« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد میرزا محمدحسین احمدی‌فقیه‌یزدی

1404/10/06

بسم الله الرحمن الرحیم

 الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /دیدگاه‌های تحول‌آفرین آیت‌الله بروجردی در خصوص جایگاه بنیادین علم اصول

 

موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /دیدگاه‌های تحول‌آفرین آیت‌الله بروجردی در خصوص جایگاه بنیادین علم اصول

 

جایگاه علم اصول در استنباط فقهی از دیدگاه آیت‌الله بروجردی
مطلبی از مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) نقل شده است که در بیانات ایشان، علم اصول به عنوان حقیقت و جوهره‌ی کار شناخته می‌شد و ایشان پیشرفت و استحکام در باب فقه را بر پایه‌ی علم اصول استوار می‌دانستند. هرچند بسیاری از علما مباحثی همچون لغت، صرف و نحو را به عنوان مقدمات اجتهاد ذکر می‌کردند - که البته جایگاه آن‌ها محفوظ است - اما ایشان مُصرانه اهمیت ویژه‌ای برای علم اصول قائل بودند و آن را زیربنای فقه می‌شمردند. حتی برخی این عنوان را افزوده‌اند که فقیه ناگزیر است در لابه‌لای مباحث فقهی، مبانی اصولی را نیز تنقیح و تحصیل نماید.
لکن ایشان میان مباحث مربوط به «اصول عملیه» و سایر مباحث علم اصول تفاوت قائل می‌شدند. وجه تمایز روشن است؛ چرا که اصول عملیه مربوط به ظرفِ فقدان دلیل (حیث لا دلیل) است و زمانی به آن‌ها رجوع می‌شود که دلیلی یافت نشود. بنابراین، عمده‌ی مباحث دیگرِ اصول که شامل ریزه‌کاری‌ها و دقت‌های فراوانی است، همگی راهگشای فقه می‌باشند. دیدگاه آن بزرگوار بر این بود که تمامی مباحث فقهی بایستی از مجرای علم اصول عبور کند؛ بدین معنا که علم اصول، پایه‌ی استحکام مباحث فقهی است. بر همین اساس، ما ملزم هستیم که به جهات دیگر علم اصول نیز توجه نماییم.

لزوم رویکرد تاریخی در فهم روایات و مباحث اصولی
بدین معنا که آیا علم اصول دارای ریشه و اساس تاریخی است؟ یکی از ویژگی‌های بارز آیت‌الله بروجردی، اهتمام ویژه‌ی ایشان به تاریخ فقه و به‌خصوص تاریخ علم اصول بود. مرحوم شهید مطهری بارها از ایشان نقل کرده و در مکتوبات خود نیز آورده‌اند که تسلط آن شخصیت عظیم‌الشأن بر تاریخ مباحث فقهی و اصولی بسیار قوی و مبرز بوده است. ایشان به لحاظ تاریخی محاسبه می‌کردند؛ برای نمونه، هنگامی که روایتی را تفسیر می‌نمودند، برخلاف بسیاری که در وهله‌ی اول ظاهر روایت را کافی دانسته و معنایی در ذهنشان مجسم می‌شد که «لیس الّا» (جز این نیست)، آیت‌الله بروجردی همان روایت را بر اساس بستر تاریخی بررسی می‌کردند. ایشان واکاوی می‌فرمودند که راوی اهل کدام منطقه بوده، صدور روایت در چه زمانی رخ داده، آن زمان چه ابتلائاتی وجود داشته، و چه مباحثی رواج داشته که منجر به طرح چنین سؤالی شده است؛ زیرا آن سؤال بر اساس حوادث زمان خاصی مطرح گردیده بود. پس از تبیین این موارد توسط ایشان، دلیل مطلب فقهی به‌خوبی روشن می‌شد و مشخص می‌گردید که استنباط صرف از ظاهر لفظ کفایت نمی‌کرده و صحیح نبوده است. پس از طی این مراحل، استحکام مطلب چنان بود که هر ناظری اذعان می‌کرد که «لیس الّا»؛ یعنی سایر مباحث یا ظواهرِ پنداشته‌شده صحیح نیستند و تنها موردی صحیح است که ایشان با لحاظ تمامی خصوصیات تاریخی و مسائل پیرامونی بررسی فرموده‌اند.

انصافاً این مسئله‌ای بسیار حائز اهمیت است که ایشان هم در فقه و هم در اصول پیاده می‌کردند. یکی از مباحث این است که ایشان عیناً همین مسئله‌ی تاریخ را در علم اصول اعمال می‌نمودند؛ بدین معنا که فهمِ ما از یک روایت، تابعِ خصوصیات اصولیِ حاکم در آن عصر و دوره بوده است. لذا فقها نیز روایت را بر اساس همان مسئله استفاده و بیان می‌کردند. ایشان دلیل می‌آوردند که بعدها که این مسئله‌ی اصولی حلاجی شد و وضعیت و خصوصیات دیگری یافت، فقهای متأخر دیگر به آن معنا و خصوصیت پیشین نظر ندادند.
این مسئله در تاریخ علم اصول بسیار مهم است. بنده نیز به این موضوع اهمیت فراوانی داده‌ام و همان‌طور که عزیزان مستحضرند، در مباحث پیشین که سیر جریان اصول را بررسی کردیم - که تقریباً سیری منظم و منقح است - تأکید شد که حتماً باید به این جهت توجه شود. بله، یقیناً چنین است که یک مسئله‌ی اصولی در دورانی دارای نظریه‌ای خاص بوده، اما در دوره‌ی بعد تغییر یافته، خصوصیت آن عوض شده و ملاک دیگری پیدا کرده است.

بررسی تطور تاریخی در مسئله استصحاب
به عنوان مثال، در باب استصحاب فرض بفرمایید که در بسیاری از موارد، استصحاب جایگزینِ اصالة‌العدم یا اصالة‌الصحه شده است. آقایانی آمدند و ذکر کردند که بنای کار بر استصحاب نبوده، بلکه اصالة‌العدم، اصالة‌الطهاره یا اصالة‌الصحه کارکرد خود را داشته‌اند. اگرچه شباهتی به جریان استصحاب دارد، اما ریشه‌ی آن خیر؛ بلکه به همان «اصل» برمی‌گردد که کار خود را انجام داده است. نمونه‌ی آن را در زمان مرحوم محقق توضیح دادیم که ایشان ریشه‌ی مسئله‌ی استصحاب را به «اصل» بازگردانده بودند؛ بدین معنا که ریشه‌ی اصلی، همان اصل است و اصلی که جاری شده، به نمودِ ظاهر، ما آن را به عنوان استصحاب تلقی می‌کنیم.
یا برخی که خودِ استصحاب را تحلیل به «اصل» کرده‌اند؛ در واقع فرموده‌اند که ریشه‌ی همه‌ی مباحث به یک اصل برمی‌گردد، یعنی یک اصلِ منظمی وجود دارد و نظر داده شده بر حسب توجه به آن اصل است، نه استصحاب. بلکه حقیقت استصحاب به آن اصل بازمی‌گردد. خب، این یک تفکری بوده که علم اصول از جهت زمانی دورانی را گذرانده و به حسب این زمان‌ها و ادوار مذکور، جنبه‌های نظری که علمای فقیه ارائه داده‌اند، مبتنی بر این جهات اصولی خاص بوده است که باید مدنظر داشته باشیم.

نقش زمان در کارکرد معانی حقیقی، مجازی و قدر مشترک الفاظ
یکی دیگر از مواردی که تفاوت بسیاری ایجاد می‌کند و نیازمند دقت بیشتری است، جایی است که معنای «قدر مشترک» میان حقیقت و مجاز استعمال شده و مورد توجه قرار گرفته است. یعنی مشاهده می‌کنیم در مورد یک لغت، مانند همان کلمه‌ی «امر» - که بحث مفصلی راجع به آن شد - از نظر لفظی بررسی شده که آیا کلمه‌ی امر یا الفاظ مشابه، در همان معنای حقیقی به کار رفته‌اند، یا معنای مجازی، و یا از قدر مشترک میان معنای حقیقی و مجازی استفاده شده است؟ این موضوع در علم اصول بسیار جدی گرفته شده است. ما موارد بسیاری را می‌بینیم که از همان معنای خاصِ موجود در قدر مشترک بین حقیقی و مجازی استفاده کرده‌اند... و عده‌ای دیگر خیر، معنای حقیقی را ملاک قرار داده و ذکر کرده‌اند که بایستی همان معنای حقیقی مورد نظر باشد.
این امر نیز بازگشتش به «زمان» است. زمانی بوده است که فقط معنای حقیقی مدنظر قرار می‌گرفته و توجهی به معنای مجازی نمی‌شد. عده‌ای پس از آن آمدند و بررسی کردند که معنای مجازیِ آن بسیار غالب بر معنای حقیقی بوده است، پس ما باید در اینجا یک معنای قدر مشترکی میان معنای حقیقی و مجازی بیابیم؛ و لامحاله مطلب را به این سو سوق دادند. این یک کار بسیار مهمِ تاریخی در علم اصول است.

زمان‌مندی حقیقت عرفی، حقیقت شرعی و اصطلاح تخاطب
لذا یکی از جهاتی که - خدا رحمت کند مرحوم علامه‌ی بزرگوار، علامه طباطبایی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) را - ایشان در باب مباحث تفسیری استفاده‌هایی فرمودند، جایگاه‌های بسیار مهمی است که از همین مباحث اصولی با یک دقت نظر، ولی با توجه به تاریخی که در علم اصول بوده و اثرگذار بوده، بهره بردند. عزیزان به این نکته نیز دقت بفرمایند که ما حتی وقتی از «حقیقت» در موضوع‌لهِ یک لفظ سخن می‌گوییم، این هم دو نوع حقیقت پیدا کرده است: یکی حقیقت عرفی و دیگری حقیقت شرعی، که این نیز باز «زمان‌مند» است و بدون زمان نیست. در یک زمانی همان حقیقت را به کار می‌بردند، ولی منظورشان از حقیقت چه بوده؟ حقیقت عرفی بوده و جنبه‌ی حقیقت عرفی را لحاظ می‌کردند. در حالی که برخی بعداً با نگاه به مناسبات دریافتند که عجب، این حقیقت شرعیه است و به لحاظ تاریخی بازگرداندند و از آن پس، حقیقت را به عنوان حقیقت شرعیه محسوب کردند.
در اینجا ما بحث مفصلی از نظر علامه حلی ذکر کردیم. ایشان انواع حقیقت را به گونه‌های مختلف بیان فرموده و در بیانشان کاملاً مشهود است که خودشان این انواع را پذیرفته‌اند و به هیچ‌کدام جنبه‌ی مجازی نداده‌اند، بلکه آن‌ها را انواع حقیقت دانسته‌اند. بحث بسیار نیکویی است و ایشان در اینجا خیلی جدی عمل کرده‌اند. به هر حال، استعمال لفظ به حسب زمان‌های مختلف تفاوت پیدا کرده است. یکی از مواردی که ایشان اصطلاح «تخاطب» را آورده‌اند؛ از انواع حقیقی که وجود داشته، ایشان برای اصطلاح تخاطب اهمیت قائل شده و فرموده‌اند این هم یک نوع حقیقت است. و حقاً هم حق با ایشان است که گاهی از مواقع، جنبه‌ی تخاطب دارای یک نوع اصطلاح خاص است که آن اصطلاح خاص، حقیقتِ خاص دارد. ما باید این را به لحاظ زمانی بسنجیم و ببینیم آیا آن اصطلاح خاص مورد نظر بوده یا غیر از آن؟ و این موردِ بحث مرحوم علامه حلی است که توجه به آن بسیار ارزشمند است.

[یکی از فضلا]: ببخشید استاد، آیا منظور از تخاطب می‌شود...؟
[استاد]: بله، این مطلب را هم شما بفرمایید، این هم صحیح است.

تمایز میان نسخ احکام و تبدل مصداق الفاظ در گذر زمان
حال مطلب دیگری نیز در اینجا ذکر شده که بنده آن را اضافه نمودم؛ هرچند اندکی جای بحث (قیل و قال) دارد، ولی حداقل باید گفته شود. مثلاً یکی از مواردی که از فرمایشات علامه برمی‌آید، این است که ایشان در ذکر مواردی این‌گونه بیان داشته‌اند که «نسخی» که در بعضی از عبارات لفظی آمده، به حسب حقیقتی است که تغییر کرده است. اصلاً ایشان می‌فرمایند ممکن است این نسخ، نسخی که در خود متن (حکم) باشد نیست، بلکه به حسب این است که در لفظ و استعمال آن و روابط آن تغییری ایجاد شده و این امر موجب چه چیزی شده است؟ موجب نسخ حکم. با اینکه اصل مبنا مربوط به چیست؟ مربوط به نسخِ حقیقتِ معنای آن لفظ است. آن معنای لفظی منسوخ و عوض شده، و لذا حکم هم به تبع این معنا تغییر کرده است.
عرض کردم این مطلب جای بحث بسیار دارد، ولی شایسته است که مورد مداقه قرار گیرد. چنان‌که بین اهل سنت و شیعه در این زمینه تفاوت وجود دارد؛ آن‌ها فوراً می‌گویند این حکم نسخ شده و کلمه‌ی نسخ را به کار می‌برند. در حالی که به لحاظ دقت وقتی بررسی کنیم، می‌بینیم خیر؛ در آن زمان این لفظ مصداقی داشته که حقیقتش در آن مصداق بوده و احکام به حسب آن مصداق بیان می‌شده و همان هم ملاک عمل بوده است. ولی پس از آن، در دوران بعدی، آن لفظ و آن معنا بر حقیقت دیگری منطبق شده و مصداق جدیدی برای آن پیدا شده و با آن مصداق انس گرفته‌اند؛ لذا این مصداق دوم موضوعِ حکم قرار گرفته و نسبت به مصداق اول دیگر نظری نبوده است. این‌ها تصور نسخ کردند، در حالی که انتقال معنایی از جهت زمانی، از یک معنای حقیقی به معنای حقیقیِ دوم صورت گرفته است.
حال اگر کسی لفظ نسخ را هم در اینجا به کار ببرد، برده است؛ ولی واقعیت این است که نسخ نیست، نسخِ حکم نیست؛ بلکه «تبدیل دو مصداق» است که مصداق پیشین چیزی بوده و اکنون مصداق رایج چیز دیگری شده و حکم به حسب آن مصداق مورد نظر قرار می‌گیرد. توجه فرمودید؟
این هم از آن مواردی است که ما بسیار مشاهده کردیم که توجه خاصی به آن شده است. مثلاً در استدلال به همین «آیه‌ی نَفْر» که در قضیه‌ی خبر واحد توضیح دادیم، دیدید که هنوز هم فقهای بزرگ استدلال‌های گوناگونی در رابطه با این روایت و آیه‌ی شریفه و ارتباط با معانیِ آمده در این آیه دارند و بحث‌های بسیار ممتدی صورت گرفته است. و این‌ها همان‌طور که عرض کردم، بر اساس نظر مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) به تاریخِ این مسئله و توجهِ خاص تاریخی بازمی‌گردد. بنده آن بخش را که شهید مطهری از ایشان نقل می‌کردند کاملاً در حافظه دارم که ایشان با شدت و حدّتی از شخصیت بزرگواری همچون آقای بروجردی نقل می‌کردند که ایشان همت می‌گماشتند تا این مسئله دقیقاً تبیین شود که «زمان» مهم است و ما باید به تاریخ و زمان توجه داشته باشیم.
خب، تا بدین‌جا این مباحثی که خدمت عزیزان عرض کردم، تکلیفِ مسئله‌ی مهم علم اصول را واضح و روشن نمود. ان‌شاءالله اگر در ادامه‌ی این بحث توضیحی باقی مانده بود، بعداً خدمت عزیزان ذکر خواهیم کرد.

 

logo