« قائمة الدروس
استاد شیخ محمد سند
درس کلام

1405/03/23

بسم الله الرحمن الرحيم

 تحلیل ماهیت چندوجهی تقیه: تفکیک میان قواعد، ظاهر و باطن/قاعده تقیه /امنیت داده ها و بصیرت در دین

 

موضوع: امنیت داده ها و بصیرت در دین/قاعده تقیه / تحلیل ماهیت چندوجهی تقیه: تفکیک میان قواعد، ظاهر و باطن

 

●ماهیت چندوجهی و قواعد متعدد تقیه

●تحلیل اصولی: تفکیک احکام اولی و ثانوی در باب تقیه

●تفکیک بنیادین: تقیه در عالم ظاهر و عدم راهیابی به باطن

●کاربرد تقیه در دیپلماسی و تعاملات اجتماعی

●وجوب انکار قلبی و عدم تسامح باطنی با منکر

●جمع‌بندی: تقیه به مثابه ابزار و پیچیدگی‌های تطبیق آن

 

تحلیل ماهیت چندوجهی تقیه: تفکیک میان قواعد، ظاهر و باطن

پیشتر بیان شد که باب تقیه، برخلاف تصور رایج که آن را یک قاعده واحد می‌پندارد، در حقیقت مشتمل بر قواعد متعدد و متنوعی است. این قواعد یا خود ماهیت تقیه را تشکیل می‌دهند یا دست‌کم در این باب کاربردی بنیادی و اساسی دارند.

ماهیت چندوجهی و قواعد متعدد تقیه

این کثرت قواعد را می‌توان در منابع روایی به‌وضوح مشاهده کرد؛ چنان‌که در کتاب وسائل الشیعة، از باب بیست‌وچهارم تا باب چهلم ابواب امر به معروف و نهی از منکر، حدود هفده باب به روایات تقیه اختصاص یافته است. افزون بر این، در ابواب دیگر نیز به خطوط کلی و قواعد عمومی تقیه پرداخته شده است. معصومین (علیهم السلام) نیز واژه تقیه را در مواضع متعدد، چه در تفسیر قرآن و چه در تبیین مبانی آن، به کار برده‌اند و با ژرف‌نگری در این موارد، می‌توان به ماهیت‌های گوناگون آن پی برد.

نکته: برخی از این قواعد، برخلاف تقیه اضطراری که حکمی ثانوی است، ماهیتی اولی دارند و شرایط و ضوابط آن‌ها کاملاً متفاوت است. برای مثال، در قاعده «کتمان» و «اخفاء»، تصور عجز و ناتوانی کمتر راه دارد. بلکه کتمان خود راهکاری برای غلبه بر عجز و ترس است؛ چنان‌که در روایات، کتمان و رازداری سپری برای مؤمن دانسته شده است. در شرایط سخت، مخفی‌کاری به افزایش ایمنی و قدرت می‌انجامد.

این پیچیدگی و تعدد ابزارها، شباهت به وضعیتی دارد که در اصطلاح معاصر به آن «جنگ ترکیبی» یا «الحرب الهجینة» گفته می‌شود؛ یعنی استفاده هماهنگ و منظم از ابزارهای متعدد در بسترهای مختلف. قواعد تقیه نیز چنین است و بسترها و طرح‌های متعددی را شامل می‌شود. از این رو، تفکیک ماهیت‌های گوناگون تقیه برای فقیه، مرجع و حاکم سیاسی امری ضروری است تا بتوانند در برنامه‌ریزی‌های خود، ابعاد دیپلماتیک، نظامی، امنیتی و سایبری را به‌صورت هماهنگ و منسجم مدیریت کنند.

نتیجه: پنهان‌کاری، به معنای زمین‌گیر کردن دشمن و فراهم آوردن بستری امن برای انجام فعالیت‌ها بدون مانع است. بنابراین، کتمان ذاتاً سبب نیرومندی است، نه ناتوانی.

برای فهم این تفکیک، می‌توان به مواجهه حضرت خضر و حضرت موسی (علیهما السلام) نگریست. حضرت خضر (ع) با وجود آنکه با پیامبری اولوالعزم مواجه بود، در اجرای مأموریت الهی خود هیچ‌گونه تعارفی به کار نبست و بر اساس حکمتی پنهان عمل کرد که این خود درسی از لایه‌های مختلف واقعیت است.

نکته مهم: این نکته نیز حائز اهمیت است که دامنه اجرای قواعد تقیه، تنها به حوزه بیرونی و در برابر دشمنان محدود نمی‌شود، بلکه در محیط داخلی و حتی در روابط میان مؤمنان نیز کاربرد دارد و چه‌بسا شدیدتر باشد. این قاعده نه تنها در روابط اجتماعی، بلکه در درون انسان و در نسبت میان قوای مختلف نفسانی نیز جاری است؛ چنان‌که عقل گاهی حقایقی را از دیگر قوای نفسانی پنهان می‌دارد.

برای مثال، آموزه‌ای که توصیه می‌کند صدقه چنان در خفا داده شود که دست چپ از انفاق دست راست بی‌خبر بماند، خود نوعی از کتمان است. این قاعده ماهیت، شرایط موضوعی و محمولی خاص خود را دارد. برخی از قواعد تقیه، مانند کتمان، حکمی اولی و بدون سقف و محدودیت هستند، برخلاف تقیه اضطراری که مقید به شرایط خاص است.

نکته فنی: نکته فنی و مهمی که به فهم ماهیت تقیه یاری می‌رساند، اقدام شیخ کلینی (ره) در جای‌دادن «باب التقیة» در بخش اصول کافی است، نه در فروع کافی. ایشان با این تبویب، تقیه را در زمره اصول اعتقادی و مدیریتی قرار داده است، نه صرفاً یک حکم فرعی.

یکی از خطاهای رایج، خلط میان این حوزه‌ها و به‌ویژه آمیختن صورت ظاهری تقیه با حقیقت باطنی است. اساس این تفکیک در قرآن کریم نیز بیان شده است: ﴿مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾[1] . این آیه به‌روشنی میان اکراه ظاهری با قلبی که به ایمان مطمئن است و کسی که باطناً به کفر «شرح صدر» یافته، تمایز قائل می‌شود.

این تفکیک با اصل ﴿لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ﴾[2] نیز سازگار است؛ زیرا ایمان و کفر اموری قلبی هستند و اکراه و اجبار در آن‌ها راه ندارد.

حاصل کلام: تقیه تنها در ظاهرسازی و رفتار بیرونی معنا می‌یابد و در باطن و حقیقت قلبی ابداً راه ندارد. این اصلی است که از آیات و روایات[3] متعدد به دست می‌آید.

تحلیل اصولی: تفکیک احکام اولی و ثانوی در باب تقیه

در هر قضیه قانونی، یک موضوع و یک محمول وجود دارد. در مباحث فقهی نیز با موضوعات و محمولات اولی و ثانوی سروکار داریم. از تلفیق این دو، چهار قسم متصور است:

۱. موضوع اولی و محمول اولی؛ که حکم اولی را تشکیل می‌دهد.

۲. موضوع ثانوی و محمول اولی.

توجه: این دو قسم را نباید «احکام ثانویه» نامید. در قسم دوم که موضوع، ثانوی و محمول، اولی است، برخی آن را قاعده ثانویه می‌نامند.

قاعده: حکمی که شرط موضوعش امری ثانوی باشد، خود حکم، اولی محسوب می‌شود. اگر ثانویت تنها بر موضوع عارض شود، یعنی وجوب یک فعل مشروط به شرطی شود که پیش از آن واجب نبوده است، این ثانویت در موضوع است، نه در محمول و حکم آن اولی خواهد بود. برای مثال، اطاعت از حاکم جور در شرایط خاص، موضوعی اجتماعی و ثانوی است، اما حکم آن اولی است. این مطلب در مباحث شیخ مرتضی انصاری[4] و همچنین در روایات مربوط به شعائر، به انحاء مختلفی تقسیم شده است. این قواعد که موضوعشان ثانوی است، نباید حکم ثانوی نامیده شوند؛ بلکه ثانویت به موضوع آن‌ها بازمی‌گردد، نه محمول.

 

۳. موضوع اولی و محمول ثانوی.

۴. موضوع ثانوی و محمول ثانوی.

این قسم چهارم است که به آن «قواعد ثانویه» به معنای اخص گفته می‌شود؛ مانند احکام اضطراری و اکراهی.

اشکال: ممکن است گفته شود وقتی بر یک موضوع اولی، ضرر مترتب می‌شود، آیا خود موضوع، ثانوی نمی‌شود؟

پاسخ: صورت مسئله این‌گونه است، اما واقعیت امر متفاوت است. برای مثال، وقتی نماز با حفظ سلامت انسان تزاحم پیدا می‌کند، یا حج با اصل حیات او درگیر می‌شود، «حفظ سلامت» خود یک موضوع اولی است، نه ثانوی. این موارد داخل در باب تزاحم هستند و قواعد تزاحم غالباً از قسم سوم، یعنی موضوع اولی و محمول ثانوی، به شمار می‌آیند. بنابراین، این اقسام احکام جداگانه‌ای دارند و نباید احکام آن‌ها را مشترک پنداشت. با این حال، بزرگان گاه میان قسم دوم، سوم و چهارم خلط می‌کنند، زیرا عنوان «ثانوی» در همه آن‌ها به نحوی وجود دارد، همان‌طور که عنوان «اولی» نیز در سه قسم اول مشترک است. این تقسیم‌بندی نیازمند دقت و تحلیل صناعی است.

نکته:

تفکیک بنیادین: تقیه در عالم ظاهر و عدم راهیابی به باطن

یکی از نقاط مهم در بحث قواعد تقیه، لزوم تفکیک میان «واقعیت و حقیقت» با «ظاهر صوری» تقیه است. واقعیت و حقیقت، امری آرمانی و مبتنی بر اصول است. این همان دینی است که ﴿إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ﴾[5] و بر اساس ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ﴾[6] استوار است. دین قیم، دینی منطبق بر فطرت تکوینی و تشریعی است. خود دین دارای یک نقشه واقعی و یک بعد تکوینی است و صرفاً مجموعه‌ای از اعتباریات نیست. این همان مبنای قاعده مشهور «الأحکام الشرعیة تابعة للمصالح والمفاسد فی نفس الأمر» است.[7] این قواعد اعتباری در حوزه عقاید راهی ندارند، چرا که عقاید اموری تکوینی و واقعی‌اند.

نتیجه: سازوکار تقیه منحصراً در «ظاهر صوری» جریان دارد و به «واقعیت» راه نمی‌یابد. واقعیت باید همواره آرمانی و اولی باقی بماند و ثانوی نگردد. این رویکرد را می‌توان به روح دیپلماسی تشبیه کرد. بنابراین، تقیه، چه از نوع اضطراری و خوفی و چه از نوع توددی (مداراتی)، یک ظاهرسازی ابزاری است، نه یک حقیقت بنیادین. خداوند نفاق را نمی‌پسندد و این عمل نیز نفاق محسوب نمی‌شود، بلکه راهکاری مشروع است. نباید ابزار را با واقعیت‌سازی و تغییر ساختار حقیقت خلط کرد که امری بسیار خطرناک است.

بحث: تقیه مداراتی که از آن به «تودد» تعبیر می‌شود، به معنای مودت واقعی و قلبی نیست، بلکه ابزاری برای تعامل است. خداوند مودت قلبی با دشمنان دین را نهی کرده است: ﴿لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ﴾[8] . اما این با نیکی کردن و رفتار عادلانه در تعاملات اجتماعی با غیرمسلمانانی که سر جنگ ندارند، منافاتی ندارد: ﴿لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ﴾[9] .

قاعده: در ادله چنین آمده است که مؤمن را باید همواره یاری کرد. هرچند ممکن است از کردار یا اخلاق او بیزار شویم، اما نباید از اصل عقیده و ایمانش بیزاری جست. در مقابل، نسبت به غیرمؤمن، هرچند عقیده‌اش مورد پذیرش ما نیست، اما باید کار خوب و صفت نیکویش را تحسین کرد. این همان میزان عدل و انصاف است.

کاربرد تقیه در دیپلماسی و تعاملات اجتماعی

تفاوت ماهوی میان رویکرد دیپلماتیک در وزارت امور خارجه با رویکرد حقوقی در قوه قضائیه یا دادگاه قانون اساسی وجود دارد. نهادهای قضایی بر اساس قوانین اولیه و ثابت عمل می‌کنند، اما دیپلماسی یک سازوکار صوری و ابزاری است که نباید در امور بنیادین کشور مانند پیشرفت علمی خللی ایجاد کند. نباید این دو حوزه را با یکدیگر خلط کرد. تخصص در دیپلماسی و مذاکره، مجوزی برای دخالت در سرنوشت راهبردی کشور نیست، زیرا دیپلماسی یک ابزار است، نه یک آرمان.

نباید به بهانه دیپلماسی، به تزیین و زیباسازی دشمن در فرهنگ عمومی جامعه پرداخت. این کار معنایی ندارد، به‌ویژه اگر دشمن، خود مظهر تباهی باشد. تحسین این تباهی، امری نامعقول است.

مثال: اینکه گفته شود پیشرفت غرب محصول بی‌حجابی است و بی‌حجابی را نوعی پیشرفت علمی یا تمدنی جلوه دهند، مصداق همین خلط است؛ حال آنکه بی‌حجابی از منظر دینی، یک تباهی فرهنگی محسوب می‌شود، نه یک دستاورد.

یک چاه فاضلاب است. این‌ها دیگر مباحث را از بین می‌برد. در بحث واقعیت نباید خلط کرد؛ وقتی واقعیت و ابزار خلط شوند، چنین پیامدهایی رخ می‌دهد.

نکته: در «زیارت جامعه ائمه مؤمنین»[10] ، که منبع آن پیش از سید بن طاووس[11] ، کتاب المزار الکبیر اثر محمد بن جعفر مشهدی است، اوصافی ذکر شده است. البته آیت‌الله خویی[12] در ارزیابی این کتاب نظر مساعدی ندارند.

فایده: در اعتبارشناسی کتب روایی، در دویست سال اخیر، شخصیتی باقوت و جامعیت آقا بزرگ تهرانی[13] کمتر دیده شده است. ایشان نه‌تنها اهل تتبع، بلکه در فقه، اصول و تفسیر نیز مجتهد بودند. اگرچه بزرگی چون شیخ عباس قمی[14] برای همه ما محترم و بزرگ است، اما میان مقام علمی این دو شخصیت تفاوت وجود دارد و نباید جایگاه آن‌ها را با یکدیگر خلط کرد.

به هر روی، در بحث شناخت منابع روایی، بررسی وثاقت کتاب نزد قدما، گاهی از بررسی سند و طریق حدیث اهمیت بیشتری می‌یابد. مراتب اعتبارسنجی را می‌توان این‌گونه دسته‌بندی کرد:

1. صحت متن و عدم مخالفت آن با اصول مسلم.

2. صحت انتساب کتاب به مؤلف آن.

3. صحت طریق و سند روایات.

ظرفیت‌های عظیمی در زیارات برای حقوق‌دانان بین‌الملل وجود دارد تا روابط میان مذاهب اسلامی یا روابط با غیرمسلمانان را از فرازهای زیارت عاشورا، زیارت جامعه ائمه مؤمنین و دیگر زیارات استنباط کنند. برای مثال، در یکی از زیارت‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، حال ایشان در جریان سقیفه این‌گونه توصیف شده است: «كَأَنَّهُ هَائِجُ الْغَضَبِ، شَدِيدُ الصَّبْرِ، كَاظِمُ الْغَيْظِ»؛[15] گویی خشمش به هیجان آمده، صبرش شدید و فروخورنده خشم خود بود. ترتیب این اوصاف در کنار یکدیگر حاوی نکته‌ای است. «هائج الغضب» به واقعیت قلبی و بیزاری از باطل اشاره دارد.

نکته:

وجوب انکار قلبی و عدم تسامح باطنی با منکر

در بسیاری از زیارت‌نامه‌ها تأکید شده است که بیزاری ما از جریان عاشورا هنوز در قلب و اندیشه‌مان به حد کمال نرسیده است. اگر درجه بطلان و منکر صد باشد و میزان بیزاری ما پنجاه، این ضعفی بزرگ و نوعی بی‌غیرتی نسبت به حقیقت است. از این رو، بزرگان اهل معرفت گاهی از شدت ناراحتی، آن‌گونه که باید، متأثر نمی‌شوند، در حالی که باطن باید به شدت از منکر بیزار باشد. این یک نوع خذلان است. اینکه گفته می‌شود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مصیبت جدشان بی‌تابی می‌کنند یا گاه از شدت تأثر بیهوش می‌شوند، بیانگر همین قاعده است که به میزان عظمت مصیبت، باید اظهار انزجار کرد. این نمایش نیست، بلکه لازمه حفظ سلامت روح است. در مجالس عزا، نباید از ابراز حزن و انزجار متناسب با مصیبت دریغ کرد، وگرنه روح انسان مسخ و بی‌تفاوت می‌شود.

اینجا باید نفرت قلبی را به حد اعلا رساند. فقها همگی بر این قاعده‌اند که: «لِأَنَّ الْإِنْكَارَ بِالْقَلْبِ لَا يُسْكَتُ عَنْهُ بِحَالٍ»؛[16] یعنی انکار قلبی در هیچ حالی ساقط نمی‌شود. این انکار باید شدید و متناسب با منکر باشد. از نکات شگفت‌انگیز در تشریع اسلامی این است که وجوب انکار قلبی، محدود به زمان و مکان ما نیست. وظیفه قلبی ما بیزاری از هر باطلی در هر نشئه و عالمی، از ابتدای خلقت تا انتهای آن است.

توجه: حتی ملائکه نیز از این قاعده مستثنا نیستند. با آنکه مقام والایی دارند، در برابر ترک اَولی باید نسبت به آن بیزار باشند. اعتراض آنان به خداوند که گفتند: ﴿…أَتَجْعَلُ فِيهَا…﴾[17] ، نباید حمل بر مخالفت شود، اما نشان می‌دهد که دل باید تا چه حد نسبت به خطا حساس باشد. بنابراین، بنا بر قول فقها، وجوب نهی از منکر قلبی، امری فرازمانی، فرامکانی و فراگیر در همه عوالم است. وظیفه قلب از این جهت، سنگین‌تر از وظیفه جوارح است.

حاصل کلام: به اندازه وجود منکر، قلب باید از آن بیزار باشد. اگر این بیزاری کمتر باشد، قلب در حالت سلامت نیست. اگر بپذیریم که هر آنچه در قلب است، سرانجام آشکار می‌شود، پس تقیه در باطن راهی ندارد.

این بحث به اندازه بیزاری قلبی بازمی‌گردد. چگونه می‌توان در جامعه اسلامی، فرهنگ خوش‌بینی و تسامح با باطل را ترویج کرد؟ این کار صحیح نیست. این خلط کردن وظایف وزارت امور خارجه با وزارت فرهنگ است؛ دو نهاد با دو کارکرد متفاوت. همان‌طور که در باب نهی از منکر بیان شد، وظیفه قلب، دوست داشتن معروف و بیزاری از منکر، به صورت فرازمانی و فراعالمی است. این وظیفه در نهایت به مسئله «تولی» و «تبری» منتهی می‌شود که حلقه اتصال میان فقه فروع و علم عقاید است.

نتیجه: سازوکار تقیه مربوط به ظاهر است و واقعیت باطنی نباید تغییر کند؛ بلکه باید به اندازه منکر، «کَأَنَّهُ هَائِجُ الْغَضَبِ» بود. چرا «هائج الغضب»؟ نه از آن رو که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) قادر به کنترل خود نبود، بلکه چون در باطن، غضب در برابر باطل نباید کنترل شود. در واقعیت باید آرمان‌گرا بود. غضب باید به هیجان‌آمده باشد، نه ساکن یا متوسط؛ زیرا فاجعه سقیفه، انحرافی بزرگ در مسیر اسلام و شریعت بود و بیزاری کامل را می‌طلبید. وقتی دستان حضرت را بستند، ایشان در ظاهر مقاومت نظامی نکردند و این نوعی تقیه بود، اما این به معنای همراهی با باطل نبود. در باطن، حضرت همچنان «هائج الغضب» بود و آن غضب مقدس را کنترل نمی‌کرد، بلکه تنها در کردار و بدن آن را مهار نمود. «کاظم الغیظ» به معنای نابودکننده غیظ نیست، بلکه به معنای آشکار نکردن آن است.

صبر ابزاری بیش نیست و نباید به معنای خوشایند بودن یا رضایت از باطل تلقی شود. صبر بر ظلم به معنای پسندیدن آن نیست. خلط میان این دو مفهوم، خطایی بزرگ است. واقعیت یک جهت دارد و ظاهر جهتی دیگر. صبر ابزاری است که نباید موجب دگرگونی در واقعیت شود. باطن باید از باطل بیزار و «هائج الغضب» باشد؛ یعنی سرشار از نفرت و بیزاری. بنابراین، تقیه مداراتی به این معنا نیست که حقایق و واقعیت‌ها را در قلب و فکر دگرگون سازد. البته صحیح است که در بیان، نباید از الفاظ تنش‌زا استفاده کرد، اما این نیز خود یک ابزار است. اصل مطلب باید، ولو با عباراتی نرم، منتقل شود. این همان جمع میان ظاهر و باطن یا واقع و صورت است.

نتیجه آنکه: جهت‌گیری قواعد تقیه غالباً ابزاری است و نباید آن را با آرمان نهایی خلط کرد.

جمع‌بندی: تقیه به مثابه ابزار و پیچیدگی‌های تطبیق آن

آیا می‌توان گفت تقیه آرمان نهایی است؟ برخی از سازوکارهای آن مانند امنیت، اختفا، کتمان و پنهان‌کاری، هرچند ابزار هستند، اما ابزارهایی بسیار فراگیر و غیرقابل تخصیص به شمار می‌روند که ماهیتی اولیه دارند، نه ثانویه. رعایت این ضوابط فنی، چه برای مرجع تقلید در مقام فتوا، چه در تعامل با جامعه مؤمنان و غیرمسلمانان و چه برای سیاستمدار آگاه، امری بسیار پیچیده است.

به عنوان مثال: باید توجه داشت که تصمیم‌گیرنده در هر حوزه‌ای متفاوت است. آیا تصمیم‌گیر اصلی وزیر امور خارجه است یا رئیس قرارگاه جنگ یا مدیر شورای امنیت ملی؟ هر یک جایگاه متفاوتی دارند. همین‌طور است وزیر فرهنگ که جنبه‌های مثبت تعامل با بشریت را دنبال می‌کند. این‌ها مباحث بسیار خطیری در ذیل قواعد تقیه است. تطبیق این مباحث بر آن چهار قسمی که پیش‌تر بیان شد، خود مجالی دیگر می‌طلبد.

نکته: می‌توان گفت امنیت و پنهان‌کاری ماهیتی اولیه دارند. البته باید افزود که هم حکم اولی و هم حکم ثانوی دارای درجات و مراتب هستند و این بحثی است فراتر از آن تقسیم چهارگانه که ماهیتی نسبی دارد. به این معنا، قواعدی از تقیه مانند امنیت، حفظ دین، جان، مال، آبرو و ناموس، یا استفاده از ابزار نرم را می‌توان از احکام اولیه دانست؛ هم از حیث موضوع و هم از حیث محمول.

خلاصه بحث: ظاهر و باطن هر یک سازوکار خود را دارند. نباید میان سازوکار عالم ظاهر با آنچه مربوط به فکر، قلب و اندیشه است، خلط ایجاد کرد.

سؤال: جمع میان «حرمت کتمان» که به معنای «وجوب بیان» است، با «وجوب کتمان» چگونه ممکن است؟ به عبارت دیگر، چگونه کتمان در جایی حرام و در جای دیگر واجب می‌شود؟ آیه شریفه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ…﴾[18] شاهدی بر حرمت کتمان و وجوب بیان است.

 

پرسش و پاسخ

مبانی تفکیک حق و باطل در عقاید و مصادیق شیعی

اصل تفکیک در محبت و بغض بر اساس طینت

از دیگر ادله‌ای که در این باب وجود دارد، مسئله «تفکیک در محبت و بغض» است. برای مثال، شخصی را در نظر بگیرید که از اخلاق و کردار نیکو برخوردار است، اما عقیده‌ای فاسد دارد. در این حالت، نمی‌توان عقیده او را دوست داشت، اما می‌توان کردار نیکویش را به همان اندازه که نیکوست، دوست داشت. این اصل تفکیک، مسئله‌ای است که در ابواب گوناگون علمی و در زمان‌های مختلف مطرح شده است. این موضوع در مباحث «طینت» نیز به چشم می‌خورد؛ چنان‌که در روایات طینت آمده است که نباید از ذات مؤمنی که اعمالش ناشایست است، تنفر داشت.[19]

بر همین اساس، در روایتی آمده است: أَتُبْغِضُ مُحِبّاً مُوَالِياً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَلَوْ كَانَ فَاسِقاً فَاجِراً؟ وَلَا تُحِبُّ مَنْ كَانَ مُبْغِضاً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَلَوْ كَانَ بَارّاً صَوَّاماً؟[20]

به عنوان نمونه، انسان هم ذات امیرالمؤمنین (علیه السلام) و هم کردار ایشان را دوست دارد؛ در مقابل، هم از ذات شیطان و هم از کردار او برائت می‌جوید، هرچند ذات شیطان فی‌نفسه مخلوق خداست و شر ذاتی ندارد. در تحلیل مراتب وجودی، ذات یک موجود را نمی‌توان با کردارش یکسان دانست. کردار، تابع صفت است و صفت، تابع ملکه جوهری. در مسائل اعتقادی، این ملکه جوهری اهمیت دارد، در حالی که صفات هنوز به مرتبه جوهر نرسیده‌اند و افعال از جهت ثبات، در مرتبه‌ای پایین‌تر از صفات قرار دارند.

بحث:

حکم مستضعف: تفکیک میان حق مظلومیت و باطل ضلالت

در خصوص شخصیت «مستضعف»،[21] باید از ضلالت و گمراهی او بیزار بود. این موضع‌گیری به معنای تأیید انحراف فکری او نیست. با این حال، خداوند متعال حمایت از مستضعفان و محرومان را از حقوق کلی بشریت و وظیفه مؤمنان قرار داده است، آنجا که می‌فرماید: ﴿وَمَا لَكُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمُsتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ…﴾[22] .

این آیه شریفه، وجوب یاری مظلومان را حتی اگر کافر یا بت‌پرست باشند، گوشزد می‌کند. حمایت از آنان به دلیل جنبه مثبت وضعیتشان، یعنی «مظلومیت» آن‌هاست، نه به خاطر جنبه منفی آن، یعنی «ضلالت» ایشان.

نکته: تمایز میان «حق» و «باطل» در وجود یک فرد، کلیدی است. مظلوم بودن یک فرد به این معناست که حقی از او ضایع شده است. دفاع از این حق پایمال‌شده (مانند حق حیات، آزادی و عدالت) به معنای تأیید عقاید باطل او (مانند بت‌پرستی) نیست. ما از حق او دفاع می‌کنیم، نه از باطل او.

در ادامه همان آیه، دعای مستضعفان این‌گونه نقل می‌شود: ﴿…الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا…﴾[23] . این دعا نشان می‌دهد که خود آنان نیز به ظالمانه بودن شرایط و بطلان عقاید حاکم بر آن جامعه آگاه‌اند. چنین فردی که در برابر یک نظام ظالمانه (مانند نظام سرمایه‌داری استثمارگر) مقاومت می‌کند، از این جهت که در برابر ظلم ایستاده، بر حق است، هرچند ممکن است عقاید دیگری داشته باشد که باطل است.

اشکال: چرا باید از چنین افرادی حمایت کرد؟

پاسخ: حمایت ما معطوف به آن جنبه از وجود آن‌هاست که بر حق است، نه جنبه‌ای که بر باطل است. حق و باطل در مقام تطبیق بر مصادیق، می‌توانند تفکیک شوند. این نکته بسیار مهمی است که در سیره امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز مشاهده می‌شود که ایشان در موارد متعدد، حیثیت‌های مختلف افراد را از یکدیگر جدا می‌کردند.

فایده: این که آیا خوارج را می‌توان مصداق مستضعف دانست یا خیر، بحثی بسیار دقیق و دامنه‌دار است. همچنین در مباحث اصولی، در باب «تقیه اضطراریه»، موضوع آن «اولی» و حکمش «ثانوی» است، [24] در حالی که در «تقیه امنیتی»، هم موضوع و هم حکم، اولی محسوب می‌شوند.

تمایز میان تواتر متن قرآن و اختلاف قرائات

قلمرو بحث قرائات از قلمرو بحث متن قرآن متفاوت است و این دو، یک حوزه واحد را تشکیل نمی‌دهند. این بحث از چنان ژرفا و پیچیدگی برخوردار است که تفصیل آن در کتب قواعد تفسیر، زمان قابل توجهی را به خود اختصاص می‌دهد.

ممکن است پرسیده شود: آیا این اختلاف به خود متن قرآن بازمی‌گردد؟

پاسخ: خیر، متخصصان علوم قرآنی به‌روشنی میان تواتر متن قرآن و تواتر قرائات آن تمایز قائل‌اند و این دو را دو حوزه مجزا می‌دانند.[25] متأسفانه گاهی حتی برخی از بزرگان نیز در این زمینه دچار خلط شده‌اند، چه رسد به مباحث رایج اصولی.

نکته: محل نزاع، اختلاف در قرائات است، نه در اصل متن. برخی از بزرگان (رحمة الله علیه) در این زمینه اصطلاحات خاص خود را داشته‌اند. نقل شده است که برخی اساتید، مطالبی را که از یکی از اعلام [نام در نوار ضبط‌شده واضح نیست] در این قواعد نقل شده، نادرست دانسته‌اند.

توجه:

نکته‌ای در باب تخصص و اجتهاد در علوم

باید در نظر داشت که یک شخصیت علمی ممکن است در یک رشته مجتهد باشد، اما در رشته دیگر صاحب‌نظر نباشد. ما شخصیت‌هایی داشته‌ایم که هم‌زمان در فقه، اصول و عقاید به درجه اجتهاد رسیده‌اند. برای مثال، شیخ عباس قمی[26] ، با وجود جایگاه رفیع علمی، به معنای مصطلح یک مجتهد فقهی و اصولی شناخته نمی‌شود.

ممکن است پرسیده شود: آیا در میان شیعه، سلسله اجازه‌ای که به ابوحنیفه[27] متصل شود وجود دارد؟

پاسخ: چنین اتصالاتی، اگر هم وجود داشته باشد، غالباً با واسطه است؛ چنان‌که در تاریخ، مناظرات و ارتباطات علمی میان شاگردان ائمه (علیهم السلام) مانند هشام بن حکم با ابوحنیفه ثبت شده است.

حاصل کلام:

ماهیت معجزه به عنوان برهان قاطع

معجزه یکی از قوی‌ترین براهین است؛ زیرا پرده از قدرتی ماورایی برمی‌دارد که از سنخ قدرت‌های مادی نیست. این قدرت خارق‌العاده، هر رقیبی را از میدان به در می‌کند. بسیاری از مردم به دلیل ناآگاهی از قوانین طبیعت، مانند قوانین فیزیک و شیمی، و به‌طور کلی، به دلیل جهل به دامنه دانش بشری، هر پدیده شگفت‌انگیزی را معجزه می‌پندارند. اما معجزه حقیقی، پدیده‌ای است که به‌وضوح از توان بشر و سایر مخلوقات خارج است. اهمیت معجزه در این است که نشان می‌دهد صاحب آن به منبعی فرابشری دسترسی دارد؛ قدرتی که دیگران با تمام تلاش و کوشش خود قادر به دستیابی به آن نیستند.

 


[3] حر عاملی، محمد بن حسن. وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة. تحقیق مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، چاپ اول، مؤسسة آل البیت، 1409 ق، ج16، ص201-250، کتاب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، ابواب الأمر و النهی، ابواب التقیة. کلینی، محمد بن یعقوب. الکافی. تحقیق علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندی، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیة، 1407 ق، ج2، ص220، باب “التقیة”، ح4. در این روایت از امام صادق (علیه السلام) آمده است: «التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِنِ». این مضمون در روایات متعددی آمده است. از جمله در حدیث مشهور «سبعة یظلهم الله فی ظله یوم لا ظل إلا ظله» که یکی از آن هفت گروه، این شخص است: «…وَرَجُلٌ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ فَأَخْفَاهَا حَتَّى لَا تَعْلَمَ شِمَالُهُ مَا تُنْفِقُ يَمِينُهُ». صدوق، محمد بن علی. من لا یحضره الفقیه. تحقیق علی‌اکبر غفاری، چاپ دوم، مؤسسة النشر الإسلامی، 1413 ق، ج4، ص395، ح5840. شیخ کلینی با این اقدام، تقیه را نه یک حکم فرعی فقهی، بلکه یکی از ارکان عقیدتی و اصول ایمانی معرفی کرده است. این باب در کتاب «الایمان و الکفر» از اصول الکافی قرار دارد. نک: کلینی، محمد بن یعقوب. الکافی. تحقیق علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندی، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیة، 1407 ق، ج2، ص217.
[4] شیخ مرتضی انصاری (م ۱۲۸۱ ق)، از بزرگ‌ترین فقها و اصولیان شیعه و مؤلف کتاب گران‌سنگ المکاسب. برای تفصیل این مباحث بنگرید به: انصاری، مرتضی. کتاب المکاسب.. تحقیق گروه پژوهش کنگره جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری، چاپ ۱، کنگره جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری، ۱۴۱۵ ق
[7] این قاعده از اصول بنیادین در کلام و فقه شیعه است که بیان می‌کند احکام الهی بر اساس مصالح و مفاسد واقعی در عالم تکوین وضع شده‌اند. برای تفصیل بنگرید به مباحث «حسن و قبح عقلی» و «حکمت تشریع» در کتب کلامی و اصولی.
[11] سید رضی‌الدین، علی بن موسی بن طاووس (م 664 ق)، از علمای بزرگ شیعه و صاحب کتاب‌های مهمی در دعا و زیارت همچون اقبال الاعمال و مصباح الزائر. است
[12] سید ابوالقاسم موسوی خویی (م 1413 ق)، از مراجع تقلید بزرگ شیعه و صاحب تألیفات بسیار در فقه، اصول و رجال.
[13] شیخ محمدحسن، مشهور به آقا بزرگ تهرانی (م 1389 ق)، کتاب‌شناس و رجالی بزرگ شیعه و صاحب اثر سترگ الذریعة إلی تصانیف الشیعة.
[14] محدث قمی، شیخ عباس (م 1359 ق)، از مشهورترین محدثان شیعه و مؤلف کتاب مفاتیح الجنان.
[16] جواهر الكلام، النجفي الجواهري، الشيخ محمد حسن، ج21، ص383. این قاعده فقهی مشهور در باب امر به معروف و نهی از منکر بیانگر آن است که مرتبه انکار قلبی هرگز ساقط نمی‌شود. (ر.ک: نجفی، محمدحسن. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام.. تحقیق عباس قوچانی، چاپ 7، دار إحیاء التراث العربی، 1404 ق، ج21، ص383)
[19] مقصود از «طینت» در معارف شیعی، سرشت و گِل اولیه‌ای است که خداوند مؤمنان و کافران را از آن آفریده است. بر اساس روایات، طینت مؤمن از «علیین» و طینت کافر از «سجین» است و این سرشت اولیه در گرایش‌های ذاتی افراد مؤثر است. برای تفصیل، ر.ک: مجلسی، محمدباقر. بحارالانوار.. ج۵، ص۲۲۵ به بعد، باب «الطینة و المیثاق»
[20] این مضمون در منابع روایی با الفاظ مختلفی نقل شده است. ر.ک: صدوق، محمد بن علی. عیون اخبار الرضا علیه السلام.. تحقیق مهدی لاجوردی، چاپ اول، نشر جهان، ۱۳۷۸ ش، ج۲، ص۸، ح۲۰
[21] مستضعف در فرهنگ قرآنی و روایی به کسی اطلاق می‌شود که به دلیل ضعف فکری، جسمی یا قرار گرفتن در شرایط نامساعد اجتماعی و فرهنگی، به حقیقت دست نیافته و حجت بر او تمام نشده است.
[24] در علم اصول فقه، «حکم اولی» حکمی است که بدون در نظر گرفتن شرایط استثنایی و عارضی برای یک موضوع ثابت است (مانند وجوب نماز). «حکم ثانوی» حکمی است که به دلیل پیدایش یک حالت استثنایی (مانند اضطرار، ضرر یا حرج) بر موضوعی عارض می‌شود (مانند جواز افطار برای روزه‌دار بیمار).
[25] برای تفصیل این بحث، یعنی تمایز میان تواتر اصل متن قرآن کریم و تفاوت آن با تواتر یا عدم تواتر قرائات مختلف، به کتب علوم قرآنی، به‌ویژه مبحث «تاریخ قرآن» و «قرائات سبع» مراجعه شود. از جمله منابع معاصر در این زمینه می‌توان به التمهید فی علوم القرآن. اثر آیت‌الله محمدهادی معرفت اشاره کرد
[26] شیخ عباس بن محمدرضا قمی (حدود ۱۲۹۴-۱۳۵۹ ق)، محدث، مورخ و خطیب مشهور شیعه و صاحب کتاب گرانسنگ مفاتیح الجنان.
[27] ابوحنیفه نعمان بن ثابت (۸۰-۱۵۰ ق)، فقیه و متکلم نامدار و بنیان‌گذار مذهب حنفی، از مذاهب چهارگانه اهل سنت.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo