« فهرست دروس
درس خارج فقه استاد احمد عابدی

1404/10/21

بسم الله الرحمن الرحیم

شرطو بیع ربوی؛ شرط اول: وحدت در جنس /ربا /نظام اقتصادی اسلام

 

موضوع: نظام اقتصادی اسلام/ربا /شرطو بیع ربوی؛ شرط اول: وحدت در جنس

 

شروط بیع ربوی

شرط اول: وحدت در جنس

در ادامه همان مسائل جلسه پیش، چند مسئله دیگر از عروه قرائت می‌شود تا بعداً بحثی شروع شود که به‌صورت کلی درباره این مسائل چه باید گفت. بحث این بود که آیا مثلاً تمام ماهی‌ها را باید یک جنس دانست یا چند جنس؟ مثلاً ماهی با میگو یا انواع ماهی‌ها، ماهی فلس‌دار، بدون فلس یا مثلاً کوسه؛ آیا تمام این‌ها یک جنس محسوب می‌شوند که ربا در آن‌ها پیش بیاید یا اینکه جنس آن‌ها مختلف است؟ یا مثلاً فرض شود که گوسفند با آهو یک جنس است یا دو جنس؟ یا مثلاً پرندگان یک جنس هستند یا چند جنس؟ هدف این است که اگر چنانچه یک جنس باشند، ربا پیش می‌آید و اگر یک جنس نباشند، ربا پیش نمی‌آید. اکنون این چند مسئله سریع قرائت می‌شود تا توضیحی درباره آن‌ها ارائه گردد.

بررسی اتحاد جنس در حیوانات اهلی و وحشی (مسئله 24 عروه)

مسئله بیست و چهارم عروه؛ می‌فرماید: (مسألة ٢٤): الوحشي من كلّ‌ حيوان مخالف للأهلي منه، فالشاة الجبلي جنس غير الشاة الأهلي، فيجوز التفاضل بين لحميهما و كذا البقر الوحشي و الأهلي و الحمار الوحشي و الأهلي، لكن الأحوط عدم التفاضل و الغزال غير الشاة فهو جنس آخر.[1]

هر حیوانی که هم نوع اهلی دارد و هم وحشی را باید دو جنس محسوب کرد. وحشی از هر حیوانی مخالف با اهلی از آن حیوان است؛ یعنی وحشی یک جنس است و اهلی یک جنس دیگر؛ مانند بز کوهی با بز اهلی، دو جنس محسوب می‌شوند و اشکالی هم ندارد که در معامله کم‌وزیاد بشوند. گاو وحشی با گاو اهلی دو جنس است. الاغ اهلی و الاغ وحشی که احتمالاً همان گورخر باشد، دو جنس هستند. سپس سید یزدی می‌گوید: ولی احتیاط این است که هنگام معامله تفاضل (کم‌وزیاد) نباشد؛ یعنی احتیاط این است که ربا دانسته شده و انجام نشود. آهو و گوسفند نیز دو جنس هستند؛ یعنی ربا در آن‌ها پیش نمی‌آید.

مثلاً گاو حیوان اهلی است، گاومیش نیز تقریباً اهلی است، اما بوفالو که اصلاً وحشی است و اهلی نیست. دیروز گفته شد که در گاو و گاومیش و بوفالو تماماً یک جنس است؛ یعنی دیروز گفته شد گاو و گاومیش یا بوفالو اهلی و وحشی‌اش یک جنس است، اما اکنون می‌فرمایند که دو جنس است. به چگونگی اثبات آن خواهم رسید.

بررسی اتحاد جنس در فرآورده‌های حیوانی (مسئله 25 عروه)

(مسألة ٢٥): الألبان تابعة للحيوانات في الاتّحاد و الاختلاف، فيجوز التفاضل بين لبن البقر و لبن الغنم و لا يجوز بين لبن البقر و الجاموس و هكذا و الأدهان تتبع ما تستخرج منه فدهن اللوز جنس غير دهن الزيت و الجوز و هكذا.[2]

در شیر ملاک این نیست که نام واحدی دارند، بلکه شیرها تابع حیوانی هستند که شیر متعلق به آن است؛ یعنی شیر گوسفند با شیر شتر دو جنس محسوب می‌شود، بااینکه همه یک اسم دارند. شیر تابع خود آن حیوان است. اشکالی ندارد کسی مثلاً یک کیلو شیر گوسفند را بدهد و دو کیلو شیر گاو بگیرد، چون دو جنس است. ولی در گاو و گاومیش؛ یعنی شیر گاو با شیر گاومیش یک جنس محسوب می‌شود. امروزه برای این دامداران شیر گاومیش بسیار مهم‌تر از شیر گاو است. معمولاً به بچه گاومیش نیز شیر گاو را می‌دهند و شیر گاومیش را برای خود برمی‌دارند تا بچه‌اش نخورد، چون بسیار برایشان مهم‌تر است. ملاحظه شود که اکنون عروه یک‌بار فرمود گاو و گاومیش و بوفالو یکی است، دوباره فرمود که گاو و گاومیش و بوفالو وحشی و اهلی دوتاست، اکنون درباره شیرشان می‌فرماید که یکی است؛ یعنی سه گونه سخن گفته شد.

درباره روغن می‌فرماید: مثلاً چیزی را روغن بادام می‌گویند، دیگری را روغن کنجد و دیگری را روغن گردو؛ نام همه آن‌ها روغن است، ولی در این‌ها ربا پیش نمی‌آید، به خاطر اینکه روغن تابع منشأ روغن است و روغن بادام غیر از روغن گردو است. یک کیلو از این داده شود و ده کیلو از آن گرفته شود اشکالی ندارد؛ یعنی درست است که همه یک نام دارند و نام همه آن‌ها روغن است، ولی روغن‌ها تابع اصل روغن هستند. مثلاً روغن‌های کنجد و روغن‌های ارده تماماً یک جنس محسوب می‌شوند و روغن نباتی تماماً یک جنس محسوب می‌شود.

بررسی اتحاد جنس در سرکه (مسئله 26 عروه)

(مسألة ٢٦): الخلّ‌ تابع لما يعمل منه، فخلّ‌ العسل غير خلّ‌ التمر و العنب و الزبيب واحد.[3]

شبیه همین است سرکه؛ چیزی را سرکه انگور می‌گویند و دیگری را سرکه سیب؛ نام هر دو سرکه است، یعنی یک نام واحد دارد. این سرکه است و آن‌هم سرکه است، ولی چون تابع منشأ آن است و منشأ آن انگور و سیب دو چیز است، ربا نیز ندارد؛ بنابراین اگر بخواهند سرکه سیب و سرکه انگور را معامله کنند و کم‌وزیاد بشود، اشکال ندارد و ربا نیست.

بررسی اتحاد جنس در اجزای حیوان (مسئله 27 عروه)

(مسألة ٢٧): الشحم غير اللحم و لو كانا من حيوان واحد فيجوز التفاضل بينهما و كذا الالية مع اللحم، بل و كذا الشحم و الالية و إن كان الأحوط عدّهما واحدا[4] .

سپس می‌فرماید: پی یا دنبه با گوشت دو جنس است. این مطلب روشن است چون اصلاً نام واحدی ندارند؛ آن را دنبه می‌گوییم و این را گوشت. این دو جنس است و ربا در آن پیش نمی‌آید، حتی اگر از یک حیوان باشند، از یک گوسفند، دنبه و گوشت آن دو جنس است. شحم یعنی پی با گوشت و الیه یعنی دنبه با گوشت؛ این‌ها دو جنس است. سپس خود دنبه و پی؛ هر دو روغن است ولی باز این نیز متفاوت است، هر دو هم متعلق به حیوان است. روغن دنبه با روغن پی دو جنس محسوب می‌شود و ربا نیز ندارد.

پی همان چربی‌هایی است که مثلاً دور کلیه قرار دارد؛ دور کلیه را پی می‌گوییم و دنبه نیز معلوم است چیست. الیه یعنی همان دنبه. درگذشته دنبه گوسفندان چنان بزرگ بود که روی زمین کشیده می‌شد، سپس دنبه‌اش را می‌بریدند؛ زمانی که گوسفند زنده بود، دنبه‌اش را می‌بریدند تا روی زمین کشیده نشود و بتواند راه برود.

ملاحظه شود که سید (رضوان‌الله‌علیه) می‌فرماید دنبه با گوشت دو جنس است؛ این مطلب روشن است چون اصلاً نام واحدی ندارند. ولی پی و دنبه را نیز فرمود دو جنس است. یک‌مرتبه خود پی و دنبه را می‌خواهند معامله کنند، خب این دو نام دارد؛ آن پی است و این دنبه است. یک‌مرتبه آب‌کرده‌ آن را که هر دو روغن است؛ روغن پی با روغن دنبه تفاوت دارد، قیمت آن نیز فرق می‌کند، ولی ظاهر این است که این‌ها یکی است، نه دوتا. ظاهر این است که این‌ها یکی است؛ هر دو روغن است، حالا فقط این روغن دنبه است و آن روغن پی است؛ یعنی از دو جای مختلف حیوان، نه اینکه دو چیز است. مثلاً گاو دنبه ندارد و پی بسیار زیاد دارد، مثلاً بره دنبه زیاد دارد و پی ندارد، ولی تفاوت دیگری باهم ندارند.

بررسی جنس در اجزای بیرونی و داخلی حیوان (مسئله 28 و 29 عروه)

(مسألة ٢٨): الصوف و الشعر و الوبر تابعة للحيوان المأخوذة منه و الظاهر آن‌ها و إن كان أجناس على إشكال إذا كانت من حيوان واحد.[5] در ادامه می‌فرماید: پشم حیوانات یا موی حیوانات یا وَبَر. (وبر همان است که مثلاً روی شتر است یا کرک) اینکه خود پشم با مو و کرک باهم متفاوت هستند، روشن است؛ ولی آیا می‌توان این‌گونه گفت که مثلاً فرض شود یک شتر اگر هم کرک دارد و هم پشم دارد، این‌ها نیز دوتا هستند یا یکی؟ یعنی شتری که هم پشم دارد و هم کرک دارد، این‌ها دو جنس است یا یک جنس؟ منشأ تمام این‌ها این شتر است، ولی نام آن‌ها متفاوت است. ملاک، وحدت نام است یا ملاک وحدت جنس است یا ملاک وحدت خاصیت است یا ملاک وحدت منشأ است؟ هرکدام از این‌ها باشد، عرف مردم پشم و کرک را دو چیز می‌دانند. ولی مثلاً پشم دو نوع حیوان را دو چیز نمی‌دانند و یک‌چیز می‌دانند. مثلاً بز وبر دارد، خوک نیز وبر دارد، ولی یکی متعلق به خوک است و یکی متعلق به بز؛ آیا به این می‌گویند دو جنس یا می‌گویند یک جنس؟ هر دو وبر است؛ اینکه گفته شود این متعلق به بز است و آن متعلق به خوک است، دلیل نمی‌شود که بگوییم این‌ها پس دو جنس هستند. بله، یکی پاک است و یکی نجس است، آن حرف دیگری است؛ ولی بحث این است که این‌ها در باب ربا یک جنس محسوب می‌شوند یا دو جنس. عرض می‌شود ظاهر این است که عرف مردم به منشأ توجهی ندارند. مثلاً میش پشم دارد و گوسفندهایی نیز هستند مانند گوسفندهای استرالیایی یا مثلاً گوسفندهای فرانسوی، آن‌ها اصلاً چیز دیگری است ولی پشم آن نیز کاملاً با این‌ها متفاوت است، ولی عرف تمام این‌ها را پشم می‌نامد و دو جنس محسوب نمی‌کند. پس در این مسئله صوف و شعر و وبر معلوم نیست فرمایش سید صحیح باشد.

(مسألة ٢٩): الظاهر أنّ‌ الكرش غير اللحم و كذا القلب و الكبد و الأمعاء و الرأس، لكن عن الدروس: أنّ‌ اللحم و الكبد و القلب و الكرش واحد فلا يجوز التفاضل بينهما و هو مشكل، مع أنّ‌ المذكورات لا تباع وزنا فليست من الموزون و المكيل[6] .

مسئله بعدی این است: شکمبه و جگر و قلوه و کله‌پاچه. کرش یعنی همان شکمبه (اشکنبه). کرش، همان معده یا سیرابی است. شکمبه و سیرابی غیر از گوشت است. قلب و کبد و امعاء؛ یعنی همان روده‌ها و کله‌پاچه. تا مدتی قبل اصلاً وزن‌کردنی نبود، یعنی کله را همین‌گونه کله می‌فروختند یا مثلاً شکمبه را همین‌طور؛ ازاین‌رو دیگر اصلاً ربا در آن پیش نمی‌آمد. ولی اکنون‌که جگر را وزن می‌کنند یا شکمبه را وزن می‌کنند؛ می‌گوییم که شکمبه با شکمبه و سیرابی با سیرابی ربا پیش می‌آید، ولی سیرابی با گوشت ربا پیش نمی‌آید؛ یعنی سیرابی را غیر از گوشت می‌دانند.

شهید اول فرموده‌اند که سیرابی با گوشت یکی است یا جگر با گوشت یکی است؛ یعنی ربا دارد. صاحب جواهر می‌فرماید که شهید اول در حواشی خود گفته است سیرابی و گوشت یک جنس است و ربا دارد[7] . اولاً معلوم نیست کتاب حواشی متعلق به کیست. حواشی بر شرایع و حواشی بر قواعد علامه، مخلوط شده است؛ معلوم نیست متعلق به محقق کرکی است، یا متعلق به شهید اول است، یا متعلق به فخرالمحققین پسر علامه است یا متعلق به ابن نما. چند کتاب این‌گونه است؛ اکنون کتاب حواشی شهید چاپ شده است که در آن این مطلبی که جواهر از شهید اول نقل کرده است و می‌گوید شهید در حواشی گفته است، وجود ندارد؛ بنابراین خیلی قابل‌اعتماد نیست که بگوییم شهید اول فرموده است این‌ها یک جنس هستند و ربا دارد. عروه می‌گوید در دروس گفته است، ولی در جواهر می‌گوید در حواشی و در حواشی هم چنین چیزی اصلاً نیست و اصلاً کتاب هم معلوم نیست متعلق به کیست؛ ازاین‌رو خیلی قابل استناد نیست. نمونه هم بسیار دارد؛ مثلاً ملا آقاجان باغ‌نوی از علمای شیراز است که بسیار کتاب دارد و کتاب‌های ایشان با کتاب‌های دیگران بسیار اشتباه شده است؛ این هم از همان موارد است و لذا اصلاً قابل‌اعتماد نیست.

(مسألة ٣٠): لا فرق في جميع المذكورات بين الجيّد و الرديء و الصحيح و المعيب و السالم و المكسور و المصوغ و غيره؛ و كذا لا فرق بين المطبوخ من اللحم و غير المطبوخ و النضيج من الفواكه و غيره؛ و أمّا الرطب و اليابس فسيأتي حكمهما.[8]

صاحب عروه می‌فرماید: در اینکه در هم‌جنس ربا هست، میان سالم و معیوب، شکسته و سالم فرقی نمی‌کند؛ یعنی اگر کسی بخواهد نقره معامله کند، نقره انگشتر و نقره شمش فرقی نمی‌کند و هر دو یک جنس است. سالم و معیوب، طلای شکسته و طلای سالم یک جنس است و ربا هم پیش می‌آید؛ نباید کم‌وزیاد شود. فرقی نیست در این‌ها میان جید و ردی، صحیح و معیوب، سالم و مکسور، مصوغ و غیر آن؛ حتی اگر کسی بخواهد گوشت بفروشد و دیگری بخواهد آب‌گوشت بفروشد یعنی گوشت پخته؛ در این مسئله هم ربا پیش می‌آید. یا مثلاً اگر پخته را این‌گونه معنا کنیم: سیبی که به درخت است و پخته شده، یعنی رسیده است با سیبی که نرسیده است.

نقد و بررسی مبانی فقهی تعیین جنس

آنچه تا این‌جا گفته شد، فرمایشات عروه بود؛ اما اکنون به‌صورت کلی مطالبی عرض می‌شود که ملاحظه شود درست چیست. اولاً در این مسائل فراوان که جلسه قبل و این جلسه مطرح شد، علامه حلی در کتاب تذکره و ابن زهره در کتاب غنیه ادعای اجماع کرده‌اند. قبلاً گفته شد که ادعاهای اجماع ابن زهره، «اجماع المسلمین» است؛ یعنی وقتی می‌گوید اجماع، مقصود شیعه و سنی است. این اجماع‌ها ابداً به کار نمی‌آید و باید آن‌ها را کنار گذاشت. پس این اجماع‌ها را کلاً کنار می‌گذاریم؛ چون اجماعی اعتبار دارد که کاشف از قول معصوم (علیه‌السلام) باشد و ما یقین داریم در زمان ائمه (علیهم‌السلام) این مسئله اصلاً مطرح نبوده است که بگویند گاو و گاومیش، یا ماهی‌ها همگی یک قسم هستند یا چند قسم، یا میگو و ماهی دوتا هستند یا یکی. پس این اجماع‌ها را کنار می‌گذاریم و اجماع دلیل نمی‌شود. روایت و مستندی نیز در این مسائل نداریم و باید طبق قواعد سخن گفت.

قاعده «الاحکام تتبع الاسامی»

یک قاعده فقهی این است: «الاحکام تتبع الاسامی». حکم تابع آن اسمی است که حکم بر روی آن رفته است؛ یعنی حکم وقتی بر روی یک موضوع می‌رود و آن موضوع یک لفظ دارد، ما باید تابع همان لفظ باشیم. مثلاً باید ملاحظه شود که شرع گفته است «اللحم» یا گفته است «الحیوان» یا مثلاً چیزی دیگر؛ اگر گفته باشد که حیوان یک جنس است، کبوتر حیوان است و گاومیش نیز حیوان است. یا اگر گفته باشد لحم؛ گوشت گاو و گوشت گوسفند و گوشت شتر، همگی لحم است. این یک قاعده‌ است که می‌گوییم حکم تابع اسم است، مگر در جایی که خود شرع خلاف آن را بگوید؛ مانند اینکه شرع گفته است گندم و جو بااینکه دو اسم است، یکی است.

تشتت آرا در کلمات علما

نکته دیگر این است که عبارت‌های علما بسیار اختلاف دارد. علامه مجلسی (رضوان‌الله‌علیه) در بحارالانوار گفته‌اند: گاهی مشاهده می‌کنید که یک عالم در دو کتاب، دو گونه سخن گفته است و این طبیعتاً ممکن است؛ بلکه گاهی در یک کتاب دو گونه سخن گفته است و گاهی در یک کتاب چندین گونه. ما نحن فیه از قبیل صورت سوم است؛ یعنی اگر بخواهید بگویید که مثلاً علامه حلی نُه کتاب فقهی دارد، در این کتاب‌ها بسیار اختلاف وجود دارد؛ در تذکره مطلبی می‌فرمایند و در کتاب دیگر مطلبی دیگر. صاحب عروه در این مسئله در همین کتاب عروه که در اختیار است، شاید چهار نظر مختلف داده است. از مشکل‌ترین مسائل کل فقه همین مسئله است، به دلیل اعوجاج و اختلافی که در آن زیاد است. نمی‌توان گفت کدام نظر نهایی این مؤلف است. پس به کلمات علما نیز در این‌جا نمی‌توان چندان اعتماد کرد.

نقد معیار «حقیقت اشیاء» و دیدگاه آخوند خراسانی

نکته‌ دیگر این است که بسیاری از علما گفته‌اند ما باید ملاحظه کنیم حقیقت اشیاء یک‌چیز است یا دو چی مثلاً فرض شود سیرابی با گوشت حقیقت آن دو چیز است یا یک‌چیز؟ یا مثلاً گوشت گوسفند و گوشت گاو دو حقیقت است یا یک حقیقت؟

جواب این است که اینکه ما تابع حقیقت باشیم، دلیل ندارد؛ یعنی دلیل شرعی نداریم که ملاک در باب ربا، وحدت یا تعدد حقیقت باشد؛ روایات فقط مثلاً اسم گندم و جو آمده است، یا گفته شده «مثلین»، اما گفته نشده است مثلین در اسم یا مثلین در حقیقت.

روایت فقط می‌گوید «مثلین». بعضی از علما در بعضی کتاب‌ها گفته‌اند مثلین یعنی همانندی در حقیقت. پاسخ این است که این حقیقت، «خرما بر نخیل و دست ما کوتاه است»؛ یعنی چه کسی می‌داند حقیقت به چه معناست؟ در منطق وقتی می‌خواستند انسان را تعریف کنند می‌گفتند: «الانسان حیوانٌ ناطقٌ»؛ سپس می‌گفتند این حیوان ناطق، حقیقت انسان است. اکنون چه کسی می‌داند حیوان ناطق به چه معناست؟ وقتی خودمان نمی‌دانیم حقیقت خودمان چیست، آنگاه از کجا می‌دانیم حقیقت ماهی و حقیقت میگو و حقیقت گوسفند و گاو چیست؟

به‌عبارت‌دیگر، همان مطلبی را که جناب آخوند در کفایه فرموده بودند، سخن بسیار جالبی بود؛ جناب آخوند می‌فرمایند: حقیقت هر چیزی به فصل اخیر آن است و فصل اخیر را فقط و فقط خدا می‌داند و هیچ کسی نمی‌داند. تعریف انسان چیست؟ انسان چیزی است که خدا می‌داند و ما هم نمی‌دانیم چیست. این کلمه «ناطق» هم که گفته شد به‌عنوان فصل انسان است، عنوان مشیر است، نه عنوان حقیقی. در منطق می‌گفتند که ما یک فصل حقیقی داریم و یک فصل منطقی. وقتی می‌گوییم «حیوان ناطق»، این ناطق فصل منطقی است، نه فصل حقیقی؛ یعنی ما نمی‌دانیم حقیقت انسان چیست؛ کلمه‌ای به نام ناطق را عنوان مشیر قرار داده‌ایم. ناطق مشیر به آن حقیقت انسان است که آن را هم خدا می‌داند و کسی دیگر نمی‌داند.

به‌عبارت‌دیگر، معنای این سخن جناب آخوند این است؛ اگر چیزی را می‌خواهید بشناسید، باید جنس و فصل حقیقی آن را بیاورید. اگر بخواهیم بگوییم ماهی چیست، یا مرغ چیست که سپس بگوییم یک جنس هستند یا دو جنس و ربا دارد یا ندارد، باید جنس و فصل آن را بدانیم. وقتی بگویید جنس و فصل دارد، یعنی مرکب از این دو است؛ درحالی‌که انسان یا مرغ یا خروس یا گاو یا غیره، بسیط هستند و بسیط اصلاً قابل شناخت نیست. چیزی قابل شناخت است که یک جنس دارد و یک فصل. چیزی که بسیط باشد، دیگر جنس و فصل ندارد و وقتی جنس و فصل ندارد، قابل شناخت هم نیست. حقیقت اشیاء قابل شناخت نیست و فقه ربطی به مباحث فلسفی حقیقت ندارد. پس اینکه به سراغ حقیقت اشیاء برویم و سپس بگوییم طبع این گوشت، سرد است و طبع آن گوشت هم سرد است پس این‌ها یک جنس هستند، یا گوشت گوسفند و گوشت شتر یکی سرد و دیگری گرم است پس دو جنس هستند؛ این سخنان ملاک برای تشخیص حقیقت در گوسفند و گاو نیست.

معیار نهایی: عرف در مقابل لغت

طبق توضیحی که عرض شد برخلاف آن قاعده‌ای که ابتدا گفته شد؛ کاری به حقیقت نداشته باشیم؛ بلکه ملاک عرف است. باید ملاحظه کرد که عرف می‌گوید این‌ها یک جنس است یا عرف می‌گوید این‌ها دو جنس است. اگر این‌گونه بگوییم، باز هم مشکل را حل نمی‌کند، ولی به‌هرحال مطلبی گفته شد و راه‌حلی ارائه گردید؛ به‌جای اینکه مانند سید یزدی بخواهیم تک‌تک بگوییم گاو و شتر و این‌ها دو جنس هستند یا یکی، شیر و پشم و کرک و غیره یک جنس هستند یا دو جنس؛ به‌جای این سخنان، به‌صورت کلی بگوییم: اسم، ملاک نیست؛ زیرا گوشت گوسفند و گوشت شتر هر دو گوشت است و یک نام دارند، درحالی‌که دو جنس محسوب می‌شوند. ملاک حقیقت هم نیست، چون حقیقت قابل شناخت نیست. بلکه ملاک، عرف است.

مشکل عرف این است که با لغت تعارض پیدا کرده است. اگر در موارد دیگر از فقه و اصول بودیم، می‌گفتیم عرف را باید از چه راهی به دست آورد؛ یا باید به خیابان، کوچه و بازار رفت تا دید مردم چه می‌گویند، یا اینکه به سراغ کتاب لغت رفت. اکنون در ما نحن فیه، کتاب لغت با عرف دو چیز است؛ یعنی اگر به سراغ کتاب لغت بروید، قطعاً کتاب لغت «بقر» را با «جاموس» دو چیز می‌داند، درحالی‌که در عرف یک‌چیز است. معمولاً همگی آن‌ها را دام سنگین می‌گویند. شکل آن کاملاً متفاوت است و شیر آن متفاوت است، ولی عرف می‌گویند که یکی است. ازاین‌رو عرض شد که این مسئله شاید از مشکل‌ترین مسائل فقه است که نمی‌توان یک نظر ثابت و واضحی ذکر کرد.

ملاک عرف است، نه لغت؛ و نباید در این مسائل عرف را از لغت گرفت. در موارد دیگر همیشه گفته می‌شود عرف را از لغت بگیریم، اما در این مورد خلاف آن را می‌گوییم. چون اگر به سراغ لغت بروید، لغت می‌گوید کبوتر با یاکریم دو چیز است یا لغت می‌گوید مرغ و خروس دو چیز است، ولی عرف همیشه مرغ را با خروس یکی محسوب می‌کنند.

شاید توضیحی در همین روزها درباره این موضوع عرض شود. ملاحظه شود کسی مانند شرتونی در «المنجد» یا در «اقرب الموارد» یا «علوم العربیه» (نویسندگان اقرب الموارد و علوم العربیه برادر هستند) در کتابخانه نشسته و این کتاب‌ها را نوشته‌اند. کتابی که در کتابخانه نوشته شده است یعنی نویسنده نشسته و فکر کرده است مانند فلان عالمی که مثلاً کتاب تاریخ نوشته است، ولی در کتابخانه نشسته و اندیشیده و سپس نوشته است. مدام با خود گفته است که کوروش علی‌القاعده باید به فلان جا رفته باشد، علی‌القاعده هم باید ده نفر را کشته باشد، علی‌القاعده هم باید چند نفر را زندانی کرده باشد؛ درحالی‌که با علی‌القاعده که نمی‌توان تاریخ نوشت.

اما یک کتاب لغت هم داریم که در کتابخانه است ولی معتبر است، مانند کتاب «مصباح المنیر» فیومی؛ این هم در کتابخانه نوشته شده است، ولی هفتصد کتاب لغت داشته و این را نوشته است. یک کتاب لغت هم مانند «جوهری» یا «ازهری» است که در میان عرب‌ها رفته است، یا «قاموس المحیط» فیروزآبادی. فیروزآبادی مدام در شهر و روستا گشته و پرسیده و این لغت‌ها را نوشته است. این‌ مسئله را زمانی توضیح می‌دهم که کدام لغت از عرب گرفته شده است و کدام لغت را نویسنده فکر کرده و سپس نوشته است.

 


logo