« قائمة الدروس
استاد شیخ محمد سند
درس کلام

1404/03/19

بسم الله الرحمن الرحيم

اشتراک همه مقاتل در اصل اعتبار و تفاوت آن‌ها در میزان اعتبار/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /کتب مقاتل

 

موضوع: کتب مقاتل/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /اشتراک همه مقاتل در اصل اعتبار و تفاوت آن‌ها در میزان اعتبار

 

اشتراک همۀ مقاتل در اصل اعتبار و تفاوت آن‌ها در میزان اعتبار

بحث ما در معتبر بودن مقاتل متأخر بود. برخی افراد بین مقاتل متقدم و متأخر به تفصیل قائل‌اند و مقاتل متقدم را معتبر و قابل‌استناد می‌دانند و مقاتل متأخر را غیر‌معتبر و غیر‌قابل‌استناد!! ما این دید‌گاه را قبول نداریم و معتقدیم مقاتل متقدم و متأخر معتبر‌ند و برای تبیین و اثبات این ادعای خود چندین وجه صناعی و فنی داریم. مقاتل متقدم و متأخر معتبر‌ند، ولی در میزان اعتبار مساوی و یک‌سان نیستند. مقاتل متقدم معتبر‌تر از مقاتل متأخر است. البته گسترۀ بحث ما عام و شامل است و به مقاتل اختصاص ندارد. ما همین دید‌گاه را در‌بارۀ جوامع روایی و کتب حدیثی داریم و همۀ سخنان و مطالب که در‌مورد مقاتل می‌گوییم و همۀ دلایلی که در‌مورد مقاتل مطرح می‌کنیم، در کتب روایی و حدیثی نیز می‌آید.

ما برای تبیین و اثبات دید‌گاه خود تساهل و تسامح نخواهیم کرد و مباحث را بر‌اساس ضوابط و قواعدِ دقیقِ علمی مطرح خواهیم کرد. ما قوانین دقیق و پذیرفته‌شدۀ علمی‌ای را مطرح می‌کنیم و نشان می‌دهیم که لازمۀ آن قواعد معتبر بودن و قابل‌استناد و اتکا بودن مقاتل، حتی مقاتل متأخر، است.

نکته‌ای که از جلسۀ اول مطرح کرده‌ایم و باز روی آن تأکید می‌کنیم این است که معتبر بودن و قابل‌استناد بودن همۀ مقاتل، متقدم و متأخر، به این معنی نیست که همۀ آن‌ها در سطح اعتبار و میزان حجیت برابر است. همۀ مقاتل در اصل اعتبار و حجیت مشترک است، ولی مقاتل متقدم معتبر‌تر از مقاتل متأخر است.

 

چیستی اعتبار اجمالی و تفصیلی

مطلب دیگری که از بار‌ها گفته شد و باز روی آن تأکید می‌کنیم «اعتبار اجمالی» داشتنِ مقاتل متأخر است. مقاتل متقدم و متأخر معتبر است، ولی مراد از «اعتبار» اعتبار اجمالی است، نه تفصیلی. همان‌طوری که علم به اجمالی و تفصیلی تقسیم می‌شود، اعتبار نیز به اجمالی و تفصیلی تقسیم می‌شود و اعتبار مقاتل اعتبار اجمالی است، نه تفصیلی. توجه نکردن به چیستی اعتبار اجمالی و تفاوت آن با اعتبار تفصیلی موجب طرح اشکالاتی بر این دید‌گاه شده‌است. برخی گمان می‌کنند وقتی ما می‌گوییم مقاتل متأخر معتبر و قابل‌استناد است، مرادمان اعتبار و حجیتِ تفصیلی است و چنین گمانی موجب طرح اشکالاتی شده‌است در حالی که مقاتل اعتبار اجمالی دارد، نه تفصیلی، و با توجه به این نکته، زمینۀ برخی اشکالات بر‌چیده می‌شود.

در این‌جا بهتر است چیستی اعتبار اجمالی و تفاوت با اعتبار تفصیلی را مطرح کنیم. اعتبار اجمالی چیست و چه تفاوتی با اعتبار تفصیلی دارد؟ آیا اعتبار اجمالی به اعتبار اصل کتاب بر‌می‌گردد و از آن نشأت می‌گیرد؟

 

مصادیق سه‌گانۀ «صحت» در علوم دینی

«صحت» در سه مورد به کار می‌رود. «صحت» گاهی به سند و طریق اطلاق می‌شود و وصف سند و طریق قرار می‌گیرد. «صحت» گاهی به متن و مضمون اطلاق می‌شود و وصف متن و مضمون قرار می‌گیرد. «صحت» گاهی به اصل کتاب اطلاق می‌شود و وصف اصل کتاب قرار می‌گیرد. یعنی از نظر رجالی و از دید‌گاه بزرگان رجال، روشن است که گاهی سخن از صحتِ سند و طریق است و گاهی سخن از صحتِ متن و مضمون است و گاهی سخن از صحتِ اصلِ کتاب. البته قدما «صحت» را وصف طریق و سند نمی‌گرفتند و سخنی از صحت طریق و سند نمی‌زندند. کار‌برد «صحت» در توصیف طریق و سند از قرن هفتم شروع شد، و‌گر‌نه قدما صحت را فقط در دو مورد به کار می‌بردند: در درجۀ اول آن را وصف متن و مضمون می‌گرفتند و در درجۀ دوم، آن را در توصیف اصل کتاب به کار می‌بردند. حتی نجاشی و نیز شیخ طوسی در الفهرست «صحت» را فقط در این دو مورد به کار برده‌اند.

مراد ما از این‌که گفتیم: "قدما «صحت» را وصف طریق و سند نمی‌گرفتند و سخنی از صحت طریق و سند نمی‌زندند و صحت را فقط در دو مورد به کار می‌بردند"، این نیست که آن بزرگواران هیچ سخنی از طریق و سند نمی‌زدند و سند و طریق روایت را بررسی و نقد نمی‌کردند! آن‌ها نیز به سند و طریق توجه داشتند و در درستی و ضعف آن سخن می‌گفتند و سند برخی روایات را مورد‌بررسی و نقد و طعن قرار می‌دادند. بررسی سندی یکی از مشغولیت‌های علمی آن‌ها بود. مراد ما این است که قبل از قرن هفتم، «صحت» وصف سند و طریق نبود و آن‌ها سند و طریق را با «صحت» توصیف نمی‌کردند تا این‌که در قرن هفتم، سید احمد بن طاووس (رحمه‌الله) صحت را در این معنا به کار برد و آن را وصف سند و طریق هم گرفت. سپس این اصطلاح پر‌کاربرد شد و بسامد بالایی پیدا کرد و سپس کار‌برد این واژه تغییر پیدا کرد و وصف سند و طریق قرار گرفت. [در قبل، «صحت» فقط وصف متن و مضمون و کتاب بود، ولی امروزه تقریباً وصف سند و طریق است.] در نزد قدمای فریقین، «صحت» در درجۀ اول، وصف متن و در درجۀ دوم، وصف کتاب بود، نه وصف طریق و سند.

 

نقش کتب مشهور در تبدیل خبر واحد به خبر مستفیض یا متواتر

بر‌اساس آن‌چه گذشت، باید گفت گاهی سخن از «طریق به کتاب» است و گاهی سخن از «طریق در کتاب» است. ما یک «طریق به کتاب» داریم و یک «طریق در کتاب» داریم. منابع و مصادر و مجامع ما، خصوصاً منابع و مجامع معروف و مشهور، محطّ ارزشمند و محل وقوف و تأمل مهمی است. ما در دروس فقه و اصول، امسال و سال قبل، این بحث را طرح کردیم و گفتیم که در سایۀ منابع و مجامع ما، خبر واحد از خبر واحد بودن منسلخ می‌شود و به مستفیض تبدیل می‌شود و این مسئله‌ای بسیار مهم است و در بسیاری از مباحث فقهی و غیر‌فقهی اثر‌گذار است. وقتی صاحب کتاب خبر واحدی را نقل می‌کند، گاهی یک طریق و گاهی دو یا سه طریق به آن خبر دارد که در این صورت این خبر، تا زمان مؤلف، خبر واحد است و گاهی مؤلف چندین طریق به روایت دارد که در این صورت روایت، تا زمان مؤلف، مستفیض است. وقتی مؤلف چندین طریق به روایت داشته باشد، اگر همۀ آن طرق را در نظر بگیریم، خبر واحد از واحد بودن خارج می‌شود و مستفیض لفظی یا معنوی یا اجمالی می‌شود. آری، بر‌اساس هر‌یک از طرقِ روایت، خبرْ خبرِ واحد است. اگر ما فقط یک طریق را لحاظ کنیم، با خبر واحد رو‌به‌رو خواهیم بود، ولی اگر همۀ طرق مؤلف را در نظر بگیریم، خبر از واحد بودن خارج می‌شود و به خبر متواتر یا متفیض تبدیل می‌شود.

شاید گفته شود که در بسیاری از روایات، مؤلف کتاب یک یا دو یا سه طریق به روایت دارد و با یک یا دو طریق، خبر از واحد بودن خارج نمی‌شود و هنوز هم خبر واحد خواهد بود. پاسخ این است که آری، در این روایات، اگر از زمان صدور روایت تا زمان مؤلف را در نظر بگیریم، خبر از واحد بودن خارج نمی‌شود و هم‌چنان خبر واحد خواهد بود، ولی محل بحث ما از زمان صدور روایت تا زمان مؤلف نیست، محل بحث ما از زمان مؤلف تا زمان ما‌ست. ما می‌گوییم روایاتِ منابع و مجامعِ معروف و مشهور، از زمان مؤلف تا زمان، مستفیض و متواتر است. برای مثال، الکافي یکی از کتب بسیار معروف و مشهور ما‌ست. روایات این کتاب، از زمان صدور‌شان تا زمان مؤلف کتاب (شیخ کلینی رحمه‌الله)، یک یا دو طریق دارد و در‌نتیجه خبر واحد است، ولی از زمان ایشان تا زمان ما از خبر واحد بودن خارج می‌شود و به خبر مستفیض و متواتر تبدیل می‌شود. پس کتب معروف و مشهور، چه در‌بارۀ مقاتل باشد و چه در‌بارۀ موضوعی دیگر، از زمان تألیف تا زمان ما، متواتر و مستفیض است. باید دقت کرد که مدعای تواتر و استفاضۀ ما در‌بارۀ دورۀ بعد از تألیف است، نه در‌بارۀ دورۀ قبل از تألیف.

اخبار آحاد در سایۀ کتب مشهور و معروف به به روایات مستفیض و متواتر تبدیل می‌شود و این نکته‌ای بسیار مهم است که باید در علوم دینی، خصوصاً در رجال و درایه و اصول، به آن توجه شود، اعم از این‌که کتاب در نزد همۀ مؤمنان و مسلمانان معروف و مشهور باشد یا در نزد علما و بزرگان.

تواتر روایات نبوی در ولایت و امامت امیر‌المؤمنین

صاحب عقبات (رحمه‌الله) ده‌ها روایت از روایات نبوی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) در‌بارۀ امامت و نصب امیر‌المؤمنین و دوازده امام (علیهم‌السلام) را از طریق اهل‌سنت آورده‌است که حتی از طریق عامه نیز به‌صورت متواتر نقل شده‌است، چه برسد به طرق خاصه. صاحب عقبات (رحمه‌الله) فقط طرق عامه را ذکر کرده و طرق خاصه را نیاورده‌است. یکی از علمای اهل‌سنت، که الان نام ایشان را به یاد ندارم، کتابِ قدیمیِ دوازده‌جلدی در‌بارۀ طرقِ حدیثِ غدیر دارد. این کتب کتب با‌برکتی است و در سایۀ آن‌ها، خبر واحد از واحد بودن در‌می‌آید و به خبر مستفیض و متواتر تبدیل می‌شود.

 

معروف بودن اصول اربعمائه

اینک نکتۀ مهمی که باید اضافه کرد این است که اصول اربعمائه نوشته‌هایی معروف و مشهور بود، نه نوشته‌هایی گمنام که حتی علما و بزرگان نیز از آن‌ها بی‌خبر باشند. بزرگانی مانند شیخ کلینی و شیخ طوسی و شیخ صدوق (رحمهم‌الله) از این اصول نقل کرده‌اند و قطعاً این اصولْ معروف و مشهور بود به‌طوری که علما و بزرگان چندین طریق به آن‌ها داشتند. نجاشی در چندین موضع، با صدای بلند و رسا و به تنصیص، گفته‌است طریق من به این اصول طریقِ واحد نیست، بلکه چندین طریق به این اصول دارم!!

 

غفلت از جایگاه تتبع و مهجور بودن آن در فضای علمی معاصر

جهان امروز جهان سرعت است. همه می‌خواهند کار‌ها سریع انجام شود. این روحیه به کار‌های علمی و تحقیقاتی نیز کشیده‌است. انسان‌ها مبتلای به قرائت سریع و در پی تند‌خوانی هستند و می‌خواهند متن را هر‌چه زود‌تر بخوانند و تمام کنند و رد شوند!! امروزه با تأمل و درنگ رابطۀ خوبی ندارند و در معنا و مفهوم متون نمی‌اندیشند!! چنین مطالعه‌ای سطحی خواهد بود و بسیاری از مواد و داده‌هایی که در متن وجود دارد و با درنگ و تأنی و تأمل در‌یافت می‌شود، از دست می‌رود و محقق از آن‌ها بی‌بهره و بی‌نصیب می‌ماند!! ولعِ تند‌خوانی مشکل بزرگی برای تحقیق و امور تحقیقاتی است. امروزه با پیشرفت‌های چشم‌گیر تکنو‌لوژی و با وجود ابزار‌های متعدد و مختلف که در امر پژوهش به انسان کمک شایان می‌رساند، کار‌های تحقیقی و پژوهشی بازار خوبی ندارد!! کسی برای امور علمی، چنان‌چه شایسته است، وقع نمی‌نهند و وقت نمی‌گذارد!! ما در عرض چندین ماه، خط‌به‌خطِ کتابِ نجاشی را خواندیم و در آن تأمل کردیم، زیرا می‌خواستیم از گفته‌ها و مبانی نجاشی مسائلی را استخراج کنیم. بعد از این‌که چندین ماه برای مطالعۀ آن وقت گذاشتیم و آن را واو‌به‌واو خواندیم و در مطالب آن دقت کردیم، دوست داریم، در‌صورت توفیق، باز آن را بخوانیم تا مواردی را که از چشم ما دور مانده‌است، بیابیم و بهره ببریم!!

خواندن و تمام کردن کتاب هنر نیست!! خواندن و تمام کردن کتاب غایت‌المطاف نیست!! روی متون مهم و ارزشمند باید ایستاد و تأمل کرد!!

 

حقیقت علم رجال و ویژگی لازم برای رجالی

در جلسات قبل گفتیم که من مجلسی اول (رحمه‌الله) در شرح فارسی خود بر من لا یحضره الفقیه (لوامع صاحبقرانی) گفته‌است من پنجاه سال از ابن‌ابی‌عمیر (رحمه‌الله) تبعیت کردم. چرا ایشان، با جلالت‌قدری که دارند، پنجاه سال به تتبع و تأمل در احوال ابن‌ابی‌عمیر پرداخته‌است؟ ابن‌ابی‌عمیر ثقه‌ای مسلّم است. در وثاقت و جلالت‌قدر ابن‌ابی‌عمیر هیچ ابهام و تردیدی نیست. مجلسی اول (رحمه‌الله) می‌خواهد با شناخت ایشان و شناخت احوال ایشان و روز‌گار ایشان، از تاریخ آن روز‌گار و از دوره‌های تاریخی مطلع شود و حقیقت را بیش از پیش بداند، زیرا ابن‌ابی‌عمیر ایشان چند امام را درک کرده و از چند امام حدیث نقل کرده‌است. ایشان حضرت امام کاظم و حضرت امام رضا (علیهما‌السلام) را درک کرده‌است و در طبقاتِ تلامیذِ ائمه (علیهم‌السلام) بوده‌است.

آشنایی با تاریخ و دوره‌های تاریخی امری لازم و ضروری است و رجالی حتماً باید به تاریخ و دوره‌های تاریخی مسلط باشد. تاریخ در مباحث رجالی بسیار اثر دارد. علم رجال به تقلید‌کور‌کورانه از این و آن نیست!! علم رجال کارت زرد و قرمز دادن به افراد نیست!! عالم رجالی باید به‌گونه‌ای به تاریخ و سر‌گذشت افراد مسلط باشد که گویی در آن دوره‌های تاریخی زندگی کرده و با مردمانش زیسته‌است!! همان‌طوری که حضرت امیر‌المؤمنین (علیه‌السلام) فرموده‌است که تاریخ امت‌های پیشین را خواندم به‌طوری که گویی بین آن‌ها بوده‌ام و با آن‌ها زندگی کرده‌ام!! گویی اولین نفری بودم که بین آن‌ها متولد شدم و گویی آخرین نفری بودم که از میان آن‌ها رفتم (یعنی از اول تا پايان عمرشان با آنان بوده‌ام)!![1] چنین دانش و آگاهی‌ای علم رجال است!!

 

اختلاف علمی اصحاب ائمه با هم‌دیگر و تعدد مکاتیب فکری آن‌ها

در علم رجال، باید مدارس و مکاتیب و مسالک مختلف و شاخه‌های هر‌یک از آن‌ها شناخته شود. چیزی که ما را به حقیقت نقل و به حقیقت اخبار و روایات می‌رساند این است که بدانیم چندین مسلک و منظر در علم رجال وجود دارد، شاگردان ائمه چه کسانی بودند و چه ویژگی‌هایی داشتند!! تواتر‌ها در مسلک‌های مختلف، حتی بین شاگردان ائمه، چیست و چگونه تبیین می‌شود؟! حتی بین شاگردان ائمه، تواتر‌های زیادی در مسائل کلامی و غیر‌کلامی وجود داشت!! حتی بین شاگردان ائمه، اختلاف دید‌گاه وجود داشت به‌طوری که دید‌گاه‌هایِ فقهیِ آن بزرگواران با هم بسیار متفاوت بود!! برای مثال، شیعیان در کوفه نماز‌ها را در پنج نوبت می‌خواندند در حالی که ابو‌بصیر فتوایی خاص داشت و محمد بن مسلم فتوایی ویژه داشت و برید عجلی فتوایی دیگر داشت!! در عصرِ حضرتِ امام صادق (علیه‌السلام)، هشت فقیه از شاگردان حضرت، به‌عنوان مرجع تقلید، در کوفه حضور داشتند!! این را کشی و حتی طبری نقل کرده‌اند.

عمار ساباطی از شاگردان حضرت امام صادق بوده‌است و از حضرت همواره می‌پرسید چرا این مسئله چنین است، چرا آن مسئله باید چنان باشد!! این افراد فقهایی بودند که در زمان حضرت امام صادق ‌(علیه‌السلام) مرجعیت فقهی داشتند و در فقه و دیگر علوم دینی با هم اختلاف در فتوا داشتند به‌طوری که بین هشت مرجع آن زمان، که همگی از شاگردان حضرت امام صادق (علیه‌السلام) بودند، پنج یا شش قول در‌بارۀ وقتِ نمازِ ظهر نقل شده‌است!! آری، آن‌ها اختلاف در فتوا داشتند. این نقص نیست، بلکه حکمت بالغه برای اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) است.

حقیقت علم رجال متخصص و صاحب‌نظر بودن در تاریخ است، نه کارت زرد و قرمز به این و آن دادن!! کسی که فقط بر توثیق‌ها و تضعیف‌ها نظر می‌دوزد از واقعیت و حقیقت دور است و نگاهی ناقص و غیر‌تام به حقایق دارد.

 

مشهور بودن اصول اربعمائه و ارتباط آن با تواتر اخبار کتب اربعه

کتب مشهور منبعی مهم است و اخبار و روایت را از واحد بودن در‌می‌آورد و آن را متواتر و مستفیض می‌کند. ما اصول اربعمائه داشتیم و هم‌اینک مجامع روایی‌ای داریم که از آن اصول گرفته شده‌است. بین اصول و این کتب چه ارتباطی وجود دارد؟ بین اصول و مؤلفین مجامع روایی چه ارتباطی وجود دارد؟ اصول چهار‌صد اصل و بنا‌بر قولی، نهصد اصل بوده‌است که اصحاب ائمه آن‌ها را نوشته بودند. این اصول بین مسلمانان، خصوصاً علما، معروف و مشهور بوده‌است. بحث شهرت اصول بحثی وسیع و پر‌دامنه است که باید در وقت خود تبیین شود. شهرت آن‌ها از زمان ائمۀ معصوم (علیهم‌السلام) تا زمان مؤلفین کتب اربعه (رحمهم‌الله) یک بحث است و شهرت آن از زمان مؤلفین کتب اربعه (رحمهم‌الله) و به بعد بحثی دیگر که هر‌یک از آن‌ها باید وقت خود تبیین شود.

ابن‌ادریس (رحمه‌الله) در قرن ششم می‌زیست و با این حال، منبع و مصدر بسیاری از فتاوی خود را کتب اربعه معرفی نمی‌کند، بلکه اصول اربعمائه را منبعِ فتاویِ خود معرفی می‌کند. محقق حلی (رحمه‌الله) در قرن هفتم می‌زیست. ایشان در کتاب معتبر نیز به اصول اربعمائه استناد کرده‌است. ایشان در فائدۀ چهارمِ کتابِ معتبر، مصادر و منابع روایت را ذکر می‌کند و برخی از اصول مشهور اربعمائه را نام می‌برد و می‌گوید فلان اصل مستند من در این روایت و فتوا‌ست. سپس ایشان در آخر، از کتب اربعه نیز نام می‌برد و آن‌ها را هم ذکر می‌کند. این به این معنی است که حتی تا قرن هفتم، کتب اربعه محور و مرکز نبود، هر‌چند معروف و مشهور و شناخته‌شده بود و وقتی قرن هفتم هجری چنین باشد، زمان شیخ کلینی و شیخ طوسی و شیخ صدوق (رحمهم‌الله) در قرن چهارم و پنجم چگونه خواهد بود؟! در قرن هفتم، کتب اربعه نوشته شده و معروف و مشهور شده‌است، ولی با این‌همه، محور و مرکز نبوده‌است. محور استناد‌ها اصول بوده‌است، نه کتب اربعه و این یعنی اصول اربعمائه تا قرن هفتم در دسترس بود و معروف و مشهور بود!!

 

تعدد طرق محدثان بزرگ به کتب روایی

نجاشی تصریح می‌کند که طریقش به اصول و به کتب منحصر در یک طریق نیست. ایشان می‌گوید من طرق مختلف و متعدد برای اصول و کتب روایی دارم، ولی برای این‌که کتاب به تطویل نینجامد و جلد‌های قطور نشود، به ذکر یک طریق بسنده می‌کنم!! در آن زمان، چیزی به‌عنوان صنعت نشر نبود و باید کتب استنساخ می‌شد و استنساخ کاری سخت و طاقت‌فرسا و بسیار زمان‌بَر بود. از طرف دیگر، حمل کتاب‌های قطور سخت و دشوار بود و نویسندگان تا جای ممکن، خلاصه‌وار می‌نوشتند.

علما و محدثین و رجالی‌های ما تصریح کرده‌اند که طریق ما به کتب مختلف، خصوصاً اصول اربعمائه، منحصر در طریق واحد نیست. آن بزرگان چندین طریق به کتب و مجامع روایی و حدیثی داشتند، ولی فقط یک طریق را باز‌گو می‌کردند. نجاشی چندین طریق داشت، ولی برای جلو‌گیری از حجیم و قطور شدن کتاب، به ذکر یک طریق بسنده کرد. شیخ صدوق در اول من لا یحضره الفقیه و در ابتدای مشیخۀ خود گفته‌است طریق من به مصادر و منابع الفقیه منحصر در یک یا دو طریق نیست، بلکه طرق مختلفی به این منابع و مصادر دارم، ولی به ذکر یک طریق بسنده می‌کنم!! ایشان می‌گوید من همۀ طرق خود را در کتاب الفهرست بیان کرده‌ام، ولی در من لا یحضره الفقیه، به غرض رعایت خلاصه‌گویی و اجتناب از تطویل و قطور شدن کتاب، به ذکر یک طریق بسنده می‌کنم!! ایشان طرق مختلف خود به مصادر و منابع و مجامع را در الفهرست بیان کرده‌است، ولی متأسفانه کتاب یاد‌شده از‌بین رفته و به دست ما نرسیده‌است!!

صدوق (رحمه‌الله) می‌گوید منابع من برای نقل روایات، کتاب محمد بن مسلم و کتاب ابی‌بصیر و کتاب حریز و کتاب ابن‌مسکان است. این افراد از اصحاب حضرت امام سجاد و حضرت امام باقر و حضرت امام صادق و حضرت امام کاظم و حضرت امام رضا (علیهم‌السلام) بوده‌اند.

 

غفلت آیت‌خوئی از مستفیض بودنِ طرق به اصول و کتب روایی

این بزرگان طرق مختلفی به کتب اصحاب ائمه داشتند. ما نمی‌گوییم همۀ گذشتگان طرق مختلف داشتند، ولی دست‌کم محدثان بزرگ و معروف طرق عدیده داشتند و با توجه به این، چگونه می‌توان مبنای حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) را پذیرفت؟! چگونه می‌توان مناقشۀ ایشان به طریق نجاشی را پذیرفت و گفت طرق نجاشی ضعیف است؟!! چگونه می‌توان گفت طریق شیخ طوسی (رحمه‌الله) در الفهرست ضعیف است؟ در حالی که ایشان چندین طریق به آن کتاب داشت و منحصر در یک طریق نبود!! سخن ما از شیخ طوسی تا معصوم نیست، بلکه از شیخ طوسی تا ابن‌ابی‌عمیر و حریز و... است!!

این غفلتی است که از احمد بن طاووس (رحمه‌الله) آغاز شد و در مبنای حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) به غایت خود رسید. خود سید احمد بن طاووس به حد محقق خوئی در این باره افراط نکرده‌است. ایشان در کتاب التحریر الطاووسی، از مبنای قدما به‌کلی دست نمی‌کشد و می‌گوید آن ضمیمه‌ای احتیاطی است!! شیخ انصاری (رحمه‌الله) نیز می‌گوید دید‌گاه شیخ طوسی (رحمه‌الله) با دید‌گاه شیخ مفید (رحمه‌الله) و سید مرتضی (رحمه‌الله) متفاوت است، ولی اگر دقت کنیم، مبنای شیخ طوسی همان مبنای قدما‌ست و طریق دیگر را ضمیمه می‌داند.

حاصل سخن این است که برای مثال، وقتی زراره روایتی را برای یک یا دو یا سه شاگرد خود نقل می‌کند، این خبر واحد است، ولی وقتی در کتابی می‌نویسد و آن کتاب دست‌به‌دست می‌شود و معروف و مشهور می‌گردد، این روایت از خبر واحد بودن در‌می‌آید و به خبر متواتر و مستفیض تبدیل می‌شود. آری، روایت از کتاب زراره یا خود زراره به معصوم (علیه‌السلام) خبر واحد است، زیرا ناقل از معصوم زراره است و زراره یک نفر است و نقل یک نفر خبر واحد است، ولی از زراره و کتابش به ما، خبر متواتر و مستفیض است.

از آن‌چه گذشت می‌توان نتیجه گرفت روایات از جهات مختلف احکام گوناگون می‌پذیرد. ممکن است حدیثی از جهتی خبر واحد و از جهتی متواتر و مستفیض باشد. ممکن است روایتی از جهتی مُسند و از جهتی مرسل باشد. برای مثال، روایت زراره از خود زراره تا معصوم خبر واحد است، ولی از زراره و کتاب زراره تا ما متواتر و مسفیض است. ممکن است روایت در برخی حلقه‌ها مرسل باشد، ولی در برخی دیگر از حلقه‌ها مُسند باشد. البته ما در این‌جا نتیجه‌گیری نهایی نمی‌کنیم و نتیجۀ نهایی را به وقت و وسع خود موکول می‌کنیم. ما می‌خواهیم بگوییم روی‌کرد محقق خوئی (رحمه‌الله) صحیح و درست نیست. ایشان در ارزش‌گذاری روایات می‌گوید طریق نجاشی صحیح نیست و در‌نتیجه نقل‌های ایشان خبرِ واحدِ ضعیف است و با این نتیجه‌گیری طریق ایشان و نقل‌های ایشان را بی‌اعتبار معرفی می‌کند و همه را کنار می‌گذارد!! چنین روشی و چنین روی‌کردی صحیح و پذیرفتنی نیست.

ما می‌گوییم اگر روایت و طریق در کتابی نوشته و منتشر شود و دست‌به‌دست بگردد و مشهور و معروف باشد، این مقطع از حدیث و روایت خبر واحد و ضعیف نخواهد بود، بلکه خبر متواتر و مستفیض خواهد شد!! برای همین، تضعیف حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) صحیح و پذیرفتنی نیست و بسیاری از روایاتی که آن‌ها را تضعیف کرده‌است، ضعیف نخواهد بود. روایات محل بحث (روایاتی که محقق خوئی آن‌ها را تضعیف کرده‌است در حالی که روایاتی قابل‌استناد است) یک یا دو یا چند روایت نیست تا بگوییم این بحث قلیل‌الفائده است، بلکه گسترۀ بسیار وسیعی از اخبار و روایات را شامل می‌شود و با پذیرفتنِ مبنایِ ایشان، همۀ این مواد را از دست خواهیم داد و از آن‌ها محروم خواهیم شد!! نجاشی و طوسی و صدوق و ابن‌ادریس و مجلسی و میرزای قمی و دیگران تصریح کرده‌اند که این مواد، این اخبار و روایات، معروف و مشهور است. ما این موارد را در کتاب خود متذکر شده‌ایم. با این توصیف‌ها، چگونه می‌توان از طریق کلینی پرسش کرد و صحت و ضعف آن به بحث نشست؟!! چگونه می‌توان از اجازۀ نقلِ روایتِ کلینی یا دیگران پرسش کرد و در اجازه داشتن یا نداشتنشان سخن گفت؟!! طریق مستفیض و متواتر است و نسل‌به‌نسل و فرد‌به‌فرد نقل شده‌است و دست‌کم مقطعِ مستفیضِ[2] آن نیازی به این مباحث ندارد.

این غفلت بزرگی از حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) و برخی شاگردان ایشان است از طریق افراد به اصول اربعمائه بحث کرده‌اند در حالی که آن اصول معروف و مشهور بود و نسل‌به‌نسل و فرد‌به‌فرد منتقل شده‌است.

 

اصحاب ائمه و کتابت حدیث و شهرت کتاب حریز

حماد بن عیسای جهنی از شاگردانِ جوانِ حضرتِ امام صادق (علیه‌السلام) بوده‌است و بعد از حضرت امام صادق (علیه‌السلام)، از شاگردانِ حضرتِ امام کاظم (علیه‌السلام) شد. ایشان در سیلی که در نزدیکی غدیر خم رخ داد غرق شد و در‌گذشت و در میقات جحفه دفن شد. حضرت امام صادق (علیه‌السلام) به حماد بن عیسی فرمود آیا نماز را به خوبی یاد گرفته و به خوبی به جا می‌آوری؟ ایشان در پاسخ عرض کرد من کتاب حریز را حفظ هستم [و مطابق آن عمل می‌کنم.]

حماد از شاگردانِ کم‌سنِ حضرتِ صادق (علیه‌السلام) بود و حریز از شاگردانِ میان‌سالِ حضرت بود. همۀ شاگردان معصومین (علیهم‌السلام) در یک دورۀ سنی نبودند. برخی از آن‌ها جوان یا نو‌جوان بودند و برخی از آن‌ها میان‌سال بودند و برخی از آن‌ها پیر بودند. جمیل بن دراج و حماد بن عیسی از شاگردانِ کم‌سنِ امام صادق بودند و حریز از شاگردان میان‌سال. از این‌جا روشن می‌شود که نوشتن کتاب حدیثی از زمان ائمه (علیهم‌السلام) رواج داشت و شاگردان ائمه اخبار و روایات را می‌نوشتند. این کتب حدیثی بین علمای شیعه معروف و مشهور بوده‌است و بزرگانی چون شیخ طوسی و شیخ کلینی و شیخ صدوق و... (رحمهم‌الله) به آن کتب دسترسی داشتند. این کتب مشهور و معروف و در دسترس بود و نباید از طریق صدوق یا کلینی به این کتب پرسش کرد. این کتب نسل‌به‌نسل و فرد‌به‌فرد منتقل شده‌است و همۀ بزرگان آن‌ها را دیده و مطالعه کرده بودند. اصحاب ائمه کتاب داشتند و این کتب بین علمای ما معروف و مشهور بود. زراره تألیفات داشت. ابن‌ابی‌عمیر تألیفات داشت و همۀ این تألیفات معروف و مشهور بود.

 

شهرت و رواج کتب در یک دوره و نایاب بودنشان در دوره‌ای دیگر

ممکن است گفته شود چگونه ممکن است کتابی معروف و مشهور باشد و در دسترس همۀ علما باشد، ولی از‌بین برود و همۀ نسخه‌های آن مفقود شود؟!! پاسخ این است که این مسئله حقیقت دارد. برای مثال، شیخ صدوق (رحمه‌الله) کتابی داشت به نام مدینة‌العلم. مدینة‌العلم از من لا یحضره الفقیه معروف‌تر و مشهور‌تر بوده‌است به‌طوری که علامه حلی (رحمه‌الله) از مدینة‌العلم نقل و به آن استناد می‌کند، ولی بعد‌ها مدینة‌العلم مفقود شده و به دست ما نرسیده‌است. این‌ها حقایق علم رجال و علم درایه است! ما با مواد بسیاری، با اخبار و روایات فراوانی مواجه هستیم که در بررسی آن‌ها، باید کاملاً دقیق و هشیار باشیم و حدیث و خبری را سرسری رد و انکار نکنیم.

مثال دیگر کتاب منتخب طریحی است. کتاب منتخب طریحی چه کتابی است و چه جایگاهی داشته‌است؟! ما چند سال پیش در‌بارۀ کتاب طریحی تحقیق کردیم و در منابع و موسوعه‌های الکترونیکی به تتبع و جست‌و‌جو پرداختیم و نزدیک به دو هزار مورد مطلب در‌بارۀ منتخب طریحی یافتیم!! این موارد از متن المنتخب نبود، بلکه مرتبط با آن بود، مطالبی بود که دیگران در‌بارۀ المنتخب گفته یا از آن نقل‌قول کرده یا آن را خلاصه کرده‌اند! ما منبعِ دویست مورد از از این موارد دو‌هزار‌گانه را یافتیم و به آن‌ها مراجعه کردیم، ولی وقتمان اجازه نداد منبع بقیۀ موارد را نیز بیابیم و به آن‌ها نیز مراجعه کنیم!! ما این موارد را با فحص و تتبع فراوان یافتیم. ما نیز می‌توانستیم بدون این‌که به خود زحمت بدهیم، نفی و انکار کنیم و بگوییم کتابی در‌بارۀ المنتخب نیست و هیچ‌کسی از آن نقل‌قول نکرده و هیچ‌کسی به آن استناد نکرده و هیچ‌کسی به آن ارجاع نداده‌است!! چنین نفی و انکاری آسان‌ترین کار بود، ولی چنین روشی تدلیس و حیله‌گری است!! ما اگر تحقیق و تتبع کنیم، اگر به تحقیق و تتبع ارزش قائل باشیم و آن را کاری حاشیه‌ای ندانیم، به منابع و مصادر فراوانی بر‌خورد می‌کنیم که مهجور مانده‌است و ما حتی اسم آن‌ها را نیز نشنیده‌ایم!! ما در‌بارۀ المنتخب تحقیق کردیم و به منابعِ بسیارِ مرتبط با آن بر‌خورد کردیم و یک یا دو رساله در آن باره نوشتیم.

مثال دیگر کتاب الشرائعِ ابن‌بابویه، پدر شیخ صدوق (رحمهما‌الله) است. مطابق گفتۀ سید مرتضی (رحمه‌الله)، این کتاب در آن دوره مثل مفاتیح‌الجنان بود و در هر خانه‌ای یافت می‌شد در حالی که در قرن سوم نوشته شده‌است. [این کتاب در هر خانه‌ای یافت می‌شد و همه آن را می‌شناختند، ولی بعد‌ها نا‌یاب شد.] بحمد‌الله نسخه‌ای از این کتاب در نجف اشرف یافت شده و به چاپ رسیده‌است.

[با مثال‌های گفته‌شده می‌توان گفت که ممکن است کتابی در دوره‌ای مشهور و معروف باشد، ولی بعد‌ها از‌بین برود و حتی نسخه‌ای از آن هم باقی نماند. این هیچ استبعادی ندارد و کثیرا‌ما واقع شده‌است، همان‌طوری که ممکن است کتابی از مؤلفی باشد و در طول تاریخ، تألیف آن را به اشتباه به مؤلف دیگری نسبت دهند.] جناب بحر‌العلوم به تبع از استادش، صاحب حدائق (رحمهما‌الله)، معتقد بود الفقه‌الرضوي کتابِ ابن‌بابویه (رحمه‌الله) است در حالی که چنین نیست و نوشتۀ شلمغانی است.

مثال دیگر کتاب منهاج‌الصالحین است. منهاج‌الصالحین نوشتۀ حضرت آیت‌الله سید محسن حکیم (رحمه‌الله) است و حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) به آن تعلیقه و حاشیه زده‌است و امروزه منهاج را به اسم آیت‌الله خوئی می‌شناسند در حالی که تألیف هر دو بزرگ است. مثال دیگر تحریر‌الوسیلۀ حضرت امام خمینی (رحمه‌الله) است. تحریر‌الوسیله تحریرِ وسیلة‌النجاتِ سید ابو‌الحسن اصفهانی (رحمه‌الله) است که حضرت امام خمینی (رحمه‌الله) توضیحات و تغییراتی در آن ایجاد کرده و اسم آن را تحریر‌الوسیله گذاشته‌است در حالی که امروزه از وسیلة‌النجاتِ سید ابو‌الحسن اصفهانی (رحمه‌الله) سخنی به میان نمی‌آید و بسیاری از مردم با آن آشنا نیستند و حتی اسم آن را نیز نشنیده‌اند. مثال دیگر خودِ کتابِ وسیلة‌النجات است. وسیلة‌النجات ناظر به نجات‌العباد است. نجات‌العباد رسالۀ عملیۀ صاحب جواهر (رحمه‌الله) بود که سید ابو‌الحسن اصفهانی (رحمه‌الله) توضیحات و تعدیل‌هایی به آن افزود و در آن، تغییراتی ایجاد کرد و اسم کتاب خود را وسیلة‌النجات گذاشت.

 

لزوم تتبع و پرهیز از شتاب و عجله در امور پژوهشی

ما این مباحث را ذکر می‌کنیم تا بگوییم تحقیق و تفحص شکیبایی و استقامت و صبر و حوصله لازم دارد و با سرعت و عجله و تند‌خوانی نمی‌توان به تتبع و پژوهش روی آورد. پژوهش‌گر باید با حوصله و تأنی، منابع و مصادر و مجامع را ببیند و آن‌ها را با دقت و تأمل بخواند و به سخن هر نافی و منکِر گوش ندهد، هر‌چند آن نافی اعلم زمان خودش باشد!! این وادی وادی‌ای نیست که تقلید در آن جایز و مجزی باشد! ما باید منابع و مصادرِ مختلفِ تاریخی و کتبی که راجع به احوالات و سر‌گذشت افراد است، خصوصاً کتب راجع به احوال و زندگی اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، را بخوانیم و در آن‌ها دقت و تأمل کنیم. ما نمی‌توانیم در این مورد که آیا فلان واقعه در کتب تاریخی یا در مجامع روایی آمده‌است یا نه، از کسی تقلید کنیم. ما نمی‌توانیم در این‌که فلان منبع تاریخی یا روایی معتبر است یا نه، از کسی تقلید کنیم. تقلید در این باره مجزی نیست، زیرا شخص با تقلید از یک عالم از دیگر علما منقطع می‌شود. شخص باید اقوال همۀ علما و بزرگان را ببیند، نه قول یک عالم را، هر‌چند اعلم زمانش باشد، و نه اقوال علمای عصرش را! باید اقوال همۀ علما را ببیند و به عمۀ منابع در دسترس مراجعه کند. همان‌طوری که در مسائل اعتقادی نمی‌توان از کسی تقلید کرد، در این مسئله نیز تقلید صحیح نیست. ما نباید تراث روایی و حدیثی یا تراث علمای بزرگ را کنار بگذاریم و خود‌مان را محروم کنیم.

 

رجوع عامۀ مردم به روایات و تأمل در آن‌ها

امروزه در فضای علمی همهمه‌هایی به گوش می‌رسد که عامۀ مردم، عامۀ مؤمنین، حتی عامۀ طلاب نباید مستقیماً کتب روایی و حدیثی را بخوانند!! برخی افراد ادعا می‌کنند قرائت کتب روایی و حدیثی برای عامۀ مؤمنین، حتی برای عامۀ طلاب جایز نیست!! این‌ها چه سخنانی و چه نظراتی است؟!! چنین اظهار‌نظر‌هایی واقعاً عجیب است!! آیا این افراد در‌مورد قرائت قرآن نیز همین نظر را دارند؟!! آیا در‌مورد قرآن نیز می‌گویند جایز نیست عامۀ مردم و عامۀ طلاب آن را بخوانند؟!! می‌گویند روایات به درایت نیاز دارد و کسی که اهل درایت نیست نباید به روایات مراجعه کند!! آیا قرآن به درایت نیاز ندارد؟!! این سخنان القائات شیطان است!!

آری، این سخنْ سخنی معقول و مقبول است که بگوییم افرادی که فقیه و مجتهد و متخصص در معارف دینی نیستند، باید از مجتهدان و متخصصان این حوزه کمک بگیرند تا معارف دینی را به‌صورت صحیح در‌یافت کنند. این سخن با تحریم قرائت قرآن تفاوت دارد!! این سخن با تحریم روایت‌خوانی تفاوت دارد!! شخص غیر‌متخصص نباید با خواندن قرآن و دیدن چند روایت فتوا دهد، ولی این سخن به این معنی نیست که حق ندارد روزانه به قرآن و معارف قرآنی بپردازد و قرآن را بخواند! تدبر در قرآن برای همه است!! همه می‌توانند قرآن بخوانند و در آن تدبر و تأمل کنند!

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: «﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا﴾؛ آیا در قرآن از روی فکر و تأمل نمی‌نگرند؟ و اگر از جانب غیر خدا بود در آن اختلافی بسیار می‌یافتند.» [3] باز در جای دیگر می‌فرماید: «﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾؛ آیا منافقان در آیات قرآن تفکر نمی‌کنند یا بر دل‌ها‌شان خود قفل‌ها (ی جهل و نفاق) زده‌اند.» [4] آیا ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ﴾ مختص مجتهدان و فقها و علما‌ست یا عام است و همه را شامل می‌شود؟!! همه باید قرآن بخوانند و در قرآن تدبر و تأمل کنند و نظرات عالمان دینی را در‌بارۀ آیات قرائت‌شده ببینند و از دید‌گاه آن‌ها آگاه شوند و این معنی جایز نبودن تقلید است. وقتی ما می‌گوییم این وادی وادیِ تقلید نیست، مقصودمان این نیست که به علما و مجتهدین و به حوزه‌های علمیه نیازی نیست!! هرگز چنین مقصودی نداریم!

ما می‌گوییم در این موارد نباید سخن یک عالم را ملاک و فصل‌الخطاب بدانیم و فقط همان را اخذ کنیم! راه رجوع به نظرات عالمان مفتوح است و باید از نظر علما بهره ببریم و خود را محروم نگردانیم. برای مثال، تقلید بر مجتهد جایز نیست. کسی که مجتهد باشد نمی‌تواند از دیگران تقلید کند. آیا این به این معنی است که مجتهد حق ندارد نظرات دیگر علما را بخواند و بداند؟ ما می‌بینیم که علما نظرات هم‌دیگر را می‌خوانند و آن‌ها را مبنا و مؤید و شاهد می‌گیرند. ما نباید خود را از اندیشه‌های دیگر علما محروم کنیم. بسیاری از علما نظرات و نقل‌های برخی بزرگان را سند و مبنای استدلال قرار می‌دهند. برای مثال، به سخن صاحب‌جواهر یا کاشف‌اللثام (رحمهما‌الله) استناد می‌کنند، زیرا علم در نزد این عالمان امری انضمامی و تراکمی است و مجموع قرائن و شواهد را در نظر می‌گیرند.

 

مسئلۀ اعتبار کتب و منابع دینی و تقلید‌نا‌پذیر بودن آن

ما گفتیم در‌مورد معتبر بودن یا نبودن کتب تاریخی و سیرۀ معصومین (علیهم‌السلام) و مجامع روایی و مصادر حدیثی و مقاتل عاشورایی نمی‌توان از کسی تقلید کرد و بنا‌بر تقلید، کتابی را معتبر و کتابی را غیر‌معتبر دانست، زیرا این کتب و منابع و مصادر، مانند مسائل اعتقادی، مصدر و منبع علوم دینی است و تقلید در آن‌ها جایز نیست. این سخن به این معنی نیست که اقوال علما و دید‌گاه‌های ایشان در این باره بی‌ارزش و بی‌اعتبار است! بلکه به این معنی است که سخن یک عالم ملاک نیست. نباید قضاوت ما در بارۀ مصادر و منابع بر‌اساس سخن یک عالم باشد، هر‌چند آن عالم عالمی بزرگ و از اَعلام و اعلمِ عصرِ خود باشد. ما در این باره نمی‌توانیم به نظر یک عالم استناد و به آن اعتماد کنیم. ما باید دید‌گاه‌های عالمان را در این باره ببینیم و مجموع آن‌ها را در نظر بگیریم و استدلال‌های مختلف هر‌یک ار علما را بدانیم و در‌نهایت جمع‌بندی کنیم. ما نباید بگوییم فلان عالم در‌بارۀ فلان کتاب چنین گفت و آن را غیر‌معتبر دانست، پس آن کتاب معتبر نیست!! ما باید حقیقت را به دست آوریم و گفتۀ یک عالم را تنها منبع و مصدر معرفی نکنیم.

جایز نبودن و مجزی نبودن تقلید در معتبر بودن یا نبودن منابع و مجامع مهم و تأثیر‌گذار در استنباط است، زیرا کتب مقتل و کتب تاریخی و کتبی که در‌بارۀ زندگی و سنت و سیرۀ معصومان (علیهم‌السلام) است، تنها فروعات را به ما القا نمی‌کند، بلکه بسیاری از موارد اعتقادی در این کتب وجود دارد. می‌توان بسیاری از امور اعتقادی را از آن کتاب‌ها استحصال کرد. حتی مجامع روایی‌ای که روایات فروع دینی را ذکر کرده‌است بر‌پایۀ اعتقادی استوار است. برای مثال، حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی مذاهب فقهی است و به فروع دین مربوط است و اشعری و معتزله و ماتریده مذاهب اعتقادی است و به اصول دین مربوط است. مذاهب فقهی بر‌پایۀ مذاهب اعتقادی استوار شده‌است به‌طوری که اعتقادی خاص مذهب فقهی ویژه‌ای را طلب می‌کند و از مذهب ویژه‌ای پشتیبانی می‌کند. جناب شلتوت در دید‌گاهی گفت عمل بر‌اساس مذهب تشیع در فروعات فقهی صحیح و جایز است. هر‌چند عمل به این فتوا اهل‌سنت را به مذهب اهل‌بیت نزدیک‌تر می‌کند، ما در قبل نیز گفتیم که ممکن نیست اهل‌سنت به این فتوا عمل کنند، نه به این علت که نمی‌خواهند، بلکه به این علت که مذهب فقهی آن‌ها بر‌پایه‌های اعتقادی‌ای استوار است که آن اصول و پایه‌ها اجازۀ تقلید از شیعیان و عمل به مذهب شیعیان را نمی‌دهد. برای مثال، ابن‌تیمیه عمل به مذهب جعفر بن محمد (علیهما‌السلام) را نمی‌پذیرد و روشن است کسانی که دید‌گاه‌های او را پذیرفته‌اند نمی‌توانند بر‌اساس تعالیم شیعه عمل کنند. البته فتوای شلتوت به‌لحاظ عملی و به‌لحاظ مصالح بسیار خوب است و قلوب شیعه و سنی را به هم نزدیک‌تر می‌کند، اما این‌که به‌عنوان فتوایی ملاک عمل قرار بگیرد، بسیار محل تأمل، بلکه محل منع است.

فقه و مذاهب فقهی به فروعات دینی مربوط می‌شود، ولی اصل اختیار کردن مذهبی خاص، این‌که من کدامین مذهب فقهی را می‌پذیرم، امری اعتقادی است و بر‌پایه‌های اعتقادی استوار است و امر فقهی و فرعی نیست. [فقه حنفی و مالکی و شیعی فقه و مربوط به فروع دین است، ولی این‌که منِ مکلَّف کدام مذهب فقهی را اختیار می‌کنم و بر‌اساس کدام مکتب فقهی عمل می‌کنم، به اعتقادات من بستگی دارد و امری تقلید‌پذیر نیست. اختیارِ مذهبِ فقهی امری فقهی نیست و به اعتقادات مربوط است. اعتقادات ما تعیین می‌کند که چه مذهب فقهی‌ای را باید بپذیریم. برای مثال، فرد شیعه که امامت اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) را پذیرفته‌است، نمی‌تواند بر‌اساس نظرات مخالفین آن ذوات نورانی عمل کند! کسی که شیعه است، نمی‌تواند به قیاس و استحسان یا به فتاوی‌ای که از قیاس و استحسان به دست آمده‌است عمل کند، زیرا ائمۀ معصوم (علیهم‌السلام) قیاس و استحسان را نفی کرده‌اند. شیعه‌ای که بخواهد به فقه اهل‌سنت عمل کند، ابتدا باید از اعتقادات خود دست بر‌دارد و با حفظ اعتقادات نمی‌تواند، نمی‌تواند به فقه اهل‌سنت، به قیاس و استحسان و... عمل کند.]

 

بی‌اعتنا بودن عالم به منبعی معتبر و تأثیر آن در مسئلۀ تقلید

آن‌چه گذشت مختص به مذاهب مختلف نیست و در درون یک مذهب نیز مطرح می‌شود. برای مثال، اگر یک فرد عامی اهل درایت باشد و تا‌حدودی با مباحث تخصصی آشنا باشد و بداند، مثلاً، فلان کتاب روایی معتبر است، سپس ببیند فلان عالم بزرگ به آن کتاب بی‌اعتنا‌ست و به روایات آن وقعی نمی‌نهد و ارجی نمی‌گذارد، نمی‌تواند از آن عالم بزرگ تقلید و به فتاوی او عمل کند، زیرا ما به این دلیل به علما و فتاوی آن‌ها مراجعه می‌کنیم که آن‌ها را تابع اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) می‌دانیم و معتقدیم علما از آیات و روایات استنباط می‌کنند و سخن اهل‌بیت عصمت و طهارت را به ما می‌رسانند. «لزوم تبعیت از اهل‌بیت (علیهم‌السلام)» اصلی اعتقادی است که ما فروعات را مطابق آن بنا می‌کنیم و اگر فرعی با این اصل ساز‌گار نباشد و نتواند روی آن بنا شود، آن فرع را نمی‌توانیم بپذیریم. اینک اگر بدانیم کتاب روایی‌ای معتبر است و باید به روایات آن اخذ شود، سپس عالمی به آن کتاب و روایات آن بی‌اعتنا باشد و به آن‌ها عمل نکند، در می‌یابیم که فتاوی این عالم خلل دارد و چنان‌که باید و شاید، مطابق سخنان اهل‌بیت نیست و مطابقِ اصلِ اعتقادیِ یاد‌شده، چیزی که مطابق سخنان اهل‌بیت نباشد، قابل‌اخذ و عمل نیست. به سخن دیگر، تراث دینی و مجامع روایی و مصادر اخبار و نیز کتب تاریخی و سیرۀ ائمۀ معصوم (علیهم‌السلام) و نیز کتب مقتل و اعتبار آن کتب با ائمه و اهل‌بیت عصمت و طهارت مرتبط است و روی‌کرد ما به آن منابع و مصادر و جهت‌گیری‌های ما در قبال آن‌ها با ائمه و اهل‌بیت ارتباط دارد. برای همین، معتبر دانستن یا ندانستن این کتب و عمل کردن یا نکردن به این کتب امری تقلید‌پذیر نیست، بلکه سر‌نوشت تقلید ما را تعیین می‌کند. لذا باید در این مورد اجتهاد کرد و با تحقیق و تفحص و با دیدی باز، به این امر پرداخت.

 

لزوم نگاه مجموعی به اقوال همۀ علما در باب اعتبار کتب

آیا در آن‌چه بر حضرت فاطمۀ زهرا (سلام‌الله‌علیها) گذشته‌است باید تقلید کنم و ببینم فلان عالم در این باره چه گفته‌است؟! هرگز چنین نیست! حقوق ائمۀ معصوم و مقامات آن ذوات قدسی (علیهم‌السلام) امری تقلید‌پذیر نیست. ما در این مورد باید به اقوال همۀ علما و بزرگان رجوع کنیم و مجموع آن‌ها را در نظر بگیریم و به دید‌گاه عالمی خاص نظر ندوزیم. این میدان میدانِ انفتاح است و باید به اقوال همۀ بزرگان توجه داشت، نه این‌که از همه برید و به دید‌گاه یک نفر نظر دوخت و فقط نظر او را پذیرفت!!

تراث ما، مجامع روایی ما، مقاتل ما، گویای شأن و مقام و جایگاه و فضائل و کرامات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) است و دین و آموزه‌های دینی را برای ما در این کتب به یادگار گذاشته‌اند. سخن از مسئله‌ای فرعی و فقهی نیست! سخن از دین و سیره و سنت معصوم است! سخن از فعل معصوم است و فعل معصوم حجت است و حجیتِ فعلِ معصوم مسئله‌ای اعتقادی است، نه مسئله‌ای فقهی! ما نمی‌توانیم با استناد به قول یک عالم، کتب روایی و کتب تاریخی و کتب مقتل را بی‌اعتبار کنیم. در این باره، حتماً باید نگاه مجموعی داشته باشیم و اقوال همۀ علما را در نظر بگیریم و جمع‌بندی کنیم.

سؤال: ...

پاسخ: کتاب جعفریات کتابی معروف و مشهور [و روایات آن در حکم متواتر و مستفیض] بود و سپس این کتاب کم‌یاب شد و اخبار آن در حکم خبر واحد در آمد و پس از مدتی، همان نسخ معدود نیز از دسترس علما خارج شد و آن کتاب کتابی نا‌یاب شد و بعد‌ها برخی محققین نسخه‌ای یا نسخه‌هایی از آن را یافتند. این سر‌نوشت تلخی است که بیش‌تر کتب ما به آن دچار شده‌است!! بیش‌تر منابع و مصادر ما در طول زمان از‌بین رفته یا از شهرت افتاده‌است. کتابِ مدینة‌العلمِ شیخ صدوق (رحمه‌الله)، تا زمان علامه حلی (رحمه‌الله) مشهور‌ترین کتب ایشان بود. این کتاب حتی از من لا یحضره الفقیه نیز معروف‌تر بود، ولی امروزه نا‌یاب است و محوریت خود را در علم و مباحث علمی از دست داده‌است و بسیاری از افراد حتی اسم این کتاب را نیز نشنیده‌اند.

متأسفانه فضلای ما نیز فقط به این مقطع چشم می‌دوزند و این کتب را از حیّز انتفاع ساقط می‌کنند در حالی که این مقطعْ فقط یک مرحله از از مراحلی است که بر این کتب گذشته‌است. این کتب در مراحلی مشهور و معروف بوده‌است و شهرت نقل این کتب را از آحاد به متواتر و مستفیض تغییر می‌دهد. وقتی کتابی معروف و مشهور باشد، به این معنی است که اقبال به این کتاب زیاد بوده و نسخه‌ای از این کتاب، دست‌کم در دسترس علما و فضلا بوده و این به این معنی است که این کتاب فرا‌گیر بوده‌است و انتشار وسیع و فرا‌گیر به این معنی است که تواطؤ بر کذب در کار نبوده‌است. از این‌جا ما پی می‌بریم که طرق علما به این کتاب یک یا چند طریق نبوده‌است، بلکه طرق بسیاری به این کتاب وجود داشته‌است. وقتی نسخه‌های فراوانی از یک کتاب در مکان‌های مختلف استنساخ شده باشد و علما از این نسخه‌ها استفاده کرده باشند، نمی‌توان گفت این کتاب و نقل‌های آن، دست‌کم از زمان مؤلف به بعد، آحاد است، بلکه باید پذیرفت نقل‌های کتاب، دست‌کم از مؤلف به بعد، اخبار متواتر یا مستفیض است.

 

شهرتِ کتابِ حسن بن محبوب و مناقشه در طریق طوسی به آن

محقق حلی (رحمه‌الله) در کتاب المعتبر می‌گوید کتاب حسن بن محبوب، از اصحاب حضرت امام رضا (علیه‌السلام)، مشهور‌تر از کتب اربعه است، یعنی بین دورۀ حسن بن محبوب تا زمان محقق حلی، کتاب حسن بن محبوب رونق داشت و حتی بعد از تألیف کتب اربعه، از کتب اربعه نیز مشهور‌تر بود و گفتیم که وقتی کتابی رایج و مشهور باشد، طرق علما به آن بسیار زیاد خواهد بود. این در حالی است که حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) در طریقِ شخصیتِ بزرگی مانند شیخ طوسی به حسن بن محبوب مناقشه می‌کند!! به راستی چگونه چنین مناقشه‌ای قابل‌طرح است؟!! در این‌جا اصلاً بحث طریق مطرح نمی‌شود! در این‌جا اصلاً نیازی به طریق و ذکر طریق نیست! شیخ طوسی (رحمه‌الله) نیز از باب زینت طریق خود به حسن بن محبوب را ذکر کرده‌است. آری، ایشان در طریق حسن بن محبوب یه حضرت امام صادق و حضرت امام باقر (علیهما‌السلام) نیز مناقشه کرده‌است و این بحثی علی‌حده است و باید مجزا بررسی شود. ایشان در طریق شیخ طوسی به حسن بن محبوب مناقشه کرده‌است و این پذیرفتنی نیست. اگر کتابْ کتابی غیر‌مشهور بود، چنین مناقشه‌ای وجه داشت، ولی وقتی کتاب از کتب معروف و مشهور و در دسترس همه بوده‌است، چنین مناقشه‌ای وجه ندارد.

 

پاسخ به مناقشه

بزرگان ما فقط یک طریق به کتب و افراد نداشتند، بلکه طرق عدیده داشتند و یک طریق را از باب تبرک یا از باب زینت ذکر می‌کردند. برای مثال، جناب نجاشی در چندین موضع تصریح می‌کند به کتبی که از آن‌ها نقل کرده‌ام، طرق عدیده دارم!! ایشان این سخن را فقط در‌بارۀ کتب مشهور نگفته‌است و در‌مورد همۀ کتبی که از آن‌ها نقل کرده‌است، مطرح می‌کند.

این همان نکته‌ای است که حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) در پاسخ به شبهۀ طریحی در‌بارۀ علم رجال، به آن توجه کرده‌است و بر‌اساس آن پاسخ داده‌است. گذشت که در‌بارۀ علم رجال و اعتبار آن شبهه‌ای وجود دارد و آن این است که نقل‌های رجالی‌ها مُسند نیست و چگونه می‌توان به نقل‌های مرسل و غیر‌مُسند اعتبار کرد و آن‌ها را ملاک و میزان دیگر نقل‌ها قرار داد؟! چگونه می‌توان سند اخبار و روایات را با نقل‌هایِ مرسلِ رجالی‌ها سنجید؟! نجاشی یا دیگر رجالی‌ها معاصر ائمه نبودند و اصحاب آن‌ها را ندیده‌اند و با آن‌ها نزیسته‌اند. پس جرح و تعدیل این بزرگان را وسائطی نقل کرده‌اند تا این‌که به دست بزرگان رجالی رسیده‌است. ما این وسائط را نمی‌شناسیم و سند این جرح و تعدیل‌ها را نمی‌دانیم. اینک چگونه می‌توان به نقل‌های مرسل و غیر‌مُسند اعتبار کرد و آن‌ها را ملاک و میزان دیگر نقل‌ها قرار داد؟! چگونه می‌توان سند اخبار و روایات را با نقل‌هایِ مرسلِ رجالی‌ها سنجید؟!

حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) در پاسخ به این اشکال، با توجه به طرق عدیدۀ رجالی‌ها، علم اجمالی به صحت این نقل‌ها را مطرح کرد و گفت این علم اجمالی منجِّز و لازم‌الأخذ است!! ایشان مدعی نیست ما در مقام علم تفصیلی به صحت نقل‌ها و جرح و تعدیل‌ها داریم، بلکه می‌گوید در مقام علم اجمالی وجود دارد و باید مطابق آن عمل شود. ایشان این را تقلید از رجالی‌ها نمی‌داند و معتقد است مطابق موازین اجتهادی باید جرح و تعدیل‌ها را معتبر دانست، زیرا این نقل‌ها متواتر مستفیض بوده‌است.

ما نقدی به پاسخ ایشان نداریم و از‌قضا پاسخ ایشان را کاملاً صحیح و متین می‌دانیم. اشکال ما به ایشان این است که چرا این مبنا را فقط در اعتبار علم رجال مطرح کرده‌است و در دیگر مواضع به آن پایبند نیست؟!! اگر این مبنا مبنایی صحیح است، باید در همه‌جا صحیح باشد و اگر مبنایی اشتباه است، پس در علم رجال و اعتبار آن نیز باید اشتباه باشد!! ما بسیاری از کتب مشهور و معروف داریم که ایشان نقل‌های آن کتب را آحاد می‌داند در حالی که صدوق و نجاشی و طوسی و محقق حلی و ابن‌ادریس و دیگران به مشهور بودن آن کتب تصریح کرده‌اند!! چرا ایشان مبنای یاد‌شده را در این موارد اِعمال نمی‌کند؟! چرا ایشان در این موارد، نمی‌گوید که با تواتر و استفاضه رو‌به‌روییم و این تواتر و استفاضه برای ما علم اجمالی به ارمغان می‌آورد و این علم اجمالی لازم‌الأخذ است؟!!

 

نا‌یاب شدن نسخ خطی و سنگی و چگونگی حفظ تواتر و شهرت

اشکال: [شما می‌فرمایید بسیاری از کتب از کتب مشهور بوده‌است و وقتی کتابی مشهور بود، طریق و سند مهم نیست، زیرا شهرت کتاب موجب می‌شود خبر واحد به متواتر و مستفیض تبدیل شود. در این سخن اشکالی نیست. اشکال در جای دیگر مطرح می‌شود. اشکال این است که روزگاری، مثلاً، کتب اربعه معروف و مشهور بوده‌است، ولی نسخ قدیمی این کتب امروزه متداول و متواتر نیست، یعنی آن نسخ متواتر به دست ما نرسیده‌است و در طول تاریخ از‌بین رفته‌است. ما امروزه با نسخ چاپی این کتب مواجهیم، نه با نسخ خطی یا با چاپ‌های سنگی در حالی که در گذشته، چاپ‌های امروزی وجود نداشت و امروزه نسخ خطی و چاپ‌های سنگی وجود ندارد. پس چیزی که امروزه متواتر است (چاپ‌های امروزی)، سابقۀ تواتر ندارد و چیزی که سابقۀ تواتر داشت (نسخ خطی و چاپ‌های سنگی)، امروزه تواتر ندارد!!]

پاسخ: این نکته‌ای مهم و حساس است و مغالطه از همین‌جا بر می‌خیزد. مطلب را می‌توان با مثالی توضیح داد. برای مثال، کتاب وسائل‌الشیعة در زمان حضرت آیت‌الله خوئی (رحمه‌الله) چاپ سنگی بود که ایشان به این چاپ «طبع عین‌الدوله» می‌گفت در حالی که در زمان مؤلف کتاب، شیخ حر عاملی (رحمه‌الله)، چاپ سنگی وجود نداشت و نسخْ نسخ خطی بود. سپس در زمان ما، کتاب وسائل به‌صورت مدرن در بیست جلد چاپ شد که چاپ دار‌الکتب اسلامی است و بعد از آن، باز مؤسسه و نشر آل‌البیت به چاپ آن در سی جلد اقدام کرد. اینک چاپ‌های قبلی (چاپ سنگی) و نسخ خطی باقی نمانده و با گذشت زمان از‌بین رفته‌است، هر‌چند در گذشته بسیار رایج و فرا‌گیر بود. نسخ خطی و چاپ‌هایِ سنگیِ در دوره‌ای فرا‌گیر و در دسترس همه و، به اصطلاح، متواتر بوده‌است، ولی امروزه آن نسخ از تواتر افتاده و برای ما متواتر محسوب نمی‌شود. معنی این سخن این نیست که چاپ‌های امروزی (چاپ‌های بیست یا سی‌جلدی) از متواتر گرفته نشده‌است. چاپ‌های امروزی از روی چاپ‌های قدیمی گرفته شده‌است و ادامۀ آن‌ها‌ست. چاپ‌های قدیمی از‌بین رفته‌است و امروزه متداول نیست و تواتر ندارد، ولی چاپ‌های امروزی ادامۀ آن‌ها‌ست و معارفی را که آن کتاب‌ها منتقل می‌کرد، کتاب‌ها با چاپ‌های امروزی منتقل می‌کنند و از این جهت تفاوتی با آن‌ها ندارد.

مثال این کتاب‌ها مثالِ آبا و اجداد با فرزندان و نوادگان است. هر پدری جای خود را به فرزندش می‌دهد و هر نسلی با رفتن، زمینۀ زیست نسل‌های بعدی را فراهم می‌کند. پدران و پدر‌بزرگان نیستند و نمانده‌اند، ولی فرزندان و نوادگان آن‌ها هستند و نسلشان را ادامه می‌دهند. آری، پدر می‌رود، ولی نسل باقی می‌ماند.

این سخن عجیبی است که گفته شود امروزه نسخه‌هایِ قدیمیِ تهذیب یا من لا یحضر یا کتب دیگر متواتر نیست!! آری، نسخه (های خطی یا سنگی) امروزه متداول و متواتر نیست، ولی نسخه‌های چاپی آن‌ها وجود دارد و متداول و متواتر، بل فوق حد تواتر است و این نسخ امروزی از نسخ قبلی گرفته شده‌است و ادامۀ آن‌ها‌ست و معارفی را که آن‌ها انتقال می‌داد، منتقل می‌کند. هر نسلی از‌بین می‌رود و تعداد انگشت‌شماری از آن باقی نمی‌ماند، ولی همۀ نسل‌ها زنجیره‌وار به هم مرتبط و متصل است و همۀ حلقات و همۀ زنجیره‌ها متواتر است.

 

کاهلی افراد در امر تتبع و عادت آن‌ها به نفی و انکار مطلق

ما برای طرح این مباحث، صناعات فنی و قواعد علمی و ضوابط پژوهشی را مطرح کردیم و بحث در آن را به درازا کشاندیم، زیرا بسیاری از اشکالات در این زمینه از ضعف مستشکلین در برخی صناعات علمی و فنی و از ضعف تتبع بر‌می‌خیزد.

روی‌گردانی از تتبع و احساس بی‌نیازی از آن بلیّه‌ای است که برخی محققین را گرفتار کرده‌است. برای مثال، جناب طریحی (رحمه‌الله) ازدواج حضرت قاسم (علیه‌السلام) را ذکر می‌کند [و برخی محققین به این نقل حمله می‌کنند و با شدت و حدت و تندی و تیزی آن را نفی و انکار می‌کنند در حالی که] ازدواج ایشان در مصادر و منابع قبل از طریحی نیز آمده‌است و این محققین از نقل‌های قبل از طریحی (رحمه‌الله) بی‌خبر‌ند!! ازدواج حضرت قاسم (علیه‌السلام) در در الذریعه آمده‌است. کتاب الذریعه فقط موسوعه‌ای رجالی یا تاریخی نیست، بلکه موسوعه‌ای برای علوم دینی است. در این کتاب و کتبی از این دست، مانند اعیان‌الشیعه و ریاض‌العلما[5] ، تاریخِ علومِ دینی ذکر شده‌است.

برخی افراد به نفی و انکارِ بدونِ تحقیق و تتبع و تفحص عادت کرده‌اند به‌طوری که هر وقت چیزی را مطلقاً نفی می‌کنند، من می‌توانم قسم بخورم که آن‌ها در این باره فحص و جست‌و‌جویی نداشته و تحقیقی در‌خور نکرده‌اند. کسی که وقایع را به‌طور کلی نفی و انکار می‌کند آیا همۀ منابع و مصادر را دیده و خوانده و آن‌ها را به دقت بررسی کرده‌است؟!! آیا همۀ نسخ را دیده‌است؟!! آیا به نسخۀ یمن دسترسی داشته و آن را خوانده‌است؟!! آیا به نسخۀ استانبول دسترسی داشته و آن را خوانده‌است؟!! روشن است که نه مطالعه و بررسیِ همۀ منابع ممکن است و نه فحص و تتبع در همۀ نسخ میسور است!!

ما نباید به‌صورت کلی نفی و انکار کنیم، بلکه باید بگوییم چنان واقعه‌ای را من در مطالعاتم نیافتم و منبعی برای آن سراغ ندارم، نه این‌که بگوییم فلان ما‌جرا در هیچ منبعی ذکر نشده‌است و قطعاً واقع نشده‌است!! مگر ما همۀ منابع را فحص کرده‌ایم که ادعا کنیم فلان حادثه و ما‌جرا در هیچ منبعی نیامده‌است؟!! «فلان حادثه در هیچ منبعی ذکر نشده‌است» یا «فلان حادثه واقع نشده‌است» گزاره‌هایی است که از واقع خبر می‌دهد و چون گسترۀ آن مقید به گسترۀ تحقیق و تفحص ما نیست، کذب و دروغ است!! کسی که حادثه‌ای را به‌صورت مطلق نفی و انکار می‌کند، به دروغ و دروغگویی گرفتار می‌شود. کسی که حادثه‌ای را مطلقاً نفی می‌کند باید با خود بیندیشد که چقدر منبع و مصدر را دیده و فحص و تتبع کرده‌است؟!! آیا نسخه‌هایی را که در کتابخانه‌های جهان اسلام است دیده‌است؟!! آیا نسخه‌هایی را که در کتابخانۀ آستانِ قدسِ رضوی یا در کتابخانۀ مجلسِ ایران وجود دارد دیده و خوانده و بررسی کرده‌است؟!! پژوهش‌گر باید صداقت و انصاف علمی داشته باشد و گسترۀ نفی را به گسترۀ مطالعاتش مقید کند تا با رعایت موازین علمی، دیگران را گمراه نکند. پژوهش‌گر باید بگوید من به تاریخ طبری، چاپ فلان، مراجعه کردم و آن را با دقت خواندم، ولی فلان نقل و فلان حادثه را در آن نیافتم!! نباید در نفی و انکار اغراق و گسترۀ نفی را از گسترۀ تحقیقاتش وسیع‌تر کند، زیرا نفیی که از گسترۀ تحقیقات گسترده‌تر باشد، کذب و دروغ است و کذب و دروغ، خصوصاً در منابع و مصادر دینی، حرام و از گناهان کبیره است! ما برای نفی و انکار حتماً باید گسترۀ تحقیق خود را بگوییم و نفی را مقید به آن کنیم. برای مثال، باید بگوید به فلان باب از فلان کتاب مراجعه کردم و آن چند صفحه را با سرعت خواندم و فلان مطلب را یا فلان حادثه را در آن نیافتم!!

 

روش بزرگان دینی در نفی و انکار

بزرگان ما (رحمهم‌الله) نفی و انکار خود را به گسترۀ تحقیقاتی خود مقید می‌کردند و این سنت و سیرۀ نیک و حسنه‌ای است که باید بیاموزیم و در خود نهادینه کنیم. بزرگانی مانند صاحب‌جواهر و کاشف‌اللثام و شهید ثانی و حضرت آیت‌الله سید محسن حکیم و حضرت آیت‌الله بروجردی (رحمهم‌الله) می‌گفتند من به فلان باب از فلان کتاب، مثلاً به بابی از مبسوط، مراجعه کردم و آن را با عجله خواندم و این نقل را یا این روایت را یا این اتفاق را در آن کتاب نیافتم. مؤلف در فلان جا چنین مطلبی نیاورده‌است، ولی ممکن است در موضع دیگری نقل کرده باشد که من از آن بی‌خبر باشم. سنت و سیرۀ بزرگان ما چنین بوده‌است. آن‌ها گسترۀ نفی را به گسترۀ تحقیقات خود مقید می‌کردند تا به کذب و دروغ گرفتار نشوند و از تدلیس و حیله پاک باشند که تعمیم بی‌ضابطه، خصوصاً در مسائل دینی، حرام است و موجب گمراهی خود شخص و دیگران می‌شود.

برخی گمان می‌کنند نفی و انکار دلیل و استدلال و مدرک و مستند لازم ندارد و فقط اثبات چیزی به دلیل و مدرک و مستند نیاز‌مند است در حالی که 1. هم نفی و هم اثبات به دلیل نیاز دارد و 2. نفی و انکار برای تبیین و اثبات شدن به مئونه و زحمت بیش‌تری نیاز دارد. ما وقتی می‌خواهیم چیزی را به‌طور مطلق نفی کنیم، باید به همۀ منابع و مصادر خطی و غیر‌خطی، در شرق و غرب دنیا، احاطه داشته باشیم و همۀ آن‌ها را خوانده باشیم و سپس ادعای نفی کلی بکنیم!!

 

خیانت به اهل‌بیت و خدمت به بنی‌امیه بودن نفی و انکارها

نفی و انکار کلی کذب و دروغ است. آری، نفی مقید اشکالی ندارد و مطابق موازین است؛ توقف در نسئله اشکالی ندارد و مطابق موازین است، ولی نفی و انکار کلی کذب و دروغ و گناه کبیره است و موجب می‌شود ما بسیاری از وقایع کربلا را نفی کنیم و این یعنی تبرئۀ بنی‌امیه!! این یعنی سفید‌سازی بنی‌امیه!! ما روایات در این باب را خواهیم خوانْد که کسانی که بنی‌امیه را از کار‌هایشان مبرا کنند، کسانی که بنی‌امیه، حتی در یک یا چند جنایتی که مرتکب شده‌اند، سفید و پاک نشان دهد، با بنی‌امیه محشور خواهد شد!! کسی که به راحتی هر چیزی را، هر واقعه‌ای را، هر نقلی را، هر حادثه‌ای را نفی و انکار می‌کند و کتب مقتل را یکی پس از دیگری بی‌اعتبار و بی‌ارزش معرفی می‌کند، در‌واقع از بنی‌امیه حمایت می‌کند!! آیا اهل‌بیت (علیهم‌السلام) جان خود را فدا کردند، فرزندان خود را فدا کردند، از هر‌چه داشتند گذشتند تا کسی به راحتی زبانش را به نفی و انکار باز کند و جنایاتی را که یزیدیان در حق حضرت امام حسین و اهل‌بیت و یاران ایشان مرتکب شدند، نفی و انکار کند؟!! آیا این افراد دین دارند؟!! انصاف دارند؟!! ورع دارند؟!! تقوا دارند؟!! کسی که همه چیز را نفی و انکار می‌کند، آیا نمی‌فهمد دارد از بنی‌امیه دفاع می‌کند؟!! ما نمی‌گوییم باید هر نقلی را قبول کنیم! نه، نفی و قبول رهین دلیل است، ولی می‌توان توقف کرد!! می‌توان گفت در فلان منبع و فلان منبع نیامده‌است، ولی این‌که واقع شده‌است یا نه، نمی‌دانم و خداوند آگاه‌تر است!!

خداوند تبارک و تعالی پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) را انذار می‌دهد و می‌گوید حامی بد‌کاران و خائنان نباش: «﴿وَلَا تَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيمًا﴾؛ از کسانی مباش که از خائنان حمایت نمایی».[6]

ما در‌قبال نفی و انکار‌هایمان مسئولیم و حسابی سخت برای آن خواهیم داد! حسابرسی‌ای خواهد شد که زبان‌ها را گنگ خواهد کرد و از سخن گفتن خواهد انداخت!! آیا یزیدیان را بری می‌کنید؟!! آیا شمر بن ذی‌الجوشن را بری می‌کنید؟!! آیا عبید‌الله بن زیاد را بری می‌کنید؟!! آیا یزید را بری می‌کنید؟!! آیا این سفاک‌های تاریخ را بری می‌کنید؟!!

نفی و اثبات، هر‌دو، به دلیل و مدرک نیاز دارد. باید گسترۀ تحقیق را بگویی و در همان حد نفی کنی. باید بگویی فلان منبع را دیدم و فلان نقل را در آن نیافتم، نه این‌که بگویی فلان نقل در هیچ منبعی نیامده‌است یا بگویی من در هیچ منبعی ندیده‌ام!! باید ابتدا بگویی چند منبع را مطالعه کرده‌ای و سپس بگویی در این منابع فلان نقل را نیافته‌ام!! بدون مطالعه، بدون ذکر منبع، چگونه می‌توان گفت فلان حادثه واقعیت ندارد؟!! چگونه می‌توان گفت من نیافته‌ام؟!! آیا تحقیق و تتبع کرده‌ای و نیافته‌ای یا با تورق چند صفحه، به چنین نتیجه‌ای رسیده‌ای؟!!

ممکن است کسی بگوید من مقلد فلان مجتهد هستم و ایشان چنین دید‌گاهی دارد!! پاسخ این است که در این‌جا تقلید صحیح و مجزی نیست. این‌جا جای تقلید نیست. سخن از دین و هویت دین است! سخن از اعتبار مجامع و مصادر فقه و مسائل فرعی است، نه از خود مسائل فرعی!! تقلید در فروعات مطرح است، نه در منبع و مصدر و منشأ آن‌ها و سخن ما در منبع و مصدر آن‌ها‌ست، نه در خود آن‌ها!! منبع و مصدر فروعات مانند اعتقادات است و تقلید در آن صحیح نیست!! در این باره، ما باید سخن همۀ علما را ببینیم، نه یک عالم را، هر‌چند آن عالم اعلم زمانش باشد!! آن‌چه باید برای طلبه مهم باشد، سخن و استدلال و مدرک آن است، نه گویندۀ آن و جلالت‌قدر او!! آن‌چه باید در فضای علمی مورد‌توجه و عنایت باشد، توجه به قول و دلیل و مدرک آن است، نه توجه به قائل و سطح علمی و جلالت‌قدر قائل!! حفظ احترام علما و بزرگان بر ما فرض و لازم است. ما نباید به محضر بزرگانمان جسارت و بی‌ادبی کنیم، ولی در عین حال و با غض‌نظر از جایگاه و قدر و شأن آن‌ها، قول و نظر و دید‌گاه ایشان را بررسی می‌کنیم و سفته را از نا‌سفته جدا می‌کنیم!!

 

لزوم پرهیز از تمسک به استبعادات بی‌وجه در نفی حوادث

برخی افراد ما‌جرایِ حضرتِ قاسم بن الحسن (علیهما‌السلام) و ازدواج ایشان را نفی و انکار می‌کنند. آن‌ها ابتدا مدعی بودند این نقل منبع موثقی ندارد و نمی‌توان آن را قبول کرد. وقتی منبع و مصدر برای این نقل ارائه شد، به استبعادات عقلی روی آوردند و گفتند چنین کاری با شأن و مقام و جایگاهِ حضرتِ امام حسین (علیه‌السلام) ساز‌گار نیست!! این با شجاعتِ حضرتِ امام حسین (علیه‌السلام) ساز‌گار نیست!! این‌ها صرف استبعاد است و دلیلی ندارد و نمی‌توان آن‌ها را پذیرفت!! چنین دلیل‌تراشی‌هایی نزد خداوند اعتباری ندارد و خداوند برای آن اعتبار قائل نشده‌است: «﴿إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ﴾؛ این‌ها فقط نام‌هایی است که شما و پدرانتان بر آن‌ها گذاشته‌اید (نام‌هایی بی‌محتوا و اسم‌هایی بی‌مسما)، و هرگز خداوند دلیل و حجتی بر آن نازل نکرده ».[7] این‌ها تبعیت از ظن است: «﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ﴾؛ آنان فقط از گمان‌های بی‌اساس و هوای نفس پیروی می‌کنند در حالی که هدایت از سوی پروردگار‌شان برای آن‌ها آمده‌است»[8] !! این‌که فلان کار با شجاعت اهل‌بیت ساز‌گار نیست و بهمان کار با شرافت آن ذوات قدسی ساز‌گار نیست یا فلان کار ذلّ برای اهل‌بیت است و سخنانی از این دست صرف ادعا‌ست و هیچ دلیل و مدرکی ندارد.

 

مسئلۀ نفوذ و ستون پنجم

سؤال: ...

پاسخ: شواهد و قرائن قوی‌ای وجود دارد که حر بن زیاد ریاحی از ابتدا از لشکریان حضرت ابا‌عبد‌الله (علیه‌السلام) و نفوذی در لشکر ابن‌زیاد بود. ابن‌زیاد در‌یافته بود که نفوذی‌ای در میان لشکرش وجود دارد. او به ابن‌سعد اعتماد نداشت و احتمال می‌داد ابن‌سعد نفوذی حضرت در لشکرش باشد. برای همین، کسی را مراقب او گذاشته و گفته بود اگر عمر بن سعد فرامین را اجرا کرد که کرد، و‌اِلّا او را بکُش! این سخن گویای اعتماد نداشتن ابن‌زیاد به عمر بن سعد است. حر مورد‌اعتماد ابن‌زیاد و در عین حال، نفوذی حضرت بود و این یعنی حر در کار نفوذ قوی و کار‌کشته بود!

مسئلۀ نفوذ در زمان حضرت امام حسن (علیه‌السلام) هم مطرح بود، بلکه در زمان رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) نیز سابقه داشته‌است. در جنگ اُحُد، جناب حمزه در رویارویی با دشمن شهید نشد، بلکه ایشان را فردی نفوذی که ستون پنجم دشمن بود، به شهادت رساند!! خود ما به این مسئله توجه نداشتیم و یکی از محققین به ما تنبه داد. شواهد و قرائن بسیاری وجود دارد که جناب حمزه را فردی از لشکر رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) به شهادت رساند، فردی نا‌شناس و ملعون که نفوذی و ستون پنجم دشمن بوده‌است!! برای همین، مطابق نقلی‌های بخاری و مسلم و دیگران، پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) چندین بار در مقابلِ جنازۀ جنابِ حمزه از هوش رفت، زیرا پیامبر می‌دانست که جناب حمزه را چه کسی و به چه نحوی به شهادت زسانده‌است!! زیرا پیامبر می‌دانست جناب حمزه را ستون پنجم به شهادت رسانده‌است!! وقتی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) به سمت اُحُد و به قصد جهاد حرکت کرد، یک‌سومِ لشکر تمرد کرد و از نیمۀ راه برگشت!! روشن است که چنین فتنه و دسیسه‌ای کار نفوذی‌ها بوده‌است!! شواهد مختلفی وجود دارد که برخی افراد به پیامبر می‌پیوستند و خود را صحابی ایشان معرفی می‌کردند تا منویات بنی‌امیه و منویات یهودیان را جلو ببرند!!

مثال دیگر نفوذ جنگ جمل است. در جنگ جمل، طلحه به قتل رسید، ولی چه کسی او را کُشت؟! طلحه را مروان کُشت که در سپاه عائشه بوده‌است!!

[مسئلۀ نفوذ در مقاتل و کتب تاریخی به صراحت ذکر نشده‌است. در مقاتل به صراحت نیامده‌است که جناب حر نفوذی حضرت امام حسین (علیه‌السلام) در سپاه دشمن بوده‌است، ولی] با نگاه مجموعی به مقاتل و با انضمام قرائن و شواهد مختلف، چنین نتیجه‌ای به دست می‌آید و این از برکات نگاه مجموعی است. ما اگر نگاه تک‌گزاره‌ای داشته باشیم و اگر با توجه به مُسند نبودن، بسیاری از مقاتل را کنار بگذاریم، بسیاری از معارف را از دست خواهیم داد. ما نمی‌گوییم همۀ مقاتل در یک سطح از اعتبار است. نه، برخی مقاتل معتبر و برخی دیگر معتبر‌تر است، ولی همۀ آن‌ها در اصل اعتبار و قابل‌استناد بودن مشترک‌اند. ما اگر مثبتات مقاتل را کنار هم بگذاریم، به دانش‌های بسیاری می‌رسیم. در علم رجال نیز گفته شده‌است که اثبات مقدم بر نفی است، زیرا مُثبِت چیزی را می‌بیند و نقل می‌کند، ولی نافی چیزی را که فراتر از علم و آگاهی‌اش باشد، نفی می‌کند، یعنی نفی نافی مقید به علم و تلاش و تتبع او است. چه‌بسا به چیزی توجه نداشته و گمان کرده‌است آن حادثه واقع نشده‌است. چه‌بسا نافی تتبع و پرس‌وجو کرده‌است، ولی به نتیجه نرسیده‌است و نفی می‌کند، ولی مُثبِت معمولاً چیزی را که دیده و به آن علم دارد، اثبات می‌کند.

 


[2] [گذشت که یک روایت ممکن است در مقطعی خبر واحد و در مقطعی متواتر یا در مقطعی مُسند و در مقطعی مرسل باشد.].
[5] این کتاب فهرست‌نامه‌ای برای کتب و تألیف میرزا عبد‌الله افندی، شاگرد علامه مجلسی، است.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo