1405/03/27
تحلیل مفهوم تقیه: مرز بین رخصت شرعی و بهانه سستی در یاری امام/قاعده تقیه /امنیت داده ها و بصیرت در دین
موضوع: امنیت داده ها و بصیرت در دین/قاعده تقیه /تحلیل مفهوم تقیه: مرز بین رخصت شرعی و بهانه سستی در یاری امام
●امامت و مدیریت نظامات پیچیده
●ریشههای انحراف تاریخی و برتری مدیریتی ائمه
●ماهیت و حدود تقیه: قاعده «فساد در دین» و «حفظ خون»
●نقد تقیه بهانهجویانه: فرار از مسئولیت یاری امام
●ردّ ادله انزواطلبی و مسئولیت شیعیان در عصر غیبت
تحلیل مفهوم تقیه: مرز بین رخصت شرعی و بهانه سستی در یاری امام
امامت و مدیریت نظامات پیچیده
قواعد متعددی با ماهیتهای گوناگون وجود دارد. این قواعد که میتوان آنها را قواعد تقیه نامید، دارای کاربرد، ارتباط و تأثیرگذاری متقابل هستند. هر یک از این قواعد، مقتضیات ابزاری متفاوتی دارند و عدم توجه به این تفاوتها، به برداشتهای متناقض میانجامد.
مثال: برای تقریب به ذهن، پزشکی را در نظر بگیرید که برای یک بیمار، پنج داروی متعارض با یکدیگر تجویز کرده است. مدیریت مصرف این داروها به گونهای که اثر یکدیگر را خنثی نکنند، نیازمند تدبیر و دقت فراوان است. این مباحث در ابواب فقهی معاصر اهمیت ویژهای مییابد، زیرا تقیه با آن مرتبط است.
نکته: تقیه صرفاً یک مسئله فردی نیست، بلکه ابعاد اجتماعی و سیاسی دارد. عقیده در اینجا نه به معنای باور نظری در قلب افراد، بلکه به معنای آیین حاکم بر اجتماع است. هر اجتماع دارای چند لایه است:
- بافت اجتماعی.
- بافت مدیریت سیاسی.
- مدیریت امنیتی.
- آیین اعتقادی حاکم بر آن.
حال پرسش این است که چگونه میتوان میان این قواعد مختلف، الفت و هماهنگی ایجاد کرد؟ امامت با علم، مدیریت و تدبیر، ارتباطی تنگاتنگ دارد. امام معصوم از چنان قدرتی در دو حوزه نظریهپردازی و اجرا برخوردار است که میتواند تمام نیروها و نظامات را به گونهای هماهنگ سازد که هیچ عاملی مانع شکوفایی، کمال، توسعه و عدالت نشود. در حقیقت، معصوم، هسته هنجاری نظم بشری برای رسیدن به عالیترین درجات شکوفایی است. او با دانش و توان اجرایی خود، میتواند تمام دولتها، ملتها و افراد را در یک نظم جامع به سوی کمال رهنمون شود. این مباحث، از مدیریت خانواده کوچک تا مدیریت جامعه بزرگ، همگی با مفهوم امامت پیوند دارد.
در سطح نظریهپردازی، اهداف عالی اسلام و دین، محل اختلاف بشر نیست. اما گاهی شرایطی پیش میآید که حتی منجر به شهادت میشود. به عنوان نمونه، دولتهای اموی و عباسی که در زمان خود ابرقدرت محسوب میشدند، با نرمافزار مدیریتی ائمه (علیهم السلام) به چالش کشیده میشدند.
ریشههای انحراف تاریخی و برتری مدیریتی ائمه
اهل بیت (علیهم السلام) بهخوبی دریافته بودند که سقیفه، نهادی است که جاهلیت پیش از اسلام را احیا میکند.
شاهد آن: این بود که سقیفه راه را برای بازگشت امویان، یعنی دشمنان سرسخت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به خطیرترین جایگاههای قدرت در جهان اسلام، یعنی شام، هموار کرد. شام در آن زمان، منبع درآمد عظیمی برای خلافت بود، از مرکز مهاجرین و انصار در مدینه دور بود و به مرزهای امپراتوری روم شرقی نزدیکی داشت؛ بستری کاملاً مناسب برای احیای قدرت آل ابوسفیان. پیامبر (صلی الله علیه و آله) بساط قدرت را از زیر پای آل ابوسفیان برچیده بود، اما سقیفه مجدداً راه را برای سردمداری آنان در جهان اسلام گشود. فتح شام که در زمان خلیفه اول و دوم رخ داد، طبق روایات موجود در منابع اهل سنت، بیش از آنکه مرهون فرماندهانی چون ابوعبیده جراح یا خالد بن ولید باشد، به برکت مجاهدتهای یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) حاصل شد.[1]
این قدرت معنوی و الهی ائمه (علیهم السلام) به گونهای بود که حتی در سختترین شرایط امنیتی، تفوق خود را حفظ میکردند. در رقابتهای امنیتی، هیچ دشمنی بر آنان برتری نداشت. چنانکه در مضامین ادعیه و زیارات، مانند زیارت جامعه کبیره،[2] به این درخشش ذاتی و هدایتگری آنان اشاره شده است. این قدرت، یک توانایی بشری و عملی در اداره امور است و لزوماً به معجزه و یاری ملائکه متکی نیست. بنابراین، همین رویارویی ائمه (علیهم السلام) با دولتهای اموی و عباسی، خود برهانی قاطع است بر اینکه ایشان در مدیریت و انتقال مسالمتآمیز قدرت، ید طولایی داشتند.
ماهیت و حدود تقیه: قاعده «فساد در دین» و «حفظ خون»
حال با این مقدمه، به سراغ روایات مربوط به تقیه و شرایط آن میرویم که فهم نادرست آنها موجب اشتباهات فراوانی میشود.
روایت اول: در کتاب الکافی، موثقه مسعدة بن صدقه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است. این حدیث در بخش اصول عقاید کتاب الکافی جای گرفته، زیرا تقیه صرفاً یک حکم فرعی فقهی نیست، بلکه با بنیانهای اعتقادی پیوند دارد. در این روایت آمده است: إِنَّ لِلتَّقِيَّةِ مَوَاضِعَ مَنْ أَزَالَهَا عَنْ مَوَاضِعِهَا لَمْ تَسْتَقِمْ لَهُ وَ تَفْسِيرُ مَا يُتَّقَى مِثْلُ أَنْ يَكُونَ قَوْمُ سَوْءٍ ظَاهِرٌ حُكْمُهُمْ وَ فِعْلُهُمْ عَلَى غَيْرِ حُكْمِ الْحَقِّ وَ فِعْلِهِ فَكُلُّ شَيْءٍ يَعْمَلُ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ لِمَكَانِ التَّقِيَّةِ مِمَّا لَا يُؤَدِّي إِلَى الْفَسَادِ فِي الدِّينِ فَإِنَّهُ جَائِزٌ. [3] بر اساس این روایت، تقیه قیود و شرایطی دارد و اگر به «فساد در دین» منجر شود، جایز نیست.
نکته: برخی از بزرگان معاصر، مانند سید احمد خوانساری[4] و سید محمد روحانی،[5] با برداشت رایج از تقیه که توسط آیتالله بروجردی[6] ترویج میشد، موافق نبودند. بزرگانی چون سید صدرالدین صدر[7] و علامه امینی[8] نیز نقدهایی بر این دیدگاه داشتند.
قاعده: مشهور است که إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ. [9] یعنی تقیه برای حفظ خون است و آنجا که کار به ریختن خون برسد، دیگر تقیه جایز نیست. در اینجا تشخیص موقعیت، امری بسیار دقیق است؛ مانند موردی که عالمی برای حفظ دین مردم و جلوگیری از انحراف آنان، خون خود را فدا میکند.
خلاصه: اگر تقیه برای حفظ جان است، پس در برابر حفظ «آیین دین» چه جایگاهی دارد؟ از منظر شرع، حفظ دین بر حفظ جان اولویت دارد و اگر تقیه به فساد در دین بینجامد، دیگر مشروعیتی نخواهد داشت.
شاهد: قیام امام حسین (علیه السلام) یکی از بزرگترین قواعد رفتاری معصوم است. اگر آن حضرت تقیه میکرد، این امر منجر به انحراف بنیادین در آیین و مبانی نظری دین اسلام میشد. در چنین شرایطی، امام باید خود را قربانی دین کند تا اساس آن حفظ و ایمن بماند.
بر اساس روایات، تقیه جایگاه و مواضع مشخصی دارد و بهکارگیری آن در غیر جای خود، موجب انحراف از مسیر مستقیم میشود. در روایتی از امام عسکری (ع) در تفسیر این موضوع آمده است: «لِلتَّقِيَّةِ مَوَاضِعُ، مَنْ أَزَالَهَا عَنْ مَوَاضِعِهَا لَمْ تَسْتَقِمْ لَهُ، وَ تَفْسِيرُ مَا يُتَّقَى مِثْلُ أَنْ يَكُونَ قَوْمُ سَوْءٍ ظَاهِرُ حُكْمِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ عَلَى غَيْرِ حُكْمِ الْحَقِّ وَ فِعْلِهِ، فَكُلُّ شَيْءٍ يَعْمَلُ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ لِمَكَانِ التَّقِيَّةِ مِمَّا لَا يُؤَدِّي إِلَى الْفَسَادِ فِي الدِّينِ فَإِنَّهُ جَائِزٌ».[10] مفهوم مخالف این روایت آن است که اگر عملی، هرچند در پوشش تقیه، به فساد در دین بینجامد، جایز نخواهد بود.
نکته: مسئولیت هر فرد در برابر کیان دین، اصلی بنیادین است. گاهی یک فرد عادی که در ظاهر جایگاه اجتماعی برجستهای ندارد، در چنان موقعیت امتحانی قرار میگیرد که سرنوشت جامعه به عمل او گره میخورد. این همان حقیقتی است که در فرمایش مشهور پیامبر اکرم (ص) تبلور یافته است: «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ»[11] . از این رو، تحدید موضوع تقیه امری بسیار حساس است و ابعاد آن از حوزه فردی فراتر رفته، به عرصه اجتماع، سیاست و کیان دین جامعه کشیده میشود.
شاهد: قرآن کریم نیز مرز تقیه را بهروشنی مشخص کرده و آن را تنها در صورت اکراه و در حالی که قلب بر ایمان استوار است، مجاز میشمارد: ﴿…إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا…﴾[12] .
توجه: تقیه یک حکم مشروط است و نباید به ابزاری برای توجیه هر عملی تبدیل شود. در برخی موارد، ترک تقیه واجب و عمل به آن حرام است. امام صادق (ع) در کلامی عدهای را توبیخ میکنند که جایگاه تقیه را وارونه ساختهاند: «…وَ تَتْرُكُونَ التَّقِيَّةَ حَيْثُ لَابُدَّ مِنَ التَّقِيَّةِ».[13]
از این روایات و روایات متعدد دیگر معلوم میشود که تقیه دارای ضوابط و شرایط دقیقی است و نمیتوان به بهانه آن از زیر بار مسئولیتها شانه خالی کرد. متأسفانه برخی تقیه را سپری برای فرار از وظایف خود قرار میدهند.
قاعده: در روایتی که شیخ طوسی در کتاب تهذیب الأحکام نقل میکند، امام باقر (ع) حد نهایی تقیه را مشخص فرمودهاند: «إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ، فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَيْسَ تَقِيَّةٌ».[14] این قاعده، سطح موضوع تقیه را به آیین و کیان جامعه ارتقا میدهد و نشان میدهد که تقیه دارای مراتب و آستانههایی است.
مشکل: مشکل آنجاست که برخی تقیه را بهانهای برای ترک نصرت اهل بیت (ع) قرار میدهند. امام (ع) در ادامه همان روایت، این گروه را بهشدت توبیخ میکنند:
نقد تقیه بهانهجویانه: فرار از مسئولیت یاری امام
«وَ أَيْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا لَقُلْتُمْ لَا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ».[15]
حاصل کلام: این روایت نشان میدهد که تقیه نباید بهانهای برای شانه خالی کردن از مسئولیت نصرت دین خدا، چه نصرت عملی، نظامی، سیاسی، مالی یا فرهنگی باشد. چنین تقیهای حقیقت ندارد و صرفاً پوششی برای راحتطلبی و حفظ منافع شخصی است.
بحث فقهی: در فقه، دیدگاه مشهور آن است که اگر امر دایر بر تقیه و ریخته شدن خون بیگناهی باشد، تقیه مطلقاً جایز نیست. برخی این مسئله را نه از باب جواز تقیه، بلکه از باب تزاحم احکام تحلیل کردهاند که این دیدگاه نیز مورد نقد قرار گرفته است.[16] در مقابل، مرحوم آیتالله خویی[17] در این مسئله دیدگاه خاصی دارند که از مشهور فاصله میگیرد. با این حال، در مواردی مانند افشای نام اصحاب و یاران مؤمن که منجر به کشته شدن آنها شود، جایی برای تقیه باقی نمیماند.
نکته: این بحث در مورد مسئولان و مدیران جامعه حساسیت بیشتری پیدا میکند. اگر مدیری در یک جایگاه حساس نظامی، سیاسی یا دینی، میان حفظ مصالح شخصی خود و سرنوشت جامعه یا امنیت ملی و دینی، دومی را فدا کند، عمل او قطعاً تقیه مشروع نیست. این بحث، یعنی جواز یا عدم جواز تقیه برای مسئولان و شخصیتهای برجسته، بهتفصیل در کتب فقهی مطرح شده است.[18]
در مقابل این رویکرد، تاریخ اسلام سرشار از الگوهایی است که جان خود را برای حفظ عزت و حقیقت مکتب فدا کردند؛ شخصیتهایی چون ابن سِکیت[19] و میثم تمار[20] که شمعهای فروزان این راه هستند.
بنابراین، باید میان تقیه مشروع که برای حفظ کیان دین و جان مؤمنان است و تقیهای که بهانه فرار از مسئولیت و سستی در یاری دین خداست، تفاوت قائل شد. روایات مذکور بهروشنی نشان میدهند که تقیه بهانهجویانه، نزد اهل بیت (ع) امری مذموم و ناپسند است و نباید سرنوشت مذهب و ارکان آن را با چنین توجیهاتی به خطر انداخت.
این تأکید امام (علیه السلام) در ادامه روایت پیشین، به نکتهای اساسی اشاره دارد و آن، بهانهجویی برخی از مؤمنان برای یاری نرساندن به امام زمان خویش در دوران غیبت است. ممکن است این پرسش مطرح شود که چه دلیلی بر لزوم زمینهسازی برای ظهور وجود دارد؟ پاسخ این است که دلایل، واضح و متعدد است. امام (علیه السلام) در ادامه همان روایت، به این حقیقت تلخ اشاره میکنند که اگر قائم (علیه السلام) قیام کند، دیگر به یاری این گروه از مدعیان نیازی نخواهد داشت، بلکه بر بسیاری از آنان که نفاق در دل دارند، حدود الهی را جاری خواهد ساخت: > …وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مَا احْتَاجَ إِلَى مُسَاءَلَتِكُمْ عَنْ ذَلِكَ وَ لَأَقَامَ فِي كَثِيرٍ مِنْكُمْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ حَدَّ اللَّهِ. [21]
این بیان، هشداری جدی برای جامعه شیعی است و نشان میدهد که تقیه نباید بهانهای برای شانه خالی کردن از مسئولیتها، بهویژه مسئولیت زمینهسازی برای ظهور، قرار گیرد.
روایت چهارم: در این راستا، روایتی است که نشان میدهد چگونه تقیه به دستاویزی برای توجیه سستی و بیعملی تبدیل میشود. این روایت که کلینی[22] در کتاب الکافی نقل کرده، هرچند در سند آن مباحثی مطرح است،[23] اما محتوای آن بسیار قابل تأمل است. در این روایت، امام باقر (علیه السلام) اصحاب خود را در آزمونی سخت قرار میدهد. ابوحمزه ثمالی نقل میکند که امام (علیه السلام) پس از بیان فضائل شیعیان واقعی، به حاضران فرمودند که هرکس خود را مصداق این اوصاف میداند، برخیزد. هیچکس برنخاست مگر خود ابوحمزه. امام به او فرمودند: « لَيْسَ إِيَّاكَ عَنَيْتُ، إِنَّمَا أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ، بَلْ إِيَّاهُمْ أَرَدْتُ.» مقصودم تو نبودی، همانا تو از منی و من از توأم؛ بلکه دیگران را اراده کردم.
سپس امام (علیه السلام) کلامی تکاندهنده بر زبان آوردند که به مثابه یک اصل کلی در شناخت مدعیان از عاملان است: « …ثُمَّ قَالَ: مَا أَكْثَرَ الْوَصْفَ وَ أَقَلَّ الْفِعْلَ، إِنَّ أَهْلَ الْفِعْلِ قَلِيلٌ… إِنَّ الْجَنَّةَ دَرَجَاتٌ فَدَرَجَةُ أَهْلِ الْفِعْلِ لَا يُدْرِكُهَا أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الْقَوْلِ وَ الْوَصْفِ. » …سپس فرمود: «چقدر توصیفکنندگان زیاد و چقدر عملکنندگان کماند! همانا اهل عمل اندکاند… بهشت درجاتی دارد؛ به درجه اهل عمل، هیچیک از اهل گفتار و وصف نمیرسد».[24]
این روایت بهروشنی نشان میدهد که بسیاری از افراد، در مقام حرف و ادعا، خود را پیرو اهل بیت (علیهم السلام) میدانند، اما در میدان عمل و فداکاری، از مسئولیت شانه خالی میکنند. این آزمون امام زینالعابدین (علیه السلام) و امام باقر (علیه السلام) در فضای خفقان آن دوران، نشان میدهد که حتی در آن شرایط نیز، سستی یاران یکی از بزرگترین موانع پیش روی ائمه بوده است.
روایت پنجم: نمونه دیگری که بهانهجویی برای ترک نصرت امام را به تصویر میکشد، داستان مشهور ابوهارون مکفوف با امام صادق (علیه السلام) است. هنگامی که یکی از اهالی خراسان به امام (علیه السلام) اعتراض کرد که چرا با وجود این همه شیعه و یاور در خراسان قیام نمیکنید، امام برای نشان دادن تفاوت میان ادعا و حقیقت، به ابوهارون مکفوف که از یاران خاص ایشان بود، دستور دادند وارد تنور آتش شود. ابوهارون بیدرنگ و بدون لحظهای تردید، نعلین خود را کناری نهاد و وارد تنور شد. سپس امام (علیه السلام) به آن مرد خراسانی فرمودند: «در خراسان چند نفر مانند این شخص دارید؟» مرد پاسخ داد: «به خدا قسم، حتی یک نفر».[25] این ماجرا بهخوبی نشان میدهد که تقیه در بسیاری از موارد، پوششی برای فرار از مسئولیتهای سنگین است. امام (علیه السلام) به یارانی نیاز دارند که در پایبندی و فداکاری، صادق و بیچونوچرا باشند، نه صرفاً مدعیانی که در بزنگاهها، به بهانه تقیه عقبنشینی میکنند.
طایفه ششم: افزون بر این روایات خاص، دستهای از روایات مستفیض و متواتر وجود دارد که علت اصلی عدم توفیق ائمه (علیهم السلام) در برپایی حکومت الهی را سستی و عدم وجود یاران صدیق و فداکار به تعداد کافی معرفی میکند. امامان بارها تأکید کردهاند که اگر به تعداد انگشتان دست، یاورانی باکیفیت و پایبند مییافتند، مسیر تاریخ دگرگون میشد.
نکته: کیفیت یاران، حتی از کمیت آنان نیز مهمتر است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بارها از فقدان یارانی همچون حمزه سیدالشهداء[26] و جعفر طیار[27] در جلوگیری از انحراف مسیر خلافت پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) یاد کردهاند. این نشان میدهد که حضور تنها دو نفر با چنان کیفیت ایمانی و فداکاری، میتوانست مانع شکلگیری سقیفه شود. در مقابل، یارانی چون سلمان، ابوذر، عمار و مقداد، با تمام عظمتشان، از نظر کیفیت فداکاری در آن سطح نبودند. این یک واقعیت تاریخی است که بر اساس سنتهای الهی و با ابزارهای عادی بشری قابل تحلیل است، نه از راه معجزه و امور خارقالعاده.
شاهد تاریخی: تاریخ اسلام نمونههای تلخی از سستی خواص را ثبت کرده است. زبیر بن عوام که در ابتدا از مدافعان سرسخت حق امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را از اهل بیت شمرده بود،[28] در جریان سقیفه و پس از آن، چنان دچار دنیاطلبی و لغزش شد که در مقابل امام خود ایستاد. این تحول شگرف نشان میدهد که حفظ ایمان و پایداری بر عهد، حتی برای نزدیکان نیز، امری دشوار است و به همین دلیل، یاوران حقیقی همواره اندک بودهاند.
اما زبیر متأسفانه به این عهد و پیمان وفادار نماند و به مقامی که بدان وعده داده شده بود، نرسید.
حاصل کلام آنکه: بر اساس روایات مستفیض و متواتر، یکی از علل اصلی عدم تحقق کامل برنامه الهی ائمه (علیهمالسلام)، سستی و کوتاهی یاران و پیروان بوده است. با وجود این حجم از روایات، چگونه میتوان ادعا کرد که یاری امام (علیهالسلام) و آمادهسازی برای ظهور، وظیفهای بر دوش شیعیان نیست؟ در حالی که خود حضرات معصومین علت تأخیر در تحقق دولت حقه را سستی یاران دانستهاند. این امر با سنن قطعی الهی که در قرآن کریم بیان شده نیز سازگار است؛ آنجا که خداوند میفرماید: ﴿…إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُركُم…﴾[29] و این قانون کلی را گوشزد میکند که: ﴿…إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُsِهِم…﴾[30] ؛ سنتی که هرگز تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد: ﴿…فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبديلًا ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحويلًا﴾[31] .
ردّ ادله انزواطلبی و مسئولیت شیعیان در عصر غیبت
برخی برای توجیه کنارهگیری خود به روایاتی تمسک میکنند که امر به خانهنشینی در دوران فتنه میکند، مانند روایت «کُونُوا أَحْلَاسَ بُیُوتِکُمْ»[32] ، اما باید توجه داشت که مقصود از این روایات، انزوا و ترک مطلق مسئولیتها نیست، بلکه پرهیز از فتنههای کور و قیامهای باطل است. شاهد آنکه در عصر امام صادق (علیهالسلام) نهضتهای نظامی و سیاسی متعددی شکل گرفت که اغلب آنها ماهیتی قدرتطلبانه داشتند و با شعار «الرضا من آل محمد»[33] به دنبال کسب قدرت برای خود بودند. از این رو، ائمه (علیهمالسلام) با تبیین ملاکهای دقیق، شیعیان را از پیوستن به این قیامهای انحرافی بر حذر میداشتند و هر پرچمی را که پیش از قیام قائم (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) برافراشته شود، پرچم طاغوت معرفی میکردند. [34] این روایات، کلیگویی نیستند، بلکه حاوی نکات و قرائن دقیقی برای تشخیص حق از باطلاند.
نتیجه آنکه: روایات مستفیض و متواتر، علت برپا نشدن دولت حق را سستی و عدم یاری پیروان معرفی میکنند.
شاهد بر این مدعا: کلام شیخ طوسی[35] در کتاب الغیبة است که سبب غیبت امام (علیهالسلام) را نه از جانب خداوند و نه از جانب خود امام، بلکه از سوی مردمان (مِنّا) میداند. [36] این تحلیل به آن معناست که ما زمینه را برای ظهور فراهم نکرده و نیروی لازم را برای یاری حضرتش آماده نساختهایم.
نکته مهم: تقیه به معنای رها کردن نیروسازی و دست کشیدن از کسب قدرت در ابعاد مختلف آن نیست. این برداشتی منسوخ و تحریفشده از مفهوم تقیه است. بسیاری از مؤمنان در طول تاریخ، در مقام تماشاگر باقی مانده و در صدد تقویت جبهه حق برای ظهور امامشان برنیامدهاند.
در روایتی تکاندهنده از ابوالحسن [امام کاظم] (علیهالسلام) آمده است: « لَوْ مَيَّزْتُ شِيعَتِي لَمْ أَجِدْهُمْ إِلَّا وَاصِفَةً، وَ لَوِ امْتَحَنْتُهُمْ لَمَا وَجَدْتُهُمْ إِلَّا مُرْتَدِّينَ.» [37]
این روایت و روایات مشابه، به خوبی نشان میدهد که مرز باریکی میان «کتمان» به عنوان یک تاکتیک مشروع و «تخلی» یا رها کردن دین به بهانه خوف وجود دارد.
مشکل اصلی در بحث شرایط تقیه آن است که ائمه (علیهمالسلام) بر اساس روایات مستفیض و متواتر، همواره بر این نکته تأکید داشتهاند که مؤمنان گاه تقیه را بهانهای دروغین برای شانه خالی کردن از مسئولیت و ترک یاری جبهه حق قرار میدهند. اینکه تقیه به معنای رها کردن مسئولیتها تفسیر شود، اشتباهی بزرگ و مسخ حقیقت این مفهوم است و نیازمند بحثی دقیق و موشکافانه است.
پرسش و پاسخ
تحلیل تاریخی اعلان شهادت ثالثه: از شیخ صدوق تا علمای بغداد
بررسی روششناسی ابن شهرآشوب در نقل فضائل
اشکال: آیا این مطالب، حدیث است یا برداشتهای ابن شهرآشوب[38] از این کلمات؟ برای مثال در بحث مساوات میان فضائل حضرت موسی (ع) و امیرالمؤمنین (ع)، دیدگاه روشنی وجود ندارد. آیا خود روایات بر این مدعاها دلالت دارند یا خیر؟
پاسخ: خیر، زیرا او به نکاتی اشاره میکند که در روایات آمده است. البته کلیت مطلب روشن است، اما اینکه جزئیات تطبیق آیات بر مصادیق، مانند اینکه حضرت موسی (ع) فلان کار را کرد و حضرت علی (ع) بهمان کار را، در روایات نیامده و حاصل استنباط خود ابن شهرآشوب است. بحث بر سر سند روایات نیست، بلکه محتوای خود آنهاست که دلایل را در بر دارد. با توجه به قدمت کتاب او که به بیش از شش قرن پیش بازمیگردد، نمیتوان انتظار داشت به منابعی فراتر از آنچه در دسترسش بوده، دست یافته باشد. او مطالب را از خود بیان نکرده، بلکه منابع خود را ذکر میکند و پیش از نقل سند، به منبع اشاره دارد.
اشکال: این حجم از فضائل که در یک منبع واحد یافت نمیشود؛ او فضائل گوناگون را از منابع مختلف گردآوری کرده است.
پاسخ: با تحقیق در این زمینه روشن میشود که او مجموعههای مختلف روایی را بررسی و مطالب را از آنها گردآوری کرده است.
لزوم پایبندی عملی و اظهار هویت شیعی
در پرسشهای اعتقادی بنیادین همچون «مَنْ رَبُّکَ؟ وَ مَنْ نَبِیُّکَ؟ وَ مَنْ إِمَامُکَ؟»، مسئله صرفاً اقرار زبانی به امامت نیست، بلکه پایبندی عملی به امام است. ازاینرو در روایات به تعبیر «أَحْلَاس»[39] برمیخوریم؛ یعنی امت باید در راه این مذهب، مخلص، نیرومند و ثابتقدم باشد. این به معنای کنشگری فعال، سرزندگی و تلاش عقلانی است، نه دستبسته بودن و خمودگی. البته این به معنای نفی لزوم پنهانکاری در مواقع خطر نیست، اما نمیتوان اظهار عقیده و هویت را به کلی کنار گذاشت.
نکته: این لزوم اظهار هویت، حتی در صورت وجود خطر، یک واجب ضروری است، زیرا دشمن قدرتمند است. اگر در منطقهای شیعیان قدرتمند باشند و دشمن ضعیف، شاید این درگیریها وجود نداشته باشد. اما در شرایط ضعف، این پایداری بر شعائر، خود فریاد حقانیت است، چنانکه در دعای ندبه آمده است: «أَیْنَ اَلْمُعَدُّ لِقَطْعِ دَابِرِ اَلظَّلَمَةِ… أَیْنَ قَاصِمُ شَوْکَةِ اَلْمُعْتَدِینَ».
مناظره شیخ مفید و شیخ صدوق بر سر تقیه و اعلان شعائر
لذا آلبویه وقتی به قدرت رسیدند، دلیلی نداشت که این فرصت را برای اظهار شعائر از دست بدهند. شیخ صدوق[40] که مفتی آنان بود، این مسیر را پیمود. اما شیخ مفید[41] در کتاب شرح اعتقادات صدوق، او را نقد میکند.
اشکال: صدوق کجا تقیه را رعایت کرده است؟ او آشکارا همه چیز را بیان کرد.
پاسخ: دقیقاً فرمایش شیخ مفید نیز همین است. او خطاب به صدوق میگوید تو روح تقیه را از بین بردی. شیخ مفید معتقد بود که صدوق با تشویق آلبویه به علنیسازی شعائر، شتابزده عمل کرده و موجب خونریزیهای سالانه در بغداد شده است. با این حال، خود شیخ مفید یا دیگر علمای بغداد مانع این کار نشدند.
شاهد: این کلام شیخ مفید در کتاب تصحیح اعتقادات الإمامیة در بحث تقیه است: «وَ قَضَى أَبُو جَعْفَرٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ بِتَرْكِ اَلتَّقِيَّةِ فِيمَا أَطْلَقَهُ مِنَ اَلْقَوْلِ فِي هَذَا اَلْبَابِ، وَ أَضَاعَ اَلْغَرَضَ فِي اَلتَّقِيَّةِ، وَ حَكَمَ بِتَرْكِ اَلْوَاجِبِ مِنْهَا»[42] . شیخ مفید میگوید ابوجعفر (صدوق) با این سخنان مطلق و بدون تقیه، خود حکم به ترک تقیه داده و غرض از آن را ضایع کرده است. صدوق این مطالب را در مجالس آلبویه که مفتی آنان بود، آشکارا بیان میکرد.
نتیجه: افزودن شهادت ثالثه به اذان در دوران آلبویه و با راهبری فقهی عالمی چون شیخ صدوق صورت گرفت. اینکه گفته میشود صدوق در این زمینه تقیه کرده، سخن درستی نیست؛ زیرا او در جایگاه یک عالم نزدیک به حاکمیت شیعی، دلیلی برای پنهانکاری نمیدید و از این اقدام خود کاملاً رضایت داشت.
استقامت علمای بغداد در دفاع از شعائر شیعی
وقتی صدوق پس از این وقایع و درگیریهای مربوط به شهادت ثالثه و شعائر محرم به بغداد آمد، شیخ مفید و دیگر فقها با او در این باره مجادله نکردند و خودشان نیز در عمل جلوی اقدامات آلبویه را نگرفتند. نه شیخ مفید، نه سید مرتضی[43] و نه شیخ طوسی[44] ، هیچیک مانع این حرکت نشدند. شیخ طوسی به حدی در این راه استقامت کرد که در سال ۴۴۸ قمری خانهاش را در بغداد به آتش کشیدند[45] . با این حال، او حتی پس از این واقعه نیز نگفت که باید از شهادت ثالثه یا شعائر محرم دست برداشت، بلکه پنج سال دیگر در بغداد ماند و مقاومت کرد.
حاصل کلام: سیره علمای بغداد نشان میدهد که آنان پایبندی به شعائر مذهب، از جمله شهادت ثالثه، را بسیار مهم میدانستند. شیعیان بغداد در آن دوران بهای سنگینی پرداختند. برای آگاهی از این حوادث میتوان به منابع تاریخی همچون تاریخ بغداد خطیب بغدادی[46] ، المنتظم ابن جوزی[47] و الکامل ابن اثیر[48] مراجعه کرد که حوادث خونین آن سالها را به تفصیل ثبت کردهاند.
از زمانی که آلبویه شهادت ثالثه را به عنوان یک شعار رسمی مطرح کردند، سه دولت شیعی این پرچم را برافراشتند: آلبویه و حمدانیان که دوازدهامامی بودند و فاطمیان در مصر که اسماعیلی بودند.
اشکال: اختلاف بر سر ابراز شهادت ثالثه بود یا بر سر اصل ولایت؟
پاسخ: اختلاف دقیقاً بر سر «ابراز» بود؛ یعنی علنی کردن آن بر مأذنهها و کتیبهها. مخالفان میگفتند: «ما باید حاکم باشیم و شما باید زیردست بمانید و عقایدتان را اظهار نکنید.» آنان نمیتوانستند تحمل کنند که پس از حدود سیصد و پنجاه سال، شیعیان به چنین قدرتی برای اظهار هویت خود دست یافتهاند.
بهای سنگین اعلان هویت: تاریخچه مصائب شیعیان
بر این اساس، میتوان گفت شیخ صدوق به عنوان یک عالم دینی، از نخستین کسانی بود که تشیع را به این شکل علنی کرد. این اقدام که از حدود سال ۳۵۲ قمری آغاز شد، یک تحول بزرگ بود که تا حدود ۱۵۰ سال پس از آن، به قیمت ریخته شدن خونها و از دست رفتن اموال و آبروی شیعیان تمام شد.
فایده: در این زمینه، برخی محققان معاصر همچون شیخ فارس حسون و دیگر پژوهشگران، آثاری تألیف کردهاند که به تفصیل، مصائب و خونهایی را که شیعیان پس از علنیسازی شهادت ثالثه و شعائر محرم متحمل شدند، مستند کردهاند. این دستاورد به آسانی به دست نیامد و در فاصله سالهای ۳۵۰ تا حدود ۶۰۰ قمری، یعنی نزدیک به ۲۵۰ سال، این درگیریها ادامه داشت؛ دورهای که حکومت آلبویه و حمدانیان را نیز در بر میگرفت.
حمدانیان نیز حدود هفتاد و پنج سال همزمان با آلبویه حکومت کردند و هر دو دولت در یک دوره زمانی از صحنه خارج شدند. در این میان، هیچیک از مراجع بزرگ بغداد، آلبویه را به سبب ترویج شعائر شیعی محکوم نکردند، بلکه پشتیبان آنان بودند. این حمایت تا بدانجا بود که در پی فتنههای مذهبی، شیخ مفید[49] چندین بار از بغداد تبعید شد. او تبعید را به جان خرید، اما شیعیان از این شعارها دست برنداشتند. زبان شیخ مفید در کتاب أوائل المقالات[50] گویای فضای آن دوران است.
اولویت حفظ شعائر بر ساختارهای فیزیکی در اندیشه شیعی
اقدام آلبویه، که علمای بغداد از آن حمایت میکردند، تحول بزرگی بود که تشیع را از یک حالت فردی و پنهانی خارج ساخت و به آن هویتی اجتماعی و آشکار بخشید. از دیدگاه علمای بغداد، ایستادگی بر شعائری همچون شهادت ثالثه، اهمیتی همتراز با حفظ حرمت قبور ائمه داشت.
شاهد این مدعا: ماجرای تخریب قبر امام حسین (علیه السلام) در زمان متوکل عباسی[51] است. متوکل ملعون چندین نوبت دستور تخریب و نبش قبر مطهر امام حسین (علیه السلام) را صادر کرد و زمین آن را شخم زد. با این حال، امام هادی (علیه السلام) شیعیان را به زیارت آن حضرت ترغیب میکردند، حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود. [52]
نکته: این رویکرد نشان میدهد که در اندیشه شیعی، حفظ «شعائر» گاهی بر حفظ «ساختارهای فیزیکی» اولویت دارد. شعار باید باقی بماند، حتی اگر بنای ظاهری از میان برود. روح و حقیقت امامت در قلوب مؤمنان جای دارد و صرفاً یک نماد ظاهری نیست.
علمای بغداد نیز در دفاع از امامت و شعائری چون شهادت ثالثه و عزاداری امام حسین (علیه السلام) استقامت ورزیدند. با وجود حملات سالانه مخالفان متعصب، آنان از این شعائر دست نکشیدند، زیرا «تبلیغ آشکار» یک اصل بنیادین است، چنانکه قرآن کریم میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾[53] .
شخصیت شیخ صدوق[54] و پدر بزرگوارش، علی بن بابویه،[55] با نوعی غیرت و صلابت در دفاع از مذهب شناخته میشود. به تعبیر شیخ مفید، این رویکرد گاهی به مرز تندروی نزدیک میشد. با مقایسه عملکرد شیخ صدوق در حمایت از آلبویه و ترویج شعائر با برخی از مطالب موجود در آثارش، میتوان دریافت که برخی از گفتههای او از باب تقیه بوده است.
در کتاب علل الشرایع، قرائن متعددی وجود دارد که نشان میدهد صدوق در برخی موارد از روی تقیه سخن گفته است. برای مثال، او در این کتاب روایتی را نقل میکند که به تغییراتی در اذان پس از عصر پیامبر (ص) اشاره دارد. [56] صدوق با نقل چنین روایتی، به صورت ضمنی اشاره میکند که اذان رایج در زمان او، دستخوش تغییر شده است. این خود دلیلی قاطع بر آن است که سکوت او در موارد دیگر، مبتنی بر تقیه بوده و نه پذیرش وضع موجود.
لذا در میان علمای بزرگ بغداد، تنها شیخ صدوق است که روایات مربوط به شهادت ثالثه در اذان را در کتب خود نقل کرده است، [57] در حالی که شیخ مفید و شیخ طوسی از ذکر آن خودداری کردهاند.