1404/03/18
مشترک بودن مقاتل متقدم و متأخر در اصل اعتبار/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره /کتب مقاتل
موضوع: کتب مقاتل/اعتبار اجمالی کتب مقاتل متأخره / مشترک بودن مقاتل متقدم و متأخر در اصل اعتبار
مشترک بودن مقاتل متقدم و متأخر در اصل اعتبار
گذشت که برخی افراد بین مقاتل متقدم و مقاتل متأخر تفاوت قائل هستند و مقاتل متقدم را معتبر و قابلاستناد میدانند، ولی مقاتل متأخر را نامعتبر و غیرقابلاستناد میدانند. ما چنین تفصیلی را قبول نداریم و همۀ مقاتل، اعم از متقدم و متأخر، را معتبر میدانیم و برای اثبات دیدگاه خود، وجوه مختلف و استدلالهای متعدد داریم. البته باید توجه داشت که معتبر و قابلاستناد بودن سخنی است و یکسان بودن میزان و درجۀ اعتبار سخنی دیگر است، همانطوری که اعتبار تفصیلی داشتن مطلبی است و اعتبار اجمالی داشتن مطلبی دیگر است. ما نمیگوییم میزان و درجۀ اعتبار مقاتل متقدم و متأخر در یک حد و اندازه است، همانطوری که نمیگوییم همۀ مقاتل اعتبار تفصیلی دارد. ما میگوییم هم مقاتل متقدم و هم مقاتل متأخر معتبر و قابلاستناد است، ولی میزانِ اعتبارِ آنها یکسان نیست (مقاتل متقدم معتبرتر است). مراد ما از «معتبر بودنِ مقاتلِ متأخر» اعتبار تفصیلی نیست، بلکه اعتبار اجمالی است. مقاتل متأخر اعتبار اجمالی دارد، ولی همین اعتبار اجمالی ما را ملزَم میکنم که به این مقاتل توجه کنیم و به آنها اخذ کنیم. این نکتهای است که بسیاری از متأخرین از آن غافلاند.
وجهِ اولِ اعتبارِ مقاتلِ متأخر
وجهِ اولِ اعتبارِ مقاتلِ متأخر وجهی است که حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) برای معتبر بودنِ علمِ رجال مطرح کردهاست. [چنانکه در جلسۀ قبل گذشت، نقلها و جرحها و تعدیلها و توثیقها و تضعیفهایِ علمِ رجال مرسل و بیسند است و اگر سند تنها راه اعتبار باشد، اعتبارِ علمِ رجال زیرسؤال خواهد رفت. حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) به این اشکال توجه دارد و به آن پاسخ دادهاست. پاسخی که ایشان درموردِ مرسل بودنِ نقلهای علمِ رجال دادهاست، در محل بحث نیز قابلطرح است.]
دفاع محقق خوئی از علم رجال
ایشان دربارۀ علمِ رجال میگوید از مجموع قرائن و شواهد و از مجموع مواد و نقلهای رجالی، به علم اجمالی میرسیم و طبعاً این علم اجمالی را مانند علم تفصیلی میداند. [ایشان میگوید این علم اجمالی مانند دیگر علمهای اجمالی نیست. مراد ایشان از «علم اجمالی» در محل بحث اجمال در عین کشف تفصیلی است. توضیح این سخن در جلسۀ قبل گذشت.]
آیتالله خوئی (رحمهالله) منبعِ علمِ رجال را در تنصیصِ اربابِ رجال منحصر میداند و بنابر این مبنا، اشکال یادشده وارد است و باید در پاسخ به آن کوشید. خود ایشان این اشکال را از راه علم اجمالی پاسخ دادهاند. البته در علم رجال با یک مبنا و یک رویکرد روبهرو نیستیم. این اشکال براساس مبانی دیگر، طرح نمیشود و نیازی به پاسخ براساس آن مبانی ندارد، زیرا برخی رویکردهای دیگر برای علم رجال منابع متعددی، حدود هجده منبع، تعریف میکند و آن را منحصر در یک منبع، تنصیصِ اربابِ رجال، نمیکند.
ناسازگار بودن دفاع محقق خوئی با مبانی ایشان
آنچه ایشان دربارۀ علم اجمالی و منجَّز بودن آن گفتهاند، کاملاً صحیح و بهجاست، ولی آیا این سخن و این دفاع با مبانی ایشان سازگار است؟! آیا ایشان به مقتضای این استدلال در دیگر مواضع نیز ملتزم است؟! شرح سخن این است که ایشان در محل بحث میگوید از مجموع قرائن و شواهد و از مجموع مواد و نقلهای رجالی، به علم اجمالی میرسیم در حالی که هریک از قرائن و شواهد بهتنهایی و فینفسه حجت نیست. هر قرینه و شاهدی فینفسه و با غضنظر از دیگر قرائن و شواهد حجیت ندارد و مبنای ایشان است که ضم لاحجتها به همدیگر موجب حجیت نمیشود!! برای مثال، ایشان روایات غیرمعتبر را کنار میگذارد و آنها را به یکدیگر ضمیمه نمیکند. از نظر ایشان، روایتی که سند و طریق معتبری ندارد، کالعدم است و ضم آن به روایت معتبر مانند بستن سنگ به پهلوی انسان است. همانطوری که با بستن سنگ به پهلوی انسان، سنگ سنگ میماند و انسان نمیشود، با ضم روایت غیرمعتبر به روایت معتبر نیز روایت غیرمعتبر غیرمعتبر میماند و معتبر نمیشود. اگر ما چندین روایت غیرمعتبر را به هم ضمیمه کنیم، آن چند روایت غیرمعتبر میماند و معتبر نمیشود، همانطوری که اگر چندین سنگ را روی هم قرار دهیم، سنگها سنگ میماند و انسان و درخت نمیشود. این رویکرد حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) در فقه و... است. اینک با این مبنا، چگونه میتواند برای تصحیحِ علمِ رجال از ضم قرائن و شواهد و رسیدن به علم اجمالی سخن بگوید؟!!
ایشان برای تصحیح و تبیینِ حجیتِ علمِ رجال، در جلدِ اولِ معجم رجال الحدیث، از قرائن و شواهد و ضم آنها به همدیگر سخن میگوید، از قرائن و شواهدی که هریک از آنها بهتنهایی و بهصورت مستقل، حجت نیست. از ضم قرائن و شواهد اینچنینی به علم اجمالی میرسد و اخذ به این علم اجمالی را لازم و ضروری میداند، ولی درمورد اخبار و روایات، این رویکرد را نمیپذیرد و مقابل آن موضع میگیرد!! ما از کنار هم قرار دادن قرائن و شواهد به علم اجمالی میرسیم. علم اجمالی و رسیدن به آن اموری تکوینی [و در گروِ عللِ تکوینیِ خود] است و امری وضعی و قراردادی نیست. نمیتوانیم بگوییم در اینجا ضم قرائن و شواهد ما را به علم میرساند، چون چنین قرارداد کردهایم و در موضع دیگر، از ضم شواهد و قرائن به علم نمیرسیم، چون چنین قراردادی نداریم!! این سخن پذیرفتنی نیست. وقتی ما از ضم قرائن و شواهد به علم رسیدیم، به این معنی است که بین قرائن و شواهد و ضم آنها به هم و نگاه منظومهای به آنها با وصول به علم و یقین رابطۀ حقیقی و تکوینی وجود دارد. این نکتۀ بسیار مهمی است که ما در نقدِ مبنایِ حضرتِ آیتالله خوئی (رحمهالله) و در نقدِ رویکردِ دوگانۀ ایشان در فقه و رجال مطرح خواهیم کرد.
ایشان برایِ اثباتِ حجیتِ علمِ رجال، قرائن و شواهد را کنار هم میبیند و به علم اجمالی میرسد، ولی همین رویکرد را در فقه و در اخبار و روایات نمیپذیرد!! برای مثال، ایشان در موضوع «تراشیدن ریش»، هشت روایت را مطرح میکند. برخی روایات در دلالت بر مطلب تام است، ولی سند صحیح و قابلاتکایی ندارد. برخی روایات سند صحیح و قابلاتکایی دارد، ولی در دلالت بر مطلب، تام نیست. اینک اگر ما این هشت روایت را در کنار هم ببینیم و آنها را به هم ضم کنیم، آیا به استفاضه [و به علم اجمالی در این باره] نمیرسیم؟! حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) مسلک انضمامی و نگاه منظومهای را در علم رجال و قرائن و شواهد آن مطرح میکند، ولی در دیگر علوم، در دیگر مواضع، آن را بهکلی فراموش میکند و نمیپذیرد. ایشان در موارد مختلفی با مشهور مخالفت کردهاست. علت بیشتر این مخالفتها وفادار نبودن به این مبناست، مبنایی که کاملاً علمی و منطقی و براساسِ موازینِ معقول و پذیرفتهشده است و میتوان از آن در علمِ شریفِ اصولِ فقه و در دیگر علوم دینی و حتی علوم غیردینی سود جست و طرْف بست.
حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) توجه به قرائن و شواهد و نگاه مجموعی و منظومهای داشتن را در علم رجال مطرح کرده، ولی در دیگر مواضع، در دیگر علوم، پی نگرفته و نپذیرفتهاست. برخی از شاگردان ایشان، اگر نگوییم بیشتر آنها، نیز نگرش ایشان را پذیرفته و ادامه دادهاند. آری، برخی از شاگردان ایشان، مانند استاد معظم ما، حضرت آیتالله روحانی (رحمهالله)، نگرش ایشان را نپذیرفته و نقد کردهاست.
علم و اطمینان در مبنای انضمام و تعبدی نبودن آن
مطلبی که باید موردتوجه قرار گیرد این است که نظر به مجموع شواهد و قرائن و انضمام آنها با یکدیگر و درنهایت به علم (اجمالی) رسیدن امری ظنی و جعلی و قراردادی نیست تا کسی بگوید این ظن و قرارداد در اینجا معتبر است و در فلان موضع نامعتبر یا بگوید نگاه مجموعی داشتن و انضمام قرائن و شواهد و تألیف و تنسیق آنها در فلان موضع غیرمعتبر است!! چنین سخنانی مسموع نیست، زیرا انضمام قرائن و شواهد با همدیگر و به علم و یقین، هرچند به علم و یقین اجمالی، رسیدن امری حقیقی و تکوینی است، نه جعلی و قراردادی. آری، انضمام قرائن و شواهد و به علم و یقین رسیدن در سایۀ انضمام اعتبار جعلی و تعبدی ندارد، زیرا امری تکوینی است [و فینفسه معتبر است و حجیت دارد.]
حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) عالمی بزرگ و سترگ و جلیلالقدر بود و جلالت قدر ایشان بر کسی پوشیده نیست، همچنان که شاگردان بزرگ و بزرگوار ایشان نیز از عالمان بزرگ و جلیلالقدر بودند و هستند، ولی با این همه، گرفتار خلط روشی و مغالطهای عجیب شدهاند!! این بزرگان از معتبرِ تعبدی نبودن به اعتبار عدم رسیدهاند. این بزرگان گفتهاند انضمام قرائن و شواهد اعتبار تعبدی ندارد، پس شارع آن را معتبر نمیداند و عدم اعتبار را برای آن لحاظ کردهاست در حالی که انضمام قرائن و شواهد امری تکوینی است و فینفسه معتبر است و به جعل و وضعِ اعتبار نیازی ندارد. ما نمیتوانیم از عدم اعتبار به اعتبارالعدم برسیم. چنین نتیجهگیریای در باب حجج عجیب است!! این موارد به صناعات روشی مربوط میشود. اگر ما در صناعات منهجی و روشی از این مسائل غفلت کنیم، در ابواب مختلف، گرفتار خلط و اشتباه خواهیم شد و اگر در صناعات منهجی و روشی به این مسائل توجه داشته باشیم، در ابواب مختلف نیز از خلط و اشتباه مصون خواهیم بود. ما این موارد را در جلسۀ اول و دوم توضیح دادیم.
تراکمِ ظنونِ غیرِمعتبر علم حقیقی و تکوینی را به ارمغان میآورد. اگر ظنون معتبر را در کنار هم و بهصورت مجموعی ببینیم، به علم و یقین میرسیم و این همان مبنایی است که حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) براساس آن، به علم رجال اعتبار و ارزش بخشیده، ولی در دیگر مواضع، مانند علمالحدیث و...، به آن و لوازم آن ملتزم نشدهاست.
چیستی خبر واحد
[براساس مبنای تراکمی و انضمام قرائن و شواهد، پرسشی پیش میآید و آن این است که:] معنی «خبر واحد» چیست؟ [اگر باید نگاه منظومهای به اخبار و روایات داشته باشیم و اگر در سایۀ این نگاه، به علم میرسیم، پس خبر واحد چه معنایی دارد و سخن در حجت بودن یا نبودن خبر واحد به چه منظوری است؟] خبر واحد خبری است که بهصورت مستقل و مجزا لحاظ شود. اگر خبری را بهصورت تنها، بدون در نظر گرفتن دیگر شواهد و قرائن، لحاظ کنیم، با خبر واحد مواجه خواهیم بود، ولی چنین نگرشی صحیح و دقیق و علمی نیست. چنین نیست که فقط یک راه وجود داشته باشد و آن راهِ حجیتِ خبرِ واحد باشد! نگاه مجموعی و انضمام قرائن و شواهد مختلف راه دیگری است که صحیحتر و دقیقتر است و وقتی چنین است، چرا نباید آن راه را بپیماییم و آن راه را در باب حجج، معتبر ندانیم؟!!
مبنای ظنون متئاخمه و انضمام شواهد و قرائن با رهنمودهای قرآن کریم نیز مطابقت دارد. هر آیه و هر سوره از قرآن کریم حجت الهی و قابلاستناد و اتکاست، ولی با اینهمه خداوند میفرماید: ﴿الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ﴾[1] یا در آیۀ دیگری میفرماید: ﴿أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾[2] هر آیه و هر سورۀ قرآنی حجت است، ولی نباید بهصورت منفرد و مستقل ملاحظه شود. براساسِ تعالیمِ قرآن، روشِ حجیتِ منفرده صحیح و پذیرفتنی نیست و نمیتوان مطابق یک یا چند آیه، با غضنظر از دیگر آیات و دیگر شواهد و قرائن، عمل کرد. آیه یا روایت منفرد و مستقل را حجت دانستن و مطابق آن عمل کردن مردود است، بلکه باید همۀ آیات و روایات و همۀ شواهد و قرائن در نظر گرفته شود و آیات و روایات مختلف به هم ضمیمه شود تا به حکم شرعی یا معرفتی دینی برسیم. حجیتِ آیاتِ قرآن قطعی و حتمی است. آیات قرآن قطعاً حجت است و شک و تردیدی در آن نیست، ولی با اینهمه قرآن میفرماید بررسی یک یا چند آیه نهایت مطاف و غایت تلاش و کوشش علمی نیست! نهایتِ مطافِ علمی توجه به قرائن و شواهد و انضمام آنها و توجه مجموعی به آنهاست.
متأسفانه متأخرین به مبنای تراکم ظنون متئاخمه و توجه مجموعی به قرائن و شواهد بیتوجهاند و آن را جدی نمیگیرند. البته نه به این معنی که هیچ توجه و التفاتی به آن نیست! [نه، گاهی التفاتهایی به این مبنا میشود، ولی] این مبنا و این سلوک علمی باید اصل و مهیمن بر دیگر مبانی و سلوکها و ترجیعبندِ بحثِ حجج باشد در حالی که چنین متأخرین از اصولیین چنین اصالت و هیمنه و سیطرهای را برای آن قائل نیستند و چنانکه باید، به آن توجه نمیکنند و از آن بهره نمیبرند. این در حالی است که روش قدما، روش بزرگانی مانند مفیدها و طوسیها و ابنادریسها و ابنزهرهها و ابنحمزهها و سید مرتضیها و... (رحمهمالله) توجه به این مبنا و اصالت قائل شدن به این مبناست. این بزرگان تراکم ظنون و توجه به قرائن و شواهد و انضمام آنها با همدیگر را اصل میدانستند و براساس آن مسیر علمی و تحقیقی را میپیمودند و بههیچوجه از آن غافل نمیشدند.
رویکرد انضمامی و نگاه مجموعهای و رویکرد تکگزارهای
ما در جلسۀ گذشته مبنای وحید بهبهانی (رحمهالله) را مطرح کردیم. مبنای ایشان مطابقِ مبنایِ قدما و مخالفِ مبنایِ متأخرین است. «ظن معتبر» و «ظن غیرمعتبر» معانی مختلفی در فقه و اصول فقه و کلام دارد. منشأ برخی ظنون خبرِ واحدِ صحیح و ظهورات است. این ظنون معتبر است. منشأ برخی ظنون خبر ضعیف است. منشأ برخی ظنون قیاس است. منشأ برخی ظنون شعبده است. منشأ برخی ظنون رمل و اسطرلاب است. منشأ برخی ظنون علوم غریبه (علوم غریبۀ محلَّل یا محرَّم) است. ما با سه یا چهار قسم، اگر بیش از این نباشد، طرف هستیم. در همۀ این موارد با ظن طرفیم، ولی همۀ این ظنون مساوی نیست و یک حکم ندارد. اشتباهی که بزرگان و اَعلام ما، با همۀ بزرگی و بزرگواری و جلالتقدر، مرتکب شدهاند این است که همۀ این ظنون را مساوی دانسته و برای همۀ آنها یک حکم دادهاند. این رویکرد اشتباه از احمدبن طاووس (رحمهالله) آغاز شد. ایشان این مبنا را طرحریزی کرد و بعد از ایشان، علامه (رحمهالله) آن را پذیرفت و از آن تبعیت کرد، ولی محقق حلی (رحمهالله) از این مبنا بهصورت محض تبعیت نکرد. مبنای ایشان چیزی بین مبنای و رویکرد قدما و بین مبنا و رویکرد احمدبن طاووس (رحمهالله) بودهاست. شهید اول (رحمهالله) این مبنا را ابداً قبول نداشت و رویکرد ایشان رویکرد قدما بودهاست.
ظن معتبر و ظن غیرمعتبر و ظن منهیعنه
خلطی که در این مبنا صورت گرفتهاست این است که همۀ ظنون غیرمعتبر را یکی گرفته و دربارۀ همۀ آنها یک حکم صادر کردهاست، یعنی بین سحر و قیاس و علوم غریبه و ظن ناشی از اینها با دیگر ظنون غیرمعتبر تفاوتی قائل نشدهاست. این نگرش و دیدگاه خطاست، زیرا آن امور ذاتاً محرَّم است و تعویل و اتکا بر ظن برخاسته از آنها نیز ممنوع و محرَّم است. آن ظنون ارزش و اعتباری ندارد و بههیچوجه نباید به آنها نزدیک شد و آنها را مبنای عمل قرار داد در حالی که دیگر ظنون غیرمعتبر چنین نیست. شارع به دیگر ظنون غیرمعتبر اعتبار استقلالی قائل نشدهاست، ولی «عدمالاعتبار» را نیز برای آن ظنون لحاظ و جعل نکردهاست [ما نمیتوانیم از عدم اعتبار به اعتبارالعدم برسیم. شارع این قسم از ظنون را معتبر استقلالی ندانستهاست، ولی این به این معنی نیست که معتبر نبودن را برای آنها جعل و وضع کردهاست].
حجت مستقل بودن [به این معنی که با غضنظر از دیگر آیات و روایات و قرائن و شواهد، یک آیه یا یک روایت مبنای عمل یا مبنای استنباط حکم شرعی یا معرفتی دینی قرار بگیرد] حتی در حجج قطعی نیز صحیح و پذیرفتنی نیست. نهتنها ظنون غیرمعتبر حجت مستقل نیست، بلکه ظنون معتبر نیز حجت مستقل نیست، بلکه حجت قطعی، مانند آیات قرآن، نیز حجت مستقل نیست. حجت مستقل دانستن آیه یا روایتی وهم زائل و گمان نادرست است. ما چیزی (آیه یا روایتی) بهعنوان حجت مستقل نداریم. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: ﴿أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾[3] قرآن یک مجموعه است و نباید کل قرآن را در یک آیه خلاصه کرد. همۀ قرآن را باید در نظر رسید. برای همین، استنباط از قرآن شأن فقیه است، نه شأنِ تودۀ مردم. تودۀ مردم نمیتوانند کل قرآن را در نظر بگیرند و بین آیات مختلف آن جمعبندی کنند و به حکم یا معرفتی شرعی و دینی برسند. جمعبندی و دستیابی به حکم شرعی شأن مجتهد و فقیه است. البته برای دستیابی به حکم، افزون بر قرآن و جمعبندی آیات قرآن، باید به اخبار و روایات نیز مراجعه کرد و بین آنها نیز جمعبندی کرد و این کاری مشکل و طاقتفرساست بهطوری که همۀ فقها و مجتهدین در این کار در یک سطح نیستند. برخی عالمان چیره و ماهر و توانا و برخی دیگر چیرهتر و ماهرتر و تواناترند. براساس یک آیه یا یک روایت، نمیتوان به حکم دین و شرع رسید. دین مجموعهای از آیات و روایات است و برای رسیدن به حکم، باید این مجموعه موردلحاظ قرار گیرد. ما یک روایت را میخوانیم و از آن برداشتی میکنیم، ولی این برداشتْ برداشت نهایی نیست. باید دیگر روایات نیز لحاظ شود و مجمل و مبیَّن و محکم و متشابه آن بررسی شود و درنهایت با هم جمعبندی شود تا به حکمِ نهاییِ دین برسیم.
انضمامی بودن حجج و مصداق نداشتنِ «حجتِ مستقل»
از آنچه گذشت روشن میشود که ظنون، حتی خبر واحد، حجت مستقل نیست. ما باید به ظهور روایت و جهت صدور آن توجه کنیم و سپس با انضمام روایات و جمعبندیِ بینِ آنها به حکم برسیم. ما باید تام بودن طریق و تام بودن دلالت و تام بودن صدور را احراز کنیم و سپس دلالت دیگر روایات را و نیز محکمات و قطعیات و ضروریات دین را نیز در نظر بگیریم تا به حکم برسیم. در نظر گرفتن محکمات و قطعیات و ضروریات دین، مانند در نظر گرفتن آیات و روایات، امری لازم و ضروری است، زیرا محکمات و قطعیات در هر بابی از ابواب بهمثابۀ قانون اساسی است که مهیمن و مسیطر بر قوانین مادون است. همۀ قوانین جزئی و مادون باید با قانون اساسی سازگار باشد. محقق حلی (رحمهالله) از این محکمات و قطعیات و ضروریات دین با «اصول مذهب» و «قواعد مذهب» یاد کردهاست. با توجه به این بیان، روشن میشود که ما چیزی (آیه یا روایتی) به نام «حجت مستقل» نداریم. حجت مستقل بیمعناست و مصداقی ندارد. حجت مستقل وجود ندارد و هرچه هست حجج منظومهای و حجج مجموعی است. هرچه است انضمام و در کنار هم چیدن قرائن و شواهد است، البته انضمامی مبتنی بر اصول و همراه با رعایت قوانین و قواعد. ما نظام استنباط را باید آجر به آجر و ستون به ستون، با رعایت هندسۀ معرفتی و قوانین پذیرفتهشده، بچینیم و بنا کنیم و از حجت مستقل و امثال این سخنان دوری کنیم، زیرا حجت مستقل و نگاه تکگزارهای ناصحیح و نتیجۀ حاصل از آن وهم و خیال و گمان است.
شارع مقدس آیات قرآنی را که حجت قطعی است، حجت مستقل نمیداند و میفرماید برخی آیات برخی آیات را تفسیر میکند و باید همۀ آیات با هم در نظر گرفته شود: ﴿الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ﴾.[4]
البته نگاه مجموعی به همۀ آیات نیز نهایت مطاف نیست و باید اخبار و روایات مختلف نیز لحاظ شود که فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ اَلثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي كِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي.» [5] مطابق روایت، باید قرآن و اخبار و روایات با هم در نظر گرفته شود، باید هم به قرآن رجوع کنیم و هم به اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام). آیا این سخن به معنای نقصی در قرآن یا یا نقص در اهلبیت (علیهمالسلام) است؟!! هرگز!! نه قرآن و نه اهلبیت رسولالله (علیهوعلیهمالسلام) ناقص نیستند. قرآن و اهلبیت معلماند و ما متعلمیم. معلمان ما نقصی ندارند، متعلمین نقص دارند، ما ناقصیم!! ما دیگر انبیا (علیهمالسلام) را به رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ملحق میکنیم و میگوییم: ﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ﴾[6] . آیا این الحاق و این سخن به این معنی است که پیامبر مکرّم اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نقص دارد؟!! هرگز!! پیامبر خدا، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نقص و کمبودی ندارد. ایشان معلمِ انبیایِ دیگر است و سایر انبیا شاگردان ایشاناند. ما شایستگی اخذ بدون واسطه از پیامبر را نداریم و حتماً باید از انبیای دیگر مسفید شویم تا رشد کنیم و بزرگ شویم. پیامبر خدا، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، استادتمام است و انسان بعد از دیدن اساتید عدیده، به محضر استادتمام میرسد و آداب شاگردی را به جا میآورد. نقص از ماست و پیامبر نقصی ندارد. ما و دیگر امم شایستگی اخذ از پیامبر را نداریم و باید از شاگردان ایشان (انبیای عظام علیهمالسلام) اخذ کنیم و یاد بگیریم.
سخن در اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) نیز به همین سان است. ما چرا به اهلبیت عصمت و طهارت ایمان میآوریم؟ ما چه نیازی به آن ذوات قدسی داریم در حالی که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از آن ذوات قدسی برتر و والاتر است؟ در اینجا نیز پیامبر و اهلبیت نقصی ندارند و نقص از ماست. ما ناقصیم و برای دریافت فیض و هدایت و معرفت، به واسطه نیاز داریم. این ذوات قدسی واسطۀ فیض بین ما و پیامبر اکرماند. ما شایستگیِ شاگردیِ بدون واسطه برای پیامبر را نداریم و برای همین، باید امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بین ما و پیامبر واسطه شود! ما شایستگیِ شاگردیِ بدون واسطه برای پیامبر را نداریم و برای همین، باید حضرت فاطمۀ زهرا (علیهاالسلام) بین ما و پیامبر واسطه شود! ما شایستگیِ شاگردیِ بدون واسطه برای پیامبر را نداریم و برای همین، باید حسنین و دیگر امامامن معصوم (علیهمالسلام) بین ما و پیامبر واسطه شوند!
نهتنها اهلبیت (علیهمالسلام) بین ما و پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) واسطهاند، بلکه بین ما و اهلبیت نیز وسائطی وجود دارد. افراد معصوم و برگزیدۀ دیگر از بنیهاشم وجود دارند که در دایره و محدودۀ دوم از اصطفا و برگزیدگیاند و وسائط بین ما و اهلبیتاند، مانند جناب عبدالمطلّب و جناب ابوطالب (علیهماالسلام). به سخن دیگر، ما نمیتوانیم معارف و هدایت و فیض الهی را مستقیماً از پیامبر یا اهلبیت عصمت و طهارت (علیهوعلیهمالسلام) اخذ کنیم و حتماً باید در این بین افراد برگزیدۀ دیگر بهعنوان وسائط باشند. این افراد برگزیده در دایرۀ و محدودۀ دوم از برگزیدیگی و از نزدیکان و خویشاوندان پیامبر هستند. روشن است که این سخن به معنایِ وجودِ نقص و کمبود در وجود مقدس پیامبر یا اهلبیت نیست. این به معنیِ وجودِ نقص و کمبود و ضعف در امت است.
حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمودهاست اگر عمویم، حمزه، و جعفر زنده بودند، امت پیامبر منحرف نمیشدند! آیا این به معنی نقص و ضعف در وجودِ مقدسِ امیرِ مؤمنان (علیهالسلام) است؟! هرگز!! امیر مؤمنان والاتر و بالاتر از آن دو بزرگوار است، ولی امت شایستگی اخذ بلاواسطه از حضرت را نداشتند و ندارند! همانطوری که نویسندۀ لبنانی گفتهاست، علی در عصر خودش به دنیا نیامد!! علی در غیرزمانش متولد شد!! بعد از گذشت چهارده قرن، سازمانِ مللِ متحد به اندیشۀ علی در ادارۀ دولتها رسیدهاست. بشر در تاریخ بیش از دوهزارسالهاش اینک به اندیشۀ علی رسیدهاست!! این در حالی است که مسلمانان، چه شیعه و چه سنی، چه عرب و چه عجم، در ارائۀ این اندیشه مشارکت نداشتند!! [کتاب علی و سخنان علی و تاریخ علی و عملکرد علی در دست آنها و در دسترس آنها بود، ولی آنها به اندیشۀ علی در ادارۀ امورِ دولتها نرسیدند و آن را ارائه ندادند!! بلکه] انسانهایی که مسلمان نبودند، به این اندیشه دست یافتند و به آن پرداختند!! این افراد بهطوری در تبیین و گسترش این اندیشه تلاش کردند که هماینک تبیینها و رویکردهایی قوی در این موضوع دارند که حتی بر دیدگاههایِ عالمانِ دینیِ مسلمان تفوق و برتری دارد. آنها به تخصصهایی رسیدند و در سایۀ آن تخصص، به معارفی از اهلبیت (علیهمالسلام) رسیدهاند که ما از آنها بیبهرهایم، مانند تخصصهای در فن مذاکره و علم حقوق، علم حقوقی که حضرت امام سجاد (علیهالسلام) رسالهای پربار در آن دارد که ذکر آن در جلسۀ قبل گذشت!! به سخن دیگر، آیا ما در علوم دینی همۀ علوم اهلبیت (علیهمالسلام) را مطرح کردهایم؟!! هرگز چنین نیست! بشر با پیشرفتهای علمی به زوایای دیگری از سخنان اهلبیت میرسد و معارفی جدید از آنها استنباط میکند که ما استنباط نکردهایم.
حجج الهی همیشه مجموعهای است. حتماً باید مجموع انبیای الهی (علیهمالسلام) در نظر گرفته شوند. حتماً باید مجموع ائمه (علیهمالسلام) در نظر گرفته شوند. حتماً باید مجموع آیات و اخبار در نظر گرفته شوند. همۀ اینها حجتهای الهیاند و ما بین حجج الهی تفاوتی نمیگذاریم: ﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ﴾[7] . این حجج قطعی و یقینیاند، ولی باید مجموع آنها را لحاظ کنیم. هرگز یک علم ما را از علوم دیگر مستغنی نمیکند. اگر گمان کنیم با یک علم از علوم دیگر بینیاز میشویم، به ضلالت و گمراهی میرسیم. پس اسقلالِ مطلقِ حجج ادعایی صحیح نیست.
سید احمدبن طاووس (رحمهالله) از رویکرد انضمامی و توجه به شواهد و قرائن غافل شد و دیدگاهی دیگر مطرح کرد که این غفلت و آن دیدگاه در مکتبِ علمیِ حضرتِ آیتالله خوئی (رحمهالله) به افراطیترین حالت خود رسید. شأن و مقام این بزرگان بسیار والاست و احترام این اَعلام بر ما فرض است، ولی در بحث علمی، به دیدگاه و نظریه میپردازیم، نه به جایگاه گوینده و نظریهپرداز. [دیدگاه حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) بعد از ایشان معروف و مشهور شد و مورداقبال برخی قرار گرفت.] برخی فضلا گمان کردند دیدگاه تراکم ظنون و انضمام قرائن و شواهد را به خوبی دریافتهاند و به نقد آنچه در ذهن داشتند پرداختند در حالی که نه تلقی آنها از تراکم ظنون صحیح بود و نه نقدها و اشکالهای آنها به آن مبنا وارد بود. نگاه مجموعی به دین و ادلۀ دینی داشتن و انضمام قرائن و کنار هم چیدن شواهد اساس کار در مباحث حجج است.
تکوینی بودن مبنای انضمام و بینیازی آن از اعتبار و تعبد
مبنایی که محقق خوئی (رحمهالله) برای تصحیح و حفظ اعتبار علم رجال مطرح کرد در دیگر علوم دینی، مانند علم فقه و علم اصول، مطرح میشود. علم رجال و دیگر علوم دینی بر علم اجمالی تکیه دارد، علم اجمالیای که از کنار هم چیدن قرائن و شواهد به دست میآید. هر قرینه و شاهدی بهتنهایی علمآور و حجت و معتبر نیست، ولی وقتی همۀ قرائن و شواهد در کنار هم لجاظ شود، علم اجمالی به وجود میآید و این علم اجمالی معتبر و حجت است.
در کنار هم چیدن قرائن و به علم و یقین رسیدن امری تکوینی است، نه اعتباری. [وقتی میگوییم خبر ضعیف ظنآور است، ولی ظنِ به دست آمده از خبر ضعیف معتبر نیست، مرادمان این نیست که ظنی وجود ندارد! ظن هست، ولی معتبر نیست.] ظن امری حقیقی و تکوینی است [و مابهاِزای واقعی دارد و] امری اعتباری و وابسته به اعتبارِ معتبِر نیست. ظن غیرمعتبر وجود دارد و دارای احکام و لوازمی است. یکی از لوازم ظنون این است که وقتی در کنار هم قرار گیرد و به همدیگر منضم شود، موجب علم و اطمینان میشود. نه ظن اعتباری است و نه انضمام آنها به همدیگر اعتباری است و نه علمی که از انضمام قرائن به دست میآید اعتباری است. همۀ این موارد اموری تکوینی و غیراعتباری است و به اعتبارِ معتبِر و جعلِ جاعل نیازی ندارد تا از اعتبار شدن یا نشدن آنها پرسیده شود. در این موارد به تعبد و اعتبار تعبدی نیازی نیست.
برای روشنتر شدن مطلب، میتوان به مسئلۀ انساب توجه کرد. هرچند برخی گمان کردهاند نَسَب امری اعتباری است، چنین نیست. نسب و پدری و فرزندی امری تکوینی است. حتی در مواردی که نوزاد حلالزاده نیست و نسب طیِّب و طاهری ندارد، باز نسب و پدری و فرزندی صادق است. طهارت در نسب و طاهر نبودن نسب مراتب دارد. کسی از زنا متولد میشود و درنتیجه نسب طیِّب و طاهر ندارد و کسی ولد حیض است و درنتیجه نسب طیِّب و طاهر ندارد و... . طهارت نیز دارای مراتب و درجات است و قلۀ آن طهارت معصومین (علیهمالسلام) است.
ظن منهیعنه و کاسب و مکتسب نبودن آن
نسب امری تکوینی است، نه اعتباری و تعبدی، ولی شارع مقدس این امر تکوینی را به اقسامی تقسیم کرده و بر هر قسم حکمی ویژه قرار دادهاست. جعل حکم برای اقسام یا احکام مختلف داشتن اقسام سخنی است و امر تکوینی بودن یا نبودن سخنی دیگر است. مسئلۀ ظن نیز چنین است. خود ظن امری تکوینی و غیراعتباری و غیرتعبدی است، ولی شارع مقدس آن را به اقسامی تقسیم کرده و برای هر قسم حکمی قرار دادهاست. شارع از اخذ به برخی ظنون و بها و ارزش دادن به آنها نهی کردهاست، ظنونی که از قیاس و سحر و کهانت و شعبده و علوم غریبه یا از طریق جن به دست میآید. ظنی که از قول جنها به دست میآید منهیعنه است و هیچ ارزش و اعتباری ندارد، اگرچه قائل آن از جنّیانِ مؤمن باشد. ظنی که از علوم غریبه، مانند رمل و اسطرلاب و جفر، به دست آمده باشد منهیعنه است و هیچ ارزش و اعتباری ندارد، اگرچه علمی غریبی که ظن از او برخاسته حلال باشد. این ظنون در دین و شریعت منهیعنه است و هیچ ارزش و اعتباری ندارد، نه چیزی را اثبات میکند و نه چیزی را نفی میکند، نه جابر محسوب میشود و نه چیزی را تضعیف میکند، نه معاضد است و نه معارض، نه تعارضساز است و نه تعارض را علاج میکند. ظنونِ منهیعنه بهطور کامل از حیّز انتفاع ساقط است و کاسب و مکتسب نیست. در هیچ بابی از ابواب و در هیچ مسئلهای از مسائل، نمیتوان به ظنونِ منهیعنه استناد و اتکا کرد.
شارع ظنون را به اقسامی تقسیم کردهاست. ما نباید همۀ ظنون را با یک چشم ببینیم و یک حکم کلی دربارۀ آنها بدهیم. ظن را به معتبر و غیرمعتبر تقسیم کردن و ظنون غیرمعتبر را بهکلی از حیِّز انتفاع ساقط کردن صحیح نیست. همۀ ظنونی غیرمعتبر محسوب شدهاست منهیعنه نیست. بین ظنون منهیعنه و ظنونی که غیرمعتبر نامیده میشود تفاوت وجود دارد. ظنِ غیرِمعتبری مانند روایتِ ضعیف مانند ظن برخاسته از سحر و شعبده و قیاس و کهانت نیست. ظن برخاسته از روایت ضعیف به اخبار و روایات و تراث مرتبط است، به وحی الهی مرتبط است، به قرآن مرتبط است، به رسولالله و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهوعلیهمالسلام) مرتبط است. ما باید به این تفاوتها واقف باشیم.
علم وحیانی و علم نقلی و ارتباط با تراث حدیثی
البته اخبار و روایات نقل وحی است و نقل وحی با وحی و علم وحیانی متفاوت است[8] ، همانطوری که با علم عقلی یا عقلایی نیز متفاوت است. ما نباید علوم نقلی را با وحی خلط کنیم. علوم نقلی علومی است که ما را به مضمون و به رهنمودهای وحی رهنمون میشود و با خود وحی تفاوت دارد. علم وحیانی و علم نقلی و علم عقلی و علم عقلایی تقسیماتی است که در علم اصول فقه و کلام مطرح شدهاست.
مراتب اهلبیت و تفضیل برخی از آنها بر برخی دیگر
آنچه در مباحث حجج باید موردتوجه باشد، مجموعی بودن حجج است. حجج، چه علم و قطع باشد و چه ظن و گمان، باید بهصورت مجموعی لحاظ شود. البته لحاظ مجموعی و انضمامیِ حجج بیقاعده و بیضابطه نیست و حتماً باید مطابق قوانین و قواعد پذیرفتهشده اِعمال شود. همۀ حجج در یک سطح نیستند. برای مثال، پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهوعلیهموالسلام) امام و حجت الهیاند، ولی مطابق آیات قرآنی و نصوص وحیانی و اخبار معصومین، رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امامالائمه است و مرتبۀ ائمۀ معصومین (علیهمالسلام) بعد از ایشان است. سیدالانبیا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امام و پیشوای ائمه و امام و پیشوای مردم و امام و پیشوای ملائکه است. آری، همۀ امامان و همۀ پیامبران (علیهمالسلام) حجج الهیاند، ولی سرآغاز حجج و اولین آنها وجود مقدس رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. بعد از رسولالله، وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین و بعد از ایشان، وجود مقدس حضرت فاطمۀ زهرا و بعد از ایشان، وجود مقدس حضرت امام حسن مجتبی و بعد از ایشان، وجود مقدس حضرت امام حسین و بعد از ایشان، وجود مقدس و نورانیِ حضرتِ امام زمان و بعد از ایشان دیگر امامان به ترتیب پدری و فرزندی است، بهطوری که هر پدر از فرزند خود برتر است و هر فرزند بعد از پدر خود است.
ما دلایل و شواهد و قرائن عدیده و یقینی، نه ظنی، داریم که حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) بعد از حضرت امیرالمؤمنین و برتر از دیگر امامان معصوم (علیهمالسلام) است. ما این بحث را در جلدهای چهارگانۀ مقامات فاطمه ذکر کردهایم. البته مباحث و دلایل به آنچه در این چهار جلد مطرح شدهاست منحصر نیست و این کتاب جلد پنجمی دارد انشاءالله ارائه خواهد شد. از سوی دیگر، باز دلایل و شواهد فراوانی گویای این است که مقام حضرت صاحبالزمان (عجاللهفرجه) بعد از حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) و برتر از دیگر امامان معصوم (علیهمالسلام) است. این سخن موافق نظر سید مرتضی (رحمهالله) است. امام زمان از دیگر امامانِ بعد از حضرت امام حسین برتر است و بعد از ایشان، هر امام برتر از امام بعدی است، یعنی حضرت امام سجاد برتر از حضرت امام باقر و ایشان برتر از حضرت امام صادق و ایشان برتر از امام کاظم و ایشان برتر از امام رضا و ایشان افضل از حضرت امام جواد و ایشان برتر از حضرت امام هادی و ایشان برتر از حضرت امام عسکری (علیهمالسلام)اند. این جایگاه ائمه در دولت محمدی است.
سید مرتضی (رحمهالله) قاعدهای را در تفضیل و برتری ائمه (علیهمالسلام) بر همدیگر مطرح کردهاست که ما نیز فیالجمله آن را قبول داریم. ایشان گفتهاست تفضیل و برتری ائمه به این صورت است که هر پدری از فرزند خود برتر است. این قاعده صحیح و پذیرفتنی است، بهجز در امام دوازدهم (عجاللهفرجه). وجود مقدس امام زمان از همۀ اهلبیت، بهجز پنج تن آلعبا، برتر است. البته حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) پدر حسنین نیست، ولی از آن دو نور مقدس برتر است و حضرت امام حسن برادر حضرت اباعبدالله است و از ایشان برتر است.
دولت محمدی از دیگر انبیا و دولت آن ذوات نورانی (علیهمالسلام) برترند. دولت محمدی از ابراهیم و دولت ابراهیمی و از موسی و دولت موسوی و از عیسی و دولت عیسوی برتر و ولاترند. مراتب و برتری بعضی بر بعضی در درونِ دولتِ محمدی مطرح است، وگرنه آن بزرگواران نسبت به دیگر افراد نور واحدند، سخن یکی از آنها سخن دیگری است و تأیید یکی از آنها تأیید دیگری است و با هم تفاوتی ندارد. آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) در اصل حجت بودن با هم تفاوتی ندارند، همانطوری که دیگر انبیای بزرگ الهی (علیهمالسلام) در اصل حجت بودن با رسولالله تفاوتی ندارند که فرمود: ﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ﴾،[9] ولی این با تفضیل و برتری برخی بر برخی ناسازگار نیست: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ﴾.[10]
رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ولیّ و قیّم همۀ معصومین (علیهمالسلام) است. برای همین، اولین مخاطبِ ﴿وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾ در ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾[11] حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمۀ زهرا و دیگر امامان معصوم (علیهمالسلام) است و چون چنین است، امیرالمؤمنین مصداقِ ﴿وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ﴾[12] و، به نص قرآن، تالیتلوِ رسولالله است، زیرا ایشان اولین کسی بود که پیامبر خدا را، حتی در عوالم کثرت، تصدیق کرد و به او ایمان آورد.
کامل بودنِ قرآن و امام و سازگاری آن لزوم معیت ثقلین
مقصود از این گفتار این است که بدانیم مبنا و مسلک انضمام نه بیقاعده و بیقانون و دلبخواهی است و نه به معنی ناقص بودن حجج بهتنهایی است. حجج الهی ناقص نیستند. ما ناقص هستیم. نقصی در قرآن کریم وجود ندارد، ولی باز هم باید همراه عترت باشد. باید قرآن و عترت را با هم ببینیم و دم از حسبنا کتاب الله یا حسبنا عترت رسول الله نزنیم. این به معنی نقص قرآن یا عترت نیست، بلکه به معنی نقص در امت است. ما ناقص هستیم. جامعه ناقص است. هرقدر سطح علمی و معرفتی کتابی بالا باشد، باید سطح علمی و معرفتیِ معلمِ آن کتاب نیز بالا باشد. از سوی دیگر، معلمانی که بهلحاظ سطح علمی و معرفتی در درجات بالایی هستند، باید به تدریس و تعلیمِ کتبِ سطحِ بالاتر اختصاص داده شوند. معارف قرآنی بسیار عمیق و دور از دسترس انسانهای عادی است. کسی که ادعا دارد به قرآن و معارف آن احاطه دارد، در جهل است و گرفتار غرور و خودبرتربینی شدهاست. هرچند قرآن کریم طنابی آویخته شده از نزد خداوند تبارک و تعالی است، اگر درختان روی زمین قلم و مداد و دریاها و اقیانوسهای روی زمین مرکب باشد،کلمات الهی و معارف وحیانی تمام نمیشود.
قرآن کریم اقیانوسی عمیق و بیکران است. کدام مفسر میتواند به معارفِ بیکرانِ قرآنی احاطه یابد؟!! عظمت کتاب الهی گویای عظمت و بزرگیِ معلمِ آن و عصمت قرآن گویای معصوم بودنِ معلمِ آن است. هم در قرآن کریم و هم در روایاتی مانند حدیث ثقلین، قرآن و عترت (علیهمالسلام) با هم و عِدل هم ذکر شدهاند. حدیث ثقلین قبل از اینکه حدیثی نبوی باشد، حدیثی قرآنی است. پیش از حدیث ثقلین، مضمون آن در آیات قرآنی مطرح شدهاست. حاصل سخن این است که همه چیز در قرآن آمدهاست: ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ﴾[13] ، ولی باز قرآن معلم و تبیینکننده و تفسیرکننده لازم دارد. لزوم معلم و تبیینکننده برای قرآن به معنی نقص در قرآن نیست، زیرا قرآن ﴿تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ﴾ است. لزوم معلم به علت نقص ماست.
قرآن حجت بزرگ الهی است، ولی حجت مستقل نیست و نباید شعار «حسبنا کتاب الله» سر داد و به آن اکتفا کرد، همانطوری که اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) حجج الهیاند، ولی نباید به بهانۀ تمسک به آن ذوات نورانی، قرآن را رها کرد و مهجور ساخت. از اینجا میتوان دریافت که حجج الهی منفرد و مستقل نیستند و نباید ما با نگاه استقلالی به آنها بنگریم. نباید یک حجت را بهتنهایی و بدون لحاظ و انضمام دیگر حجج بررسی کنیم. این روش روشی اشتباه است.
اقسام ظنون غیرمعتبر و حکم ویژۀ هر قسم
اصولیین برخی ظنون را «ظن غیرمعتبر» مینامند. ظنونی مانند اجماع منقول و شهرت و ظهور ضعیف ظنون غیرمعتبر است. مراد بزرگان از «ظن غیرمعتبر» چیست؟ آیا مقصود آنها این است که عدم اعتبار این ظنون لحاظ شدهاست؟ آیا مقصود آنها این است که شارع مقدس عدم اعتبار را برای این ظنون لحاظ کرده و از عمل و اخذ به این ظنون برحذر داشتهاست؟ آیا مقصود آنها این است که میزان ظن در این ظنون همیشه ثابت و به یک میزان مشخص و معین است و آن میزان مشخص قابلاستناد و اتکا نیست؟ هیچیک از این موارد مقصود بزرگان ما نیست. نه شارع از اخذ به این ظنون نهی کردهاست و نه این ظنون حد ثابتی دارد. این ظنون نیز مانندِ خبرِ واحدِ ثقه و ظهور تام، قوت و ضعف دارد و اگر در کنار هم چیده و با هم لحاظ شود، ما را اطمینان و یقین میرساند. برای همین، باید بهصورت انضمامی و تراکمی به ظنون بنگریم تا به علم و یقین برسیم.
برای روشنتر شدن مطلب میتوان به قول لغوی و ارزش آن از دیدگاه اصولیین پرداخت. وقتی اصولیای میگوید قول لغوی در هیچ علمی حجت نیست، چه مقصودی دارد؟ آیا مقصود او این است حجیت و قول لغوی مانند سنگی است که به سینۀ انسان بسته شدهاست؟ آیا مقصود او این است که قول لغوی هیچ ارزش و اعتباری ندارد و نباید به لغت و کتب لغوی رجوع کرد؟ هرگز چنین معنایی مدنظر این بزرگان نبوده و نیست. ما وقتی به سیرۀ علمیِ این بزرگان رجوع میکنیم میبینیم به اقوال لغویها توجه بسیاری داشتند و دارند و از کنار هم چیدن اقوال مختلف و انضمام شواهد متعدد به علم و اطمینان میرسیدند و میرسند. حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) و دیگر اصولیین به لغت و اقوال لغویها بسیار توجه داشتند و از انضمام آنها با همدیگر به اطمینان و یقین میرسیدند. معنای «معتبر نبودن قول لغوی» این است. معنای «ظن غیرمعتبر» این است. ظن غیرمعتبر اگر مستقل و بهتنهایی لحاظ شود، معتبر و قابلاستناد نخواهد بود، ولی اگر ظنون به هم منضم شود و قرائن و شواهد با هم در نظر گرفته شود، ظن رفتهرفته قوی و قویتر میشود تا اینکه میتوان به آن استناد و اتکا کرد.
لزوم توجه به منشأ قطع
حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) شهرت را از ظنون غیرمعتبر میداند و میگوید شهرت نه جابر است و نه کاسر. شهرت نه چیزی را تأیید میکند و نه نقض، مگر اینکه موجب علم یا اطمینان شود. آیا ممکن است شهرت علمآور یا اطمینانآور باشد؟ آیا علم و اطمینانی که برخاسته از شهرت است، از روی گزاف پدید میآید و عبث و بیهوده است؟ آیا به علم و اطمینان گزاف میتوان اتکا کرد؟ خود ایشان تصریح میکند قطع قطاع حجت نیست. تعبیر اصولیین به اینکه حجیت ذاتی قطع است تعبیری مسامحی است، زیرا خود آنها در تنبیهات قطع تذکر میدهند قطع و یقین افرادی که در امور عقلی فرو رفته و گرفتار شدهاند یا قطع و یقین افرادی که دچار وسواس فکریاند، حجت نیست. موارد اینچنینی زیاد است. قطع و یقینهایی که منشأ صحیح و معقول و عقلایی ندارد، حجت نیست. قطع باید منشأ معقول و عقلایی داشته باشد. پس هر قطع و یقینی قابلاتکا نیست. قطع و یقینی که منشأ گزاف دارد، قابلاتکا نیست در حالی که حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) میگوید شهرت نه چیزی را تأیید میکند و نه نقض، مگر اینکه موجب علم یا اطمینان شود. این یعنی
1. شهرت گاهی موجب علم یا اطمینان میشود و
2. علم و اطمینان برآمده از شهرت گزاف نیست و منشأ صحیح و عقلایی دارد.
قطع و یقین و اطمینانی که منشأِ صحیحِ عقلایی داشته باشد قابلاخذ و استناد است. حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) و بیشتر اصولیین قول لغوی را معتبر و حجت نمیدانند، ولی در کل فقه، بلکه در همۀ علوم دینی به قول لغویها استناد میکنند و برپایۀ آن اقوال میپیمایند. آنها قول لغوی را در جایی که موجب علم و اطمینان شود، معتبر میدانند و به آن اخذ میکنند. با توجه به این، «معتبر نبودنِ قولِ لغوی» چه معنایی دارد؟! اگر معتبر نیست، چگونه به آن اخذ میکنند؟!
معتبر نبودنِ قولِ لغوی یا معتبر نبودن شهرت یا معتبر نبودنِ اجماعِ منقول به این معنی است که اگر آنها را تنها و مستقل در نظر بگیریم، معتبر نیست، یعنی هریک از آنها فینفسه و با غضنظر از دیگر قرائن، حجت نیست و اعتباری ندارد، ولی اگر به همدیگر منضم شود، موجب علم یا اطمینان میشود و میتوان به آن اخذ کرد.
وجود ظنون مختلف و نیز انضمام آنها با همدیگر و منشئیت آنها برای قطع و اطمینان تکوینی است و نیازی به اعتبار و تعبد ندارد. وقتی وجود ظن تکوینی است، وقتی انضمام قرائن و شواهد تکوینی است، وقتی تراکم ظنون متئاخمه تکوینی است، وقتی منشئیت آنها برای علم و اطمینان تکوینی است، جایی برای اعتبار نمیماند تا از معتبر بودن یا نبودن سخن بگوییم!!
نبود دلیل بر چیزی به معنای دلیل بر نبود آن نیست. وقتی دلیلی و استدلالی نداریم تا وجود چیزی را اثبات کنیم، به این معنی است که وجود آن را اثبات نکردهایم، نه اینکه عدم و نبود آن چیز را اثبات کردهایم. این نکتۀ مهمی است که متأسفانه در بحثِ حججِ اصولِ فقه موردغفلت قرار گرفتهاست و این غفلت پیامدهای بدی را در علوم دینی رقم زدهاست. دراثر این غفلت، مسلک و منهج مهم و اساسی در باب حجج به حاشیه رفته و موجب شدهاست در علوم دینی، در فقه و اصول و کلام و تاریخ و سیره و...، منهج انضمام و تراکم ظنون مورداعتنا قرار نگیرد.
ما روی این بحث تمرکز کردیم و عمداً روی آن ایستادیم و آن را تفصیل دادیم تا نشان دهیم حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) چیزی را که نفی میکند، در موارد متعدد، میپذیرد و مطابق آن عمل میکند. ایشان بسیاری از ظنون را غیرمعتبر میداند، ولی در بسیاری از موارد، در فقه و اصول و رجال و تاریخ و لغت و...، آن ظنون را مراعات میکند و مطابق آنها عمل میکند.
با توجه به آنچه گذشت، میگوییم علم و اطمینانی که حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله) مطرح میکند و حجیت آن را میپذیرد، در مقاتل نیز وجود دارد. ما مقاتل بسیار و نقلهای بیشماری روبهروییم که با انضمام آنها و با در نظر گرفتن شواهد و قرائن، به علم و یقین (اجمالی) میرسیم و این علم و یقین قابلاخذ و استناد است. ما حظ و بهرۀ وافر از این مقاتل و از این نقلها میبریم و اگر آنها را بیاعتبار و بیارزش بدانیم، جایگزینی نخواهد داشت. منشأ دیگری برای آن حظ و بهره وجود ندارد.
وجودِ موادِ بیشمار دربارۀ واقعۀ کربلا در صناعات عدیده
ما در این مباحث روی مواد و دادهها و نقلها تمرکز میکنیم، نه روی صناعات علمی. صناعت بدون موارد فایدهای ندارد و مواد بدون صناعات نیز فایده ندارد. هم باید در تتبع و به دست آوردن مواد بکوشیم و هم باید در یادگیری علوم و صناعات مختلف کوشا باشیم تا به مقصد و مقصود برسیم. دربارۀ واقعۀ کربلا مواد بسیاری زیادی وجود دارد که بخشی از آن را در این جلسه و بخش معظم آن را در جلسات آتی خواهیم گفت. نقلهای بسیار و غیرقابلانکاری دربارۀ واقعۀ عاشورا وجود دارد. کسی که مواد و نقلهای در آن باره را انکار کند گرفتار تدلیس و مغالطه شدهاست. این مواد و قرائن و شواهد فراوان وقتی به هم منضم شود، علم و یقین تولید میکند و نیازی به تعبد و اعتبار ندارد. وجود مواد و انضمام آنها و تراکم ظنون متئاخمۀ برخاستۀ از آنها و تولید علم و یقین، همگی، اموری تکوینی است و نیازی به جعل و اعتبار و تعبد ندارد.
مواد و نقلها دربارۀ عاشورا بسیار زیاد است و وقتی این مواد عدیده با صناعات مختلف تبیین شود و در قوالب مختلف جای بگیرد، به معارف سترگ و بیحد و حصر میرسیم. چنین نیست که چند ماده فقط چند ماده باشد، بلکه این چند ماده گاهی در این قالب ریخته میشود و از آن نتیجه یا نتایجی حاصل میشود و گاهی در قالب دیگری ریخته میشود و از آن نتیجه یا نتایجی حاصل میشود و این چرخه همچنان ادامهدار خواهد بود. برای مثال، فرض کنید ما مصالح ساختمانی داریم. این مصالح ساختمانی فقط مصالح نمیماند و با انضمام آنها، گاهی در قالب مدرسه درمیآید و گاهی در قالب خانه و کاشانه درمیآید و گاهی در قالب ملکی تجاری درمیآید و گاهی در قالب برج و آسمانخراش درمیآید. ما میتوانیم مادۀ واحد را در صناعات و قوالبِ علمیِ مختلف بریزیم و از هریک از آنها نتیجه یا نتایج مختلفی بگیریم.
حجیت ذاتی نداشتن قطع
سؤال: [شما حجیتِ ذاتیِ قطع را نفی کردید و این پذیرفتنی نیست. حجیتِ قطع ذاتی است و کسی که به خلاف واقع قاطع شدهاست، معذور است، حتی اگر قطاع باشد.]
پاسخ: قاطع به خلاف واقع، اگر قاصر در فهم باشد، معذور است، ولی اگر قاصر نباشد، بلکه مقصر باشد، معذور نیست. شخص قاطع نباید به صرف قطع، از تحقیق و تتبع دست کشد، بلکه باید در منشأ قطع خود دقت کند و اگر منشأ آن عقلایی نیست، از قطع خود برگردد، [یعنی وقتی فهمید منشأ قطع آن عقلایی نیست و قطع پایۀ صحیحی ندارد، خودبهخود قطع را از دست میدهد.]
افرادی که امروزه حجیت و اعتبار مقاتل متأخر و بسیاری از مجامعِ روایی را نفی میکنند، اهل تحقیق و تتبع نیستند و بدون دلیل و مدرک، قاطع شدهاند و بهراحتی هر چیزی را نفی و انکار میکنند و وقتی از دلیل و مدرک آنها سؤال میکنیم، میگویند نفی و انکار دلیل و مدرک لازم ندارد!! این افراد بدون دلیل و مدرک میگویند فلان روایت وجود ندارد یا جعلی و ساختگی است و فلان واقعه محقق نشدهاست و نقلهای فلان کتاب و بهمان کتاب بیارزش و بیاعتبار است. این افراد گرفتار غرور و جهل و تدلیس شدهاند. مصادر و منابع فراوانی وجود دارد که این افراد از آنها بیخبرند و گاه به دروغ و دغل میگویند همۀ منابع و مصادر را دیدهاند در حالی که حوصلۀ تحقیق و تتبع را ندارند!! مگر ما یک یا دو یا چند منبع معدود داریم که ادعا میکنند همۀ آنها را دیدهاند و فلان واقعه را نیافتهاند؟!! اینها، دانسته یا ندانسته، گرفتار دروغ و دغل شدهاند و اگر به ادعاهای خود برگردند و تأمل کنند، بیپایگی آن ادعاعا برایشان روشن میشود در حالی که از این کار اِبا دارند!!
منطق و انصاف علمی این است که شخص بگوید من به فلان منبع و فلان منبع رجوع کردم و چندین باب از این منابع را خواندم، ولی فلان مطلب را در آنها نیافتم. این سخنی منطقی و قابلبحث و پیگیری است. ولی کسی که همه چیز را انکار میکند و میگوید فلان واقعه در هیچ منبعی ذکر نشدهاست، راه علم و منطق را نمیپوید. لازم و ضروری است که منشأ بحث و دلیل مدعا و محدودهای که مدعی فحص و تتبع کردهاست، روشن و از ادعاهای کلی و نفی و انکارهای مطلق دوری شود، زیرا ما نه امام هستیم و نه پیامبر؛ نه معصوم هستیم و نه علمغیب داریم!! ما به قدر وسع و تواناییمان مکلفیم و باید در همان اندازه ادعا کنیم. باید به آن اندازه که تحقیق و تفحص کردهایم، دین و معارف دینی را مطرح کنیم و ترویج دهیم، نه اینکه دین و معارف سترگ و بیپایان دین را در یافتهها و تحقیقهای خود محصور کنیم و بگوییم این است و جز این نیست!! ما نه پیامبر هستیم و نه وصی پیامبر و نه برای دین الهی قیم و ولیّ!! غایت چیزی که ما باید بگوییم این است که منابع خود و مدارک خود و استدلالهای خود را ارائه دهیم و بگوییم فلان منابع را خواندم و فلان مطلب را نیافتم!! علم ما نامتناهی نیست و ما به همۀ ساحتهای دینی آگاهی نداریم. نهتنها به همۀ ساحتهای دین آگاهی نداریم، بلکه آگاهی ما از دریای بیپایان دین، ناچیز است.
ما ماجرای باران خون را چند بار مطرح کردیم. بارش خون از آسمان امری حسی است و در کتب عامه ذکر شدهاست. اگر ما نقلهای مختلف را کنار هم قرار دهیم، به تواتر و علم و اطمینان میرسیم. متواتر بودن اخبار در موضوعی و منشأِ علم و اطمینان بودنِ تواتر اموری تکوینی است، نه اعتباری، و امر تکوینی به جعل و تعبد نیاز ندارد.
چگونگی مواجهه با روایات مجعوله در مسلک انضمام
سؤال: [شما سند را مهم نمیدانید و میگویید نباید تراث را تکگزارهای دید. چگونه میتوان به نقل افراد مجهول، به نقل افرادی که نمیشناسیم، اعتماد کرد؟! چهبسا آن افراد جاعل و کذاب بوده باشند!!]
پاسخ: این اشکال در فضایِ علمیِ مرسوم طرح میشود و ما آن را از زبان بزرگان نیز میشنویم، ولی چیزی بیش از خلط و مغالطه نیست. یکی از اَعلام در ثبوت هلال در منطقهای معین تردید داشت و میگفت آیا شما موثق بودن شهود و گزارشدهندهها مستند است؟! در پاسخ گفتم ما به قول تکتک آنها استناد نمیکنیم تا از موثق بودن یا نبودن گزارشدهندهها پرسیده شود. ما به توثیق آن افراد راهی نداریم، خصوصاً افرادی که در مناطق دورترند و علیالقاعده شناختی از آنها نداریم. ما به نقلِ مستفیضِ همراه با قرائن و شواهد استناد میکنیم که تواطؤ بر کذب آنها منتفی است. ما با نقل مستفیضی مواجهیم و مطمئنیم همۀ گزارشدهندهها تواطؤ بر کذب نکردهاند.
برای این بزرگ خلطی صورت گرفته بود. ایشان شرایط بیّنه را با شرایط استفاضه یکی کرده بود در حالی که چنین نیست. در استفاضه عدالت شرط نیست تا بگوییم ناقلین و گزارشدهندهها عادلاند یا نه! ما از کثرت شهود یا از کثرت گزارشدهندهها یا از کثرت نقلکنندهها درمییابیم که اینها انگیزۀ خاص برای دروغ و کذب ندارند و با هم قرار بر کذب نگذاشته و برای دروغگویی توافق نکردهاند. بسیاری از ناقلین یا مخبرین مختلفی که در یک منطقه هستند، همدیگر را نمیشناسند و ممکن نیست توافق بر کذب کرده باشند، چه برسد به اینکه نقلها و گزارشها از افرادی از مناطق مختلف باشد. استفاضه نیز عاملی تکوینی است و اعتباری و تعبدی نیست.
راه انضمام قرائن و شواهد باز است و ما از این راه به علم و یقین میرسیم و وقتی چنین راهی مقابل ما و مفتوح است، چرا باید آن را نپوییم و به ظن و تعبد ظنی بها بدهیم؟!! ما باید راهِ رفته در ظن و تعبد ظنی را برگردیم و راه علم و یقین را در پیش گیریم.
در پویشِ ظن و تعبد ظنی ناقل و صفات ناقل، مانند ثقه و عدالت، مهم است، ولی در پویشِ تراکم ظنون و انضمام قرائن و شواهد، سخن و منقول و اوصاف آن، مانند تواتر و استفاضه، اهمیت دارد.
شما اگر روش صاحبجواهر (رحمهالله) را ملاحظه کنید، درمییابید که ایشان به خبر ثقه تکیه نمیکند و تمام همّوغمّ ایشان اثبات صحت سند یا ثقه بودن راوی نیست. ایشان حدود 62 هزار مسئله را مطرح کردهاست و در هر مسئلهای به دنبال قرائن و شواهد است و برای هریک قرائن مختلفی ذکر میکند. ایشان بر خبرِ واحدِ ثقه تکیه نمیکند، بلکه از قرائن و شواهد و انضمام آنها به مطلوب خود میرسد. البته انضمام قرائن و شواهد ضوابط دارد و باید براساس ضوابط به این مهم پرداخت، نه دلبخواهی!! ما این روش را در کاشفاللثام و شهید اول (رحمهماالله) میبینیم. روش آن دو عَلَم نیز همین بودهاست. روشی که در مستمسک به کار گرفته شدهاست همین روش است. این روش در آثار این بزرگان بهطوری پررنگ است که در هر مسئلهای از مسائل قابلمشاهده است.
ذومراتب بودن اعتبار
روایات اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) حجت الهی است. ما مصدر و منبع و قائل برخی روایات را نمیدانیم، ولی مصادر و منابعی داریم که مضمون این روایات در آنها آمدهاست. به سخن دیگر، شاید خود روایت در منابع مُسند ذکر نشده باشد، ولی مضمون آن در روایات مُسند آمدهاست و ما میدانیم که مضمون آن موردتأیید معصوم است. در اینجا هر دو روایت، مُسند و غیرمُسند، معتبر است، ولی روایت مُسند معتبرتر است. هر دو روایت در اصل اعتبار مشترکاند، ولی روایت مُسند اعتبار بیشتری دارد. گذشت که اعتبار مراتب دارد. برخی حجتها معتبر و برخی حجتها معتبرتر است.
ما چنین تقدم و تأخری را در دولت محمدی نیز شاهدیم. همۀ اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) حجج الهیاند و در والاترین و بالاترین مقامات قرب هستند، ولی پنج تن آلعبا (علیهمالسلام) از دیگر امامان معصوم برتر و والاترند. همۀ این ذوات قدسی در اصل والایی و بالایی و قدس و نورانیت و عصمت و علم برابر و مشترکاند، ولی برخی در همین صفات از برخی دیگر والاتر و بالاترند.
شکی نیست که ائمۀ معصومین (علیهمالسلام) و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) فقط انتساب بدنی و مادی به رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ندارند، بلکه علاوه بر انتساب بدنی و مادی، به قلب و جان و روح پیامبر متصلاند و جان و روح پیامبر عظیمالشأن اسلاماند که فرمود: «لا وَ لکِنْ جِبْرِئیلُ جائَنِی فَقالَ لا یؤَدّی عَنْکَ اِلّا اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْکَ؛ نه، ولی جبرئیل نزد من آمد و گفت: آن را جز تو یا مردی از تو، ابلاغ نکند.» معنی این حدیث این است که از قلب و جان و بدن نبی کسی چیزی ابلاغ نمیکند مگر اینکه از او باشد و جان و روح و قلب نبی محسوب شود. کسی که در جایگاه نبی است از طرف نبی سخن میگوید و ابلاغ میکند. اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) به جان و قلب پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) متصلاند و اِخبار آنها از نبی و نقل آنها از نبی با اِخبار و نقل دیگران، با اِخبار و نقل صحابه و راویان، تفاوت دارد. اِخبار اهلبیت و نقلشان از پیامبر از طریق علم غیب است. برای مثال، حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در یمن بود و آنچه را بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) وحی میشد میدید و آنچه را پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) میدید، او نیز میدید که فرمود: «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى.» [14] «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ» یعنی حضرت امیرالمؤمنین به واسطۀ پیامبر وحی را میشنود. این شأن و جایگاه ویژۀ حضرت امیرالمؤمنین نیست و حضرت فاطمۀ زهرا و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهمالسلام) این ویژگی را دارند.
ویژگی یادشده بهعنوان مسئلهای کبروی قطعی است، ولی از ضروریات دینی نیست بهطوری که همه از آن آگاهی داشته باشند. پیامبر عظیمالشأن اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در خطبۀ غدیر فرمود: «واختارني ومن على الحسن والحسين اثنى عشر اماما. تسعه من ولد الحسين. تاسعهم ناطقهم وهو ظاهرهم وهو افضلهم وهو قائمهم.» حضرت امام صادق (علیهالسلام) خطاب به حضرت مهدی (عجاللهفرجه)، در حالی که ایشان هنوز به دنیا نیامدهاست، گفتهاست: «سَیِّدِي، غَیْبَتُکَ نَفَتْ رُقادِی، وَضَیَّقَتْ عَلَيَّ مِهادِي، وَابْتَزَّتْ مِنِّي راحَةَ فُؤادِي! سَیِّدِي، غَیْبَتُکَ أَوْصَلَتْ مُصابِی بِفَجائِعِ الأَبَدِ.» [15] در روایت دیگری، حضرت امام صادق فرمودهاست: «لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیامَ حَیاتِی.»[16]
قرابت مسلک انضمام با نظریۀ احتمالات و تفوق مسلک انضمام
سؤال: آیا مدعای شما همسو با حساب احتمالاتی است که شهید صدر (رحمهالله) مطرح کردهاست؟
پاسخ: حساب احتمالات نیز به انضمام قرائن و شواهد و تراکم ظنون متئاخمه نظر دارد و بر همان اساس تبیین میشود، ولی آنچه ما میگوییم با دیدگاه شهید صدر (رحمهالله) همپوشانیِ صددرصدی ندارد. ما برای تبیین دیدگاه انضمام قرائن و شواهد، از مبانی دیگری نیز استفاده کردهایم که در نظریۀ شهید صدر مطرح نشدهاست. ما برای تبیین این دیدگاه، از منطق و از مباحث مطرح در موضوع عقل عملی مبانی زیادی را استحصال کرده و مطرح کردهایم. افزون بر آن، مبانی زیادی از از آیات و روایات، در موضوع مراتب داشتن حجج الهی و برتری برخی حجج بر برخی دیگر و اشتراک حجج در اصل اعتبار و ارزش، استحصال کردهایم.
لزوم تقید نفیها به گسترۀ تتبع و تحقیق
گذشتگان به برخی منابع و مصادر دسترسی داشتند که به دست ما نرسیدهاست. البته امروزه نسخه یا نسخههایی از برخی منابعی که گذشتگان، مانند مرحوم طریحی (رحمهالله)، از آنها نام بردهاند، یافت شدهاست. برای همین باید در نفی و انکارها دقیق باشیم و محققانه سخن بگوییم. با تتبع محدود، نتیجۀ کلی و مطلق نگیریم و نفی و انکار را مقید به محدودۀ تتبع خود کنیم. برای مثال، برخی افراد دربارۀ حضرت رقبه، بنتالحسین (علیهماالسلام)، هیجانی عمل کرده و از تتبع محدود خود نتیجۀ کلی و مطلق گرفته و به نفی و انکار مطلق پرداختهاند. این افراد با قاطعیت و بهصورت مطلق وجودِ مبارکِ ایشان را انکار میکنند و میگویند حضرت امام حسین (علیهالسلام) دختری با این نام نداشتهاست!! تتبع و فحص در این باره سخت و دشوار است و شخص باید ممارست علمی فراوان و تلاش علمی بسیار داشته باشد. اگر کسی بگوید من به کتاب طبری مراجعه کردم و در این کتاب نامِ حضرتِ رقیه، بهعنوان دخترِ حضرتِ امام حسین، نیامدهاست، مشکلی ندارد، چون در محدودۀ تتبعش سخن گفتهاست، ولی اگر کسی با دیدن چند منبع بگوید اسم ایشان، بهعنوان دخترِ حضرتِ امام حسین، در هیچ کتابی نیامدهاست، این سخن کذب است و پذیرفتنی نیست. نفی مطلق کذب مطلق است!! مگر ما به همۀ کتب و به همۀ منابع دسترسی داریم؟!! مگر ما همۀ کتب و همۀ منابع را دیدهایم؟!! چنین ادعاهایی علمی نیست!! چنین تعمیمهایی صحیح و پذیرفتنی نیست!! همانطوری که برای اثبات چیزی باید دقتنظر به خرج دهیم و تحقیقات گسترده داشته باشیم، در جهت نفی و انکار نیز چنین است. همانطوری که نمیتوان ادعا کرد فلان روایت در همۀ کتب ذکر شدهاست، نمیتوان ادعا کرد فلان روایت یا فلان نقل یا فلان واقعه در هیچ کتابی نیامدهاست!! چنین ادعاهای کلی، چنین اثباتهای مطلق، چنین نفی و انکارهای مطلق، علمی و معقول و مقبول نیست. کسی که چیزی را بهصورت کلی نفی میکند و دلیل و مدرکی نیز برای ادعایش ندارد، مردم را به گمراهی میکشاند و در حق آنها، حیله و نیرنگ میکند!! ما همۀ منابع و مصادر چاپشده را نخواندهایم و چنانکه باید و شاید آنها را موردمطالعه و دقت قرار ندادهایم، چه برسد به چاپهایِ سنگیِ قدیمی که تعداد بسیار محدودی از آنها وجود دارد و در دسترس همه نیست و بسیاری از محققین حتی نام برخی از آن کتب را نیز نشنیدهاند!! و چه برسد به نسخِ خطیِ فراوانی که در کتابخانههای شخصی و عمومی افتادهاند و خاک میخورند!! ما حتی اسم این کتب را نمیدانیم، چه برسد به اینکه از محتوای آنها آگاه باشیم و چه برسد به اینکه آنها را مطالعه کرده باشیم!! با این تفاصیل، چگونه کسی جرأت میکند چیزی را بهصورت کلی نفی کند؟!! کسی که دست به نفی و انکار مطلق میزند، به عقلش و دریافتهایِ روشنِ عقلش بیاعتناست و دیگران را به حیرت و گمراهی میکشاند!!
کسی که میخواهد واقعهای را نفی و انکار کند حتماً باید نفی خود را به گسترۀ تحقیقاتی خود مقید کند و بگوید فلان باب و فلان باب از فلان کتاب را دیدم و فلان واقعه را در آن نیافتم. برخی ادعا میکنند مثلاً در تاریخ طبری تتبع کردهاند، ولی فلان واقعه را یا فلان نقل را نیافتهاند. این افراد باید مشخص کنند: چند ساعت به تتبع پرداختهاند؟! چند ساعت برای مطالعه وقت گذاشتهاند؟! آیا دقیق و خطبهخط همۀ مجلدات تاریخ طبری را خواندهاند یا گذرا و سرسری رد شدهاند؟! [چهبسا ما متنی را، صفحهای را، نوشتهای را میخوانیم، ولی به برخی مطالب آن توجه نمیکنیم و وقتی دیگران میگویند فلان مطلب در فلان متن یا در فلان صفحه یا در فلان نوشته آمدهاست، انکار میکنیم و وقتی آن مطلب را در آن نوشته نشان میدهند، تعجب میکنیم و میگوییم ما چند بار این صفحه یا این نوشته را خواندهایم، ولی متوجه این مطلب نشدهایم! این همان «زیغ بصر» است که در سورۀ نجم مطرح و از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نفی شدهاست. «زیغ بصر» به این معنی است که شخص چندین بار متنی را مطالعه میکند، چندین بار به متنی مراجعه میکند، ولی از جملهای خاص، از سطری ویژه، از بندی مشخص، غفلت میکند. البته توجه به کلمات و توجه به سطرها و توجه به بندها غیر از توجه به معانی است. ممکن است شخصی متنی را، صفحهای را، نوشتهای را، بخواند و به کلمهکلمۀ آن و به سطرسطرِ آن و به بندبندِ آن نظر بدوزد و همۀ کلمات و سطرها و بندها را بخواند، ولی با اینهمه از معنای برخی کلمات و سطرها غافل شود.]
برخی از این افراد میگویند همۀ منابع و مصادر در موردی خاص، (در محل بحث، مشخصاً درمورد عاشورا و واقعۀ کربلا)، در نرمافزارها یا در فضای اینترنت وجود دارد و با یک جستوجوی ساده میتوان فهمید فلان حادثه در منابع وجود دارد یا نه و اگر وجود نداشت میتوان گفت فلان حادثه در هیچ منبع و مصدری نیامدهاست و درنتیجه واقع نشدهاست! [این سخن صحیح نیست. همۀ منابع و مصادر در نرمافزارها یا در فضای اینترنت وجود ندارد[17] و افزون بر آن]، چهبسا تفاوت در نویسه موجب شود جستوجو نتیجۀ مطلوب را نداشته باشد و همۀ مطالب مرتبط با موردجستوجو را بالا نیاوَرَد. بسیار اتفاق افتادهاست که کسی چیزی را ده بار بیست بار جستوجو کردهاست، ولی به نتیجۀ مطلوب نرسیدهاست. سپس به خطای در کتابت کلمه یا یکی از حروف آن پی برده و بعد از اصلاح املای کلمه، در جستوجوی بیست و یکم به نتیجۀ مطلوب رسیدهاست. [برای مثال، فرض کنید کلمۀ «بیت» با یای عربی (ي) نوشته شدهاست، ولی ما آن را با یای فارسی (ی) جستوجو میکنیم و به نتیجه نمیرسیم. «بیت» چه با «ي» نوشته شود و چه با «ی» در ظاهر همان «بیت» خواهد بود و تفاوت ظاهری نخواهد داشت. این مسئله در برخی دیگر حروف، مانند «ک» و «ك» نیز مطرح میشود. یا ممکن است در نرمافزار املای «مستثنا» ترجیح داده شده باشد و ما آن را با املای «مستثنی» جستوجو کنیم و به نتیجه نرسیم.] با توجه به این موارد، چگونه میتوان به جستوجوهای نرمافزاری اطمینان کامل کرد و نتیجۀ قطعی و یقینی گرفت؟!!
خود ما به نسخهای از المصباح مراجعه کردیم که در آن شهادت ثالثه مطرح شده بود. برخی اَعلام این نسخه را در جامع أحادیث الشیعة نقل کردهاست. ما به کتاب جامع أحادیث الشیعة رجوع کردیم، ولی آنچه را که میخواستیم نیافتیم. امروز یکی از برادران فاضل که به جستوجوی فنی وارد بود، جستوجو کرد و مطلب را یافت و به ما نشان داد و روشن شد که ما به صدر روایت توجه کرده و از ذیل آن غافل شده بودیم و مطلوب ما در ذیل روایت بود!! چهبسا انسان هنگام مطالعه غافل میشود و چشمش از مطلب میپرد!! چهبسا مطلب را میبینیم و طوطیوار میخوانیم، ولی به آن توجه نداریم!! چهبسا مطلب را میخوانیم، به آن توجه هم داریم، ولی لازم بین آن را درنمییابیم!!
نفی و انکار مطلق صحیح و پذیرفتنی نیست. ما هنگام نفی و انکار چیزی، باید بگوییم، مثلاً، به تاریخ طبری، جلد فلان، صفحات فلان تا فلان مراجعه کردم و فلان مقدار وقت گذاشتم و در این محدودۀ زمانی، یک بار یا دو بار آن متن را خواندم، ولی فلان مسئله را نیافتم!! اگر کسی با مطالعۀ یک یا چند متن یا با دیدن یک یا چند منبع مشخص، دست به نفی و انکار مطلق بزند، باید بپذیریم که او اعلم انبیا باشد و علم خدادادی داشته باشد!! باید بپذیریم به او وحی میشود!! کسی که چیزی را مطلقاً نفی میکند اهل تدلیس و حقه است و دروغ میگوید!! نفی و اثبات، هردو، نیازمند دقت است. کسی که بدون فحص و تتبع چیزی را نفی یا اثبات میکند، کسی که گسترۀ نفی و اثبات را به گسترۀ تحقیقات و مطالعات و تتبعاتش مقید نمیکند، کسی که بدون سند و مدرک و تحقیق و بررسی، زبان به نفی و انکار مطلق میگشاید، دروغگو و تدلیسگر و حلیهگر است و دیگران گمراه میکند!! چگونه میتوان گفت فلان مسئله در هیچ کتابی نیامدهاست؟!! چگونه میتوان گفت فلان حادثه در هیچ عصر و مصری به وقوع نپیوستهاست؟!! کسانی که به چنین نفی و انکارهای مطلق عادت کردهاند و هر چیزی را بهراحتی انکار میکنند، به دروغگویی و کذب گرفتار شدهاند و هر روز و هر هفته و هر ماه و هر فصل درغگویی را تمرین میکنند!! برخی افراد میگویند این مطلب نزد ما ثابت نشدهاست در حالی که تتبع و فحصی نیز نکردهاست!! آیا تتبع کردی و نیافتی یا با تورق چند صفحه به این نتیجه رسیدهای یا گفتهات وحی مُنزَل است و علم غیب داری؟!!! چنین سخنانی تدلیس و فریبکاری و فریفتن است!!
نفی و انکار بیپروایانه سنت و روش بزرگان ما (رحمهمالله) نبودهاست. بزرگان ما در نفی و انکار بسیار محتاط بودند و نفی و انکار خود را به گسترۀ تحقیق خود مقید میکردند. ما باید از این بزرگانمان یاد بگیریم و در این باره بیباک نباشیم. در موارد فراوانی صاحب مستمسک و صاحبجواهر (رحمهماالله) گفتهاند من به فلان باب مراجعه کردم، ولی وقت بسیار محدودی داشتم و چنانکه باید و شاید مطالعه نکردم، ولی با همان مطالعه، فلان مطلب را در فلان باب نیافتم!! بسیاری از بزرگان، مثلاً در مستمسک و کشفاللثام و جواهر، گفتهاند من فلان مطلب را در فلان باب گشتم، ولی نیافتم. شاید در موضع دیگری گفته شده باشد و من از آن آگاه نباشم. بزرگان ما برای نفی و انکار، بسیار محتاطانه عمل میکردند و نفی خود را کاملاً مقید به گسترۀ تتبعشان میکردند. آنها کمیت و کیفیت تتبعشان را میگفتند و در آخر تذکر میدادند که شاید در موضع دیگری گفته شده باشد و آنها از آن آگاه نباشند.
شیخ طوسی (رحمهالله) در المبسوط عبارتی دربارۀ شهادت ثالثه دارد که من سی سال به آن مراجعه میکردم و آن را میخواندم. البته منظورم این نیست که کل سی سال را به خواندن آن متن اختصاص داده بودم، ولی در طول این مدت، آن را نیز کراراً میخواندم. بعد از مطالعات و تحقیقات زیاد، دیدم علامه حلی و نیز محقق نراقی (رحمهماالله) در المستند وجوب شهادت ثالثه و جزئیت آن را به شیخ طوسی نسبت دادهاند. من از این نسبت تعجب کردم و گفتم شیخ طوسی (رحمهالله) کجا چنین نظری دادهاست؟!! این در حالی بود که متن شیخ طوسی واقعاً دال بر برداشت علامه حلی و محقق نراقی بود و من از آن غافل بودم! علامه حلی به آن التفات داشت و به آن رسیده بود، ولی من نه! آری، یکی از فتاوی شیخ طوسی (رحمهالله) در المبسوط وجوبِ شهادتِ ثالثه در اذان و تشهد نماز است.
در قبل هم مناظرۀ حضرت امام صادق (علیهالسلام) با ابوحنیفه را مطرح کردیم. در مناظرهای بین حضرت امام صادق (علیهالسلام) با ابوحنیفه، حضرت (علیهالسلام) میفرماید: این چیزی است که خداوند و رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به ما ارزانی داشته و روزیمان کردهاند.
ابوحنیفه به حضرت اشکال کرد و گفت: یابنرسولالله، آیا [در اعطای رزق]، دیگران (پیامبراکرم) را شریک خداوند قرار میدهی؟!
حضرت امام صادق (علیهالسلام) پاسخ داد: مگر در سورۀ توبه، نخواندهای که: «﴿إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾[18] ؛ خداوند و رسولش آنان را به فضل (و کرم) خود، بینیاز ساختند»؟!
ابوحنیفه گفت: یابنرسولالله، توگویی من تا به حال، این آیه را نخواندهام و از شخصی عرب یا عجم نشنیدهام! [یعنی از این آیه و معنای آن و دلالت آن طوری غافل بودم که گویی اصلاً چنین آیهای به گوشم نخوردهاست!]
حضرت امام صادق (علیهالسلام) فرمود: چرا، شنیدهای، ولی در آن تعقل و تدبر نکردهای!
این روایت بهروشنی بین دیدن با چشم و تعقل و تدبر با ذهن تفاوت میگذارد. [ابوحنیفه آیۀ یادشده را بارها خوانده و بارها از دیگران شنیده بود، ولی معنای آن را تعقل نکرده و در نیافته بود!] و این شخص با این توان علمی، مدعی بود علم کلام و عقاید را میفهمد و استاد آن فن است!!
مراد از «ذل» مطرحشده در شأن اهلبیت
سؤال: ...
ما پاسخ این پرسش را در استفتائات دادهایم. «ذل» مطرحشده برای اهلبیت (علیهمالسلام) به معنای هتک حرمت آن ذوات قدسی و نورانی است. معاذالله ــ اهلبیت (علیهمالسلام) ذلیل نبودند و نیستند. آن بزرگان عزیزان عالَماند که فرمودهاست: ﴿وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[19] ، ولی دشمنان آنها حرمت آنها را نگه نداشتند و هتک حرمت کردند و جسارت روا داشتند. در زیارت ناحیۀ مقدسه وارد شدهاست: «أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِکَتْ حُرْمَتُهُ».
سؤال: ...
پاسخ: اشخاصی نیز برخی حوادث کربلا را نفی میکنند، ولی نه به این دلیل که آن حوادث سند و مدرک ندارد، بلکه چون چنان حادثهای و چنان جنایتی پذیرفتنی نیست و عقل آن را نفی میکند، این افراد نیز وقوع آن حوادث را نفی میکنند و ناخودآگاه از بنیامیه حمایت میکنند!! ما این مورد را نیز در جلسات بعد مطرح خواهیم کرد و در آن باره به تفصیل به سخن خواهیم نشست.