« فهرست دروس
درس خارج اصول استاد احمد عابدی

1404/08/17

بسم الله الرحمن الرحیم

استدلال به روایات /أصالة البراءة /الأصول العملية

 

موضوع: الأصول العملية/أصالة البراءة /استدلال به روایات

 

دلایل اصاله البرائه

استدلال به حدیث حجب

روایت دیگری که در رسائل و کفایه برای بحث برائت ذکر شده است، روایت «حجب» است؛ روایتی که می‌فرماید: «مَا حَجَبَ اللهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ»[1] . [2] هر چه را که خداوند علم آن را از بندگان گرفته است، به این معنا که مردم آن را نمی‌دانند، حکم آن برداشته شده است.

درباره سند حدیث شاید بعداً بحث شود، اما اگر هم مطرح نگردید، به‌طورکلی می‌توان گفت این حدیث، معتبر و موثق است. دلالت حدیث بر برائت در شبهه حکمیه است نه در شبهه موضوعیه.

برتری حدیث حجب بر حدیث رفع در دلالت

برخی از علما و بزرگان بیان کرده‌اند که دلالت این حدیث بر برائت در شبهه حکمیه، از دلالت حدیث «رفع» بهتر است؛ زیرا در حدیث رفع، به دلیل قرینه سیاق، احتمال اختصاص به شبهه موضوعیه وجود دارد؛ بدین معنا که چون جملات بعدی مربوط به شبهه موضوعیه بود، این بخش نیز شاید مربوط به شبهه موضوعیه باشد.

اما این اشکال در این حدیث وجود ندارد. حدیث می‌فرماید: «مَا حَجَبَ اللهُ»؛ و دیگر قرینه سیاقی نیز ندارد. «ما»ی موصوله عام است و هر دو شبهه موضوعیه و حکمیه را شامل می‌شود.

تقریب استدلال به حدیث برای برائت

تقریب استدلال به این حدیث برای برائت چنین است که حدیث می‌فرماید: هر چیزی را که نمی‌دانید؛ خواه موضوع باشد، مانند این‌که ندانیم این فرش پاک است یا نجس، یا حکم شرعی باشد، مانند این‌که ندانیم استعمال سیگار حلال است یا حرام، حکم آن برداشته شده است.

آنچه را که خداوند علمش را از مردم محجوب کرده است، به این معنا که علم آن در حجاب است و مردم آن را نمی‌دانند، حکم آن برداشته شده است. لذا دلالت این حدیث بر برائت، از حدیث پیشین روشن‌تر است.

نقد شیخ انصاری و آخوند خراسانی بر دلالت حدیث

شیخ انصاری در رسائل و مرحوم آخوند در کفایه، اشکال مشترکی به این حدیث وارد کرده‌اند و نتیجه آن نیز این است که هر دو معتقدند این حدیث بر برائت دلالت نمی‌کند.

فرمایش شیخ و مرحوم آخوند چنین است: این حدیث می‌فرماید «هر چیزی که خداوند علم آن را به انسان نداده است». اگر خداوند علم چیزی را گرفته باشد، یعنی به پیامبر یا امام امر نکرده است که آن را به مردم بگویند؛ چیزی را که خداوند به پیامبر نداده است تا ایشان به مردم بگویند و مردم بفهمند، هر آنچه را که خداوند بیان نکرده، حلال است.

بحث ما در باب برائت این است که خداوند یا پیامبر مطلبی را فرموده‌اند، اما بنی‌امیه و بنی‌عباس مانع رسیدن کلام پیامبر به ما شده‌اند. محل بحث برائت اینجاست. حدیث می‌گوید آنچه را که خدا مانع رسیدن آن شده است، حلال است، درحالی‌که بحث برائت مربوط به مواردی است که ظالمان و حکومت‌ها مانع شده‌اند.

شیخ انصاری می‌فرماید این حدیث مانند آن روایتی است که می‌فرماید: «إن الله تعالى حد حدودا فلا تعتدوها، وفرض فرائض فلا تعصوها، وسكت عن أشياء لم يسكت عنها نسيانا فلا تتكلفوها، رحمة من الله لكم»[3] . خداوند ضوابطی را مشخص کرده است و در مواردی که مشخص نکرده است، خود را به زحمت نیندازید. بدین معنا که این حدیث مانند روایتی است که می‌گوید هرچه را خدا بیان نکرده، شما نیز با آن کاری نداشته باشید. این دیگر ارتباطی به بحث برائت ندارد.

پاسخ آیت‌الله خویی به اشکال شیخ و آخوند

آیت‌الله خویی به این اشکال شیخ و مرحوم آخوند پاسخ داده و می‌فرماید: این حدیث بر برائت دلالت می‌کند. توضیح فرمایش ایشان چنین است: در عبارت «مَا حَجَبَ اللهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ»؛ «حجب» فعل ماضی و «الله» فاعل آن است. اگر خداوند مانع چیزی شده باشد، این ممانعت بر چند قسم است: یک‌مرتبه این است که خداوند چیزی را بیان نکرده است و لذا شما نمی‌دانید؛ این یک نوع ممانعت است که شیخ انصاری به آن اشاره می‌کند.

نوع دیگر ممانعت الهی چنین است: احکامی اکنون نزد امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) وجود دارد که هیچ‌کس از آن‌ها آگاه نیست. هرگاه ایشان ظهور کنند و آن احکام را بیان فرمایند، چنین نیست که حکمی جدید باشد، هرچند مردم بگویند امام زمان دین جدیدی آورده است؛ درحالی‌که دین جدیدی نیست و همان دین است، اما امام زمان (علیه‌السلام) احکامی را که اکنون به ما نرسیده است، بیان می‌کنند.

آیت‌الله خویی می‌فرماید خداوند متعال می‌توانست به امام زمان امر کند تا در همین زمان غیبت که ما از این احکام بی‌اطلاع هستیم، آن‌ها را بیان فرمایند. این احکامی که توسط بنی‌امیه یا بنی‌عباس (لعنهم ‌الله) به ما نرسیده است، یعنی آن‌ها مانع رسیدن حکم شده‌اند، خداوند می‌توانست به امام زمان بفرماید که اکنون آن‌ها را ابلاغ کن.

بنابراین، این نرسیدن را هم می‌توان به کار بنی‌امیه نسبت داد و هم می‌توان گفت کار خداست. چون خداوند می‌توانست پیامبر و امام را به تبلیغ مجدد این احکام امر کند، درحالی‌که چنین امری ننموده است.[4]

مناقشه در پاسخ آیت‌الله خویی

اشکال یکی از فضلا: این سخن آیت‌الله خویی بسیار نادرست است، زیرا دقیقاً شبیه این است که «زید» در حال ضرب و شتم «عمرو» است. در اینجا فاعل زید و عمرو مفعول است. حال اگر «بکر» در اینجا ایستاده و مشاهده می‌کند که زید، عمرو را می‌زند و او می‌توانست مانع شود و بگوید او را نزن، اما هیچ اقدامی نمی‌کند و دست روی دست گذاشته است؛ آیا عرفاً می‌توان گفت زید، عمرو را زد یا این‌که بگوییم بکر، عمرو را زد؟

بکر می‌توانست جلوی ضرب و شتم را بگیرد و نگرفت، پس می‌توان گفت ضارب زید است و می‌توان گفت ضارب بکر است، چون بکر از عمرو دفاع نکرد؟ درحالی‌که هیچ‌کس این را نمی‌پذیرد؛ همگان می‌گویند یک فعل زدن واقع شده است که یا زید انجام داده یا بکر و فعل یک نفر را نمی‌توان به دیگری نسبت داد. اگر «حجب» و ممانعت، کار بنی‌امیه است، دیگر کار خدا نیست و اگر کار خداست، کار بنی‌امیه نیست.

پاسخ استاد

ولکن این اشکال بسیار بی‌ارتباط است و همان فرمایش آیت‌الله خویی صحت دارد. علت آن است که اشکال کننده، میان فعلی که به خدا و انسان نسبت داده می‌شود، با فعلی که به دو انسان نسبت داده می‌شود، خلط کرده است.

اگر شخصی مکانی را جارو کرد، نمی‌توان گفت شخص دیگری جارو کرده است. به‌هرحال این عمل یا کار این شخص است یا آن شخص. اگر شخصی ضربه‌ای زد، باید گفت یا این زده است یا آن، نه این‌که چون این شخص زده است، بگوییم دیگری زده است؛ اما این قاعده در فعل انسان جاری است.

اما اگر یک‌طرف انسان و طرف دیگر خداوند باشد، در فعل انسان و خدا، چنانچه شما مکانی را جارو یا تمیز کردید، صحیح است بگوییم شما تمیز کردید و صحیح است بگوییم خداوند را تمیز کرد. فعل انسان را می‌توان به خداوند نسبت داد، اما فعل انسان را به انسان دیگر نمی‌توان نسبت داد.

در قرآن کریم نمونه‌های فراوانی دراین‌باره وجود دارد؛ خداوند می‌فرماید: ﴿فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَکِنَّ اللهَ قَتَلَهُمْ﴾[5] . قتلی را که توسط انسانی نسبت به دیگری انجام شده است، خداوند می‌فرماید خداوند انجام داد. یا می‌فرماید: ﴿وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی﴾[6] . پیامبر خدا این شن یا خاک را پاشیدند؛ این پاشیدن خاک، فعل پیامبر است، اما می‌توان گفت خداوند پاشید.

وهابیان آیه را این‌گونه تفسیر می‌کنند که معنای آیه این است که پیامبر خاک را پاشید، اما خاک با پاشیدن پیامبر در چشم مردم نمی‌رود؛ پیامبر پاشید و خداوند آن را به چشم کفار رساند؛ یعنی یک کار متعلق به پیامبر است که همان پاشیدن باشد و کار دیگر متعلق به خداست که همان نشستن خاک در چشم دشمن است.

این سبک معنا کردن، روش وهابیان است که معتقدند چیزی فعل انسان است و نه خدا و چیزی فعل خداست و نه انسان؛ اما آن‌گونه که ما شیعیان باید آیات را معنا کنیم چنین است: بر سر هر سفره‌ای که نشستم، خداوند رزاق بود. اگر کسی که به من آب می‌دهد، صحیح است بگویم این شخص به من آب داد و صحیح است بگویم خداوند به من آب داد. هم به آن شخص می‌گویم سپاسگزارم و هم به درگاه الهی شکر می‌گزارم که به من آب عطا کرد. یک فعل را می‌توان هم به انسان نسبت داد و هم به خداوند.

 


logo