« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/03/20

بسم الله الرحمن الرحیم

[8] غرر في أن علمه بالأشياء بالعقل البسيط و الإضافة الإشراقية/الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته‌ /شرح منظومه

 

موضوع: شرح منظومه /الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته‌ /[8] غرر في أن علمه بالأشياء بالعقل البسيط و الإضافة الإشراقية

 

۱. برهان علم فعلی و خصوصیات آن

 

گفتیم که بحث علم فعلی را ایشان یک برهانی آورده‌اند و حاصل این برهان این شد که اشیا همانگونه که مخلوق حق تعالی هستند، معلوم و علم الهی هم در مقام فعل هستند، زیرا همین شیء تمام حقیقت و هویت خودش ، در حضور حق تعالی است، پس عنوان علم بر او صادق است، بنابراین تمام مراتب آفرینش، مراتب علم فعلی الهی است.

 

الف) سه خصوصیت از این علم فعلی

 

سه خصوصیت از این علم فعلی گفته شد:

 

۱) نوریّت

 

۲)قدرت فعلی خداوند

 

۳) اضافه اشراقی حق تعالی

 

دو نتیجه از اضافه اشراقی

 

الف) نتیجه اول: نفی صفات زائد

 

یکی از نتایج این است که پس صفت زائد ندارد، چون صفت اگر عین ذات نیست و غیر ذات است، پس قاعدتاً بین این غیر و بین آن ذاتی که میخواهد صفتش باشد، یک نسبتی برقرار می‌شود، نسبت یک شیء با یک شیء؛ اگر نسبت ذات با ماسوا نسبت اضافه اشراقی است یعنی نسبت ذات با فعلش، اضافه اشراقی است و آن فعل حتی در مقابل ذات چیزی به حساب نمی‌آید، دیگر صفت به طریق اولی در مقابل ذات قرار نمی‌گیرد، بعد ایشان استناد می‌کنند و اشاره‌ای دارند به آن فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام که «کمال الإخلاص نفی الصفات عنه»[1] که حالا عرض کردم این فرمایش حضرت را هر کسی از این طوایف مختلف، طبق ذائقه خودش می‌آید یک معنایی می‌کند.

 

۱) تفسیرهای مختلف از روایت «کمال الإخلاص نفی الصفات»

 

متکلمین امامیه این را معنا می‌کنند که کمال اخلاص نفی صفات زائده است، مقصودشان این است یعنی حضرت فرموده است که کمال اخلاص این است که کسی قائل بشود صفات زائد بر خداوند وجود ندارد، صفات زائدی ندارد، اشاعره معنا می‌کنند که کمال اخلاص این است که صفات را سلب کنی از ذات، یعنی نفی صفات بکنید و بگویید که ذات صفت ندارد بلکه صفت زائده بر ذات است، معتزله اینگونه معنا می‌کنند که کمال اخلاص این است که کلاً صفات را از خدا برداریم، مثل ما که می‌گوییم خدا اصلاً صفات ندارد، قائل به نیابت ذات از صفات هستیم، این هم یک جوراست.

 

اما بنا بر عرفان، اینطور باید معناش کنید که کمال اخلاص و آن غایت و نهایت خالص شدن انسان، این است که از مرتبه تجلیات صفاتی که مرتبه واحدیت است عبور کند، یعنی دیگر جز خداوند و ذات او چیز دیگری را شهود نکند، ماسوی او را -که یک مرتبه از این مراتب ماسوا، همان مرتبه ظهور أسماء و صفات الهی است، حتی این را هم از خودش - گذر کرده باشد، کمال اخلاص نفی این مرتبه است، وقتی تجلیات صفاتی و اسمایی را که بالاترین نحوه‌های تجلیات الهی است، اینها را هم نفی کند، این مرتبه را هم دیگر نبیند و این مغایرت را نبیند و فقط ذات را در حد خودش ببیند، این معنا است که به آن کمال و نهایت و غایت اخلاص رسیده است، این توضیحی بود که در تتمه آن نتیجه اول لازم بود برای این فرمایش حضرت بگوییم.

 

ب) نتیجه دوم: تجلی به واحد قهار و نفی اغیار

 

نتیجه دوم که با همین توضیحی که در مورد این روایت توضیح عرفانی که در مورد روایت گفتیم مرتبط است، این است که همان طور که به حسب قوس نزول، صفات زائد غلط است، بلکه تجلیات اسمایی در مرتبه واحدیت است که آن هم کمال اخلاص این است که از او گذر کند، در قوس صعود هم نهایت سیر انسان کامل این است که از این مرتبه تجلیاتی که در آنها غیر می‌بیند، مغایرت می‌بیند، گذر کند، به تعبیر قرآنی، یکی از اوصاف و ویژگی‌هایی که در مورد قیامت فرموده این است که ﴿لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ﴾[2] ، مجیبی نیست که پاسخ بدهد، خودش پاسخ می‌دهد: ﴿لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾، واحد قهار یعنی جهت غلبه وحدت و قهر و عزت الهی، واحد و قهار این دو اسم اگر با هم تجلی کنند، تجلی با هم ملاحظه شود، همان احدیت است، یعنی هم جهت وحدت دارد و هم سلب همه تعینات، واحد که به آن وحدتش قهار است، یعنی با قهر و سلبش نفی ماسوا می‌کند، همه ماسوا را طرد می‌کند.

 

۱) مسئله نفی اغیار و تحلیل وجود رابط

 

ماسوا یعنی آن، نه اینکه اینها معدوم می‌شوند، مشکل در شهود این شاهد است، مشکل در ادراک آن کسی است که ماسوا را ظهور خدا نمی‌بیند، این دارد مشت به دیوار میزند، این محاسبات ظ هور حق تعالی است، اگر کسی این چنین دید که درست دیده است، ولی وقتی که به جای اینکه به این در و دیوار و زمین و آسمان و جبرئیل و فلک و ملک نگاه می‌کند، اینها را با این اسماء می‌خواند ولی در اینها خدا را نمی‌بیند، قبلش، بعدش، با او و در او خدا را نمی‌بیند، پس واقعیت را ندیده است، مگر نه این است که این اشیا به حسب حقیقت وجود، متقوم به حق تعالی هستند و خداوند مقوم وجود آنهاست؟ مگر این چنین نیست؟ مقوم شیء از خود شیء به خود شیء نزدیکتر است، پس چطور می‌شود ما ادعا کنیم که مثلاً زمین را یافتیم، ملک را یافتیم، خودمان را یافتیم، دیگر از همه نزدیکتر به ما خود ما هستیم.

 

ما خودمان را که می‌یابیم هیچ چیز دیگری را هم نیابیم، الان ما که خودمان را یافتیم، خدا از خود ما به خود ما نزدیکتر است، چطور خودمان را در خودمان می‌یابیم و خدا را نمی‌یابیم؟ پس یافت ما مطابق واقع نیست و غلط است، آنچه که می‌یابی، یافت خود حقیقی نیست، چون خود حقیقی عین ربط به خداوند است، وجود رابط است، وجود رابط عین ربط به مستقل است، اگر ما خودمان را می‌یابیم، خودمان را وجدان می‌کنیم و در این یافت و وجدان، خدا را وجدان نکردیم، پس خود حقیقی را نیافتیم، چون خود حقیقی عین ربط بود و ربط هم بدون مستقل نه قابل تحقق است و نه قابل تصور است، پس الان چی یافتی؟ پس آنچه که یافتی، متن واقعیت نیست، چون تو واقعیتت عین ربط به خداوند است، چطور می‌گویی من خود را می‌یابم پس چرا خدا را نمی‌یابی؟پس تو خود را نیافتی، اشتباه است، مطابق واقع نیست.

مشکل در همین است، مشکل همه همین است که آنچه را که متن واقعیت است، اینها خیال می‌کنند می‌یابند، حتی در یافت(فهم) خودشان و در وجدان خودشان هم دارد یک نحوه‌هایی دچار نقصان و خطا می‌شود، اگر شما به حسب برهان عقلی اثبات کردید که وجود رابط هستید و وجود رابط بدون مستقل حتی قابل تصور نیست، پس شما در وجدان خودتان باید خدا را بیابید، اگر نمی‌یابی، یعنی پس خود را نمی‌یابی، خیال می‌کنی خود را یافتی، ﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾[3] ، کسی که خدا را فراموش کرد، خودش هم فراموش کرده است، او خیال می‌کند که خودش را می‌یابد، خودش را که نیافت، به طریق اولی بیگانه را هم نمی‌یابد، خیال می‌کند که علم به بقیه اشیا دارد، همه‌ی علومش خیالات بر روی خیالات و ظلمات بر روی ظلمات است، چون هیچکدام مطابق واقع نیست، متن واقع این است که همه‌ی این چیزی که ما به عنوان اشیا به آن اشاره می‌کنیم، عین ربط به خداوند است، هر وقت این را کسی یافت، یعنی متن واقعیت را یافته است، ظهور حق به واحد قهار یعنی اینکه ملک و آنچه ما سوی حق است، جز ظهور خودش هیچی نیست، هرچه هست ظهور خودش است.

 

رسیدن به این مرتبه و نفی این تعینات بیگانه، نفی این اغیار به عنوان اغیار، نه به عنوان اینکه اینها معدوم باشند، توجه بکنید که نفی اغیار معنایش نیست که کسی به جایی برسد که بگوید عالم دیگر معدوم شد، عالم اگر معدوم بخواهد بشود، باید ظاهرش معدوم باشد، به زبان فلسفی معلول وقتی معدوم است که علتش معدوم باشد و الا اگر علت باشد که معنا ندارد، معلول معدوم بشود با فرض تحقق علت که معلولش هست، ولی باید هستیِ این معلول را درست بشناسد و درست شهود کند، در قوس نزول، غایت سیر و تکامل و کمال انسان این است که به این نحوه از درک و تجلی و شهود برسد که همه چیز را فانی محض در خداوند ببیند.

 

۲) ادراک معلول بدون درک علت و عدم مطابقت با واقع

 

شاگرد: اینجا اگر که این شخص مثلاً در مقولات، مدارک مخلوقات را درک کرد ولی علتش را درک نکرد، این اشکالش کجا به غیر از اینکه مثلاً آن حالش را، تاثیرش را نفهمیده، بالاخره نسبتاً به یک درکی رسیده است دیگر.

 

استاد: الان اینکه یک درکی یک چیزی در ذهن او حاصل شده، مطابق واقع هم هست یا نیست؟ واقع را نشان می‌دهد یا خیر؟

 

شاگرد: معلول را درک میکند آثار معلول را درک میکند ولی فقط علت را درک نمی کند

 

استاد: الان معلول حقیقتی جدای از علت است، چطوری این الان یک درک ضعیفی از این معلول دارد ولی هیچ درکی از علت ندارد مگر معلول یک شانی، یک ذره‌ای دارد که آن ذره‌اش از علت جدا باشد، بگوییم این قسمتش از علت جداست و ما همین قسمتش را درک کردیم و آن قسمتش که با علت است را درک نکردیم، معلول یک چیزی دارد که جدای از علت باشد؟خب پس اینکه درک کرده، کجای معلول، کدام مرتبه معلول را درک کرده است؟پس مطابق واقع نیست، چون واقعیت معلول این است که صفتش، ذاتش، فعلش، هرچه که به این معلول شما نسبت میدهی، هرچه که دارد، همه در حیطه وجود علت است، همه موجود به وجود علت است.

حالا منِ مدرک (به عنوان درک کننده) یک درکی دارم، دارم این سفیدی را میبینم، دارم این گرمی و سردی جسم را ادراک می‌کنم، خب حالا همین سفیدی، همین گرمی، همین سردی، همین اعراضی که این شیء دارد، اینها خارج از حیطه وجود علتش هست؟ خب پس ادراک من وقتی مطابق واقع است که در ضمن همین سفیدی، خدا را هم ببینم، ولی سفیدی را دیدم، خدای سفیدی را ندیدم، چجوری باید ادعا کنم چقدر از این حرف من مطابق واقع است؟ چقدر از این درک من مطابق واقع است؟ اگر معلول شانی دارد، یک جنبه‌ای دارد، یک لایه‌ای دارد که بگوییم آن لایه‌اش جدا از علتش است، خب حالا ما آن لایه را فهمیدیم، آن لایه‌های پنهانی‌ترش که با علت مرتبط است را نفهمیدیم، خیلی خب، یک کمش را فهمیدی، خب همان کم معلول که جدا از علته چیست؟ معلول که شانی جدای از علت ندارد.

 

نظم

 

فعلمه قد كان نوريته‌      و كان نوريته قدرته‌

قدرته انتسابه الإشراقي      و فيضه المقدس الإطلاقي‌

صرف الوجود نسبة ذهنية      ينفي لذاك الصفة منفية

و العلم الإجمالي الكمالي لدي‌      علم بتفصيل بذات كل شي‌ء[4]

 

متن کتاب

 

(فعلمه) تعالی (قد کان نوریته)[5]

 

توضیح: علم فعلی خداوند همان نوریّت اوست، یعنی آن نوریّت در مقام ذات منظور نیست بلکه نوریّت در مقام فعل منظور است.

 

لکن لا النوریة المصدریة بل الحقیقیة

 

توضیح: اولاً مقصودمان از این نوریّت، مفهوم نوریّت ذهنی نیست، نور مصدری که یک مفهومی در ذهن ما باشد نیست، بلکه نور حقیقی یعنی واقعیت عینی است اولاً، و باز وقتی می‌گوییم واقعیت عینی، ذهنتان به نور حسی خارجی نرود.

 

و لا النوریة الحسیة العرضیة العدیمة الشعور

 

توضیح: همچنین مقصودمان آن نور حسی عرضی که فاقد شعور است نیست، ویژگی این نور حسی عرضی این است.

 

المنبسطة على ظواهر السطوح

 

توضیح: بر ظواهر سطوح فقط انبساط پیدا می‌کند، فقط ظاهر سطوح اجسام فشرده را روشن می‌کند، جسم لطیف هم منظور نیست، نور از جسم لطیف رد می‌شود و روشنش هم نمی‌کند، ولی جسم غلیظ را، آن هم ظاهرش را نه باطنش را، روشن می‌کند.

 

المظهرة للمبصرات خاصة

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که فقط مبصرات را ظاهر می‌کند، شما با نور حسی نمی‌توانید اصوات را ظاهر کنید، با نور حسی نمی‌توانید بو را ظاهر کنید، با نور حسی فقط مبصرات را ظاهر می‌کنید، مثلاً رنگها و شکلها را می توانید ظاهر کنید.

 

اللاحق بها الأفول

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که قابل زوال است، زوال و افول به او لاحق می‌شود، یک وقتی هست، یک وقتی نیست.

 

الممکنة للثانی

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که از سنخ خودش دومی دارد، مثل نور این چراغ هست، نور چراغ دیگر هست، نور خورشید هست، نور ستاره هست، پس تعدد عددی دارد، کثرت عددی دارد، اینها ویژگیهای نور حسی است، مقصود ما از این نور، با این ویژگیها، نور حقیقی است.

 

بل نوریة الوجودیة

 

توضیح: اولاً نور وجود است، وجود خودش نور است، همان طور که وجود نور است، فعل وجود هم نور است، حقیقت وجود، حقیقت حق تعالی است، فعل او هم همین طور ظهورش است.

 

المستقلة

 

توضیح: استقلال دارد، اگر مقصود از وجود، وجود حق تعالی باشد که معلوم است استقلال دارد، اگر این وجود مقام فعل الهی باشد، استقلالش تابع استقلال خداوند است.

 

الحیة

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که حیات دارد.

 

القائم بها مواضع الشعور المستمرة و غیر المستمرة و غیرهما [6]

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که همه امور به او قائم است، نور وجود حق محل قیام تمام امور است، حالا این تمام امور شامل چه چیزهایی می‌شود؟ سه چیز: اول مواضع شعور مستمر یعنی موجوداتی که آگاهی آنها دائمی است، موضع استمرار شعور و آگاهی مثل عقل مجرد، و اگر موجود دیگری هم داشته باشیم که مثل ملائکه و یا عقل مجرد هم دائم الوجود باشد و هم علمش به خودش و امثال خودش علم دائمی باشد، مثل نفس انسان کامل، نفس انسان کامل هم موجود دائمی است مثل عقل مجرد، حالا از جهاتی هم اجمع و اکمل از اوست، او هم داخل همین مواضع شعور مستمر جا میگیرد، پس مقصود از مواضع شعور مستمر یعنی آن مراتب، آن مواضع، آن موجوداتی که شعور و آگاهی آنها دائمی است، اینها به این نور وجود قائم هستند.

دوم «و غیر مستمر» مواضع شعور غیر مستمر یعنی موجوداتی که دارای علم و آگاهی هستند ولی استمرار و دوام وجود ندارند، مثل انسان و حیوان، مثل جن، یعنی دائم الوجود نیستند مثل ملائکه یا مثل انسان کامل نیستند.

سوم «و غیرها»؛ یعنی آنهایی که دیگر کلاً آگاهی ندارند مثل جمادات؛ پس نور وجود همه اشیا اعم از اینکه دائم الوجود و دائم الشعور باشند یا دائم الوجود نیست ولی مادامی که هست شعور و آگاهی دارد یا اصلاً کلاً آگاهی ندارد، همه اینها قائم به همین نور وجود هستند.

 

النافذة فی أعماق الأشیا و بواطنها أیضاً

 

توضیح: ویژگی دیگرش این است که نور وجود، ظاهر و باطن اشیا را فرا گرفته است، از این کلمه نافذ و نفوذ که اینجا گفته شد، این گونه به ذهنتان نیاید که البته قوه واهمه این کار را می‌کند ولی قوه عاقله شما اینجا باید زیرک باشد، جلوی واهمه بایستد؛ واهمه وقتی که میشنود نافذة فی أعماق الأشیا، نور وجود نفوذ در اعماق اشیا می‌کند، این طور تصور می‌کند که یک شیئی هست، وجود مثل یک نوری می‌رود داخل این شیء، یعنی مثل نفوذ نور حسی مثلاً به داخل آب، اینجا توجه کنید که نفوذ نور وجود به اعماق اشیا یعنی اینکه آنها را ایجاد می‌کند، ظاهر و باطن شیء قائم و وابسته به نور وجود است، نه اینکه شما دو شیء داشته باشید، بعد یکی وجودی که نفوذ می‌کند به داخل شیء دیگری، این اشیا هم یعنی همین موجودات، موجودات فقیر، موجودات رابط، حقیقت وجود حق نفوذ به وجود رابط دارد یعنی ایجاد کننده اوست.

 

المظهرة لکل الماهیات

 

توضیح: ویژگی دیگر نور وجود این است که ظاهر کننده تمام ماهیات است؛ یعنی اگر حق تعالی وجودات رابط را ایجاد کرد که اینجا تعبیر کرد النافذة فی أعماقها، همین که خداوند وجود رابط ایجاد می‌کند، معنایش این است که حکم ماهیت هم ظاهر می‌شود، به محض اینکه وجود رابط اظهار شد، به یکی از این وجود رابط شما می‌گویید انسان، به آن دیگری می‌گویید جبرئیل، به آن دیگری می‌گویید اسب، به آن دیگری می‌گویید سنگ و چوب و زمین و خورشید، پس با اظهار و ایجاد وجودات رابط، احکام ماهیت و خود ماهیت هم به تبع این وجودات ظاهر می‌شود، چون این ماهیت می‌شود حد همین وجودات، پس اگر وجودات نباشند، مخلوقات نباشند، ماهیت هم ظاهر نیست، پس این ویژگی دیگر آن نور وجود است.

 

و لا أفول لها

 

توضیح: افول و غروب که ندارد.

 

لا تغییر حال

 

توضیح: تغییر نمی‌کند، وجود ثابت است.

 

و لا ثانی لها و لا أمثال

 

توضیح: دومی هم ندارد، شما در مقابل وجود خداوند و آن مقام فعلش که همان گفتیم یا عقل اول بگویید یا وجود منبسط، در مقابل او چیزی نیست که از بیرون بخواهد بگوید خب این قسمت خداست و وجود منبسط، حالا یک چیزی هم در کنار وجود منبسط قرار گرفته باشد، پس ثانی ندارد، دومی ندارد، تمام مراتب واقعیت را فرا گرفته است، پس دومی ندارد، مثل ندارد، همان طور که ذات خداوند قابل تعدد نیست که دو تا واجب فرض کنید، ظهور این ذات هم قابل تکثر و تعدد نیست، این عبارت اخیر هم همان قاعده الواحد است، حقیقت حق تعالی واحد به وحدت حقه حقیقیه اصلیه است و این واحد به وحدت حقه تعدد ندارد، دو تا واجب الوجود فرض نمی‌شود، کذالک ظهور این حقیقت هم واحد است به وحدت حقه‌ی حقیقیه ظلیه ظلّ اوست، آن هم تعدد برنمیدارد، این حکم اول با این توضیحاتش اینگونه شد.

 

(و کان نوریته قدرته)

 

توضیح: حکم دوم؛ این نوریّت، این مقام فعل، این وجود منبسط یا عقل اول، همان قدرت فعلی خداوند است، یعنی قدرتش در مقام فعل است.

 

فعلمه قدرته

 

توضیح: بنابراین این علم و این نوریّت همان قدرت هم هست، این را یادتان باشد، دوباره باز تکرار می‌کنم، قبلاً گفتم تمام کمالات الهی همان طور که در مقام ذات عین ذات است، در مقام فعل هم ظهور و بروز دارد، لذا این الان اشاره به قدرت فعلی است.

 

-و هذا- کما أن علم النفس بالصور العلمیة المثالیة التی فی عالمها عین قدرته علیها و عین إضافته الإشراقیة إلیها

 

توضیح: از باب تنظیر؛ شما یک صورت مثالی تصور کنید در خیالتان، شما صورت یک میز را تخیل کنید، صورت یک خانه‌ای را تخیل کنید، این صورت هم علم شماست، هم قدرت شما بر همین صورت است، شما همین را از باب قدرت اظهار کردی، همین صورتی که اظهار کردی عین علم است، عین قدرت است، عین اضافه اشراقی شما هم به او هست، می‌گویید بین من و این صورت یک نسبتی برقرار است، ولی نه نسبت و اضافه معقولی که او یک چیز است و شما هم یک چیزی، بعد بین این دو اضافه برقرار شده باشد، بلکه اضافه شما به او یعنی اینکه اظهارش کردی، پس این قدرت که می‌گوییم علم فعلی خداوند، قدرت فعلی اوست، مثل این است که علم نفس به صور علمیه‌ای که دارد در عالم ذهن خودش، عین قدرت نفس بر این صور است و عین اضافه اشراقیه نفس به این صور است.

 

و لو صارت قویة الوجود بل أقوى من الموجودات العینیة بقوة النفس أو بالنوم أو الإغماء أو غیرهما [7]

 

توضیح: اگر حالا همین نفسی که به طور عادی دارد تخیل می‌کند این صور را، در یک شرایطی قرار بگیرد که اینها قویتر برایش بروز داشته باشد، مثلاً در هنگام خواب، صوری که انسان در خواب می‌بیند برایش قویتر است تا در هنگام بیداری، شما در هنگام بیداری از یک صورت وحشتناک نمی‌ترسید ولی در هنگام خواب آن صورت را می‌بینید و میترسید، پس قویتر شده، قویتر شده یعنی ظهور و بروزش شدیدتر شده، بازهم همین مسئله است، یعنی بازهم همان صورتی که شما در خواب می‌بینید و قویتر شده، هم علم شماست، هم قدرت شما بر آن است، هم اضافه اشراقی شماست، هم شما ایجادش کردید.

 

از این بالاتر بشود، اگر نفسی قوی شد، آنقدر قوت بگیرد که نسبتش با خارج از بدن خودش مثل نسبتش با ذهنش شود، یعنی می‌تواند هر چیزی که اراده کند در عالم خارج، به طوری که مشهود دیگران باشد، او را انشاء کند، در بعضی معجزات اهل بیت هست، مثلاً در مجلسی یک جریانی بود، کسی جسارتهایی میکرد، و یک عکسی بود مثلاً عکس حیوان درنده‌ای بود، گفتم حالا این دشمن خدا را بگیر، آنچه که آنها دیدند چی بود؟ این یک دفعتاً این حیوان درنده ظاهر شده، این شخص را گرفته، در آخر دیدند که هیچی نیست، نه آن شخص است و نه آن حیوان، حالا اگر مثلاً صورت شیر بوده، صورت پلنگ باشد، به همان صورت ظاهر می‌شد، چون به یک مناسبتی باید حضرت چیزی ظاهر کند دیگر، ولی در واقع آن عکسی که آنجا روی پرده بود، تبدیل به چیزی نشد.

 

اگر آنها حال و حواسشان عادی بود، با عکس نگاه میکردند، عکس سر جای خودش است، این در واقع انشای آن نفس ولی الهی است، او صورتی انشاء می‌کند، چطور شما در ذهنتان هرچه بخواهید انشاء می‌کنید، الان شما در ذهن محدودیتی دارید در انشای مثلاً یک صورت کهکشان راه شیری، بخواهید تصور کنید خیلی سختی است برای شما، نه کهکشان راه شیری که هیچی، هزاران هزار کهکشان را هم تخیل می‌کنید، مثل اینکه یک نخود را هم تخیل کنید، هیچ فرقی برایتان نمی‌کند، نه آن سختتر است، نه آن سختتر، هیچی هیچکدام سختتر نیست، آسانتر هم نیست، همه مثل هم هستند، اگر نفس انسان قدرت پیدا کرد، همین قدرتی که همه ما در حیطه ذهنمان داریم و هرچه بخواهیم به اراده‌ی ما می‌آید.

 

نیاز به مقدمه قبلی هم ندارد، اراده هم قطع شد باز هیچی نیست، دیگر خاکستر و لاشه و باقی مانده‌ای هم ندارد، نفس قوی می‌تواند خارج از بدنِ ظاهریِّ خودش همین کار را بکند، چون نسبتش با خارج از بدنش مثل نسبت ما با ذهن ما می‌ماند، لذا هرچه بخواهد می‌تواند انشاء کند، آن چیزی که انشاء کرد، باز هم عین همین صوری است که در ذهن ما هست، علم است، اضافه اشراقیه آن نفس به اوست، قدرت بر اوست و هکذا. و این جمله همین را می‌گوید اگر اینها قوی بشوند، این صوری که الان در حال عادی برای ما ضعیف الوجود هستند. «بل أقوى من الموجودات العینیة» چگونه أقوی از موجود عینی بشوند؟ به قوت نفس، مثل همین معجزه‌ای که اشاره کردیم، یا به حال خواب و اغما که برای خود این شخص فقط أقوی است، در او در حال اغما و خواب این گونه می‌بیند.

 

فیکون نفس وجوداتها من سماء و أرض و حیوان و إنسان و غیرها علوما و قدرة و وجودا و إيجادا.

 

توضیح: پس خود وجودات و این صورت ها حالا هر چی که هست، هر چی که در این صورتها هست از هر قبیل که باشد، همینها هم علوماً هم قدرةً هم وجوداً هم إیجاداً همه یعنی فعل این شخص هستند؛ فعل حقیقی انسان و دارایی حقیقی و سرمایه حقیقی انسان همین است، هرچه که انسان کسب کرد در حیطه ذهنش و برایش ملکه شد، او سرمایه‌اش است، با همین سرمایه هم از دنیا می‌رود، در آخرت هم با همینها محشور است، سرمایه‌اش همین هاست، این همان چیزی است که در روایت پیغمبر فرمود که یک گروهی آمدند خدمت ایشان، گفتند ما را یک موعظه‌ای بکنید که ما همیشه خدمت شما نیستیم، پیامبر صلوات الله علیه فرمود یک چیزی با تو هست که با تو محشور می‌شود، همراه تو در قبر است، در برزخ است، در قیامت است، اگر خوب بود تو خوبی، اگر بد بود تو بدی، آن کار خودت است.

منظور فعل است، فعل قلبی، فعل قلبی آنجوری که انسان در حیطه نفسش کسب می‌کند از نیتها، از صورتها، از علوم، از هر چه کسب کرد، این است که سرمایه حقیقی انسان است که با او می‌ماند الی الابد، بقیه چیزها هم از او می‌رود، حالا دیگر باید مراقب باشد که چه کسب می‌کند، چه علمی را کسب می‌کند، علم به چه حقایقی را در نفس خودش ملکه کرده است که همین است که با او می‌ماند، یک عده‌ای نقد عمرشان را صرف می‌کنند که مثلاً هنر موسیقی چیست، مثلاً در موسیقی چکار کنیم، سینما چنین و چنان، ظرافت فلان هنر چگونه است، نقاشی چگونه است، فیلمسازی‌اش چگونه است، چطور ورزش کنی که خوب بدوی، مثلاً یوزپلنگ خوبی باشی، مثل باد بدوی، چطور وزنه بزنی، مثلاً مثل فیل بار بلند کنی، حالا اینها برای یک لایه‌هایی از مردم است و اینها، نمی‌خواهم بگویم نباید اینگونه باشد.

 

بلاخره شما با یک گروه جامعه‌ای سروکار دارید که اهل امور مختلف هستند و اصلاً متوجه نیستند که برای چی آمده به دنیا، چه کار میخواهد بکند، چی پیش رو دارد، از اینها دیگر گلایه‌ای نیست، اما اگر کسی این حرفها را فهمید و شنید و باز بعد دنبال همین چیزها برود که کی توپ انداخت به کدام دروازه، کی چی بلند کرد کی چند کیلو بلند کرد، و از این دست کارها و یک کسی دنبال این چیزها باشد وقتی که حقیقت را شنید و شناخت، این دیگر خیلی موجب تأسف است.

 

(قدرته انتسابه الإشراقی) إلى الأشیا

 

توضیح: حکم سوم؛ همین قدرتی که گفتیم عین علم است، علمی که عین نوریّت است، همین همان اضافه اشراقی است.

 

(و) بعبارة أخرى قدرته (فیضه المقدس الإطلاقی)

 

توضیح: آن فیض مقدس که اطلاق و سعه و احاطه دارد.

 

و هو الوجود المطلق المنبسط على الأشیا

 

توضیح: از بیرون گفتم این وجود منبسط یا عقل اول، هر کدام بگویید در این حکمی که اینجا می‌خواهیم بگوییم و احکامی که می‌خواهیم بگوییم فرقی نمی‌کند.

 

فإن للوجود مراتب: الوجود الحق و الوجود المطلق و الوجود المقید

 

توضیح: الوجود الحق یعنی ذات خداوند، یا لا به شرط مقسمی، و وجود المطلق، لا به شرط قسمی که همان ظهور فعلی خداوند است، یا وجود منبسط به زبان عرفان، یا عقل اول که محیط به کل ما سواست به زبان فلسفه، و الوجود المقید مراتب سایر اشیا است.

 

والأول هو الله -جل شأنه- و الثانی فعله

 

توضیح: آن فعلی که «وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ»، همان وجه اللهی که لایهلک است که «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ»، این هم فعل خداوند است یعنی فعل عام، تجلی عام می‌باشد.

 

و الثالث أثره

 

توضیح: آن سومی وجودات مقید، در واقع همه درجات تعین و مراتب ظهور همین فعل عام و تجلی عام هستند.

 

و إنما قلنا: «انتسابه الإشراقی»

 

توضیح: گفتیم همین علم فعلی خدا همان اضافه اشراقی است، وجود مطلق نامحدود را اگر شما در نظر بگیرید، مقابل ندارد، پس الان که می‌گوییم علم ذاتی، علم فعلی، علم فعلی را در مقابل خدا تصور نکنی، میخواهی توحید یاد بگیری به دامن شرک بروی، کسی گمان نکند علم فعلی در مقابل علم ذاتی است، یعنی مقابلی که یک طرف و یک طرف باشد، بلکه گفتیم انتساب اشراقی است، می‌خواهیم این معنا را برسانیم.

 

إذ (صرف الوجود) المأخوذ بحیث یکون الفیض من صقعه کالعنوان الفانی فی المعنون (نسبة ذهنیة) مقولیة (ینفی)

 

توضیح: به اعرابش دقت کنید، صرف الوجود یعنی وجود مطلق نامحدود یعنی ذات خداوند، چون او وجود مطلق و صرف و نامحدود است، پس به گونه‌ای است که فیض از شق خودش است، یعنی خارج از خودش نیست، فیض او خارج از خودش نیست، مثل عنوان ذهنی که فانی در معنون است، یعنی هر حکمی که به امر خارجی می‌دهید، در واقع به ذهن خودتان دارید می‌گویید، ولی آن عنوان ذهنی فانی در معنون خارجی است، شما می‌گویید من این میز را دیدم، در واقع حکمی که می‌گویید مربوط به صورت ذهنی میز است.

 

اما چون دارد حکایت تام و تمام از خارج می‌کند، فانی در آن است، حکم خارجی به آن می‌دهید، این از باب تشبیه عنوان فانی در معنون، صرف الوجود به گونه‌ای است که فیض از صقع خودش است، از ناحیه خودش است، خارج از خودش نیست، مثل صور ذهنی ما که از صقع ذات ما هستند، یعنی خارج از ذات ما نیستند، صرف الوجودی که اینگونه است، نسبت ذهنی مقولی را نفی می‌کند، برای همین گفتیم نسبتش نسبت اشراقی است، اضافه اشراقی است، نسبت ذهنی را برمی‌دارد.

 

فإنه إذا أخذ صرفاً کان کل وجود من صقع فیضه، و فیضه من صقع ذاته [8]

 

توضیح: شما اگر صرف الوجود را به عنوان صرافت و عدم تناهی و بدون هیچ قید و محدودیت ملاحظه کردی، اگر صرف الوجود را اینگونه ملاحظه کردی، هر وجود دیگری از صق فیض اوست، از ناحیه فیضش، فیضش هم از ناحیه ذات خودش است، پس هیچ چیزی از فیضش یعنی صادر اول خارج نیست، صادر اول هم از ذات خدا خارج نیست.

 

فلا یبقى طرفاً متحصلاً حتى یتحقق نسبةً

 

توضیح: پس اصلاً بقا نمی‌گذارد، طرف مقابلی را ابقا نمی‌کند، وجود نامحدود مقابل برای خودش نمی‌گذارد، مقابلی که متحصل باشد باقی نمی‌ماند، تا بعد نسبت مقولی معنا بدهد، بگوییم این شئ و آن شئ، خدا هم یک چیز، عقل اول هم یک چیز، خدا هم یک چیز، طرف مقابل ندارد. «فلا یبقى طرفاً متحصلاً حتى یتحقق نسبة» این حکم سوم بود.

 

و (لذاک) کانت (الصفة منفیة) عنه تعالى. إشارة إلى قوله علیه السلام: «کمال الإخلاص نفی الصفات عنه»

 

توضیح: نتیجه اول؛ لذا چون نسبت مقولی بین خدا و غیر نیست، اضافه معقولی چون نیست، صفت منفی از او، صفت برداشته شده از صفت زائد، یعنی اشاره به قول امیرالمؤمنین است که فرمود کمال اخلاص نفی الصفات عنه، یعنی چگونه صفاتی؟

 

أی الصفات المأخوذة بحیث یکون لها نسبة مقولیة.

 

توضیح: نسبت مقولیه، صفتی که بخواهد نسبت معقولی باشد، مثل اشعری که می‌گوید ذات خدا یک چیز است، صفتش یک چیزی، مثل عرض قائم به ذات، پس بالاخره یک مغایرتی است، یک مقابلی وجود دارد، این معنا است که نسبت معقولی بین ذات و صفت برقرار است.

 

بخلاف الانتساب الإشراقی، فإنه لا یستدعی طرفاً لأنه الإشراق القائم بالذات

 

توضیح: در این نسبت مقوله به این معنا بود، اما در انتساب اضافه اشراقی چی؟ آن مستدعی طرف نیست، اصلاً اضافه اشراقی طرف مقابل ندارد، خود آن مستقل طرفساز است، ظاهر کننده طرف است، آن هم نه ظاهر کننده در خارج از خودش، در حیطه وجود خودش است، بازم چون آن اشراق قائم بالذات است.

 

و عند ظهوره بالوحدة التامة یفنی کل مستشرق و ینفی کل قابل غاسق.

 

توضیح: نتیجه دوم؛ در مرتبه ظهور حق به وحدت تام، در قیامت کبری که تجلی اسم الواحد القهار است، ﴿لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾، در مقام و مرتبه ظهور حق به وحدت تام، فانی می‌کند هر مستشرقی را یعنی وجودات رابط را، و نفی می‌کند هر قابل تاریک را یعنی ماهیات را، در مقام ظهور حق به وحدت تام، آن سالک مشاهد، ماهیت تاریک، یا وجودات رابطی را که هیأتها به خودی خود بخواهد چیزی باشد، دیگر نمی‌بیند، پس نفی می‌شود، این هم در زمان قرار نمی‌گیرد، کسی توهم نکند که چند میلیارد سال دیگر یک پدیده‌ای رخ می‌دهد، اسمش قیامت است، بعد این جوری می‌شود، همواره این چنین است، ما باید به شهود این حقیقت برسیم، قیامت رسیدن انسان در سلسله طولی به مراتب عالیه شهود است، اگر کسی برسد، یک عده‌ای هم که به این مراتب نمی‌رسند، حدشان همان بهشت جسمانی یا جهنم جسمانی است، این دیگر انزل مراتبش است.


logo