1404/06/17
بسم الله الرحمن الرحیم
حجیت و ریشههای آن/حجية ظواهر الألفاظ /الأمارات
موضوع: الأمارات/حجية ظواهر الألفاظ /حجیت و ریشههای آن
غایت علم اصول و حقیقت حجیت
در سال گذشته، مباحث اصول به تفصیل در مواردی که نیاز به تبیین و ذکر مطالب یا انتخاب برخی از مباحث بود، مورد بحث قرار گرفت. بنابراین، واضح است که غایت علم اصول، تعقیب حجت و یافتن هر آن چیزی است که میتواند در این علم مورد احتجاج قرار گیرد و حجت واقع شود. این حجت اعم از آن است که ریشه و مبنای آن، جعل شارع باشد؛ که گاهی بدین گونه است که چون شارع خود این حجت را معین کرده، ما نیز به همان احتجاج و استناد میکنیم. و گاهی نیز حجت از طریق خود شارع نیست، بلکه یک حجت واقعی است و میدانیم که شارع آن را علی ما هو الواقع به عنوان مؤیّد تأیید میکند؛ یعنی شارع از این حجت اعراض نکرده است. این حجت گاهی از طریق عقل حاصل میشود و کشف عقلی پدید میآید؛ گاهی نیز کشف عقلی نیست، بلکه یک ضرورت اجتماعی و واقعی انسانهاست که این ضرورت، اقتضای پذیرش این حجیت را در بین مردم دارد، هرچند جنبه عقلانی نداشته باشد. و یا گاهی ریشه حجت به اساس الخلقه بازمیگردد. اساس الخلقه یعنی نحوه و آغاز خلقت انسانی که این را بیان میکند و بیشتر از این نیست. اساس الخلقه بر این پایه است که ما آن را تقریباً به تکوین برمیگردانیم. وقتی حالتی تکوینی پیدا کرد، دیگر «قیاساتها معها» نوعی با تکوین مرتبط میشود. خداوند مرحوم شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه را رحمت کند. ایشان تقریباً یک سخن بسیار زیبا و محکم را برای خود مسلّم دانستند و ما نیز فرمایش ایشان را تقریباً به طور صد درصد پذیرفتهایم، و آن این است که میفرماید: هر آنچه تشریع شود، ریشهاش به تکوین بازمیگردد. البته در بعضی موارد ما این ریشه را میفهمیم و در بعضی موارد متوجه نمیشویم، اما بر اساس این است که شارع مقدس تشریعی کرده که ریشه تکوینی دارد و همان ریشه تکوینی، باعث این حکم تشریعی شده است. این فرمایش بسیار با عظمتی است. لذا در این مبحث میخواهیم این نکته را ذکر کنیم که این حجیت به حقیقتی بازمیگردد که آن حقیقت، ضرورت دارد.
مبنای مرحوم شیخ بهایی در حجیت (مدح و ذم ضروری) مرحوم شیخ بهایی، که واقعاً شخصیتی ممتاز در بسیاری از علوم مختلف، از جمله در علم اصول هستند، ظاهراً طلاب از ایشان خواسته بودند که اصولی تدوین کنند که از زوائد تهی باشد و ریشه مبحث به خوبی باز شود و از تفصیلها و نظرات مخالف و موافق زیاد و اقوال متعدد پرهیز شود و یک چیز زبدهای باشد که ایشان خود نیز نام آن را کتاب «زبدة الاصول» گذاشتند. و واقعاً هم همینطور است. کتاب زبدة الاصول کتاب بسیار ارزشمندی است و مرحوم شیخ بهایی نکات دقیقی را در این مباحث مطرح کردهاند. یک بحث بسیار دامنهدار و ارزشمندی در قالب «منهج» در این کتاب تدوین شده است. منهج اول، منهج دوم و... تا منهج پنجم که هر کدام خصوصیات را با دقتهایی در این کتاب زبده بیان کرده است. ما قبلاً با عزیزان در جلسات گذشته، مفصل بحث کردیم که مقداری از مبانی کلامی ریشه در علم اصول پیدا کرده است؛ یعنی تلویحاً وقتی ما به خصوصیات یک مبحث نزدیک میشویم، میبینیم ریشه آن کلامی بوده و یک قدر مسلّمی در علم کلام معین شده و سپس همین امر در علم اصول به عنوان یک مبدأ و یک حرکت علم اصول مطرح گشته است. مرحوم شیخ بهایی در اینجا مبحثی را بر همین اساس مطرح میفرمایند که به نظر میرسد بسیار قابل دقت است و میتواند مبدأ یک بحث بزرگ در علم اصول قرار گیرد. ایشان میفرمایند: اگر ضرورت، اقتضای مدح و ذم ضروری و بدیهی را داشت (مدح و ذم آن بدیهی و ضروری بود)، «هو الحجة» خواهد بود. یعنی ریشه حجیت این مورد وقتی ما دیدیم یک ضرورت مدح و ذمی هست (مدحش میکنند یا این مورد ذم است) به صورت بداهت و ضرورت، اگر ضرورت و بداهتی داشته باشد، این برای حجیت کفایت میکند. و این یک مبدأ سوری است که ایشان قرار دادهاند. بنده نیز در مباحثی که آقایان در آن حضور دارید، با طرز فکر خود میخواهم بگویم که فرمایش ایشان یک واقعیت است؛ یعنی مدح و ذم بدون واقعیت بدیهی نمیشود، بلکه به یک حقیقتی متکی میشود. وقتی به حقیقتی متکی است، این خودش یک حجت است. ایشان مبنای مدح و ذم را برای ما این قرار دادهاند که وقتی مدح و ذم ضروری بود (یعنی به طور بدیهی و ضروری بود)، این برای اینکه آن را حجت قرار دهیم، کافی است. این سخن بسیار ریشهدار و ارزشمندی است و ابعاد این مسئله بسیار وسیع است. ما در بسیاری از موارد دیگر احتیاج به نص و جهات دیگری پیدا نمیکنیم، بلکه مدح و ذم یقینی و بدیهی که حاصل شد، همین برای حجیت کفایت میکند. ابعاد آن بسیار وسیع است و این حجت میتواند بسیار کمککننده باشد. ایشان مثالی زدهاند که همگی با آن آشنا هستیم. میفرمایند: استحقاق مدح در عدل و احسان (چیزی که مصداق عدل و احسان میشود) استحقاق مدح دارد. و همچنین از نظر ایشان، استحقاق مذمت در ظلم و دشمنی (خود دشمنی کردن، کینهتوزی کردن) از بدیهیات شمرده شده است. یعنی بدیهی است که این مورد ذم است و همین را ایشان حجت قرار میدهند. بلکه ایشان در بیان خود، اندکی فراتر هم رفتهاند. ملاحظه میفرمایید در کتاب معلوم است که بدیهی و ضروری، هیچ احتیاجی به دلیل شرعی ندارد. یعنی بداهت آن آنقدر روشن است که ما دیگر نباید دنبال دلیل شرعی برای آن بگردیم. این مثال ایشان است. و هر جا مطلب اینگونه بدیهی و روشن و ضروری بود که ما دیگر احتیاج به دلیل خاص شرعی نداریم، اگرچه ممکن است بسیاری از این موارد که چنین حالت ضروری و بدیهی دارند، از مفاهیم عامه و خصوصیات تقریباً ادله را بتوانیم از شرع استخراج کنیم، اما به آن نوبت نمیرسد. اصل مبنای حکم و ارزش حکم، به ذات ضروری بودن و بدیهی بودن بازمیگردد و همین میشود حجت. و در این حجت، ایشان این قضیه را از قضایای وجدانی نیز به حساب آوردهاند.
ارتباط وجدان با علم و حقیقت کشف
شما در کفایه مکرر میبینید که مرحوم آخوند در جایی که مثلاً استدلالش چیست، میگوید: «بالوجدان». وجدان یعنی اینگونه ما یافتیم. در فلسفه نیز مرحوم سبزواری در منظومه، وقتی میخواهد ارزش علم و حکایت علم را بالا ببرد، میفرماید که اصلاً خداوند علم را اینگونه قرار داده که شما واقع را دریابید. علمی که برای انسان درست کردهاند که انسان به توجهات علمیاش اهمیت میدهد، چرا؟ برای اینکه این علم نوری است به واقع و به حقیقت واقع میرسد، مگر اینکه خطا و اشتباهی در مسیر فکرش باشد که خب آن را باید بازبینی کند و ببیند که جایی اشتباه نکرده باشد. اما آنجایی که علم حاصل میشود، حجیتش را از باب اینکه این علم به واقع بازمیگردد و حجیت این علم از آن جهت است که واقع است، گفته است. بعد قضیه قطع و ظن و آن مسائل نیز بر همین مبنا است که مرحوم شیخ انصاری در کتاب شریف «رسائل» دقت کردهاید. در رسائل، ایشان بحث قطع و ظن را که آغاز کردهاند، اولین بحث اصولی خود را به قطع و ظن اختصاص دادهاند. در واقع این نیز ریشهاش به همان علم بازمیگردد. توضیحی که ما آنجا دادیم این بود که مسئله قطع و ظن و حجیت آن، به علم بازمیگردد و علم این صفت و این خصوصیت را خداوند به آن داده که به واقع و به حقیقت مرتبط شود و نوعی کشف از واقع است. و حجیت علم از باب کشفیت آن به واقع است. ظن و قطع و آن مباحثی که مطرح شد، همگی جانشین همین قضیه علم میشوند و ارزش، ارزش علمی است که دارد ارتباط برقرار میکند. خب، در اینجا این قضیه را که حجیت را بر اساس بدیهی و ضروری بودن بیان فرمودند، تقریباً ایشان میخواهند قضیه وجدان را مطرح کنند، بدین معنا که ما اینگونه مییابیم، وجدان داریم، یعنی اینگونه مییابیم. بنده آن موقع که بحثهای خاصی برای این جهت بود، به این نتیجه رسیدم که وجدان نوعی علم است. اصلاً ما وجدانی که میگوییم، یک نوع حقیقت العلم است «بالوجدان»، یعنی علم ما به این رسیده، دانش ما، فکر ما، فهم ما به این واقعه رسیده است. و لذا به تعبیر وجدان، اینگونه یافتهایم. این یافته ما، وجدان که میگوییم، یافته علمی ماست. اگر من اشتباه نکرده باشم در این جهت که اینطور توضیح میدهم، این قضیه را بسیار ساده و راحت میکند که ما حجیت وجدانی که میگوییم، همان حجیت نوعی علمی است، ولی بالاخره در نهایت علم است. حجیت آن، عرض کردم، به مطالعه شما بازمیگردد. اگر من اشتباه نکرده باشم، این «بالوجدان» این است: اینگونه یافتیم، یعنی علم ما به این رسیده و حجیتش نیز بر همین مطلب است. خب، اگر ما در بحث علم به خوبی فارغ شده باشیم و مطلب را درست به دست آورده باشیم، در اینگونه موارد، این حجیت ضروری را که ایشان به واقعیات و حقایق واقعی بازمیگردانند، به نظر بنده، همان حجیت علم به واقع است. آن حقایق خودشان حجیت دارند، علم به آن حقایق که پیدا شد، دیگر حجیتش به وسیله وجدان و به وسیله علم دارد به آن واقعه میرسد و حجیت پیدا میکند. ایشان این قسمت را بسیار زیبا بیان کردهاند. اصلاً میگویند استحقاق ستایش و مدح کردن، عمدهاش این است که به همان ضرورت و به واقع بازمیگردد. البته وسیله شما چیست؟ این ضرورتی است که حاصل میشود. ما در علم اینگونه میگوییم: گاهی علم به ضروری است و گاهی علم غیر ضروری است. بالاخره علم، علم است، منتها دو گونه است. یک نوعش بدیهی و ضروری است که الان ما بیشتر به آن بحث میپردازیم. و آنجایش که غیر ضروری باشد، مانند مواردی که مثلاً علمی حاصل شده است. ظن محکم علمی که مرحوم شیخ بهایی نیز در یکی از منهجهای خود، این مطلب را به طور کامل توضیح دادهاند که مبادی منطقی، مبادی لغوی، مبادی احکامی که در منهج اول این کتابشان مطرح کردهاند، همه اینها را میگویند در کتابهای اصولی پیشینیان مورد بحث بوده است، برای اینکه «مطابقاً للواقع» همه اینها را به عنوان «مطابقاً للواقع» ذکر کردهاند. انصافاً هم ایشان میخواهند بفرمایند اگر بعضی از چیزها سابقهای در مثلاً علم اصول نداشته یا از باب وضوحش بوده نیامده یا از باب این بوده که بالاخره ما قواعد و ضوابطی داریم که میتوانستیم به آن متکی شویم و لذا آنها دیگر ذکرش نکردهاند. پس بداهت برای ایشان مسئله مهمی است. ضروری و بداهت که بود و وجدان که شهادت میدهد به این، دیگر قابل قبول است. یک تعبیر قشنگ و زیبایی هم ایشان دارند. من به صورت خیلی محکم نمیتوانم به گردن ایشان بگذارم، ولی مفادش این است: مفادش این است که این ضرورت را اینگونه همراه میکند که یعنی آنهایی که ادیان را قبول ندارند، آنها نیز حکم میکنند به این. منظور از ضرورت این است و بیان خوبی است. تلویحاً از بیان ایشان این است که این متکی به ادیان نیست که از جانب مثلاً وحی و جهات دینی باشد، بلکه این قضاوت را میکنند که به صورت بدیهی و ضروری برایشان مسلّم است. و مسلّم که شد، این دیگر میشود حجت. تا اینجا این نکتهای را که منظور ایشان است بیان میشود. شما میبینید در تمام مباحث اصولی ما (البته الاّ قلیل و نادر) تمام مباحث را میتوانید ببینید که چطور آثارش ظاهر میشود. حال به عنوان مثال، مثلاً شما مجمل و مبین را میخواهید ببینید، مطلق و مقید را میخواهید پیدا کنید، عام و خاص را میخواهید پیدا کنید، ظاهر و معوّل (به قول علمای فقه، خریط این فن، علمای فن)، مفهوم و منطوق و الی غیر ذلک، ترجیحات، کل مباحث ترجیحی که مورد بحث است. همه این بحث ضرورت پیش میآید که یا ضرورت کاملاً معلوم است، قضایای ضروری در اینجا موارد دارد یا ندارد. اگر دارد، همان احکام علم و حجیت پیش میآید. اگر ندارد، میافتد در وادی شک و ظن و اعتماد به ظن متاخم به علم. آن فرمایشات مرحوم شیخ انصاری در کتاب رسائل میآید. اصل در اشیاء قبل از شرع (مبحث آینده)