1405/08/09
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف و تبیین علم اجمالی /أصالة الاحتياط /الأصول العملية
موضوع: الأصول العملية/أصالة الاحتياط /تعریف و تبیین علم اجمالی
ورود به مبحث اصالة الاشتغال (احتیاط) و تبیین جایگاه شک در مکلفبه
تاکنون بحث درباره برائت و اصاله التخییر بود. مطالبی که تاکنون بیان شد در واقع ادامه بحث سال گذشته بود و سال گذشته که به دلیل وقوع جنگ و مسائل دیگر متوقف گردید، برنامهریزی بدینگونه بود که تا پایان سال گذشته مبحث برائت به پایان برسد و امسال از ابتدای مبحث اشتغال یا احتیاط آغاز نماییم. خلاصه آن جنگ باعث شد که امروز مبحث را آغاز کنیم. از امروز مبحث اصالة الاشتغال یا به عبارت دیگر احتیاط یا به عبارت دیگر شک در مکلفبه مطرح میشود؛ یعنی تاکنون بحث درباره شک در تکلیف بود که شک در تکلیف مجرای برائت بود، از این به بعد شک در مکلفبه است. البته بر اساس آنچه بیان شد مبنی بر اینکه اصاله التخییر درست نیست و اصلی به نام تخییر وجود ندارد و گفتیم دو برائت است، این سؤال پیش میآید که اگر اصاله التخییر مجرای دو برائت باشد، آیا شک در تکلیف است یا شک در مکلفبه؟ شک در تکلیف مجرای برائت است و شک در مکلفبه مجرای احتیاط است. دوران امر بین المحذورین شک در مکلفبه است، ولکن با اینکه شک در مکلفبه بود مجرای برائت گردید. خلاصه این سؤال مطرح است ولکن اکنون از آن میگذریم.
تبویب مبحث شک در مکلفبه (علم اجمالی) در «کفایة الاصول»
آخوند خراسانی رضوان الله علیه در بحث علم اجمالی در کفایه، هنگامی که شک در مکلفبه را مطرح مینمودند، میفرمودند که یک مرتبه بحث در متباینین است و یک مرتبه نیز بحث در اقل و اکثر است. در متباینین یک مرتبه شبهه محصوره است و یک مرتبه شبهه غیرمحصوره. در اقل و اکثر نیز یک مرتبه بحث اقل و اکثر استقلالی است و یک مرتبه اقل و اکثر ارتباطی. پس از آن نیز به مبحث قاعده میسور و سپس شرایط اصول و لاضرر میپرداخت؛ این سبک کفایه است. اکنون بحث در این است که مثلاً اگر کسی بداند یک قطره خون افتاده است اما نداند روی این فرش افتاده است یا آن فرش، بیان میشود که علم به تکلیف وجود دارد اما مکلفبه آن فرش است یا این فرش؛ یا میدانم بدهکار هستم اما نمیدانم به این شخص بدهکارم یا به آن شخص؛ یا میدانم به این شخص بدهکارم ولی نمیدانم ۱۰۰ تومان بدهکارم یا ۲۰۰ تومان؛ محل بحث این موارد است. پیش از آنکه وارد فرمایشات مرحوم آخوند شویم، ابتدا توضیحی درباره چیستی علم اجمالی ارائه میشود. هنگامی که گفته میشود علم اجمالی، خود این عبارت مانند کوسه و ریشپهن است. اگر علم است، علم اجمال ندارد و اگر اجمال است، جهل است و دیگر علم نیست.
هنگامی که به کلی علم دارید، کلی را به طور کامل میدانید و آنچه نمیدانید جزئیات است؛ یعنی علم به یک امر تعلق گرفته و ابهام نیز به امر دیگری؛ در حالی که وقتی میگوییم علم اجمالی، یعنی هم علم وجود دارد و هم مجمل است. معمولاً علم اجمالی در برابر علم تفصیلی به کار میرود. ابتدا چند مطلب توضیح داده میشود و سپس فرمایشات دیگران بیان خواهد شد.
مقدمات پنجگانه در شناخت علم اجمالی
مقدمه اول: تفاوت کاربرد علم اجمالی در فقه و اصول با فلسفه و عرفان
مطلب اول اینکه این واژه علم اجمالی گاهی در فقه و اصول به کار میرود که هماکنون محل بحث است و گاهی در فلسفه یا عرفان به کار میرود. در فلسفه و عرفان از قدیم این بحث علم اجمالی مطرح بوده است ولکن این دو هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. علم اجمالی در فقه و اصول بدین معناست که این علم آمیخته به شک باشد؛ این را علم اجمالی مینامیم که نحوه تحقق آن در ادامه توضیح داده خواهد شد. میدانم یک قطره خون افتاده است و میدانم چیزی نجس شده است اما نمیدانم این فرش است یا آن فرش؛ این در فقه و اصول است؛ اما در فلسفه و عرفان به عنوان مثال گفته میشود علم خدای متعال به جهان، علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است. در اینجا وقتی میگویند علم خدا علم اجمالی است، هیچ ربطی به آنچه در فقه و اصول میگویند ندارد. علم خدا علم اجمالی است، به معنای بساطت، وحدت و عدم کثرت است. به عنوان مثال علم ما انسانها بدینگونه است که یک علم داریم که الف دراز است، یک علم داریم که ب پهن است، یک علم داریم که این فرش سبز است و آن فرش قرمز است. ملاحظه کنید علم ما دارای تعدد است؛ ولکن چون خدای متعال احد و واحد است، علم خدا در عین حال که یک علم است شامل همه چیز است. در عین حال که یک علم است، این یک علم و همه چیز را خدا به عنوان یک علم دارد و این یک علم، همه چیز نیز هست. این را علم اجمالی در عین کشف تفصیلی مینامند. پس علم اجمالی در فلسفه و عرفان امر دیگری است و علم اجمالی که در اینجا بیان میشود امر دیگری است و ربطی به یکدیگر ندارند.
مقدمه دوم و سوم: معلوم بالذات و بالعرض و تبیین مسئله اتحاد عقل و عاقل و معقول
مطلب دوم اینکه علم دارای یک معلوم بالذات و یک معلوم بالعرض است. این امر روشن است زیرا علم از صفات ذاتالإضافة است و علم نیازمند معلوم است، یعنی علم باید به چیزی تعلق گیرد. آن معلوم علم یک مرتبه صورت ذهنی است و یک مرتبه شیء خارجی. به عنوان مثال گاهی شما به یک درخت علم دارید، یعنی تصویر درخت وارد ذهن میشود. در تعریف علم میگفتند: «حُصُولُ صُورَةِ الشَّیْءِ عِنْدَ الْعَقْلِ» یا «حُصُولُ صُورَةِ الشَّیْءِ لِلْمُدْرِکِ»، یعنی تصویر آن درخت در ذهن حاصل شود. اینکه این تصویر چگونه حاصل میشود و آیا ذهن انسان مانند دوربین عکاسی تصویر آن شیء را میگیرد یا اینکه ذهن انسان خود تصویر را میسازد، مباحث فلسفی است و ربطی به بحث ما ندارد. ولکن فعلاً بر اساس آنچه در حاشیه ملا عبدالله بیان شده است: «العِلْمُ حُصُولُ صُورَةِ الشَّیْءِ عِنْدَ الْعَقْلِ». این تصویر درخت که در ذهن حاصل میشود، تصویر درخت را معلوم بالذات مینامند و خود درخت را معلوم بالعرض میگویند؛ یعنی انسان اولاً و بالذات به آن تصویر علم دارد و ثانیاً و بالعرض به آن درخت علم دارد. پس اولاً و بالذات خود درخت دانسته نمیشود بلکه اولاً و بالذات تصویر دانسته میشود.
مطلب سوم اینکه بر اساس آنچه در برخی تقریرات درس خارج یکی از بزرگان بیان شده است و قصد پاسخ به آن وجود دارد؛ اینکه شنیدهاید ملاصدرا رضوان الله علیه میگوید: من به زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها رفتم و در حال زیارت حضرت معصومه، ایشان مسئله اتحاد عقل و عاقل و معقول را به من آموخت؛ اتحاد عقل و عاقل و معقول، همین مطلب را بیان میکند. مراد این نیست که برخی اشکال میکنند و میگویند یعنی اگر من به درخت علم دارم پس من درخت شدهام یا درخت من شده است؛ زیرا مشخص است که درخت انسان نیست و انسان نیز درخت نیست. اینکه گفته میشود اتحاد علم و عالم و معلوم، مراد همان صورت ذهنی است نه خود درخت؛ به عبارت دیگر معلوم بالذات بیان میشود نه معلوم بالعرض. اصلاً خود درخت معلوم انسان نیست؛ هنگامی که به درخت علم حاصل میشود، علم به آن تصویر و صورتی است که در ذهن قرار دارد. آن صورت، معلوم انسان است و انسان با آن صورت ذهنی متحد است و دو امر مجزا نیستند که یک انسان باشد و یک تصویر در ذهن انسان؛ بلکه آن تصویر خود انسان است و انسان نیز همان تصویر است. معنای اتحاد عقل و عاقل و معقول یا اتحاد علم و عالم و معلوم همین است. پس عالم با صورت ذهنی که همان معلوم بالذات است متحد است.
مقدمه چهارم و پنجم: لزوم انطباق علم با خارج، رد سوفسطاییگری و تبیین حقیقت نفسالامر
مطلب چهارم اینکه همواره باید این صورت ذهنی با خارج متحد و منطبق باشد؛ یعنی این تصویری که در ذهن ما از درخت وجود دارد، باید مطابق با درخت نیز باشد. اگر تصویری که در ذهن ماست عین خود درخت نباشد، آنچه حاصل شده جهل است نه علم. هنگامی علم محسوب میشود که صورت ذهنی با صاحب صورت انطباق و اتحاد داشته باشد. گروهی از افراد را سوفسطایی مینامیدند؛ یک گروه از سوفسطاییان کسانی بودند که میگفتند هیچ واقعیتی وجود ندارد. گروه دیگر از سوفسطاییان کسانی بودند که میگفتند واقعیت وجود دارد اما قابل شناخت نیست. گروه دیگر میگفتند واقعیت وجود دارد و قابل شناخت نیز هست اما این شناخت یقینی نیست بلکه ظنی است. گروه دیگری از سوفسطاییان میگفتند واقعیت وجود دارد، قابل شناخت هم هست و شناخت آن نیز یقینی است ولکن معلوم نیست این شناخت ما مطابق با خارج باشد که این هم گونهای از سوفسطاییگری است. آنچه هماکنون در بحث علم اجمالی مورد نیاز است، همین مبحث است. مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه در کتابهایشان مانند بدایة الحکمة، نهایة الحکمة و حاشیه اسفار این مطلب را نیاوردهاند، ولکن در درس شفاهی انگشت مبارک خود را اشاره مینمودند و سپس میفرمودند: علم یعنی این، یعنی انگشت ایشان اشاره به خارج داشت. میفرمایند علم یعنی این، نه اینکه صورتی در ذهن ما باشد. اشاره ایشان بدین معنا بود که صورت به خارج متصل و مربوط است. مقصود علامه طباطبایی این بود که میخواستند بفرمایند علم باید انطباق با خارج داشته باشد وگرنه سوفسطاییگری خواهد بود. اگر گفته شود یک خارج وجود دارد و یک امر در ذهن، این نوعی سوفسطاییگری است؛ ولکن هنگامی که علم با خارج پیوند و انطباق دارد، به عنوان مثال تصویر این فرش یا تصویر این درخت، این امر علم نامیده میشود.
مطلب پنجم این است که اینکه گفته میشود یک واقع وجود دارد که نفس واقع را نفسالامر مینامند، یک واقع داریم و یک خارج و یک ذهن، اینها سه امر در مقابل یکدیگر نیستند که برخی امور مربوط به واقع، برخی مربوط به خارج و برخی مربوط به ذهن باشد. واژه نفسالامر یا واقع شامل خارج، ذهن و ما عند الله، میشود؛ یعنی گاهی مراد از «در واقع» و «نفسالامر»، نزد خداوند متعال است؛ گاهی مراد از «در واقع» و «نفسالامر»، همین موجود خارجی مانند این فرش است که واقع و نفسالامر نامیده میشود؛ و گاهی مراد از «در واقع» و «نفسالامر»، آنچه در ذهن قرار دارد است. نه اینکه اگر چیزی در خارج بود در واقع نباشد یا اگر در واقع بود در خارج نباشد؛ این پندارها نادرست است. شکل صحیح آن این است که نفسالامر یا واقع ظرفی است که خارج و ذهن، همه را شامل میشود.
تحلیل نظر آخوند خراسانی در تعریف علم اجمالی به تعلق علم به فرد مردد
حال با توجه به این ۵ مطلبی که بیان شد، حقیقت علم اجمالی توضیح داده میشود. مرحوم آخوند در کفایه، در جلد اول در بحث واجب تخییری، وقتی واجب تخییری را بیان مینماید، مانند خصال کفارات یا تخییر بین نماز ظهر و نماز جمعه در روز جمعه، در حاشیه کفایه ذیل بحث واجب تخییری، معنای علم اجمالی را بر اساس دیدگاه خود توضیح میدهد، در حالی که در این بخش پایانی سخنی بیان ننموده است. در آن حاشیه مرحوم آخوند بدینگونه میفرماید که معنای علم اجمالی این است که گاهی علم به یک فرد مردد تعلق میگیرد. اگر علم به یک فرد معین تعلق گیرد، آن را علم تفصیلی مینامند؛ مانند علم به این فرش یا علم به اینکه این فرش پاک است که علم تفصیلی است. ولی گاهی علم به فرد مردد تعلق میگیرد. فرد مردد یعنی یک عنوان انتزاعی مانند «أَحَدُهُمَا» یا «أَحَدُهَا». به عنوان مثال اگر سؤال شود چه چیزی نجس شده است، چنانچه گفته شود «این فرش»، علم تفصیلی است؛ اما اگر در پاسخ گفته شود «أَحَدُهُمَا» از این دو فرش یا «أَحَدُهَا» از این سه فرش، یکی از آنها به نحو مبهم که مردد میان این فرد و آن فرد است، این را علم اجمالی مینامند. سپس مرحوم آخوند در حاشیه کفایه میفرماید علم از صفات حقیقیه ذاتالإضافة است؛ یعنی علم یک واقعیت است اما نیازمند متعلق و طرف اضافه میباشد، بدین معنا که علم نیازمند معلوم است. آنگاه این علم نیازمند معلوم است ولکن متعلق و معلوم آن میتواند یک فرد مبهم و مردد باشد. سپس میفرماید همانگونه که علم به امور اعتباری تعلق میگیرد، میتواند به امر مبهم نیز تعلق گیرد. این معنای علم اجمالی از دیدگاه مرحوم آخوند خراسانی است.[1] اشکالی که بر این دیدگاه وارد است، در جلسه آینده بیان خواهد شد.