« قائمة الدروس
استاد شیخ محمد سند
درس کلام

1404/03/22

بسم الله الرحمن الرحيم

معتبر بودن مقاتل متأخر/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /کتب مقاتل

 

موضوع: کتب مقاتل/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /معتبر بودن مقاتل متأخر

 

سخن در علمِ اجمالیِ متعلقِ به مقاتل، اعم از متقدم و متأخر، و در موادی بود که علم اجمالی به آن‌ها استناد دارد و از آن‌ها نشأت می‌گیرد. ما خواهیم گفت که این علم اجمالی لازم‌الاخذ است و نمی‌توان آن را نا‌دیده گرفت. جایگاه علم اجمالی قبل از خبر واحد و قبل از اعتبار خبر واحد است، بلکه، همان‌طوری که بزرگان گفته‌اند، خودِ خبرِ واحد از همین علوم اجمالی نشأت می‌گیرد و بر آن علوم اجمالی اتکا دارد و اگر از این علوم اجمالی چشم پوشیم، حجیتِ خبرِ واحدِ ثقه از دست خواهد رفت و بر اصلی استوار نخواهد بود.

[برخی بزرگان در حجیت و قابل‌استناد بودنِ علمِ رجال شبهه‌ای مطرح کرده و حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) به آن پاسخی قویم داده‌اند.] پاسخ ایشان همان‌طوری که در علم رجال مطرح و حجیت و قابل‌استناد بودن آن را تصحیح می‌کند، در مقاتل، اعم از مقاتل متقدم و مقاتل متأخر، نیز مطرح می‌شود، بلکه در مقاتل به‌طریق اولی قابل‌طرح است.

مواد و قالب‌های علمی و صناعی همۀ تراث دینی را شامل می‌شود، اعم از این‌که در‌بارۀ واقعۀ بزرگ عاشورا باشد یا غیر آن. مواد و قالب‌های علمی و صناعی همۀ آن‌چه را به دین (علوم دینی) مربوط می‌شود، شامل می‌شود.

تفاوت نقل و علوم نقلی با وحی

علوم نقلی و علوم دینی با وحی تفاوت دارد و توجه به تفاوت بین آن دو و پرهیز از خلطشان لازم و ضروری است. اصولیین به این تفاوت توجه داشتند و در کتبی مانند معالم و قوانین و... تحت ادبیات «تفاوت کتاب و سنت در اثبات با کتاب و سنت در ثبوت» مطرح شده‌است. مراد آن‌ها از «کتاب و سنت در اثبات» همان علوم نقلی [تفسیر و حدیث و رجال و درایه و فقه و...] و از «کتاب و سنت در ثبوت» خودِ وحی است، اعم از وحی قرآنی و نبوی. علوم اجمالی به تراث ما را به اخذ اجمالی به تراث ملزم می‌کند، یعنی در سایۀ علوم اجمالی، تراث معتبر است. این اعتبار 1. اعتبار اجمالی است، نه تفصیلی و 2. درجۀ اعتبار همۀ روایات برابر و مساوی نیست و 3. اخذ به این علوم اجمالی و اخذ به تراث قانون و ضابطه دارد و سلیقه‌ای و دلبخواهی نیست. اخذ به علوم اجمالی باید به‌صورت منسجم و بر‌اساس ضوابط باشد.

تسامحی بودن برخی عناوین در اصول

عناوین و تعابیری که اصولی‌ها در برخی ابواب به کار برده‌اند، از روی تسامح است و آن عنوان یا تعبیر مقصود آن‌ها و ارتکاز آن‌ها را به‌صورت دقیق تبیین نمی‌کند. «حجیت ذاتی داشتن قطع» یکی از آن عناوین و تعابیر است. خودِ اصولی‌ها در بحث قطع قطاع تصریح دارند که باید منشأ قطع و منضبط بودن آن ملاحظه گردد. قطع بما‌هو‌قطع حجت نیست، بلکه قطعی که بر‌اساس قواعد معقول و مقبول (= یقین) باشد حجیت دارد. کاشف‌الغطا (رحمه‌الله) که از شاگردان دورۀ اولِ وحیدِ بهبهانی است، تصریح دارد که قطع قطاع حجت نیست. شیخ اعظم (رحمه‌الله) نیز اصلِ سخنِ کاشف‌الغطا را نقد نکرده‌است، بلکه نقد ایشان به‌لحاظِ جهاتِ دیگرِ سخنِ کاشف‌الغطا مطرح شده‌است.

نور عقل و ظلمت عقل‌زدگی

انسان باید از استبداد عقل و از عقل‌زدگی و علم‌زدگی دوری کند! انسان نباید با داعیۀ حسبنا‌العقل، از دین و معارف دینی اظهار بی‌نیازی کند و بدون مراجعه به معارف وحیانی، در هر امر و موضوعی قاطعانه سخن بگوید. این‌که کسی در موضوعی یا در مسئله‌ای به‌گونه‌ای سخن بگوید که راه تحقیق و اظهار‌نظر را ببندد و هر دید‌گاه دیگری را نفی و طرد کند و پروندۀ آن بحث را مختومه اعلام کند، با موازین علمی ساز‌گار نیست. همواره راه تحقیق و اظهار‌نظرِ عالمانه باز است.

پژوهش‌گر باید به وحی و به روایات معصومین (علیهم‌السلام) رجوع کند و از آ‌ن‌ها استفاده کند. در این‌جا باید به برخی فلاسفه و عرفا اعتراض کنیم و بگوییم که راه و روششان صحیح نبوده‌است! فلاسفه از علم و عقل و بحث علمی و آزاد بودن در وادی علم و پژوهش دم می‌زنند و عرفا از مکاشفات و وارادات قلبی سخن می‌گویند. هر دو دسته اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) را تجلیل می‌کنند و معتقدند آن ذوات قدسی انسان‌هایی جلیل‌القدر و با‌عظمت بوده‌اند، ولی با این‌همه از این ذوات قدسی و از روایات و رهنمود‌هایشان غافل‌اند!! فلاسفه و عرفا به جای این‌که خانۀ ولایت را دق‌الباب کنند و از زین‌العابدین و کاظم و رضا و جواد (علیهم‌السلام) بیاموزند، از جنید‌ها و بسطامی‌ها دم می‌زنند!! چرا باید چنین باشد در حالی که اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) را تجلیل می‌کنند و آن ذوات قدسی را عالم به مُلک و ملکوت، بلکه ائمۀ ملک و ملکوت می‌دانند؟!! در زبان ائمه را تجلیل می‌کنند، ولی در عمل، از معارف آن نور‌های مقدس استفاده نمی‌کنند!! در زبان می‌گویند برای اهل‌بیت عِدْل و عدیلی نیست و کسی با آن مقدسان قابل‌قیاس نمی‌شود، ولی در عمل، دیگران را به جای ایشان می‌نشانند و از دیگران می‌آموزند و سخن دیگران را نقل می‌کنند و شرح می‌دهند که فرمود: ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾[1] !!

اصل بودن علم و اطمینان و لزوم انس با آثار فقها

اصل در علوم دینی و اصل در رجوع به تراث علم اجمالی است، نه اعتبار ظن تفصیلی (اعتبار خبر واحد). ما علوم اجمالی بسیاری داریم و اصل در علوم دینی این علوم اجمالی است. ما نباید به دنبال ظن تفصیلی باشیم و بگوییم باید اعتبار ظنی و تفصیلی هر خبر به‌صورت مستقل اثبات شود. اصل در ثراث، اصل در اخبار و روایات اعتبار اجمالی است، نه عدم اعتبار. آری، اصولیین بحث را به‌گونه‌ای طرح کرده و به‌گونه‌ای پیش برده‌اند که فرد غیر‌متضلّع در علوم دینی گمان می‌کند از دید اَعلام و بزرگان، اصل در اَخبار عدم حجیت است و برای همین، باید حجیت هر خبر به‌صورت مستقل اثبات شود. برخی عبارات و برخی عناوین و برخی مباحث مطرح‌شده در اصول مُشعِر به این برداشت است، ولی چنان‌که گفتیم، عناوین و تعابیری که اصولی‌ها در برخی ابواب به کار برده‌اند، از روی تسامح است و آن عنوان یا تعبیر مقصود آن‌ها و ارتکاز آن‌ها را به‌صورت دقیق تبیین نمی‌کند. ما «حجیت ذاتی داشتن قطع» را به‌عنوان مثال مطرح کردیم.

[فحص در کلام فقها و اصولیین و انس با کلام آن‌ها بسیار مهم و برای در‌یافتِ صحیحِ کلامشان ضروری است.] چه‌بسا بزرگان ما از روی تسامح، جمله‌ای، عبارتی، عنوانی را مطرح کنند و آن عنوان و عبارت مقصود و منظور‌شان را به‌درستی انتقال ندهد. برای این‌که بر‌داشتی صحیح از عبارات بزرگان داشته باشیم، انس با کلامشان لازم و ضروری است. صاحب‌جواهر (رحمه‌الله) گفته‌است کسی که فقه و بزنگاه‌های فقهی را نداند ظاهر اقوال او را فریب می‌دهد و به بیراهه می‌کشاند. البته ما نمی‌گوییم کسی که چنین بر‌داشتی داشته باشد اهل خدعه و فریب و نیرنگ است!! نه، چنین نیست!! سخن این است که گاهی ظاهر عبارات به مراد واقعی وفا‌دار نیست و کسی که با کلمات فقها آشنایی نداشته باشد، خلاف مراد آن‌ها را بر‌داشت می‌کند و به بیراهه می‌رود. برای همین، کار علمی و فحص و پژوهش در کلام بزرگان و مأنوس بودن با آثار‌شان لازم و ضروری است.

برای فهم بهتر مطلب مثالی می‌زنیم. در کتب فقهی، در‌بارۀ ولد‌الزنا کثیراً‌مّا «لا‌نسب، لا‌نسب» آمده‌است. در ابواب مختلف، نسب ولد‌الزنا نفی شده‌است. کسی که با کلام فقها آشنایی نداشته باشد، می‌گوید فقها در جای‌جای کتبشان نسب ولد‌الزنا را نفی می‌کنند. این بر‌داشت بر‌داشتی نا‌صواب است و تالی‌فاسد‌های بسیاری دارد. زمانی برای استاد بزرگوار ما، حضرت آیت‌الله روحانی (رحمه‌الله)، استفتایی از استرالیا آمد که آیا در ولد‌الزنا نسب مطرح است یا واقعاً نسبی در کار نیست؟ استاد در آن زمان مشغولیات زیادی داشت و از من خواست که در این باره تحقیق کنم و در عرض چهار روز، موضوع را منقح و نتیجه را اعلام کنم. من در این چهار روز به تحقیق و پژوهش مشغول شدم و جز اندکی خواب، شب و روز را مشغول بودم. به کتب فقهی مثل تذکره و منتهی و مبسوط و... رجوع کردم که آن زمان چاپ سنگی این کتب موجود بود. در همۀ این کتب نسب از ولد‌الزنا به کرات نفی شده‌است تا این‌که در باب نکاح، مقصود برای من روشن شد. مراد بزرگان این نیست که بین پدر زنا‌کننده با فرزندِ متولد‌شده از زنا واقعاً نسبت پدری و فرزندی وجود ندارد و در‌نتیجه پدر زنا‌کننده با دخترِ متولد‌شده از زنا می‌تواند ازدواج کند!! نه، هرگز مراد ایشان این نیست. فقها معنای این «لا‌نسب»‌ها را در باب نکاح روشن کرده‌اند و آن عدم ترتب برخی آثار شرعیه [مانند ارث] است. [چه‌بسا شخص نا‌آشنا با متون و کلام بزرگان «لا‌نسب»ها را ببیند و نتیجه بگیرد که شرعاً بین زانی و فرزند متولد‌شده از زنا نسبتی وجود ندارد و آن دو مانند دو غریبه می‌مانند و در‌نتیجه زانی می‌تواند با فرزند متولد‌شده از زنا ازدواج کند!!]

همان‌طوری که صاحب‌جواهر (رحمه‌الله) گفته‌است اگر شخص با کلمات فقها آشنا نباشد و کلام آن‌ها در ابواب مختلف را ندیده باشد، دچار سوء‌تفاهم می‌شود و به بر‌داشتی نا‌درست می‌رسد. پدرِ زنا‌کار نمی‌تواند با دخترش که از زنا متولد شده‌است ازدواج کند، همان‌طوری که مادر زنا‌کار نمی‌تواند با پسرش که از زنا متولد شده‌است ازدواج کند و این حکم منافیِ «لا‌نسب»‌ها نیست، زیرا مراد از «لا‌نسب»‌ها عدمِ ترتبِ برخی احکام شرعیه است، نه نفی واقعی. پدر و فرزندی و مادر و فرزندی از امور تکوینی است، نه شرعی، و این امور تکوینی آثار شرعی دارد. صاحب اسپرم پدر و صاحب تخمک و صاحب رحم مادر [یا مادرانِ] نوزاد‌ند.

شیخ انصاری (رحمه‌الله) در بحث قطع به کاشف‌الغطا اشکال می‌کند و حجیت قطع را قابل‌جعل و نفی نمی‌داند. مقصود شیخ (رحمه‌الله) حجیت ذاتی قطع، در معنایی که برخی بر‌داشت کرده‌اند، را اثبات نمی‌کند، بلکه می‌گوید کسی که قاطع است، حتی اگر قطاع باشد، نمی‌توان او را از قطع و از عمل به قطع خود منصرف کرد و در این باره با او سخن گفت. آری، می‌توان منشأ قطعش را به او یاد‌آوری کرد و در این مورد با او سخن گفت. سخن شیخ (رحمه‌الله) این است و این سخن ارتباطی با حجیت ذاتی قطع (در معنای مرسوم آن) و معذور بودن قطاع ندارد. این سخن گویای معنایی دیگر برای «حجیت» است و آن معنا این است که نمی‌توان فردی را که جهل مرکب دارد، مخاطب قرار داد و او را از عمل به قطعش باز داشت مگر این‌که منشأ یا مناشی قطع او را یاد‌آور شویم و قطع او را از‌بین ببریم. حاصل آن‌که ما باید با کلام علما آشنا باشیم تا سخنشان را به‌درستی بفهمیم. این سخن در فقه و اصول و کلام و تفسیر و دیگر علوم دینی، حتی در علوم تجربی مطرح می‌شود.

 

اعتبار و حجیت تراث روایی

برخی افراد اصل در تراث را عدم حجیت می‌دانند و در همۀ علوم دینی، اعم از فقه و اصول و اخلاق و تفسیر و...، می‌گویند حجیت روایات باید اثبات شود و حجیت هر روایتی اثبات نشود، آن روایت حجت نخواهد بود!! از عدم اثبات حجیت به نفی و انکار مطلق حجیت می‌رسند در حالی که نفی و انکار مطلق مطابق موازین علمی نیست. نفی و انکار مطلق تدلیس و فریب‌کاری است!! اصل در ثراث عدم حجیت نیست، بلکه اصل حجیت اجمالی است. اصل در تراث عدم اعتبار نیست، بلکه اصل اعتبار اجمالی است!! همان‌طوری که اثبات چیزی نیاز‌مند دلیل و مدرک و مستند است و باید در این باره دقیق عمل کنیم، نفی و انکار چیزی نیز به دلیل و مدرک و مستند نیاز دارد و در این باره هم باید دقیق باشیم. این‌که برخی افراد در نفی و کیفیت نفی دقیق نیستند، چون راه مستقیم را گذاشته و در بیراهه می‌روند!! نفی و انکار بدون دلیل و مستند تدلیس و فریب‌کاری است!! اگر بخواهیم بحثی علمی را سامان بدهیم، باید دو طرف مباحثه دلیل و مدرک داشته باشند، هم کسی که چیزی را اثبات می‌کند و هم کسی که آن را نفی می‌کند!! هر دو طرف باید با دلایل و مدارک سخن بگویند!! سخن هیچ‌یک از دو طرف بحث وحی منزل نیست و حتماً باید با دلایل و براهین همراه باشد.

از نظر ما، تراث اعتبار اجمالی دارد و این اعتبار اجمالی لازم‌الأخذ است. حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) نیز بحث علم اجمالی و لازم‌الأخذ بودن آن را [در‌مورد موازین علم رجال] مطرح کرده و پذیرفته‌است. برخی علوم اجمالی مانند علوم تفصیلی است. علم اجمالی اثر دارد و نمی‌توان آن را کا‌لعدم تلقی کرد. سخن ما در علم است، نه در ظنی که احتمال دارد مصیب باشد و احتمال دارد مصیب نباشد!! ما در تراث و در علوم دینی با علم و یقین رو‌به‌رو‌ییم، البته علم و یقین اجمالی، نه تفصیلی، و باید با این روی‌کرد به تراث و به اخبار و روایات روی آوریم. گاهی ظاهر برخی عبارات بزرگان مشعر به راه و روش دیگری است، ولی باید بدانیم ارتکاز آن‌ها و مراد واقعی‌شان همین روش (روی‌کرد علم اجمالی در سایۀ نگاه مجموعی) است. بزرگان نمی‌خواهند اصل را عدم حجیت قرار دهند، هر‌چند برخی عباراتشان مشعر به این است. گفتیم که بزرگان ما در ابواب دیگری نیز عباراتی دارند که ظاهر‌شان ما را به مراد جدی‌شان نمی‌رساند و برایِ فهمیدنِ مرادِ جدی‌شان، باید با کلام و آثار‌شان مأنوس شد. برای مثال، در جای‌جای آثار‌شان نسب داشتن را از ولد‌الزنا نفی می‌کنند، ولی مراد‌شان نفیِ واقعیِ نسب نیست، بلکه نفیِ آثارِ شرعی است.

مبنای یاد‌شده در‌بارۀ کتب مقتل و وقایع و حوادث و حقایق عاشورا و کربلا مطرح می‌شود. ما نباید خود‌مان را راحت کنیم و از فحص و بررسی دست بکشیم و هر نقل و حادثه‌ای را نفی کنیم و بگوییم اصل عدم حجیت است!! کسی فحص کرد، می‌تواند به اندازۀ فحص خود نفی کند [و مثلاً بگوید فلان کتاب و فلان کتاب را خواندم و این واقعه را در آن‌ها نیافتم!!] کسی بدون فحص یا با فحصی اندک و کوششی کم، به نفی و انکار مطلق روی آورد، باید در پیشگاه الهی پاسخ‌گو باشد، زیرا ما علم اجمالی به وقایع و حوادث کربلا داریم و این علم اجمالی ما را به فحص و تتبع ملزَم می‌کند و چون سخن از مصیبتی بزرگ و حادثه‌ای عظیم است، حادثه‌ای که زمین و آسمان را به لرزه در‌آورد و مصیبتی که زمینیان و کروبیان را به غم و اندوه و غصه فرو برد، باید فحص و تتبع ما نیز متناسب با آن باشد!!

 

تفریط در حق اهل‌بیت (علیهم‌السلام)

ما همان‌طوری که در محبت و مودت اهل‌بیت (علیهم‌السلام) تفریط کرده‌ایم، در مواسات و همدلی با آن ذوات نورانی نیز تفریط کرده‌ایم و برای آن بهانه و توجیه آورده‌ایم که افراط در محبت و مودت کار خوب و پسندیده‌ای نیست:

«يا علي، هلك فيك اثنان: محب غال ومبغض قال؛[2]

ترجمه: ای علی، دو تن نسبت به تو هلاک گردند: دوستى كه محبت و دوستی را از حد بگذراند و دشمنى كه بيهوده سخن گويد [و به تو تهمت بزند]» !!

و باید حد‌وسط را در این زمینه رعایت کنیم!!

برخی چنین بهانه‌هایی می‌آورند، ولی «افراط» یعنی چه؟! آیا به دست آوردن بالا‌ترین مراتب کمال بد و مذموم است؟!! ما باید کمال به دست آوریم و در این زمینه نباید به مراتب ابتدایی و میانی قانع شویم! باید بکوشیم تا به آخرین مراتب کمال متصف شویم. این افراط و مذموم نیست. افراط این است که ما از صراط مستقیم خارج شویم و دین و حقایق دینی را انکار کنیم و مثلاً اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را خدا بدانیم و خدا بنامیم!! اگر کمالی، مانند محبت و مودت اهل‌بیت، از راه راست خارج و به نفی حقایق دینی منجر نشود، افراط و مذموم نخواهد بود و [اگر در «افراط» نامیدن آن اصرار داشته باشیم، باید بگوییم] افراط ممدوح است.

حضرت امیر‌المؤمنین (علیه‌السلام) در نهج‌البلاغه فرموده‌است:

«لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ؛[3] اگر كوهى مرا دوست بدارد، از هم فرو می‌ريزد»

حضرت امام رضا (علیه‌السلام) فرموده‌است اگر همه انسان‌ها، علما و دانشمندان و ادیبان و حکما، جمع شوند و با همۀ علم و تخصص خود متنی بنویسند، به پرتوی از انوار درخشان و تابان معصوم (علیه‌السلام) نمی‌رسند!! در این مضمون، روایات بسیاری وجود دارد. پس کمال دریایِ عمیق و بی‌ساحل است و باید «اعتدال» و «حد‌وسط» را با توجه به این مطلب معنا کنیم.

همچنان که حکما گفته‌اند، کمال بین دو رذیله، افراط و تفریط، است و ربطی به زیادی و کمی ندارد. در طرف کمالات سخن از سرعت و سبقت است: ﴿وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ﴾[4] ؛ ﴿فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ﴾[5] ؛ ﴿أُولَٰئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ﴾[6] . در‌بارۀ نماز وارد شده‌است: «اَلصَّلاَةُ خَيْرُ مَوْضُوعٍ فَمَنْ شَاءَ اِسْتَقَلَّ وَ مَنْ شَاءَ اِسْتَكْثَرَ؛ نماز بهترین و والا‌ترین امری است که خداوند جعل کرده‌است. پس هر‌که می‌خواهد به آن کم بپردازد و هر‌که می‌خواهد بیش‌تر بپردازد». تقوای الهی بهتر‌ین زاد و توشه است و حد معینی ندارد. چنین نیست که مرتبه‌ای از تقوا خوب باشد و مراتب بالا‌تر از آن افراط محسوب شود و بد باشد. در کار و متاع دنیا سرعت و سبقت مطرح نیست، ولی در کار و متاع اخروی سرعت و سبقت مطرح است. انسان‌ها برای رسیدن به کمالات اخروی باید با شور و ذوق و رغبت بکوشند و از هم‌دیگر سبقت بگیرند:﴿وَفِي ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ﴾[7] .

برخی با بر‌داشت نا‌صحیح و تفسیری نا‌درست از «اعتدال» و «حد‌وسط» و «مذموم بودن افراط»، محبت و مودت زیاد در حق اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را امری افراطی و مذموم می‌شمارند. این گمان‌ها خطا و سم است و هیچ جایگاهی در هیچ‌یک از علوم دینی ندارد. این سخن نه پایگاه فقهی دارد و نه پایگاه اصولی و نه کلامی و نه تفسیری. همان‌طوری که نه جبر صحیح است و نه تفویض، نه غلو صحیح است و نه تقصیر: «فَالرّاغِبُ عَنْكُمْ مارِقٌ وَ اللاّزِمُ لَكُم لاحِقٌ ، وَ الْمُقَصِّرُ فى حَقِّكُمْ زاهِقٌ»[8] . دو قاعدۀ لا جبر و لا تفویض، و لا غلو و لا تقصیر از اصعب قواعدی است که در کلام اهل‌بیت (علیهم‌السلام) طرح و تبیین شده‌است.

آیات و روایاتی که ذکر نمونه‌هایی از صد‌ها روایت است که به سرعت و سبقت و کوشش برای به دست آوردن کمال و ثواب دعوت کرده و حد و مرزی برای به دست آوردن آن‌ها تعیین نکرده‌است. ما اگر «اعتدال» و «حد‌وسط» و «افراط» را درست معنا کنیم، در تبیین این آیات و روایات هیچ مشکلی نخواهیم داشت، ولی اگر بر‌داشتی نا‌درست از این مفاهیم داشته باشیم، در تبیین این آیات و روایات بی‌شمار در‌مانده خواهیم شد. در کسب کمال «افراط» صدق نمی‌کند و اگر در جایی به برخی مراتب آن «افراط» بگوییم، از روی مجاز و تسامح است. در روایات فریقین وارد شده‌است برخی افراد مانند برق از روی پل صراط رد خواهند شد. آیا می‌توان گفت این افراط است؟!! البته گاهی به کسب برخی مراتب کمال «افراط» گفته می‌شود. چنین اطلاقی به‌حسب ذات آن کمال یا مرتبۀ آن کمال نیست، بلکه به‌لحاظ قابلیت فرد است. گاهی فرد قابلیتِ کسبِ مراتبِ برینِ کمال را ندارد. این شخص باید به مراتب میانی اکتفا کند و کم‌کم خود را بالا کشد و تا آمادگی فیوضات بالا‌تر را داشته باشد.

 

علمی نبودن نفی و انکار کلی

ما در علوم دینی، اعم از مقاتل و...، باید به علم اجمالی تکیه کنیم. اصل در علوم دینی و وقایع کربلا عدم حجیت نیست. ما با علوم و گزاره‌ها و مواد مختلف و متعددی مواجه هستیم که موجب علم‌اند و لازمۀ این علم اجمالی، لزوم تحقیق و تتبع و تفحص است. ما با یک علم اجمالی مواجه نیستیم، بلکه با علوم اجمالی متعدد رو‌به‌رو‌ییم و این علوم اجمالی لوازم اعتقادی دارد و در مباحث و استنتاجات اعتقاداتی اثر‌گذار است. ما این نکته بعداً خواهیم گشود.

لازمۀ علم اجمالی، [بلکه لازمۀ علوم اجمالی متعددی] که در‌بارۀ واقعۀ کربلا وجود دارد، این است که مخالفت با اطراف علم اجمالی و نفی اطراف آن جایز نیست و ما باید در این باره احتیاط کنیم. نفی اطراف حمایت از بنی‌امیه و تطهیر آن ذوات پلید و تاریک است!! ما نباید از این پلیدان و رو‌سیاهان و وحوش حمایت کنیم. معصوم [با اخبار اجمالی و با اعطایِ] علم اجمالی جنایت‌های آن‌ها و سبعیت و دد‌منشی‌شان را به ما منتقل کرده‌است و ما باید پیام معصوم را در‌یافت کنیم. علم اجمالی را ما را به فحص و تحقیق و تتبع ملزَم می‌کند، نه به جاری کردن اصل عدم و اصل برائت!! برخی افراد نقل‌های مختلف را به بهانه‌های واهی نفی می‌کنند و این نفی و انکار مطلق تدلیس و فریفتن است!! آیا ما حق نداریم از دلیل و مدرک نفی سؤال کنیم؟!! همان‌طوری که اثبات چیزی دلیل و مدرک و مستند لازم دارد، نفی چیزی هم دلیل و مدرک می‌طلبد. برخی بزرگان عروسی حضرت قاسم (علیه‌السلام) را نفی می‌کردند و منبع یا منابعی که عروسی حضرت قاسم در آن‌ها ذکر شده‌است، متأخر و غیر‌قابل‌اعتماد می‌دانستند، ولی امروزه با فحص و تتبع بیش‌تر، منبعی قدیمی‌تر از نقل طریحی به دست آمده‌است و در آن منبع عروسی حضرت قاسم مطرح شده‌است. این نفی‌ها و این‌انکار‌ها و این تحریف‌ها و این کج‌روی‌ها تا کجا ادامه خواهد داشت؟!! نفی و انکار ضوابط و موازین دارد. نباید در هر جا و به هر بهانه‌ای به نفی و انکار کلی دست بزنیم و خود را راحت کنیم!! حتی برخی بزرگان و اَعلام به نقل طریحی طعنه می‌زدند و آن را به‌کلی رد می‌کردند!! چرا باید چنین بود و چنین کرد؟!! چرا باید با این سرعت و با عجله همه چیز را نفی و انکار کرد؟!! آیا ما از منابعی که در دسترس جناب طریحی بوده‌است خبر داریم؟!! آیا ما به همۀ منابع، اعم از مخطوطات و...، احاطه داریم؟!! قطعاً این بزرگان همۀ منابع را ندیده و نخوانده‌اند، ولی باز چنین روی‌کرد افراط‌گونه در نفی و انکار دارند!!

[نفی و انکار ما باید به محدودۀ تتبع و به کیفیت تتبعمان مقید شود.] ما باید بگوییم فلان کتاب و فلان باب از فلان کتاب را دیدم و فلان حادثه را در آن نیافتم. ما می‌توانیم در‌بارۀ حوادث مختلف توقف کنیم و اظهار‌نظر نکنیم، ولی نمی‌توانیم به نفی مطلق روی آوریم، زیرا علم اجمالی گریبان‌گیر ما‌ست و ما را به تتبع و فحص بیش‌تر ملزم می‌کند تا از جفا‌ها و جنایاتی که بر اهل‌بیت پیامبر رفته‌است آگاهی پیدا کنیم. ما نمی‌توانیم به فحص و تحقیق یک یا دو یا چند عالم یا حتی به رهاورد علمی و تحقیقی یک نسل اکتفا کنیم و بگوییم اگر چیزی بود، اگر منبعی بود، اگر نقل قابل‌اعتماد و اتکایی بود، قطعاً فلان عالم به آن دست می‌یافت و به ما منتقل می‌کرد!! نه، هرگز نباید چنین بگوییم و هرگز نباید به فحص و تتبع دیگران بسنده کنیم و زبان به نفی مطلق باز کنیم. واقعۀ کربلا واقعه‌ای بسیار بزرگ است و ما آن را کوچک نمی‌شماریم و مصائبی را که اهل‌بیت دیده و ظلم و ستم‌هایی را که تحمل کرده‌اند نفی نمی‌کنیم که این نفی معنایی ندارد جز حمایت از یزید و یزیدیان؛ معنایی ندارد جز حمایت از بنی‌امیه!!!

 

عظمت واقعۀ کربلا و تدلیس بودن انکار کلی

اصل اولی در بر‌خورد با تراث عدم اعتبار نیست، زیرا ما علم اجمالی داریم [و این علم اجمالی اعتبار اجمالی را در پی دارد]. اصولیین در بحث انسداد قواعد مهمی را مطرح کرده‌اند که متفق‌علیه است و همه آن قواعد را قبول دارند، یعنی ما چه انسداد را قبول کنیم و چه قبول نکنیم، برخی قواعد مطرح‌شدۀ در آن باب قطعی و اثبات‌شده و مورد‌قبول همه است و یکی از آن قواعد این است که علم اجمالی الزام‌آور است و رفع‌ید از آن ممکن نیست.

واقعۀ کربلا به ضرورت مسلمین، چه برسد به مذهب حقۀ اثنی‌عشری، واقعه‌ای بسیار بزرگ است به‌طوری که انبیا و اولیا و اوصیا (علیهم‌السلام) بر ابا‌عبد‌الله گریستند و حضرت را شفیع خود قرار داده‌اند. ابا‌عبد‌الله (علیه‌السلام) صاحبِ مصیبتِ راتبه است. مصیبت راتبه یعنی مصیبتی که درد و اندوه و سنگینی‌اش کم نمی‌شود. همان‌طوری که نوافل راتبه ثابت است و هر روز ثابت‌اند، مصیبت حضرت امام حسین (علیه‌السلام) نیز ثابت و پا‌بر‌جا و همیشگی است. حضرت ابا‌عبد‌الله صاحب الدمعة الساكبة است. «الدمعة الساكبة» یعنی اشکی که بر روی صورت و گونه جاری می‌شود. پیامبران الهی حضرت امام حسین را شفیع خود قرار می‌دادند و خداوند به آن‌ها از روی رحمت و مهربانی و بخشش نظر می‌کرد. خداوند تبارک و تعالی به‌وسیلۀ ابا‌عبد‌الله انبیا را تربیت و مقامشان را متعالی می‌کرد.

بر‌اساس روایات بسیاری که فریقین نقل کرده‌اند، پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) بر حسین و مصائب او می‌گریست قبل از این‌که ایشان به شهادت رسیده باشد. ابا‌عبد‌الله کودک بود و پیامبر برای مصائب ایشان می‌گریست و با گریستن بر ابا‌عبد‌الله، مقام عالی پیامبر متعالی می‌شد، یعنی چنین نبود که گریستن بر حسین هیچ تأثیری در تکامل پیامبر نداشته باشد! این سخن به این معنا نیست که مقام حضرت ابا‌عبد‌الله از مقام پیامبر والا‌تر است! نه، چنین نیست. پیامبر از همۀ ما‌سوا برتر است، ولی خداوند چنین خواسته‌است که همه با حسین تکامل یابند، اعم از انبیا و دیگران! پیامبر اکرم که صاحب خُلق عظیم بود، برای حسین مجلس عزا بر‌پا می‌کرد و در حق حسین فرمود: «حُسَيْنٌ مِنِّي وَأَنَا مِنْ حُسَيْنٍ»!![9]

گاهی گفته می‌شود که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) اشرف مخلوقات و برترین انسان‌ها‌ست و بالا‌ترین و والا‌ترین مقام انسانی را دارد. با توجه به این نکته چگونه می‌توان گفت پیامبر بر حضرت امام حسین (علیهما‌السلام) می‌گریست و مقامش بالا‌تر می‌رفت و به خداوند متعال نزدیک‌تر می‌شد؟! پاسخ این است که پیامبر در قیاس با خداوند و اسما و صفات الهی متکامل می‌شد، نه در قیاس یا مخلوقات و دیگر انسان‌ها! پیامبر اکرم از همۀ مردم، از انس و جن، والا‌تر است و با توجه به آن‌ها متکامل نمی‌شود، ولی در قیاس با خداوند متکامل و به حضرت حق نزدیک‌تر می‌شود.

از نظر علمای امامیه، بین عصمت الهی و عصمت پیامبر تفاوت وجود دارد، همان‌طوری که مقام الوهی با مقام شامخ نبوت متفاوت است. پیامبر معصوم بوده‌است و در این شکی نیست، ولی عصمت پیامبر با عصمت الهی قابل‌قیاس نیست. پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و در شب‌ها بیدار می‌ماند و به نماز و عبادت می‌پرداخت و به همین سیاق، بر نوۀ خود، حضرت امام حسین (علیه‌السلام)، اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد و می‌نالید. آیا می‌توان گفت نماز و روزه و شب‌زنده‌داری با دین و شریعت و نبوت و وحی ارتباط دارد، ولی گریه و زرای بر نوه‌اش نه؟!!! آیا پیامبر عظیم‌الشأن اسلام کاری می‌کند که با وحی و نبوت ارتباط نداشته باشد؟!!: ﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ﴾[10] .

برخی افراد می‌خواهند با طرح چنین سخنانی، از عظمت این واقعه و از قدسی بودن کار پیامبر اکرم بکاهند!! به‌راستی چرا باید چنین کنند؟!! چرا باید از عظمت و نورانیت گریه و نالۀ پیامبر کاست و آن را امری طبیعی جلوه داد؟!! بزرگداشت و گرامیداشت پیامبر نسبت به واقعۀ کربلا و گریه و نالۀ آن حضرت در رثای ابا‌عبد‌الله (علیه‌السلام) به این معنی است که خداوند منان اراده کرده‌است این واقعه بزرگ باشد و عزیز بماند. آن‌گاه برخی می‌خواهند از عظمت و عزت و نورانیت آن بکاهند!! کربلا و واقعۀ عاشورا نور مقدس الهی است و خاموش‌شدنی نیست که خداوند نور خود را به کمال می‌رساند: ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾[11] .

برخی افراد اصل واقعه و قدسی بودن و نورانی بودن اصل واقعه را قبول می‌کنند و بر آن اصرار دارند، ولی وقتی سخن از تفاصیل و جزئیات می‌شود، به شک و تردید و نفی و انکار و لا‌نسلم‌لا‌نسلم روی می‌آورند و می‌گویند تفاصیل و جزئیات واقعه ثابت نشده‌است و مقدس نیست!! چنین روی‌کرد و نگرشی از منهجِ عدمِ فحص و تتبع نشأت می‌گیرد و در منهجِ فحص و تتبع جایگاه ندارد. کسانی که از فحص و تتبع روی گرفته‌اند به نفی و انکار می‌رسند و همه چیز را نفی و انکار می‌کنند!! آیا این افراد همان‌طوری که در نفی و انکار می‌کوشند، در فحص و تتبع و پژوهش نیز کوشیده‌اند یا فحص و تتبع را به کناری نهاده و فقط نفی و انکار می‌کنند؟!! این افراد با چه حجت و دلیل و مدرکی نفی و انکار می‌کنند؟!! با چه حجت و دلیل و مدرکی به پای نفی و انکار‌شان می‌مانند؟!! اگر حکم کردن دلیل و مدرک لازم ندارد، چرا این افراد حکم به نفی و انکار می‌کنند، نه حکم به اثبات و تثبیت؟!! شما‌ها عالم دینی هستید و لباس پیامبر، لباس علما و بزرگان دینی، را پوشیده‌اید؛ عمامه به سر گذاشته‌اید!! تلاش و کوششتان در راستایِ اثباتِ وقایعِ عاشورا کجا‌ست؟!! چرا فقط در نفی و انکار می‌کوشید؟!! آیا چنین کاری جز مکر و حیله است؟!! اگر ما بخواهیم ــ معاذ‌الله ــ با خدا و پیامبر و اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) بجنگیم، آیا راهی بهتر از این راه که شما‌ها در پیش گرفته‌اید، وجود دارد؟!! در لباس دین و به‌عنوان عالم دینی و شخصی دین‌شناس، همۀ وقایع و رخ‌داد‌ها را بی‌سند معرفی کنیم و نفی و انکار‌شان کنیم!! با این روش، چه چیزی از دین و معارف دینی و تاریخ اهل‌بیت (علیهم‌السلام) می‌ماند؟!!

سخن ما مختص به کربلا و عاشورا و وقایع آن نیست و در تراث حدیثی و ادعیه و علوم دینی مطرح می‌شود. ما نمی‌گوییم در اثبات و تثبیت و قبول وقایع اهل تساهل و تسامح باشیم و هر چیزی را بدون دلیل و مدرک قبول کنیم. هرگز ما چنین دید‌گاهی نداریم و چنین دید‌گاهی را نمی‌پذیریم. ما می‌گوییم با علم اجمالی بزرگی مواجه هستیم و این علم اجمالی آثار و لوازم فراوانی دارد. نمی‌توان هر واقعه و نقلی را به‌راحتی نفی کرد.

پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)، بالا‌ترین و والا‌ترین مخلوقات الهی است و در عین حال، بر گریه بر حضرت ابا‌عبد‌الله (علیه‌السلام) اصرار داشت و تأکید می‌کرد و خودش نیز بر ابا‌عبد‌الله بسیار می‌گریست. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) با هر عملش، من‌جمله با گریه بر حضرت امام حسین (علیه‌السلام) به خداوند متعال نزدیک‌تر می‌شد. البته رشد و تکامل پیامبر در سایه‌سار اعمالش معنایی خاص و تفسیری ویژه دارد و منافی نبوت و با عصمت نیست. تکامل و تقرب پیامبر به این معنی نیست که در دار هستی، فردی اکمل از ایشان وجود دارد و پیامبر در قیاس با آن فرد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، بلکه تقرب پیامبر در قیاس با خداوند منان مطرح می‌شود. پیامبر کامل‌ترین و متقرب‌ترین مخلوقات نسبت به خداوند است و در قیاس با مخلوقات، هیچ فردی متقرب‌تر از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نیست، ولی در عین حال و در قیاس با خود خداوند متعال، پیامبر لحظه‌به‌لحظه متقرب‌تر می‌شود. هر‌چند پیامبر معصوم است، ولی بین عصمت الهی با عصمت پیامبر عظیم‌الشأن اسلام تفاوت وجود دارد.

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) به گریه بر حضرت ابا‌عبد‌الله (علیه‌السلام) اصرار داشت و تأکید می‌کرد و خودش نیز با صدای بلند، بر ابا‌عبد‌الله بسیار می‌گریست. آیا می‌توان گفت گریه بر حسین و دستور به گریه بر آن حضرت و اصرار و تأکید بر این امر ارتباطی با نبوت پیامبر ندارد و امری دینی نیست؟!! آیا کسی می‌تواند چنین سخنی نپخته بگوید و چنین ادعایی نا‌به‌جا کند؟!! پیامبر در دل شب بر‌می‌خاست: ﴿قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا * أَوْ زِدْ عَلَيْهِ﴾[12] و به نماز شب و راز و نیاز با خداوند متعال می‌پرداخت و در دل شب می‌گریید: ﴿إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا﴾[13] . آیا گریه در دل شب امری دینی نیست و با نبوت حضرت ارتباط ندارد؟!! اگر گریه در دل شب امری دینی و مرتبط با نبوت است، این مسئله با گریه بر حسین چه تفاوتی دارد؟!! آیا اساساً پیامبر کاری انجام می‌دهد یا سخنی می‌گوید که با وحی و نبوت مرتبط نباشد؟!! آیا برخی خناسان می‌خواهند با این سخنان از عظمت و شکوه ابا‌عبد‌الله و واقعۀ بزرگ عاشورا بکاهند؟!! با وجود این معارف و مواد بسیاری که در دین وارد شده‌است، خدا‌وند متعال تعظیم این واقعۀ بزرگ و نهضت شگفت را اراده کرده‌است در حالی که برخی تلاش می‌کنند آن را کم‌اهمیت جلوه دهند و از نور آن بکاهند!! این نور نوری الهی است و خدا‌وند عظمت و فرا‌گیر شدن آن را اراده کرده‌است و نور ایزدی را کسی نمی‌تواند خاموش کند:﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾.

نور الهی و شکوه و عظمت آن در این واقعه بالاجمال روشن و بی‌نیاز از بیان است، ولی برخی افراد به بهانۀ یقینی نبودن جزئیات این واقعه، از اصل علم اجمالی دست بر‌می‌دارند. آیا تمسک به چنین بهانه‌ای بر‌اساس مکتب فحص است یا بر‌اساس مکتب عدم فحص؟! این افراد همان‌طوری که همه چیز را انکار می‌کنند و در رد و انکار بسیار می‌کوشند، آیا به فحص و جست‌و‌جو نیز پرداخته و در فحص و جست‌و‌جو نیز بسیار تلاش کرده‌اند؟!! چنین رد و انکاری از غیر اهل علم پذیرفته نیست، چگونه کسانی که خود را عالمان دین می‌دانند و عمامه به سر دارند چنین ادعا‌هایی دارند؟!! آیا در آن‌چه بر اهل‌بیت رسول‌الله رفت، شک و شبهه‌ای است؟! آیا در خیره‌سری و سنگدلی و جانی بودن قوم طاغی و باغی شک و شبهه‌ای است؟!! پس چرا همه چیز را انکار می‌کنند و چیزی را نمی‌پذیرند؟!! به دلیل و استدلال و استنادی در رد و انکار می‌کوشند؟!! این‌ها افرادی‌اند که عمامه به سر دارند و لباس دین پوشیده‌اند و باید سخنان دین را تبیین کنند، ولی در رد و انکار وقایع کربلا می‌کوشند!! شما که همه چیز را انکار کردید، پس چه چیزی را اثبات می‌کنید؟!! کدام واقعه را می‌پذیرید؟!!

آن‌چه در کربلا بر اهل‌بیت (علیهم‌السلام) گذشت جنایت بزرگی بود که در فکر و اندیشه نمی‌آید و در سخن و گفتار نمی‌گنجد و این در حالی است که شما‌یان همۀ وقایع را انکار می‌کنید!! پس چه چیزی را می‌پذیرید و اثبات می‌کنید؟! انکار شما‌یان به حدی است که اصل ما‌جرا را مشکوک جلوه می‌دهد و این چیزی نیست جز حیله و فریب و نیرنگ!! هر‌ساله تنور رد و انکار را داغ می‌کنید و با خدا و رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) می‌جنگید!!

ما نمی‌گوییم باید همه چیز را اثبات کنیم و بپذیریم. ما نمی‌گوییم در طرف اثبات اهل تساهل و تسامح باشیم. هرگز چنین نگاهی نداریم. ما می‌گوییم این واقعه واقعه‌ای بزرگ و عظیم است و در روایات و ادعیه نیز به بزرگی و عظمت آن تأکید شده‌است. این مصیبت نه‌تنها بر اهل اسلام مصیبتی بزرگ و درد‌ناک است، بلکه در زمین و آسمان و در نزد زمینیان و آسمانیان بزرگ و درد‌ناک است: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَجَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ (بِکُمْ) عَلَیْنا وَ عَلی جَمیعِ اَهْل الاِسْلامِ، وَجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ»!![14]

«گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب     کآشوب در تمامی ذرات عالم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست     سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند    گویا عزای اشرف اولاد آدم است»

با توجه به این عظمت و بزرگی این واقعه، حتماٌ خبر‌هایی بوده‌است و حتماً جنایات وصف‌ناشدنی در حق اهل‌بیت انجام شده‌است و این علم اجمالی بسیار قوی به جنایات در حق ابا‌عبد‌الله و اهل‌بیت ایشان و یاران و یاوران ایشان است و با وجود چنین جنایات بزرگ و وصف‌نشدنی و با وجود چنین علم اجمالی قوی و انکار‌نا‌پذیر، ما باید در اثبات وقایع بکوشیم، نه این‌که هر واقعه و حادثه‌ای را رد کنیم!! آیا ما طرفدار حسین هستیم یا طرفدار بنی‌امیه؟!! آیا ما از حسین دفاع می‌کنیم یا وکیل‌مدافع یزید و بنی‌امیه‌ایم؟!! چرا برخی چنان می‌نویسند و می‌گویند که گویا مدافع یزید‌ند؟!! چرا برخی چنان می‌نویسند و می‌گویند که گویا وکیل بنی‌امیه‌اند؟!! چرا برخی چنان می‌نویسند و می‌گویند که گویا در‌صدد سفید‌سازی قوم طاغی و باغی‌اند؟!! چرا برخی چنان می‌نویسند و می‌گویند که گویا می‌خواهند این چهره‌های کریه و افراد بوزینه‌صفت را خوب نشان دهند؟!! چرا برخی چنان می‌نویسند و می‌گویند که گویا می‌خواهند این نجاسات را پاک و طاهر نشان دهند؟!!

نفی و انکار با وجود چنان علم اجمالی قوی فرعِ تتبع و تفحص در همۀ منابع است در حالی که این افراد از بسیاری از کتب خطی [و غیر خطی] بی‌خبر‌ند و آن‌ها را مطالعه نکرده‌اند، کتبی که در یمن و استانبول و حرم مطهر رضوی و جا‌های دیگر وجود دارد. ما علم اجمالی قوی داریم و باید در تبدیل آن علم اجمالی به علم تفصیلی بکوشیم، نه این‌که [قیافۀ علمی به خود بگیریم و با سخنان غیر‌علمی و غیر‌دقیق]، چنان سخن بگوییم که علم اجمالی محقق را نیز از‌بین ببرد!!

 

جاری نبودن اصل عدم در محل بحث

برخی از این افراد به «اصل بودن عدم» تمسک می‌کنند و در هر واقعه‌ای از وقایع عاشورا می‌گویند اصل بر عدم است و تا زمانی که تحقق این واقعه اثبات نشود، چنین حادثه‌ای واقعیت ندارد و محقق نشده‌است!! این افراد چیزی شنیده‌اند، ولی آن را در‌نیافته‌اند! مراد اصولی‌ها این نیست که همه چیز را انکار کنیم. ما در بسیاری از ابواب علم اجمالی فوقانی داریم و این علوم اجمالی منجز است. «منجزیتِ علمِ اجمالی» موضوعی است که اصولیین به آن پرداخته و در این موضوع تحقیقات مبارکی ارائه کرده‌اند. حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) برای منجزیت، احتمال را نیز کافی می‌داند.

صاحب‌جواهر (رحمه‌الله) در جایی از جواهر گفته‌است عموماتی که در آیات و روایات وارد شده‌است فریبنده و رهزن است. [آیا ما باید به ظاهر کلام ایشان اخذ کنیم و معاذ‌الله بگوییم عمومات وحی فریبنده و رهزن است یا باید مراد و مقصود ایشان را بفهمیم؟!!] آیا وحی فریبنده و رهزن است؟!! هرگز چنین نیست و هرگز مراد صاحب‌جواهر این نیست. منظور ایشان این است که اگر شخص فقط به عمومات چشم بدوزد و دنبال مخصصات نرود و فحص و تتبع نداشته باشد، خواهد لغزید.

ما باید عاشق و واله و دلداده و دلباختۀ حضرت ابا‌عبد‌الله باشیم و عشق و دلدادگی و دلباختگی‌مان نسبت به ایشان بیش‌تر از عشق و دلدادگی و دلباختگی یعقوب نسبت به یوسف باشد. این سخنی گزاف یا به اغراق و از روی احساسات نیست؛ این منطق دین است؛ این گفتۀ دین است؛ این مطلوب دین است. یعقوب در فراق یوسف چگونه بود؟! ﴿وَ‌ابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ﴾[15] یعقوب در غم یوسف چنان نالید و گریست که نور چشمانش از دست رفت و چشمانش سفید شد و وقتی بوی یوسف را استشمام کرد و به دیگران خبر داد، گفتند:﴿قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ﴾[16] . آیا می‌توان گفت آن‌چه یعقوب نبی انجام داد افراط و نا‌درست بود؟!! آیا چنین حب و دلدادگی‌ای افراط و غلو محسوب می‌شود؟! او بیت‌الاحزان و بیت‌العزا به پا کرد، همان‌طوری که حضرت فاطمۀ زهرا (سلام‌الله‌علیها) بیت‌الاحزان و بیت‌العزا به پا کرد!! آیا این کار‌ها افراط و غلو است؟!!

ما باید این سنن را از انبیا یاد بگیریم. با غضّ‌نظر از گریه بر حسین و شعائر حسینی، حب و تعلق خاطر به حضرت امام حسین و گریه و ناله و حسرتِ بر‌خاسته از این عشق و محبت مهم و محل بحث ما‌ست. بر‌اساس معارف دینی، حب و تعلق خاطر ما به ابا‌عبد‌الله باید بیش‌تر از تعلق خاطر حضرت یعقوب به حضرت یوسف باشد. [با وجود چنین حب و تعلق خاطری، آیا ما می‌توانیم هر واقعه‌ای را بی‌سند بخوانیم و انکار کنیم؟!!] آیا این خذلان ابا‌عبد‌الله نیست؟! آیا ما نباید در‌مقابل منکرین از ابا‌عبد‌الله دفاع کنیم؟!

بر‌اساس قواعد فقهی و نیز به حکم عقل، نهی از منکر و شدت آن باید متناسب با بزرگی منکر باشد. رد و انکار‌هایی که منجر به از دست رفتن علم اجمالی ما می‌شود چه اندازه بزرگ است؟ آیا ما به همان اندازه در این باره حساس هستیم و نهی از منکر می‌کنیم یا نه، دست از یاری اماممان برداشته‌ایم؟! در این باره ما نیز مقصر هستیم. وقتی کسی حقیقتی به این بزرگی و عظمت را انکار می‌کند و ما چنان‌که بایسته و شایسته است از این کار نهی نمی‌کنیم، مقصر و بی‌مسئولیت هستیم.

ما اگر در دنیای امروزی عاشورا و مکتب حسین (علیه‌السلام) را زنده کنیم، بشریت هدایت می‌شود!! آری، ما مقصر‌یم و آن‌چه را خداوند متعال نازل کرده‌است، پنهان داشته‌ایم و آشکارش نمی‌کنیم!! ما در زبان ارادت خود را به ابا‌عبد‌الله و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) ابراز می‌کنیم و چه‌بسا در این باره زیاده‌روی هم بکنیم، ولی در قلب خود آن عظمت و بزرگی را در‌نیافته‌ایم و مقصر هستیم!!

مادۀ اولی که باید مد‌نظر‌مان باشد وجود علم اجمالی قوی است که مفصلاً بیان کردیم و پس از تبیین مادۀ اول، مادۀ دوم را طرح و تبیین خواهیم کرد. باید دانست که مادۀ اول گنجینه‌ای بسیار با‌ارزش است و فوائد و لوازم بسیاری در فقه و کلام و معنویت و ریاضت روحی و ذکر و تذکر دارد. ما در مباحث دیگر «ما‌جرای زاری و نالۀ کندۀ خرما» را مطرح کردیم و گفتیم که این روایت اصل اصیلی است که لوازم فقهی و کلامی و عرفانی بسیار دارد و به‌طور کلی و به تعبیر علامه امینی (رحمه‌الله)، هر حدیث نبوی مدرسه‌ای برای آموختن کامل دین است.

 

جزع بر حضرت امام حسین (علیه‌السلام)

سؤال: [مطابق آن‌چه دربارۀ حضرت یعقوب و گریه و نالۀ ایشان گفتید، آیا جزع حرام، که عنوانی فقهی است، دربارۀ حضرت امام حسین (علیه‌السلام) مصداق دارد؟!]

جزع و گریه و زاری حرام جزعی است که پروردگار را خشمگین سازد و جزعی که از روی ترحم و رأفت و رحمت و کمال است هرگز موجب خشم حضرت ربوبی نمی‌شود.

خداوند در شأن پیامبر فرموده‌است: ﴿مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ * وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ﴾[17] و نیز در شأن رسول‌الله فرموده‌است: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا﴾[18] و نیز فرموده‌است: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[19] . هر آن‌چه پیامبر بگوید یا انجام دهد نور و هدایت است و این پیامبر با چنین جلالت‌قدری همواره برای نوه‌اش، حضرت امام حسین، عزاداری می‌کرد و می‌گریید و با عزاداری و با گریه بر حسین به خدا تقرب می‌جست. البته گفتیم که تقرب جستن پیامبر با گریه بر حسین به این معنا نیست که امام حسین اکمل و ارفع از پیامبر است، بلکه واقعۀ کربلا امتحانی برای پیامبر از سوی خداوند بوده‌است. خداوند پیامبر را با آن‌چه بر اهل‌بیتش خواهد گذشت آزمود و پیامبر در این آزمایش و ابتلا سر‌بلند بوده‌است و برای همین خداوند او را به خود بیش از پیش نزدیک کرد.

صبر بر ظلم و ستمی که مردم حق عترت پیامبر مرتکب خواهند شد از شروط اعطای نبوت بوده‌است. ظلم بر عترت بر پیامبر بسیار سخت و دشوار بوده‌است. بر‌اساس منابع اهل‌سنت، وقتی پیامبر خبر شهادت حضرت حمزه را شنید، از شدت گریه و زاری، چندین مرتبه بی‌هوش شد و به زمین افتاد!! بدن پیامبر اکرم عرش الهی است و وقتی پیامبر بی‌هوش بر زمین می‌افتد به این معنی است که عرش الهی به زمین افتاده‌است!! و این انفعال بزرگ پیامبر را نشان می‌دهد که در غم از دست دادن حضرت حمزه بر ایشان عارض شده‌است.

لازم به ذکر است که مراد از بی‌هوشی پیامبر بی‌هوشی واقعی، در معنایی که ما می‌فهمیم، نیست. بی‌هوشی پیامبر به معنی معطل شدن عقل نیست. پیامبر حین تلقی وحی نیز بی‌هوش می‌شده‌است، یعنی در ظاهر از دنیای مادی کنده می‌شد و توجهی به عالم ماده نداشت. زراره از حضرت امام صادق (علیه‌السلام) پرسید حالت بی‌هوشی چه زمانی برای پیامبر رخ می‌داد؟ حضرت پاسخ داد وقتی خداوند برای ایشان تجلی می‌کرد و بین ایشان و خداوند ملکی حجاب نمی‌شد. [پس مراد از «بی‌هوشی پیامبر» تجلی بدون واسطۀ خداوند برای ایشان است و] این تجلی چند مرتبه بعد از شنیدن شهادت حضرت حمزه، برای پیامبر رخ داد.

بی‌هوش شدن در‌اثر گریه و زاری فقط مختص [حضرت یعقوب و] پیامبر اکرم نیست. حضرت امام سجاد و نیز حضرت زینب کبری نیز در‌اثر گریه بر امام حسین از هوش می‌رفتند. از صادقین روایت شده‌است که حضرت فاطمۀ زهرا، بعد از پیامبر، در‌اثر گریه، لحظه‌به‌لحظه از هوش می‌رفت و به هوش می‌آمد!! آیا این موارد، العیاذ‌بالله، افراط است؟! آیا ما در غم و اندوه حسین چنینیم؟! آیا ما در عزای حسین از هوش می‌رویم؟!! آیا اگر از هوش برویم، افراط کرده‌ایم؟!!: ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾ ما این سخن را بر‌اساس شعائر دینی و شعائر حسینی و تعظیم شعائر نمی‌گوییم. نمی‌خواهیم بگوییم این تعظیم شعائر است، که البته هست، ولی تعظیم شعائر محل بحث ما نیست. روی سخن ما تعلق خاطر و دلدادگی به حسین است!!

قریش می‌گفتند پیامبر بشری عادی مثل دیگر افراد است!! به عبد‌الله بن عمر بن عاص گفتند همۀ سخنان پیامبر را ننویس، چرا‌که ایشان گاهی خوشحال است و گاهی عصبانی. در حال خوشحالی سخنی می‌گوید و در حال عصبانیت سخنی دیگر!! او به رسول‌الله گفت که قریش چنین می‌گویند و مرا از کتابت سخنان شما منع می‌کنند!! حضرت فرمود به خداوند قسم من جز حق بر زبانم جاری نمی‌کنم، ولی آن افراد به وحی الهی باور ندارند. حضرت فاطمه در چنین فضایی بر پیامبر می‌گریست و در چنین فضایی واجب الهی را به جا می‌آورد!

گاهی سخن در شعائر دینی یا شعائر حسینی و توصیه‌های دین به گریه و زاری در رثای حضرت امام حسین (علیه‌السلام) است؛ گاهی سخن در حزن و اندوه و گریه و زاری است که اموری تکوینی است و گاهی سخن در منشأ حزن و اندوه است. گاهی می‌گوییم در شریعت، به عزاداری و تعظیم شعائر حسینی تأکید شده‌است، ولی گاهی شخص به‌گونه‌ای است که همواره در مصائب حسین غمگین و نالان است. همواره غمگین و نالان بودن مَنشئی دارد. بحث ما در آن منشأ است.

قلب حضرت زهرا آکنده از حب رسول‌الله بود و قلب حضرت زینب و حضرت سجاد آکنده از حب ابا‌عبد‌الله بود، همان‌طوری که قلب حضرت یعقوب آکنده از حب حضرت یوسف بوده‌است. این آکندگی افراط نیست. چرا خداوند ما‌جرای یعقوب و یوسف را مطرح کرده‌است؟! چرا روی تعلق خاطر یعقوب دست گذاشته‌است؟! چرا از نا‌بینا شدن و سفید شدن چشم یعقوب سخن به میان آورده‌است؟! این‌ها افراط نیست.

ما‌جرای ستون حنانه

حب ولی خدا و تعلق خاطر به او و شیفتۀ او بودن به انسان‌ها منحصر نیست. روایت جذع‌النخل (ستون حنانه) متواتر است که کندۀ خرما در فراق رسول‌الله به ناله آمد و رسول‌الله از منبر پایین آمد و آن را در آغوش کشید و فرمود به خدا قسم، اگر او را در آغوش نمی‌گرفتم، تا روز قیامت می‌نالید!!

«بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را      کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو»

برخی متکلمین گمان کرده‌اند ما‌جرای ستون حنانه معجزه‌ای از طرف پروردگار است. از نظر آنان، خداوند در کندۀ درخت شعور قرار داد و آن را به سخن آورد در‌حالی که چنین نیست. جمادات نیز روح و شعور مختص به خود را دارند و پیامبر از این شعور پرده برداشت. مگر در قیامت دست و پای انسان‌ها شهادت نخواهد داد؟! آیا این گویای شعور آن‌ها نیست؟! ادای شهادت فرع بر تحمل شهادت است و تحمل شهادت فرع شعور و آگاهی است: ﴿الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَىٰ أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾.[20]

حدیث جذع‌النخلة در نزد فریقین متواتر است. هم شیعیان آن را به‌صورت متواتر نقل کرده‌اند و هم اهل‌سنت. اسرار بسیاری در این روایت وجود دارد. پیامبر بسیاری از مسلمانان و مؤمنان را مقصر در مودت اهل‌بیت می‌دانست و می‌فرمود محبت و مودت را از کندۀ نخل یاد بگیرید.

ذی‌شعور بودن جمادات از معارف بلند دینی است و چه‌بسا یک فرد علم‌زده آن را نپذیرد. ما باید بدانیم نه حب حضرت یعقوب و نه ناله و زاری ایشان و همچنین نه حب حضرت فاطمه و نه ناله و زاری ایشان افراط نیست. این بحث، هم جنبۀ فقهی دارد و هم جنبۀ اعتقادی و از هیچ‌یک از دو جنبه افراط محسوب نمی‌شود. چنین حبی و چنین گریه‌ای نه مشکل اعتقادی دارد و نه حرمت یا کراهت فقهی!!

 

لزوم مستند بودن نفی و اثبات

سؤال: [مطابق گفتار شما، آیا باید هر‌آن‌چه را شنیدیم تصدیق کنیم؟!!]

نه، ما چنین دید‌گاهی نداریم. نفی و اثبات نیاز‌مند تتبع و تأمل است. اگر چیزی فحص و در نتیجۀ فحص، یافت شد، اثبات می‌شود و اگر چیزی فحص شد و یافت نشد، به‌صورت مقید، و نه مطلق، نفی می‌شود. انسان در نفی و انکار، باید به توان و به محدودیت‌هایش توجه داشته باشد و با توجه به گسترۀ تتبع و فحص و با توجه به محدودیت‌های ادراکی، زبان به نفی و انکار گشاید. مردم از بسیاری از وقایع عاشورا خبر‌دار نشدند. آیا باید همۀ آن وقایع نفی و انکار شود؟! آیا این نفی و انکار برای رسیدن به حقیقت است یا برای تحریف حقیقت؟!!

 

ازدواج حضرت قاسم (علیه‌السلام)

اشکال: [نظرتان در‌بارۀ ازدواج حضرت قاسم (علیه‌السلام) چست؟

ما ما‌جرای ازدواج حضرت قاسم را بر‌اساس منابع و نسخ مختلف بر‌رسی کردیم. در الذریعه، منبعی متقدم‌تر از طریحی گزارش شده‌است. در برخی متون خطی که از قرن دوم و سوم به جا مانده‌است، ازدواج حضرت قاسم (علیه‌السلام) مطرح شده‌است. ازدواج حضرت قاسم در منابع مختلف با تعابیر متعدد بیان شده‌است. در منبعی که نویسنده‌اش معاصر شیخ طوسی است، از زبان حضرت ابا‌عبد‌الله چنین بیان شده‌است [چنین کردم] تا در روز قیامت در این باره مورد‌سؤال قرار نگیرم. آری، عاشورا مدرسه و مکتب کاملی از دین است و همۀ معارف دینی در آن هست. چهار نسخۀ خطی، که قبل از طریحی و در قرون مختلف است، وجود دارد که در آن مطرح کرده‌است قبل یا بعد از عاشورا، چه تعداد از پسران امام حسن با چه تعداد از دختران امام حسین ازدواج کرده‌اند.

 

تفاوت علم اجمالی با تفصیلی

سؤال: [آیا علم اجمالی با علم تفصیلی تفاوت دارد یا در همۀ آثار مانند علم تفصیلی است؟]

برخی علوم اجمالی مانند علم تفصیلی است و تفاوتی در آثار ندارد، ولی این دست از علوم اجمالی بسیار نادر و کمیاب است. غالب علوم اجمالی با علم تفصیلی تفاوت دارد به این معنی که در برخی آثار مانند علم تفصیلی است و حکم علم تفصیلی را دارد و در برخی آثار حکم علم تفصیلی را ندارد. برای مثال، علم اجمالی نیز منجزیت دارد و در اصل منجزیت مانند علم تفصیلی است. علم اجمالی در بیش‌تر موارد برخی احکام علم تفصیلی را دارا‌ست و آن برخی احکام بسیار مهم و تأثیر‌گذار است.

برخی علوم اجمالی مانند تفصیلی است، همان‌طوری که محقق خوئی (قدس‌سره) نیز آن را پذیرفته‌است. به نظر ما، اصل سخن ایشان صحیح است و همان‌طوری که در علم رجال جاری و ساری است، در مقاتل نیز جریان دارد. برای مثال، صد و خرده‌ای مصدر و منبع رجالی وجود داشت که همۀ آن‌ها مُسند بوده‌است و این مُسند بودن علم اجمالی قوی‌ای به وجود می‌آورد که هم‌رتبۀ علم تفصیلی است، هر‌چند به‌لحاظ علم تفصیلی، سخن از تضعیف فلانی و فلانی باشد. به دیگر سخن، در صد و خرده‌ای منبع، اسناد وجود دارد و این علم اجمالی قوی به صدور روایات ایجاد می‌کند، ولی در تک‌تک رویات و به‌لحاظ علم تفصیلی، نجاشی فلان کس را تضعیف کرده‌است.

وقتی پژوهش‌گر متنی را می‌کاود و فلان مطلب را نمی‌یابد، باید بگوید حسب تلاش و کوشش من، فلان منبع خاص یا فلان فصل از فلان منبع خاص را بر رسیدم، ولی فلان مطلب را نیافتم. اگر پژوهش‌گری ده یا بیست یا سی مقتل را بر‌رسی کرده باشد و واقعه‌ای خاص را در آن‌ها نیافته باشد، نباید به‌صورت مطلق بگوید فلان حادثه واقع نشده‌است، بلکه باید نفی خود را مقید به منابع خود و مقید به توانایی و حد توان خود کند و بگوید من تمام تلاش خود را به کار بستم و تا حد ممکن تمرکز و از غفلت پرهیز کردم و ده یا بیست یا سی منبع مشخص را بر رسیدم، ولی فلان حادثه را در آن‌ها نیافتم. اگر شخصی با دیدن چند منبع به نفی کلی و مطلق برسد، چنین شخصی مدلس و فریب‌گر است و دیگران را می‌فریبد!! باید بگوید چه تعداد منبع را فحص کرده‌است؛ چند کتاب را خوانده‌است!! آیا منابع یاد‌شده را کامل خوانده‌است یا برخی فصول آن را مطالعه کرده‌است!! اگر کسی حادثه‌ای را به‌صورت کلی و مطلق نفی کند، به این معنی است که همۀ منابع و مصادر، اعم از چاپ‌شده و سنگی و خطی را در همۀ جای علم دیده و خط‌به‌خط مطالعه کرده‌است!!

با توجه به نکته‌ای که گذشت، ما می‌گوییم اثبات راحت‌تر از نفی است. برای اثبات، کافی است بگویی فلان مطلب در فلان کتاب، فلان صفحه آمده‌است، ولی در جهت نفی، باید همۀ منابع و مصادر مطالعه شود و اگر بخشی از منابع مطالعه شود، باید نفی حتماً مقید به مقدار مطالعه شود. اگر کسی ادعا کند فلان مطلب در وسائل یا در تهذیب یا در تاریخ طبری یا در تاریخ بغداد یا در تاریخ دمشق نیامده‌است، ادعای بزرگی است و باید برای اثبات آن بسیار بکوشد و بسیار فحص کند، چرا که این کتب مجلدات بسیار و ابواب و فصول بسیاری دارد و احاطۀ بر آن‌ها کار سهل و آسانی نیست.

باید توجه داشته باشیم که 1. همۀ اتفاقات و همۀ حوادث در کتب تاریخی نیامده‌است. چنین نیست که همۀ وقایع و همۀ جهات تاریخی در منابع تاریخی ذکر شده باشد و 2. همۀ منابع و مصادر به دست ما نرسیده‌است. عبد‌الكريم بن طاووس، صاحب كتاب فرحة‌الغري، در کتابی نقل می‌کند اسناد زیارت عاشورا متواتر است، یعنی ایشان به منابع بسیاری دسترسی داشت که 1. در آن‌ها اسناد زیارت عاشورا ذکر شده بود و 2. به‌صورت متواتر ذکر شده بود!! برخی محققین، بر‌اساس قرائنی، معتقد‌ند جناب حر از اول نیروی امام حسین (علیه‌السلام) بوده‌است و وظیفه‌اش اخلال‌گری در سپاه دشمن بود!! چنین نگرشی نگرشی خاص است که [در‌صورت صحت]، ما به آن توجه نداشتیم. مورد دیگر، حضرت حمزه، سید‌الشهدا، است. برخی محققین معتقد‌ند ایشان شروع جنگ کشته نشد، بلکه در لحظات پایانی جنگ و به دست ستون پنجم (منافقین) کشته شد. البته تیر آخر را وحشی به او زد، ولی نه در ابتدای جنگ، بلکه در اواخر جنگ و بعد از ضربۀ ستون پنجم. در اواخر جنگ که مسلمانان پیروز شده بودند، ستون پنجم (منافقین) حضرت حمزه را ترور کردند و وحشی تیر آخر را زد و ایشان را شهید کرد. شهادت حضرت حمزه سستی‌ای در سپاه اسلام به وجود آورد.

وجود منافق و ستون پنجم و ترور شدن افراد به دست ستون پنجم امری معهود است. چه‌بسا سپاهیانی که به دست افرادی در همان سپاه مسموم شده یا به طرقی دیگر کشته شده‌اند. وجود منافق و ستون پنجم در سپاه احد شواهد بسیاری دارد. مگر نه این است که افراد زیادی در سپاه احد با بهانه‌هایی از اعزام شدن به جنگ سر باز زدند و سپاه به مدینه برگشت؟! یک‌سوم سپاه منافق بودند و نفاقشان را بروز دادند! چه تعداد منافق دیگری وجود داشت که نفاق خود را بروز نداد؟!!

تاریخ و تحقیقات تاریخی پایانی ندارد. ما نباید چیزی را به‌صورت کلی و مطلق نفی کنیم و باید نفی خود را به اندازۀ تحقیق و گسترۀ تفحص مقید و محدود کنیم. هم نفی و انکار و هم قبول و اثبات به دلیل و استدلال و استناد نیاز دارد. آن‌چه بی‌نیاز از دلیل و استناد است توقف و بی‌نظری است. شخصی که در مسئله‌ای توقف کرده و بی‌نظر است نیازمند دلیل نیست. کسی که حکم و نظری نداده‌است بی‌نیاز از اقامۀ دلیل و برهان است.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo