< فهرست دروس

درس خارج فقه آیت الله شبیری

75/07/18

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:وجوب خمس در«مال مختلط به حرام»

بررسي سند روايت «عمّار بن مروان»بررسی وثاقت عمار بن مروان

متن روايت: عمار بن مروان قال:«سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ فِيمَا يُخْرَجُ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْبَحْرِ وَ الْغَنِيمَةِ- وَ الْحَلَالِ الْمُخْتَلِطِ بِالْحَرَامِ إِذَا لَمْ يُعْرَفْ صَاحِبُهُ- وَ الْكُنُوزِ الْخُمُسُ.»[1]

بحث اين جلسه در رابطه با سند روايت عمار بن مروان است. در سند اين روايت دو نفر مورد بحث واقع شده‌اند يكي محمد بن عيسي كه مراد از او محمد بن عيسي العبيدي است. راجع به محمد بن عيسي در كتاب جامع الرواة و غير آن بحث مفصّلي شده است و چون در بين متأخرين وثاقت او ثابت است لذا بحث چندان مهمي ندارد و با مراجعه به همان كتب مطلب روشن مي‌شود. آن كسي كه ما در مورد او بحث خواهيم كرد و مطالب قابل ملاحظه‌اي در مورد او هست «عمار بن مروان» است.

مرحوم شيخ در «رجال»[2] ، «فهرست»[3] و مرحوم نجاشي در رجال خود[4] و همچنين مرحوم ابن غضائري[5] ، همه اينها از عمار بن مروان يشكري نام برده‌اند و او را جزء اصحاب امام صادق‌عليه السلام ذكر كرده‌اند منتهي مرحوم ابن غضائري تعبيري دارد كه با سايرين مقداري تفاوت دارد، او مي‌گويد عمار بن مروان ثوباني جزء موالي (= آزاد شده‌هاي) قبيله ثوبان است كه خود ثوباني‌ها هم از موالي يشكري‌ها هستند بنابراين عمار بن مروان از موالي موالي است. مرحوم نجاشي هم پس از آنكه عمار بن مروان يشكري تعبير مي‌كند مي‌گويد يشكري بودن او بدين خاطر است كه او جزء موالي ثوبان است و ثوبان نيز مولاي يشكر مي‌باشد خلاصه اينكه هم مرحوم ابن غضائري و هم مرحوم نجاشي اين مطلب را كه عمار بن مروان ابتداءً از موالي ثوبان است را تذكر داده‌اند اگر چه كه مرحوم ابن غضائري او را توصيف به عمار بن مروان ثوباني نموده ولي مرحوم نجاشي وي را به يشكري توصيف كرده است. علي اي حال اين عمار بن مروان يشكري (كه برادري هم بنام عمرو دارد كه در رجال برقي و شيخ[6] در زمره اصحاب حضرت صادق‌عليه السلام ذكر شده است) را مرحوم نجاشي[7] صريحاً توثيق نموده است. و در طريقي كه مرحوم نجاشي و مرحوم شيخ به او ذكر مي‌كنند راوي از عمار بن مروان يشكري، محمد بن سنان است.

مرحوم صدوق در مشيخه فقيه[8] شخصي را به عنوان «عمار بن مروان الكلبي» عنوان كرده كه روايت او در جلد دوم فقيه باب صوم آمده است. طريقي كه مرحوم صدوق به عمار بن مروان كلبي ذكر مي‌كند منتهي مي‌شود به حسن بن محبوب عن ابي ايوب الخرّاز (اصّح الخراز بالراء غير معجمه و زاء معجمه است) عن عمار بن مروان الكلبي است. اين شخص به اين عنوان در كتب رجال توثيق نشده است. حال بحث عمده اين است كه آيا عمار بن مروان يشكري با عمار بن مروان كلبي با هم متحد هستند كه در نتيجه توثيق شده باشد و يا اينكه اين دو عنوان در واقع براي دو شخص مي‌باشد؟ و در صورت تعدد اين دو نفر به حسب واقع طريقه تشخيص اينها از يكديگر در روايات چگونه است؟

 

كلام مرحوم صاحب قاموس الرجال در نفي اتحاد عمار بن مروان يشكري با عمار بن مروان كلبي

مرحوم صاحب قاموس الرجال در مقابل كساني مثل مرحوم صاحب جامع الرواة، مرحوم مجلسي اول و مرحوم حاجي نوري كه قائل به اتحاد اين دو عنوان از نظر مصداق و معنون هستند، كلامي دارد. ايشان مي‌گويد اتحاد دو عنوان ممكن نيست مگر اينكه دو مطلب ضميمه شود، يكي اينكه بگوييم در فهرست مرحوم شيخ و فهرست مرحوم نجاشي كه راوي از عمار بن مروان يشكري را محمد بن سنان قرار داده‌اند اشتباهي صورت گرفته و در حقيقت واسطه‌اي بين محمد بن سنان و عمار بن مروان يشكري بوده كه ساقط شده است و مطلب ديگر اينكه، بگوييم، اينكه مرحوم صدوق تعبير «كلبي» نموده و ديگران «يشكري» تعبير نموده‌اند اين اختلاف تعبير به لحاظ اختلاف نظر اين افراد در مورد عمار بن مروان است كه آيا او كلبي است يا يشكري است؟ نه به اين لحاظ كه عمار بن مروان هم كلبي است و هم يشكري. چون جمع بين يشكري و كلبي در مورد شخص واحد نمي‌شود. پس بنابراين قول به اتحاد مبتني بر تمام شدن هر دو مطلب فوق است. حالا دو احتمال در كار است: شايد مرحوم صاحب قاموس الرجال متوقف در مسأله است و شايد با اين بيان مي‌خواهد قول به اتحاد را رد كند چون مطلب اول يعني اشتباه مرحوم شيخ و مرحوم نجاشي و افتادن واسطه‌اي ميان محمد بن سنان و عمار بن مروان بسيار بعيد است (خصوصاً با توجه به اينكه روايت محمد بن سنان عن عمار بن مروان به صورت بدون واسطه در اسانيد كتب اربعه و غير كتب اربعه بسيار زياد وجود دارد) لذا نمي‌توان قائل به اتحاد شد.

توضيح كلام مرحوم صاحب قاموس الرجال و نقد آن

دو قسمت از كلام مرحوم صاحب قاموس نيازمند توضيح است، كه ما ابتداءً آن دو قسمت را توضيح مي‌دهيم و آنگاه به نقد و بررسي كلام مرحوم صاحب قاموس مي‌پردازيم. يك قسمت اين است كه ايشان گفتند اگر بخواهيم قائل به اتحاد كلبي و يشكري شويم بايد بگوييم در فهرست مرحوم شيخ و فهرست مرحوم نجاشي اشتباهي شده و واسطه‌اي ميان محمد بن سنان و عمار بن مروان يشكري ساقط گرديده است. دليل اينكه بايد چنين چيزي را ملتزم شد اين است كه گفتيم طريقي كه مرحوم صدوق براي عمار بن مروان كلبي ذكر مي‌كند منتهي مي‌شود به حسن بن محبوب عن ابي ايوب الخراز عن عمار بن مروان الكلبي، حسن بن محبوب با يك واسطه از عمار بن مروان نقل روايت نموده است و از طرفي محمد بن سنان هم با حسن بن محبوب از نظر طبقه و رتبه در يك طبقه هستند لذا اگر قرار باشد عمار بن مروان كلبي با عمار بن مروان يشكري متحد باشند بايد همانطوري كه ميان حسن بن محبوب و عمار واسطه وجود دارد، ميان محمد بن سنان و عمار نيز واسطه‌اي وجود داشته باشد. و اما راجع به قسمت دوم كلام مرحوم صاحب قاموس كه فرمودند اتحاد دو عنوان مبتني بر اين مطلب هم هست كه بگوييم مرحوم صدوق كه صفت كلبي را ذكر كرده و ديگران يشكري گفته‌اند اينها از باب اختلاف نظر است نه اينكه اين دو صفت هر دو براي يك شخص باشد، زيرا جمع ميان يشكري بودن و كلبي بودن در شخص واحد نمي‌شود. اين قسمت هم نيازمند توضيح است. زيرا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چرا يشكري بودن با كلبي بودن جمع نمي‌شود؟ مگر نگفتيم كه يشكري بودن عمار بن مروان به خاطر ولاء است بنابراين منافاتي ندارد كه عمار بن مروان بالنسب كلبي باشد ولي بالولاء يشكري باشد؟ براي دفع اين سؤال و توضيح اينكه چرا مرحوم صاحب قاموس معتقد است كه دو عنوان كلبي و يشكري قابل جمع نيستند توجه به مطلبي كه مرحوم صاحب قاموس در مقدمه كتابش بيان نموده است لازم است، ايشان در آنجا مي‌فرمايد كلمه «مولي» در مقابل «عربي» است وقتي گفته مي‌شود كه فلاني مولي است يعني عرب نيست. (ايشان براي اين مطلب شواهدي هم آورده است از جمله شواهد اين است كه ايشان مي‌گويد در كتب رجال اين تعبير به چشم مي‌خورد كه در حق شخصي گفته مي‌شود «فلانٌ مولي و قيل عربي» از اين تعبير استفاده مي‌شود كه مولي در مقابل عربي است.) بر اين اساس و با توجه به اينكه يشكر و كلب دو طايفه و قبيله از عرب مي‌باشند بنابراين نمي‌توان گفت كه عمار بن مروان مولاي يشكر است و بالنسب مربوط به طايفه كلب مي‌باشد. پس به ناچار بايد قائل شويم كه اين اختلاف ناشي از اختلاف نظر آقايان در حق عمار است. بعضي او را كلبي و بعضي يشكري مي‌دانند.

به نظر ما قسمت اخير كلام مرحوم صاحب قاموس الرجال كه گفتند كلمه «مولي» در مقابل «عرب» است به طور مطلق صحيح نيست، اين هم جواب نقضي دارد و هم جواب حلّي:

جواب نقضي اين است كه اگر به كتاب رجال مرحوم شيخ مراجعه كنيد. اولين كسي كه ايشان جزء اصحاب حضرت رسول‌صلي الله عليه وآله ذكر نموده است «اُسامة بن زيد» است كه در حق او گفته «مولي رسول‌الله‌صلي الله عليه وآله و نسبه من كلب»[9] . يعني با اينكه اُسامة از نظر نسب جزء يكي از بطون عرب است و ليكن آزاد شده رسول خداصلي الله عليه وآله نيز مي‌باشد و اين مطلب امر بعيدي هم نيست بلكه امري بسيار شايع بوده كه دو قبيله از عرب با يكديگر به جنگ مي‌پرداختند و وقتي يك قبيله در جنگ بر طرف مقابل خود غلبه پيدا مي‌كرد آنها را استرقاق مي‌نمودند و بعداً آزاد مي‌كردند. پس بنابراين مولي با عربي بودن منافاتي ندارد.

جواب حلّي، اين است كه به نظر مي‌رسد بين كلمه «مولي» در صورتي كه مضاف به كلمه ديگري باشد مثل مولي بني هاشم و بين آنجايي كه كلمه «مولي» بدون اضافة شدن به كلمه ديگر، استعمال مي‌شود، خلطي صورت گرفته است. اگر كلمه مولي بدون اضافه شدن به كلمه ديگري بكار رود و مثلاً گفته شود فلان مولي در اينجا مضاف اليه كلمه مولي كه محذوف شده است طبيعي عرب است يعني آن شخص آزاد شده عرب است و قهراً در اين مورد كلمه مولي در مقابل عربي استعمال شده است ولي اگر مضاف اليه كلمه مولي در كلام ذكر شود و بطور مثال بگويند فلان مولي بني هاشم معناي آن اين است كه آن شخص از نظر نسب داخل در طايفه بني هاشم نيست بلكه رابطه او با بني هاشم از طريق ولاء است، و البته اين منافاتي با اينكه شخص مذكور از نظر نسب داخل در طايفه ديگري از عرب باشد ندارد. نكته‌اي كه بايد به آن توجه نمود اين است كه در مواردي كه رابطه شخصي با طايفه‌اي به واسطه ولاء است، لزوماً بدين معنا نيست كه شخص فرد مذكور بالخصوص زماني عبد آن طايفه بوده و بعدها آنها او را آزاد كرده باشند. بلكه اگر اجداد او نيز زماني به عنوان عبد در اختيار آن طايفه بوده‌اند و سپس آنها را آزاد كرده باشند نيز مي‌توان از احفاد آنها تعبير به «مولي» نمود مثلاً در حق زرارة بن اعين مي‌گويند مولي بني شيبان. اين به آن معنا نيست كه خود زرارة زماني عبد آنها بوده است بلكه اجداد او مدتي عبيد بني شيبان بوده‌اند و بعد بني شيبان آنها را آزاد نموده‌اند. پس خلاصه جواب حلّي ما به مرحوم صاحب قاموس الرجال اين شد كه در مواردي كه مضاف اليه كلمه مولي صريحاً در كلام ذكر مي‌شود مثل ما نحن فيه كه گفته‌اند عمار بن مروان مولي يشكر، در اين موارد كلمه مولي در مقابل عرب و به معناي غير عربي نيست و لذا در محل كلام جمع بين يشكري بودن و كلبي بودن في حدّ نفسه اشكالي ندارد. اما مطلب اول كلام قاموس الرجال كه بنا بر اتحاد بايد سقطي در سند صورت گرفته باشد. مطلب قابل ملاحظه‌اي است كه بحث جداگانه‌اي دارد.

 

كلام مرحوم آقاي خويي درباره اتحاد عمار بن مروان يشكري با عمار بن مروان كلبي

مرحوم آقاي خويي در كتاب معجم الرجال در مقام ردّ اتحاد عمار بن مروان يشكري با عمار بن مروان كلبي، كلامي دارند كه چون مقداري از ابتداي كلام ايشان ممكن است انسان را به اشتباه بياندازد لذا ما آن را طور ديگري تقريب مي‌كنيم. ايشان مي‌فرمايند[10] جزم به اتحاد اين دو نفر نمي‌توان پيدا كرد زيرا اتحاد دو نفر را در صورتي مي‌توانيم بپذيريم كه اولاً راوي از هر دوي آنها يك نفر باشد و ثانياً هر دو شخص صاحب تأليف و كتاب باشند. و در مورد عمار يشكري و عمار كلبي، علاوه بر اينكه راوي آنها متعدد است، (راوي يشكري محمد بن سنان است و راوي كلبي ابو ايوب خراز) فقط عمار بن مروان يشكري به طور مسلّم صاحب كتاب است ولي صاحب كتاب بودن عمار بن مروان كلبي ثابت نيست و صرف اينكه مرحوم صدوق او را در مشيخه عنوان نموده و براي او طريق ذكر كرده است دليل بر كتاب داشتن او نمي‌شود.[11]

بنابراين نمي‌توان جزم به اتحاد پيدا كرد. سپس مرحوم آقاي خويي در ادامه مي‌فرمايند:[12] حال كه ما قائل به تعدد اين دو نفر شديم اينطور نيست كه در مواردي كه عمار بن مروان به طور مطلق و بدون ذكر مشخصه، آمده باشد، ما دچار ترديد و اشتباه شويم زيرا همانطوري كه گفتيم از ميان يشكري و كلبي، عمار بن مروان يشكري صاحب كتاب و مشهور و معروف بوده است پس عند الاطلاق عمار بن مروان منصرف به يشكري خواهد بود و ليكن در روايت محل بحث ما كه مربوط به خمس مال مختلط است اشكالي وجود دارد كه بر اساس آن اشكال و لو اينكه عمار بن مروان در آن به طور مطلق آمده است و ليكن معذلك بايد قائل شويم كه مراد از او عمار بن مروان كلبي است نه يشكري، و آن اشكال اين است كه در روايات باب خمس راوي از عمار بن مروان، حسن بن محبوب است نه محمد بن سنان. و حسن بن محبوب هم به واسطه ابو ايوب خراز از عمار بن مروان كلبي نقل مي‌كند پس مظنون قوياً اين است كه عمار بن مروان در روايت باب خمس (محل كلام) همان عمار بن مروان كلبي است كه آنهم توثيق نشده است.

اشكال به كلام مرحوم آقاي خويي

به نظر ما اين كلام مرحوم آقاي خويي داراي اشكال واضحي است و اگر در ذهنتان باشد خود مرحوم آقای خويي[13] در مباحث سابقه نيز بر خلاف آنچه در معجم الرجال گفته‌اند، عمار بن مروان در اين روايت را همان يشكري ثقه مي‌دانند. اشكال ما به كلام مرحوم آقاي خويي اين است كه اگر حسن بن محبوب در مواردي با واسطه از شخصي نقل نمايد مثل اينكه به واسطه ابو ايوب خراز از عمار بن مروان نقل مي‌كند، اين چه قرينه ظنيه‌اي خواهد شد كه در موارد ديگري هم كه حسن بن محبوب بدون واسطه از عمار بن مروان نقل مي‌نمايد مثل روايت محل بحث، مراد از اين عمار بن مروان، هماني است كه بواسطه ابو ايوب از او نقل نموده است. و به عبارت واضح‌تر شما گفتيد كه عمار بن مروان كه حسن بن محبوب به واسطه ابو ايوب خراز از او روايت نقل مي‌كند، عمار بن مروان كلبي است. ولي در روايت محل بحث ما كه مرحوم صدوق در خصال[14] نقل كرده است، حسن بن محبوب بدون واسطه از عمار بن مروان نقل كرده است و با توجه به اينكه حسن بن محبوب از نظر طبقه، متحد با طبقه محمد بن سنان كه راوي يشكري است، مي‌باشد و از طرفي شما نيز معتقديد كه «عمار بن مروان» اگر بطور مطلق باشد، منصرف به همان يشكري ثقه است. لذا با در نظر گرفتن اين امور، اشكالي ندارد كه مراد از عمار بن مروان در روايت مورد بحث هم، عبارت از همان عمار بن مروان يشكري باشد.

 

نظر ما در مورد «عمار بن مروان» واقع در سند روايت محل بحث

و ليكن معذلك به نظر ما نمي‌توان ثابت كرد كه عمار بن مروان واقع در سند اين روايت همان يشكري باشد زيرا ما در تمامي كتب و جوامع روايي موجود فحص و جستجو نموديم و حتي در يك مورد هم پيدا نكرديم كه حسن بن محبوب، بدون واسطه غير از همين روايت محل بحث، از عمار بن مروان روايت نقل كرده باشد، بلكه در تمامي مواردي[15] كه حسن بن محبوب از عمار بن مروان نقل حديث كرده است يا بواسطه ابو ايوب (بطور مطلق) يا ابو ايوب خراز يا هشام بن سالم يا علي بن رئاب كه گاهي از او تعبير به ابن رئاب شده است، بوده است. لذا به نظر مي‌آيد در روايت مورد بحث كه حسن بن محبوب بلا واسطه از عمار بن مروان روايت كرده است، سقطي صورت گرفته باشد و در ميان او و عمار بن مروان كسي واسطه بوده است حال يا ابو ايوب خراز يا هشام بن سالم. علي اي تقدير صرف اينكه حسن بن محبوب با محمد بن سنان هم طبقه هستند را نمي‌توان قرينه بر اين گرفت كه پس مراد از عمار بن مروان همان عمار بن مروان يشكري است. ادامه اين بحث را در جلسه آينده پي خواهيم گرفت. ان شاء الله.


[1] . وسائل الشيعة، ج‌9، ص: 494‌، ح12566- 6.
[2] . رجال الطوسي، ص: 252، « 3536- 445 عمار بن‌ مروان‌ اليشكري، مولاهم الخزاز الكوفي. ».
[3] . فهرست كتب الشيعة و أصولهم و أسماء المصنفين و أصحاب الأصول (للطوسي) ( ط - الحديثة)، النص، ص: 335، « عمّار بن مروان. له كتاب. أخبرنا أبو عبد اللّه، ... عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان.».
[4] . رجال النجاشي، ص: 291، « 780 عمار بن‌ مروان‌ مولى بني ثوبان بن سالم مولى يشكر، و أخوه عمرو ثقتان، روى عن أبي عبد الله عليه السلام. له كتاب‌، أخبرنا محمد بن جعفر قال: ...، عن محمد بن سنان، عنه بالكتاب. ».
[5] . الرجال (لابن الغضائري)، ص: 74، « عمّار بن مروان، الثوبانيّ، مولى بني ثوبان موالي بني يشكر، كوفيّ. يروي عن أبي الحسن، و أبي عبد اللّه عليهما السّلام‌».
[6] . رجال الطوسي، ص: 249، « 3479- 388 عمرو بن‌ مروان‌ اليشكري، مولاهم كوفي، خزاز.».
[7] . رجال النجاشي، ص: 291، « 780 عمار بن‌ مروان‌ مولى بني ثوبان بن سالم مولى يشكر، و أخوه عمرو ثقتان، روى عن أبي عبد الله عليه السلام. له كتاب‌، أخبرنا محمد بن جعفر قال: ...، عن محمد بن سنان، عنه بالكتاب. ».
[8] . من لا يحضره الفقيه، ج‌4، ص: 498، « [بيان الطريق إلى عمّار بن‌ مروان‌ الكلبيّ‌] و ما كان فيه عن عمّار بن مروان الكلبيّ فقد رويته ... عن الحسن بن محبوب، عن أبي أيّوب الخزّار، عن عمّار بن مروان‌».
[9] . رجال الشيخ الطوسي - الأبواب، ص: 57.
[10] . معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرجال، ج‌13، ص: 275، « إنما الإشكال في اتحاده مع عمار بن مروان الكلبي، الذي ذكره الصدوق في المشيخة، فظاهر الأردبيلي في جامعه هو الاتحاد، و لكن الجزم به مشكل جدا، كيف و إن الكلبي لم يثبت أنه ذو كتاب، .... ».
[11] ـ استاد مدظله: بعضي توهم مي‌كنند كه هر شخصي را كه مرحوم صدوق در مشيخه براي او طريقي ذكر كرده است وي صاحب كتاب بوده و مرحوم صدوق‌ به كتاب او دسترسي داشته و از آن نقل نموده است. و ليكن اين مطلب كلام صحيحي نيست و همانطوري كه مرحوم آقاي خويي هم قائل هستند ذكر شخصي در مشيخه دليل بر صاحب كتاب بودن او نيست. بسياري از اشخاصي را كه مرحوم صدوق براي آنها در مشيخه طريق ذكر مي‌كند خودشان كتاب ندارند ولي مرحوم صدوق بواسطه كتب ديگري كه روايات آنها را جمع‌آوري نموده‌اند. آن روايات را نقل مي‌كند بعنوان مثال محمد بن يحيي العطار خود كتابي ندارد ولي ما بواسطه كليني به روايات او اطلاع پيدا مي‌كنيم و يا مثلاً شما روايتي را از حسن بن محبوب نقل مي‌كنيد و بعد براي آن طريقي ذكر مي‌كنيد. اين به آن معنا نيست كه كتاب حسن بن محبوب به دست شما رسيده است يا اصلاً او كتابي داشته است بلكه شما آن را بواسطه كليني كه روايات حسن بن محبوب را نقل كرده، نقل مي‌نمائيد. مرحوم شيخ در مشيخه (تهذيب الأحكام، المشيخة، ص: 44‌) طريقي را كه به احمد بن ابي عبدالله يا احمد بن محمد بن خالد ذكر مي‌كند در آن طريقي از كتاب خود احمد بن محمد بن خالد نقل مي‌كند يعني خود احمد بن محمد بن خالد در طريق واقع شده است و بعضي از روايات را از كليني نقل مي‌كند. يعني طريق او منتهي به كتاب كليني مي‌شود. يعني در يك طريق كليني هست و در طريق ديگر كليني نيست.
[12] . معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرجال، ج‌13، ص: 275، « ... هي كثيرة عمار بن مروان بلا تقييد، و لا ينبغي الشك في انصرافه إلى من هو المعروف المشهور و له كتاب، .... فمن المحتمل قويا أن يكون عمار بن مروان في هذه الرواية، هو الكلبي دون اليشكري... ».
[13] . موسوعة الإمام الخوئي، ج‌25، ص: 107‌، « .... لكن الظاهر أنّها صحيحة السند، لما عرفت فيما مرّ من أنّ عمّار بن مروان و إن كان مشتركاً‌ .... و لا شكّ أنّ اللفظ ينصرف لدى الإطلاق إلى من هو الأعرف الأشهر. فلا ينبغي التأمّل في صحّة الرواية.».
[14] . الخصال، ج‌1، ص: 290، « 51- حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُول‌ ... ».
[15] ـ استاد مدظله: ما تمامي موارد مذكور را ياد داشت نموده و اگر آقايان خواسته باشند تقديم مي‌نمايم.

BaharSound

www.baharsound.ir, www.wikifeqh.ir, lib.eshia.ir

logo