1404/11/04
بسم الله الرحمن الرحیم
تکوین و تطور زبان/حجية ظواهر الألفاظ /الأمارات
موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ / تکوین و تطور زبان
منشأ پیدایش زبان و مشاهدات تجربی در شکلگیری لغات
پیرامون مباحث مطروحه، در جلسه گذشته پرسشی مطرح گردید مبنی بر اینکه مسئله لغات و الفاظ را چگونه باید تبیین و تصدیق نمود؛ از اینرو، مبحث هویت واضع و مبنای چگونگی پذیرش لغات به میان آمد که مشتمل بر انواع و اقسام مباحث در این مقام است. در این راستا، بنده به مطلبی التفات یافتم؛ در سفری که به شهر «مومباسا» و دیگر مناطقی که مرتبط با برنامههای ماه مبارک رمضان و ایام روز قدس بود داشتم، و به نمایندگی از طرف حضرت امام (رضوانالله تعالی علیه) و سایر مقامات به ممالک و شهرستانهای مختلف در قاره آفریقا عزیمت نمودیم، با زبان «سواحلی» مواجه شدیم. هنگامی که در ساختار این زبان مداقه نمودیم، مبرهن گردید که این لسان، غُرابتی از امتزاج شش الی هفت زبان مختلف است و در آن واژگانی یافت میشود که متعلق به زبانهای عربی، فارسی و دیگر السنه مشابه میباشد. در همان موقعیت، بنده به این نتیجه نائل آمدم که تجاری که از هندوستان، پاکستان، ایران و سایر بلاد به این مناطق عزیمت میکردند، هریک الفاظی را که در گویش خود تلفظ مینمودند، در بستر معاشرت و مراوده با مردمان آفریقا ممزوج ساخته و بدین ترتیب، یک زبان مختلط و خاص به نام «زبان سواحلی» تشکّل یافته است؛ به گونهای که امروزه عمده ساکنان مناطق ساحلینشین به این زبان تکلم میکنند و لسان رسمی آنان به عنوان زبان سواحلی شناخته میشود.
از همین رهگذر، ذهن ما به این حقیقت معطوف گردید که در عصر حاضر نیز، اگر انسان با دقت نظر بنگرد، درمییابد که واژگان متعددی در شهرهایی نظیر سنندج، مازندران، یزد و اصفهان وجود دارند که میان آنها مشترک بوده و در عین حال، هر منطقه واژگان مختص به خود را نیز دارا میباشد. از این امر مستفان میگردد که زبان در شکلگیری خود، دارای یک شاکله اصلی بوده که حوائج کلان و بنیادینِ آن لسان را تأمین مینموده و این روند در اکثر جوامع مختلف، بر اساس همان چارچوب و نیاز شکل میگرفته است. میتوان اذعان نمود که این امری کاملاً طبیعی و قهری است که رفتوآمدها و ارتباطات مستمر، موجبات بروز نوعی تطور و تغییر در ساختار زبان را فراهم آورد؛ و این مسئلهای است که در قاطبه زبانها شایان توجه و ملاحظه میباشد.
بررسی وضع تعیینی و نقش خداوند به عنوان واضع لغات
از سوی دیگر، همانگونه که برخی از اعاظم و بزرگان تصریح فرمودهاند، اساساً منشأ پیدایش و تبیین هر لغتی ظاهراً به مسئله حائز اهمیتِ «وضع تعیینی» و نه «وضع تعیّنی» بازمیگردد. در باب وضع تعیینی، این پرسش مطرح است که آیا میتوان به نحو قطعی اثبات نمود که این تعیین از جانب شخصیتی خاص و یا از سوی خداوند متعال صورت پذیرفته است تا بتوانیم به ضرس قاطع حکم کنیم که واضعِ لغات، ذات اقدس الهی است؟ برخی به آیه شریفه ﴿وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ﴾ استدلال نمودهاند که از آن مستفاد میگردد یک امر تکوینی و الهی در این خصوص محقق شده است؛ لکن نمیتوان ادعا نمود که در روایات و احادیث، دلیلی متقن دال بر این معنا وجود داشته باشد که ذات باریتعالی یا «الله» منحصراً به عنوان «واضع» لغات معرفی و تصریح شده باشد.
حال از آنجا که شما فضلای ارجمند و حضار محترم درخواست فرمودید تا پیرامون مسئله لغت مباحثی را مطرح نماییم، بنده در مقام بیان این مطلب هستم که از هیچیک از روایات نمیتوانیم به نحو قطع و یقین، سندی دال بر اثبات این جهت استنباط نماییم. روایات وارده در این باب متکثر و گونهگون است؛ به عنوان نمونه، در ابواب نحو و صرف روایاتی از وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) منقول است که ایشان قواعد علم نحو و صرف را برای صیانت از زبان و ادبیات عربی پایهگذاری فرمودند. اما اینکه در نص روایات بیابیم که اصل لغت عربی دارای «واضع معین و مشخصی» بوده که به صورت قطعی او را بشناسیم، مفقود است. آری، نقل قولهایی وجود دارد مبنی بر اینکه شخصیتی نظیر «یَعْرُب بن قحطان» واضع این لغات بوده است، لکن این ادعا صرفاً در حد یک احتمال مطرح است و چه بسا ایشان تنها معدودی از واژگان را وضع نموده باشد. اما این مدعا که پیش از وی زبان عربی اساساً وجود نداشته و او به طور کامل این لسان را ابداع و خلق نموده باشد، از هیچ دلیلی مستفاد نمیگردد. فلذا در تقابل میان وضع تعیینی (عینی) و تعیّنی، ما در اینگونه موارد قادر به یافتن واضع مشخص و عینی نیستیم. به تعبیر دیگر، هیچ دلیل خاص و متقنی برای اثبات واضع عینی قابل اقامه نمیباشد؛ در نتیجه، مسئله به «وضع تعیّنی» سوق مییابد، چرا که لغات نوعاً صبغه و حالت تعیّنی به خود میگیرند.
مکانیزم وضع تعیّنی و شکلگیری حقیقت شرعیه
وضع تعیّنی نیز دارای ضابطه و مکانیزم روشنی است؛ بدین معنا که اشخاص در ابتدا بخشهایی از یک واژه را استعمال مینمایند و این استعمال، به مرور زمان و به تدریج مبدل به عادتی عمومی میگردد و جامعه بر اساس همان عادت، واژگان را به کار میبندد. حقیقت وضع تعیّنی چیزی جز این نیست. اینگونه نیست که بتوانیم به طور مستقیم و قطعی ادعا کنیم شخص خاصی در یک برهه تاریخیِ مشخص، کلماتی را ابداع نموده و سپس آن کلمات تعیّن یافته باشند. حتی اگر چنین فرضی مقرون به صحت باشد، تنها دربرگیرنده تعداد معدودی از لغات خواهد بود. اما اینکه بخواهیم ادعا کنیم حالت تعیّنِ قاطبه لغات به اشخاص خاصی بازمیگردد که آنان واژگان را جعل (وضع) نموده و سپس زبان شکل گرفته است، فرضِ باطلی است. با این وجود، در باب مسائل شرعی میتوانیم به صورت مجزا این نکته را متذکر شویم که در اینجا، نوعی وضع تعیّنی از جانب متشرعه و شارع مقدس محقق گردیده است؛ زیرا هنگامی که بیانی از سوی شارع مقدس صادر میگردد، به تدریج در میان مستعملینِ آن، تعیّن پیدا میکند. در این مقام، ما میتوانیم پذیرای مقوله «حقیقت شرعیه» باشیم، البته نه در خصوص تمامی لغات، بلکه نسبت به بخشی از آنها؛ و معتقد باشیم که در چنین مواردی، خواه لغت از منبع دیگری أخذ شده باشد و خواه مستقیماً توسط شارع جعل (وضع) شده باشد، حقیقت شرعیه شکل گرفته است.
آیا مواردی یافت میشود که وضعِ لغتِ شرعی به نحو مستقیم و بیسابقه صورت پذیرفته باشد؟ مواردی که فاقد هرگونه پیشینه باشند، شاید بسیار نادر و در حد قلیل قابل استقصا باشند. از اینرو، آنچه ما غالباً در محاورات مشاهده مینماییم، ابتنای محاورات بر همان مفاهیمی است که عرف مردم بدان عادت داشتهاند و در ارتباطات روزمره از همان لغات متعارف بهره میجستهاند؛ با این تفاوت که شارع مقدس، در مواردی معنای خاص و جدیدی به آن واژه افاضه فرموده است. به عنوان مثال، واژه «حج» در لغت به معنای قصد و نیت استعمال میشده، لکن در لسان شرع، به این معنای خاص انتقال یافته و کاربرد ویژهای که امروزه در مناسک و احکام حج شاهد آن هستیم، ملحوظ گردیده است. این یک واقعیت مسلّم است که در خصوص برخی لغات ممکن است استعمال بیسابقهای رخ داده باشد، اما چه بسا اصطلاح «نقل» بر این فرآیند منطبق گردد؛ بدین بیان که واژه از معنای لغویِ پیشین خود منقول گشته و در لسان شرع، در معنای مناسک مخصوص حج وضع شده است. این قبیل موارد قابل مشاهده است. یا به عنوان مثالی دیگر، واژه «صلاة» در اصل به معنای دعا وضع شده است، اما به تدریج مفهوم درود نیز به آن افزوده شد و امروزه سه معنای متمایز از آن مستفاد میگردد: نخست به معنای دعای مطلق، دوم به معنای درود و صلوات فرستادن (که ماهیتاً با دعا تفاوت دارد)، و سوم به معنای همان ارکان و افعال مخصوصهای که شاکله نماز را تشکیل میدهند.
علیأیحال، نمیتوان این مدعیات را به نحو قطع و یقین ابراز نمود، بلکه علیالتقریب میتوان قائل شد که این واژگان حالت تعیّنی یافتهاند؛ و در این حالت تعیّن، خواه اصل آن از ناحیه شارع مقدس جعل (وضع) شده باشد، یا معتقد باشیم که شارع جعل خاصی در آن اِعمال نفرموده، بلکه صرفاً آن را استعمال نموده و به دلیل ضرورتِ استعمال، به تدریج تعیّن پیدا کرده است. در هر صورت، طرح مسئله «جعل» محذوری در پی نداشته و مخدوشکننده مدعا نخواهد بود؛ خواه به صورت وضع تعیینی (جعل) بوده باشد، و خواه در اثر کثرت استعمالِ متشرعه و انس و عادت آنان، این تعیّن حاصل شده باشد. این تبیین، شالوده و اساسِ مدعای مطروحه را تشکیل میدهد. البته در این مقام، مباحث و آرای دیگری نیز وجود دارد که بنده معتقدم اقتضا دارد در جلسهای مستقل، مجدداً به این مبحث پرداخته و نظریات مستحدثه و جدیدی را که در این ساحت ابراز گردیده، مورد تقریر و بررسی قرار دهیم.
دیدگاه شیخ بهایی پیرامون واضع لغات و دلالت آیات قرآن
اما از مرحوم شیخ بهایی (اعلیالله مقامه الشریف) مطلبی منقول است پیرامون این پرسش که آیا واضع لغات، خداوند متعال است یا بشر؟ ایشان با وجود آنکه به مبادی ضروریه لغت اشاره میفرمایند، دیدگاهشان بر این استوار است که خداوند متعال خود تعلیمدهنده بوده و با استناد به آیه شریفه ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا﴾، از کلام ایشان مستفاد میگردد که نخستین آموزهها و یادگیریها، بالمآل از جانب ذات اقدس الهی حاصل شده است. ایشان در استدلال به این آیه شریفه اراده نمودهاند... بنده مضمون عبارت ایشان را به زبان فارسی تقریر مینمایم؛ ایشان میفرمایند: اراده واضع بر این تعلق میگیرد که لفظی را برای معنایی خاص تخصیص دهد. در این مقام، واضع یا خداوند متعال است، مستند به آیات شریفه «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» و «وَمِنْ آیَاتِهِ... وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ»؛ و یا آنکه واضع بشر است، مستند به آیه شریفه ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ﴾، بدین معنا که هر پیامبری را که مبعوث نمودیم، به لسان و زبان قوم خودش فرستادیم. از این آیه مستفاد میگردد که هر قومی لسان مختص به خود را داراست؛ برخی زبان عبری، برخی زبان عربی و برخی زبانهای دیگر دارند، و هر پیامبری به تناسب لسان همان قوم مبعوث گردیده است. در پاسخ به این پرسش مقدّر که آیا واژه «اسماء» در آیه، با مقوله «اسم» و لغت متحد نیست؟ باید گفت: آری، لکن واژه «لسان» که در اینجا به کار رفته، دارای بار معنایی عام میباشد. این عام بودن، تا حدودی ناظر به همان تعلیمات الهی است؛ اما به هر روی، آن قوم به لسان مشخص و معینی دست یافتهاند. بنابراین، یا باید قائل شویم که وجود واضع برای لغات امری ضروری است و پیش از آن بشر نسبت به هیچچیز علم نداشته و این خداوند بوده که اسما، کلمات و خصوصیات را به آنان تعلیم فرموده است؛ و یا آنکه بپذیریم در مراحل بَعدی، إضافات و ملحقاتی که پدید آمده، موجب تکون و شکلگیری «لسان قوم» به هیئت کنونی آن شده است. این نیز یک نظریه در این باب است که در حد تقریرِ اقوال، در اینجا بدان اشاره نمودیم. تحلیلها و تبیینهای تفصیلیِ متعاقب را انشاءالله در جلسه آتی متذکر خواهیم شد.