعت کند، شایسته است این فرمانبرداری توأم با گفتار پسندیده و پسندِ عقل و شرع (معروف) باشد؛ بدین معنا که به سخن صحیح و استوار عمل نماید. مفهوم کریمهی «طَاعَةٌ وَقَوْلٌ مَعْرُوفٌ» این است که طاعت و فرمانبرداری باید مقرون به گفتار نیکو و شایسته باشد. سپس در آن هنگام که مکلف آهنگ کار نموده و عزم جزم بر انجام امری، به عنوان مثال جهاد، مینماید، بر اساس کریمهی «فَإِذَا عَزَمَ الْأَمْرُ»، هنگامی که فرمان قطعی صادر گردید، چنانچه با پروردگار خویش صادق باشند و از روی صدق و صفا با خداوند مواجه شوند («فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ»)، یعنی اگر با راستی و درستی به محضر ربوبی درآیند، قطعاً این امر برای آنان فرجام نیکو و بازدهی خیری در پی خواهد داشت («لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ»). بدین معنا که در وهلهی نخست، طاعت باید بر مدار درستی و صحت استوار بوده و برخاسته از گفتار شایسته و معروف باشد؛ و در وهلهی دوم، آنگاه که تصمیم بر کاری گرفتند و امر قطعی گردید و ارادهی آنان استوار گشت، چنانچه بر مبنای «فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ» با معبود خویش صادق بوده و راستی و حقیقت را پیشه سازند و از این مسیر گام بردارند، بیتردید برای آنان خیر و سعادت به همراه خواهد داشت.
پیامدهای اعراض از فرمان الهی و قطع رحم
امروزه نیز این سخن شایستگی تبیین و تذکار فراوانی دارد: ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ﴾. این خطاب متوجه کسانی است که از فرمان الهی اعراض نموده و روی گرداندهاند. معنای «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» این است که اگر به واسطهی رویگردانی از فرمان پروردگار و دستیابی به سلطه و حکومت، توانستید به امیدی نائل شوید؛ امیدی دایر بر اینکه به قدرت برسید و صاحب ولایت و مناصب گردید و امور را به زعم خود به درستی پیش ببرید؛ اگر چنین شد، آیا فرجام کار شما با این رویگردانی از ولایت و فرمان الهی چیزی جز تباهی و افساد در زمین خواهد بود؟ («أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ»). یعنی حال که به قدرت و توانایی دست یافتهاید و میتوانید درست عمل کنید، به جای آن، راه افساد در زمین را پیش میگیرید («أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ») و پیوند ارحام خویش را میگسلید (﴿وَتُقَطِّعُوا أرحامکم﴾)؛ بدین معنا که پیوندهای خویشاوندی و قرابتی را که صلهی آنها واجب و ضروری است قطع نموده، از ادای حقوق ارحام سر باز میزنید و مرتکب قطع رحم میشوید («وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ»). بنا بر این، دو مفسدهی بزرگ رخ میدهد: نخست، تباهی و افساد در زمین و دوم، قطع رابطه با خویشاوندان و دوری از صلهی رحم، بلکه گسستن تامِ پیوندهای خویشاوندی.
تبیین حقیقت لعن الهی و محرومیت از بصیرت باطنی
قرآن کریم از جانب حضرت حق دربارهی این گروه میفرماید: ﴿أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ﴾»؛ اینان همان کسانی هستند که مشمول لعن الهی قرار گرفتهاند («أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ») و به تعبیری، مطرودان آستان پروردگار بوده و لعنت الهی دامنگیرشان شده است. سپس میافزاید: ﴿فَأَصَمَّهُمْ﴾؛ اینان کسانی هستند که خداوند گوشهایشان را کر ساخته است تا حقایق را درک نکنند (﴿فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَىٰ﴾)؛ یعنی حضرت باریتعالی همزمان با لعن و طرد آنان، نعمت شنوایی حقیقی را نیز از ایشان سلب میفرماید و چشمانشان را نابینا میگرداند (﴿وَأَعْمَىٰ أَبْصَارَهُمْ﴾). بدین ترتیب، بصیرت و بینایی قلبی و باطنی آنان که وسیلهی فهم و درک حقایق است از ایشان گرفته میشود؛ در نتیجه، دیگر نه کلام حق را میشنوند و نه نشانههای هدایت را با چشم باطن مشاهده میکنند.
لزوم تدبر در قرآن کریم و موانع معرفتی آن
در این مقام، نکتهی بسیار عمیق و استواری وجود دارد که در ارتباط با مفسدان فیالارض و قاطعان رحم مطرح گردیده و خطاب به آنان صادر شده است: آیا در قرآن تدبر و اندیشه نمیکنید؟ حال آنکه قرآن کریم قانون اساسی و دستورالعمل حیات شماست و وظایف انسانی را مشخص میسازد و شما میتوانید در پرتو تدبر در آیات شریفه، معارف لازم را دریابید. اما شگفتا، آیا اینان در قرآن تدبر نمیورزند و اصولاً هیچ تفکری در آن نمیکنند تا به نتیجهی مطلوب برسند و حقایق را فهم و درک نمایند؟ یا اینکه بر دلهای آنان قفلهای ضلالت نهاده شده است (﴿أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾)؟ اما دلها چگونه مقفل و مسدود میگردند؟ زمانی که آدمیان به افراط در وادی شهوات گام بردارند، قلب آنان کارکرد معرفتی خود را از دست داده و از درک حقایق عاجز میشود و در نتیجه از حقیقت و راستی فاصله میگیرند. یکی از قفلهای سنگینِ دل، شهوتِ منصب و ریاست است؛ بدین سان که فرد خواهان دستیابی به حکومت بوده و برای رسیدن به جاه و مقام تلاش میورزد. این گرایشها همچون قفلهایی بر دلها فرود میآیند که مانع از فهم حقایق و تدبر در قرآن گشته و قلب آدمی را مسدود میسازند. نمونهی دیگر از قفلهایی که بر دلها نهاده میشود و مانع از فهم صحیح قلب میگردد، طغیان شهوات جنسی و بیبندوباری در این امور است که نیروی درک و فهم قلب را زائل ساخته و آن را از بین میبرد؛ بر اساس آیهی شریهی ﴿أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾، چنین قفلهای ویرانگری بر دلهای آنان زده میشود.
حب مال دنیا به عنوان یکی از قفلهای قلب
همچنین از جملهی اموری که حقیقتاً زمینهساز ضلالت و گمراهی انسان میگردد، زیادهروی در حب دنیا و دلبستگی مفرط به اموال مادی است؛ به گونهای که فرد مستمراً در اندیشهی امور مادی و گردآوری ثروت غوطهور باشد، بیآنکه بیندیشد انباشتن این اموال در نهایت چه فایدهای برای او در پی خواهد داشت. افزون بر این، حتی در فرض وجود ورثهی صالح و شایسته، دلبستگی مفرط نکوهیده است؛ چه رسد به اینکه ورثه ناصالح باشند که در این صورت، این ثروت منشأ خصومت، منازعه و کشمکشهای بیهوده میان آنان خواهد شد. چنانکه به وفور مشاهده کردهایم افرادی دار فانی را وداع گفته و ثروت کلانی بر جای نهادهاند، اما ترکه و میراث آنان ثمرهای جز نزاعهای بیهوده، شکایات متقابل و مداوم میان ورثه نداشته است. در این میان، برای شخصِ متوفی که عمر خویش را صرف جمعآوری این اموال نموده، چه سود و فایدهای متصور است و این دارایی چه ارزشی برای او دارد؟ بنا بر این، محبت مفرط به مال دنیا و وابستگی شدید به مادیات، قفل دیگری است که بر دلها فرود میآید؛ و مصداقی از آیهی شریفه ﴿أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾ به شمار میرود که همانا قفلهای دل است.
ارتداد و نقش شیطان در گمراهی و فریب انسان
در خصوص آیه ﴿شریفه إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ۙ الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ﴾، ویژگی و صفت دیگری نیز برای این گروه بیان شده و آن، ارتداد و بازگشت به عقب است؛ امری که آنان را چنان در بند میکشد که علیرغم وضوح و آشکار شدن کامل مسیر هدایت، مجدداً خویشتن را در دام تسویلات ابلیس گرفتار میسازند. بر اساس کریمهی ﴿مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ۙ الشَّيْطَانُ﴾، این شیطان است که موجبات ارتداد و گرفتاری آنان را فراهم ساخته، به نحوی که آنان را به آرزوهای طولانی و دنیوی سرگرم مینماید (﴿سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ﴾)؛ آرزوها و آمال دور و درازی که دستنیافتنی بوده و هرگز بدانها نائل نخواهند شد. در نتیجه، این افراد با وجود روشنایی مسیر و ادراک حقیقت، به ورطهی وساوس شیطانی سقوط میکنند. شیوهی شیطان پس از آشکار شدن هدایت (﴿مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ۙ الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ﴾) بدین گونه است که امور باطل را در نظر انسان جلوه داده و تزیین مینماید، چندان که فرد از ادراک امور به نحو صحیح و واقعی محروم گشته و واقعبینی خویش را به کلی از دست میدهد (﴿سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ﴾).