« فهرست دروس
درس خارج فقه استاد میرزا محمدحسین احمدی‌فقیه‌یزدی

1404/11/08

بسم الله الرحمن الرحیم

مسئولیت‌پذیری انسان در قبال تعهدات/حکم الاجتماع /احکام اجتماعی

 

موضوع: احکام اجتماعی/حکم الاجتماع /مسئولیت‌پذیری انسان در قبال تعهدات

 

لزوم پرهیز از وعده دادن به امور خارج از توان

 

مواردی در شئون زندگی و مباحث اخلاقی و تربیتی وجود دارد که واجد آثار عظیمی است و

حائز اهمیت است که عزیزان، با وجود وضوح آن‌ها، مجدداً به ذکرشان اهتمام ورزند.

«لَا تَعِدْ بِمَا تَعْجِزُ عَنِ الْوَفَاءِ بِهِ»؛ به امری که از ایفای

آن قاصرید، وعده ندهید. انسان می‌بایست در اموری وعده دهد که استطاعت وفای به

آن‌ها را دارا باشد؛ و این از شئون حائز اهمیت در باب تربیت است. آدمی باید

مراقبت نماید و حتی چنانچه از وی تقاضا نمودند که وعده‌ای بدهد، در پاسخ بیان

دارد که چون از وفای به آن عاجزم، از دادن وعده معذورم. بسیاری از ابتلائاتی که

در اثر آن‌ها به محرمات دچار می‌شویم و به مشقت می‌افتیم، و حتی گرفتاری‌های جاری

در حیاتمان، معلول وعده‌هایی است که از ادای آن‌ها قاصریم. افراد ما را در

محذوریت قرار می‌دهند و ما نیز بدان توجه نموده و وعده می‌دهیم؛ صرفاً به

این غرض که طرف مقابل مکدر نگردد یا چون درخواستی مطرح نموده است. انسان

می‌بایست بسنجد که آیا استطاعت وفای به این وعده را دارد یا خیر؛ و چنانچه

استطاعت ندارد، از وعده دادن امتناع ورزد. «لَا تَعِدْ بِمَا تَعْجِزُ عَنِ

الْوَفَاءِ بِهِ». این وعده‌ها در حیات آدمی بسیار خطیر است. انسان باید به گونه‌ای

وعده دهد که صراحتاً اعلام دارد: «معلوم نیست که بر وفا نمودن قادر باشم، از این رو

وعده نمی‌دهم»، و یا به صراحت بیان کند: «چنانچه توفیقی حاصل گردید، به روی چشم،

انجام خواهم داد»، تا اگر توفیقی حاصل نگردید، وعده‌ای عبث نداده باشیم که به

خلف وعده منتهی گردد.

 

در همین راستا، یکی از فضلای حاضر که از دوستان شما نیز هستند، از باب مطایبه و

خطاب به بنده بیان می‌داشتند: «در مواردی که تمایلی به وعده دادن ندارید، ممکن

است به عنوان مثال خود را به خواب‌آلودگی بزنید؛ چرا که اساساً قصد وعده دادن

ندارید». ایشان به مزاح اصرار می‌ورزیدند که در فلان مورد خاص، خود را به خواب

نزنید و به آن عمل نمایید. بنده در پاسخ فرمودم: اتفاقاً در همین موردی که شما

اشاره می‌فرمایید، احتمال تغافل و خواب‌آلودگی بیشتر است؛ چرا که امری دشوار

است. بله، هرچند ایشان از باب مزاح چنین بیانی داشتند، اما واقعیت امر نیز همین

است که انسان در برخی مواضع باید سر به زیر افکنده و نسبت به فشارهایی که برای

اخذ وعده وارد می‌آورند، کأنه تجاهل نماید و اعلام دارد که توانایی آن را ندارم

و از حیطه قدرت من خارج است، تا مبرهن گردد که وی قصد ندارد وعده‌ای بی‌مورد و

گزاف بدهد.

 

نهی از تقبل ضمانت در امور خارج از استطاعت

 

نظیر این مبحث، مطلب خطیرتری وجود دارد که همگی ما به نوعی در آن مبتلا می‌گردیم.

در حال حاضر، افراد متعددی را مشاهده می‌کنیم که صرفاً به سبب ضمانتی که بر عهده

گرفته‌اند، دچار ابتلائات گشته‌اند؛ ضمانتی که ایفای آن از حیطه توان ایشان خارج

بوده است. «لَا تَضْمَنْ مَا لَا تَقْدِرُ عَلَى الْقِيَامِ بِهِ»؛ ذمه

خویش را مشغول نساز و ضامن امری مشو که در استطاعت تو نیست و از عهده قیام به آن

برنمی‌آیی. «لَا تَضْمَنْ مَا لَا تَقْدِرُ عَلَى الْقِيَامِ بِهِ». وقتی

قدرت بر قیام به امری را نداری، دلیلی برای ضمانتِ بیهوده وجود ندارد. شایسته است

انسان هنگامی که قصد ضمانت در امری را دارد، بررسی نماید که آیا اساساً انجام آن

امر برای وی مقدور و میسور است یا خیر؟ شخص بی‌جهت ضمانتی را بر عهده می‌گیرد و

متعاقب آن در گرفتاری فرو می‌رود؛ و به تعبیر عامیانه، در مخمصه و بن‌بست گرفتار

می‌شود، و با خود می‌گوید: «به چه دلیلی تن به این کار دادم و ضمانتی را پذیرفتم

که اکنون از قیام به آن عاجزم؟» «لَا تَضْمَنْ مَا لَا تَقْدِرُ عَلَى

الْقِيَامِ بِهِ». حقیقتاً این گزاره‌ها چه آثار بسزایی در حیات ما دارا

می‌باشند.

 

لزوم برآوردن نیاز سائل و پرهیز از طرد وی

 

مسئله دیگر، بحث «سائل» است؛ ﴿وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ﴾. در

مواجهه با سائل، حتی اگر انسان استطاعت تأمین کامل خواسته او را ندارد،

می‌بایست تا حد امکان نیازش را برآورده سازد تا مشمول «ردّ سائل» نگردد.

﴿لَا تَرُدَّنَّ السَّائِلَ وَ إِنْ أَسْرَفَ﴾. بنده در موارد متعددی

مشاهده می‌کنم که اشخاصی در مقام نصیحت بیان می‌دارند: «این شخص بسیار

زیاده‌روی و اسراف می‌نماید، و به همین جهت در امورات زندگی خویش گرفتار

و عقب‌مانده است.» دقیقاً چند روز پیش، در همین مکان، در حضور جناب آقای حائری

موردی پیش آمد که شخص دیگری توضیح داد: «ما این فرد را می‌شناسیم؛ وی اهل اسراف

است و چون اسراف می‌ورزد، همواره در کارهایش عقب است، و چنانچه چنین رویه‌ای نداشت،

در زندگی دچار عقب‌ماندگی نمی‌گشت.» بله، بی‌شک باید ایشان را موعظه نمایند و تذکر

دهند که مراقبت نموده، از اسراف پرهیز کند و پیشه قناعت را برگزیند؛ این امر در

جای خود محفوظ است. اما اینکه بخواهیم صرفاً به دلیل اسراف‌کار بودن، سائل را رد

کنیم، رویکردی ناصواب است. این از مبانی خطیر تربیتی است، چرا که رد نمودن سائل،

آثار ناگواری بر روحیه خود ما برجای می‌گذارد. «لَا تَرُدَّنَّ

السَّائِلَ وَ إِنْ أَسْرَفَ»؛ سائل را طرد منما، ولو آنکه بدانی وی اهل

اسراف و زیاده‌روی است. قطعاً باید او را نصیحت نموده و مسیر صحیح را برایش تبیین

نمایند تا از اسراف بی‌مورد احتراز جوید، اما در عین حال، جواز ردّ سائل به این

بهانه صادر نمی‌گردد.

 

بررسی فقهی تأمین نیازهای خاص سائل در ماه مبارک رمضان

 

در خصوص ماه مبارک رمضان که در آستانه حلول آن قرار داریم، علما و بزرگان فتاوایی

مرقوم فرموده‌اند. اشخاصی که به استعمال تریاک یا نظایر آن اعتیاد یافته‌اند، در

زمره حوائج این افرادِ مبتلا، قید فرموده‌اند که می‌بایست ماده مصرفی (تریاک)

ایشان تأمین گردد. اگر شخص استعمال‌کننده چپق است، باید نیاز وی را تأمین

نمایند؛ همان‌گونه که طعام وی تأمین می‌گردد، او نیز به این امر مبتلا شده

است، هرچند که ذاتِ این عمل ناصواب است. با این وجود، در فتاوا تصریح

فرموده‌اند که این قبیل اشخاص، چنانچه فقیر و گرفتار باشند، حتی به جهت

تأمین نیاز به چپق، سیگار یا جبران کمبود تریاک مصرفی‌شان، مستحق مساعدت می‌باشند.

(در پاسخ به پرسش یکی از فضلا مبنی بر اینکه آیا این تهیه مختص ماه رمضان است:)

بله، از آنجا که در ماه مبارک رمضان، خصوصاً در اوقات افطار و سحر، چنانچه شخصی

دچار نقصان می‌بود، به وی اعانت می‌نمودند تا استطاعت و توانایی روزه گرفتن را

احراز نماید؛ چه در تأمین چپق، چه سیگار و چه تریاکِ ناقص. حتی رسوم بر این

منوال بود که در لحظات پایانی و منتهی به اذان، منادیانی قُربَةً إِلَی اللَّه

در کوچه‌ها حضور می‌یافتند تا مردم را مطلع سازند؛ چرا که در آن برهه، ادوات

زمان‌سنج به شکل امروزی در دسترس نبود. آنان در معابر ندا در می‌دادند: «آب و

تریاک، آب و تریاک». بدین معنا که مجال باقیمانده، منحصراً به قدر استعمال همین دو

است. (در پاسخ به پرسش یکی از فضلا که پرسیدند سحری یا افطاری؟) خیر، منظور وقت

سحر است، در افطار که ضیق وقت معنا ندارد. آری، مقصود این بود که زمانِ بیش از

این باقی نمانده است، صرفاً مجالی برای نوشیدن جرعه‌ای آب و تناول مقدار مختصری

تریاک—به قدر یک دانه ماش، به تعبیر خودشان—باقی است. یا آن را تدخین می‌نمودند و

یا تناول می‌کردند. تدخین آن مستلزم زمان بود، اما تناولِ مقدار یسیری به قدر یک

دانه ماش به همراه جرعه‌ای آب، در همان مجال اندک مقدور بود. ندای «آب و تریاک»

دال بر اتمام سایر فرصت‌ها بود. (در پاسخ به پرسش یکی از فضلا که پرسیدند آیا

اکنون چنین فتوایی وجود ندارد؟) اکنون به فضل الهی، ریشه این امور در جمهوری

اسلامی خشکانده شده است و اساساً چنین ابتلائاتی در میان نیست. اساساً بحث «شرب

توتون» که به عنوان یکی از مباحث علم اصول برای شما طرح می‌گردید، مراد از شربِ

همان توتون، عملِ تدخین بوده است. البته برخی نیز توتون را تعمیم داده و آن را

شامل هر ماده‌ای دانسته‌اند که—به اصطلاح امروزی—موجب تخدیر انسان می‌گردد؛ که

از مصادیق مخدرات به شمار می‌روند. یکی از مصادیق بارز آن تریاک بوده است و الا

اشیای متعددی وجود دارند که سبب تخدیر می‌گردند. موادی نیز در مناطقی چون

افغانستان تولید می‌شود که آن را در کف دست ریخته و سپس در دهان می‌گذارند؛

این ماده مدتی در فضای دهان و مجاور دندان‌ها باقی مانده و نوعی تخدیر در کل بدن و

به تبع آن، تحرکی خاص ایجاد می‌نماید. پیرامون این موارد نیز استفتا می‌نمودند؛

چرا که وقتی این ماده در دهان قرار می‌گیرد، باید حدود یک ساعت در فضای دهان

گردش یابد تا اثر خود را بگذارد. در پاسخ می‌فرمودند: چنانچه قصد استعمال

دارید، باید پیش از اذان به گونه‌ای عمل کنید که در هنگام اذان هیچ اثری باقی

نمانده باشد و پس از شست‌وشوی دهان، بقایایی از آن در دهان وجود نداشته باشد.

 

فلذا این مسئله حائز کمال اهمیت است که هر شخصی با هر حاجت و گرفتاری که رجوع نمود،

وی را طرد ننماییم؛ ﴿وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ﴾. حال که در ماه

مبارک رمضان قرار داریم و شخص به چنین امری محتاج و مبتلا گشته است، بزرگان فتوا

داده‌اند که می‌بایست نیاز او را ادا نموده و به دست وی برسانید.

 

تقدم حلم بر غضب و لزوم کنترل نفس

 

دو خصیصه در نهاد آدمی وجود دارد که حفظ تعادل میان دو سوی آن‌ها، امری بس دشوار

است. فضلایی که در جلسه عصر روز گذشته شرف حضور داشتند—که جلسه‌ای بسیار فاخر و

پربار بود، به ویژه با حضور منتقدین محترمی که مطالب را با نظم دقیق و زحمات

فراوان تقریر نمودند—التفات دارند که آن جلسه مصداق بارز این گزاره بود:

«لَا يَغْلِبَنَّ غَضَبُکَ حِلْمَکَ». می‌بایست نسبت به حفظ این

تعادلات مراقبت تام ورزید؛ مبادا قوه غضب بر نیروی حلم شما چیره گردد.

«لَا يَغْلِبَنَّ غَضَبُکَ حِلْمَکَ». در بستر امور تربیتی و اخلاقی،

پیشامدهایی رخ می‌دهد که آدمی را به غضب وامی‌دارد؛ اما شخص باید به میزانی مراقب

قوه غضب خویش باشد که مانع از طغیان آن بر فضیلت حلم گردد. انسان می‌بایست هر عملی

را با حلم و بردباری ممزوج سازد. در روایت شریفه نیز وارد شده است که: «

إِذَا لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ»؛ چنانچه ذاتاً متصف به صفت حلم نیستی،

خود را به تکلف متخلق به حلم نما؛ بدین معنا که در ظاهر خویشتن را به هیئت حلم

درآور تا این فضیلت در نهاد تو مستقر گردد. «إِذَا لَمْ تَكُنْ

حَلِيماً فَتَحَلَّمْ». دقت فرمودید؟ حقیقتاً صفت حلم از مضامین بسیار

ارزنده و به مثابه مهاری مستحکم بر سرکشِ غضب است. عمل «تَحَلُّم» و بازداشتن

نفس از غضب، چه منافع عظیمی در پی دارد. در فقدان این صفت، آدمی دچار نقصان و عیب

می‌گردد. اساتیدِ روان‌شناسی و روان‌کاوی که این مقوله برایشان واجد اهمیت

ویژه‌ای است، اظهار می‌دارند که چنانچه فردی به محضر شما رسید و آغاز به

سخن نمود، نباید در مقام قضاوت، فوراً بر مبنای سخنان و اظهارات اولیه‌اش حکم

نمایید. اتفاقاً در خلال مباحث روز گذشته، این نکته به ذهن بنده خطور نمود، اما

تأمل ورزیدم و از طرح آن امتناع کردم. روان‌پزشکان تصریح می‌دارند که گاه مراجعانی

حضور می‌یابند و دقایقی—حتی بالغ بر پانزده الی بیست دقیقه—تکلم می‌نمایند و مستمع

درمی‌یابد که تمامی مدعیاتشان معقول، صحیح و فاقد هرگونه اختلال روانی است؛ شخص

کاملاً موجهی به نظر می‌رسد. لکن آنان معتقدند باید بررسی شود که آیا با تداوم

یافتنِ گفت‌وگو، فرد توانایی استمرار در کنترل خویشتن را دارا می‌باشد یا خیر؟

ممکن است شخص در پانزده الی بیست دقیقه ابتدایی، بر نفس خویش مسلط بوده و کلامی

متعارف ایراد نماید، اما به محض مواجهه با یک حقیقتِ خاص که در آن اختلال روانی

دارد، برافروخته شده، تعادل خود را از کف داده و دیگر امکان تسکین وی در آن

موقعیت میسر نباشد. این نشانه بارز وجود اختلال روانی است. از این رو، متخصصان

در جلسات مشاوره، آزمون‌های مشخصی را اعمال می‌نمایند؛ زمانی که قوه غضبِ شخص تحریک

شده و حلم وی زائل می‌گردد، تشخیص می‌دهند که این فرد مبتلا به عارضه روانی و روحی

است. کسانی که قصد معاشرت و زندگی با چنین اشخاصی را دارند—چه بانویی بخواهد با

چنین مردی پیوند ازدواج بندد و چه بالعکس—قطعاً با معضلات جدی مواجه خواهند شد.

بر پایه همین آزمون‌ها استنتاج می‌نمایند و حکم به عدم صحت و صوابِ چنین ازدواجی

می‌دهند. یک طرفِ رابطه، انسانی بهنجار و دارای تعادل است، اما طرف مقابل—اعم از

زن یا مرد—دچار حالتی روانی است که قادر به کنترل خویشتن بر مدار تعادل نمی‌باشد؛

دستخوش پرخاشگری شده، از حدّ اعتدال خارج می‌گردد و وضعیتی غیرطبیعی به خود

می‌گیرد. این حالت، یک بیماری و اختلال روانی محسوب می‌گردد.

 

نقش معرفت‌النفس و مراقبت پیشینی در کنترل غضب

 

بنابر‌این، شخصی که استطاعت تحمل غضب خویش را ندارد و قادر به إعمال ملکه حلم نیست،

و به عبارتی فاقد چنین قدرتی در نهاد خویش است، دچار نقصان و مشکل می‌باشد. تعبیر

شریف «لَا يَغْلِبَنَّ غَضَبُکَ حِلْمَکَ» دلالت بر همین امر دارد که

نباید چنین رویه‌ای حاکم باشد. صیغه « لَا يَغْلِبَنَّ» افاده این معنا

را دارد که اجازه نده چنین واقعه‌ای رخ دهد؛ از این عمل اجتناب ورز و مراقبت نما

تا پیشامدی حاصل نگردد که قوه غضب بر قوه حلم تو چیرگی یابد. ادوات «نَهی» (لاءِ

ناهیه) در این قبیل عبارات، ناظر به مقوله «تسلط بر نفس» است؛ بدین معنا که هنگامی

که انسان اراده می‌نماید تا نفس، فعل خویش را به صورت صحیحی به انجام رساند،

نیازمند این سطح از مراقبت عملی است. مسلماً حصول این ملکه نیازمند تربیتِ

اصولی است؛ بدون یک تربیت کامل، دستیابی به چنین مرتبه‌ای غیرممکن خواهد بود. در

وهله نخست، این امر مبتنی بر «معرفت‌النفس» است؛ یعنی شخص باید به خُلق و خوی خویش

آگاهی یابد. در جلسات گذشته، آیه شریفه ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْنَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا﴾ را در محضر عزیزان تبیین نمودیم. بیان شد از آنجا

که تمهید مقدمات در ید اختیار انسان است، بله، در حینی که عارضه نسیان یا خطا بر

وی طاری می‌گردد، قابلیت مؤاخذه ندارد؛ لکن شخص را از این حیث مؤاخذه می‌نمایند

که پیش از وقوع آن، با علم به وضعیت نفسانی خویش، توانایی مراقبت داشت تا مرتکب

خطا نگردد. می‌توانست پیش از وقوع، تمهیداتی بیندیشد تا نسیان بر وی عارض نشود.

محل بحث، مرحله «پیش از وقوع» است؛ در آن مقطع است که مکلف در معرض عتاب و خطاب

واقع می‌شود. از این روست که حق‌تعالی می‌فرماید بنده این‌گونه تضرع نماید:

﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا﴾. از آنجا که اصل عمل مذموم

است و انسان واقف است که اگر در معرض غضب قرار گیرد، مهار از کف می‌دهد، موظف است

پیش از بروز خشم، مراقبت نموده و مانع طغیان آن شود؛ چرا که این امر در حیطه اختیار

اوست و بر آن استطاعت دارد. در حق فردی که واجد چنین حالتی است و اختیار امور را در

دست دارد، فرموده‌اند: «لَا يَغْلِبَنَّ غَضَبُکَ حِلْمَکَ». تفسیری که به

ذهن بنده متبادر می‌گردد، این است که «لَا يَغْلِبَنَّ» ناظر بر لزوم

مقابله با آن کیفیاتِ اولیه‌ای است که زمینه‌ساز غلبه غضب بر حلم می‌گردد. به

تعبیر دیگر، «لَا يَغْلِبَنَّ» متضمن دستور به مراقبت از مقدمات است، تا

واقعه‌ای رخ ندهد که به چنین غلبه‌ای منتهی گردد. از این امر مستفاد می‌گردد که

این قوه در ید اختیار آدمی است. در اختیار انسان است که پیش از آنکه غضب قوت

یافته و بر حلم تسلط یابد، از طریق مراقبت بر مقدمات، مانع آن شود. لذا در

ساحت امور تربیتی و علی‌الخصوص در مقوله معرفت‌النفس، راهکار این است که وقتی

انسان درمی‌یابد که نظام چیرگیِ حلم بر غضب در وجودش دچار ضعف است، می‌بایست از

جانب مقابل مراقبت نماید؛ یعنی مانع پیشروی آن نظامِ غضبی شود که درصدد غلبه است.

بنابراین، معنای «لَا يَغْلِبَنَّ» عبارت است از ممانعت از تمهیدِ مقدماتی

که منجر به استیلای غضب بر حلم می‌گردند. «لَا يَغْلِبَنَّ غَضَبُکَ

حِلْمَکَ».

 

تبعات اخروی عدم کنترل نفس و توصیف مواقف قیامت

 

بنده روایتی را برای عرضه در محضر فضلا انتخاب نموده‌ام که هرگاه بدان رجوع

می‌نمایم—چه در گذشته و چه امروز که مجدداً به یمن حضور آقایان آن را

برگزیدم—ملاحظه می‌گردد که شتاب در معصیت و گناه، و از کف دادن زمامِ نفس و

مغلوبِ آن واقع شدن، چه ابتلائات سهمگینی را برای وجود آدمی رقم می‌زند؛ به نحوی

که حتی پس از مرگ نیز، این صفات و کیفیاتی که در نهاد انسان رسوخ یافته‌اند... پوزش

می‌طلبم که با این تعابیر بیان می‌دارم، بنده استنباط خویش را عرض می‌کنم: گویی حتی

پس از مرگ نیز شخص قادر نیست این صفات نفسانی را که مستوجب مکافات، تبعات و عذاب

می‌باشند، مهار نماید؛ و اوضاع پس از مرگ به مراتب وخیم‌تر گشته و گرفتاری‌ها

تشدید می‌گردد. این روایت را جناب ابن مسعود نقل می‌نماید و می‌گوید: در محضر

قدسی حضرت امیرالمؤمنین، علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، شرف‌یاب بودم که آن

جناب فرمودند: «همانا در روز قیامت، پنجاه موقف وجود دارد». عزیزانی که به تشرف

مکه مکرمه نائل آمده‌اند، التفات دارند که در مناسک حج، وقوف‌هایی تشریع گردیده

است که مکلف می‌بایست آن‌ها را در مسیر استکمال نفسانی انجام دهد و با گذر از هر

موقف، به مراتب بالاتر دست یابد؛ وقوف‌های خاصی که مقرر شده است. در قیامت نیز

دقیقاً نظیر همین وقوف‌ها مقرر است که شامل پنجاه موقف می‌گردد. لا اله الا

الله. مدت زمان توقف در هر موقف، معادل هزار سال است. نخستین موقف، لحظه خروج از

قبر است. به محض خروج از قبر، شخص را به مدت هزار سال محبوس می‌گردانند. هرگاه

انسان با این احادیث مواجه می‌گردد... با خود می‌اندیشد که در این نشئه دنیا

تا چه حد نیازمند تهذیب، تربیت و مراقبت نفس هستیم. شخص هزار سال محبوس می‌ماند؛

بدین معنا که در طول این هزار سال، هر آن کس که از قبر خارج می‌شود، با بدنی

عریان، پای‌برهنه و در منتهای جوع و عطش به سر می‌برد. لا اله الا الله. این

عقوبت در حق شخصی است که واجد ایمان بوده و خداوند متعال در نهایت او را به بهشت

رهنمون خواهد ساخت؛ با این وجود، چنین هول و هراسی در مسئله قیامت و این موقف

خاص، دامنگیر اوست. و اما وضعیت دوزخیان؛ یکی از علمای اعلام (حفظه‌الله) که در

قید حیات می‌باشند—هرچند دقیقاً به خاطر ندارم این مطلب را در کجا رویت کرده یا

شنیده‌ام—می‌فرمودند: این افراد که مقدر است به دوزخ درآیند، به قدری در این

موقف معطل می‌مانند و از فرط معطلی به ستوه می‌آیند که زبان به التماس می‌گشایند

و می‌گویند: «ما را به دوزخ ببرید و رها کنید!» یعنی هول و وحشتِ مواقف اولیه به

قدری بر ایشان طاقت‌فرساست که تقاضای تعجیل در ورود به جهنم می‌نمایند. خداوند

تبارک و تعالی رحم فرماید. این وضعیتِ افرادی است که حساب و کتابشان در قیامت

معلوم است؛ کسانی که به پروردگار ایمان آورده، پیامبر اکرم را تصدیق نموده و به

کتاب الهی نیز مقرّ بوده‌اند، اما در عین حال، باید چنین موقف ثقیلی را تاب

بیاورند. لکن در این مقام، بنا به تعبیر یکی از اساتید معظم ما (رَحْمَةُ

اللَّهِ عَلَيْه) در مبحث شفاعت—که از منظر اخلاقی افاده می‌فرمودند—اساساً

بیشترین نیازمندی انسان به شفاعت، در موقفِ پیش از ورود به حوض کوثر است.

انسان به شفاعت در همین مواقف هولناک قیامت، به ویژه پس از خروج از قبر،

نیازمند است. چنانچه در این مرحله مشمول شفاعت واقع شده و از آن عبور نماید و

به مجاورت حوض کوثر واصل گردد، به فضل الهی، امر او ختم به خیر خواهد شد. به فرموده

ایشان، تمام تأخیرها و معطلی‌های انسان، مربوط به مراحل پیش از حوض کوثر و لحظه

خروج از قبر است؛ و موقفِ ثقیل دقیقاً در همین نقطه قرار دارد.

 

دشواری‌های موقف حسابرسی در کلام امیرالمؤمنین (ع)

 

در کتاب شریف نهج‌البلاغه نیز مضمونی قریب به این معنا وارد شده است: «وَ ذَلِكَ يَوْمٌ يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ

الْآخِرِينَ، لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ، خُضُوعاً

قِيَاماً، قَدْ أَلْجَمَهُمُ الْعَرَقُ، وَ رَجَفَتْ بِهِمُ الْأَرْضُ،

فَأَحْسَنُهُمْ حَالًا مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَيْهِ مَوْضِعاً، وَ لِنَفْسِهِ

مُتَّسَعاً». حضرت امیر (علیه‌السلام) وضعیت قیامت و خروج از قبور را این‌گونه

توصیف می‌فرمایند: آن روزی است که خداوند تبارک و تعالی، اولین و آخرین را جهت

رسیدگی به حسابشان محشور می‌فرماید؛ تا با نهایت دقت و مناقشه به حسابرسی پرداخته

و پاداش و کیفر اعمالشان را عطا فرماید: «لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ

جَزَاءِ الْأَعْمَالِ». «مناقشه در حساب» به معنای اِعمال دقت‌های بسیار ظریف در

حسابرسی است. بدین معنا که بنده ادعا می‌کند فلان عمل را به فلان نیت انجام دادم،

اما ملائکه در پاسخ تصریح می‌نمایند که خیر، نیت شما امر دیگری بوده و فعل شما به

اغراض دیگری صادر شده است؛ این استنطاق، همان حقیقتِ «مناقشه» است. تعبیر حضرت در

کمال فصاحت است: «لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ».

یکی دیگر از اساتید ما (رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْه) در مقام دعا مکرراً می‌فرمودند:

«خداوندا! روز نِقاشِ حساب را بر ما سهل و یسیر بگردان». به این معنا که ما مکرراً

استدلال می‌آوریم، لکن ملائکه حاضر و کاتبان اعمال (کِراماً کاتِبین) شهادت

می‌دهند که چنین نبوده است. از این رو مستفاد می‌گردد که ما در آن نشئه نیز

به مجادله و کشمکش خواهیم پرداخت. حقیقتاً این موجودِ دوپای خاکی، موجودی است

پر‌مسئله. در آن روز، کیفر و پاداش اشخاص دقیقاً منطبق بر افعالشان خواهد

بود (وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ). وضعیت مردمان در آن هنگامه،

آمیخته با خضوع و فروتنی است؛ «خُضُوعاً قِيَاماً»، در حالی که

به پا خاسته‌اند، در منتهای خضوع قرار دارند. «قَدْ أَلْجَمَهُمُ

الْعَرَقُ»؛ واژه «لجام» به معنای مهار و بازدارنده است. تعرق آنان به قدری شدت

می‌یابد که به مثابه لجامی تا دهانشان بالا آمده و از کثرت خجلت و شرمساریِ ناشی از

اعمالشان، قدرت تکلم را از آنان سلب می‌نماید. انسان از تصور این صحنه به گریه

می‌افتد و از وصف آن قاصر است؛ چه اوضاع مهیبی برپا خواهد بود. زمینِ زیر

پایشان نیز به سان زلزله‌ای سهمگین در تزلزل و ارتعاش است. این زمین، آدمی را

به شدت می‌لرزاند. حتماً ملاحظه فرموده‌اید که امروزه دستگاه‌های برقی خاصی ابداع

شده است که با ایستادن بر روی آن‌ها، ارتعاشی به کل بدن منتقل می‌گردد—که البته

کاربرد ورزشی دارد—اما همین لرزش، موجب آزار انسان شده، تعادل وی را مختل ساخته

و با لرزش دست و پا و سر، مانع از تکلم صحیح می‌گردد. در آن موقف نیز زمین این‌گونه

آن‌ها را به ارتعاش درآورده و مانع از استقرار و ایستادگیِ متعادلشان می‌شود. لا

اله الا الله. «فَأَحْسَنُهُمْ حَالًا»؛ خوش‌حال‌ترین و نیکوترین

افراد در آن میان، کسی است که از این مهلکه مجالی بیابد و بتواند در گوشه‌ای از آن

پهنه، موضعی برای قدم‌های خویش بیابد تا صرفاً مجالی برای تنفس داشته باشد. تعبیر،

در منتهای بلاغت است: «وَ لِنَفْسِهِ مُتَّسَعاً»؛ فضایی برای کشیدن

نفس. این تنفس، کنایه از همان استراحت و انفراجی است که به واسطه آن، اندکی از بار

عذابِ خویش بکاهد. نیکوترین مردمان کسانی‌اند که موفق به یافتن موضعی (مقامی)

گردند تا از شدت ارتعاشات و شدائد آن موقف کاسته شود. علی‌أی‌حال، خروج از قبر

با موضع و موقفی بس عظیم و مهیب مقارن است که در آن، بندگان حتی استطاعت حفظ تعادل

خویش را نیز فاقدند. مستفاد از این بیان آن است که زمین چنان ارتعاشی در آنان

ایجاد می‌نماید که هرگونه قدرت بر حفظ تعادل را از آنان سلب می‌سازد.

 

logo