1404/03/21
اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /کتب مقاتل
موضوع: کتب مقاتل/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره
معتبر بودن مقاتل متأخر
بحث ما در اعتبار مقاتل متأخر است و مراد از «مقاتل متأخر» مقاتلی است که در هفت قرن اخیر، یعنی در قرن هفتم یا هشتم یا دهم یا یازدهم یا دوازدهم یا...، نوشته شدهاست و در مقابل این مقاتل، «مقاتل متقدم» قرار دارد. «مقاتل متقدم» مقاتلی است که در هفت قرن اول نوشته شدهاست. برخی پژوهشگران بین دو دسته از مقاتل در معتبر بودن و معتبر نبودن تفاوت میگذارند. از نظر این دسته از پژوهشگران، مقاتل و نیز کتب تاریخی قدیمی، یعنی مقاتل و کتب تاریخیای که در هفت قرن اول نوشته شدهاست، معتبر و قابلاستناد است، ولی مقاتل و کتب تاریخی متأخر معتبر نیست و نمیتوان به آنها استناد و اتکا کرد. این افراد هیچ ارزش و اعتباری برای مقاتل متأخر قائل نیستند. ما در این مباحث، با تبیین اعتبار تفصیلی و اعتبار اجمالی، درصدد بیان این نکته هستیم که مقاتل متأخر نیز معتبر و قابلاستناد است. البته اعتبار تفصیلی با اعتبار اجمالی تفاوت دارد، هرچند هردو در اصل معتبر بودن مشترکاند. مدعای ما این است که مقاتل متأخر اعتبار اجمالی دارد، نه اعتبار تفصیلی، و همین اعتبار اجمالی برای اعتبار و قابلاستناد و اتکا بودن آن کتب کافی است. مقاتل متأخر اعتبار اجمالی دارد و به همین علت، نمیتوانیم آنها را هیچ و پوچ و بیارزش تلقی کنیم. اعتبار اجمالی ما را ملزَم میکند به این کتب عنایت و اعتنا داشته باشیم و آنها را معتبر بدانیم.
معتبر دانستنِ مقاتلِ متأخر به این معنی نیست که بین این مقاتل با مقاتل متقدم هیچ تفاوتی وجود ندارد و هردو به یک اندازه معتبرند. اعتبارِ مقاتلِ متقدم بیش از اعتبارِ مقاتلِ متأخر است و هرچه مقتل یا کتاب تاریخیای قدیمیتر باشد اعتبار و ارزش آن بیشتر است. ما درصددِ نفیِ معتبرتر بودنِ مقاتلِ متقدم یا درصددِ اثباتِ تساویِ اعتبار و ارزش دو دسته از مقاتل نیستیم، بلکه مطلوب ما این است که هر دو دسته از مقاتل در اصل اعتبار مشترکاند، هرچند درجۀ اعتبار و میزان ارزش هریک از آنها با دیگری تفاوت دارد. مقتلی معتبر و ارزشمند و مقتلی معتبرتر و ارزشمندتر است.
مطلب دیگر عمومیت و شمول بحث است. ما این بحث را در مقاتل متأخر مطرح میکنیم، ولی نهتنها منحصر به مقاتل متأخر نیست، بلکه به موضوع مقاتل، اعم از متقدم و متأخر، انحصار ندارد. این بحث عام و شامل است و همۀ منابع تاریخی و مجامع روایی و تراث دینی را شامل میشود. این بحث منابعی را که دربارۀ زندگی و سیرۀ اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) است، شامل میشود. این منابع افزون بر اینکه دربارۀ زندگی اهلبیت است و از این جهت، دینی است و اهمیت دارد، از فعل و تقریر معصوم سخن میگوید و فعل و تقریر معصوم حجت فقهی است و مورداستدلال فقها و مجتهدین قرار میگیرد و درنتیجه این منابع اهمیت مضاعف دارد. فقهای عظام کثیراًما به افعال حضرت امام حسین و حضرت زینب و دیگر افراد از اهلبیت که در کربلا حضور داشتند، استناد و استدلال میکنند و فعل و تقریر ایشان را بهعنوان سندی فقهی مطرح میکنند. برای همین، کتب تاریخی و زندگینامۀ اهلبیت (علیهمالسلام)، خصوصاً مقاتل، اهمیت بهسزایی دارد و یکی از منابعِ مهمِ علومِ دینی، مانند فقه و مانند آن، است.
مطلب دیگر «اعتبار اجمالی» و «اعتبار تفصیلی» و تفاوت بین آن دو است که در مکتبِ فقهیِ حضرتِ آیتالله خوئی (رحمهالله) موردغفلت قرار گرفتهاست. «اعتبار اجمالی» و «اعتبار تفصیلی» مسئلهای اصولی است که در علم رجال و درایه نیز موردتوجه است و لازم است بیش از این موردتوجه و واکاوی قرار گیرد. ما وقتی میگوییم همۀ مقاتل، اعم از متأخر و متقدم، اعتبار دارد و قابلاستناد است، مرادمان اعتبار تفصیلی نیست، بلکه اعتبار اجمالی مقصود ماست.
امکان ارائۀ استدلالهای متعدد برپآیه مادۀ واحد
مطلب دیگر این است که مادۀ واحد از وجوه مختلف، استدلالهای متعدد را سامان میدهد و ما را به علوم بسیاری میرساند. به سخن دیگر، یک یا چند ماده دارای وجوه فراوان و پرشماری است. از یک یا چند ماده چندین صنعت و قاعده به دست میآید که هریک از آن صنایع لوازمی خواهد داشت. وقتی مواد مختلف از جهات مختلف موردتوجه قرار گیرد، به دستاوردها جدید و علوم نوین میرسیم. وقتی مواد مختلف در صناعات مختلف و قالبهای استدلالی متعدد ریخته شود، به علوم جدید دست مییابیم. هر مادهای از مواد، اعم از اینکه آیه یا روایت یا گزارهای تاریخی باشد و از سنت و سیره و فعل و تقریر معصوم حکایت کند، در صیاغات و صناعات و قوالب مختلف و متعدد قرار میگیرد و ما را به استدلالهای بسیاری رهنمون میشود و نتیجۀ هریک از آن استدلالها نیز وجوه مختلف و متعدد دارد و در صیاغات و صناعات و قوالب مختلف و متعدد قرار میگیرد و ما را به استدلالهایِ جدیدِ بسیاری رهنمون میشود و این خطِ سیرِ علمی در نقطهای نمیایستد و همچنان ادامه مییابد و افقهایِ علمیِ جدیدی را پیشروی ما قرار میدهد.
ممکن است کسی اشکال کند چگونه میتوان از مادۀ واحد به استدلالهای مختلف و علوم بسیاری دست یافت. برای فهم بهتر، مثالی میزنیم. شما فرض کنید مصالح ساختمانی معدود و محدودی دارید، ولی با همین مصالح میتوانید خانه و کاشانه بسازید، میتوانید مدرسه بسازید، میتوانید مسجد و حسینیه بسازید و میتوانید و... . اگر مواد مختلف را در قالبهای مختلف و نقشههای متفاوت قرار دهیم، به نتایج مختلفی میرسیم. مواد دارای وجوه مختلف و فراوان است و از آنها صنایع بسیاری به دست میآید، مانند آیهای از قرآن که فقیه برداشتی از آن دارد و متکلم برداشتی دیگر و فیلسوف برداشتی دیگر و اخلاقی برداشتی دیگر!! در این فرض، مادۀ ما (آیه قرآن) یکی است، ولی برداشتها و استنباطهای گوناگونی از آن میشود. تکثر استنباط از مادۀ واحد مختص به قرآن کریم و آیات قرآنی نیست و در محل بحث، در کتب تاریخی و مقاتل و نیز در علم رجال مطرح است و این از شئونِ علمِ شریفِ اصول است که به این نکات زبان دهد و آنها را تبیین کند.
یک ماده، مثلاً آیه قرآن یا روایت یا نقلی تاریخی، ممکن است در یک علم، از وجوه مختلف موردتوجه قرار گیرد و استدلالهای مختلفی در آن علم به بار آورد. مثلاً برایِ اثباتِ حجیتِ خبرِ واحد، به آیاتی از قرآن استدلال شدهاست. هریک از آیات وجوه مختلفی دارد و بزرگان از وجوه مختلف، استدلالهایی را برای اثباتِ حجیتِ خبرِ واحد اقامه کردهاند. عالمی استدلالی را قبول نکرده و استدلالی دیگر را پذیرفتهاست. در اینجا، ماده واحد است، ولی وجوه آن و استدلالهای برآمدۀ از آن متعدد است. عالمی استدلال به وجهی خاص را پذیرفته و استدلال به وجهی دیگر را رد کرده یا عالمی استدلالهای مختلف را پذیرفتهاست.
افزون بر آنچه گذشت، ممکن است وجه و استدلالِ برآمدۀ از آن در دو موضوع یا حتی در دو باب متفاوت مورداستفاده قرار گیرد. برای مثال، صاحبجواهر (رحمهالله) بسیاری از ادلۀ حجیتِ خبرِ واحد را در باب قضا نیز مطرح کرده و از آن ادله، در آن باب نیز سود بردهاست در حالی که صلاحیت برای منصب قضا و سلطۀ قضایی چیزی است و صلاحیت برای فتوا و سلطه در امور تشریعی چیزی دیگر است و اخبار و مصدر اخبار چیزی متفاوت از آن دو است. مثال دیگر سخن محقق غروی اصفهانی (رحمهالله) است. مطابق سخن ایشان، بسیاری از ادلهای که برایِ اثباتِ حجیتِ خبرِ واحد اقامه شدهاست در باب اجتهاد و تقلید نیز موردتوجه قرار گرفته و برایِ اثباتِ حجیتِ فتوا و تقلید نیز استفاده شدهاست.
با توجه به آنچه گذشت، باید گفت ممکن است مادۀ واحد ما را به استدلالهایِ مختلفِ فقهی برساند. وقتی ما مطلبی را مطرح و آن را اثبات میکنیم، به این معنی نیست که فقط یک وجه دارد و فقط در این مورد خاص مفید است، بلکه ممکن است وجوه مختلفی داشته باشد و بتوان از آن در موضوعات و حتی در ابواب مختلف سود جست.
ذووجوه بودن مادۀ واحد
در جلسۀ قبل گذشت که علومِ اجمالیِ برآمده از نگاه انضمامی و منظومهای گاهی کبیر است و گاهی اکبر و گاهی وسیط است و گاهی اوسط و گاهی صغیر است و گاهی اصغر. هریک از این اقسام نیز درجات و مراتب متعددی دارد. علمِ اجمالیِ اکبر مراتب متعدد دارد. علمِ اجمالیِ کبیر مراتب متعدد دارد. علمِ اجمالیِ صغیر مراتب متعدد دارد. این علوم اجمالی از موادی به دست میآید و در عین حال، با مواد پراکنده و متراکم دیگر ارتباط مییابد و مادۀ علوم بعدی قرار میگیرد. بسیاری از مواد وجوه گوناگونی دارد و از هر حیث و جهت، به موضوع و باب بلکه به علم و دانشی خاص ارتباط مییابد، بهطوری که مادهای خاص در چندین باب یا حتی در چندین علم مختلف موردتحقیق و بررسی قرار میگیرد. برای روشنتر شدن مطلب، میتوان از مثال قبلی (مصالح ساختمانی و نقشههای مهندسی) استفاده کرد. فرض کنید مصالح ساختمانی معدود و محدودی دارید، ولی همین مصالح را میتوان براساس نقشههای مختلف، برای اهداف مختلف، به کار برد. گاهی میخواهیم خانه بسازیم؛ گاهی میخواهیم مدرسه بسازیم؛ گاهی میخواهیم دانشگاه بسازیم؛ گاهی میخواهیم مسجد بسازیم و... . مهندس برای هریک از این موارد، نقشهای خاص میکشد. نقشههای مختلف در مقایسه با هم، شباهتها و تفاوتهایی خواهند داشت. برای مثال، نقشۀ مدرسه و دانشگاه و مسجد جهات مشترکی خواهد داشت. میتوان گفت نقشۀ این موارد تا نیمۀ راه شبیه هم است و تفاوتی با همدیگر ندارد و از نیمه به بعد، اختلافهای در طراحی خود را نشان میدهد تا اینکه در پایان، یکی مدرسه و دیگری دانشگاه و دیگری مسجد میشود. علوم اجمالی در محل بحث نیز چنین است. برخی علوم وجوه مختلفی دارد و پآیه علوم دیگر در ابواب مختلف قرار میگیرد و در صناعات و صیاغات مختلف ریخته و نتایج مختلفی از آنها گرفته میشود تا اینکه به نتیجۀ نهایی و ویژۀ در علم میرسیم. این سیری طبیعی در علم است و اَعلام و بزرگان ما نیز چنین رویهای داشتهاند.
طرح واقعه عاشورا در وحی الهی و توجه پیامبر به آن واقعه
اولین مادهای که اجمالاً یقینی است مطرح بودن و مسئله بودنِ واقعه کربلا برای سیدالرسل، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، و برای دیگر انبیایِ بزرگِ الهی (علیهمالسلام) و برای اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) است (البته شاید در آینده به این بحث و شواهدش بپردازیم و آنها را تفصیلاً بررسی کنیم).
واقعه کربلا در نزد پیامبر اسلام و اهلبیت عصمت و طهارت و نیز در نزد دیگر انبیایِ بزرگِ الهی بزرگترین واقعهای است در طول تاریخ بشری رخ دادهاست. قرائن و شواهد و ادلۀ بسیاری گوایای این مطلب است و آن را اثبات میکند، یعنی این واقعه فقط واقعهای بزرگ بهلحاظ تکوینی نیست، بلکه شواهد بسیاری بلکه وحی الهی گویای این واقعه و عظمت و بزرگی آن است. ما در جلدِ چهارمِ کتابِ شعائر حسینی، در این باره، دهها روایت از عامه نقل کردهایم و این دهها روایتِ نقلشده در آن کتاب نمونهای از اخبار و روایات فراوانی است که در کتابِ رمزية الدم في الشعائر الحسينية آمدهاست. ما تقریباً به دویست روایت در این باره دست یافتهایم که بیشتر آنها از طریق اهلسنت و تعدادی از آنها نیز از طریق اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) نقل شدهاست. آری، بخشِ اعظمِ دویست روایت را اهلسنت نقل کردهاند، ولی نهتنها نقلهای اهلسنت منحصر در آن تعداد نیست، بلکه آن تعداد مشتی از خروار و چشمهای از دریای بزرگ است. بدون هیچ مبالغه و اغراقی، اهلسنت در این باره صدها روایت دارند. اگر به این روایات، روایاتی را که از طریق خاصه نقل شدهاست بیفزاییم، به تعداد قابلتوجهی از روایات خواهیم رسید. ما در جلد چهارم شعائر حسینی، بخشی از این روایات را آوردهایم.
واقعه کربلا واقعهای بزرگ و باعظمت است که اولین مواد دربارۀ آن، اولین نقلها دربارۀ آن، از طریق وحی الهی ارائه شدهاست و نقلها و شواهد بسیاری از وحی در این باره وجود دارد. این واقعه واقعهای است که قلبها را به درد آورده و همۀ عوالم را به جزع واداشته و اهل زمین و آسمان را به عزادار کردهاست. روایات متواتر و مستفیض بسیاری از این واقعه و از حوادث آن حکایت دارد. روایات مختلف و متعدد در ابواب و فصول مختلف به این واقعه اشاره دارد و از آن سخن به میان آوردهاست. روایات بسیاری به بیانهای مختلف و به ادنی مناسبتی، به این واقعه اشاره کرده و از آن سخن به میان آوردهاست. روایات بسیاری از ناله و جزع و فزع عالم و آدم و اهل آسمان و زمین سخن گفتهاست بهطوری که این مواد، این روایات فقها را به این نتیجه رساندهاست که حزن و گریه و ناله و زاری و جزع و فزع و عزایی که در رثای حضرت امام حسین (علیهالسلام) و بهخاطر حوادث کربلا باشد، محدودیت ندارد. به سخن دیگر، روایات مختلف از ناله و جزع آسمانها و زمین سخن گفتهاست:
«وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِی الاِسْلامِ وَ فی جَمیعِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ (الْأَرَضِینَ)؛ [1]
ترجمه: چه مصیبت بزرگی و چه داغ گرانی بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمین(ها)»
و ناله و جزع آسمانها و زمین امری تکوینی و مربوط به تکوین است، ولی این مسئلۀ تکوینی لازمهای فقهی و تشریعی یافته و موجب طرح قاعده و قانونی در بحث شعائر حسینی و عزاداری برای حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) شدهاست. غرض این است که این روایات شریفه فقط در حد نقل واقعه و بهعنوان مادهای دینی مطرح نیست، بلکه از آن قاعده و قانون بلکه قواعد و قوانینی به دست میآید.
اهمیتِ اقامۀ شعائر حسینی در بیان و عمل ائمه
در زمان حضرت امام هادی (علیهالسلام)، متوکل عباسی به حضرت امام حسین (علیهالسلام) و حرم ایشان و به زیارت ایشان حساس بود و بنا بر روایتی، دو بار و بنا بر روایتی، سه بار حرم و حتی قبر مطهر حضرت را کاملاً تخریب کرد!! روشن است که تعلق و دلبستگیِ قلبی به ائمه (علیهمالسلام) مهمتر و باارزشتر از حرم و گنبد و گلدسته است، ولی وقتی امر دایر شد بین حفظ حرم و گنبد و گلدسته و بین زیارت رفتن شیعیان و محبان، حضرت امام هادی شیعیان و محبان حضرت امام حسین را به زیارت ایشان ترغیب و بر این امر تأکید کرد. حضرت هادی فرمود مؤمنان و محبان حضرت امام حسین باید به زیارت ایشان بروند و بههیچروی نباید از زیارت آن حضرت سر باز زنند!! زیرا مقصود از حرم و گنبد و گلدسته و زیارت، ولایت اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) و اقامۀ ولایت آن ذوات قدسی بود. با اینکه متوکل دو یا سه بار حرم حضرت حسین (علیهالسلام) را تخریب کرده و قبر مطهر ایشان را نبش کرده بود و با اینکه درصورت زیارت رفتن شعیان و محبان، احتمال تکرار این کار از سوی متوکل وجود داشت، حضرت هادی نهتنها مؤمنان و محبان را از زیارت منع نکرد، بلکه به زیارت رفتن ترغیب و بر آن اصرار کرد!
حضرت امام هادی (علیهالسلام) شعائر حسینی و اقامه و احیای شعائر را بر حفظ حرمت حرم و قبر مطهر، بلکه بر حفظ حرمت بدن مطهر معصوم ترجیح داد و شعائر حسینی و اقامه و احیای شعائر را برتر و بزرگتر از قدسیت و حرمتِ بدنِ مطهرِ معصوم دانست!! زیرا بدن معصوم برای ولایت و برپایی ولایت است و ولایت همان دین خداوند تبارک و تعالی است. پس دوران بین ولایت و برپایی ولایت با حفظِ حرمتِ بدنِ مطهرِ معصوم بود. [چنین اهتمامی به کربلا و زیارت حضرت امام حسین در همۀ دورانها و در عهد همۀ امامان بودهاست]، ولی در زمان حضرت هادی، ظهور و بروز بیشتری یافت. در زمان حضرت امام صادق و امام باقر، حتی در زمان امام کاظم و امام رضا (علیهمالسلام)، کار علمی و پرورش شاگردان نمود و ظهور داشت و این ذوات قدسی، خصوصاً امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام)، به کار علمی و تربیت شاگردان و فقها پرداختند، ولی در زمان حضرت هادی (علیهالسلام) دوران بین حفظ حرم و گنبد و گلدسته بلکه حفظِ حرمتِ بدنِ مطهرِ معصوم با اقامه و احیای شعائر بود و حضرت امام هادی دومی (اقامه و احیای شعائر) را برتر میدانست.
واقعه کربلا واقعه تاریخی بزرگی است و موضعگیری حضرت امام هادی (علیهالسلام) در آن باره بسیار مهم است و حتماً باید موردتوجه قرار گیرد. موضعگیری حضرت هادی مآیه الهام علما و فقهای ماست. ما نباید از کنار آن به سادگی بگذریم! بلکه باید از آن بیاموزیم! بزرگانی مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی و شیخ مفید و سید مرتضی و ابنبراج و سلار و ابنقولویه (رحمهمالله) از این ماجرا الهام گرفتند وقتی امر بین دو محذور دایر شود، وقتی که یا باید از شعائر دست بکشیم یا از حرم و گنبد و گلدسته، شعائر و حفظ و اقامۀ آنها مقدم است. حرم و گلدسته مقصود اصلی نیست و مراد از آن ولایت و احیای ولایت است و روشن است وقتی امر دایر شود بین ولایت و حفظ حرم، ولایت و اقامۀ آن مقدم است. با توجه به این مطلب، معنی «قلبهای شیعیان ما قبور ماست» و نیز معنی «قلب مؤمن بیتالرحمان است» روشن میشود، اعم از اینکه به منبع و مصدر این نقلها دست یابیم یا نه.
احیا و اقامۀ شعائر حسینی بسیار مهم است بهطوری که حضرت امام باقر و حضرت امام صادق (علیهماالسلام) خطر جانی داشتن زیارت را مجوزی برای ترک زیارت نمیدانستند و شیعیان و محبان اهلبیت را به زیارت ترغیب میکردند.[2] ولی کار حضرت امام هادی (علیهالسلام) مهمتر و بزرگتر بود. اگر امام باقر و امام صادق خوف جانی را مجوز ترک زیارت ندانستند و همه را به زیارت امام حسین ترغیب کردند، امام هادی تخریب حرم و نبش قبر مطهر امام حسین را مجوزی برای ترک زیارت آن حضرت ندانست. در زمان امام هادی، امر دایر بود بین تخریب حرم و قبر مطهر با احیای شعائر حسینی و حضرت هادی احیا و اقامۀ شعائر را ترجیح داد.
لزوم توجه به واقعه عاشورا و مؤثر دانستن آن در فقه
احیا و اقامۀ شعائر حسینی به معنای احیای ولایت و اقامۀ آن است و ولایت اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) بههیچوجه نباید از جان و روح و روان مؤمنان و محبان زدوده شود! برای درک و فهم این نکته میتوانیم به خود واقعه بزرگِ کربلا نگاه کنیم! در این واقعه حضرت امام حسین (علیهالسلام) به شهادت رسید و بدن مطهرشان جراحات بیشماری برداشت و یزیدیان بر بدن مبارک حضرت جسارات فراوانی کردند، ولی حضرت با شهادتشان قلوب مؤمنان و محبان را زنده کرد. عملکرد امام حسین (علیهالسلام) و شهادت ایشان ولایت را احیا و شیعیان را زنده کرد. این واقعه یک واقعه تاریخی صرف نیست و نباید فقط با نگاه تاریخی صرف به آن نگاه کرد. این واقعه واقعهای الهامبخش است و نباید به سادگی از کنار آن گذشت. با توجه به این واقعه، فقهای بغداد و بزرگانی مانند صدوق و ابنقولویه به گفتن و اعلان شهادت ثالثه در تشهد نماز، حتی درصورتی که برای گوینده خطر جانی داشته باشد، فتوا دادند!!
شیخ محمدرضا جعفری، از شاگردان حضرت آیتالله خوئی و حضرت آیتالله روحانی، دربارۀ دورۀ سیصدسالۀ شیعه در بغداد تحقیق کرد و در آن باره کتابی نوشت. ایشان نوشتهاست تعداد زیادی از شیعیان را، بهخاطر گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز، کشتند!! محققین دیگری براساس منابع اهلسنت، از فداکاریهای شیعیان و کشته شدن آنها بهخاطر گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز نوشتهاند!! شیعیان را به این بهانه میکشتند تا اینکه زمان مرجعیت شیخ طوسی (رحمهالله)، سال چهارصد و چهل و سه هجری قمری، شد. شیخ طوسی در سال چهارصد و چهل و هشت هجری قمری، از بغداد به نجف اشرف رفت و در آنجا ساکن شد. قبل از مهاجرت شیخ طوسی به نجف، ناصبیها مرقد مطهر امام کاظم و امام جواد (علیهماالسلام) را تخریب و نبش قبر کردند تا بدن مطهر آن دو امام بزرگوار را به دست آورند و به آن جسارت و بیاحترامی کنند و آنها را به محلۀ ناصبیها منتقل کنند، ولی خداوند تبارک و تعالی چشم آنها را بست و آنها به ابدان آن دو امام همام (علیهماالسلام) دست نیافتند!
اوضاع آن روزگار چنین بغرنج و پیچیده و خطیر بود، ولی آیا این خطرها و این فشارها موجب شد که بزرگان ما دست از آیین ایمانی بردارند؟!! آیا ابنقولویه و شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی و سید مرتضی و ابنبراج و جحافل (از شاگردان شیخ مفید و سید مرتضی) و دیگر بزرگان، بهخاطر مخاطرات جانی، در آن شرایط بغرنج و پیچیده، دست از آیین ایمانی برداشتند؟!! هرگز چنین نکردند!! با اینکه جانِ شیخ طوسی (رحمهالله) در خطر بود و در پنج سالی که در بغداد مانده بود (از سال چهارصد و چهل و سه تا سال چهارصد و چهل و هشت هجری قمری)، قصد ترور ایشان را داشتند! ظاهراً این مسئله با ضعفِ حکومتِ آلبویه و آغازِ حکومتِ سلجوقیان همزمان بود و شد آنچه شد!!
این مسائل نشان میدهد که فقهای بزرگ ما از واقعه بزرگ کربلا و از موضعگیری ائمه (علیهمالسلام) الهام گرفتهاند و احیا و اقامۀ ولایت و شعائر حسینی را بر هر چیزی مقدم داشتهاند. اگر امر دایر شود بین تعطیل کردن و نپرداختن به شعائر و بین تخریب شدن حرم و عتبۀ مقدسه، شعائر و احیا و اقامۀ آنها مقدم است و نباید تعطیل شود!! اگر امر دایر شود بین تعطیل کردن و نپرداختن به شعائر و بین تخریب شدن قبر و نبش آن، شعائر و احیا و اقامۀ آنها مقدم است و نباید تعطیل شود!! آری، ولایت اهلبیت (علیهمالسلام) و محبت به آن ذوات قدسی از جانها و روح و روانها زدودهشدنی نیست و راه و روش آنها نحو نخواهد شد!! آن ذوات نورانی قلبها را هدایت میکنند و راه و رسم و روش آنها و عشق و محبت آنها از جان و روح شیعیان و دوستدارانشان به در نمیرود!!
سیره و رویۀ ائمۀ اهلبیت (علیهمالسلام) در این باره قطعی و یقینی است، نه ظنی و باید در این سیره و سنت دقیق شویم و آن را بادقت موردمطالعه قرار دهیم. این سیره فقط سیرهای تاریخی نیست، بلکه مسائل فقهی و عقایدی بسیاری از آن منشعب میشود، همانطوری که فقهای بزرگ ما، در ابتدای غیبت کبری، از موضعگیری ائمۀ اهلبیت، خصوصاً از حضرت امام هادی، برداشتهای فقهی داشتند.
شیخ مفید (رحمهالله) در تصحیحالاعتقاد به شیخ صدوق (رحمهالله) اعتراض کرده و گفتهاست ذکرِ شهادتِ ثالثۀ در اذان را شما (شیخ صدوق) به ما آموختهای! شیخ صدوق در زمان حکومت آلبویه، به گفتن شهادت ثالثه در اذان فتوا داد و از همینجا روشن میشود که فتوای ایشان در من لا یحضره الفقیه مبتنی بر تقیه است.
واقعه عاشورا واقعه بزرگ و مصیبتی عظیم است و از آن قواعد فقهی و کلامی بسیاری منشعب میشود. تعابیری مانند «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ (بِکُمْ) عَلَیْنا وَ عَلی جَمیعِ اَهْل الإِسْلامِ»، «جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ»[3] مَجاز و مبالغه و اغراق نیست! این واقعه واقعهای بزرگ و عظیم است که زلزله و ولوله در آسمانها و زمین انداخته و ملائکۀ الهی را به ناله و زاری آوردهاست! خداوند تبارک و تعالی برای حسین عزا برپا کرده و عالَم و عالمیان را، جن و انس را، مِلْک و مَلَک را، در ماتم و اندوه فروبردهاست. خداوند عزا برپا کرده و دل و جان جن و انس و پری را به درد آورده و قلب آنها را منقلب کردهاست و چه چیزی بالاتر و والاتر از قلب و انقلاب قلبی که فرمودهاست: أَنَا عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ!![4] [5] [6] قلب و انعطاف قلبی مهم است بهطوری که خداوند دربارۀ افراد قسیالقلب «ویل» به کار برده و آنها را در ضلالت و گمراهی معرفی کردهاست: «﴿فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾[7] ؛
ترجمه: پس وای بر آنان که از قساوت (و شقاوت) دلهاشان از یاد خدا فارغ است! اینان هستند که دانسته به ضلالت و گمراهیاند!!».
با توجه به آنچه گذشت، میتوان دریافت که واقعه عاشورا راز و رمز و اسرار فراوانی دارد و راه عبودیت و سرسپردگی درمقابل خداوند متعال است! عاشورا نهایات و غایات عبودیت و بندگی است! کسی که با این واقعه آشنا و با آن محشور باشد، قلبی شکسته و جانی پاک خواهد داشت! چنین شخصی از کبر و تکبر و منیت و تفرعونیت دوری میکند و به خداوند تبارک و تعالی نزدیک و نزدیکتر میشود!
جایگاه والای اباعبدالله و تحقق غایات دین با وقعۀ عاشورا
آری، اباعبدالله (علیهالسلام) در نزد خداوند تبارک و تعالی مقامی استثنایی و جایگاهی ویژه دارد در حالی که خداوند برای کسی استثنا قائل نمیشود و بهگزاف از کسی حمایت و جانبداری نمیکند!! این چه مقام و جایگاهی است که حضرت اباعبدالله دارد؟!! غایات عبادت و عبودیت و غایات دین و شریعت در این واقعه عظیم نهفتهاست!! این واقعه واقعهای است که غایات و اهداف دین را محقق میکند! ابلیس قبل از منحرف و مطرود شدنش، به مقام فرشتگان الهی رسیده بود و خزینهدار آسمان پنجم بود، یعنی از آسمان اول و دوم و سوم و چهارم گذشته و به آسمان پنجم رسیده و خزینهدار آسمان پنجم شده بود و تکوین و کارگشاییهای تکوینی به دست او بود!! این مقام مقامی والا و بلند است، ولی دراثر یک سیئه، دراثر یک مرض و بیماری به نام «کبر»، از این مقام سقوط کرد و هر آنچه را به دست آورده بود از دست داد و مطرود درگاه الهی شد!! در بیان نورانی امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیهالسلام) آمدهاست که نهتنها ابلیس عابد بود، بلکه در عبادت مجتهد و بسیار کوشا بود، ولی مبتلا به مرض تکبر بود!! کربلا و واقعه عاشورا کبر و منیت و تفرعونیت را ازبین میبرد و انسان را از این بیماری پاک میکند و او را مقصد و مقصود میرساند. دستگیری و کارسازی کربلا و واقعه عاشورا به انس و جن محدود نمیشود و بر مَلَک نیز سایهگستر است. ملائکه اهل گناه و معصیت نیستند و از فرمان و دستور الهی تمرد و سرپیچی نمیکنند، ولی ممکن است ترکاولی کنند و دراثر ترکاولی، از مقام خود تنزل کنند. در این حال، کربلا و واقعه عاشورا و حضرت امام حسین (علیهالسلام) کارگشایی میکند و با شفاعت ایشان، مَلَک بخشیده میشود و مقام سابق خود، بلکه بالاتر از آن را، به دست میآورد. همین سخن دربارۀ انبیای الهی (علیهمالسلام) نیز مطرح است. این سخنان اغراق و مبالغه نیست و حقیقت محض است!!
حج یکی از بزرگترین واجبات دینی و در عین حال مشروط به امنیت طریق و... است در حالی که زیارتِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) مشروط به امنیت طریق نیست. اگر برای حج گزاردن راه باز نباشد و مانع داشته باشد، حج بر شخص واجب نخواهد بود، ولی این امور در زیارت اباعبدالله شرط نیست. هر قدر شخص برای زیارت کربلا سختی و مشقت بکشد، اجر و ثواب و پاداش بیشتری میبرد. این سخنان سخنانی گزاف و شعرگونه نیست! اگر واجباتی مانند حج را با شعائر ولایی مقایسه کنیم، به قواعد و قوانین مهم و ارزشمندی میرسیم که از هریک از آن قوانین و قواعد مسائل مختلف و متعدد فقهی و کلامی و اعتقادی و عرفانی و معرفتی و معنوی به دست میآید.
در وحی الهی مبالغه و اغراقی نیست! اگر در وحی الهی آمدهاست که خداوند شدیدالعقاب است، یعنی خداوند شدیدالعقاب است و مبالغهای نیست!! اگر در وحی الهی آمدهاست که خداوند سریعالحساب است، یعنی خداوند سریعالحساب است و مبالغهای نیست!! اگر در وحی الهی آمدهاست که خداوند غفور و رحیم است، یعنی خداوند غفور و رحیم است و مبالغهای نیست!! براساس وحی الهی، اسرار دین و شریعت را باید در کربلا و واقعه عاشورا و زیارتِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) یافت!! غایات و اهداف دین و کمالات انسانی در کربلاست و از طریقِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) و با انس با ایشان میتوان به اهداف دین و کمالات انسانی رسید. هدف دین مهذب و پاک شدن انسانهاست. پیامبر برای اتمامِ مکارمِ اخلاقی مبعوث شدهاست و ما این مسائل را در کربلا مییابیم. این سخن نمود عینی و ملموس دارد و آن زیارت اربعین است. در زیارت اربعین، مکارم اخلاقی چنان نمود قویای دارد که جهان و جهانیان را به شگفتی وا میدارد در حالی که زیارت اربعین مظهری از مظاهر کربلا و زیارت حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) است!! این سخنان سخنانی گزاف نیست!! برخی افراد، که بعضاً از اهل دیناند، این عظمت و بزرگی و والایی را میبینند و باز آن را انکار میکنند در حالی که باید آن را تقویت کنند و مردم را، زن و مرد را، پیر و جوان را، به آن بخوانند!! این معارف و مکارم را میبینند و نفی میکنند و جوانان را از خداوند دور میکنند و به سکولاریسم سوق میدهند!!
مودت به پیامبر و اهلبیت و تبیین حدیث جذعالنخل
در قبل گفتیم که ما به وقایع و حوادثِ کربلا علم اجمالی داریم و این علم اجمالی اجمالِ در عینِ کشف تفصیلی است که مرتبه آن از علم تفصیلی بسیار بالاتر است. اینک میگوییم علم و معرفت به این واقعه یک علم و یک ماده نیست، بلکه علم و مادهای بزرگ است که از آن علوم و معارف و قواعد و قوانین بسیاری منشعب میشود.
هر قدر ایمانِ شخصِ مؤمن افزون شود محبت و اشتیاق او به پیامبرِ مکرمِ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) افزون میشود. بنابر روایت جذعالنخلة (ستون حنانه)، که بین شیعه و سنی متواتر است، کندۀ درختِ نخل، از فراق رسولالله، به ناله درآمد.[8] فریقین این واقعه را معجزۀ پیامبر اکرم میدانند. معنای این روایت این نیست که درخت خشکشده روح و جانِ انسانی یا حیوانی دارد و از جمادات نیست، بلکه از جمادات و فاقد روح انسانی و حیوانی است [و در عین حال، دارای شعور و ادراک و آگاهیای خاص و متناسب با رتبۀ وجودیاش است]. این شعور و آگاهی منحصر در یک مورد نیست. چنین نیست که در آن واقعه، دراثر امر و فرمان رسولالله (صلى الله عليه وآله وسلم)، کندۀ درخت به ناله و زاری درآمده باشد!! اینها اموری تکوینی است و ناله و زاری آن نیز تکوینی و متناسب با مرتبه وجودی اشیاست. آن درخت خشکشده به ناله و زاری درآمد و حاضران را نیز به گریه و ناله انداخت!! وقتی صدایِ گریۀ حاضران بلندتر از صدای آن درخت خشکشده میشد، آن درخت نیز با صدای بلندتر مینالید و میگریید تا صدایش بر صدای گریۀ دیگران غالب میگشت و آنها صدای او و ناله و زاری او را میشنیدند!!
پیامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در چند مورد پردۀ غیب را از جلو دیدگان مردم کنار زده و غیب و مغیبات را به آنها نشان دادهاست. این ادراکها و شعورها و حبها و شوقها و محبتها و نالهها و زاریها مختص به این مورد نیست و دیگر اشیا نیز چنین است، ولی پردۀ غفلت جلو چشمها را گرفتهاست!! خداوند ستار در این مورد پردهها را کنار زد تا مردم ببینند و بشنوند و مقام پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت را دریابند!! توگویی خداوند تبارک و تعالی فرمودهاست شوق و اشتیاق و تعلقخاطر اشیا به پیامبر و اهلبیت را ببینید و دلبسته و مشتاق این ذوات نورانی بشوید که تعلقخاطر به این ذوات نورانی فریضهای از جانب خداوند است!!
بعد از ناله کندۀ درخت، پیامبر از منبر پایین آمد و آن کنده را در آغوش گرفت و دست بر روی آن کشید!! آیا آن کنده علم و آگاهی داشت؟! آیا آغوش و نوازش پیامبر اکرم را درمییافت؟! بعد از در آغوش کشیدن، آن کنده آرام گرفت و ناله و زاریاش قطع شد و پیامبر فرمود اگر چنین نمیکردم، تا قیامت مینالید و میزارید!!
مبانی سکولار و مادیگرایانه توان هضم این معارف را ندارد!! ذهنی که با مبانی سکولار و مادیگرایانه مأنوس است این سخنان و این معجزات را قبول نخواهد کرد!! ولی ما سکولار و مادیگرا نیستیم و به کلام و فعل پیامبر امین و راستگو ایمان داریم!! حتی اهلسنت نیز این واقعه را روایت کرده و آن را پذیرفتهاند. این اشتیاق و ناله و زاری همان چیزی است که خداوند متعال بهعنوان فریضه مطرح کردهاست:
«﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ﴾[9] ؛
ترجمه: بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم جز دوستداشتن نزدیکانم».
قربای نبی همان اهلبیت ایشاناند که در مرتبه سومِ مودت هستند. مودت اهلبیت برخاسته از مودت رسولالله و مودت رسولالله برخاسته از مودت خداوند تبارک و تعالی است. پس مودت خداوند در مرتبه اول و مودت رسولالله در مرتبه دوم و مودت اهلبیت در مرتبه سوم است.
برخی افراد این معارف را نمیپذیرند و فریضۀ الهی را به جا نمیآورند!! کندۀ درخت این پیام الهی را گرفته و آن را به جا آوردهاست، ولی برخی افراد نه!!
حد و مرز نداشتن حب اهلبیت و جمعبندی آن با روایت «هلك فيك اثنان: محب غال...»
ما در قبل گفتیم که هر قدر ایمان شخص قویتر باشد، محبت و اشتیاق او به پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت بیشتر خواهد بود و چون ایمان هر قدر قویتر شود، مطلوب است، پس محبت و اشتیاق به پیامبر و اهلبیت هر قدر بیشتر باشد مطلوب خواهد بود. این در حالی است که در روایت وارد شدهاست:
«يا علي، هلك فيك اثنان: محب غال ومبغض قال؛[10]
ترجمه: ای علی، دو تن نسبت به تو هلاک گردند: دوستى كه محبت و دوستی را از حد بگذراند و دشمنى كه بيهوده سخن گويد [و به تو تهمت بزند]».
چگونه میتوان بین این دو سخن جمعبندی کرد؟ پاسخ این است که «محب مفرط» یا «محب غالی» کسی است که حضرت امیرالمؤمنین را به مرتبه خدایی برساند و ــ معاذالله ــ او را خدا بداند!! ولی کسی که بر صراط مستقیم است و حضرت را نه خدا بلکه بندۀ خداوند میداند هر قدر محبت و اشتیاقش افزونتر باشد، خوب و مطلوب است و هر قدر حب او بالاتر باشد، ایمانش نیز بالاتر خواهد بود. جناب سلمان جایگاهی ویژه بین اصحاب داشت و سلمان محمدی خوانده میشد. علت این جایگاه ویژه چیزی نبود جز شدت محبت ایشان به پیامبر و اهلبیت ایشان! همانطوری که فلاسفه و برخی بزرگانِ علمِ اخلاق گفتهاند، افراط و تفریط در خارج از صراط مستقیم است؛ در صراط مستقیم، افراط و تفریط معنا ندارد. کسی که به یمین و یسار میل میکند اهل افراط و تفریط است، ولی کسی که در جاده و در بزرگراه میرود و از آن خارج نمیشود اهل افراط و تفریط نیست. کسی در بزرگراه است باید براند و سبقت بگیرد!!
برای فهم سخن یادشده میتوان به مفهوم «شجاعت» و «بیباکی» توجه کرد. شجاعت حد و مرز ندارد، ولی با بیباکی هم تفاوت دارد. چنین نیست که اگر کسی بسیار شجاع باشد، کسی که عالیترین مراتب شجاعت را داشته باشد، متهور و بیباک شود!! شجاعت هر قدر شدیدتر باشد، با تهور و بیباکی تفاوت دارد. شجاعت خوب و مطلوب است و شخص شجاع در جاده قرار دارد و هر قدر شجاعتر باشد افراط نکردهاست و درمقابل تهور و بیباکی خارج از جاده است و شخص متهور و بیباک خارج از جاده است و حتی اگر تهور و بیباکیاش ضعیف باشد، او در جاده نخواهد بود. در روایات وارد شدهاست برخی افراد از روی پل صراط مانند برق خواهند گذشت. عبور مثل برق، رد شدن با سرعت برق افراط نیست، بلکه سرعت و سبقت در خوبیهاست.
معنای دقیق «اعتدال» و «حد وسط»
با توجه به آنچه گذشت میتوان دریافت که «رعایت اعتدال» و «رعایت حد وسط» و «دوری از افراط و تفریط» به این معنی نیست که در تلبس به صفات حمیده، به مراتب ابتدایی یا میانی بسنده کنیم و از مراتب قوی و شدید و برین آنها چشم پوشیم!! معنای «اعتدال» و «حد وسط» این نیست که به مراتب میانی محبت و اشتیاق بسنده کنیم!! این تصوری غلط و برداشتی نادرست از این مفاهیم است. افراط در محبت به این معنی است که ما اهلبیت (علیهمالسلام) را به مقام خدایی برسانیم و ــ معاذالله ــ آنها را خدا بدانیم. اگر ما اعتقادی صحیح و راستین داشته باشیم، اگر آن ذوات مقدس را خلفای الهی و ائمۀ هدی و اوصیای نبی بدانیم، بر صراط مستقیم هستیم و در روی صراط، افراط و تفریط مطرح نیست. با اعتقاد به خلیفه و وصی بودن آن ذوات نورانی، هر قدر محبت و علاقه و اشتیاقمان به آنها افزون باشد، افراط نیست، بلکه خوب و مطلوب است. پس «پرهیز از افراط در محبت» به معنای تقلیل محبت نیست.
در روایات فریقین از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) وارد شدهاست که ایمان بنده کامل نمیشود تا اینکه خدا و پیامبر خدا و ذریۀ پیامبر را از خودش و از خانوادهاش بیشتر دوست بدارد. روایات به این مضمون بسیار و در نزد شیعه و سنی، متواتر معنوی است:
«لا يُؤمنُ عَبدٌ حتّى أكونَ أحَبَّ إلَيهِ مِن نَفْسِهِ ، و تَكونَ عِتْرَتي إلَيهِ أعَزَّ مِن عِتْرَتِهِ ، و يكونَ أهْلي أحَبَّ إلَيهِ مِن أهْلِهِ، و تكونَ ذاتي أحَبَّ إلَيهِ مِن ذاتِهِ؛
ترجمه: هيچ بندهاى ايمان نمیآورد مگر آنكه مرا از خودش و خاندان مرا از خاندان خودش و خانوادۀ مرا از خانوادۀ خودش و جان مرا از جان خودش دوستتر و عزیزتر بدارد»؛
«لا یؤمن أحدکم حتى أکون أحب إلیه من ولده و الناس اجمعین؛
ترجمه: هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعى نخواهد بود مگر اینکه من براى او از فرزندانش و همۀ مردم محبوبتر باشم».
این روایات بهروشنی این مسئله را تبیین میکند که محبت به خداوند و محبت به رسولالله و محبت به اهلبیت عصمت و طهارت حد یقف ندارد و انسان، هر قدر به خداوند و به این ذوات نورانی محبت بورزد و اشتیاق داشته باشد، خوب و مطلوب است، زیرا عشق و علاقۀ انسان به خودش و به خانواده و اهل و فرزندش از عالیترین و بالاترین مراتب عشق و علاقه و محبت است و مطابق این روایات، انسان باید خداوند را و پیامبر و اهلبیت را از خودش و از اهلش بیشتر دوست بدارد!! دوست داشتن پیامبر و اهلبیت حد یقف ندارد و افراط در آن مطرح نیست مگر اینکه شخص از جاده و از صراط مستقیم خارج شود و مقام آنها را از عبودیت به ربوبیت بکشاند!! مودت پیامبر و اهلبیت اعظم فرایض و حتی اعظم از نماز است و ماجرای ستون حنانه گویای این است که حتی جمادات نیز محبت و مودت اهلبیت را دارند و اگر ما دربارۀ این فریضه کوتاهی کنیم، مقصر و زیانکاریم!!
[بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را کمتر ز چوبی نیستی حنّانه شو حنّانه شو
مولوی]
مطلوب بودن مراتب برین کمال و سازگاری آن حد وسط
[از بحثی که دربارۀ افراط و تفریط گذشت میتوان به قانونی کلی رسید.] رعایت اعتدال و دوری از افراط و تفریط به این معنی نیست که ما به مراتب پایین و میانی کمالات بسنده کنیم و مراتب برین کمالات چشمپوشیم. رعایت اعتدال و دوری از افراط و تفریط به این معنی نیست که فقط مراتب پایین و میانی کمالات خوب و پسندیده است و مراتب برین آنها خوب و پسندیده نیست. چنین برداشتی ناصحیح و ناصواب است. برای مثال، حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در هر شب هزار رکعت نماز مستحبی به جا میآورد. آیا میتوان گفت ــ معاذالله ــ حضرت افراط کردهاست؟!! مستحب است انسان در عمر خود سیصت و شصت و شش طواف به جا آورد. آیا میتوان گفت ــ معاذالله ــ این حکم شرع افراطی و مذموم است؟!! هرگز چنین نیست!! معنای «رعایت اعتدال» این نیست که ما از خیرات و کمالات کم کنیم!! کسی که بر صراط مستقیم باشد از افراط و تفریط مصون است. بر روی صراط سخن از افراط و تفریط نیست. انسان تا جایی که میتواند، تا جایی که قوا و شرایط به او اجازه میدهد، تا جایی که ظرفیت و قابلیت دارد، باید در راه کسب کمال بکوشد و کارهای نیک انجام دهد. این افراط مذموم نیست. آری، انجام برخی کارها، کماً و کیفاً، برای کسی که ظرفیت و قابلیت آن را ندارد، افراط و مذموم است، ولی معنی این سخن این نیست که آن کار برای همه مذموم باشد. [انسانهای عادی در یک شب نمیتوانند هزار رکعت نماز بگزارند و اگر چنین کنند، از نماز و عبادت اِشباع و زده میشوند. پس خواندن هزار رکعت در یک شب برای کسی که ظرفیت آن را ندارد، فعلی افراطی و مذموم است، ولی خود فعل فینفسه مذموم نیست. اگر شخصی مانند امیرالمؤمنین هر شب هزار رکعت نماز بخواند، اشکالی ندارد و بسیار ممدوح است، زیرا حضرت ظرفیت این کار را دارد و این فعل ایشان را از نماز و عبادت زده نمیکند.] برای همین، پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به فردی که چشمهایش از عبادت گود افتاده بود فرمود:
«إِنَّ هَذَا الدِّينَ مَتِينٌ فَأَوْغِلْ فِيهِ بِرِفْقٍ، إِنَّ المُنْبَتَّ لَا أَرْضًا قَطَعَ وَلَا ظَهْرًا أَبْقَى؛
این دین دینی استوار است، پس [بر خود سخت نگیر و] با رفق و مدارا به آن وارد شو که کسی که از کاروان جا بماند توانی برای ادامه و پیمودن راه نخواهد داشت». این سخن به این معنی است که ما نباید عبادات و مناسک مستحب را بر خود تحمیل کنیم و آنها را از روی اکراه انجام دهیم که چنین کاری افراط و مذموم است و موجب میشود از انجام دادن واجبات نیز وامانیم. ولی اگر کسی مستحبات را نه از روی اکراه بلکه با اشتیاق و علاقه به جا میآورد، محذوری برایش وجود ندارد.
از آنچه گذشت میتوان معنی «اعتدال» و «حد وسط» را فهمید. «اعتدال» و «حد وسط» به معنی کم و قلیل نیست؛ به این معنی نیست که ما کمالات و خیرات را تقلیل دهیم و به مراتب میانی آنها راضی باشیم، بلکه به این معنی است که میان افراط و تفریط راهی میانی وجود دارد که همان صراط مستقیم است. «اعتدال» و «حد وسط» به معنی راه میانهای که بین افراط و تفریط قرار دارد. این معنی به شدت محبت و علاقه و کمیت نماز و عبادت مرتبط نیست. خواندن هزار رکعت در یک شب برای بسیاری از افراد افراط و مذموم محسوب میشود و برای اوحدیّ از مردمان ممدوح!!
علامه امینی (رحمهالله) در هر شبِ ماهِ مبارکِ رمضان، در کنارِ ضریحِ مطهرِ حضرتِ امام رضا (علیهالسلام)، هزار رکعت نماز به جا میآورد. من این سخن را از کسی که این واقعه را دیدهاست نقل میکنم. وقتی از علامه دربارۀ این فعل سؤال میکنند، پاسخ میدهد من در هر شبِ ماهِ رمضان هزار رکعت نماز میخوانم تا کسی نگوید این کار نشدنی است و روایاتی که در این باره وجود دارد جعلی و دروغ است، روایاتی که گویای این است حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هر شب هزار رکعت نماز میگزارد!!
«رعایت حد وسط» یعنی ما به جانب دو رذیله، افراط و تفریط، نلغزیم. «رعایت حد وسط» یعنی ما باید به قدر توان و ظرفیت خود اعمال را به جا آوریم و امور مستحب را بر خود تحمیل نکنیم. «رعایت حد وسط در شجاعت» یعنی ما نه ترسو باشیم و نه بیباک و متهور!! «رعایت حد وسط در شجاعت» به این معنی نیست که به حد میانی شجاعت قانع باشیم و از مراتب برین آن پرهیز کنیم. در جنگ خندق، هیچیک از مسلمانان نپذیرفتند که با عمرو بن عبدود رویارو شوند، جز علی بن ابیطالب (علیهماالسلام). آیا رویارویی حضرت با عمرو تهور بود یا شجاعت؟!! رویارویی با عمرو خطر زیادی داشت و همه این را میدانستند، ولی با این همه، کار حضرت شجاعت بود، نه تهور!! وقتی در جنگ حنین کار بالا گرفت و شرایط بغرنج شد همۀ مسلمانان، همۀ صحابه از جبهۀ جنگ فرار کردند و فقط هشت نفر از بنیهاشم برای دفاع از پیامبر ماندند!! آیا این کار شجاعت بود یا تهور؟!! ما «اعتدال» و «حد وسط» و مفاهیمی از این دست را باید با توجه به این امور معنی کنیم.
مطلوبیت مراتب برین کمال و لزوم توجه به توان هر شخص در کسب آن
چیستی اعتدال و وسطیت موردتوجه علمای اخلاق بوده و در علم اخلاق نیز از آن بحث شدهاست. علم و دانش کمال و کسب آن مطلوب است. علم و علمآموزی حد و مرز ندارد و انسان هر قدر علم بیاموزد خوب و مطلوب است. ولی ممکن است ظرفیت و قابلیت شخصی بیش از آنچه آموختهاست نباشد و چهبسا اگر به علمآموزی ادامه دهد، مجنون و دیوانه میشود. در این صورت، شخص نباید به علمآموزی ادامه دهد و علمآموزی برای او خوب و ممدوح نیست، ولی معنی این سخن این نیست که علم یا علمآموزی فینفسه بد است؛ معنای سخن این است که شخص ظرفیتِ علمِ بیشتر را ندارد.
لزوم توجه به موضعگیری ائمه درقبال شعائر حسینی
واقعه کربلا واقعهای بزرگ و ابتلا و مصیبتی عظیم است. این مصیبت فقط در زمین و برای زمینیان نیست که در همۀ عوالم مصیبت بزرگی است و اهل همۀ عوالم را عزادار کردهاست. از این واقعه میتوان به قواعد و ضوابط فراوانی در فقه و کلام و عرفان و معنویت رسید. ما باید در موضعگیری ائمه (علیهمالسلام) درقبال زیارت اباعبدالله (علیهالسلام) دقت کنیم. امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) درقبال زیارت حضرت امام حسین چه موضعگیریای کردند؟! با اینکه زیارت حضرت خطرات جانی و مالی داشت، با این همه شیعیان و محبان را به زیارت حضرت ترغیب و تشویق میکردند و به زیارت رفتن تأکید مؤکد داشتند بهطوری که حتی شاگردان بزرگش را که از اجلای اصحاب و از فقهای بزرگ بودند، بهخاطر ترک زیارت، مؤاخذه و بازخواست میکرد. این اصرارها و تأکیدها و مؤاخذهها و بازخواستها با سند معتبر در کاملالزیارات نقل شدهاست. زیارت امام حسین مشروط به امنیت طریق نیست و با وجود خطر مالی و حتی خطر جانی، حضرت امام صادق بر زیارت ترغیب میکرد و بر آن تأکید داشت در حالی که واجب بزرگ و مهمی مانند حج به امنیت طریق مشروط است و اگر طریق حج امن نباشد، حج بر شخص واجب نمیشود.
[نباید گفت از نظر مشهور زیارت امام حسین واجب نیست، ولی حج واجبی بزرگ و فریضهای عظیم است. اگر زیارت امام حسین را واجب ندانیم، باز باید بگوییم بزرگتر از حج و والاتر از آن است.] برای مثال، حرم اعظم و افضل از عرفات است، ولی عرفات نیز مقدس است و چهبسا مقدستر از حرم باشد یا ماهِ مبارکِ رمضان از ماههای حرام نیست، ولی حرمت و جایگاه آن بالاتر از ماههای حرام است. در مسئلۀ محل بحث نیز چنین است. اگر زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) واجب نباشد، باز از دیگر اعمال، حتی از حج، والاتر است. کسی که محبت و اشتیاق حسین را داشته باشد و در حسین ذوب شود رفتهرفته پاک و پاکتر و کامل و کاملتر خواهد شد. هر قدر محبت و اشتیاق به حسین بیشتر باشد تکامل هم بیشتر خواهد بود و این مسئله حد یقف ندارد. «اعتدال» و «رعایت اعتدال» به این معنی نیست که ما برای حب و مودت و اشتیاق خود حد و مرز تعیین کنیم، بلکه به این معنی است که باید در طریق مستقیم باشیم و از افراط و تفریط بپرهیزیم. گاهی شخص قابلیت کسب کمال بالاتر را ندارد. در این صورت، کسب کمال بیشتر برای او بد و مذموم است، ولی نه به این معنی که خود آن کمال بالاتر یا کسب آن فینفسه بد باشد.
مطلوبیت حد برین کمالات و جمعبندی آن با ادلهای که بر رعایت اعتدلال و حد وسط تأکید دارد
امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیهالسلام) فرمودهاست:
«كُلُّ وِعاءٍ يَضيقُ بِما جُعِلَ فيهِ إلاّ وِعاءَ العِلمِ ؛ فإنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ؛[11]
ترجمه: هر ظرفى وقتى چيزى در آن گذارند، از گنجايشش کم میشود مگر ظرف دانش كه با افزودن آن گنجايشش بيشتر مى شود.»
علم کمال انسان است و با کسب علم، روح و جان انسان، که جایگاه و ظرف علم است، بهتدریج بزرگتر میشود. هر قدر علوم تازه در آن قرار دهند گنجايش بيشترى پيدا مىكند. هر علمى سرچشمۀ علمی ديگر مىشود و هر تجربهاى تجربهای ديگر با خود مىآورد. این ویژگی مختص به علم نیست و دیگر کمالات انسانی، مانند عبادت و ولا و دوستی و محبت و مودت اهلبیت، نیز این خصیصه را دارند. انسان اگر اهل عبادت کند، دراثر تمرین و تکرار، ظرفیتش بیشتر میشود و بیش از پیش میتواند عبادت کند. خداوند در سورۀ مبارکه اسرا میفرماید:
«﴿وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا﴾[12] ؛
ترجمه: هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مک، (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حدّ (نیز) دست خود را مگشای تا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرومانی!»
این در حالی است که در سورۀ مبارکه حشر میفرماید:
«﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾[13] ؛
ترجمه: و هرچند به چیزی نیازمند باشند، باز مهاجران را بر خویش مقدم میدارند (و جانشان به کلی از بخل و حسد و حرص دنیا پاک است) و هرکس را از خوی بخل و حرص دنیا نگاه دارند آنان به حقیقت رستگاران عالماند.»
این دو آیه را چگونه باید با هم جمعبندی کنیم؟ آیا میتوان گفت در قرآن حکیم تناقض وجود دارد؟!! آیا وقتی خود انسان به چیزی نیاز دارد و آن را به دیگری میبخشد، مصداق «﴿تَبْسُطهَا كُلَّ الْبَسْطِ﴾» (بخشش بیش از حد و افراطی) نیست؟!! پاسخ این است که این آیات ناظر به قابلیتهای مختلف است. آیه بیست و نُهِ سورۀ اسرا نمیگوید به مراتب متوسط انفاق بسنده کنید، بلکه میفرماید ظرفیت خود را در این باره لحاظ کنید. ظرفیت کسی کم است و کم انفاق میکند؛ ظرفیت کسی زیاد است و زیاد انفاق میکند. خداوند تبارک و تعالی در سورۀ مبارکه انسان میفرماید:
«﴿وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا﴾[14] ؛
ترجمه: و غذای (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نیاز) دارند، به مسکین و یتیم و اسیر میدهند!»
این آیه با آیه «﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾» تنافی ندارد.
چگونه ممکن است خداوند در آیهای بخشش اصحاب کسا (علیهمالسلام) را مدح کند و در آیه دیگری، سخن از «﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾» بزند و در آیه دیگر، انفاق زیاد را نفی کند و مذموم بداند و بگوید بهاندازه انفاق کنید، نه کم و نه زیاد!! چگونه میتواند سخن از رعایت اعتدال و حد وسط بزند و آن را به معنای اکتفای به مراتب انفاق بگیرد؟!! قرآن حکیم کتابی نیست که در آن تعارض و تناقض باشد!! قرآن حکیم از طرف خداوند است و هیچ اختلاف و ناسازگاریای در آن نیست:
«﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا﴾[15] ؛
ترجمه: آیا دربارۀ قرآن نمیاندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتند.»
ما این مسئله را در کتاب ملاحمالمحکمات آورده و به آن پاسخ دادهایم. براساس قواعد تفسیری، راه جمعبندی بین این آیات روشن است. اگر «حد وسط» را صحیح معنی کنیم، راه جمعبندی هموار میشود.
محبت به پیامبر و حد معرفتی برخی افراد در این باره
حضرت امام حسین (علیهالسلام) کاری بزرگ و شگرف انجام داد. آیا میتوان گفت ایشان ــ معاذالله ــ زیادهروی و افراط کردهاند؟!! آیا میتوان گفت حب الهی و حب پیامبر و حب اهلبیت عصمت و طهارت حد دارد و بیش از آن حد زیادهروی و افراط است؟!! «رعایت اعتدال و وسطیت» به این معنی است که بر صراط مستقیم باشیم؛ در راه باشیم و بیراهه نرویم. وقتی بر صراطیم، وقتی در راه هستیم، بهاندازۀ قابلیت باید بکوشیم.
واقعه عاشورا واقعهای بزرگ و عظیم و منبعی مهم و سترگ در علوم دینی است. از این واقعه به ضوابط بسیاری در فقه و حقوق و کلام و عرفان و... میتوان رسید. متأسفانه هرساله برخی افراد [خواسته یا ناخواسته] درصدد برمیآیند این نور الهی را خاموش یا ضعیف کنند!! سخن از اعتدال و لزوم رعایت حد وسط میزنند و با این بهانه، به کربلا و عاشورا و شعائر حسینی حمله میکنند!! حتی پا را فراتر میگذارند و محبت و مودت به پیامبر را «عبادت» مینامند!! در نقل شیعه و سنی آمدهاست بعد از وفات پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، اهل مدینه تا سه روز حیران و سرگردان بودند و در همان زمان، برخی این محبت و مودت را «عبادت و پرستش پیامبر» نامیدند و آن را مذموم خواندند!!:
«أيها الناس، إن كان محمد إلهكم الذي تعبدون فإن إلهكم قد مات، وإن كان إلهكم الله الذي في السماء فإن إلهكم لم يمت؛
ترجمه: ای مردم، اگر خدای شما محمد بود، پس خدایتان مردهاست و اگر خدایتان خدایی است که در آسمان است، پس خدایتان زنده است و نمیمیرد»؛
«من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات، ومن كان يعبد الله فإن الله في السماء (حي) لا يموت؛
ترجمه: هرکسی که محمد را میپرستید و او را عبادت میکرد بداند که محمد مُرد و هرکسی که خدای در آسمان را عبادت میکرد بداند که خداوند زنده است و نمیمیرد».
چنین نگرشی نگرشی خطا و ناصحیح و بسیار خطرناک است!! آیا کسانی که چنین نگرشی دارند از حب و محبت حضرت زهرا نسبت به پیامبر اکرم بیخبرند؟! آیا محبت حضرت زهرا به پیامبر ــ معاذالله ــ زیادهروی بودهاست؟!! فعلاً از شهادت حضرت زهرا و شکسته شدن پهلوی ایشان و سقط جنینشان میگذریم!! فعلاً از مصائبی که بعد از وفات پیامبر بر دختر گرامی ایشان رفت، چشم میپوشیم!! ولی نوحه و عزا ایشان بعد از وفات پیامبر زیادهروی بود؟!! آیا عزاداری و ناله و زاریِ حضرتِ امام سجاد در رثای پدر بزرگوارش زیادهروی بود؟!! حضرت امام سجاد سی و پنج سال بعد از شهادت امام حسین زندگی کرد و در این سی و پنج سال، شب و روز نوحه کرد و گریست!! آیا این کار حضرت زیادهروی بود؟!! ما باید «افراط» را بهصورت دقیق معنی کنیم. انسان وقتی بر صراط است و در راه است باید بپوید و نایستد!! در روز قیامت از عمرمان و از جوانیمان و از صحت بدنمان و از توان و نیرومان خواهند پرسید و خواهند گفت چرا تفریط کردی؟! وقتی میتوانستی بیشتر و بهتر عمل کنی چرا عمل نکردی؟! وقتی میتوانستی بیشتر به دست آوری چرا به کم قانع شدی؟!
جایگاه والای عاشورا و لزوم ارتباط با آن
کربلا و شعائر حسینی جایگاهی ویژه و والا دارد. این سخنان شعر و گزارههای شعری نیست: «﴿وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ﴾[16] ». مؤمن باید با حضرت امام حسین (علیهالسلام) مرتبط باشد که بقای دین و ولایت وابسته به حسین است: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»[17] . احیای شعائر حسینی احیای دین و احیای ولایت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. برای همین، عبدالله بن زبیر و مروان بن حکم گفتهاند خون حسین کاریتر از بدن حسین شدهاست. (این سخن را من از دیگران شنیدهام و خود نقل را ندیدهام.) مروان گفتهاست کشتن حسین از بدترین حماقتهای یزید بودهاست، زیرا با این کار او سیدالشهدا شد و در جان و دل مؤمنان و محبانش جا گرفت. آری، حسین را کشتند، ولی او نمرد و زندهتر و تأثیرگذارتر شد!!
در روایتی از حضرت امام صادق (علیهالسلام) آمدهاست حمله به شخصیت و حذف فکر و اعتقاد کاریتر از حمله به شخص و حذف شخص است و احیای فکر و اعتقاد بهتر و کاریتر از احیای بدنی و جسمی است. وقتی کسی با حسین انس بگیرد و به زیارت او بشتابد و مهر و محبت او را در دل داشته باشد دل و جان و فکر و اندیشهاش جانی دوباره میگیرد، همانطوری که زینب کبری (سلاماللهعلیها)، بعد از آن مصائب غیرقابلوصف، فرمود «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا». سخن حضرت زینب در آن شرایط و در آن حالات، سخنی معجزهوار بود که از منطق وحیانی نشأت میگرفت.
بازگشت اهلبیت به کربلا در اربعین
[سؤال: آیا حضرت زینب در روز اربعین به کربلا بازگشت و حضرت حسین را زیارت کرد؟ آیا بازگشت به کربلا در چهل روز شدنی بود؟!]
پاسخ: بازگشت اهلبیت به کربلا در روز اربعین نهتنها شدنی بود که کاری سهلی و آسان بود. امام حسین و همراهانشان در عرض بیست و دو روز از مکه به کربلا رسیدند در حالی که آهسته میرفتند و در منازل مختلفی رحل اقامت میگزیدند. هنگام توقف و استراحت در یک منزل، خیمههایی برپا میکردند و هنگام حرکت، خیمهها را باز و با خود حمل میکردند. برپا کردن و برچیدن و حمل خیام کار آسانی نیست و علاوه بر سختی و مشقت، زمانبر نیز است. حضرت و همراهان در هر منزلی که فرود میآمدند، زمانی قابلتوجهی میماندند و استراحت میکردند و به نوزادان و کودکان رسیدگی میکردند. با همۀ این اوصاف، اباعبدالله و همراهان در عرض بیست و دو روز از مکه به کربلا رسیدند در حالی که شرایط اهلبیت در بازگشت به کربلا چنین نبود. آنها با سرعت بیشتری راه را میپیمودند و افزون بر آن، فاصلۀ شام تا کربلا کمتر از فاصلۀ مکه تا کربلاست. فاصلۀ مکه تا کربلا تقریباً مساوی فاصلۀ شام تا کربلا بهاضافۀ یکسوم آن مسافت است.
سید محمدعلی قاضی، پسرعموی علامه طباطبایی (رحمهماالله)، از شاگردان کاشفالغطا (رحمهالله) بود. ایشان مجتهدی قوی بود و در اوایلِ انقلابِ اسلامیِ ایران شهید شد و یکی از شهدای محراب است. ایشان دربارۀ اربعین سیدالشهدا و بازگشت اهلبیت به کربلا و زیارتشان، تحقیقی کامل و جامع دارد که در کتاب تحقیق دربارۀ روز اربعین حضرت سیدالشهداء علیهالسّلام ارائه کردهاست. این کتاب کتابی جامع و مفصل و به زبان فارسی است و حدوداً پانصد صفحه دارد. زیبنده است این کتاب به زبان عربی ترجمه شود تا عربزبانان هم از آن استفاده کنند. حضرت آیتالله قاضی طباطبایی (رحمهالله) در این کتاب مقابل میرزای نوری (رحمهالله) و کسانی که اربعین حسینی و بازگشت اهلبیت به کربلا را قبول ندارند، موضع گرفته و شواهد قطعی و قرائن حتمی، بازگشت اهلبیت به کربلا، در اولین اربعین حسینی، را اثبات کردهاست.
اهلبیت در راه کربلا با حوادث و خطرات مختلفی روبهرو بودند. برای همین، خوف داشتند و باسرعت مسیر را میپیمودند، هم در رفت و هم در برگشت باسرعت حرکت میکردند. با توجه به اینکه 1. حرکتشان سریع بود و 2. فاصله کمتر از فاصلۀ مکه تا کربلا بود، نهتنها بازگشت اهلبیت به کربلا در اربعین محال و نشدنی نیست، بلکه استبعادی هم ندارد. قرائن و شواهد فراوانی نیز این مسئله را تأیید میکند. حضرت امام سجاد (علیهالسلام) خطبهای خوانْد و مستمعین را منقلب کرد و نزدیک بود حکومت وقت با انقلابی بزرگ مواجه شود که یزید تحمل نکرد و خطبۀ حضرت را قطع کرد!! آیا با وجود چنین خطر بزرگی برای حکومت، یزید و یزیدیان اجازه میدانند اهلبیت در شام بمانند و با مردم ارتباط داشته باشند؟!! همین مسئله در مدینه، هنگام خطبۀ حضرت زینب (سلاماللهعلیها)، تکرار شد که مسئولینِ وقتِ مدینه تحمل نکردند و اجازه ندادند اهلبیت در مدینه بمانند. وقتی در مدینه و کوفه حضور اهلبیت را تحمل نمیکردند، چگونه ممکن است یزید حضور آنها را در شام، در مرکز حکومت اموی، تحمل کند و خوف انقلاب و براندازی نداشته باشد؟!! این عظمت زینب است!! این عظمت حضرت امام سجاد است!! این عظمت اهلبیت است!!
سخنوری حضرت زینب و زلزله انداختن در لشکر یزیدیان
حضرت زینب (سلاماللهعلیها) بعد از عاشورا نقش محوری داشت. در عاشورا نیز با سپاه دشمن سخن میگفت سپاهیان را علیه یزید و یزیدیان برمیانگیخت که شمر لعین و عمرو بن سعد لعین دستور دادند حضرت زینب را ساکت کنند!! همانطوری که در وقایع بعد از رحلت رسولالله، به حضرت زهرا توهین و جسارت کردند و او را موردضرب و شتم قرار دادند، در واقعه کربلا نیز به حضرت زینب توهین و جسارت کردند و او را موردضرب و شتم قرار دادند، زیرا حضرت زینب داشت در سپاه دشمن زلزله ایجاد میکرد و سپاهیان را علیه یزید و یزیدیان برمیانگیخت و اگر او را ساکت نمیکردند، سپاهیان دست به شورش میزدند!!
همراهی زینب با سیدالشهدا امری اتفاقی و گزاف نبود! مسئولیت بزرگی روی دوش آن بانو بود! زینب برای خاموش ماندن به کربلا نرفته بود! بلکه باید سخن میگفت و فطرتها را بیدار و جانها را زنده میکرد و عواطف انسانی را برمیانگیخت! باید سخن میگفت و فطرتها را علیه بنیامیه میشورانْد! همانطوری که ایثار و شهادت سیدالشهدا جانها را بیدار کرد و عواطف را شورانْد، سخنان حضرت زینب نیز دل دوست و دشمن را به درد آورد و آنها را به گریه انداخت! زینب دختر علی بن ابیطالب است که با کلماتش، فصاحت و بلاغت را معنی کردهاست!! زینب دختر فاطمه زهراست که سخن گفت و همه را به گریه انداخت که مردم پیامبر خدا و دین خدا را از یاد نبرند!! این خاندان فصاحت و بلاغت را معنی کردهاند!! آنگاه برخی حبالنبی را «عبادت» مینامند و مردم را از محبت و موردت پیامبر و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) نهی میکنند!! چگونه میتوان چنین گفت؟!! چگونه میتوان مردم را از محبت و مودت پیامبر و اهلبیت نهی کرد؟!! چگونه میتوان گفت: «من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات، ومن كان يعبد الله فإن الله في السماء (حي) لا يموت؛
ترجمه: هرکسی که محمد را میپرستید و او را عبادت میکرد بداند که محمد مُرد و هرکسی که خدای در آسمان را عبادت میکرد بداند که خداوند زنده است و نمیمیرد»!!!
[دل را چگونه منعِ محبّت کند کسی؟! گیرم که بشنود، چه نصیحت کند کسی؟!
اسیر شهرستانی]
مردم تا چند روز بعد از رحلت پیامبر، حیران و سرگردان و غمین بودند و این افراد این علاقه و محبت و ارادت قلبی را «افراط» و «غلو» و «عبادت» نامیدند و مردمِ مصیبتزدۀ حیران را از افراط و زیادهروی و از عبادت کردن نبی نهی کردند!!
محبت و مودت امایمن به حضرت زهرا
سؤال: ...
پاسخ: شیخ طوسی در امالی روایتی را آوردهاست که مقام فاطمه بنت اسد برتر از مقام مریم بنت عمران است. هر دوی اسن بزرگواران پاک و برگزیدهاند و مقام اصطفایی دارند، ولی مقام اصطفایی فاطمه بنت اسد از مقام اصطفایی مریم بنت عمران برتر است.
در روایتی حضرت امام صادق (علیهالسلام) دربارۀ امایمن میفرماید من شهادت میدهم که امایمن زنی بهشتی است و پنج تن آلعبا را بسیار دوست میداشت! او عاشق و دلباختۀ فاطمه زهرا بود و بعد از شهادت ایشان، هرچند امیرالمؤمنین و حسن و حسین و زینب بودند، احساس غربت و تنهایی کرد و از مدینه رفت و سر به بیابانها گذاشت!! هیچ چیز و هیچ کسی جای فاطمه را برای او پر نکرد و گویی جهان خالی شده بود!! احساس غربت و تنهایی داشت تا اینکه جان به جانآفرین داد و به زیارت محبوبهاش رفت!! آیا این محبت و علاقۀ وصفنشدنیِ امایمن افراط و زیادهروی بود؟!! هرگز چنین نیست!! اینها افراط در حب اهلبیت نیست!
«مودت» همان حرص شدید است که فرمود:
«﴿وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ﴾[18] ؛
ترجمه: و آنها را حریصترین مردم (حتی حریصتر از مشرکان) بر زندگی (این دنیا، و اندوختن ثروت) خواهی یافت (تا آنجا) که هریک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود!»
1- محبت حضرت فاطمه زهرا به پیامبر اکرم
حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و از فراق و دوری ایشان، عزادار شد و شب و روز ناله و زاری کرد. امیرالمؤمنین و حسن و حسین و دیگران بودند، اما حضرت فاطمه در فراق پیامبر سوخت و نالید. در روایت معروف و متواتر، وقتی پیامبر سخنی درگوشی به ایشان گفت، ایشان ابتدا گریید و سپس خندید.[19] راوی میگوید تا آن روز خوشحالی و اندوه را این چنین نزدیک به هم ندیده بودم!! علاقه و محبتِ وصفناشدنیِ حضرت فاطمه به حضرت علی جای تردید ندارد، ولی با این حال، با این خبر که تو نخستین کس از «اهلبیت» هستی که به من ملحق خواهی شد و ماندن تو پس از من به طول نخواهد انجامید، خوشحال و اضطرابش رفع شد!! علت این ناراحتی و خوشحالی چیست؟! علت این آرامنگرفتنها چیست؟! آیا جز بهخاطرِ عشق و علاقۀ به پیامبر است؟!! آیا اینها افراط است؟!! آیا اینها ــ معاذالله ــ پرستش پیامبر است؟!! چگونه کسی به خود اجازه میدهد بعد از رحلت رسولالله بگوید:
«أيها الناس، إن كان محمد إلهكم الذي تعبدون فإن إلهكم قد مات، وإن كان إلهكم الله الذي في السماء فإن إلهكم لم يمت؛
ترجمه: ای مردم، اگر خدای شما محمد بود، پس خدایتان مردهاست و اگر خدایتان خدایی است که در آسمان است، پس خدایتان زنده است و نمیمیرد»!!
آیا این شخص این آیه را نخوانده بود که:
«﴿وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ﴾[20] ؛
ترجمه: و به آنان که در راه خدا کشته شوند مرده نگویید، بلکه زنده ابدی هستند و لیکن همۀ شما این حقیقت را درنخواهید یافت».
خداوند تبارک و تعالی میفرماید به افرادی که در راه خدا کشته شدهاند، نهتنها «مرده و اموات» نگویید، بلکه اصلاً چنین گمانی هم نکنید:
«﴿وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾[21] ؛
البته نپندارید که شهیدان راه خدا مردهاند، بلکه زندهاند (به حیات ابدی و) در نزد خدا متنعّم خواهند بود».
کسی که در روز رحلت [بلکه شهادتِ] رسولالله به ایشان «مُرده» اطلاق میکند: «من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات»، چه آشناییای با قرآن و معارف قرآنی دارد؟!! چنین کسی آیا واقعاً محبت و مودت پیامبر را در دل داشتهاست؟!! در روزی که فاطمه زهرا پریشان و حیران است و رحلت [بلکه شهادتِ] پیامبر بر ایشان سخت و صعب است، چنین سخنی چه جایگاهی و چه توجیهی دارد؟!! آیا ما نیز باید به این تفکر بپیوندیم و محبت و مودتِ حضرتِ زهرا به پیامبر را افراطی بدانیم؟!! محبت حضرت زهرا به پیامبر هرگز مصداق افراط نبود!! ما باید در این مسئله بیندیشیم و لوازم فقهی و کلامی و معرفتی آن را تبیین کنیم. خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«﴿إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾[22] ؛
ترجمه: اگر پندارید که شما به حقیقت دوستداران خدایید، نه مردم دیگر، پس تمنای مرگ کنید، اگر راست میگویید!»
محبت حضرت فاطمه به پیامبر مصداق این آیه شریفه بود. ایشان برای وصال به رسولالله، مرگ را آرزو میکرد و از شنیدن اینکه تو اولین نفری از اهلبیت هستی که به من خواهی پیوست، خوشحال شد و خندید!! آیا ما چنین محبتی به پیامبر داریم؟!! نه، ما چنین نیستیم! ﴿إِنْ زَعَمْتُمْ﴾ یعنی شما چنین نیستید و به دروغ ادعای دوستی با خداوند را دارید!!
طعن و کنآیه این افراد به همین موارد محدود نمیشود. اینها در زمان حیات رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نیز به خود ایشان طعنه میزدند و ایشان را بهخاطر حب علی بن ابیطالب موردسرزنش قرار میدادند و میگفتند شما در حب پسرعمویتان دارید زیادهروی میکنید!! پیامبر نیز پاسخ میداد حب خداوند به علی بیشتر از حب من به او است!!
«افراط» و «غلو» وقتی صدق میکند که خارج از جاده باشد، وقتی که شخص در بیراهه قرار داشته باشد واِلّا حبی که در راه درست باشد، هر قدر زیاد و شدید باشد، مطلوب است. ما در طول تاریخ با اهل غلو مواجه بودیم و هستیم. ائمه (علیهمالسلام) در پاسخ سخنی عمیق دارند. در نقل آمدهاست که ائمه به غلات میگفتند ما از آنچه میگویی، از آنچه لقلقۀ زبان کردهای پایینتر هستیم (یعنی خدا نیستیم)، ولی از آنچه در قلب داری برتر هستیم!! زیرا فکر و اندیشه و تصور تو بسیار ضعیفتر از آن است که بر ما و مقام ما احاطه یابد و مقام ما را، چنانچه هست، تصور و تعقل کند!! قلب شما و فکر و اندیشۀ شما مقصر است و زبان درازتان غالی!![23]
ما در این مباحث روایاتی را مطرح کردیم که روایاتی قطعی و متواترند. روایت جذعالنخلة نزد فریقین متواتر است. روایتی که گویای ناراحتی و سپس خندۀ حضرتِ فاطمه زهراست، نزد فریقین متواتر است. این روایت به علوم قرآنی نیز مرتبط است، زیرا در سخن از عرضۀ قرآن در هر سال دارد. در این روایت از حضرت فاطمه نقل شدهاست: «پدرم فرمود: جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه میکرد، ولی امسال دو مرتبه آن را بر من عرضه کردهاست». ما در مباحث علوم قرآنی سند و طرق این روایت را بررسی کردیم و دیدیم واقعاً طرق آن بسیار زیاد است.
در این روایت آمدهاست که پیامبر به حضرت زهرا فرمود جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه میکرد، ولی امسال دو مرتبه آن را بر من عرضه کردهاست. گویا اجل من نزدیک است. حضرت فاطمه از این خبر بسیار اندوهناک و محزون شد. سپس پیامبر فرمود تو اولین نفر از اهلبیتم هستی که به من ملحق خواهد شد. حضرت فاطمه از این سخن پیامبر خوشحال شد و خندید و این یعنی فاطمه دوستدار خدا و رسول خدا بودهاست و برای پیوستن به رسولالله، مرگ را تمنا میکرد: ﴿إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾.
علم اجمالی به مقاتل متأخر و لزوم اخذ به آن
سؤال: ...
پاسخ: ما این نکته را، هم در جلسات گذشته از این سلسلهدروس و هم در دیگر جلسات و هم در نوشته گفته و نوشته و تکرار کردهایم که معتبر دانستنِ مقاتلِ متأخر به این معنی نیست که بین این مقاتل با مقاتل متقدم هیچ تفاوتی وجود ندارد و هردو به یک اندازه معتبرند. اعتبارِ مقاتلِ متقدم بیش از اعتبارِ مقاتلِ متأخر است و هرچه مقتل یا کتاب تاریخیای قدیمیتر باشد اعتبار و ارزش آن بیشتر است. ما درصددِ نفیِ معتبرتر بودنِ مقاتلِ متقدم یا درصددِ اثباتِ تساویِ اعتبار و ارزش دو دسته از مقاتل نیستیم، بلکه مطلوب ما این است که هر دو دسته از مقاتل در اصل اعتبار مشترکاند، هرچند درجۀ اعتبار و میزان ارزش هریک از آنها با دیگری تفاوت دارد. مقتلی معتبر و ارزشمند و مقتلی معتبرتر و ارزشمندتر است.
مسئلۀ دیگری که روی آن اصرار و تأکید داشتهایم و داریم این است که ما ادعا نمیکنیم مقاتل متأخر اعتبار تفصیلی دارد، بلکه اعتبار اجمالی دارد. همۀ مقاتل، اعم از متقدم و متأخر، معتبر و قابلاستناد است، ولی درجه و میزان اعتبار مقاتل متقدم و متأخر با هم یکسان نیست و مقاتل متقدم معتبرتر است. نکتۀ دیگر این است که از نظر ما، مقاتل متأخر اعتبار اجمالی دارد، نه اعتبار تفصیلی.
علم اجمالی به مقاتل متأخر داشتن به این معنی است که ما یقین داریم آنچه در این مقاتل آمدهاست، فیالجمله صحیح است و چنین نیست که همۀ این نقلها هیچوپوچ و بیارزش باشد. با توجه به این نکته، اِعراض از این مقاتل و رفعید از آنها صحیح و منطبق بر موازین علمی نیست. رفعید از این مقاتل به معنای رفعید از بسیاری از وقایع و حوادث و حقایق کربلا و واقعه عاشوراست. اصولیین در بحث انسداد این نکته را ذکر کردهاند که اگر کسی از تراث اِعراض کند و معاذالله ــ بر آن خط بطلان بکشد از دین اِعراض کردهاست، یعنی لازمۀ اِعراض و رفعید از تراث اِعراض و رفعید از دین است و شخص معتقد و دیندار نمیتواند و نباید از تراث اِعراض کند. ما به تراث و اخبار و روایات علم اجمالی داریم و اجمالاً میدانیم این اخبار و روایات صحیح است و همۀ آنها ناصحیح و جعلی نیست. این علم اجمالی لوازمی دارد و باید به آن اخذ شود.
علم اجمالی با علم تفصیلی تفاوت دارد و اصولیها تفاوت بین آن دو را بهتفصیل بررسی کردهاند، ولی در اصل اخذ به علم اجمالی اختلافی نیست. چنین نیست که علم اجمالی بیارزش باشد و هیچ چیزی را اثبات و هیچ تکلیفی را اثبات کند و به تعبیری، حتی از ظنِ تفصیلیِ معتبر هم پایینتر باشد.